خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث جاهلیت و انواع آن در مثنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث جاهلیت و انواع آن در مثنوی توسط استاد محمد قدسی

 

جاهلیت و انواع آن و راه رهایی از آن و در پایان توصیه به خودسازی معلمان جامعه

(سوره الفتح) (26) ( ص 514) إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (26)

[منع کردن شما از ورود به مسجدالحرام] وقتی [بود] که کافران خشمِ شدید جاهلی خود را در دل هایشان جای داده بودند، خداوند [برای این که جنگی پیش نیاید] آرامشش را بر پیامبرش و مؤمنان نازل کرد، و آنان را به روح تقوا [که حقیقت و مایۀ ایمان است] پای بند ساخت، و آنان به این [روحیه] سزاوارتر، و [به حق] شایستۀ آن بودند، خداوند همواره به هرچیزی داناست

جاهلیت در ادوار مختلف تاریخی به طرز گونه گون بروز و ظهور داشته و دارد ولی مولفه های آن در هر دوره ای یکی بوده است

به عبارت واضح تر اصل آن، یکی است و صورت آن بنا به شرایط زمانی و مکانی متفاوت بوده و می باشد و خود را پشت یک سری اصول صحیح پنهان می کند و خود را به عنوان یک تمدن واقعی جا می زند

مهم این است که در هر عصر و زمانی باید مولفه های تمدن حقیقی شناخته شود تا چهرة متفاوت جاهلیت به خوبی باز شناسی گردد

این مولفه ها را مسلمانان شیعی، از فرهنگ قرآنی و اهل البیتی می گیرند و جلوه های جاهلی را با مقایسه با آن باز شناسی می کنند و آن را جاهلیت نام می گذارند

در عصر مدرنیته جلوه های جاهلیت از فریبندگی ویژه ای برخوردار شده است ، نام گذاریها بسیار از بی خبران دلبری می کند و حال آن که اصل آن ،همان اصول جاهلیت زمان های قدیم است

در دوران پسا مدرن ، جلوه های توخالی جاهلیت را به طرز شگفت انگیزتری در بسته های بسیار زیبا در تمام ابعاد فرهنگی اجتماعی و سیاسی ، در منظر مردمان قرار می دهند و به فراخور حال افراد مختلف این ها ارائه می شود و متاسفانه طراحان این سیاست ها به قدری ماهرانه عمل می کنند که در نگاه جاهلیت زده ها به عنوان یک فرهنگ درست می نشیند

امروز جلوه های این جاهلیت مدرن با تمام قوا ، به تمام اصول و نوامیس ما حمله ور شده است و بی رحمانه مجال کوچک ترین تامل و تعقل را به انسان ها نمی دهد ، موضوع غرب زدگی ، یکی از این موضوعات است

طرز مبارزه با این پدیده ها بسیار تخصصی می باشد و باید متخصصانه به دفاع از ارزش های اصیل دینی پرداخت

معلمان واقعی جامعه باید مانند مولانا با پیروی از پیامبران الهی و سنت آنان راه درست را به مردم نشان دهند

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

سعدی قصیدة 36

در این جا چند نمونه از جلوه های جاهلیت که در قرآن بدان اشاره شده است را می نویسم:

عصر جاهلیت قبل از پیامبر اسلام یا«جاهلیت الاولی» و جاهلیت وسطی و جاهلیت اخری یا جاهلیت مدرن

اعراب قبل از اسلام ،آداب و رسومی داشته اند كه یكی از آنها عبارت از «تبرج» است

در تفسیر نمونه. ج17. ص290 ،تبرج به این معناست كه زنان عصر جاهلیت،«حجاب درستی نداشتند و دنبالة روسری های خود را به پشت سر می انداختند به طوری كه گلو و قسمتی از سینه و گردنبند و گوشواره های آنان نمایان بود،

قران كریم در آیه 33 سوره احزاب، خطاب به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  می فرماید ،وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى ، ای زنان پیامبر ص به دور از تبرج جاهلی باشید

تذکر:در بارة تبرج در عصر جاهلیت مدرن در آخر همین بحث مطالبی آمده است ،

در اینجا نکته مورد نظر ، پیرامون تعبیر« جاهلیه الاولی» است که نشانگر آن است که جاهلیت انواع دارد و به قرینة الاولی ، الوُسطی و الاُخری نام دو جاهلیت دیگر است که همة این جاهلیت ها، ماهیتشان یکی است ولی جلوه هایشان متفاوت است

در بحار الأنوار ج‏22 ؛ص 189امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه شریفه می فرمایند: « سَتَكُونُ جَاهِلِيَّةٌ أُخْرَى » جاهلیت دیگری نیر به زودی اتفاق خواهد افتاد.

آیه الله مكارم شیرازی. در تفسیر نمونه. چاپ بیستم. 1381ش از قول پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کند  که: بُعثتُ بين جاهليتين، الأخراهما شر من أولاهما ، من بین دو جاهلیّت كه دومین آن سخت‌تر از اوّلی است، برانگیخته شده‌ام

نکته ای در خور : تغییراتی پس از ظهور اسلام در کار خلافت رسول خدا ص رخ داد ، خلیفة دوم با راه انداختن جریان ثقیفه، همه چیز را در طی چند سال به حالت پیش از اسلام برگردانید

با روی کار آمدن اولی و دومی و سومی و سپس به ریاست رسیدن بنی امیه و بنی عباس ، دیگر از اسلام ناب نبوی جز اسمی و از قرآن محمدی جز رسمی باقی نماند که روایت آن خواهد آمد ولی به برکت آل الله علیهم السلام و تلاش آن ها و شاگردان آن ها که در حوزه های علمیه به تحصیل و تدریس فقه جعفری بر گرفته از محمد و آل محمد علیهم السلام می پرداختند ،جامعة شیعه با پیروی از تعالیم آن بزرگواران از تجاوز و تعدی فرهنگی جاهلیت ، تا حدی مصون ماند

در زیارت اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه صلوات الله فلسفه قيام آن حضرت را اینگونه بیان می کند که «وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فيكَ لِيَستَنقِذَ عِبادَكَ مِنَ الجَهالَةِ وَ حَيرَةِ الضَلالةِ، امام خون قلب خود را در راه خدا داد تا بندگان خدا را از جهالت و سرگردانی ضلالت نجات دهد

بنده این دوره را تا قبل از ظهور و بروز مدرنیته ، و انقلاب فرهنگی در اروپا به نام جاهلیت وسطی می نامم

به نظر بنده در دوران این جاهلیت ، از شهادت حضرت زهرای مرضیه علیها سلام و شهادت امام امیر المومنین و شهادت فرزندش امام مجتبی و شهادت فرزند دیگرش حضرت سید الشهدا گرفته تا شهادت هشت امام بعد از او علیهم صلوات الله و شهادت علمای بزرگواری نظیر شهید اول و شهید ثانی و دیگر عالمان شهید ، هنوز گوشه و کنار بسیاربودند کسانی که راه راستین را به طالبان حقیقت نشان دهند و آن ها را از انحرافات جاهلیت باز دارند

بیشتر فاجعه ، در زمان جاهلیت آخری (اُخری) است که با حملات فرهنگی که از غرب و شرق به وسیلة ابزار مدرنیته نظیر اینترنت و ماهواره و فضای مجازی و رسانه ای به این ملت شد ، تشخیص راه صحیح برای اکثریت مردم بسیار سخت و ناممکن شده است

این دوره را می توان جاهلیت مدرن نامید که به جای خدا سالاری و دین سالاری و محمد سالاری و علی سالاری و در نهایت خرد سالاری و در یک کلام ،حقیقت سالاری ، متاسفانه غرب سالاری و شرق سالاری و زن سالاری و کودک سالاری و مردم سالاری و انواع آن قرار گرفته است و با تمام توان تمام نوامیس مارا دستخوش مخاطرات جدی قرار داده است

ما امروزه شاهد جاهلیتی از نوع سوم می باشیم كه به جاهلیت «نوین و یا مدرن»معروف می باشدو باید دانست چه شاخصه هایی دارد؟ و آداب و رسومش چه چیزهایی هستند؟ و چه تفاوتی با جاهلیت اعراب قبل از اسلام دارد؟ و چرا به جاهلیت نوین ویا مدرن معروف می باشد؟

باید با تبیین ویژگی هر نوع از جاهلیت ها به نتیجة مطلوب برسیم

برخی از ویژگیهای جاهلیت الاولی:

هر چند بین جاهلیت قبل از اسلام و جاهلیت مدرن، ویژگیهای مشترك و بسیار زیادی وجود داردكه شرح و توضیح هر كدام از آنها، بسیار مجال می گیرد ولی شناخت اجمالی آنها، اهمیت ویژه ای دارد تا آشنایی با آنها هشداری باشد تا گرفتار ناهنجاری های جاهلیت مدرن نشویم.

بیشتر رفتارهایی كه در زمان جاهلیت قبل از اسلام بود، هم مخالف عقل و علم بود و هم مخالف احكام الهی بود و این خود یكی از شاخص هایی است كه طبق آن می توان بسیاری از مسائل را سنجید.

امیر المومنین علیه السلام در خطبۀ 95 نهج البلاغه این چنین می فرمایند: « بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلَّالٌ فِي حَيْرَةٍ وَ حَاطِبُونَ  فِي فِتْنَةٍ قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأَهْوَاءُ وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ‏ الْكِبْرِيَاءُ وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ‏ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلَاءُ حَيَارَى فِي زَلْزَالٍ مِنَ الْأَمْرِ وَ بَلَاءٍ مِنَ الْجَهْلِ فَبَالَغَ ص فِي النَّصِيحَةِ وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة، خدا پیامبراسلام  صلی الله علیه و آله و سلم را هنگامی مبعوث فرمود كه مردم در حیرت و سرگردانی بودند، در فتنه ها به سر می بردند، هوا و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینی و تكبر، به لغزش های فراوانشان كشانده بود، و نادانی های جاهلیت پست و خوارشان كرده، و در امور زندگی حیران و سرگردان بودند، و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود. پس پیامبر  صلی الله علیه و آله و سلم  در نصیحت و خیرخواهی نهایت تلاش را كرد، و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حكمت و موعظه نیكو، مردم را به خدا دعوت فرمود.

همچنین در خطبه دوم نهج البلاغه این چنین می فرمایند: «وَ النَّاسُ فِي فِتَنٍ‏ انْجَذَمَ‏ فِيهَا حَبْلُ الدِّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِي الْيَقِينِ‏ وَ اخْتَلَفَ النَّجْر وَ تَشَتَّتَ الْأَمْرُ وَ ضَاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِيَ الْمَصْدَرُ فَالْهُدَى خَامِلٌ وَ الْعَمَى شَامِلٌ عُصِيَ الرَّحْمَنُ وَ نُصِرَ الشَّيْطَانُ وَ خُذِلَ الْإِيمَانُ فَانْهَارَتْ دَعَائِمُهُ وَ تَنَكَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَتْ‏سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُكُهُ‏ أَطَاعُوا الشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ‏ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلَامُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِي فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَاوَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلَافِهَاوَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَافَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِي خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَم‏،

خداوند پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم  را زمانی فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته های دین پاره شده و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود. در اصول دین اختلاف داشته، و امور مردم پراكنده بود. راه رهایی دشواروپناهگاهی وجودنداشت. چراغ هدایت بی نور،وكوردلی همگانرا فراگرفته بود. خدای رحمان معصیت می شد و شیطان یاری می گردید. ایمان بدون یاور مانده و ستون های آن ویران گردیده و نشانه های آن انكار شده، راه های آن ویران و جاده های آن كهنه و فراموش گردیده بود. مردم جاهلی شیطان را اطاعت می كردند و به راه های او می رفتند و در آبشخور شیطان سیراب می شدند. با دست مردم جاهلیت، نشانه های شیطان، آشكار و پرچم او برافراشته گردید. فتنه ها، مردم را لگدمال كرده و با سم های محكم خود نابودشان كرده و پا برجا ایستاده بود. اما مردم حیران و سرگردان، بی خبر و فریب خورده، در كنار بهترین خانه (كعبه) و بدترین همسایگان ( بت پرستان) زندگی می كردند. خواب آنها بیداری، و سرمه چشم آنها اشك بود؛ در سرزمینی كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامی بود

برخی ویژگیهای جاهلیت مدرن:

جاهلیت نوین دارای خصوصیات پنج گانه ای به شرح زیر است که در اصل همان جاهلیت اولی است که از نو باز تولید شده است

یک :علم گرایی در جهت گریز از خدا و آزار بندگان

امروزه به جای آن که علم در خدمت بشر و پیشرفت و سعادتمندی او قرار گیرد در جهت تعلیم خداگریزی او و بعضا نابودی او قرار می گیرد و این چیزی است که در جاهلیت اولی اصلا نبود و در جاهلیت وسطی بسیار کم رنگ بود

اعراب زمان جاهلی به دلیل نداشتن علم كافی و پایبند نبودن به دستورات دینی، گرفتار برخی اعتقادات و همچنین انجام دادن برخی كارهایی می شدند كه تا ابدیت همانند لكۀ ننگی بر پیشانیشان نقش بسته است،

اما انسانها، در جامعه امروزی با ادعای علم و دانش و پیشرفت های صنعتی و تكنولوژی و داشتن هزاران دانشگاه و مراكز معتبر علمی، روز به روز در منجلاب گناه و فساد و طغیان و بی بند و باری فرو می روند،

هر چند بشریت امروزی، با زدن عینك علم و پیشرفت بر چشمان به ظاهر بینای خویش، روز به روز  قله های علم و صنعت و تكنولوژی را فتح می كند و مغرورانه ادعاداردكه همه كارة عالم آفرینش می باشد ولی به خاطر روی برگرداندن از معنویات و دستورات الهی و فاصله گرفتن از امام عصر  عجل الله تعالی فرجه الشریف  كه حجت خداوند بر روی زمین می باشد،روز به روز گمراه تر می شود و در دره های هولناك جاهلیت مدرن سقوط می كند

در سورة بقره آیة 118 می خوانیم :وَقَالَ الَّذِینَ لا یعْلَمُونَ لَوْلا یکلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِینَا آیةٌ کذَلِک قَالَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَینَّا الآیاتِ لِقَوْمٍ یوقِنُونَ»

اگر اعراب زمان جاهلیت بر اساس دلایل پوچ و پیش پا افتاده، به جان هم می افتادند و در گیری های قبیلگی وخونریزی های جاهلانه راه می انداختند، انسانهای عصر جاهلیت مدرن نیز به بهانه های واهی و از سر غرور و تكبر به جان هم می افتند و با استفاده از علم و دانش و صنعت نظامی، در یك لحظه، چندین هزار انسان بی گناه را به خاك و خون می كشند

دو : سقوط مقام زن و خانواده(فمینیسم )

در زمان جاهلیت اولی زن از هیچ مقامی برخوردار نبود و نوعا ابزاری بود برای ارضاء شهوت جنسی مردان و مردان قبیله ها دختران خود را به نام غیرت قبیله ای و قومی زنده به گور می کردند تا طعمة دیگران قرار نگیرند

و در طول دوران جاهلیت وسطی نیز همواره بر خلاف آن ارزشی که آموزه های دینی برای زن قائل بوده همیشه با او معاملة کالای مصرفی شده است ولی در دوران جاهلیت مدرن، پا از این فراتر گذاشته شده است و متفکران جوامع غربی با فرهنگ سازی آن چنان زن را متقاعد کردند که تو دارای شخصیت ویژه هستی و هرمردی را که بخواهی و دوست بداری و پسند کنی می توانی با او دوست شوی و هیچ جبری در کار نیست و این امر به انتخاب تو است و قوانین هم ، همگی از تو پشتیبانی می کنند و تو حقوق برابر با مرد داری و حتی در بعضی کشورها برای زن تبعیضات ویژه بیش از مرد قائل شده اند این کار فمینیسم نام دارد و یکی از ظهورات حقوق مدنی می باشد

در حالی که در اصل آفرینش ، زن با ویژگی هائی که دارد به عنوان یک موجود مستقل از مرد نمی تواند باشد و از خرد کافی در امور اجتماعی و برون خانه ای برخوردار نیست و در نتیجه، این جنبش، بی بند و باری و هنجار شکنی های ناموسی و خانوادگی را به دنبال داشته است و جوامع غربی را به انحطاط اخلاقی کشیده است

اگر در زمان جاهلیت قبل از اسلام، زنان روسری های خود را طوری روی سرشان می گذاشتند كه گردن و گردنبند و گوش و گوشواره هایشان پیدا بود، در این عصر نیز برخی با ادعای داشتن تمدن و فرهنگ، نه تنها با چادر و روسری سرو كاری ندارند بلكه با كمال افتخار، به برهنه بودن خود می بالند و فرهنگ برهنگی را ترویج می كنند.

اگر چشمانمان را باز كنیم و طور دیگر به این عصر نگاه كنیم، ابو جهل ها و ابولهب ها و ابو سفیانهای بسیار زیادی را می بینیم كه در مسابقۀ جهل و نادانی، از سردمداران جاهلیت قبل از اسلام نیز گوی سبقت را ربوده اند.

سه : اصالت به انسانِ ناآگاه ِخود محور(اومانیسم)

انسان بر اساس غریزة اولیه دوست دارد آزاد باشد و پیش پای او باز و هموار باشد و آزادی فردی و اجتماعی بدون قید و شرط را برای خود می پسندد و حق خود می داند برای همین اومانیسم ها این حقوق را قانونی کردند و با این کار به خود کامگی انسان صورت قانونی دادند و نتیجه آن این است که در جوامع به اصطلاح پیشرفته برای انسان هیچ گونه حد و مرزی نمی شناسند و در بعضی از کشور های غربی مجازات اعدام وجود ندارد و این کار به همه حق می دهد که هر کسی را می خواهند از بین ببرند و اعدامی هم در کار نباشد و موارد دیگر که در این مجال نمی گنجد

اگر در جاهلیت قبل از اسلام، تعصبات قومی و قبیلگی روسای قبایل، باعث می شد كه بسیاری از قبایل به جان هم بیفتند، در این عصر نیز كسانی كه دنیا را دهكده ای بیش نمی دانند و خود را رئیس آن دهكده و قبیله می دانند، با سیاست های غلط خود بیشتر كشورهای دنیا را به جان هم می اندازند و با ایجاد تفرقه  و اختلاف بین مردم كشورهای مختلف، امنیت و آرامش را از جامعه بشری سلب نموده اند.

چهار : گسترش بی بندوباری اخلاقی و فساد جنسی

این مورد را در بخش های قبلی نوشتم و تنها به روایت زیر اکتفا می کنم:

در تفسیر قمي.ج2 ؛ ص305 از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم  در حدیثی طولانی برای سلمان فارسی، برخی از ویژگیهای جاهلیت مدرن ، این طور بازگو شده : «اي‌ سلمان‌! در آن‌ موقعيّت‌ كارهاي‌ بد و ناپسند در بين‌ مردم‌ بصورت‌ كارهاي‌ شايسته‌ و پسنديده‌ در آيد و كارهاي‌ پسنديده‌ و نيكو، به‌ صورت‌ كارهاي‌ نكوهيده‌ و ناپسند جلوه‌ كند. مردمان‌ خيانت‌ پيشه،‌ مورد وثوق‌ و امانت‌ واقع‌ شوند و به‌ افراد امين‌ و درستكار، نسبت‌ خيانت‌ داده‌ شود و مرد دروغگو را تصديق‌ كنند و به‌ دروغ‌هاي‌ او مهر صحّت‌ و درستي‌ بنهند و مرد راستگو و درست‌ را دروغگو شمارند و به‌ گفتار او ترتيب‌ اثر ندهند. … اي‌ سلمان‌! در آن‌ وقت‌ مردها به‌ مردها اكتفا مي‌كنند و زنها به‌ زنها اكتفا مي‌نمايند. … مردها خود را شبيه‌ به‌ زنان‌ مي‌كنند، و زنان‌ خود را شبيه‌ به‌ مردان‌ مي‌نمايند. و افرادي‌ كه‌ داراي‌ رحم‌ هستند و براي‌ توليد مثل‌ آفريده‌ شده‌اند كه‌ منظور زنان‌ مي‌باشند، سوار بر زين‌ها ميشوند. پس‌ بر آن‌ زنان‌ از امّت‌ من‌ لعنت‌ خدا باد. … اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ پردۀ عصمت‌ مردم‌ پاره‌ مي شود. محرّمات‌ الهيّه‌ به‌ جاي‌ آورده‌ مي شود. حريم‌ عفاف‌ دريده‌ مي گردد. معصيت‌هاي‌ خدا رائج‌ ميگردد.بدان‌ و اشرار بر اخيار و خوبان‌ تسلّط‌ پيدا مي‌كنند و دروغ‌ علناً رائج‌ و در بين‌ تودۀ مردم‌ شايع‌ مي شود. لجاج‌ و خودسري‌ و استكبار ظاهر مي گردد و نيازمندي‌ و احتياج‌، همۀ توده‌ها را فرا مي گيرد. مردم‌ به‌ لباس‌ خود بر يكديگر مباهات‌ مي‌كنند. باران‌هاي‌ فراوان‌ در غير فصل‌ باران‌ پيدا مي شود. اشتغال‌ به‌ لهو و لعب‌ از قبيل‌ بازي‌ كردن‌ با باطل‌ و آلات‌ موسيقي‌ را امري‌ پسنديده‌ و نيكو مي‌شمرند.  امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را گذشته‌ از آنكه‌ به‌ جاي‌ نمي‌آورند، امر نكوهيده‌ و ناپسند ميدانند.زمانه‌ و وضعيّت‌ محيط‌ در آن‌ زمان‌ به‌ قدري‌ انحطاط‌ پيدا ميكند كه‌ مردمان‌ مؤمن‌ و با ايمان‌ راستين‌، در آن‌ زمان‌، در بین مردم از تمام‌ افراد امّت‌ پست‌تر و حقيرتر و ذليل‌تر خواهند بود. در بين‌ زاهدان و عابدان و در بين‌ علما و نزدیكانشان حسّ بدبيني‌ و بدخواهي‌ ظهور نموده‌ و پيوسته‌ در صدد عيب‌جوئي‌ و ملامت‌ از يكدگر بر مي‌آيند

در سورة انفطار آیة 6 می خوانیم :یا أَیهَا الإنْسَانُ مَا غَرَّک بِرَبِّک الْکرِیمِ» و در خطبه223،457 ،حضرت علی(ع) پس از تلاوت این آیه فرمود: «برهان گناهکار، نادرست ترین برهان هاست، و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر، و خوشحالی او از عدم آگاهی است. ای انسان! چه چیز تو را بر گناه جرئت داده و در برابر پروردگارت مغرور ساخته و بر نابودی خود علاقه مند کرده است؟!»

در تفسیر قمی، ص ، 629؛ طباطبائی، المیزان ج 5 ص 432 : .روزگاری می آید که مردم از شهوات پیروی می کنند و تمایلشان به سوی هوای نفس است؛ مال را بزرگ می شمارند و دین را به دنیا می فروشند، در آن هنگام زنان و دختران ره به بیگاری می برند و اعمال منافی عفت انجام می دهند و مردها به مردها و زن ها به زن ها اکتفا می کنند. همان طور که زن در خانة شوهرش مورد حفظ و حراست واقع می شود که کسی به او تعدی نکند و در استمتاعات اختصاص به خود داشته باشد، همین طور افرادی، جوانان تازه به سن رسیده را به خود اختصاص داده در اعمال نامشروع مورد حراست و حفظ خود قرار می دهند تا کسی دیگر به آن ها توجهی نکند! مردها خود را شبیه زنان و زنان خود را شبیه مردان می نمایند! در آن زمان، طلاق زیاد می شود و حد الهی جاری نمی گردد. و زنان آوازه خوان در بین مردم ظاهر می شوند و زنازاده بسیار پدید می آید و پردة عصمت مردم پاره می شود و محرمات الهی به جا آورده می شود و حریم عفاف دریده می گردد، و معصیت های خدا رواج پیدا می کند»

پنج :خصوصی کردن دین و جدایی آن از زندگی(سکولاریسم )

در این باره نیز آن چه که در بخش های قبلی نوشتم کافی است و تمام این ناهنجاری های جاهلی وقتی رخ می دهد که قوانین دینی را برای ادارة جامعه کافی ندانیم و در نتیجه به اصطلاح قوانین مترقی که برساختة ذهن آلوده به گناه جمعی غافل است

را به عنوان دستورالعمل بپذیریم و اینهمه ناهنجاری را توجیه کنیم ، در خطبه150، حضرت علی(ع) می فرماید : «گروهی به گذشته جاهلی خود بازگشتند و با پیمودن راه های گوناگون به گمراهی رسیدند و به دوستان منحرف خود پیوستند و از دوستی با مؤمنان که به آن امر شده بودند بریدند و بنیان اسلامی را تغییر داده و در جای دیگری بنا نهادند. آنان کانون هر خطا و گناه، و پناه گاه هر فتنه جو شدند که سرانجام در سرگردانی فرو رفته و در غفلت و مستی به روش و آیین فرعونیان در آمدند، یا از هم بریده و دل به دنیا بستند، و یا پیوند خود را با دین گسستند»

ایشان   علیه السلام در حكمت 369 نهج البلاغه، می فرمایند: «‏ يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يَبْقَى فِيهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مَسَاجِدُهُمْ يَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى سُكَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِي الْخَطِيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِيهَا وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَيْهَا روزگاری بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نشانی و از اسلام جز نامی باقی نخواهدماند.مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان ، اما از هدایت ویران است.مسجد نشینان و سازندگان بناهای شكوهمند مساجد، بدترین مردم زمین می باشند كه كانون هر فتنه و جایگاه هرگونه خطاكاری اند. هركس از فتنه بر كنار است او را به فتنه بازگردانند و هركس كه از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها كشانند

 

راه رهایی ازجاهلیت مدرن تمسك به اهل بیت و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

عدم شناخت و معرفت نسبت به امام معصوم یكی از مهمترین عوامل حصول جاهلیت می باشد. اگر كسی امام زمان خود را نشناسد و نتواند با امام زمان خویش پيوند و رابطه داشته باشد به جاهلیت مبتلا می شود و زندگی جاهلانه ای دارد. وقتی كه زندگی یك شخص جاهلانه شد، مرگ او نیز مرگ جاهلي است. چرا كه ثمره و میوۀ زندگی جاهلانه،مرگ جاهلي می باشد. به همین خاطر در  أصول كافي ج‏2 ؛ ص131 از پیامبر گرامی اسلام  صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: مَنْ مَاتَ وَ لَمْ‏ يَعْرِفْ‏ إِمَامَ‏ زَمَانِهِ‏ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد، مرگش مرگ جاهليت است

باید پیوند معنوی با اهل بیت داشت

در بحار الأنوار. ج‏29.  ص197 از حضرت فاطمه زهرا  سلام الله علیها به صراحت خطاب به مهاجرین و انصار این چنین بیان شده كه: « فَلَا هِجْرَةَ إِلَّا إِلَيْنَا، وَ لَا نُصْرَةَ إِلَّا لَنَا، وَ لَا اتِّبَاعَ‏ بِإِحْسَانٍ إِلَّا بِنَا، وَ مَنِ ارْتَدَّ عَنَّا فَإِلَى الْجَاهِلِيَّة هجرت جز به سوی ما نیست و نصرت و یاوری جز برای ما نیست و احسان جز درباره ما نیست و  هر كس از ما روی بگرداند به جاهلیت باز گشته است.

همچنین   درالأمالي. ص75 از انس ابن مالك آمده که می گوید: « ‏ نَظَرَ النَّبِيُّ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ يَا عَلِيُ‏ مَنْ‏ أَبْغَضَكَ‏ أَمَاتَهُ اللَّهُ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»رسول خدا  صلی الله علیه و آله و سلم به امام علی علیه السلام نگاه كرد و فرمودند: «ای علی هر كس با كینه نسبت به تو بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است.

پس پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم  ، آگاهی ایشان از آینده، نسبت به جاهلیتی كه در آینده به وجود می آید داشتند و، خبر می دهند. جاهلیتی كه در دوران امامت حضرت مهدی به وجود می آید ، به مراتب سخت تر از جاهلیت قبل از بعثت ایشان می باشد. جاهلیتی كه بسیاری از انسانها به آن مبتلا می شوند.

و راه نجات در این روایت دربحار الأنوار . ج‏51 ؛ ص73 است که :مَنْ أَنْكَرَ الْقَائِمَ مِنْ وُلْدِي فِي زَمَانِ غَيْبَتِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً» هر كس قائم از فرزندان مرا انكار نماید، به مرگ جاهلیّت مرده است.»

چه بسیار كسانی كه در این روزها منكر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  هستند.بنا بر این یكی از مهمترین راه های رهایی از جاهلیت مدرن ،آشنایی بیشتر با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و خارج نشدن از دایرۀ ولایت آن حضرت می باشد

اگر كسی از دایرۀ ولایت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف  خارج شود و امامت آن حضرت را نپذیرد،در بیابان مرگبارِ جاهلیت مدرن هلاك می شود. هر چند كه خود را دوستدار علم و دانش معرفی نماید و همواره به دنبال مباحث و مسائل علمی باشد و یا جزء علما و بزرگان دینی محسوب شود

در الغيبة للنعماني ؛ ص297 ازامام صادق علیه السلام در مباحثة بعضی عالمان جاهل که با حضرت مهدی بحث می کنند آمده است : «‏ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ اسْتَقْبَلَ مِنْ جَهْلِ النَّاسِ أَشَدَّ مِمَّا اسْتَقْبَلَهُ‏ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ جُهَّالِ الْجَاهِلِيَّةِ قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَاكَ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَتَى النَّاسَ وَ هُمْ يَعْبُدُونَ الْحِجَارَةَ وَ الصُّخُورَ وَ الْعِيدَانَ‏ وَ الْخُشُبَ الْمَنْحُوتَةَ وَ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ أَتَى النَّاسَ وَ كُلُّهُمْ يَتَأَوَّلُ عَلَيْهِ كِتَابَ اللَّهِ يَحْتَجُّ عَلَيْهِ بِهِ ثُمَّ قَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَيَدْخُلَنَّ عَلَيْهِمْ عَدْلُهُ جَوْفَ بُيُوتِهِمْ كَمَا يَدْخُلُ الْحَرُّ وَ الْقُرُّ»  همانا قائم ما با جاهلان بسیار سرسخت‌تری نسبت به جاهلانی كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  در دوران جاهلیّت با آنها برخورد داشت، رو به رو می‌شود و متحمّل رنج و سختی بیشتری خواهد شد.»گفتم: چگونه چنین چیزی ممكن است؟ فرمودند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  در حالی به پیامبری برانگیخته شد كه مردم سنگ، صخره و مجسّمه‌های چوبی را می‌پرستیدند، امّا قائم ما هنگامی قیام می‌كند كه همة مردم برای مقابله با او به تأویل كتاب خدا و احتجاج به آن متوسّل می‌شوند»

یک نکتة درخور: عدالت بهترین راه و روش برای ادامة حیات است و بر اساس عمل و عکس العمل اگر عمل بعضی از حدِّ عدالت خارج شد انعکاس در برابر خود دارد و ضرب المثل است که می گویند ، من جاوز حده نکس ضده چیزی که از حد خود تجاوز کرد انعکاس ضد خود را دارد و امروزه جریانات تکفیری که جلوه های پرتوان جاهلیت است خود انعکاس جاهلیت مدرن است

آنچه که در بخش مهمی از جهان اسلام به ویژه در خاورمیانه واضح تر دیده می شود یک نوع جاهلیتی است که در حقیقت هدفی جز نشان دادن یک چهره سیاه از اسلام ندارد

چنین شرایطی اگر رقم خورده آن هم در قرن بیست و یکم که بسیاری از تجربه ها و نهضت های مختلفی شکل گرفته و از هم پاشیده است این همان عکس العمل بی بند و باری جهان غرب و تمدن به اصطلاح مدرن است که در قالب داعش و جیش النصره و طالبان و امثال آن در خاور میانه به خصوص سوریه و عراق و افغانستان به راه افتاده است و به نام اسلام و دفاع از ارزش های دینی ، اینهمه فاجعه می آفریند و این همه کشت و کشتار بی رحمانه صورت می گیرد و متاسفانه قدرت های استعماری نیز از آن ها در برابر اسلام ناب شیعی حمایت می کنند و این نمونه ای از چهرة خشن جاهلیت قبل از اسلام و بعضا جاهلیت قرون وسطی « نظیر اسماعیلیه که در زمان سامانیان سر برآوردند و اسماعیل فرزند امام صادق ع را به جای امام کاظم ع به امامت برگزیدند و فرقة بابی که در عصر قاجار و امیر کبیر در سال ۱۲۶۰ قمری توسط سید علی‌محمد باب در ایران پدید آمد که خود را پیامبری جدید و بشارت دهندة دینی که قرار است پس از او توسط «من یُظهِره‌الله» (آنکه خداوند او را ظاهر خواهد ساخت)، ظاهر شود خواند و بارها در آثار خود به ظهور او اشاره کرد و آن ها هنوز پیروانی در ایران و سراسر جهان دارند » و مانند آن است

مولانا به جاهلیت در زمان امت های قبل در مثنوی بسیار اشاره دارد از جمله :

دفتر اول

حقير ديدن خصمان صالح ناقه را

چون حق تعالى خواهد لشكرى را هلاك گرداند

در نظر ايشان خصمان را حقير نمايد

وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اَللَّهُ

أَمْراً كانَ مَفْعُولاً (سورةانفال/44)

( 2509) ناقه‏ى صالح به صورت بد شتر

پى بريدندش ز جهل آن قوم مر

مُر: تلخ، مجازا بد خوى و بد سرشت.

صالح: مطابق روايات اسلامى، يكى از پيمبران عرب است كه بقوم ثمود فرستاده شده بود، ثمود دسته‏اى از عرب بودند كه در شمال مدينه مسكن داشتند و يك سره نابود شدند و بر افتادند و نژاد ايشان منقطع گشت. اين دسته از عرب را (عرب بائده) مى‏نامند يعنى بر افتاده.

ناقه‏ى صالح: شترى بود كه بمعجزه‏ى او از كوه بيرون آمد، قوم ثمود بت پرستان بودند،

( 2510) از براى آب چون خصمش شدند

نان كور و آب كور ايشان بدند

آب كور: مفرط در حرص و امساك چنان كه آب هم از سائل و مهمان دريغ دارد. نظير: نان كور.

( 2511) ناقة اللَّه آب خورد از جوى و ميغ

آب حق را داشتند از حق دريغ‏

….قوم آب حق را از حق مضايقه كردند

( 2512) ناقه‏ى صالح چو جسم صالحان

شد كمينى در هلاك طالحان‏

ناقه صالح مثل جسم اشخاص صالح كمينى شد براى هلاك كردن بد كاران

طالحان: جمع طالح بمعنى تبه‏كار و نابسامان. فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اَللَّهِ ناقَةَ اَللَّهِ وَ سُقْياها (پس پيمبر خدا بقوم ثمود گفت زنهار ماده شتر خدا را پاس داريد و از آب خوردنش بازمداريد.) و الشمس، آيه‏ى 13.

( 2513) تا بر آن امت ز حكم مرگ و درد

ناقة اللَّه و سقياها چه كرد

ناقه: شتر ماده. ناقة اللَّه: اشاره است به آيه‏ى شريفه: وَ يا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اَللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اَللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ. (و صالح گفت اى قوم من اين ماده شتر از آن خداست و گواهى و معجزه‏اى بر راستى من براى شما، بهليدش تا در زمين خدا بچرد و ببد آسيب مرسانيدش.) هود، آيه‏ى 64.

( 2514) شحنه‏ى قهر خدا ز يشان بجُست

خونبهاى اشترى شهرى درست‏

شحنه قهر خداوندى هلاك شهرى را خونبهاى شترى قرار داد.

شحنه: كسى كه از جانب پادشاه و دستگاه حكومت براى ضبط امور و سياست مردم شهرى منصوب مى‏شد *

در دفتر دوم ، امتان جاهل پیش :

( 1400) انبيا را گفته قومى راه گم

از سَفَه إنَّا تَطَيَّرنا بِكُم‏

راه گُم: گمراه. سَفَه: نابخردى. إنَّا تَطَيَّرنا بِكُم: مأخوذ است از آيه «قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ: 36: 18 گفتند ما شما را به فال بد بگرفته‏ايم، اگر باز نايستيد البته سنگسارتان مى‏كنيم و از ما به شما شكنجه‏هاى دردناك خواهد رسيد.» (يس، 18) (براى اطلاع از احوال اين رسولان كه فرستادگان عيسى (ع)

( 1401) چون به قول اوست مَصلُوبِ جهود

پس مر او را أمن كى تاند نمود

مَصلُوب: دار زده. او: (ضمير) راجع به ترسا.

( 1402) جهل ترسا بين أمان انگيخته

ز آن خداوندى كه گشت آويخته‏

امان انگيختن: امان خواستن خداوند آويخته: كنايت از عيسى (ع).

( 1403) چون دل آن شاه ز يشان خون بود

عصمتِ وَ أنتَ فِيهِم چون بود

عصمت: نگاهدارى.

وَ أنتَ فِيهِم: مأخوذ است از آيه وَ ما كانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ: 8: 33 و خدا عذاب نمى‏كند آنان را چند كه تو در ميان آنانى و خدا عذاب كننده آنان نيست حالى كه آمرزش مى‏خواهند.» (انفال، 33) اين آيت در شأن رسول (ص) است و مولانا آن را بر عيسى (ع) تطبيق كرده است از آن جهت كه پيمبران همگى مايه امن امّت‏اند به نهج البلاغه، كلمات قصار: 88 رجوع شود

( 1404) زرّ خالص را و زرگر را خطر

باشد از قَلاّبِ خائن بيشتر

قَلاّب: (مبالغت از قلب) كه سكه ناسره زند، كه در زر تقلّب كند.

( 1405) يوسفان از رشك زشتان مخفى‏اند

كز عدو خوبان در آتش مى‏زيند

يوسفان خوب رو از رشك و حسد زشت رويان خود را پنهان كرده‏اند و بر اثر وجود دشمنان است كه خوبان گرفتار آتش مى‏شوند

( 1406) يوسفان از مكر اخوان در چه‏اند

كز حسد يوسف به گرگان مى‏دهند

يوسفان از مكر برادران بچاه افتاده و همان برادران هستند كه از حسد يوسف را به گرگ مى‏دهند

 

 

يوسفان: استعارت از اولياى خدا اخوان: استعارت از حسودان سوره يوسف، آيه‏هاى 4- 101

*

جهل گوساله پرستان قوم موسی ع

دفتر دوم

گفتن موسى عليه السّلام گوساله پرست را كه آن خيال انديشى و حزم تو كجاست

( 2036) گفت موسى با يكى مستِ خيال

كاى بَد انديش از شقاوت وز ضلال

يكى مست خيال: يكى از اسرائيليان، يكى از آنان كه گوساله را پرستش كرده بود.

( 2037) صد گمانت بود در پيغمبريم

با چنين بُرهان و اين خُلق كريم‏

با براهينى كه بود و اين صفاتى كه من داشتم صد گمان بپيغمبرى من در تو بوجود مى‏آورد

خُلقِ كريم: از روايات بر مى‏آيد كه موسى (ع) تند خو بوده است البته این تند خوئی با احمقان کافر و پیروان نادان او بوده است و رسول اكرم (ص) به «خلق عظيم» توصيف شده است.

( 2038) صد هزاران معجزه ديدى ز من

صد خيالت مى‏فزود و شكّ و ظن‏

نمل / 12 /ص377 : وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فىِ جَيْبِكَ تخَرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيرِ سُوءٍ فىِ تِسْعِ ءَايَاتٍ إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنهُّمْ كاَنُواْ قَوْمًا فَاسِقِينَ

و دستت را در گريبانت داخل كن كه سپيد و روشن بدون رنج در آيد همه اينها از جمله نه معجزه‏اى بود كه به سوى فرعون و قوم او برد كه آنان گروهى عصيان پيشه بودند

( 2039) از خيال و وسوسه تنگ آمدى

طعن بر پيغمبرى‏ام مى‏زدى‏

( 2040) گرد از دريا بر آوردم عيان

تا رهيديت از شَر فرعونيان‏

دريا را خشك كردم و از قعر آن گرد بر آوردم ..

گرد از دريا بر آوردن: اشارت است به يكى از معجزه‏هاى موسى (ع) كه چون فرعون در پى بنى اسرائيل رفت، آنان به كنار دريا رسيده بودند. پيش رو دريا بود، و فرعون در پى.

ياران موسى (ع) گفتند «إنَّا لَمُدرَكُونَ: ما گرفتار خواهيم شد.» موسى گفت: «هرگز، خداى من با من است.» عصا را بر دريا زد و آبها به دو سو رفتند و زمين خشكيد و موسى و اسرائيليان از دريا گذشتند. (سوره طه، آيه 77 به بعد،)و بقره / 50 / ص8 : وَ إِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنجَيْنَاكُمْ وَ أَغْرَقْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ أَنتُمْ تَنظُرُونَ

و چون دريا را براى شما بشكافتيم و نجاتتان داديم و فرعونيان را در جلو چشم شما غرق كرديم

( 2041) ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد

و ز دعاام جوى از سنگى دويد

ز آسمان چهل سال: فرود آمدن مَنّ و سَلوى بر آنان هنگامى كه در تيه بودند

جوى از سنگ دويدن: موسى (ع) عصا بر سنگ زد و دوازده جوى آب از آن روان شد.

بقره / 57 / ص8 : وَ ظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَى‏ كلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَ مَا ظَلَمُونَا وَ لَاكِن كاَنُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ و ابر را سايبان شما كرديم و ترنجبين و مرغ بريان براى شما فرستاديم و گفتيم از چيزهاى پاكيزه كه روزيتان كرده‏ايم بخوريد، و اين نياكان شما بما ستم نكردند بلكه بخودشان ستم مى‏كردند

( 2042) اين و صد چندين و چندين گرم و سرد

از تو اى سرد آن توهّم كم نكرد

گرم و سرد: كنايت از معجزه‏ها و نعمتهاى گوناگون.

سرد: كنايت از ناپسند، زشت.

( 2043) بانگ زد گوساله‏اى از جادوى

سجده كردى كه خداى من توى‏

در سورۀ بقره / 51و54و92و93در نساء /153و اعراف/148وطه/88به این موضوع اشاره شده است

( 2044) آن توهّمهات را سيلاب برد

زيركى باردت را خواب بُرد

توهّمها: در اینجا مثبت است و كنايت از آن چه از معجزات موسى (ع) ديده و در دل او رسوخ نكرده و به صورت يقين كامل در نيامده بود. و ممكن است مقصود از «توهّم» نيرنگ سامرى باشد كه مى‏خواست با ساختن گوساله مردم را از خدا پرستى باز گرداند سيلاب بردن: كنايت از نيست و نابود شدن زيركىِ بارد: كنايت از دانشى كه سود ندهد. خواب بُردن: نابود شدن.

( 2045) چون نبودى بد گمان در حقّ او؟

چون نهادى سر چنان اى زشت خو؟

اى بد نهاد چه شد كه در حق او بد گمان نبوده و در مقابل پايش سر نهاده و سجده كردى؟

سر نهادن: تسليم شدن، پذيرفتن.

( 2046) چون خيالت نامد از تزوير او؟

وز فسادِ سحرِ احمق گير او

چگونه بخيالت نرسيد كه او تزوير نموده و جادوى احمق پسندش اين فتنه و فساد را بر پا كرده؟

خيال آمدن: به شك افتادن، ترديد كردن.

احمق گير: كه ساده لوحان را فريب دهد.

( 2047) سامريّى خود كه باشد اى سگان

كه خدايى بر تراشد در جهان‏

سامرى خودش كيست كه در جهان خدا بتراشد

( 2048) چون در اين تزوير او يكدل شدى؟

وز همه اِشكالها عاطل شدى‏

چه شد كه در تزوير او يكدل و يك جهت شده از همه اشكالات دست كشيدى؟ يكدل شدن: پذيرفتن، شك نكردن. عاطل شدن از اشكال: شك نكردن، دو دلى نكردن.

( 2049) گاو مى‏شايد خدايى را به لاف

در رسولى‏ام تو چون كردى خلاف؟

شاييدن: سزاوار بودن.

( 2050) پيش گاوى سجده كردى از خرى

گشت عقلت صيدِ سحرِ سامرى‏

پيش گاوى سجده كردن: نظير:

گاو را دارند باور در خدايى عاميان

نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى

(ديوان سنايى، ص 498)

( 2051) چشم دزديدى ز نور ذُو الجلال

اينت جهل وافِر و عين ضَلال‏

چشم دزديدن: ، نگاه نكردن. نور ذُو الجَلال: كنايت از نشانه‏ها كه پيغمبران و مردان حق راست.

( 2052) شُه بر آن عقل و گزينش كه تو راست

چون تو كانِ جهل را كُشتن سزاست‏

شُه: (اسم صوت) كلمه‏اى است كه نفرت و كراهت را رساند، نظير: تف، پيف. كان جهل: كنايت از جهل مركب، كه نداند و نداند كه نداند.

( 2053) گاوِ زرّين بانگ كرد آخر چه گفت

كاحمقان را اين همه رغبت شگُفت‏

رغبت شگُفتن: شوق فراوان پديد آمدن.

( 2054) ز آن عجب‏تر ديده‏ايت از من بسى

ليك حق را كى پذيرد هر خسى‏

ز آن عجبتر: اشارت به معجزه‏هاى فراوان كه از موسى (ع) ديدند.

(نهج البلاغه، كلمات قصار: 147) «فرومايگانى رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند. نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند.»

*

دعوت كردن نوح عليه السلام پسر را و سر كشيدن او كه بر سر كوه روم و چاره كنم و منت تو نكشم

دفتر سوم(1307) دم مزن تا دم زند بهر تو روح

آشنا بگذار در كشتىِ نوح‏

آشنا: شنا.

( 1308) همچو كنعان كآشنا مى‏كرد او

كه نخواهم كشتى نوح عدو

كنعان: در برخى مأخذها او را پسر نوح شمرده‏اند و برخى ديگر پسر سام و در تورات پسر چهارمين حام. (عهد عتيق، سِفر پيدايش، باب10: شماره 6و 7) و نام پسر نوح را كه غرق شد يام و يا عِرويا نوشته‏اند. در تفسير درّ المنثور از قُتاده آرد كه نام پسر نوح كه غرق شد كنعان است.

تا

( 1328) همچنين مى‏گفت او پند لطيف

همچنان مى‏گفت او دفع عَنيف‏

‏ عَنيف: درشت، تند.

( 1329) نه پدر از نُصح كنعان سير شد

نه دمى در گوش آن اِدبير شد

اِدبير: (مُمالِ ادبار. مصدر مبنى از براى مفعول) مُدبَر: نگون بخت.

( 1330) اندر اين گفتن بدند و موج تيز

بر سر كنعان زد و شد ريز ريز

سوره هود : وَ حالَ بَيْنَهُمَا اَلْمَوْجُ فَكانَ مِنَ اَلْمُغْرَقِينَ 11: 43 يعنى موج ميانه پدر و پسر حايل شده و پسر در شمار غرق شدگان قرار گرفت

آنان كه فهم ناقص خود را رهنما مى‏گيرند و ارشاد راهنمايان را نمى‏پذيرند، عاقبتى چون پسر نوح را خواهند داشت.

نوح (ع) به امر خدا كشتى را ساخت و گِرِوندگان امّت، نيز جفتى از هر جاندار را در آن جاى داد. سپس پسر خود را فرمود با ما به كشتى در آ.

او به جاى آن كه راه تقليد گيرد و اطاعت پذيردگفت به كوهى پناه مى‏برم تا مرا از آب باز دارد. در حالى كه پناه او در كشتى بود. نافرمانى نوح كرد و لعنت حق را با خود همراه برد.

*

در داستان آن گاو که از آن جاهل بود و کشته شد و داوری را به حضرت داوود بردند و آن شخص جاهل لحظه به لحظه کار خود را خراب تر کرد:

حكم كردن داود بر صاحب گاو

که جمله مال خود را به وى ده

دفتر سوم

( 2425) بعد از آن داود ،گفتش كاى عنود

جمله مال خويش، او را بخش زود

( 2426) ور نه كارت سخت گردد، گفتمت

تا نگردد ظاهر از وى اِستَمت‏

( 2427) خاك بر سر كرد و ،جامه بر دريد

كه به هر دم مى‏كنى ظلمى مزيد؟

مزيد: افزون.

( 2428) يك دمى ديگر، بر اين تشنيع راند

باز داودش، به پيش خويش خواند

راندن: ادامه دادن. (باز سرزنش كرد).

( 2429) گفت چون بختت نبود اى بخت، كور

ظلمت آمد اندك اندك، در ظهور

ظلمت: ظلم تو

( 2430) ديده‏اى ،آن گاه صدر و پيشگاه؟

اى دريغ از چون تو خر، خاشاك و كاه‏

( 2431) رو كه فرزندان تو ، با جفت تو

بندگان او شدند، افزون مگو

( 2432) سنگ بر سينه، همى‏زد با دو دست

مى‏دويد از جهل خود بالا و پست‏

عزم كردن داود عليه السّلام به خواندن خلق بد آن صحرا كه راز آشكارا كند و حجّت‏ها را همه قطع كند

دفتر سوم

( 2442) گفت اى ياران زمان آن رسيد

كآن سِرِ مكتوم او گردد پديد

( 2443) جمله برخيزيد تا بيرون رويم

تا بر آن سِرِّ نهان واقف شويم‏

( 2444) در فلان صحرا درختى هست زفت

شاخهااش أنبُه و بسيار و چفت‏

چَفت: تنگ، چسبان

( 2445) سخت راسخ خيمه‏گاه و ميخ او

بوى خون مى‏آيدم از بيخ او

راسخ: استوار، پا بر جا خيمه گاه و ميخ: استعارت از ريشه و تنه درخت.

(2446)خون شده است اندر بُن آن خوش درخت

خواجه را كشته است اين منحوس بخت

( 2447) تا كنون حلم خدا پوشيد آن

آخر از ناشكرىِ آن قلتبان‏

قلتبان‏ : نامرد

( 2448) كه عيال خواجه را روزى نديد

نه به نوروز و نه موسم‏هاى عيد

نديدن: كنايت از نپرسيدن حال.

( 2449) بى‏نوايان را به يك لقمه نجُست

ياد نآورد او ز حق‏هاى نخست‏

( 2450) تا كنون از بهر يك گاو اين لعين

مى‏زند فرزند او را در زمين‏

( 2451) او به خود برداشت پرده از گناه

ور نه مى‏پوشيد جرمش را اله‏

****

سپس در بارة جهل بشر عموما می فرماید:

دفتر اول :

( 3435) جنگ خلقان همچو جنگ كودكان

جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مُهان

مُهان: صفت مفعولى از اهانت، خوار، بى‏ارزش.

( 3436) جمله با شمشير چوبين جنگشان

جمله در لا يَنْفَعى آهنگشان‏

لا ينفع: (از «لا» حرف نفى و «ينفع» مفرد مذكر غايب از فعل مضارع، كه در اينجا تركيب به معنى وصفى به كار رفته است) بى‏فايده، بى‏هوده. و «يا» افاده تنكير كند.

( 3437) جمله‏شان گشته سواره بر نيى

كين براق ماست يا دُلدل پيى

براق: مركبى كه رسول (ص) را به عرش برد.

دلدل پى: همانند دلدل در راه رفتن، و دلدل نام استر امير المؤمنين (ع) است، و نخست از آن رسول (ص) بود

در (نهج البلاغه، خطبه 87)امير مؤمنان در نكوهش اين گونه عالم نمايان فرموده: «… و ديگرى كه دانشمندش دانند و بهره‏اى از دانش وى نبرده، ترّهانى چند از نادانان و مايه‏هاى جهلى از گمراهان به دست آورده»

( 3438) حامل‏اند و خود ز جهل افراشته

راكبِ محمول ره پنداشته‏

بار جهل بدوششان حمل شده و مركوب نادانى بوده بار و حمل كننده بار را راه تصور كرده‏اند.

حامل: بردارنده، و در تعبير مولانا طالبى است كه علم ظاهرى را وسيله كشف حقيقت پنداشته، لاجرم ناقصى است كه به مرحله كمال نرسيده:

حاملى محمول گرداند تو را

قابلى مقبول گرداند تو را

936 1

حامل دين بود او محمول شد

قابل فرمان بد او مقبول شد

1074 1

افراشته: بالا برده، داراى مقام بلند دانسته. راكب: سوار.

محمول: بار، آن چه بر پشت برداشته شود. و در اصطلاح سالكى كه تصرّف حق   او را در راه برد. محمول ره: در راه برد، كه او را در راه برند بى‏آن كه خود جهدى كند. محمولان: برداشتگان، بار شدگان.

( 3439) باش تا روزى كه محمولان حق

اسب تازان بگذرند از نُه طبق‏

محمولان حق: (اضافه صفت به فاعل) كسانى كه پس از گذراندن مراحل رياضت و طى كردن مقامات معنوى و كشتن نفس به منزلهاى نهايى رسيده‏اند. آن چه كنند تصرف حق است كه فرمود: «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الّذى يَبْصُرُ به».

اشارت است نيز به سير مؤمنان در بهشت كه در حديث آمده است: «إنْ يُدْخِلكَ اللَّهُ فِى الجَنَّة فَلا تَشاء أنْ تَرْكَبَ فَرَساً مِنْ ياقوتةٍ حَمْراء، تَطيرُ بِكَ فِي الجَنَّةِ حَيْثُ تَشَاءُ الاّ رَكِبْتَ- خدايت به بهشت در آورد، پس هيچ مركب سوارى از ياقوت سرخ نخواهى كه بدان در بهشت پرواز كنى جز كه بر آن سوار شوى» (كنز العمال، حديث 39328، از مسند احمد حنبل).

*

جهل بشر در دفتر دوم:

( 1037) پس چرا از ابلهى پيش تو كور

تن سليمان است و انديشه چو مور

( 1038) مى‏نمايد پيش چشمت كُه بزرگ

هست انديشه چو موش و كوه گرگ‏

( 1039) عالَم اندر چشم تو هَول و عظيم

ز ابر و رعد و چرخ دارى لرز و بيم‏

هَول: ترسناك، عظيم جثه.

( 1040) وز جهانِ فكرتى اى كم ز خر

ايمن و غافل چو سنگ بى‏خبر

****

( 1041) ز آن كه نقشى وز خرد بى‏بهره‏اى

آدمى خو نيستى خَر كُرّه‏اى‏

نقش: كنايت از جسم.

( 1042) سايه را تو شخص مى‏بينى ز جهل

شخص از آن شد نزد تو بازى و سهل‏

سايه: كنايت از جسم، مقابل جان. و نيز استعارت از كسانى است كه دعوى ارشاد مى‏كنند و از علم الهى بى‏بهره‏اند. شخص: استعارت از ولى كامل.

( 1043) باش تا روزى كه آن فكر و خيال

بر گشايد بى‏حجابى پرّ و بال‏

منتظر باش تا روزى اين فكر و خيال بى‏حجاب ظاهر شده پر و بال بگشايد

بر گشايد: جسم را رها كند. و مقصود روز قيامت است.

چون پشم: «وَ تَكُونُ اَلْجِبالُ كَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ: و كوهها چون پشم زده است.» (قارعه، 5)

*

دفتر دوم

منازعت چهار كس جهت انگور كه

هر يكى به نام ديگر فهم كرده بود آن را

(3681) چار كس را داد مردى يك درم

آن يكى گفت اين به انگورى دهم‏

(3682) آن يكى ديگر عرب بُد گفت لا

من عِنَب خواهم، نه انگور اى دغا

عِنَب: انگور.

(3683) آن يكى تركى بُد و گفت اين بَنُم

من نمى‏خواهم عنب خواهم اُزُم‏

اين بَنُم : این مال من است بَنُم: پول من است.

اُزُم: (تركى) انگور.

(3684) آن يكى رومى بگفت اين قيل را

ترك كن، خواهيم اِستافيل را

قيل: گفت، سخن. استافيل: (يونانى) انگور. (لغت نامه)

(3685) در تنازع آن نفر جنگى شدند

كه ز سَرِّ نامها غافل بُدند

تنازع: ستيزه كردن با يكديگر.نفر: گروه (چهار تن).

(3686) مشت بر هم مى‏زدند از ابلهى

پر بُدند از جهل و از دانش تهى‏

(3687) صاحب سرّى عزيزى صد زبان

گر بُدى آن جا بدادى صلح‏شان‏

صد زبان: كنايت از داناى حقيقت، آگاه از معنى.

(3688) پس بگفتى او كه من زين يك درم

آرزوى جمله‏تان را مى‏دهم‏

(3689) چون كه بسپاريد دل را بى‏دغل

اين درمتان مى‏كند چندين عمل‏

(3690) يك درمتان مى‏شود چار اَلمراد

چار دشمن مى‏شود يك ز اتّحاد

يك درمتان مى‏شود چار: چون آن صاحب سِرّ از حقيقت آگاه است و مى‏داند اختلاف آنان لفظى است و در معنى يك چيز را مى‏خواهند، پس با آن درم هر چار را خشنود خواهند كرد چنان كه گويى چار درم داشته‏اند و ميان خود بخش كرده‏اند و هر يك چيزى را كه دل خواه اوست خريده.

المُراد: فهو المطلوب، چنين باشد

چار دشمن مى‏شود يك: اختلاف شما بر طرف مى‏شود و يك سخن مى‏شويد چرا كه مقصودتان يكى است.

(3691) گفتِ هر يكتان دهد جنگ و فراق

گفتِ من آرد شما را اتّفاق‏

(3692) پس شما خاموش باشيد أنصتوا

تا زبانتان من شوم در گفت و گو

(3693) گر سخنتان مى‏نمايد يك نمط

در اثر مايه نزاع است و سخط

يك نمط: يك گونه. (اگر همه خواهان يك چيز هستيد، چون در تعبير آن مختلفيد، با هم به جنگ در افتاده‏ايد).

(3694) گرمىِ عاريّتى ندهد اثر

گرمى خاصيّتى دارد هنر

گرمى عاريتى: علم تقليدى. تعريضى است به كسانى كه علمى را فرا گرفته‏اند، اما علم در آنان اثرى نكرده است.

*

داستان روستائی و شهری و فریب خوردن شهری به تملق روستائی و آن همه بلاهای عظیم از بیت 497 دفتر سوم***روان شدن خواجه به سوى ده

( 497) خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت

مرغِ عزمش سوى ده اِشتاب تاخت

در كار آمدن: دست به كار شدن، آماده گشتن.

مرغ عزم و گاو عزم: اضافه مشبَّهٌ بِه به مشبّه.

*

دفتر سوم

( 4284) تا قيامت مى‏زند قرآن، نِدى

اى گروهى جهل را، گشته فِدى‏

فِدِىِ جهل گشتن: در نادانى ماندن.

( 4285) كه مرا افسانه مى‏پنداشتيد

تخم طعن و كافرى مى‏كاشتيد

( 4286) خود بديديت آن كه طعنه، مى‏زديت

كه شما فانى و ،افسانه بُديت‏

صف / 8/ ص552: يُرِيدُونَ لِيُطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

( 4287) من كلام حقّم و، قائم به ذات

قوت جان جان و ياقوت زكات

قائم به ذات: قرآن كلام حق تعالى است و تكلم، عين ذات حق است و حق تعالى قائم به خود است و ديگر اشياء قائم بدو. (اشارت است بدان چه اشعريان معتقدند كه كلام اللَّه قديم است).

قوت جان جان را مى‏توان اضافه بيانى گرفت، قوتى كه از جان جان (از وحى الهى است) و مى‏توان اضافه اختصاصى گرفت در اين صورت جان جان كنايت از اوليااند كه خاص الخاص و اولياى حق‏اند.زكات: گزيده، خالص.

*

در دفتر چهارم

در داستان آن عاشق مجاز

(235) نَفسِ شهوانى، ز حق كرّ است و، كور

من به دل كوريت، مى‏ديدم ، زِ دور

(236) هشت سالت، ز آن نپرسيدم، به هيچ

كه، پُرت ديدم، ز جهلِ {پيچ پيچ‏}

جهلِ پيچ پيچ‏: نادانی بسیار، جهل مرکب.

(237) خود چه پرسم ؟آن كه او باشد به تون

كه تو چونى؟ چون بود او سر نگون‏

تون: گلخن، آتش خانۀ حمام.

*

دفتر چهارم

( 1691) بنگر آنها را كه حالى ديده‏اند

سِرّ فاسد ز اصل سر ببريده‏اند

سِرِّ فاسد: درونِ تباه. سر ببريده: كه حيات معنوى ندارد.

( 1692) پيش حالى بين كه در جهل است و شك

صبح صادق صبح كاذب هر دو يك‏

حالى بين: كنايت از آن كه تنها به دنيا مى‏نگرد.

( 1693) صبح كاذب صد هزاران كاروان

داد بر باد هلاكت اى جوان‏

*

چهارم( 2264)پند گفتن، با جهولِ خوابناك

تخم افكندن بُود، در شوره خاك‏

( 2265)چاكِ حُمق و جهل، نپذيرد رفو

تخمِ حكمت، كم دِهش اى پند گو!

*

دفتر چهارم در بارة کوه قاف

( 3740) غافلان را، كوه‏هاىِ برف دان!

تا نسوزد پرده‏هاىِ عاقلان‏

غافلان از خدا بی خبر مثل کوه های برف اند که با بودنشان عاقلانِ عاشقِ خدا را خنک می کنند تا :

یک : با توجه به بیت 3731 و 3732، اسرار آن ها از پرده بیرون نریزد

« مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست( حافظ)»

دو: با توجه به بیت بعدی( 3741): تا پرده های حیات آن ها برجای بماند و از شدت اشتیاق وصال جان نسپارند

« در خطبة ( 193): در وصف متقین، … لَوْلاَ الْأَجَلُ الَّذِي کَتَبَ اللهُ عَلَيْهِمُ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ، شَوْقاً إِلَي الثَّوَابِ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ.( اگر نبود آن سرآمدی که قلم تقدیر برایشان نوشته، روح آن ها لحظه ای از شوق ثواب و ترس از عقاب در بدنهای آن ها نمی ماند

( 3741) گر نبودى، عكسِ جهلِ {برف باف}

سوختى، از نار شوق آن كوهِ قاف

بَرف باف: در اصل «برف بافنده» بوده است به معنی پدید آورندۀ برف، بارندۀ برف.

*

دفتر ششم در صفت جهل:

(1042)ديده‏ى اين هفت رنگِ جسمها

درنيابد زين نقاب آن روح را

چشم آدمیان که کالبدهای گونه گونی دارند بواسطة احتجاب در پردة جسم نمی تواند حقیقت روح را مشاهده کند. آن هفت لایه عبارتند از: صُلبیّه، مَشیمیّه، شَبَکیّه، عَنکَبوتیّه، عَنَبیّه، قَرنیّه و مُلتَحِمه.

(1043)گر مِكيسى كرديى در بَيع، بيش

دادمى من جمله ملك و مالِ خويش‏

مِکیس: مُمال «مِکاس» است که در عربی مصدر باب مفاعله است به معنی چانه زدن در معامله

(1044)ور مِكاس افزوديى، من ز اهتمام

دامنى زر كردمى از غير وام‏

مِکاس:به توضیح بیت پیشین رجوع شود.

اگر باز بیشتر چانه می زدی، با سعی و تلاش، یک دامن طلا از دیگران قرض می گرفتم و به تو می دادم.

(1045)سهل دادى ز انكه ارزان يافتى

دُر نديدى، حُقّه را نشكافتى‏

حُقّه: ظرفی غالباً کوچک و مدوّر با دری جدا که از چوب یا عاج می سازند و در آن لعل و جواهر می نهند

(1046)حُقّه‏ى سَربسته جهلِ تو بداد

زود بينى كه چه غَبنت اوفتاد

غَبن: زیان آوردن بر کسی در داد و ستد و معامله، زیان یافتن در خرید و فروش.

*

ششم(1711)اى فرو رفته به گورِ جهل و شك

چند جويى لاغ و دستانِ فلك؟‏

لاغ و دستانِ فلك :لطیفه و افسانة روزگار

(1712)تا به كى نوشى تو عشوه‏ى اين جهان؟

كه نه عقلت ماند بر قانون، نه جان‏

(1713)لاغِ اين چرخِ نديمِ كِرد و مُرد

آب روىِ صد هزاران چون تو بُرد

شوخی و بازی این روزگار که همدمی است با افعال متضاد، آبروی صدها هزار نفر مانند تو را بُرده است.

(1714)مى‏درد، مى‏دوزد اين درزىِّ عام

جامه‏ى صد سالگانِ طفلِ خام‏

درزىِّ عام: خياط عام، یعنی روزگار غدّار

عام با تشدید میم به معنی عمومی، فراگیر از ریشة عمم. و عام بدون تشدیدِ میم به معنی سال از ریشة «ع و م» است.

(1715)لاغِ او گر باغها را داد داد

چون دى آمد، داده را بر باد داد

(1716)پيره طفلان، شِسته پيشش بهرِ كَد

تا به سعد و نحس، او لاغى كند

کَدّ: گدایی.

اطفال سالخورده برای گدایی در مقابل فلک نشسته اند تا فلک با سعد و نحس خود با ایشان بازی کند. (همانطور که گذشت مراد از «درزی عام» فلک است. و در اینجا مراد از «پیره طفلان» مردم خام اندیشی است که با وجود کلانسالی اندیشه ای خام و کودکانه دارند.

*

دفتر ششم : نصیحت

(2038)چون ببينى مَشكِ پُر مَكر و مَجاز

لب ببند و خويشتن را خُنب ساز

(2039)دشمنِ آب است، پيشِ او مَجُنب

ور نه سنگِ جهلِ او بشكست خُنب‏

… والّا با سنگِ جهالتِ خود خُم وجود تو را خواهد شکست.

‏(2040)با سياستهاىِ جاهِل صبر كن

خوش مُدارا كن به عقلِ مِن لَدُن

بر جفاکاری های نادان صبر آر به یاری عقلِ ربّانی با او بخوبی مدارا کن

دفتر ششم در داستان آن پادشاه که آن قلعه را به فرزندان خود نشانی داد :

(3794)اين سزاىِ آنكه تخمِ جهل كاشت

و آن نصيحت را كَساد و سهل داشت‏

این است سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد. یعنی شاهزادگان چون نصایح پدر را ننیوشیدند به محنت دچار آمدند.]در این بیت، صنعتِ ذوُقافِیَتَین بکار رفته است.«جهل» با «سهل»، و «کاشت» با «برداشت»

(3795)اعتمادى كرد بر تدبيرِ خويش

كه بَرَم من كارِ خود با عقل پيش‏

(3796)نيم ذرّه ز آن عنايت بِه بُوَد

كه ز تدبيرِ خِرَد سيصد رَصَد

رَصَد:در کمین نشستن، نگهبانان، راه، باران، سبزة کم. ظاهراً هیچ یک از معانی یاد شده با بیت فوق درنمی سازد، زیرا «رَصَد» در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است.

نیم ذرّه از الطاف و توجّهات پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود

(3797)تَركِ مَكرِ خويشتن گير اى امير

پا بِكَش، پيشِ عنايت، خوش بمير

(3798)اين به قدرِ حيلة معدود نيست

زين حيَل تا تو نميرى، سود نيست‏

*

(4723)چون سلاح و جهل جمع آيد بهم

گشت فرعونى جهان سوز از ستم‏

(4724)شكر كن اى مردِ درويش از قُصور

كه ز فرعونى رهيدى وز كُفور

(4725)شكر كه مظلومى و، ظالم نه‏یى

ايمن از فرعونى و هر فتنه‏یى‏

*

در پایان سخنی پیشنهادی با خوانندگان دارم که شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاید ولی می نویسم و تعیین تکلیف برای عموم جامعه نمی کنم بلکه یک نظریة کاملا خصوصی و فردی است و آن این است که بندة کمترین که می خواهم جامعة اسلامی را اصلاح کنم باید اول خود را ساخته باشم و به سیطرة نفس که کانون تمام جهل ها است پایان داده باشم و اگر آحاد جامعه همگی پیش تر از هرگونه ادعای اصلاح گری ناممکن، خود سازی کرده باشند ، به راحتی منش و روش اخلاقی جامعه تغییر می کند ، من احیا نفسا فکانما احی الناس جمیعا و اینجا است که با یک گل بهار می شود وگرنه با طرح و برنامه ریزی تنها، کسی راهی به ده نمی برد

ان الله لا یغیر مابقوم حتی یغیرو ما بانفسهم

به عمل کار برآید به سخن دانی نیست

یا ایهاالناس علیکم انفسکم ….

به قول مولانا در دفتر سوم:

( 2642) همچنان ،لرزانِىِ اين عالمان

كه بودشان، عقل و علمِ اين جهان‏

( 2643) از پى اين عاقلان ذو فنون

گفت ايزد در نُبى «لا يَعلَمُون»

(توبه، 93)وَ طَبَعَ اَللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ. انقروى آيه 7 سوره روم را آورده است.

( 2644) هر يكى ترسان، ز دزدىِ كسى

خويشتن را علم پندارد، بسى‏

ترس از دزدى: متعلق «علم» است (مى‏ترسند مبادا اندوخته او را از علم صورى، فرا گيرند و با آن اندوخته، به ديگران برترى فروشند).

( 2645) گويد او كه روزگارم ،مى‏برند

خود ندارد روزگارِ سودمند

روزگار بُردن: مشغول داشتن، وقت را گرفتن.

( 2646) گويد از كارم بر آوردند خلق

غرق بى‏كارى است، جانش تا به حلق‏

( 2647) عور، ترسان كه منم دامن كشان

چون رهانم دامن از چنگالشان‏

( 2648) صد هزاران ،فضل داند از علوم

جان خود را ،مى‏نداند آن ظَلوم‏

( 2649) داند او خاصيّتِ هر جوهرى

در بيان جوهر خود، چون خرى‏

خاصيت هر جوهرى را مى‏داند ولى اگر بخواهد جوهر خود را بيان كند چون خر بگل مى‏ماند

( 2650) كه همى‏دانم يَجُوز و لا يَجوز

خود ندانى تو، يَجوزى يا عَجوز؟

يِجُوز لا يجوز: رواست يا روا نيست. (بيشتر در مسئله‏هاى فقهى مصطلح است، و در ديگر دانش‏ها نيز) عَجوز: ناتوان.

( 2651) اين روا و آن ناروا دانى و ليك

تو روا يا ناروايى؟ بين تو نيك‏

( 2652) قيمت هر كاله مى‏دانى كه چيست

قيمت خود را ندانى، احمقى است‏

( 2653) سعدها و نحس‏ها دانسته‏اى

ننگرى، سَعدى، تو يا ناشسته‏اى‏

( 2654) جان جمله علم‏ها اين است، اين

كه بدانى من كِيَم ،در يومِ دين‏

( 2655) آن اصول دين بدانستى و ليك

بنگر اندر اصل خود ،گر هست نيك‏

( 2656) از اصولَينَت، اصول خويش به

كه بدانى اصل خود، اى مردِ مِه‏

اصولَين: اصول عقايد و اصول فقه. (اصول دین و فروع دین)

***

«مَن عَرَفَ نَفسهُ فَقَد عرَّفَ ربَّه» ، « هرکه خود را شناخت، پروردگار خود را شناخته است.»

(دفتر پنجم 2114)

بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت

هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت

به نظر مولانا هیچ علمی شریف تر از علم خودشناسی نیست

(دفترپنجم568-560)

( 560) عقده را ،بگشاده گير اى منتهى

عقدةِ سخت است بر كيسة تهى‏

( 561) در گشاد عقده‏ها ، گشتى تو پير

عقدة چندى دگر، بگشاده گير

( 562) عقده‏اى كآن بر گلوى ماست ،سخت

كه بدانى كه خسى يا نيك بخت؟‏

( 563) حل اين اشكال كن، گر آدمى

خرجِ اين ،كن دم ،اگر آدم ،دمى

اين اشكال: كه چه هستى. (خود را بشناس).

دم: نفس. «و نفس آسايش دادن دل است به لطيفه‏هاى غيبى.» (رساله قشيريه)

آدم دم: اگر دمى كه در آدم دميده شد در تو دميده است. اگر انسانى.

( 564) حدِّ اعيان و عرض، دانسته گير

حدِّ خود را دان، كه نبود زين گزير

اعيان: جمع عين. در فلسفه گاه به معنى «خارج» است چنان كه گويند «وجود عينى» و گاه مقابل «اعراض» است، يعنى موجوداتى كه به خود قائم‏اند.

عرض: آن چه قائم به غير است. آن چه به خود موجود نتواند بود.

( 565) چون بدانى حدِّ خود، زين حد، گريز

تا به بى‏حد ،در رسى ، اى خاك بيز

اگر حد خود را بدانى اين حد گريزگاهى است كه از آن ،به بى‏حد مى‏رسى.

خاك بيز: مؤلف آنندراج آورده است: بعضى به معنى باريك بين آورده‏اند

خاك بيز: كنايت از كسى كه كار دشوار و كم بهره را انجام دهد. آن كه خود را به كار بى‏هوده سر گرم سازد.

( 566) عمر در محمول و در موضوع رفت

بى‏بصيرت عمر در مسموع رفت‏

محمول و موضوع: محمول آن چه بر موضوع حمل شود و موضوع آن چه محمول را بر آن حمل كنند. چون گويند هوا سرد است. هوا موضوع است و سردى محمول، و است رابطه است.

مسموع: شنيده‏ها. (آن چه شنيدى بى‏آن كه در آن بنگرى كه درست است يا نه پذيرفتى).

( 567) هر دليلى بى‏نتيجه و، بى‏اثر

باطل آمد، در نتيجة خود نگر

( 568) جز به مصنوعى، نديدى صانعى

بر قياس اقترانى قانعى

قیاس اقترانی: اشاره به تقسيم اول از قياس كه در علم منطق ذكر شده كه قياس را دو قسم كرده‏اند اول قياس اقترانى و دوم قياس استثنايى كه ما از شرح آن براى مراعات اختصار خود دارى مى‏كنيم.

قياس اقترانى: قياسى است كه عين نتيجه يا نقيض نتيجه در مقدمتين بالفعل مذكور نباشد.

چنان كه گويند هر انسانى حيوان است و هر حيوانى جسم است، پس هر انسانى جسم است. چنان كه مى‏بينيم نتيجه در صغرى و كبرى (مقدمتين) نيامده است، به خلاف قياس استثنايى كه نتيجه يا نقيض آن در مقدمتان آمده است. چنان كه گوييم اگر فلان مى‏نويسد، پس دستش مى‏جنبد، وچون مى‏نويسد، پس دستش مى‏جنبد و يا اگر فلان مى‏نويسد، پس دستش مى‏جنبد ولى دستش نمى‏جنبد، پس نمى‏نويسد.

جز به مصنوع…: خواستى از راه دليل إنِّى، از معلول پى به علت برى و خدا را بشناسى.

 

***

(دفترپنجم3341-3340)

(3340)ما بدانستيم ما اين تن نه‏ايم

از وَراىِ تن، به يزدان مى‏زييم‏

(3341)اى خُنُك آن را كه ذاتِ خود شناخت

اندر امنِ سرمدى قصرى بساخت‏

*نشناختن خود، بلای عالم بشری است*

(دفترششم4333-4331)

(4331)گفت با درويش روزى يك خَسى

كه تو را اينجا نمى‏داند كسى‏

خَس: فرومایه، پست.

تمثیل:شخصی فرومایه با حالتی تحقیرآمیز به درویشی فرزانه و زبان آور گفت: اینجا که کسی تو را نمی شناسد! درویش جواب داد: اگر مردمان مرا نشناسند باکی نیست.مهمّ این است که من خود را می شناسم. وای اگر این قضیّه معکوس می بود. یعنی مردمان، بینای حال من بودند و من از دیدن خویش نابینا! الحق که نشناختن خود سخت ترین جهل است.

(4332)گفت او گر مى‏نداند عامى‏ام

خويش را من نيك مى‏دانم كى‏ام‏

(4333) واى اگر بر عكس بودى درد و ريش

او بُدى بيناىِ من، من كورِ خويش‏

وای اگر درد و زخم معکوس می شد. یعنی عامة مردم حقیقت مرا می دیدند و من حقیقتِ خویش را نمی دیدم.

*خودشناسی، کلید رمز غیر شناسی است*

(دفتردوم83)

( 83) ناريان مر ناريان را جاذب‏اند

نوريان مر نوريان را طالب‏اند

غزالى نويسد: «در دوستى مناسبت است ميان در طبع، كه كس بود كه طبع وى را با ديگرى مناسبت بود، و وى را دوست دارد نه از نيكويى. و اين مناسبت گاه بود كه ظاهر بود، چنان كه كودك را به كودك انس بود، و بازارى را به بازارى و عالم را به عالم، و هر كسى را با جنس خويش و گاه بود كه پوشيده بود و در اصل فطرت و اسباب سماوى كه در وقت ولادت مستولى باشد مناسبتى افتاده باشد كه كس راه بدان نبرد، چنان كه رسول (ص) از آن عبارت كرد و گفت اَلأَرواحُ جُنُودٌ مُجَنَّدةٌ فَما تَعارَفَ مِنها ائتَلَفَ وَ ما تَناكَرَ مِنها اِختَلَفَ، گفت ارواح را با ديگر آشنايى باشد و بيگانگى باشد، چون در اصل آشنايى افتاده باشد با يكديگر انس گيرد و اين آشنايى عبارت از مناسبت است كه گفته آمد.» (كيمياى سعادت، ج 2، ص 574- 575)

و اينكه مؤمنان، مومنان را جويان‏اند و فاسقان، فاسقان را، هم از آن جهت است كه با يكديگر سنخيت دارند و با وصال و همنشينى با يكديگر خوش‏اند. چنان كه سعدى در داستان طوطى و زاغ گويد: «اين ضرب المثل بدان آوردم تا بدانى كه صد چندان كه دانا [را] از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت [است‏].» (گلستان، ص 140) نيز نظامى راست:

كند با جنس خود هر جنس پرواز

كبوتر با كبوتر باز با باز

(خسرو و شيرين، ص 205)

*خودشناسی وقتی حاصل می شود که آدمی از خویشتن کاذبش بگذرد*

(دفترچهارم3218)

( 3218) جهد كن !در بى‏خودى خود را بياب!

زودتروَ اللَّهُ أعلَم بِالصَّواب‏

(دفتراول1735)

( 1735) من كسى در ناكسى دريافتم

پس كسى در ناكسى در بافتم‏

 

كسى: حيثيت و تشخص اجتماعى، آن چه مناط تحقق و امتياز فردى از افراد نوع است، شخصيت مطابق اصطلاح علم النفس. مقابل:

ناكسى.

دربافتن: پيوستن و وصل كردن.

*خودشناسی از طریق تصفیة باطن*

(دفتراول3461-3459)

( 3459) همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو

در رياضت آينه بى‏زنگ شو

از آهنى بى‏رنگ شدن: آهنى را از دست دادن. در قديم آينه از آهن ساخته مى‏شد.

چون آهن را جلا مى‏دادند تيرگى آن مى‏رفت و چنان روشن مى‏شد كه عكس هر چيز در آن پديد مى‏گرديد. و صفت آهنى (تيره بودن) آن از ميان مى‏رفت.

ژنگ: صورت ديگرى از زنگ

( 3460) خويش را صافى كن از اوصاف خود

تا ببينى ذات پاك صاف خود

اوصاف خود: اوصاف حيوانى.

( 3461) بينى اندر دل علوم انبيا

بى‏كتاب و بى‏معيد و اوستا

مُعيد: اعاده كننده، باز گوينده معيد كسى بود كه در حوزه درس مى‏نشست و چون استاد از القاى درس فارغ مى‏گرديد وى درس او را براى طالبانى كه سخن استاد را نيك درنيافته بودند، تكرار مى‏كرد. در حوزه‏هاى علمى عصر ما معيد را مقرّر گويند و در اصطلاح نظام دانشگاهى امروز كشورهاى عربى منصبى مرادف دانشيار.

گفت پيغمبر: مأخذ آن حديثهايى است كه در احاديث مثنوى (ص 34) آمده است.

والسلام

بازدیدها: 18

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + 11 =