خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث جاهل و احمق و فریب پی در پی از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث جاهل و احمق و فریب پی در پی از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

جاهل و احمق و فریب پی در پی

دفتر اول

آل عمران/69

نسا/60

نسا/88

نسا/116

نسا/119

مائده/60

مائده/105

انعام/116

انعام/119

اعراف/30

(سوره الكهف) (104) (ص304) الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (104)

هم آنان که کوششان در زندگی دنیا تباه شده درحالی که می پندارند کوششی نیکو دارند

(سوره التوبه) (93) (ص201)إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِيَاء رَضُواْ بِأَن يَكُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَطَبَعَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ (93)

راه مؤاخذه و سرزنش فقط بر ضد كسانى باز است كه با آنكه توانگرند [ باز هم براى ترك نبرد ] از تو اجازه مي  خواهند ; آنان راضى شدند كه با خانه نشينان باشند ، خدا بر دل هايشان مهر تيره بختى زد به همين سبب [ حقايق را ] نمي  دانند .(93)

(سوره التوبه) (94) (ص202) يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُل لاَّ تَعْتَذِرُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ وَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

هنگامي كه به سوى آنان بازگرديد ، از شما [ به سبب شركت نكردن در جنگ ] عذرخواهى مي  كنند ، بگو : عذرخواهى نكنيد ، ما هرگز شما را باور نخواهيم كرد ، خدا ما را از خيانت هاى شما آگاه كرد ، و [ ديگر بار هم ] يقيناً خدا و پيامبرش كارهاى شما را مي  بينند [ و براى آنان روشن است كه باز هم خيانت مي ورزيد ] آنگاه [ پس از پايان مهلت مقرر ] به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانده مي  شويد و شما را به خيانت هايى كه همواره مرتكب مي  شديد ، آگاه خواهد كرد

(سوره مرسلات) (34) (ص581) وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ (34)

در آن روز وای بر انکار کنندگان !«34»

(سوره مرسلات) (35) (ص581) هَذَا يَوْمُ لَا يَنطِقُونَ (35)

این روزی است که [منکران از شدت ترس در دفاع از خود] سخن نمی گویند «35»

(سوره مرسلات) (36) (ص581) وَلَا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (36)

و به آنان اجازۀ عذرخواهی نمی دهند«36»

(سوره مرسلات) (37) (ص581) وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ (37)

در آن روز وای بر انکار کنندگان !«37»

(سوره مرسلات) (38) (ص581) هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنَاكُمْ وَالْأَوَّلِينَ (38)

امروز، روز داوری [و جداسازی بین سعادتمندان و شقاوتمندان] است، که شما و پیشینیان را [در آن] جمع کرده ایم «38»

(سوره مرسلات) (39) (ص581) فَإِن كَانَ لَكُمْ كَيْدٌ فَكِيدُونِ (39)

پس اگر [برای فرار از عذاب،] تدبیر و چاره ای دارید به کار گیرید!«39»

(سوره مرسلات) (40) (ص581) وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ (40)

در آن روز وای بر انکار کنندگان !«40»

***

توليدن شير از دير آمدن خرگوش‏

(1091)همچو آن خرگوش، كاو بر شير زد

روحِ او كى بود اندر خوردِ قد؟

(1092)شير مى‏گفت از سرِ تيزىّ و خشم

كز رهِ گوشم، عَدو بربست چشم‏

(1093)مكرهاىِ جبريانم بسته كرد

تيغِ چوبينشان تَنَم را خسته كرد

(1094)زين سپس من نشنوم آن دَمدَمه

بانگِ ديوان است و غولان، آن همه‏

***

(1160)عذرِ احمق، بدتر از جُرمش بُوَد

عذرِ نادان، زهرِ هر دانش بُوَد

عذر احمق بتر از جرمش بود: نظيرِ عذر بدتر از گناه.

(1161)عذرت اى خرگوش، از دانش تُهى

من چه خرگوشم كه در گوشم نِهى؟!‏

***

دفتر دوم

احمق چون صلاح خود را نمی داند بنابراین از خدا و انبیا و اولیا چیزهایی می طلبد که به ضرر اوست نظیر داستان زیر

التماس كردن همراه عيسى عليه السّلام زنده كردن استخوانها از عيسى عليه السّلام

( 141) گشت با عيسى يكى ابله رفيق

استخوانها ديد در حفره عميق‏

حُفره: گودال.

( 142) گفت اى همراه آن نام سَنى

كه بد آن مُرده تو زنده مى‏كنى‏

همراه: كنايت از دارنده، داننده.

سَنِى: بزرگ، گران قدر.

( 143) مر مرا آموز تا احسان كنم

استخوانها را بد آن با جان كنم‏

احسان كردن: كنايت از زندگى باز دادن به مردگان.

( 144) گفت خامش كن كه آن كار تو نيست

لايق انفاس و گفتار تو نيست‏

خامش كردن: خاموش شدن، سخن نگفتن.

أنفاس: جمع نفس: دم.

( 145) كآن نفس خواهد ز باران پاك‏تر

وز فرشته در رَوِش درَاك‏تر

دَرّاك: دريابنده. داننده.

( 146) عمرها بايست تا دم پاك شد

تا امين مخزن افلاك شد

مَخزن افلاك: ظاهراً استعارت است از «لوح محفوظ». نيكلسون آن را اسم اعظم معنى كرده و ظاهراً از المنهج القوى گرفته است.

( 147) خود گرفتى اين عصا در دستِ راست

دست را دستان موسى از كجاست‏

دستِ راست: اشارت است به آيات قرآنى كه در آن از موسى پرسيده شد «وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‏: 20: 17 موسى در دست راستت چيست؟» پاسخ گفت: عصايم. در برخى شرحها «راست» قيد گرفته شده است. ليكن به قرينه آيه شريفه، خالى از دقت مى‏نمايد.

دستان موسى: مُعجزات موسى (ع) (لغت‏نامه).

گر انگشت سليمانى نباشد

چه خاصيت دهد نقش نگينى

(حافظ)

( 148) گفت اگر من نيستم اسرار خوان

هم تو بر خوان نام را بر استخوان‏

اسرار: جمع سر: راز، نهانى.

اسرار خوان نبودن: در خور نبودنِ خواندنِ نام بزرگ الهى را.

( 149) گفت عيسى يا رب اين اسرار چيست؟

ميل اين ابله در اين بيگار چيست‏

بيگار: كار بى‏هوده، كارى را بى‏فايده بر كسى تحميل كردن.

( 150) چون غم خود نيست اين بيمار را؟

چون غم جان نيست اين مُردار را؟

چون: (ادات استفهام) چرا، چگونه.

( 151) مرده خود را رها كرده است او

مرده بيگانه را جويد رفو

مردار: مرده. در اينجا كنايت از كسى كه روح آدمى او مرده و تنها به روح حيوانى زنده است.

مرده بيگانه: استعارت از استخوانها.

رفو جستن: زنده شدن خواستن. خواستار زنده شدن بودن.

( 152) گفت حق ادبار اگر ادبار جوست

خار روييده جزاى كشت اوست‏

ادبار اگر: اگر ضبط متن درست باشد «ادبار» را بايد به معنى مدبر گرفت و «اگر» را حرف شرط. و در چاپ نيكلسون «ادبارگر» است. بعض شارحان «ادبارگر» را به معنى مدبر گرفته‏اند كه درست به نظر نمى‏رسد.

***

دفتر سوم

(2563)خلق جمله ،علّتى‏اند از كمين

يار علّت مى‏شود، علّت، يقين‏

عِلَّتى: (علت: بيمارى «ياء» نسبت) بيمار (دل).

از كمين: نهان، از درون.

(2564) هر خسى دعوى داودى كند

هر كه بى‏تمييز، كف در وى زند

كف زدن در: پيروى كردن.

(2565)از صيادى، بشنود آوازِ طِير

مرغ ابله مى‏كند آن سوى سِير

(2566) نقد را از نقل ، نشناسد غَوى است

هين از او بگريز اگر چه معنوى است‏

نقد و نقل: كنايت از كشف حقيقتى و علم صورى. (هر چند بهره‏اى از علم گرفته اما آن روشنى را ندارد كه حقيقت را از مجاز بشناسد).

غوى: گمراه. معنوى: كنايت از آن كه دعوى رسيدن به حقيقت و عالم معنى كند.

(2567)رُسته و بر بَسته پيش او يكى است

گر يقين، دعوى كند، او در شكى است‏

رُسته: كنايت از علمى كه از دل جوشد. علمى كه از حق افاضت شود. بَر بسته: آن چه از اين و آن فرا گيرند.

(2568) اين چنين كس، گر ذكىِّ مطلق است

چونش اين تمييز نبود، احمق است‏

(2569) هين از او بگريز چون آهو ز شير

سوى او مشتاب، اى دانا دلير

***

***گريختن عيسى عليه السّلام فراز كوه از احمقان

( 2570) عيسى مريم به كوهى مى‏گريخت

شير گويى خون او مى‏خواست ريخت‏

( 2571) آن يكى در پى دويد و گفت: خير

در پيت كس نيست چه گريزى چو طير؟

( 2572) با شتاب او آن چنان مى‏تاخت جفت

كز شتاب خود جواب او نگفت‏

( 2573) يك دو ميدان در پى عيسى براند

پس به جِدّ جِدّ ، عيسى را بخواند

( 2574) كز پى مَرضات حق، يك لحظه بيست

كه مرا اندر گريزت، مشكلى است‏

مَرضات: رضا، خشنودى.

( 2575) از كه اين سو مى‏گريزى اى كريم ؟

نه پيَت شير و نه خصم و خوف و بيم‏

( 2576) گفت از احمق گريزانم ،برو

مى‏رهانم خويش را ،بندم مشو

( 2577) گفت آخر آن مسيحا نه توى

كه شود كور و كر از تو، مستوى؟

مُستَوى: كامل. به كمال رسيده. (لغت نامه) درست اندام، سالم.

( 2578) گفت آرى، گفت آن شه نيستى

كه فسون غيب را، مأويستى؟

مأوى فسون غيب بودن: مخزن دم و وحى غيبى بودن. يكى از معنى‏هاى «فسون»، «دم» است.

( 2579) چون بخوانى ،آن فسون بر مُرده‏اى

بر جَهد، چون شيرِ صيد آورده‏اى؟

فسون بر مرده خواندن: اشارت است به آيه

(آل عمران، 49): وَ أُحْيِ اَلْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اَللَّهِ. 3: 49

( 2580) گفت آرى آن منم ،گفتا كه تو

نه ز گِل مرغان كنى اى خوب رو؟

از گِل مرغان كردن: اشارت است به آيه

(آل عمران، 49): أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللَّهِ. 3: 49 (من خلق می کنم برای شما از گل به شکل پرنده پس در او می دمم تا اینکه با اجازه خدا پرنده شود )

( 2581) گفت آرى گفت پس اى روح پاك

هر چه خواهى مى‏كنى، از كيست باك؟

( 2582) با چنين برهان كه باشد در جهان

كِه، نباشد مر تو را از بندگان‏

( 2583) گفت عيسى ،كه به ذات پاكِ حق

مُبدعِ تن، خالق جان در سبق‏

مُبدع: پديد آورنده بى‏هيچ نمونه.

سبَقَ: ازل.

( 2584) حرمت ذات و صفات پاك او

كه بود گردون گريبان چاك او

گريبان چاك: اشارت است به آيه(انبياء، 30): أَ وَ لَمْ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمواتِ وَ اَلْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما. 21: 30 (آیا کسانی که کافرانند ندیدند که زمین و آسمان به هم چسبیده بود پس ما آنها را جدا کردیم)

( 2585) كآن فسون و اسم اعظم را كه من

بر كر و بر كور خواندم ،شد حسن‏

اسم اعظم:

گفت اى همراه، آن نام سنى

كه بد آن مرده تو زنده مى‏كنى‏

142/2

( 2586) بر كُهِ سنگين بخواندم، شد شكاف

خرقه را بدريد بر خود تا به ناف‏

خرقه تا ناف دريدن: كنايت از شكافته شدن.

( 2587) بر تن مرده ،بخواندم، گشت حى

بر سر لا شى، بخواندم، گشت شى‏

به تن مرده خواندم زنده شد به هيچ خواندم چيز شد

( 2588) خواندم آن را بر دل احمق به وُدّ

صد هزاران بار و درمانى نشد

( 2589) سنگ خارا گشت و، ز آن، خو بر نگشت

ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت‏

مثل سنگ خارا شده خوى او تغيير نكرده چون ريگ گرديد كه هيچ كشتى از آن نرويد

***

احمق در سخنان امامان فراوان نكوهش شده است. امير مؤمنان (ع) در وصيت به فرزندش حسن (ع) فرمايد: «از دوستى نادان بپرهيز، زیرا که او خواهد كه تو را سود رساند ليكن دچار زيانت گرداند.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 38)

و نيز: «زبان خردمند در پسِ دل اوست، و دلِ نادان پسِ زبان او.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 40)

و از امام صادق (ع) نقل است كه: «سزاوار نيست مسلمان، با فاجر و با احمق و با دروغ‏گو. برادرى كند » (اصول كافى، ج 2، ص 376)

و على بن حسين (ع) فرمايد: «بپرهيز از همنشينىِ احمق كه او خواهد تو را سود دهد، زيان رساند.» (اصول كافى، ج 2، ص 377)

و اين سخن چنان كه نوشته شد از امير مؤمنان (ع) نقل شده است. (نهج البلاغه، كلمات قصار: 38)

از حضرت عیسی (ع) نقل شده که فرمود:ما عَجَزتُ عَن اِحیاءِ المَوتی کَما عَجَزتُ عَن اِصلاح ِ الاَحمَق «از زنده کردن مردگان ناتوان نشدم ولی از اصلاح احمقان در مانده شدم »ر.ک شرح کبیر آنقروی .جزءدوم . دفتر سوم .ص92

( 2590) گفت حكمت چيست كآنجا، اسمِ حق

سود كرد ،اينجا نبود آن را سبق؟

سبق: در لغت «پيشى گرفتن»، و در اين بيت به معنى فايدت و اثر است.

( 2591) آن همان رنج است و اين رنجى، چرا

او نشد اين را و آن را شد دوا؟

آن بيمارى و اين هم بيمارى بود چرا در آن جا درمان شده و در اينجا نشد

( 2592) گفت رنج احمقى قهر خداست

رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست‏

فرمود بيمارى احمق قهر خداوندى است ولى عارضه كورى قهر نيست بلكه ابتلا و آزمايش است

ابتلا: آزمايش، كه در آن آزمايش روى به خدا آرد.

( 2593) ابتلا رنجى است كآن رحم آورد

احمقى رنجى است كآن، زخم آورد

ابتلا رنجى است كه در ديگران رحم و مشقت ايجاد مى‏كند ولى حُمق رنجى است كه بديگران زخم مى‏زند

( 2594) آن چه داغِ اوست، مُهر او كرده است

چاره‏اى بر وى نيارد بُرد دست‏

مُهر كردن: گرفته از قرآن كريم است(بقره، 7): خَتَمَ اَللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ. 2(مهر کرد خدا دلها و گوش آنها را ): 7

تاثیر مجالست با احمق:

( 2595) ز احمقان بگريز ،چون عيسى گريخت

صحبت احمق ،بسى خون‏ها كه ريخت‏

( 2996) اندك اندك آب را دزدد هوا

دين چنين دزدد هم احمق از شما

( 2597) گرميَت را دزدد و سردى دهد

همچو آن كو، زير كون، سنگى نهد

( 2598) آن گريزِ عيسیی، نه از بيم بود

ایمن است او، آن پى تعليم بود

( 2599) زمهرير ار پُر كند آفاق را

چه غم آن خورشيد با اشراق را

***

داستان بعدی نمونه ديگری از مردم احمق است و آن قصه اهل سباست

***

***قصّه اهل سبا و حماقت ايشان و

اثر ناكردن نصيحت انبيا ،در احمقان

( 2600) يادم آمد قصّه اهل سبا

كز دَم احمق صباشان شد وبا

صَبا: بادى است كه از جانب شمال عربستان وزد. (نگاه كنيد به: شرح بيت 3780 2)

( 2601) آن سبا ماند به شهر بس كلان

در فسانه بشنوى از كودكان‏

******************************

شرح ابیات از بیت 2604 تا2618

مولانا در اين بيت‏ها حقيقتى را به زبان داستان بيان مى‏فرمايد. حقيقتى كه براى عارفان روشن است و براى سر گرم شدگانِ به جهان، داستان. دنيا و آن چه در آن است، در ديده دنيا پرستان بزرگ مى‏نمايد، حالى كه در ديده حقيقت بينان جايى بس تنگ و در حقيقت كاسه گلينى بيش نيست كه(آل عمران، 185) وَ مَا اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ اَلْغُرُورِ. 3: 185 آنان كه به دنيا دل بسته‏اند و سرگرم اين متاع فريبنده‏اند به شمار تن افزون‏اند، اما از حق به دورند و سر گرم متاع غرور.

ترسان كه مبادا آن متاع را از دستشان بگيرند و از بى‏نوايى بميرند و بيان روشن‏تر در بيت‏هاى آينده است.

( 2604) بود شهرى بس عظيم و مِه ولى

قدر او، برقدر سُكرِه، بيش نى‏

مه: بزرگ.

سُكرِه: كاسه گلين كوچك، ظرفى كوچك.

( 2605) بس عظيم و بس فراخ و بس دراز

سخت زَفتِ زفت، اندازة پياز

( 2606) مردم دَه شهر، مجموع اندر او

ليك جمله، سِه تنِ ناشسته رو

جمعيت ده شهر در آن جمع شده بود ولى سه نفر صورت نشسته بيشتر نبودند

ناشسته رو: ناپاك، آلوده به شهوت‏هاى نفسانى.

( 2607) اندر او خلق و خلايق بى‏شمار

ليك آن جمله، سه خامِ پُخته خوار

پخته خوار: آن كه دسترنج ديگران را دستمايه خود مى‏سازد. آرام طلب. گران جان كه در پى كوشش نيست.

( 2608) جانِ ناكرده، به جانان تاختن

گر هزاران است، باشد نيم تن‏

جانِ ناكرده، به جانان تاختن: اتصال به حق نيافته. (جان‏هاى كسانى كه به حق نپيوسته‏اند اگر هزار باشند نيرويى ندارند).

( 2609) آن يكى بس دور بين و ديده كور

از سليمان كور و ديده، پاىِ مور

از اين سه نفر يكى بسيار دور بين بود ولى چشمش كور بود از سليمان كور ولى پاى مور را مى‏ديد

( 2610) و آن دگر ، بس تيز گوش و سخت كر

گنج و در وى نيست يك جو، سنگِ زر

ديگرى خيلى گوشش تيز ولى كر بود گنج بود ولى يك جو زر در آن نبود

یک جو سنگ زر: به وزن يك جو.

( 2611) و آن دگر عور و برهنه، لاشه باز

ليك دامن‏هاى جامة او دراز

سومى عريان و برهنه و تاخت و تازش چون خر لاغر و مردنى ولى دامنش خيلى دراز بود

( 2612) گفت كور اينك سپاهى مى‏رسند

من همى‏بينم، كه چه قوم‏اند و چند

كور گفت اكنون جمعى از راه مى‏رسند من آنها را از دور مى‏بينم كه چه مردمانى و چند نفرند

( 2613) گفت كر، آرى شنودم بانگشان

كه چه مى‏گويند پيدا و نهان‏

كر گفت آرى من صداى آنها را الآن مى‏شنوم كه چه مى‏گويند حتى صحبت آهسته آنها را هم مى‏شنوم

( 2614) آن برهنه گفت، ترسان زين منم

كه ببرّند از درازى، دامنم

برهنه گفت من از آن مى‏ترسم كه دامن دراز مرا ببرند

( 2615) كور گفت اينك، به نزديك آمدند

خيز ،بگريزيم پيش از زخم و بند

كور گفت اكنون نزديك شدند تا نرسيده و بما صدمه نزده‏اند بلند شويم و فرار كنيم

( 2616) كر همى‏گويد كه آرى، مشغله

مى‏شود نزديكتر، ياران هله‏!

كر گفت آرى همهمه آنها دارد نزديكتر مى‏شود

مَشغَلَه: بانگ و فرياد.

( 2617) آن برهنه گفت، آوَه دامنم

از طمع برّند و من ناایمِنم‏

برهنه گفت آه من ايمن نيستم الان مى‏آيند و از طمع دامن مرا مى‏برند

( 2618) شهر را هشتند و بيرون آمدند

در هزيمت در دهى اندر شدند

شهر را گذاشتند و فرار كرده بدهى رفتند

شهر هشتن: كنايت از واگذاردن راهنمايان به حق.

( 2619) اندر آن دِه ،مرغ فربه يافتند

ليك ذرّة گوشت بر وى نه، نژند

مرغ فربه: استعارت از «نعمت دنيا» كه به صورت كلان است و در معنى خرد.

(نساء، 77) قُلْ مَتاعُ اَلدُّنْيا قَلِيلٌ. 4: 77.

( 2620) مرغ مُرده، خشك، وَز زخم كلاغ

استخوان‏ها زار گشته چون پَناغ‏

مرغ از اثر زخم كلاغ مثل مرده خشك شده و استخوانهايش مثل ريسمان نازك شده بود] [(- پس از آن ديگى پيدا كردند كه سر و ته نداشت‏] [(- آن سه نفر مرغ فربه را ميان همان ديگ سر آتش گذاشتند] [(- آتش كردند تا استخوانها پخته شد ولى گوشتش از آتش خبر نشد

زخم كلاغ: كنايت از مزاحمتى كه دنيا جويان با يكديگر دارند و دنياوى را از دست هم مى‏ربايند.

پَناغ: تار ريسمان خام، تار ابريشم.

( 2621) ز آن همى‏خوردند چون از صيد ،شير

هر يكى از خوردنش ،چون پيل، سير

از آن مرغ مثل شيرى كه شكار بخورد خوردند و مثل فيل سير شدند

سير چون پيل: فربه.

( 2622) هر سه ، ز آن خوردند و بس، فربه شدند

چون سه پيلِ بس بزرگ و مِه شدند

هر سه خوردند و بقدرى چاق شدند كه هر كدام بقد فيل گرديدند

( 2623) آن چنان كز فربهى، هر يك جوان

در نگنجيدى ز زفتى، در جهان‏

بقدرى فربه شده بودند كه هر يك از بزرگى در دنيا نمى‏گنجيدند

( 2624) با چنين گَبزى و هفت اندام زفت

از شكاف در برون جَستند و رفت‏

گبز: ستبر، تنومند.

رَفت: رفتند.

***

***شرح آن كور دور بين و آن كر تيز

شنو و آن برهنه دراز دامن

( 2628) كر، اَمَل را دان كه مرگ ما شنيد

مرگ خود نشنيد و نَقل خود نديد

كر عبارت از آمال و آرزو است كه مرگ ما را مى‏شنود ولى مرگ خود را نشنيده و رفتن خود را نمى‏بيند

نقل: كنايت از مرگ. منتقل شدن از اين جهان به جهان ديگر.

( 2629) حرص، نابيناست بيند مو بمو

عيب خلقان و بگويد كو بكو

حرص همان نابينا است كه عيب مردم را مو بمو ديده و در هر كوى و بر زنى مى‏گويد

( 2630) عيب خود يك ذرّه ،چشم كور او

مى‏نبيند، گر چه هست او عيب جو

ولى چشم كورش با همه عيب جويى عيب خود را نمى‏بيند؟

عيب خود: تعبيرى است از فرموده‏ى على (ع): «أكبَرُ العَيبِ أن تَعِيبَ ما فِيكَ مِثلُهُ.»(بالاترین عیب آن است که عیب بر روی مثل خود بگذاری)

(نهج البلاغه، كلمات قصار: 353)

حضرت مسیح (ع) در انجیل متی .باب هفتم .آیۀ 3 می فرمایند:چون است که خس را در چشم برادر خود می بینی و چوبی که در چشم خود داری نمی یابی

( 2631) عور ،مى‏ترسد كه دامانش برند

دامن مرد برهنه ،چون درند؟

برهنه مى‏ترسد كه دامنش را ببرند البته دامن مرد عريان بريدنى نيست

عور: جمع اعور و عوراء. اعور: در لغت عرب به معنى‏هاى چند آمده كه هيچ يك با معنى متداول آن در فارسى ارتباطى ندارد. فارسى زبانان «عور» را مفرد و به معنى «برهنه» به كار برده‏اند.

( 2632) مرد دنيا، مفلس است و ترسناك

هيچ او را نيست از دزدانش، باك‏

آن برهنه مرد دنيا دار است كه مفلس است و مى‏ترسد هيچ ندارد ولى از دزد در هراس است‏

( 2633) او برهنه آمد و عريان رود

وز غم دزدش ،جگر خون مى‏شود

او برهنه آمده و عريان مى‏رود ولى از ترس دزد جگرش خون است‏

انعام / 94/ ص139 : وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى‏ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ …

شما تك تك چنان كه نخستين بار خلقتان كرده‏ايم پيش ما آمده‏ايد و آنچه را به شما عطا كرده بوديم پشت سر گذاشته‏ايد …

( 2634) وقت مرگش ،كه بود صد نوحه بيش

خنده آيد جانش را ،زين ترسِ خويش‏

در وقت مرگش كه بيش از صد نفر نوحه كرده مى‏گريند جان او از اينكه مى‏ترسيده خنده‏اش مى‏گيرد

( 2635) آن زمان داند غنى، كِش نيست زر

هم ذكى داند كه او بُد بى‏هنر

آن وقت سرمايه دار مى‏فهمد فقير است كه مرگ از راه نهانى با خبرش مى‏سازد

ذكى: هوشمند.

( 2636) چون كنار كودكى پُر از سُفال

كو بر آن لرزان بود ،چون ربِّ مال‏

( 2637) گر ستانى پاره‏اى، گريان شود

پاره، گر بازش دهى، خندان شود

( 2638) چون نباشد طفل را دانش، دِثار

گريه و خنده‏اش ندارد اعتبار

دِثار: پوشش، جامه.

( 2639) محتشم چون عاريت را ،مُلك ديد

پس بر آن مالِ دروغين مى‏طپيد

طپيدن: تپيدن. بيشتر به معنى لرزان و مضطرب بودن است. اما در اين بيت، غلتيدن و سر گرم بودن مناسب است.

( 3640) خواب مى‏بيند كه او را هست مال

ترسد از دزدى، كه بِر بايد ،جَوال‏

( 2641) چون ز خوابش بر جَهاند، گوش­كش

پس ز ترس خويش، تَسخر آيدش‏

گوش كش: استعارت از مرگ يا فرشته‏اى كه مأمور جان گرفتن است.

***

دفتر پنجم

(2519)گوش را بر بند و، افسونها مَخَور

جز فسونِ آن ولىِّ دادگر

گوش خود را از افسونهاى ديگران بر بند و جز بفسون ولى حق بهيچ افسانه‏اى گوش مده.

ولى دادگر: مقصود حسام الدين است. نيز اولياى وقت كه با ارشاد خود مردم را از افتادن به دام‏هاى دنيا بر حذر مى‏دارند.

دفتر ششم

جاهل و احمق و فریب پی در پی(1709)و(1710)

(1709)اى فسانه گشته و محو از وجود

چند افسانه بخواهى آزمود؟

مولانا در اینجا به استنتاج می پردازد و می فرماید: ای کسی که خود، افسانه شده ای. یعنی ای کسی که سرنوشت تو مایة عبرت دیگران شده است و از هستیِ خود ساقط شده ای! تا کی می خواهی افسانه ها و حکایات را تجربه کنی؟ یعنی تو که همه اش می خواهی تجربه بیندوزی، پس کی تجربه ها را بکار می بندی؟! (نیکلسون می گوید: «فسانه گشتن» یعنی غرق شدن در ترّهات.شرح مثنوی معنوی مولوی، دفتر ششم، ص 2102.)

(1710)خَندُمين‏تر از تو هيچ افسانه نيست

بر لبِ گورِ خرابِ خويش ايست‏

…. یعنی از اتلاف عمرت بپرهیز و با عمل صالح عاقبت به خیر شو.

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 53

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − 14 =