خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث جاهل احمق عهد شکن است و عاقل عهد نگهداراز مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث جاهل احمق عهد شکن است و عاقل عهد نگهداراز مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

جاهل احمق عهد شکن است و عاقل عهد نگهدار

دفتر چهارم

به مناسبت آن ماهی سوم جاهلان احمق

که وقتی به شست صیاد دچار می شوند عهد می کنند که دیگر غفلت را کنار بگذارند ولی چون از گرفتاری نجات یابند عهد را فراموش می کنند ،آن ها مانند آن سگ که در دفترسوم از بیت 2885 داستان آن گفته شد که در زمستان که رنج بی خانمانی را می بیند با خود عهد می کند که در تابستان برای خود خانه ای بسازد ولی چون بهار از راه می رسد عهد خود را با دیدن هوای خوب و لطیف بهاری فراموش می کند

بيان آن كه عهد كردن احمق وقت گرفتارى و نَدَم هيچ وفايى ندارد كه «لَو رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنهُ وَ إنَّهُم لَكَاذِبُونَ». صبح كاذب وفا ندارد

ندم: پشيمانى.

« ، در سورةانعام /28/ ص130: بَلْ بَدَا لَهُم مَّا كاَنُواْ يُخفُونَ مِن قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهواْ عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ/ اعتما دى به اين وعده‏شان نيست، بلكه چون مى‏بينند نزد كسانى كه حق را از آنان پنهان مى‏داشتند رسوا شدند از اين رو تمناى برگشتن به دنيا مى‏كنند و گر نه اگر بدنيا هم برگردند باز همان منهيات را از سر مى‏گيرند، و براستى دروغگويانند»

( 2287) عقل مى‏گفتش حماقت، با تو است

با حماقت، عهد را آيد شكست‏

عقل به آن ماهی احمق می گفت: …

مى‏گفتش: ضمير به ماهى ابله باز مى‏گردد.

( 2288) عقل را باشد وفاىِ عهدها

تو ندارى عقل، رَو اى خربها!

خَربها: كه ارزش او ارزش خر است. اندك ارزش.

( 2289)عقل را ياد آيد از پيمانِ خَود

پردة نسيان، بِدَرّاند خرد

« پيمان: اشارت به آيه 172 سوره اعراف »

( 2290)چون كه عقلت نيست، نسيان ميرِ توست

دشمن و باطل كُنِ تدبير توست‏

( 2291) از كَمِىِّ عقل، پروانة خسيس

ياد نآرد ز آتش و، سوز و، حَسيس‏

خسيس : بی مقدار و فرومایه ، حَسيس: بانگ آتش، صدایی که شنیده شود اما کسی دیده نشود.

( 2292) چون كه پَرَّش سوخت، توبه مى‏كند

آز و نسيانش، بر آتش مى‏زند

( 2293) ضَبط و، درك و، حافظىّ و، يادداشت

عقل را باشد، كه عقل آن را فِراشت‏

از سوئی عقل است که قوۀ متخیّله، مُدرِکه و حافظه و ذاکره را در اختیار دارد و آن ها را مدیریت می کند وآن ها را برپا می دارد و از آن ها استفاده می کند «ولی پروانه چون جاهل است پس فراموش کار است»

( 2294) چون كه گوهر نيست، تابَش چون بود

چون مذَکِّر نيست اِيابَش چون بود

مثال جهل و عقل مانند گوهری است که اگر در میان نباشد روشنی و فروغی وجود ندارد و عقل، مانند تذکر دهنده ای است که هرگاه وجود نداشته باشد چگونه افراد راه را از چاه تشخیص دهند و از راه کج باز گردند؟

تاب: روشنى، فروغ. مُذَكِّر: ياد آورنده. اياب: باز گشت.

( 2295) اين تمنّى هم، ز بى‏عقلِىِّ اوست

كه نبيند كآن حماقت را، چه خوست؟‏

و شگفتا که این آرزوی بازگشت از راه خطا هم برای احمق، از بی عقلی اوست زیرا او نمی داند که نادانی چه خویی در بر دارد در نتیجه آرزوی خام دارد

( 2296) آن نِدامت از نتيجة رنج بود

نه ز عقلِ روشنِ چون گنج بود

و این پشیمانی او که آرزوی بازگشت به مامن امن دارد نیز از شدت رنج و درد بود و نه از روی تعقل و روشن بینی

( 2297) چون كه شد رنج، آن ندامت شد عدم

مى‏نيرزد خاك، آن توبه و نَدم‏

و هرگاه آن رنج و سختی رفت آن پشیمانی هم از بین می رود، بنابراین چنین توبه و پشیمانی، به مشتی خاک هم نمی ارزد

( 2298) آن نَدَم از ظلمتِ غم، بست بار

پس كَلاَمُ اللَّيلِ يَمحُوهُ النَّهار

در اینجا به ضرب المثلی رایج تمسک می فرماید که سخن شب با آمدن روز محو می شود پس احمقی که در سختی شب چیزی می گوید با آمدن روز و گشایش فراموش می شود

بار بستن: كنايت از رفتن، آماده سفر شدن.

« مانند داستان آن سگ در دفتر سوم از بیت 2885و سخن او در زمستان و تابستان»

كَلاَمُ اللَّيلِ…: مثلى است. ميدانى در مجمع الامثال آن را جزء امثال مولدين آورده است.  اما اين مثل از كجا آمده و چگونه رواج يافت؟ آن را به كنيزكى از هارون الرشيد نسبت داده‏اند. و خلاصه داستان اينكه: هارون شبى از يكى از كنيزكان خود وصل خواست و او به فردا انداخت. فردا كه طالب وصل شد كنيز گفت: «كَلاَمُ اللَّيلِ يَمحُوهُ النَّهارُ» هارون از شاعران دربار خود خواست اين مصراع را در جمله اشعارى بياورند. هر يك چيزى سروده بود و ابو نواس چنان وصف كرد كه گويى با هارون بوده است و بيت آخر آن اين است:

فَقُلتُ الوَعد سَيِّدَتِى فَقَالَت           كَلاَمُ اللَّيلِ يَمحُوهُ النَّهارُ

براى اطلاع از تمام بيت‏ها و تفصيل داستان نگاه كنيد به: شرح مشكلات انورى، از نويسنده، ص 556- 557

( 2299) چون برفت آن ظلمتِ غم ،گشت خَوش

هم رود از دل، نتيجه و زاده‏اش‏

به عنوان مثال :توبه و پشیمانی فرزند آن غم و نتیجۀ اش می باشد که به محض از بین رفتن آن غم و اندوه و خوشحال شدن آن احمق ، آن ها نیز از بین می رود

( 2300) مى‏كند او توبه و، پيرِ خرد

بانگ «لَو رُدُّوا لَعادُوا»، مى‏زند

شخص احمق در اثر رنج و سختی از گناه توبه می کند ولی عقل به او می گوید: اگر از این غم به سوی خوشی بازگردی باز رو به معصیت خواهی کرد

« لَوْ رُدُّوا لَعادُوا و اگر باز بدنيا بر گردند همان كارها را اعاده مى‏كنند که آیه آن در مطلع بیت 2287 /4آمد»

***

غفلت احمق مانند داستان پیامبر ص است که تا نیامده بود همه ارزوی دیدنش را می کشیدند و چون تشربف آورد انکارش کردند:

( 3836) پيش از آن كه، نقشِ احمد، فَر نمود

نعت او، هر گبر را، تعويذ بود

مژده دادن حضرت عیسی ع به وجود پیامبر ص ع ::پيش از آن كه ایشان ظاهر شوند ،اوصاف ایشان تعويذ هر گبر ی بود

نَعت: وصف کردن، وصف، خصلت.

«(وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ/ 89 سوره بقره/ص 14)»

( 3837) كين چنين كس، هست، يا آيد پديد

از خيالِ روش، دلشان مى‏طپيد

( 3838) سجده مى‏كردند، كاى ربِّ بَشر

در عيان آريش، هر چه زودتر

( 3839) تا به نامِ احمد، از «يَستَفتِحُون»

ياغيان شان، مى‏شدندى {سر نگون‏}

يَستفتحون: نصرت مى‏خواستند.

«وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ. 2: 89 (بقره، 89)

( 3840) هر كجا حَرب مَهولى_ آمدى

غوثشان، كرّارىِ احمد بُدى‏

مَهُول: ترس آور، هولناک.غَوث: فریاد رس.کَرّاری: جنگاوری.

( 3841) هر كجا بيمارىِ مُزمِن بدى

يادِ اوشان ، داروىِ شافى، شدى‏

مزمن:بيمارى کهنه

( 3842) نقش او مى‏گشت، اندر راهشان

در دل و، در گوش و، در اَفواهشان‏

اَفواه: جمع فُوه به معنی دهان.

( 3843) نقش او را كى بيابد هر شغال؟

بلكه فرعِ نقشِ او، يعنى خيال‏

ولی کجا آن شغالان را راه به پیامبر ص ع بود بلکه تنها صورت او را طالب بودندآن هم در خیال خودشان

( 3844) نقشِ او، بر روىِ ديوار ار فُتَد

از دلِ ديوار، خونِ دل چكد

( 3845) آن چنان، فرُّخ بُود نقشش بر او

كه رهد در حال، ديوار از دو رو

و آن قدر نقش و تصويرش بركت مى‏بخشد كه ديوار از دو رويى آزاد مى‏گردد و دیگر حجاب دید ها نمی شود

از دو رو رهيدن: كنايت از مانع ديدار نگشتن.

( 3846) گشته با يك رويىِ اهلِ صفا

آن دو رويى، عيب، مر ديوار را

و‏ دو روئى براى ديوار عيب می شود و يك روئى اهل صفا را پيدا مى‏كند« انقروى از مصابيح آورده است :تَجِدُونَ شَرَّ النَّاسِ يَومَ القِيَامَةِ ذا الوَجهَينِ الَّذِى يَأتِى هَؤُلاَءِ بِوَجْهٍ وَ هَؤُلاَءِ بِوَجْهٍ».

( 3847) اين همه تعظيم و، تفخيم و، وِداد

چون بديدندش، به صورت، بُرد باد

…. با دیدنش همه ارادتها بر باد رفت

( 3848) قلب، آتش ديد و، در دم شد سياه

قلب را، در قلب، كِى بوده است راه‏؟

قلب را در قلب راه نبودن: قلب نخست مقابل سره و قلب دوم به معنى دل است.

( 3849) قلب مى‏زد لافِ اَشواقِ مِحك

تا مريدان را ،در اندازد به شك

اَشواق: اشتیاق و رغبت.

( 3850) افتد اندر دامِ مكرش، ناكسى_

اين گمان، سر بر زند از هر خسى‏_

خَس: آدم حقیر و فرومایه.

( 3851) كين اگر نه، نقدِ پاكيزه بُدى

كى به سنگِ امتحان، راغِب شدى؟

‏ كه اگر این مدعیان نقد پاكى نبودند كى به محك ،اظهار اشتياق مى‏نمودند

( 3852) او مِحك مى‏خواهد اما آن چنان

كه نگردد قلبىِ او، ز آن عيان‏

حال اینان چنین است که   طلای تقلبی اند و محک می خواهند ولی نه برای خود تا رسوا شوند (بلکه برای دیگران و رسوائی دیگران)

( 3853) آن مِحَك كه او نهان دارد، صفت

نى مِحك باشد، نه نور معرفت‏

ویژگی محک : اگر خاصیت طلا را پنهان كند دیگر نه محك است و نه نور معرفت‏

( 3854) آينه، كو عيبِ رو، دارد نهان

از براىِ خاطرِ هر قلتَبان‏

قَلتَبان: بی حمیّت، بی غیرت، بی ناموس.

( 3855) آينه نبود، منافق باشد او

اين چنين آيينه، تا تانی(توانى) مجو!

 

بازدیدها: 24

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − نه =