خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع استاد و تبعیت از او از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع استاد و تبعیت از او از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

استاد و تبعیت از او

موضوعات همسان عبارت است از ، تاثیر استاد بر شاگردان ، فرق پیر ظاهر و پیر باطن و حقیقی ، فرق ناقصان و کاملان ، قطب کیست ؟ ، قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن، مرشد و رشد و ارشاد ، وساطت برای ناقصان تا کامل شوند ، بصیرت استاد و گزینش شاگردان ، پیر عشق و معجزه او در کشش

موضوع پیر و مرشد و استاد یکی از بنیادی ترین موضوعات عرفانی است و عارفان به تبعیت از قرآن کریم که می فرماید :

( سورة آل‏عمران) (31) (ص 54) قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (31)

بگو : اگر خدا را دوست داريد ، پس مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد ، و گناهانتان را بيامرزد ; و خدا بسيار آمرزنده و مهربان است

پیروی از استاد کامل را یکی از اساسی ترین شرط برای سالک در راه رسیدن به مقصود می دانند و معتقدند بدون داشتن و یافتن و پیروی از استاد کامل ، رهروان راه حقیقت ، راه به جائی نمی برند

نظر استاد فروزان فر در ذیل بیت 2948 دفتر اول در بارة داشتن استاد سلوک  با کمی تلخیص و ویرایش:

ميان عارفان و علماء ظاهر، خلافى عظيم در مورد احتياج به پير، وجود داشته و دارد ، اهل ظاهر مى‏ گویند كه قرآن و حديث و اقوال علماى دين و تحصيل علوم دينى براى نجات مردم و رسیدن به مقصد، كافى است و حاجتى به شيخ و تربيت او، وجود ندارد، به عکس، عارفان می گویند طريق تهذيب نفس، سخت غامض و دشوار است و هر كسى آفات آن را نمى‏شناسد، طريقت را مثال مى‏زدند به جاده‏هاى محسوس كه قطع آنها بى‏دليل و راهبرى متضمن خطر است و بر فرض آن كه كسى راه را باز شناسد، وقتى با دليلى راه دان همراه شود، آرامش خاطر او بيشتر است پس اگر آدمى در راه حس به راهبرى نيازمند است به طريق اولى در قطع طريق مجاهده‏ى نفس و تصفيه‏ى دل كه راهى بس پنهان و محفوف به هزاران آفت است به رهنمايى بصير و واقف بر مواضع خطر نيازمند خواهد بود،

ابن خلدون (متوفى 808) در كتاب شفاء السائل (طبع انقره، ص 108- 70) به تفصيل تمام این موضوع را ذكر كرده و علاوه بر آن، در مورد هر يك از دلايل، نظر خود را باز گفته است.

ابن خلدون، راه و طريق تصوف را مشتمل بر سه نوع از مجاهده تقسيم كرده است:

یک: مجاهده‏ى تقوى كه عبارت است از وقوف و عمل به حدود و احكام شرع و مقصود از آن نجات و رهايى از عقوبت اخروى است، درين مجاهدت، احتياجى به شيخ نيست زيرا احكام و حدود شرع در كتب دينى به روشنى تمام ضبط شده است.

دو: مجاهده‏ى استقامت يعنى اصلاح نفس و نگه داشتن بر حد وسط و دور از افراط و تفريط و تحقق به اخلاق نيك به صورتى كه اخلاق قرآنى و آن چه حضرت رسول اكرم (ص) بدان متحقق شده بود بر اثر مجاهدت و رياضت، صورت نفس و امرى جبلى گردد، درين گونه مجاهدت توسل به پيرى مربى و معلم ضرورت دارد، بدليل آن كه شناختن نفس و احوال آن و حيلت انگيزيهاى او سخت دشوار است و كسى مى‏تواند نفس را بشناسد كه راه مجاهدت را با قدم راسخ و نيت پاك و اخلاص تمام بپايان برده باشد.

سه:  مجاهده‏ى كشف كه مقصود از آن، پرده بر گرفتن از روى رازهاى آفرينش و اسرار شرع و معرفت خداست، اين مجاهدت، محصول مجاهده‏ى تقوى و استقامت است و امرى است كه اصول آن را، عارفان در نتيجه‏ى خلوت و رياضتهاى نفسانى باز يافته و به اشارت در كتب خود نقل كرده‏اند، راهى است كه شريعت از بيان آن، تن زده است و اين، عارفان‏اند كه اصطلاحاتش را وضع كرده و مدعى وصول بدان هستند و بنا بر اين، مجاهده‏ى كشف اگر چه مشروع بودن آن، محل خلاف است، هرگز بدون پير و شيخى معلم و مربى، ميسر نتواند بود.

ابن خلدون، در فتوايى كه ضميمه‏ى كتاب شفاء السائل است (ص 110) به صراحت بر مخالفت روش ابن عربى و ابن سبعين با شريعت، فتوى داده و گفته است كه فصوص و فتوحات مكيه و كتاب (البدء) ابن سبعين هر جا يافته شود، ستردنى و سوختنى است.

اهل ظاهر مى‏گويند كه اصول تصوف در زمان پيمبر (ص) و صحابه وجود نداشته و اينان سادات تابعين توسل به پير را ضرورى ندانسته‏اند، در جواب مى‏توان گفت كه علم اصول فقه و كلام و درايت نيز در زمان حضرت سيد كاينات (ص) وجود نداشت و شما مى‏آموزيد و به دانستن آنها مى‏نازيد و عامه‏ى مردم را به پيروى خود ملزم مى‏دانيد،

پس اصول تصوف نيز این چنین است

ولى حقيقت آن، در زمان پیامبر (ص) وجود داشته و اصحاب آن روش را تبیین و تئوریزه کرده اند و بعد ها همان اصول ، روش مند در رساله های ان ها ارائه شده است

و اگر تعليم پيشينيان و كتب بسنده بود بعثت پیامبر ص ضروری نبود. سيره‏ى حضرت رسول اكرم (ص) را نيز اهل ظاهر گرد آورده‏اند و از آن همه كوشش معنوى و تعليم سماوى بر ذكر حروب و مغازى اكتفا كرده‏اند و در حقيقت آن كتب، متضمن سيره‏ى روحانى پيمبر (ص) نيست و آن چه هست هم چندان مورد اعتماد نيست و حقائق ظروف و محيط بعثت و سوابق حيات آن حضرت را چنان كه بايد نشان نمى‏دهد

راويان و محدثان اکثراً اخبار مربوط به سلوك باطن را از جنس خبر موضوع و يا ضعيف در شمار آورده و شايد بسيارى را به هدر داده‏اند.

گفتار عارفان در ضرورت وجود پير همانند است بعقيده‏ى شيعه درباره‏ى امام، شيعه مى‏گويند كه هرگز جهان از حجتى غايب يا حاضر و ظاهر خالى نتواند بود، خلافت نيز در عقيده‏ى عامه‏ى اهل اسلام همين حكم را دارد پس اگر براى انتظام امور ظاهر و معيشت دنيوى وجود خليفه ضرور باشد بى‏گمان و به طريق اولى براى تهذيب باطن، وجود امام يا پير ضرورى تر است،

در صورتى كه جهانيان از راه وضع قوانين و نظامات بوسيله‏ى قوه‏ى مقننه اكنون امور دنيوى خود را از دوران خلفا بهتر و عادلانه تر منظم و مرتب مى‏سازند. از نظر ديگر، اكتفا به كتب، مانند بقاء بر تقليد ميت است كه اكثر فقهاى شيعه روا نمى‏دانند

مولانا در جای جای مثنوی به این موضوع پرداخته است و با شرائطی که برای استاد و پیر و مرشد می گذارد به خوبی از پس این بحث برآمده است

او بسیار در گزینش مدعیان دروغین هشدار می دهد و برای استاد راه سلوک شرائطی را بیان می کند که به خوبی در می یابیم یافتن این فرد ، از دیریاب ترین ها است ، به قول رهی معیری:

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

دفتر اول

( 2939) پير تابستان و خلقان تير ماه

خلق مانند شب‏اند و پير ماه‏

پير چون تابستان و سايرين چون پائيزند مردم چون شب و پير چون ماه است.

تير ماه: پاييز و مهرگان،

( 2940) كرده‏ام بخت جوان را نام پير

كاو ز حق پير است نز ايام پير

( 2941) او چنان پيرى است كش آغاز نيست

با چنان در يتيم انباز نيست‏

در يتيم: مرواريد درشت و آب دار كه بتنهايى در درون صدف پرورش يابد، مرواريد گران بها، مرواريد يك دانه، در يكتا

( 2942) خود قوى تر مى‏شود خمر كهن

خاصه آن خمرى كه باشد من لدن‏

من لدن: از سوى خدا، خمر من لدن: شراب خدايى، مى عشق و معرفت. مأخوذ است از آيه‏ى شريفه: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً 18: 65. (و او را از سوى خود دانشى آموختيم.) الكهف، آيه‏ى 65

( 2943) پير را بگزين كه بى‏پير اين سفر

هست بس پر آفت و خوف و خطر

( 2944) آن رهى كه بارها تو رفته‏اى

بى‏قلاووز اندر آن آشفته‏اى‏

قلاووز : راهنما

( 2945) پس رهى را كه نديده ستى تو هيچ

هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ‏

( 2946) گر نباشد سايه‏ى او بر تو گول

پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏

( 2947) غولت از ره افكند اندر گزند

از تو داهى تر در اين ره بس بدند

داهى: زيركسار، دانا در كار.

( 2948) از نبى بشنو ضلال رهروان

كه چه شان كرد آن بليس بد روان‏

قرآن سوره بقره آیة 243 مى‏فرمايد أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ اَلْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اَللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ ،الى آخر، مولوى‏ به آيه مزبور اشاره كرده مى‏فرمايد: پس تو گمراهى رهروان را از زبان قرآن بشنو كه ابليس بد نفس به آنها چه كرد.

 

( 2949) صد هزاران ساله راه از جاده دور

بردشان و كردشان ادبار و عور

( 2950) استخوانهاشان ببين و مويشان

عبرتى گير و مران خر سويشان‏

موى و استخوان آنها را كه هلاك شده‏اند تماشا كن و عبرت گرفته خر خود را بطرف آنها مران.

به احتمال قوى ناظر است به الانعام، آيه‏ى 71.: قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا وَ نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا بَعْدَ إِذْ هَدانَا اَللَّهُ كَالَّذِي اِسْتَهْوَتْهُ اَلشَّياطِينُ فِي اَلْأَرْضِ حَيْرانَ (بگو آيا رواست كه بخوانيم و بپرستيم بجاى خدا چيزى را كه بما سود نبخشد و زيان نرساند و بپاشنه و پى باز گرديم و فرا پس رويم از آن پس كه خدا ما را راه نمود مانند آن كسى كه ديوانش بفريبند و بر روى زمينش سر گشته و حيران در افكنند.)

مقصود بیت آياتى استكه در آنها اشارت است به گمراهى اقوام پيشين مثل قوم نوح و عاد و ثمود و فرعونيان كه پيمبران را بدروغ داشتند و مستحق عذاب شدند.

***

وصيت كردن رسول خدا

صلى الله عليه و آله و سلم مر على (ع) را

كه چون هر كسى بنوع طاعتى تقرب بحق جويد

تو تقرب جوى بصحبت عاقل و بنده خاص

تا از ايشان همه پيش قدم باشى

قال النَّبىّ إذا تقرب الناس الى خالقهم

بانواع البر فتقرب الى ربك بالعقل

و السر تستبقهم بالدرجات و الزلفى

عند الناس فى الدنيا و عند اللَّه فى الاخره

يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ

فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ

وَ لا تَتَّبِعِ اَلْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ (سورة ص/26)

يعنى اى داود ما تو را در روى زمين جانشين خود قرار داديم پس ميان مردم براستى و درستى حكم كن و پيروى هوى و هوس خود نكن كه تو را از راه خدا منحرف كند.

( 2959) گفت پيغمبر على را كاى على

شير حقى پهلوانى پر دلى

شير حق: شير خدا، ترجمه گونه‏اى است از (اسد اللَّه) كه جزو نعوت و القاب حضرت مولاى متقيان على (ع) است كه وى را به سبب دليرى و شجاعت بى‏نظير بدين عنوان و گاهى (اسد اللَّه الغالب) مى‏خوانند. سفينه البحار، در ذيل: اسد.

در نظر مولانا (شير حق) كسى است كه در ميدان مجاهدت و خلاف نفس و هواى نفسانى جان باز و دلير باشد و شجاعت او از قدرت حق منبعث باشد نه از نيروى غضب و خشم مانند دلاورى و يلى پهلوانان حس كه ناشى از قوه‏ى غضبى و محرك آن حس انتقام و غلبه‏ى خصمان و هماوردان است، مى‏فرمايد:

گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم

بنده‏ى حقم نه مأمور تنم‏

شير حقم نيستم شير هوا

فعل من بر دين من باشد گوا

ما رميت إذ رميتم در حراب

من چو تيغم و آن زننده آفتاب‏

رخ خود را من ز ره بر داشتم

غير حق را من عدم انگاشتم‏

مثنوى، ج 1، ب 3787 ببعد

( 2960) ليك بر شيرى مكن هم اعتماد

اندر آ در سايه‏ى نخل اميد

اعتماد: اعتميد، بخوانيد كه اماله شده‏ى اعتماد است

( 2961) اندر آ در سايه‏ى آن عاقلى

كش نداند برد از ره ناقلى‏

ناقل: جا بجا كننده‏ى چيزى، مجازا آن چه سبب تغير و ميل و انحراف باطن از حق گردد.

( 2962) ظل او اندر زمين چون كوه قاف

روح او سيمرغ بس عالى طواف‏

او كسيست كه سايه‏اش در زمين چون كوه قاف استوار و محكم است و روحش چون سيمرغ مراتب عاليه را طواف مى‏كند.

كوه قاف: كوهى است با فاصله‏ى اندك از آسمان و يا چسبيده بدان و بنا بر اين، بسيار بلند و ببالا بر كشيده است و سايه‏اى بس دراز و سنگين دارد.

عالى طواف: بلند پرواز.

( 2963) گر بگويم تا قيامت نعت او

هيچ آن را مقطع و غايت مجو

مقطع: نهايت جسم و آن جا كه ابعاد آن بريده مى‏شود و سپرى مى‏گردد، پايان و آخر.

( 2964) در بشر رو پوش كرده ست آفتاب

فهم كن و الله اعلم بالصواب‏

همين قدر مى‏گويم كه آفتاب در حجاب بشريت پنهان شده است بفهم و تصريح بيش از اين جايز نيست.

اين ابيات، تفسير حديث ذيل است: يا على إذا تقرب الناس الى خالقهم فى ابواب البر فتقرب إليه بانواع العقل تسبقهم بالدرجات و الزلفى عند الناس و عند اللَّه فى الآخرة. (اى على چون مردم به آفريدگار خود از راههاى نيكو كارى تقرب جويند، تو از راههاى گوناگون عقل و دانايى نزديكى جوى تا از ايشان بپايه و نزديكى پيش تر آيى در نزد مردم بدين جهان و در پيشگاه خداى تعالى بدان جهان.) احاديث مثنوى،

( 2965) يا على از جمله‏ى طاعات راه

بر گزين تو سايه‏ى خاص آله

( 2966) هر كسى در طاعتى بگريختند

خويشتن را مخلصى انگيختند

( 2967) تو برو در سايه‏ى عاقل گريز

تا رهى ز آن دشمن پنهان ستيز

دشمن پنهان ستيز: بكنايت، شيطان يا نفس بمناسبت آن كه از درون وسوسه مى‏كنند و يا آن كه اعمال و خواطر زشت را در ديده‏ى راهرو مى‏آرايند و بصورت خيرات و انديشه‏هاى نيك فرا وى مى‏نمايند.

( 2968) از همه طاعات اينت بهتر است

سبق يابى بر هر آن سابق كه هست‏

طاعات: جمع طاعت بمعنى فرمانبرى كه اصطلاحا مجموع عبادات و وظايف شرعى است كه بفرمان خدا و از روى اطاعت پيامبر مى‏گزارند.

سبق يافتن: پيش جستن،، در پيش افتادن.

( 2969) چون گرفتت پير هين تسليم شو

همچو موسى زير حكم خضر رو

گرفتن: در اين مورد، پذيرفت و قبول كردن بحكم بيعت ولوى و پيمان. مريدى و مرادى.

( 2970) صبر كن بر كار خضرى بى‏نفاق

تا نگويد خضر رو هذا فراق‏

هذا فراق: الكهف، آيه‏ى 78.: قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ

(خضر گفت اين موسى اينك هنگام جدايى من و تو است.)

 

( 2971) گر چه كشتى بشكند تو دم مزن

گر چه طفلى را كشد تو مو مكن‏

( 2972) دست او را حق چو دست خويش خواند

تا يد اللَّه فوق ايديهم براند

يد اللَّه فوق ايديهم: الفتح، آيه‏ى 10: إِنَّ اَلَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ 48: 10. (كسانى كه با تو اى پيغمبر بيعت مى‏كنند با خدا پيمان مى‏بندند و بس دست خداست كه بهنگام بيت، بالاى دست آنها قرار دارد.)

قصه موسی ع و خضر ع :(الكهف، آيه‏ى 60)

( 2973) دست حق ميراندش زنده‏ش كند

زنده چه بود جان پاينده‏ش كند

دست حق مى‏كشد و با اين كشتن زنده مى‏كند زنده كردن چيست بلكه جان ابدى باو عطا مى‏كند

( 2974) هر كه تنها نادرا اين ره بريد

هم به عون همت پيران رسيد

( 2975) دست پير از غايبان كوتاه نيست

دست او جز قبضه‏ى اللَّه نيست‏

( 2976) غايبان را چون چنين خلعت دهند

حاضران از غايبان لا شك بهند

وقتى در حق غايبان چنين مرحمتى كنند البته حاضرين از آنها بهتر خواهند بود ، مائده 64:بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ (نه، كه دستهاى خدا بسته نيست و باز است.)

( 2977) غايبان را چون نواله مى‏دهند

پيش مهمان تا چه نعمتها نهند

( 2978) كو كسى كه پيش شه بندد كمر

تا كسى كه هست بيرون سوى در

( 2979) چون گزيدى پير نازك دل مباش

سست و ريزيده چو آب و گل مباش‏

ريزيده: صفت مفعولى است از مصدر (ريزيدن) كه تلفظ ديگر است از (ريختن) و صورت آن در فعل مضارع (مى‏ريزد) و صيغه‏ى امر (بريز) حفظ شده است معنى آن سست و ضعيف و از هم گسيختنى و پاشيدنى است

( 2980) گر بهر زخمى تو پر كينه شوى

پس كجا بى‏صيقل آيينه شوى

***

( 3219) در تگ جو هست سرگين اى فَتى

گر چه جو صافى نمايد مر تو را

در ته اين جوى سرگين هست اگر چه در نظر تو صاف و بى‏آلايش است.

سرگين: استعارت از هوى و هوس و خود بينى.

فتى: جوان، شخص.

( 3220) هست پير راه دان پر فِطَن

جويهاى نفس و تن را جوى كن‏

فطن: جمع فطنه: زيركى پر فطن: بسيار دانا:

( 3221) آب جو سرگين تواند پاك كرد؟

جهل نفسش را بروبد علم مرد؟

جوى كجا مى‏تواند خود را پاك كند دانش مرد وقتى نافع است كه از دانش خدا به او كمك شود آب جو نمى‏تواند جهل نفس خود را از ميان ببرد.

( 3222) كى تراشد تيغ دسته خويش را

رَو به جرّاحى سپار اين ريش را

در بيت مولانا معنى اين است كه كس زيان را از خود باز نتواند داشت، يا كس به تنهايى بر دستگيرى خود توانا نيست.جراح: استعارت از ولى كامل.

***

( 3223) بر سر هر ريش جمع آمد مگس

تا نبيند قُبح ريش خويش كس‏

براى اينكه كسى قبح زخم خود را نبيند مگسها روى آن مى‏نشينند.]

بر سر هر ريش: در اين بيت و بيت بعد مولانا تشبيهى عارفانه آورده است. تشبيه محسوس به معقول. چنان كه مى‏دانيم در قديم كه وسايل گند زدايى فراوان نبود غالباً مگسها بر روى ريشهايى كه بر دست و صورت و گردن و ديگر اندامهاى برهنه بود مى‏نشستند و ريش را زيان مى‏رساندند، اما در ظاهر زشتى زخم را مى‏پوشاندند.

( 3224) آن مگس انديشه‏ها و آن مال تو

ريش تو آن ظلمت احوال تو

مولانا انديشه‏ها و آرزوها و مال اندوزى را به مگس همانند كرده است، و تيرگى درون را به ريش.

( 3225) ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير

آن زمان ساكن شود درد و نفير

اگر پير بر زخم تو مرهم نهد آن وقت است كه دردها ساكت شده تيرگى حالت بر طرف مى‏گردد

( 3226) تا كه پندارى كه صحّت يافته است

پرتو مرهم بر آن جا تافته است‏

باز هم گمان مكن كه صحت يافته‏اى اين پير تو مرهمى است كه بر زخم تو نهاده‏اند و از اثر او است كه درد ساكت شده.

( 3227) هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش

و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش‏

بهبودى ريش درون و زدودن تاريكى دل تنها با مرهم دستگيرى و راهنمايى ولى حق ممكن است. اگر تو را چنين توفيقى دست داد و پير راهنمايى بر ريشت مرهم نهاد، مبادا آن كمال را از خود دانى و ديگر بار سر از صحبت او بپيچانى،

***

دفتر دوم

در ابیات زیر پیروی از استاد را به رعگیری بوی نافة آهو تشبیه می کند:

دفتر دوم( 161) همچو صيّادى سوى اشكار شد

گامِ آهو ديد و بر آثار شد

آن سالک ، در حال مراقبه چون يك نفر شكارچى رد پاى آهو ديده و بر اثر آن روان گرديد

گام: اثر پا، رد پا. ليكن شاهدى براى آن نيافتم.

( 162) چند گاهش گام آهو در خور است

بعد از آن خود ناف آهو رهبر است‏

ناف: نافه، انبان مشك، انبانچه كه در زير شكم آهوست و در آن ماده‏اى فراهم مى‏آيد كه تبديل به مشك مى‏گردد. و از ناف در اينجا به كنايت مشك مقصود است

( 163) چون كه شكر گام كرد و ره بريد

لاجرم ز آن گام در كامى رسيد

رَه بُريدن: راه رفتن، به راه رفتن ادامه دادن.

كام: مقصود، مطلوب. در كام رسيدن: دستيابى به مطلوب

( 164) رفتن يك منزلى بر بوى ناف

بهتر از صد منزل گام و طواف‏

منزل: مسافتى كه كاروان يا رونده به يك روز طى كند.

بوىِ ناف: بوى نافه، بوى مشك. و استعارت از پى مرشد را گرفتن است، و دستور او را كار بستن. نيكلسون آن را «بى‏خودى» معنى كرده ولى دقيق نيست.

گام و طواف: رفتن و گرد بر گرديدن، و به احتمال قوى از گام و طواف سعى و گرديدن گرد كعبه را در نظر دارد، بدان دليل كه طواف عمل است و رياضت عبادت. (المنهج القوى)

«لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ: 14: 7 اگر سپاس گفتيد شما را زيادت مى‏كنم.» (ابراهيم، 7)

سالک بدان جا مى‏رسد كه حقيقت را بى‏واسطه مى‏يابد و ديگر نيازى به وسيلت براى رسيدن ندارد.

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد

گشت دَلاّله به پيش مرد سرد

چون به مطلوبت رسيدى اى مليح

شد طلبكارى علم اكنون قبيح‏

1401- 1400 3

و اين خاصيت علم طريقت است. آن كس كه نادانسته و به تقليد به سعى و طواف مى‏پردازد در رتبتِ آن كس نيست كه با خانه خدا نرد وصال مى‏بازد. ‏

***

در وصف پیر و استاد معنوی که روح او ازلی بوده است:

دوم ( 165) آن دلى كو مَطلَع مهتاب هاست

بهر عارف فُتِّحَت أبوابُهاست‏

سوره زمر/71 : حَتَّى إِذا جاءها فُتِحَتْ أَبْوابُها يعنى مؤمنين وقتى به بهشت مى‏رسند قبلا درهاى او گشوده شده ] بوده مهتاب: كنايت از نور الهى.

فُتِّحَت: (صيغه مفرد مؤنث غايب از فعل ماضى باب تفعيل) گشوده شده، و اين كلمه گرفته از قرآن كريم است.

( 166) با تو ديوار است و با ايشان در است

با تو سنگ و با عزيزان گوهر است‏

( 167) آن چه تو در آينه بينى عيان

پير اندر خشت بيند بيش از آن‏

عارفان را دَرِ گشوده جَنة المأوى است كه «وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاءها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ: 39: 73 و رانده مى‏شوند آنان كه ترسيدند از پروردگارشان به سوى بهشت گروه گروه، تا آن كه چون رسيدند بدان و گشوده شد درهاى آن و گنجوران آن بدانها گفتند سلام بر شما پاكيزگان درون آن رويد جاودان.» (زمر، 73)

من درون خشت ديدم اين قضا

كه در آيينه عيان شد مر تو را

عاقل اوّل بيند آخر را به دل

اندر آخر بيند از دانش مُقل‏

3372- 3371 3

( 168) پير ايشان‏اند كين عالم نبود

جان ايشان بود در درياىِ جود

پير: ولى حق، مرشد كامل. آن كه قوت او در ولايت به مرتبه‏اى رسيده باشد كه بتواند نفسهاى ضعيف را نيرو دهد.

غيرِ پير استاد و سَرلشكر مباد

پيرِ گردون نى ولى پير رشاد

4121 6

درياى جود: استعارت از علم حق. عالم مثال

( 169) پيش از اين تن عمرها بگذاشتند

پيشتر از كشت بَر برداشتند

گذاشتن: صرف كردن، گذراندن بَر: ثمر، ميوه، بار

( 170) پيشتر از نقش جان پذيرفته‏اند

پيشتر از بحر دُرها سُفته‏اند

روح اولیا «أرواح رَوحانِيَّةُ الحُدوث و رَوحانِيَّةُ البقاء» اند.

طوطيى كآيد ز وحى آوازِ او

پيش از آغاز وجود آغازِ او

اندرون توست آن طوطى نهان

عكسِ او را ديده تو بر اين و آن‏

1718- 1717 1

(مرصاد العباد، ص 37) «إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الأرواحَ قَبلَ الأجسادِ بِأربَعَةِ آلافِ سَنةٍ وَ فى رِوايَةٍ بِألفَي سَنةٍ: خداى جانها را آفريد پيش از تن‏ها به چهار هزار سال و در روايتى دو هزار».

و در روايتى(بحار الانوار، ج 58، ص 138، از بصائر الدرجات) از امير مؤمنان (ع) است كه «خدا ارواح را دو هزار سال پيش از بدن‏ها آفريد.»

و پيش از آن كه روح آنان در قالب تن در آيد زنده بودند و از عنايت پروردگار برخوردار. چنان كه روح آدم پيش از تعلق به جسم، لياقت خليفه بودن يافت.

مشورت كردن خداى تعالى با فرشتگان

در ايجاد خلق

( 171) مشورت مى‏رفت در ايجاد خلق

جانشان در بحر قدرت تا به حلق«»

خداى تعالى با ملايكه در خصوص ايجاد خلق (مراد بنى آدم است) مشورت مى‏كرد و در همان حال جان خلق (بنى آدم) در درياى قدرت غوطه‏ور بود

بقره/ 30/ ص6: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنّی جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَ تجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من ميخواهم در زمين جانشينى بيافرينم گفتند: در آنجا مخلوقى پديد مى‏آورى كه تباهى كنند و خونها بريزند؟ با اينكه ما تو را بپاكى مى‏ستائيم و تقديس مى‏گوييم؟ گفت من چيزها ميدانم كه شما نميدانيد

( 172) چون ملايك مانع آن مى‏شدند

بر ملايك خُفيه خُنبك مى‏زدند

خُفيَه: پنهانى.

خُنبَك زدن: تمسخر كردن، فسوس كردن.

 

 

( 173) مُطَّلِع بر نقش هر كه هست شد

پيش از آن كين نفس كُل پا بست شد

نَفسِ كُل: مرتبت آن بعد از عقل كل است.

پا بست شدن: مقيد شدن، محبوس گشتن.

( 174) پيشتر ز افلاك كيوان ديده‏اند

پيشتر از دانه‏ها نان ديده‏اند

كَيوان: زُحَل، كه مقام او در فلك هفتم است.

( 175) بى‏دماغ و دل پر از فكرت بُدند

بى‏سپاه و جنگ بر نُصرت زدند

باز اشاره به (بقره، 30)

ارواح اين اوليا كه در علم حق تعالى بودند پنهانى بر فرشتگان فسوس مى‏كردند كه شما را آن استعداد نيست كه از بزرگى مقام خليفه خدا آگاه باشيد

اما اين اولياى خدا بى‏وسيلت داراى فكرت‏اند و بى‏سپاه، خداوند قدرت.

( 176) آن عيان نسبت به ايشان فكرت است

ور نه خود نسبت به دوران رؤيت است‏

عالم فكرت با ما چه نسبتى دارد؟ عالم خارج با آنها همان نسبت را دارا است آن عالم عيان نسبت به آنها در مرتبه پايين واقع شده و بمنزله فكرت است ولى همان عيان نسبت بكسانى كه دور از عالم آنها هستند در مرتبه بالا واقع شده عالم حس و رؤيت است‏] [(- فكر چيست؟ آن جا همه نور پاك است اين كلمه فكر براى تو است كه اهل فكر هستى فِكرَت: انديشيدن، به تصور در آوردن. رُؤيت: ديدن، مشاهده كردن.

( 177) فكرت از ماضى و مستقبل بود

چون از اين دو رَست مشكل حل شود

ماضى: گذشته.مستقبل: آينده.

(178)روح از انگور و می را دیده است

روح از معدوم شی را دیده است

آرى روح از انگور مى و از معدوم شيئى را ديده

( 179) ديده چون بى‏كيف هر با كيف را

ديده پيش از كان صحيح و زيف را

كيف: چگونه، چگونگى. كيف عرضى است كه در تعريف آن گفته‏اند در نفس خود مقتضى قسمت و نسبت نباشد. هيأت و احوال چيزها چون سياهى، سپيدى، سردى، ترى، خشكى، گرمى، ترس، شرم و مانند آنها. شناخت موجودات براى ما از راه اعراض است، و بيشتر از راه شناخت كيف. ليكن آنان با احاطتى كه دارند، نهانيها و استعدادها را در مى‏يابند. شناخت آن از راه شناخت عرض نيست. بدون توجه به عرض از جوهر هر چيز آگاه‏اند.

زَيف: ناسره، ناخالص.

( 180) پيشتر از خلقت انگورها

خورده مى‏ها و نموده شورها

ارواح اوليا پيش از خلقت ابدان، يعنى آن هنگام كه اعيان ثابته بودند و در كنف عنايت حق تعالى مى‏غنودند، از حقيقت آن چه در اين جهان خواهد آمد، بالمعاينه آگاهى داشتند و درك آن معانى براى ايشان نياز به دماغ و انديشيدن به معنى لغوى آن نداشت. كسانى كه داراى فكرت‏اند صورت اشيا را در قوه متفكره خود مى‏آورند و در باره آنها مى‏انديشند، اما آن ارواح اين حقيقتها را در مى‏يافتند. دريافتن حقيقت نسبت بدانها همچون فكرت ماست از چيزهاى نيامده و موجود نشده و درك آنان آن حقيقتها را همچون رؤيت ماست از آن. آنان چنان از آمدنيها مطلع بودند كه گويى آن را مى‏ديدند، ليكن اين ديدن به چشم حسى نبود.

چنان كه در ضمن شرح پاره‏اى از بيتها آمده است ترتيب مقدمات براى رسيدن به نتيجه كه كار قوه عقلانى است با كشف كه عبارت از اشراق است فرق دارد. فكرت، كشف ناقص است و اشراق تجلّى كامل حقيقت. دل و دماغ هر چند وسيلت كشف‏اند اما گاه دچار خطا مى‏شوند. آن ارواح پاك را براى درك حقيقت نيازى به دل و دماغ نبود.

آنان با موهبتى كه پروردگار بديشان كرد از سر عالم آگاه بودند، و آن سر را مشاهدت مى‏كردند. انديشيدن در باره چيزى هنگامى است كه آن چيز در گذشته بوده است يا در آينده خواهد بود، اما درك آن چه پيش چشم و محسوس است نيازى به تفكر ندارد. آن ارواح نسبت به حوادث آينده چنان بودند كه گويى آن را مى‏بينند چنان كه اين فارض گويد:

شَرِبنا عَلى ذِكرِ الحَبِيبِ مُدامَةً

سَكِرنا بِها مِن قَبلِ أن يُخلَقَ الكَرمُ‏

(ديوان ابن فارض، ص 140)

(به ياد دوست شرابى آشاميديم و بدان مست شديم پيش از آن كه رز بُن آفريده شود).

( 181) در تموز گرم مى‏بينند دى

در شعاع شمس مى‏بينند فَى‏

تموز: ماه دوم تابستان است، برابر با 10 تير تا 10 مرداد.فى: فى‏ء، سايه.

( 182) در دل انگور مى را ديده‏اند

در فناى محض شى را ديده‏اند

( 183) آسمان در دور ايشان جرعه نوش

آفتاب از جودشان زربفت پوش‏

آسمان در دوران آنها جرعه نوش و آفتاب از جود و بخشش آنها قباى زربفت پوشيده

 

 

جرعه نوش: فرهنگ‏نويسان آن را باده نوش معنى كرده‏اند، آن كه جام شراب را تا ته نوشد و مانند آن. ولى با توجه بدين بيت و بيتهايى از حافظ و ديگران، ظاهراً «جرعه نوش» كسى است كه رخصت نوشيدن تمام جام مجلسيان را ندارد و معنى آن تقريبا با «ريزه خوار»، «خوشه‏چين»، و تعبيراتى از اين گونه مطابق است.

خيال آب خضر بست و جام اسكندر

به جرعه نوشى سلطان ابو الفوارس شد

(حافظ)

( 184) چون از ايشان مجتمع بينى دو يار

هم يكى باشند و هم ششصد هزار

( 185) بر مثالِ موجها اعدادشان

در عدد آورده باشد بادشان‏

( 186) مُفترق شد آفتاب جانها

در درونِ روزنِ ابدان ما«»

آفتاب جان در درون روزن بدنها از هم متمايز شده و گرنه آفتاب يكى است‏ مُفتَرِق: جدا، پراكنده.ابدان: جمع بدن: تن. رَوزن ابدان: اضافه مشبه به به مشبه

***

اگر عقل مقلدانه داری و نه عقل محققانه پس باید به دنبال استاد عاقل را بگیری

دوم( 746) گر محك دارى گزين كن ور نه رو

نزد دانا خويشتن را كن گرو

( 747) يا مِحَك بايد ميان جان خويش

ور ندانى ره مرو تنها تو پيش‏

***

آتش نفس اماره که همانا دوزخ مجسم است تنها با تبعیت از پیر و مراد و شیخ و مرشد خاموش و به گلزار تبدیل می شود

دوم( 1256) حسّ و فكر تو همه از آتش است

حسّ شيخ و فكر او نور خوش است‏

( 1257) آب نور او چو بر آتش چكد

چك چك از آتش بر آيد بر جهد

وقتى آب نور او بروى آتش بچكد صداى جغ جغ از آتش بر آمده بناى جست و خيز مى‏گذارد

( 1258) چون كند چك چك تو گويَش مرگ و درد

تا شود اين دوزخ نفس تو سرد

چِك چِك: (اسم صوت) آوازى كه از آتش بر آيد هنگام ريختن آب بر آن.

(1259)تا نسوزد او گلستان تو را

تا نسوزد عدل و احسان تو را

( 1260) بعد از آن چيزى كه كارى بر دهد

لاله و نسرين و سيسَنبر دهد

سِيسَنبَر: سوسنبر، سبزى باشد ميان نعنا و پونه (فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى). نعناع طبى (فرهنگ معين).

حضرت رسول (ص) فرمود: «آتش دوزخ حرام است بر ديده‏اى كه از ترس خدا اشك ريزد يا بر ديده‏اى كه به شب در راه خدا بيدار ماند.» (مسند احمد، ج 4، ص 134- 135) «(الإِحسان) أن تَعبُد اللَّه كَأنَّكَ تراه.» (همان، ص 129)

( 1261) باز پهنا مى‏رويم از راه راست

باز گرد اى خواجه راه ما كجاست؟

پهنا رفتن: كنايت از دور شدن از مقصد.

***

پنجم ( 1983) اى بسا دانش كه اندر سر دود

تا شود سرور بد آن خود سَر رود

دانش كه در سر دود: علمى كه به خاطر دنيا آموزند. دانشى كه بدان بزرگى و رياست جويند. على (ع) در باره اين عالمان فرمايد: «و مردى كه پشتواره‏اى از نادانى فراهم ساخته و خود را ميان مردم در انداخته شتابان در تاريكى فتنه تازان. كور در بستن پيمان سازش ميان اين و آن. آدمى نمايان او را دانا ناميده‏اند و او نه چنان است. چيزى را بسيار فراهم آورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است.» (نهج البلاغه، خطبه 17) سر رفتن: تباه شدن.

( 1984) سر نخواهى كه رود تو پاى باش

در پناه قطب صاحب راى باش‏

( 1985) گر چه شاهى خويش فوق او مبين

گر چه شهدى جز نبات او مچين‏

شاه: كنايت از دارا بودن قدرت مادى. صاحب جلال و دستگاه.

نَبات: شكر (معروف). استعارت از دانش حقيقى.

( 1986) فكر تو نقش است و فكر اوست جان

نقد تو قلب است و نقد اوست كان‏

( 1987) او تويى خود را بجو در اوى او

كو و كو گو فاخته شو سوى او

او تويى: از آن جا كه شيخ مظهر وجود كامل است و مريد مظهر وجود ناقص. و او را اشراف است بر مريد چنان كه هيچ گاه از مريد غافل نيست.

كوكو گفتن: استعارت از پيوسته در طلب بودن.

( 1988) ور نخواهى خدمت ابناى جنس

در دهان اژدهايى همچو خرس‏

ابناى جنس: در اين بيت ظاهراً مقصود آنان است كه به ظاهر چون ديگر مردمان‏اند. اما پيوسته مدد حق تعالى بديشان رسد. و آنان دستگير مردم‏اند. در برخى نسخه‏ها به جاى نخواهى، «بخواهى» ضبط شده.

در دهان اژدها بودن: اسير شهوت بودن.

( 1989) بو كه استادى رهاند مر تو را

وز خطر بيرون كشاند مر تو را

استادى رهاند مر تو را: چنان كه در سخنان على (ع) است: «مردم سه دسته‏اند: دانايى كه شناساى خداست آموزنده‏اى كه در راه رستگارى كوشاست، و فرومايگانى رونده به چپ و راست.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 147)

( 1990) زاريى مى‏كن چو زورت نيست هين

چون كه كورى سر مكش از راه بين‏

راه بين: راهبر، راهنما، آن كه آشنا به راه است،

( 1991) تو كم از خرسى نمى‏نالى ز درد

خرس رَست از درد چون فرياد كرد

( 1992) اى خدا اين سنگ دل را موم كن

ناله‏اش را تو خوش و مرحوم كن‏

***

دوم( 2152) چون دو چشم دل ندارى اى عنود؟

كه نمى‏دانى تو هيزم را ز عود؟

عود: چوبى معروف كه چون بسوزانند بوى خوش از آن بر آيد. چوب درخت بلسان.

چون تو را آن چشم باطل بين نبود: نظير:

روى هر يك مى‏نگر مى‏دار پاس

بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس

315 1

در ميان دلق پوشان يك فقير

امتحان كن و آن كه حقّ است آن بگير

2937 2

( 2153) چون كه گنجى هست در عالم مرنج

هيچ ويران را مدان خالى ز گنج

( 2154) قصدِ هر درويش مى‏كن از گزاف

چون نشان يابى بجِد مى‏كن طواف‏

( 2155) چون تو را آن چشم باطن بين نبود

گنج مى‏پندار اندر هر وجود

***

( 2164) از حضور اوليا گر بسكُلى

تو هلاكى ز آنكه جزوى بى‏كلى‏

سكليدن: گسليدن، جدا شدن.

( 2165) هر كه را ديو از كريمان وا بُرد

بى‏كَسش يابد سرش را او خورد

سر كسى را خوردن: در تداول: مرگ او را ديدن. در اينجا: كشتن، هلاك كردن معنى دهد.

( 2166) يك بَدست از جمع رفتن يك زمان

مكرِ ديو است بشنو و نيكو بدان‏

بَدَست: وجب.

اين بيتها در سفارش به همنشينى اولياى حق و نبريدن از جمع كه «يَدُ اللَّه مع الجماعة.» بريدن از جمع اوليا موجب غلبه شيطان است.

***

در تبعیت از پیر نفس کشته می شود ولی این به توفیق الهی است:

دوم(2524) لاجرم هر مرغ بى‏هنگام را

سر بريدن واجب است اعلام را

(2525) سر بريدن چيست كشتن نفس را

در جهاد و ترك گفتن تفس را

سر بريدن يعنى چه؟ يعنى در موقع جهاد با نفس ملايمت را كنار گذاشتن و نفس را با كمال جلادت كشتن.

تفس: اين واژه باز هم در مثنوى آمده است:

ور از او غافل نبودى نفسِ تو

كى چنان كردى جنون و تَفسِ تو

3684-4 دفتر، در اين بيت چنان كه مى‏بينيم «تفس» مرادف جنون است.

علّت ابليس أنَا خيرى بُدست

وين مرض در نفس هر مخلوق هست

3216-1دفتر،

مرغِ بى‏وقتى سرت بايد بُريد

عذرِ احمق را نمى شايد شنيد

1159-1دفتر

(2526) آن چنان كه نيش كژدم بر كنى

تا كه يابد او ز كشتن ايمنى

(2527) بر كَنى دندانِ پُر زهرى ز مار

تا رهد مار از بلاى سنگسار

(2528) هيچ نكشد نفس را جز ظلِّ پير

دامن آن نفس كُش را سخت گير

ظل: سايه. ظل پير: كنايت از توجه و دستگيرى اوست.

نفس كُش: كنايت از باز دارنده خود از هوى و هوس. به فرمان آورنده نفس.

(2529)چون بگيرى سخت آن توفيق هوست

در تو هر قوّت كه آيد جذب اوست‏

توفيق: قرار دادن خداوند است كارهاى بنده را بر وفق رضاى خود، و موهبتى است از جانب او به بنده. امير مؤمنان على )ع( در وصيّت خود به امام مجتبى)ع( فرمايد: »پيش از اينكه اين راه را بپويى بايد از خداى خود يارى جويى و براى توفيق خويش رو بدو آرى.« (نهج البلاغه، نامه 31)

***

خط فرار از استاد راهنما بی نوائی و بیچارگی را به دنبال دارد:

دوم(2588) هر كجا بينى برهنه و بى‏نوا

دان كه او بگريخته است از اوستا

برهنه و بى‏نوا: استعارت از كسى كه از معرفت بى‏بهره است.

اوستا: كنايت از مرشد و راهنما.

(2589) تا چنان گردد كه مى‏خواهد دلش

آن دل كورِ بَد بى‏حاصلش

تا مطابق دل خواه خود گردد همان دلى كه كور و بد و بى‏حاصل است‏.

(2590) گر چنان گشتى كه اُستا خواستى

خويش را و خويش را آراستى‏

خويش: خود.

(2591) هر كه از استا گريزيد در جهان

او ز دولت مى‏گريزد اين بدان‏

***

دوم(3472) مارِ شهوت را بكُش در ابتلا

ور نه اينك گشت مارت اژدها

مار اژدها شدن: نفس ضعيف قوّت يافتن.

مادر بتها بتِ نفس شماست

ز آن كه آن بت مار و اين بت اژدهاست

772دفتر1

(3473) ليك هر كس مور بيند مار خويش

تو ز صاحب دل كن استفسار خويش‏

(3474) تا نشد زر، مس نداند من مسم

تا نشد شه دل، نداند مُفلسم‏

(3475) خدمت اكسير كن مس‏وار تو

جور مى‏كش اى دل از دل دار تو

(3476) كيست دل دار؟ اهلِ دل، نيكو بدان

كه چو روز و شب جَهان‏اند از جهان‏

(3477) عيب كم گو، بنده اللَّه را

متّهم كم كن به دزدى شاه را

كم: در اين بيت به معنى نفى مطلق است، نظير «كم آزار»: بى‏آزار.

بد چه باشد؟ مسِّ محتاجِ مُهان

شيخ كه بود؟ كيمياى بى‏كران‏

مسّ اگر از كيميا قابل نبُد

كيميا از مسّ هرگز مس نشد

3344- 3343دفتر 2

***

دفتر سوم

تبعیت از استاد کامل

(588) هر كه در ره بى‏قلاووزى رود

هر دو روزه راه صد ساله شود

(589) هر كه تازد سوى كعبه بى‏دليل

همچو اين سر گشتگان گردد ذليل‏

(590) هر كه گيرد پيشه‏اى بى‏اوستا

ريشخندى شد به شهر و روستا

(591) جز كه نادر باشد اندر خافقين

آدمى سر بر زند بى‏والدين‏

خافِقَين: مشرق و مغرب. در اينجا مقصود همه جهان است. سر زدن: پديد آمدن. بى‏والدين سر زدن: چون آدم (ع)، و بى‏والد: چون عيسى (ع).

(592) مال او يابد كه كسبى مى‏كند

نادرى باشد كه بر گنجى زند

كسب: براى معنى اصطلاحى آن نزد اشعريان، نگاه كنيد به: شرح بيت 732 /2.

بر گنج زدن: ناگهان بدان رسيدن.

***

نفس اَمّاره را که به منزلۀ صاحب آن گاو در داستان کشندۀ گاو می باشد به جز نفس پیر نمی تواند رام کند

سوم( 2545) نفس چون با شيخ بيند گام تو

از بُنِ دندان، شود او رام تو

از بن دندان: از صميم دل، از روى راستى.

( 2546) صاحب آن گاو رام آن گاه شد

كز دَم داود او آگاه شد

فرق عقل با نفس پیر آن است که عقل همیشه در سایة پیر غالب بر نفس آید:

( 2547) عقل گاهى غالب آيد در شكار

بر سگ نفست، كه باشد شيخ ،يار

( 2548) نفس اژدرهاست با صد زور و فن

روى شيخ او را زمرّد ديده كَن‏

فن: حيله. ديده كَن: ديده كندن زمرد، مبتنى بر افسانه‏اى است كه گويند: «افعى به زمرد نگرد كور شود.» «مرحوم دکتر شهیدی این مطلب را رد می کند به شرح مثنوی ایشان ذیل همین بیت مراجعه شود»

( 2549) گر تو صاحب گاو را خواهى زبون

چون خران سيخش كن آن سو اى حرون‏

اگر مى‏خواهى صاحب گاو ذليل و زبون گردد او را چون خرببین و با سيخ ، بطرف شيخ بران تا زبون گردد حَرون: سركش.

( 2550) چون به نزديك ولىُّ اللَّه شود

آن زبانِ صد گزش، كوته شود

( 2551) صد زبان و هر زبانش صد لغت

زرق و دستانش نيايد در صفت‏

پیر ، خود صد زبان دارد و هر زبانش بصد لغت سخن مى‏گويد داستان رنگهاى گوناگون او در وصف نمى‏گنجد

( 2552) مدّعى ِگاوِ نفس ،آمد فصيح

صد هزاران حجّت آرد ناصحيح‏

( 2553) شهر را بفريبد الاّ شاه را

ره نتاند زد شه آگاه را

شاه: كنايت از ولى حق.

***

ابیات زیر نیز در بارة نفس و مکر آن است و به جز نور استاد نمی تواند مکر او را دفع کند:

سوم( 2554) نفس را تسبيح و مصحَف در يمين

خنجر و شمشير اندر آستين‏

تسبيح و مصحف در يمين بودن: كنايت از اظهار تقدس كردن. فريفتن به وسيلت‏هاى گوناگون.

( 2555) مصحف و سالوس او باور مكن

خويش با او هم سِر و هم سَر مكن‏

( 2556) سوىِ حوضت آورد بهر وضو

و اندر اندازد تو را در قعر او

تو را لب حوض مى‏برد كه وضو بسازى و چون رسيدى بقعر حوض سر نگونت مى‏كند

براى وضو به حوض آوردن نظير:

گر نماز و روزه مى‏فرمايدت

نفس مكّار است مكرى زايدت‏

2274/2

( 2557) عقل ، نورانى و نيكو طالب است

نفسِ ظلمانى بر او چون غالب است‏؟

عقل روشن و طالب نكوى‏ى است نفس تاريك چگونه بر او غلبه مى‏كند؟

( 2558) ز آن كه او در خانه، عقلِ تو غريب

بر درِ خود ، سگ بود شير مهيب‏

در خانه بودن: كنايت از مسلط بودن، غالب بودن.

( 2559) باش تا شيران سوى بيشه روند

وين سگان كور آن جا بگروند

باش تا شيران عقل به بيشه تن روند و اين سگهاى كور نفس و تن به آنها بگروند و تملق گويند

( 2560) مكرِ نفس و تن نداند عامِ شهر

او نگردد جز به وحى القَلب، قهر

مردمان عادى از مكر نفس و تن با خبر نمى‏شوند او(نفس) جز به وحى قلبى مقهور و مطيع نمى‏گردد

وَحىُ القَلب: كنايت از سرّى كه تنها دل اوليا از آن آگاه است چنان كه از حقيقت كار مدعى گاو تنها داود (ع) خبر داشت.

قَهر: (مصدر مبنى از براى مفعول) مقهور.

( 2561) هر كه جنس اوست يار او شود

جز مگر داود، كآن شيخت بود

داود: كنايت از مطلق ولى.

( 2562) كو مبدّل گشت و جنس تن نماند

هر كه را حق در مقام دل نشاند

زیرا ذات و صفات شیخ و داوود ، دگرگون شده است و دیگر همجنس جسم نیست ، هرکس که حق او را به مرتبه دل برساند همین حال را پیدا می کند .

(2563)خلق جمله ،علّتى‏اند از كمين

يار علّت مى‏شود، علّت، يقين‏

مردم همه باطناً عليل و بيمارند البته مرض يار مرض مى‏گردد عِلَّتى: (علت: بيمارى «ياء» نسبت) بيمار (دل). از كمين: نهان، از درون.

****

در وصف مدعیان دروغین استادی:

(2564) هر خسى دعوى داودى كند

هر كه بى‏تمييز، كف در وى زند

كف زدن در: پيروى كردن.

(2565)از صيادى، بشنود آوازِ طِير

مرغ ابله مى‏كند آن سوى سِير

(2566) نقد را از نقل ، نشناسد غَوى است

هين از او بگريز اگر چه معنوى است‏

نقد و نقل: كنايت از كشف حقيقتى و علم صورى. (هر چند بهره‏اى از علم گرفته اما آن روشنى را ندارد كه حقيقت را از مجاز بشناسد). غوى: گمراه. معنوى: كنايت از آن كه دعوى رسيدن به حقيقت و عالم معنى كند.

(2567)رُسته و بر بَسته پيش او يكى است

گر يقين، دعوى كند، او در شكى است‏

آزاد و محبوس در پيش او يكى و اگر دعوى يقين نمايد در شك است

رُسته: كنايت از علمى كه از دل جوشد. علمى كه از حق افاضت شود.

بَر بسته: آن چه از اين و آن فرا گيرند.

(2568) اين چنين كس، گر ذكىِّ مطلق است

چونش اين تمييز نبود، احمق است‏

چنين كس اگر يك پارچه زيركى باشد چون اين تميز را ندارد احمق است

(2569) هين از او بگريز چون آهو ز شير

سوى او مشتاب، اى دانا دلير

الحذر بسوى او نرو و همان طور كه آهو از شير فرار مى‏كند تو نيز از او بگريز

***

جز از راه تواضع و ترک منیت به شیخ راه نیابی

سوم( 3792) پيش شيخى ،در بخارا اندرى

تا به خوارى در بخارا ننگرى‏

برای مثال ، اگر خدمت شيخ بزرگواری هستى در بخارائی بنا بر اين به بخارا بخوارى نگاه نكن

به خوارى در بخارا راه يافتن: نگاه كنيد به: شرح بيت 1146/3.

( 3793) جز به خوارى، در بخاراى دلش

راه ندهد ،جَزر و مدِّ مشكلش‏

شیخ طریق ، جز به خوارى و فروتنى از جانب تو ، به جزر و مد مشكل بخاراى دل خود تو را   راه نمى‏دهد

جزر و مد مشكل: استعارت است از حالت‏هاى مختلف كه عارض شيخ مى‏شود.

( 3794) اى خنك آن را كه ذَلَّت نَفسُهُ

واى آن كس را كه يُردِى رَفسُهُ‏

خوشا كسى كه نفسش ذليل گرديده و بدا بحال آن كه رفتارش هلاكش نمود

ذَلَّت نَفسُه: نفس او خوار گرديد. (هوى را در خود كشت.) مرحوم فروزانفر نوشته‏اند اشارت است به خبرى كه در الجامع الصغير است. «طُوبَى لِمَن ذَلَّ نَفسُهُ وَ طابَ كَسبُهُ وَ حَسُنَت سَرِيرَتُهُ وَ كَرُمَت عَلانِيَتُهُ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّه.» (خوشا به حال کسی که نفس او احساس بیچارگی کند و کسب او حلال و پاک باشد و باطن او نیکو و ظاهر او با کرامت و شر او به مردمان نرسد) و اضافه كرده است كه مؤلف اللآلي المصنوعة آن را از موضوعات شمرده است. (احاديث مثنوى، ص 97)

اين روايت از امير مؤمنان (ع) بدين صورت در تفسير على بن ابراهيم قمى آمده.

است: «طُوبَى لِمَن ذَلَّ فِى نَفسُهُ وَ طابَ كَسبُهُ وَ حَسُنَت سَرِيرَتُهُ.» (بحار الانوار، ج 68، ص 365)

و در سخنان كوتاه امير مؤمنان (ع) است: «طُوبَى لِمَن ذَلَّ فِى نَفسِهِ وَ طابَ كَسبُهُ وَ صَلَحَت سَرِيرَتُهُ وَ حَسُنَت خَلِيقَتُهُ.» (خوشا به حال کسی که در نفس خود احساس ذلت و بیچارگی کند و کسب او پاک باشد و باطن او درست و خلقت او نیکو) (نهج البلاغه، كلمات قصار: 123)

يُردِى نَفسُه: رفس بر سينه نواختن است (رد كردن را). (واىِ هر كس كه رد شيخ او را تباه كند).

***

طرز تربیت قرآنی استاد شاگردان خود را

استاد راه ، چون به گردنه های راه سلوک از آن جهت که طی کرده است واقف است بنابراین شاگردان را از این جاها عبور می دهد ، داستان حضرت ابراهیم و آن چار مرغ در دفتر پنجم شاهد بر این مطلب است:

دفتر پنجم

تفسير خُذْ أرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إلَيْكَ

روزی حضرت ابراهیم از خداوند طرز زنده کردن مردگان را طلب کرد خداوند به او فرمود آیا یقین نداری به کار من عرض کرد بلی ولی می خواهم که به مقام اطمینان قلب برسم

اهل معنا در این باب گفته اند که آن حضرت که شامل مقام (و نری ابراهیم ملکوت سماوات والارض بود..انعام/72) چگونه از خداوند اطمینان قلب می خواست که تحصیل حاصل محال است در پاسخ گفته اند که

یک: او می خواست بداند که چگونه به دیگران این یقین را بیاموزد

دو:کسانی که در سیر معنوی حوالۀ آن ها با استادی و ارشادی آن حضرت است با این کار همان اتفاقی که باید در درون آن ها بیفتد را حضرت ابراهیم عملی می کند و سالکان این راه به برکت تعلیم او از این یقین برخوردار می شوند

سه:همانگونه که در ادامۀ آیه اشاره به چهار مرغ دارد که آن ها براساس تفاسیر عبارتند از

بط (حرص)، خروس (شهوت)، طاووس (جاه و مقام)، زاغ (آرزو)

وآن حضرت سالکان راه خود را از این چهار خوی ناپسند پاک و این صفت های ناپاک را در وجو آنان سر می برد

خلاصه آن که استادی حضرت ابراهیم (ع) برای رهروان راهش راهگشاست و آن ها را به چنین مقامی می رساند

(سوره البقره) (260) (ص 44) وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِـي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَـكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (260)

و [ ياد كنيد ] هنگامي كه ابراهيم گفت : پروردگارا ! به من نشان ده كه مردگان را چگونه زنده مي  كنى ؟ [ خدا ] فرمود : آيا [ به قدرتم نسبت به زنده كردن مردگان ] ايمان نياورده اى ؟ ! گفت : چرا ، ولى [ مشاهده اين حقيقت را خواستم ] تا قلبم آرامش يابد . [ خدا ] فرمود : پس چهار پرنده بگير و آنها را [ براى دقت در آفرينش هر يك ] به خود نزديك كن ، و [ بعد از كشتن ، ريز ريز كردن و مخلوط كردنشان به هم ] بر هر كوهى [ در اين منطقه ] بخشى از آنها را قرار ده ، سپس آنها را بخوان كه شتابان به سويت مي  آيند ; و بدان كه يقيناً خدا تواناى شكست ناپذير و حكيم است

( 31) تو خليل وقتى اى خورشيد هُش

اين چهار اَطيارِ ره زن را بكش‏

اى خورشيد هوش تو خليل وقتى بيا و اين چهار مرغ و چهار صفت راه زن را بكش‏

خورشيد هش: داراى هوش رخشان.

اطيار: جمع طير، و تفضيل هر چار خواهد آمد.

( 32) ز آن كه هر مرغى از اينها زاغ‏وَش

هست عقل عاقلان را ديده كَش‏

اينها را بكش براى اينكه اين مرغها مثل زاغ ديده عقل عاقلان را با منقار زده و كور مى‏كنند

ديده كش: راه بُر، گمراه كن. اشارت است به مثل معروف:

هر آن كو زاغ باشد رهنمايش    به گورستان بود پيوسته جايش‏

(ويس و رامين)

***

تبعیت از پیر و استاد و مرشد

استاد راه در هر حال در کنف حمایت خدا است و خداوند حافظ اوست و سالک ابتدائی باید در سایة او قرار گیرد تا در زیر چتر حمایتی او مشمول حفظ خداوند قرار گیرد

پنجم(735)يا به سوى آن كه، او آن حفظ، يافت

گر نتانى سوى آن حافظ شتافت‏

اگر نمى‏توانى به سوى اين حافظ بروى، به طرف كسى برو كه او را حفظ كرده‏اند.

(736)دست را مسپار، جز در دستِ پير

حق ،شده‏ست آن دست او را ،دستگير

(737)پير عقلت، كودكى خو كرده است

از جوار نفس، كاندر پرده است‏

پير عقل تو چون با نفسى كه در پرده است قرين شده خوى كودكى گرفته است‏. جوار: همسايگى.

(738)عقل كامل را ،قرين كن با خرد

تا كه باز آيد خرد ،ز آن خوى بد

عقل كامل را با عقل خود قرين ساز تا آن خوى بد از سرش بيرون رود. عقل كامل: پير راهنما.

(739)چون كه دست خود، به دست او نهى

پس ز دستِ آكلان، بيرون جهى‏

(740)دست تو، از اهلِ آن بيعت شود

كه يَدُ اللَّه، فَوْقَ أَيْدِيهِمْ بود

آن وقت دست تو از اهل آن بيعتى خواهد شد كه درباره او فرموده‏اند يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ آيه 10 سوره فتح: إِنَّ اَلَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ 48: 10 كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند بدون ترديد با خدا بيعت مى‏كنند و دست خدا بالاى دست آنها است.

ابیات مناسب با این موضوع:

آن چنان كه عور اندر آب جست

تا در آب از زخم زنبوران برست‏

مى‏كند زنبور بر بالا طواف

چون بر آرد سر ندارندش معاف‏

آب ذكر حقّ و زنبور اين زمان

هست ياد آن فلانه و آن فلان‏ 436- 434  4

(741)چون بدادى دست خود، در دست پير

پير حكمت، كه عليم است و خطير

پير حكمت:

غير پير استاد و سر لشكر مباد

پير گردون نى ولى پير رشاد 4121  6

خطير: بزرگ، بلند رتبت.

(742)كاو نبىِ وقتِ خويش است اى مريد

تا از او نور نبى، آيد پديد

نبى وقت:

گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش

چون نبى باشد ميان قوم خويش‏ 1773  3

(743)در حديبيه ،شدى حاضر بدين

و آن صحابة بيعتى را هم، قرين‏

إِنَّ اَلَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اَللَّهَ. 48: 10 (فتح، 10) و نيز آيه 18 همين سوره. و آن اشارت است به بيعت مردم با رسول خدا كه در حُديبيّه بود كه آن را «بيعة الرِّضوان» گفته‏اند مسلمانان در آن جا با رسول بر مرگ بيعت كردند و گفته‏اند بيعت كردند كه نگريزند.

(744)پس زِدَه يارِ مبشر، آمدى

همچو زَرِّ دَه دَهى، خالص شدى‏

ده يار مُبَشِّر: عشره مبشَّره كه بر طبق روايات اهل سنّت رسول خدا از جهان رفت و از آنان خشنود بود و به آنان مژده بهشت داد.

زر ده دهى: زر خالص، زر ساو.

صحبتت چون هست زرّ ده دهى

پيش خائن چون امانت مى‏نهى؟ 1418  6

(745)تا معيت، راست آيد، ز انكه مرد

با كسى جفت است، كاو را دوست كرد

الْمَرْءُ مَعَ مَحْبُوبه: گرفته از حديثى است كه در كتاب‏هاى فريقین از رسول خدا آمده است:

«الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أحَبَّ.» (علل الشرايع، ص 140، بحار الانوار، ج 17، ص 13، مسند احمد، ج 1، ص 392)

(746)اين جهان و، آن جهان با او بود

وين حديثِ احمد خوش خو بود

***

اعمال سلوکی نظیر ذکر و امثال ان باید به ارشاد پیر باشد:

هر عملی که با انسان قرار است تا قیامت همراه باشد بدون تعلیم استادان راه سلوک امکان پذیر نیست

پنجم(1053)اين عمل، وين كسب، در راهِ سَداد

كى توان كرد اى پدر بى‏اوستاد؟

سَداد: راستى، درستى.

(1054)دون‏ترين كسبى كه در عالَم رود

هيچ بى‏ارشادِ استادى بُوَد؟

(1055)اوّلش علم است، آن گاهى عمل

تا دهد بَر، بعدِ مهلت يا اَجَل‏

بعد مهلت يا اجل: نخست بايد علم آموخت، آن گاه به آموخته عمل كرد تا ثمر آن به دست آيد يا در اين جهان پس از مدّت معيّن، و يا در آن جهان.

(1056)اِستَعينُوا فى الحِرَف يا ذَا النُّهى

مِن كريمٍ صالحٍ مِن أهلِها

اِسْتَعِينُوا…: اى خردمندان در پيشه‏ها از جوانمردِ درست كارى كه اهل آن پيشه است (آن را نيك مى‏داند) يارى خواهيد.

(1057)اُطلُبِ الدُّرَّ اَخى وَسطَ الصَّدَف

وَ اطلُبِ الفَنَّ مِن اَربابِ الحِرَف‏

اُطْلُبِ الدُّرَّ…: اى برادر درّ را از ميان صدف بجو و فن را از خداوند پيشه‏ها بطلب.

(1058)اِن رَأَيتُم ناصِحينَ اَنصِفُوا

بادِروا التَعليمَ لاتَستَنكِفوا

اِنْ رَأَيْتُمْ…: اگر اندرز گويانى را ديديد انصاف دهيد (بپذيريد) به آموختن پيشى گيريد، سر باز مزنيد

(1059)در دَباغى گر خَلَق پوشيد مرد

خواجگىِّ خواجه را آن كم نكرد

خَلَق: جامه كهنه. (دبّاغ هنگام كار جامه ژنده مى‏پوشد و آن ژنده از بزرگى او چيزى كم نمى‏كند).

***

 

در موضوع ظرفیت اولیا با دیگران متفاوت است

کسانی که در پناه استادی باشند اگر باری زیاده بر ظرفیت خود برداشتند ، استاد کمک کار آن هاست تا خدای نکرده در وسط راه کم نیارند

نظیر خاتون در داستان زیر که با کنیزک مشورت نکرد

داستان آن كنيزك كه با خرِ خاتون شهوت

مى‏راند و او را چون بز و خروس آموخته بود

شهوت راندنِ آدميان و كدويى در قَضيبِ خر مى‏كرد

تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف يافت،

لكن دقيقه كدو را نديد. كنيزك را به بهانه به راه كرد

جاى دور و با خر جمع شد بى‏كدو،

و هلاك شد به فضيحت.

كنيزك بى‏گاه باز آمد و نوحه كرد كه اى جانم

و اى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى

ذكر ديدى آن دگر نديدى،

كُلُّ نَاقصٍ مَلعُونٌ يعنى كُلُّ نَظَرٍ وَ فَهمٍ نَاقصٍ مَلعونٌ

و اگر نه، ناقصان ظاهر جسم مرحوم‏اند ملعون نه‏اند،

بر خوان لَيسَ عَلَى الأَعمَى حَرَجٌ

نفى حرج كرد و نفى لعنت و نفى عتاب و غضب

پنجم(1333)يك كنيزك يك خرى بر خود فگند

از وفور شهوت و فرط گزند

(1334)آن خر نر را به گان خو كرده بود

خر جماع آدمى پى برده بود

گان: گادن، و هم اكنون هم به همين معنى به كار مى‏رود ليكن در بيت زير به معنى ديگر است:

چون كه اندر مرد خوى زن نهد

او مخنث گردد و گان مى‏دهد 2994 6

(1335)يك كدويى بود حيلت سازه را

در نرش كردى پى اندازه را

(1336)در ذكر كردى كدو را آن عجوز

تا رود نيم ذكر وقت سپوز

(1337)گر همه كير خر اندر وى رود

آن رحم و آن روده‏ها ويران شود

(1338)خر همى‏شد لاغر و خاتون او

مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو

(1339)نعل بندان را نمود آن خر كه چيست

علت او كه نتيجه‏اش لاغرى است‏

نعل بندان: در قديم علاوه بر شغلى كه عهده‏دار بودند بيمارى حيوان را نيز درمان مى‏كردند، چنان كه دلاّكان جراحى مى‏كردند.

(1340)هيچ علت اندر او ظاهر نشد

هيچ كس از سر آن مخبر نشد

(1341)در تفحص اندر افتاد او به جد

شد تفحص را دمادم مستعد

(1342)جد را بايد كه جان بنده بود

ز انكه جد جوينده يابنده بود

(1343)چون تفحص كرد از حال اشك

ديد خفته زير خر آن نرگسك‏

اشك: (تركى) خر:

(1344)از شكاف در بديد آن حال را

بس عجب آمد از آن آن زال را

(1345)خر همى‏گايد كنيزك را چنان

كه به عقل و رسم مردان با زنان‏

(1346)در حسد شد گفت چون اين ممكن است

پس من اوليتر كه خر ملك من است‏

(1347)خر مهذب گشته و آموخته

خوان نهادست و چراغ افروخته‏

(1348)كرد ناديده و در خانه بكوفت

كاى كنيزك چند خواهى خانه روفت‏

ديده را نديده گرفته در خانه را كوبيده گفت اى كنيزك تا كى مشغول رفت و روب هستى؟

(1349)از پى رو پوش مى‏گفت اين سخن

كاى كنيزك آمدم در باز كن‏

و براى پى گم كردن مى‏گفت من آمده‏ام در را باز كن‏.

(1350)كرد خاموش و كنيزك را نگفت

راز را از بهر طمع خود نهفت‏

(1351)پس كنيزك جمله آلات فساد

كرد پنهان پيش شد در را گشاد

(1352)رو ترش كرد و دو ديده پر ز نم

لب فرو ماليد يعنى صايمم‏

(1353)در كف او نرمه جارويى كه من

خانه را مى‏روفتم بهر عطن‏

نرمه جارو: جاروى نرم پر پشت كه با آن گوشه و كنار خانه را كه با جاروى درشت روفته نمى‏شود مى‏روبند.

عَطَن: خوابگاه، جاى باش (ستوران). «تا نماز شام كه پيل از گرسنگى فتور پذيرفت و به علف محتاج گشت روى به عَطَنِ معهود و وطن مألوف نهاد.» (سند باد نامه، ص 58)

(1354)چون كه با جاروب در را واگشاد

گفت خاتون زير لب كاى اوستاد

(1355)رو ترش كردى و جارويى به كف

چيست آن خر بر گسسته از علف‏

(1356)نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر

ز انتظار تو دو چشمش سوى در

(1357)زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز

داشتش آن دم چو بى‏جرمان عزيز

(1358)بعد از آن گفتش كه چادر نه به سر

رو فلان خانه ز من پيغام بر

(1359)اين چنين گو وين چنين كن و آن چنان

مختصر كردم من افسانه‏ى زنان‏

(1360)آن چه مقصود است مغز آن بگير

چون به راهش كرد آن زال ستير

سَتير: بيشتر به معنى «مستور» است، ليكن در اين بيت به قرينه مقام به معنى «پنهان كار» به كار رفته و ممكن است آن را در معنى «ضد» تعبير كرد.

(1361)بود از مستى شهوت شادمان

در فرو بست و همى‏گفت آن زمان‏

(1362)يافتم خلوت، زنم از شكر بانگ

رسته‏ام از چار دانگ و از دو دانگ‏

چار دانگ و دو دانگ: جار و جنجال. خوش و ناخوش.

(1363)از طرب گشته بز آن زن هزار

در شرار شهوت خر بى‏قرار

(1364)چه بز آن كان شهوت او را بز گرفت

بز گرفتن گيج را نبود شگفت‏

كسى كه شهوت او را اسير كرد ديگر چه روش و آئينى خواهد داشت.

بزان: شارحان به سليقه خود بز را گونه‏گون معنى كرده‏اند. به معنى لغوى آن (از شادى چنان بود كه گويى تعداد بزهايش به هزار رسيده). حمق، هزل، ثروت سرشار، شهوت (غياث اللّغات). و معنى اخير مناسب‏تر مى‏نمايد و ممكن است به معنى نشاط و جست و خيز باشد. (ذكر لازم و اراده ملزوم) كه بز نر را اين حالت است.

بز گرفتن: ريشخند كردن، احمق دانستن.

***

دنباله داستان:

پنجم(1403)آن كنيزك مى‏شد و مى‏گفت آه

كردى اى خاتون تو استارا به راه‏

(1404)كار بى‏استاد خواهى ساختن

جاهلانه جان بخواهى باختن‏

(1405)اى ز من دزديده علمى ناتمام

ننگت آمد كه بپرسى حال دام‏

تاهم دانة مرغ برچیدی و هم…..

(1406)هم بچيدى دانه مرغ از خرمنش

هم نيفتادى رسن در گردنش‏

(1407)دانه كمتر خور مكن چندين رفو

چون كُلُوا خواندى بخوان لا تسرفوا

كُلُوا: وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا. 7: 31 (اعراف، 31)

(1408)تا خورى دانه، نيفتى تو بدام

اين كند علم و قناعت و السلام‏

***

(1422)ظاهر صنعت بديدى ز اوستاد

اوستادى بر گرفتى شاد شاد

***

مدعیان استادی که دروغ می گویند و نباید سالک زمام خود را در کف آنان نهد

پنجم(1423)اى بسا زراق گول بى‏وقوف

از ره مردان نديده غير صوف‏

زرّاق: رياكار، فريبنده. بى‏وقوف: ناآگاه (از معنى).

صُوف: پشم گوسفند. لباس پشمينه‏اى است كه صوفيان پوشند. (بسا كس كه با در آمدن در لباس عارفان خود را عارف نماياند تا ديگران را فريب دهد).

(1424)اى بسا شوخان ز اندك احتراف

از شهان ناموخته جز گفت و لاف‏

احتراف:پيشه آموختن. اندك احتراف: كمترين آموزش.

(1425)هر يكى در كف، عصا كه موسى‏ام

مى‏دمد بر ابلهان، كه عيسى‏ام‏

(1426)آه از آن روزى كه صدق صادقان

باز خواهد از تو سنگ امتحان‏

واى بر آن روز كه سنگ محك صدق صادقان را از تو بخواهد.

روز صدق صادقان: روز قيامت، و در آن اشارتى است به قرآن كريم: قالَ اَللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ اَلصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ. 5: 119 (مائده، 119) نيز: لِيَجْزِيَ اَللَّهُ اَلصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ. 33: 24 (احزاب، 24) آن روز كه «تُبْلَى اَلسَّرائِرُ» 86طلاق: 9 است رياكاران به بوته آزمايش در مى‏آيند و از آنان نشان صدق گفتار و كردار مى‏جويند.

***

ادامة داستان

و خطر بی استاد راه رفتن

پنجم(1427)آخر از استاد باقى را بپرس

اين حريصان جمله كورانند و خُرس

خُرس: جمع اَخرَس: گنگ. (اگر حريصان جاه و مقام كور و گنگ نيستند چرا از استاد تمامِ درس را فرا نمى‏گيرند. و به فرا گرفتن اندك الفاظ بسنده مى‏كنند).

(1428)جمله جستى، باز ماندى از همه

صيد گرگانند اين ابله رمه‏

حريص بودى و از حرص همه را خواستى و از همه محروم ماندى اين رمه ابله اين جماعت حريصان همگى صيد گرگ خواهند بود.

(1429)صورتى بشنيده ،گشتى ترجمان

بى‏خبر از گفتِ خود ،چون طوطيان‏

***

دفع حُبِّ مال و مقام و تکبر جز با تبعیت از پیر و استاد ممکن نیست

پنجم (1951)مال، چون مار است و ،آن جاه اژدها

سايه‏ى مردان، زُمُرُد، اين دو را

مال و جاه: «اَلمَالُ حَيَّةٌ وَ الجَاهُ اَضَرُّ مِنهُ».

مى‏نمايد مار اندر چشم مال

هر دو چشم خويش را نيكو بمال‏ 2930/ 2

(1952)ز آن زمرد ،مار را، ديده جَهَد

كور گردد مار و، رهرو وا رهد

***

دفتر ششم

پیر و استاد و تبعیت از او

(2363)اين مَثَل اندر زمانه جانى است

جانِ نادانان به رنج ارزانى است‏

(2364)ز انكه جاهل ننگ دارد ز اوستاد

لاجَرَم رفت و دكانى نو گشاد

استاد حقیقی به تعبیر قدما از کیمیا و سیمرغ عزیزالوجود تر است. داعیانِ اِلَیَّ اِلَیَّ قَطُّ وَ لا اِلی غَیری کثیرند، امّا داعیانِ اِلَی الحقِّ قَطُّ وَ لا اِلی نَفسی اگر نگوییم نایاب، دست کم اندکشمارند

(2365)آن دكان بالاىِ استاد، اى نگار

گَنده و پُر كژدم است و پُر ز مار

نِگار: محبوب، معشوق.

(2366)زود ويران كُن دكان و باز گَرد

سوىِ سبزه و گُلبُنان و آب خَورد

آب خورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه.

(2367)نه چو كنعان، كاو ز كبر و ناشناخت

از كُهِ عاصم، سفينه‏ى فَوز ساخت‏

و مثل كنعان نباش كه … فَوز: رستگاری، نجات.

(2368)علمِ تير اندازى‏اش آمد حجاب

و آن مراد او را بُده حاضر به جيب‏

چنانکه هنرِ تیراندازیِ آن فقیرِ گنج طلب حجاب بصیرت او شد. زیرا مطلوب او نزد او حاضر بود و او به این طرف و آن طرف می دوید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 15

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × سه =