خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع قطع این مرحله بی همرهی خضر نکن از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع قطع این مرحله بی همرهی خضر نکن از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

قطع این مرحله بی همرهی خضر نکن

دفتر ششم

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی(حافظ)

(4073) جز به تدبيرِ يكى شيخى خبير

چون رَوى؟ چون نَبوَدَت قلبى بصير

(4074) واىِ آن مرغى كه ناروييده پَر

بر پَرَد در اوج و افتد در خطر

(4075) عقل باشد مرد را بال و پَرى

چون ندارد عقل، عقلِ رهبرى‏

هرکس عقلی بالغ نداشته باشد باید از عقلی که هدایت کننده است کسب فیض کند.

(4076)يا مظفّر، يا مظفّر جُوى باش

يا نظروَر يا نظرور جُوى باش‏

یا خود شخصاً باید دیده ور باشی، یا باید در طلب شخصی دیده ور برآیی

(4077) بى‏ز مِفتاحِ خِرَد اين قَرعِ باب

از هوا باشد، نه از روىِ صواب‏

قَرع باب: کوبیدن در.

بدون کلید عقل،کوفتن درِ خانة شاه حقیقت کاری هوسناکانه است و اصلاً کار درستی نیست

(4078) عالَمى در دام مى‏بين از هوا

و ز جَراحتهاىِ هَمرنگِ دوا

… هواهای نفسانی نوعاً در لباس انگیزه های معنوی ظهور می کند و بدین ترتیب آدمی را به مهالک اِدبار و مغاک بوار در می افکند.

(4079) مار، اِستاده‏ست بر سينه چو مرگ

در دهانش بهرِ صيد، اِشگرف برگ‏

اِشگرف برگ: برگ زیبا. صفت و موصوف مقلوب است.

به عنوان مثال، مار روی سینة خود بی حرکت همچون شیء بی جان می ماند و برگی زیبا به دهان می گیرد تا جانوران را شکار کند.

‏(4080)در حَشايش چون حشيشى او به پاست

مرغ پندارد كه او شاخِ گياست

حَشایِش: گیاهان خشک. جمعِ حَشیش. در اینجا مطلق گیاه.

مار مانند گیاهی در میان گیاهان ایستاده و استتار شده است. امّا پرنده خیال می کند که آن مار شاخة درخت است.

(4081) چون نشيند بهرِ خور بر روىِ برگ

در فتد اندر دهانِ مار و مرگ‏

در این تمثیل هواهای نفسانیِ آدمی که به صورت انگیزه های موجّه و مقبول ظهور می کند به آن مار تشبیه شده است

(4082)كرده تِمساحى دهانِ خويش باز

گِـردِ دنـدانـهاش كـرمانِ دراز

تِمساح: تیره ای از سوسماران آبی. بعضی تِمساح را مرادف نهنگ دانسته اند، در حالی که نهنگ اسم عام است برای پستانداران عظیم الجثّة دریایی. جمع: تَماسیح.

مثال دیگر، تمساح دهان خود را می گشاید، زیرا اطراف دندان های او کِرم های درازی است

(4083) از بقيه‏ى خور، كه در دندانش ماند

كرمها روييد و بر دندان نشاند

از بقایای غذایی که در لابلای دندان های تمساح می ماند، کرم هایی پدید می آید و روی دندانهایش می لولند.

(4084)مرغكان بينند كِرم و قُوت را

مَرج پندارند آن تابوت را

مَرج: چمنزار، مرتع، جمع: مُروج.

وقتی پرندگان متوجّه کِرم ها و غذاها می شوند، آن تابوت مرگ (تمساح) را چمنزار می پندارند.

(4085)چون دهان پُر شد ز مرغ، او ناگهان

در كَشدشان و فرو بندد دهان‏

وقتی که دهان تمساح از پرندگان پُر شد،دهانش را فرو می بندد و آنها را می بلعد.]این تمثیل در بیان تسویلات نفس امّاره و لعب دنیا آورده شده است.[

(4086) اين جهانِ پُر ز نُقل و پُر ز نان

چون دهانِ بازِ آن تِمساح دان‏

(4087) بهرِ كِرم و طعمه، ‏اى روزى تراش

از فنِ تِمساحِ دهر، ايمن مباش‏

روزی تراش: روزی طلب، آنکه طالب رزق است.

(4088) روبَه افتد پهن اندر زيرِ خاك

بر سرِ خاكش حُبوبِ مَكرناك‏

مَکرناک: مکرآمیز، فریبنده. «حُبوب مَکرناک» دانه های فریبنده. مراد همان طعمه است.

مثال دیگر، روباهِ مکّار طاقباز در زیر خاک دراز می کشد و روی خاک مقداری طعمه می ریزد.

(4089) تا بيايد زاغِ غافل سوىِ آن

پاىِ او گيرد به مكر آن مكر دان‏

تا زاغِ از همه جا بی خبر به سوی طعمه بیاید. در این لحظه آن روباه مکّار ناگهان پایش را می گیرد و صیدش می کند.

(4090) صد هزاران مكر در حيوان چو هست

چون بُوَد مكرِ بشر كو مهترست؟‏

در جایی که جانوران اینقدر مکّارند، تو ببین انسان که اشرف مخلوقات است چه سان مکر می ورزد؟

(4091) مُصحَفى در كف، چو زَينُ العابدين

خنجرى پُر قهر اندر آستين‏

اِسناد آن به حضرت سجاد(ع) به جهت کثرت عبادت جناب ایشان بوده است. چنانکه ابوالفلّاح حنبلی نوشته است: سُمِّیَ زَینَ العابدینَ لِفَرطِ عِبادَتِهِ (ر.ک. شَذَراتُ الذَّهَب، ج1، ص 104.)

(4092) گويدت خندان كه اى مولاىِ من

در دلِ او بابِلى پُر سِحر و فن‏

او با لبی خندان (ریاکارانه) تو را سرورِ خود خطاب می کند، در حالی که در باطن او جادوی قهّاری نهفته است

(4093) زَهرِ قاتل، صورتش شهدست و شير

هين مرو بى‏صحبتِ پيرِ خبير

(4094) جمله لذّاتِ هوا مَكر است و زَرق

سورِ تاريكى است گِردِ نورِ برق‏

زَرق: حیله و تزویر. سُور: حصار، دیوار بلندی که پیرامون قلعه یا شهر می کشند. جمع: اَسوار.

(4095) برقِ نورِ كوته و كذب و مجاز

گِردِ او ظُلمات و، راهِ تو دراز

درخشش نوری سریع الزّوال و دروغین و غیرحقیقی، تاریکی هایی در پی دارد، در حالی که راه تو طولانی است

(4096) نه به نورش نامه تانى خواندن

نه به منزل اسب دانى راندن‏

(4097) ليك جُرمِ آن كه باشى رهنِ برق

از تو رُو اندر كشد انوارِ شرق‏

رَهنِ برق: مرهون و گروی آذرخش، اسیر و مقیّد به صاعقه.

امّا به جرم آن که تو مقیّد به نور آذرخشی، انوار شرق، یعنی آفتاب عالمتاب از تو رُخ می پوشاند.

(4098) مى‏كشانَد مَكرِ برقت بى‏دليل

در مَفازة مُظلِمى شب، ميل ميل‏

مَفازه: هامون، بیابان. مُظلِم: تاریک.

آذرخشِ فریبنده تو را بدون راهنما فرسنگ در فرسنگ در بیابان های تاریک می کشاند. یعنی لذّات نفسانی تو را در هامون تاریک دنیا می فریبد و به دنبال خود می دواند.

(4099) بر كُه افتى گاه و، در جوى اوفتى

گَه بدين سو، گَه بدان سوى اُوفتى‏

(4100) خود نبينى تو دليل اى جاه جُو

ور ببينى، رُو بگردانى از او

اى جاه جُو : ای جاه طلب

(4101)كه سفر كردم در اين ره شصت ميل

مر مرا گمراه گويد اين دليل‏

میل: معرّب «مایلیا» یِ لاتینی است. واحدی است در مسافت که مقدار آن را مختلف نوشته اند. تقریباً معادل یک فرسنگ است. در اینجا مراد «سال» است. هر چند «مرحله»، «مرتبه» نیز مناسب می آید.الله اعلم.

مولانا عقیده دارد که بدون مرشد به مقصد نتوان رسید، اِلّا ما شَذَّ وَ نَدَر. چنانکه در بیت (591) دفتر سوم گوید:

جز که نادر باشد اندر خافِقَین

آدمی سر بر زند بی والدین

او در عین حال تأسی به هادیان راه دان را خاصّ کسانی می داند که هنوز از حجاب تقلید نرسته اند و به مرتبه تحقیق در نیامده اند. چنانکه در بیت (2170-2168) دفتر چهارم گوید:

بـهر او گـفتیم که تـدبیر را

چونکه خواهـی کرد بگـزین پـیر را

آنکـه او از پـردة تـقلید جَست

او به نـور حـق بـبیند آنـچه هست

نـور پـاکش بی دلیـل و بـی بیان

پوست بشکـافد، در آیـد در مـیان[

(4102) گر نَهَم من گوش سوىِ اين شگفت

ز امرِ او را هم ز سَر بايد گـرفت

اگر من به سخن این مرشدِ راه دان گوش دهم باید طبق دستور او این راه را دوباره درنوردم. یعنی باید جمیع طاعات و عبادات خود را اعاده کنم.

(4103) من در اين ره عمرِ خود كردم گرو

هر چه بادا باد، اى خواجه برو

من عمر خود را بر سر این کار گذاشته ام. ای خواجه، تنهایی سلوک کن، هرچه باداباد!

(4104) راه كردى، ليك در ظنِّ چو برق

عُشرِ آن رَه كُن، پىِ وحىِ چو شرق‏

عُشر: یک دهم از هرچیز. شَرق: خورشید.

مولانا از زبان مرشدِ راه دان به اینگونه اشخاص چنین پاسخ می دهد: بله، درست است که تو راه رفته ای و سلوک کرده ای. ولی سلوک تو بر مبنای ظنّ و گمانی است که همچون آذرخش به تاریکی می انجامد. یعنی سلوک تو آمیخته با ظلمت های نفسانی است، از اینرو پرتو روحانیّت تو سریعاً به زوال می رود. تو یک دهُم آنچه که تاکنون خودسرانه سلوک کرده ای، در پرتوِ خورشید الهامات ربّانی مرشدان سلوک کن، آن گاه درخواهی یافت که چه زود و مطمئن به مقصد خواهی رسید.

(4105) ظَنّ لا يُغنى مِنَ الحَق، خوانده‏یى

و ز چنان برقى ز شرقى مانده‏یى‏

تو با آنکه آیة اِنَّ الظَّنَّ لایُغنی مِنَ الحَقِّ شَیئاً را خوانده ای، با این حال به سبب آذرخشی سریع الزّوال از خورشید محروم مانده ای.

در قسمتی از آیة 36 سورة یونس آمده است:….اِنَّ الظَّنَّ لایُغنی مِنَ الحَقِّ شَیئاً…..«…همانا گمان، کسی را از حق بی نیاز نگرداند…»

(4106)هى در آ در كَشتىِ ما اى نژند

يا تو آن كشتى بر اين كشتى ببند

نَژَند: افسرده، پژمرده.

ای افسرده، یا به کشتیِ ما وارد شو، یا کشتی خود را به این کشتی ببند

(4107)گويد او: چون ترك گيرم گير و دار؟

چون روم من در طُفيلت كوروار؟

گیر و دار: بگیر و ببند، غوغا و همهمه، پیکار، رتق و فتق امور، حکمرانی. در اینجا مراد نفوذ و اعتبار و حشمت و بزرگی است.طُفَیل: در اصل نام شخصی بوده که ناخوانده به مجالس سور می رفته است. مجازاً به کسانی گفته شود که خود را به بزرگان می چسبانند و به مجالس وارد می شوند.

آن شخص می گوید: من چگونه ممکن است این همه اعتبار و نفوذی که در میان مردم و یا دوستدارانم حاصل کرده ام رها کنم؟ چگونه ممکن است که با این همه نفوذ و اعتبار کورکورانه از تو متابعت کنم؟

(4108)كور، با رهبر بِه از تنها، يقين

زآن يكى ننگ است و، صد ننگ است ازين‏

شخص نابینایی که راهنما داشته باشد، یقیناً بهتر است از اینکه یکّه و تنها حرکت کند، زیرا با راهنما رفتن یک عیب محسوب شود ولی اگر نابینا به تنهایی حرکت کند به صد نوع عیب و آفت دچار شود.

(4109) مى‏گريزى از پشه در كژدمى؟

مى‏گريزى در يَمى تو از نمى؟‏

یَم: دریا.

مثلاً آیا از پشه به عقرب پناه می بری و از نم به دریا می گریزی؟ مسلّماً تحمّل نیش پشه و نم آسان تر از تحمّل نیش عقرب و امواج دریاست.

(4110) مى‏گريزى از جفاهاىِ پدر

در ميانِ لوطيان و شور و شر؟

یا مثلاً آیا از درشتیِ پدر فرار می کنی و به جمع شاهدبازانِ بدکار پناه می بری؟ در حالی که جفا و خشونت پدر برای تأدیب توست، ولی خوش رفتاریِ بدکاران به جهت سوء استفاده از تو.

(4111) مى‏گريزى همچو يوسف ز اندُهى

تا ز نَرتَع نَلعَب اُفتى در چَهى‏؟

اشاره به آيه 12 سوره يوسف: أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ 12: 12 يعنى برادران يوسف بپدرشان گفتند يوسف را فردا با ما بفرست كه بچرد و بازى كند و ما او را نگهدارى مى‏كنيم) بچاه افتى.

     مانند یوسف (ع) از جفایی فرار می کنی تا به هوای گردش و بازی به چاه بلایای دنیوی در افتی؟

(4112) در چَه افتى زين تفرّج همچو او

مر ترا ليك آن عنايت يار كو؟

تفرّج: گردش به هوای این گردش مانند او به چاه بلا خواهی افتاد. امّا آن عنایتی که شامل حال یوسف شد، کجا شامل حال تو خواهد شد؟ یعنی شامل حال تو نمی شود.

(4113)گر نبودى آن به دستورى پدر

بر نياوردى ز چَه تا حشر، سَر

دستوری پدر: مُضاف و مُضافٌ اِلَیه است. یعنی اذن و دستور پدر. حالت اضافة مضمر است.

اگر گردش یوسف به اذن پدرش نبود تا قیام قیامت هم نمی توانست سر از آن چاه بیرون آورد.

(4114) آن پـدر بهرِ دلِ او اِذن داد

گفت: چون اين است ميلت، خير باد

پدر یوسف برای خاطر دل او اجازه داد که همراه برادرانش به صحرا رود. و بدو گفت: حالا که میل داری همراه برادرانت بروی، بسم الله!

(4115) هر ضَريرى كز مسيحى سر كَشَد

او جهودانه بمانَد از رَشَد

ضَریر: کور، نابینا.

هر آدم کوردلی که از حضرت مسیحِ دوران خود رخ برتابد، او جهودوار (ستیزگرانه) از هدایت محروم مانَد.

(4116) قابلِ ضَو بود، اگرچه كور بود

شد از اين اِعراض، او كور و كبود

ضَو: مخفّفِ ضَوء به معنی نور و روشنی.

کور و کبود: زشت و ناقص.

درست است که وی کوردل بود، ولی استعداد کسب روشنایی و بصیرت باطنی داشت. و چون به لجاجت برخاست دچار نقصان و زیان شد.

(4117) گويدش عيسى: بزن در من دو دست

اى عَمى كُحلِ عزيزى با من است‏

عَمِیّ: نابینا، کور.

کُحلِ عزیزی: سرمة عزّت، سرمة گرانبها. توضیح «سرمه» در شرح بیت (2863) همین دفتر آمده است. مراد از آن بینش و بصیرت باطنی است. «عزیزی» با یای مصدری و نسبی تواند بود.

حضرت عیسی (ع) بدو فرماید: ای کوردل با هر دو دستت مرا بگیر که سُرمه ای گرانقدر دارم. یعنی صاحب بینش و بصیرت الهی هستم.

(4118) از من اَر كورى، بيابى روشنى

بر قَميصِ يوسفِ جان بر زنى‏

قَمیص: پیراهن. جمع: اَقمِصَه و قُمُص.

اگر فاقد بصیرت هم باشی به وسیلة من به بصیرت خواهی رسید و به پیراهن یوسفِ جان دست خواهی یافت.]مصراع دوم اشارت است به آیة 96 سورة یوسف.

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَئهُ عَلىَ‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ(96) (ص247) (سوره يوسف) و چون نويدرسان بيامد و پيراهن را بصورت وى افكند، در دم بينا گشت و گفت: مگر به شما نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى‏دانيد؟ (96).

منظور بیت: همانطور که پیراهن یوسف، چشم یعقوب را شفا بخشید، جان پاک من نیز کوردلیِ تو را شفا دهد.[

(4119)كار و بارى كِت رسد بعدِ شكست

اندر آن اقبال و مِنهاجِ ره است‏

مِنهاج: راه روشن، راه راست.

هر رونقی که بعد از کسادی برای تو حاصل آید، مسلّماً از طریق اقبال معنوی و راه روشن حقّانی به دست آمده است

(4120)كار و بارى كه ندارد پا و سر

ترك كن، هى پير خَر، اى پير خَر

ای خرِ سالمند، رونقی را که سر و تهی ندارد رها کن. یعنی به دنبال حشمت و قدرت دنیوی مرو، بلکه برای سلوک خود پیری روشن ضمیر برگزین

(4121) غيرِ پير، استاد و سر لشكر مباد

پيرِ گردون نى، ولى پيرِ رَشاد

پیرِ گردون: شخصی که با گذر روزگار پیر و سالمند شده باشد. پیرِ تقویمی. رَشاد: هدایت.

(4122) در زمان، چون پير را شُد زيردست

روشنايى ديد آن ظلمت پَرَست‏

آن کسی که به تاریکیِ ضلالت چسبیده است، اگر به اطاعت پیر عقل و ارشاد در آید بی درنگ چشم دلش باز شود و روشنی هدایت را مشاهده کند.

(4123) شرط، تسليم است نه كارِ دراز

سود نَبوَد در ضَلالت تُرك تاز

شرط رستگاری تسلیم است، نه سعی و تلاش فراوان. طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

(4124) من نجويم زين سپس راهِ اثير

پير جويم، پير جويم، پير، پير

اَثیر: رجوع شود به شرح بیت (121) دفتر اوّل.

(4125) پير، باشد نردبانِ آسمان

تير، پَرّان از كِه گردد؟ از كمان

پیرِ راه دان به منزلة نردبانِ آسمان است. به عنوان مثال، تیر به چه وسیله به پرواز در می آید؟ بوسیلة کمان

(4126) نه ز ابراهيم، نمرودِ گران

كرد با كركس سفر بر آسمان؟‏

گِران: سنگین، قوی، غلیظ. در اینجا مراد گران جان (= فرومایه) است.

بیت فوق اشاره دارد به روایتی که می گوید نمرود در مخالفت با ابراهیم (ع) و خدای او نابخردانه تختی را به چند کرکس بست تا به آسمان رود و به سوی خدای ابراهیم (ع) تیراندازی کند! رجوع شود به شرح بیت (373) همین دفتر.

مولانا بیت فوق را از راه تمثیل آورده تا مطلب پیشین را تبیین کند که خودسرانه به معراج نتوان رفت مگر در ظلّ ولایت و هدایت انسان کامل.[

(4127) از هوا، شد سوىِ بالا او بسى

ليك بر گردون نَپَرَّد كركسى‏

نمرود از روی هوای نفس بسیار اوج گرفت، امّا هیچ کرکسی نمی تواند بر بلندای آسمان پرواز کند. یعنی برآمدن به مراتب عالیة سلوک از حیوان سیرتان بر نمی آید

(4128) گفتش ابراهيم: اى مردِ سفر

كركست من باشم، اينت خوب تر

ابراهیم بدو گفت: ای مرد سفر، بهتر است من کرکس تو باشم

(4129) چون ز من سازى ببالا نردبان

بى‏پريدن بَر رَوى بر آسمان‏

اگر مرا نردبان عروج خود سازی، بدون پرواز هم می توانی بر بلندای آسمان برآیی.

(4130) آنچنانكه مى‏رود تا غرب و شرق

بى‏ز زاد و راحِله، دل همچو برق‏

راحِله: در اصل به معنی مرکوب، ستور سواری دهنده و بارکش نظیر اسب و شتر و قاطر. امّا مجازاً به بار و بُنه مسافر نیز گفته شود.

چنانکه مثلاً دل آدمی بدون هیچگونه توشه و مَرکَبی همچون صاعقه از خاور به باختر می رود

(4131) آنچنانكه مى‏رود شب ز اغتراب

حِسِّ مردم، شهرها در وقتِ خواب‏

اِغتِراب: غربت گزیدن، به غریبی افتادن، ترک وطن کردن. در اینجا مراد جدایی و مفارقت روح از جسم است. معنی بیت:یا مثلاً حسِّ باطنیِ آدمیان به سبب مفارقت روح از جسم در رؤیای شبانه، به شهرهای دور دست سفر می کند.

(4132) آنچنانكه عارف از راهِ نهان

خوش نشسته، مى‏رود در صد جهان‏

چنانکه مثلاً عارفِ روشن بین در حالت مراقبه از راهی نامرئی، عوالم بسیاری را در غیب سیاحت می کند

(4133) گر نداد‏ستش چنين رفتار دست

اين خبرها ز آن ولايت از كى است؟‏

اگر عارفِ روشن بین به چنین سفری نرفته است، پس چه کسی این اخبار را از آن عوالم داده است؟]پس معلوم می شود که عارفان بالله خود به سفرهای روحانی رفته اند که می توانند به نحو یقین از آن عوالم خبر دهند.[

(4134)اين خبرها، وين رواياتِ مُحِق

صد هزاران پير بر وى مُتَّفِق‏

مُحِقّ: حق دار، دارای حقیقت، آنکه حق به جانب اوست.

(4135)يك خلافى نى ميانِ اين عُيون

آنچنانكه هست در عِلمِ ظُنون‏

دربارة چشمه های دین، یعنی دربارة اصل دین و گوهر ناب مذهب حتّی یک اختلاف در میان اهل الله نیست، در حالی که در علوم ظنّی و گمانی سر تا پا خلاف و اختلاف دیده می شود.

(4136) آن، تحرّى آمد اندر ليلِ تار

وين حضورِ كعبه و وَسطِ نهار

تَحَرّی: جستجو برای کشف حق و حقیقت. برگرفته از حریّ ( = شایسته).

آن علوم ظنّی و گمانی به منزلة جستجو در شب تاریک برای یافتن قبله است. در حالی که معارف یقینی به منزلة حضور کعبه و نیمروز است. یعنی همانطور که متحرّیان قبله در تاریکی شب بر سر اینکه قبله کدام سمت است با هم اختلاف دارند، و همانطور که کعبه در نیمروز برای نمازگزاران مشهود است و کسی در آن باره شکّی ندارد، اصحاب علوم یقینی نیز هیچ اختلافی با هم ندارند. پس یافتن حقیقت با علوم ظنّی میسّر نیست، امّا با عنایت هادیان راه دان می توان به علوم یقینی رسید.

(4137) خيز اى نمرود پَر جوى از كسان

نردبانى نايدت زين كركسان‏

نمرودا، برخیز و از اهل الله، بال و پَرِ پرواز طلب کن، زیرا این کرکسان نمی توانند وسیلة عروج تو شوند.

(4138) عقلِ جزوى كركس آمد اى مُقِل

پَرِّ او با جيفه خوارى مُتّصل‏

مُقِلّ: فقیر، مسکین، تنگدست.

جیفه خواری: مصدر مرکّب به معنی خوردن مُردار.

(4139)عقلِ اَبدالان چو پَرِّ جبرئيل

مى‏پَرَد تا ظِلِّ سِدره ميل، ميل

اَبدالان: این لفظ جمع در جمع است. «اَبدال» جمع مکسّر «بَدَل» است که با «ان» فارسی مجدداً جمع بسته شده است. سدره: ر.ک. شرح بیت (1788) دفتر دوم.

میل: ر.ک. شرح بیت (4101) همین دفتر.

(4140)بازِ سلطانم، گَشَم، نيكو پیَم

فارغ از مُردارم و كركس نیَم‏

گَش: خوب و زیبا، خوش.نیکو پی: خجسته، مبارک.

کرکس سیرتان و لاشخورصفتان به جیفة دنیوی دل خوش داشته اند، امّا عارف روشن بین چون دست آموزِ سلطان حقیقت است به مردار دنیا توجّهی نمی کند

(4141) تركِ كركس كن، كه من باشم كَسَت

يك پَرِ من بهتر از صد كركست‏

بازدیدها: 89

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده − 5 =