خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع استدراج منافقان و کافران از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع استدراج منافقان و کافران از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

استدراج

استدراج منافقان و کافران

«وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ(182) (ص 174) (سورة الأعراف)و كسانى كه آيه‏هاى ما را دروغ شمرده‏اند به مهارت از آنجا كه ندانند بدامشان مى‏آوريم »

( سورة آل‏عمران) (178) (ص 73)وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْماً وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ (178)

و كسانى كه كافر شدند ، گمان نكنند مهلتى كه به آنان مي  دهيم به سودشان خواهد بود ، جز اين نيست كه مهلتشان مي  دهيم تا بر گناه خود بيفزايند ، و براى آنان عذابى خوار كننده است .(178)

در بارة استدراج همان گونه که از دوآیة بالا فهمیده می شود یکی از موارد انتقام گیری خداوند از کافران و منافقان و بد دلان است که دچار معصیت می شوند و خداوند آن ها را به گناهشان نمی گیرد و در نتیجه آنان در پیش خود می پندارند که یا اصلا خدائی و حساب و کتابی در کار نیست ویا آن که خداوند یک لطف خاصی با آن ها دارد که آن ها را در دنیا به معصیتشان مورد مؤاخذه قرار نمی دهد سپس در حالی که در اوج ناز و نوش به سر می برند ناگهانی ، سرمست از معصیت می گیرد و واژة «بَغتَهً» در آیة 44 سورة انعام شامل حال آن ها است : ( سورة الأنعام ) (44) (ص 132)فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ (44)‏

پس چون حقايقى را كه [براى عبرت گرفتنشان] به آن يادآورى شده بودند، فراموش كردند، درهاى همه نعمت ها را به روى آنان گشوديم ، تا هنگامي كه به آنچه داده شدند ، مغرورانه خوشحال گشتند ، به ناگاه آنان را [ به عذاب ] گرفتيم ، پس يكباره ( از نجات خود ) درمانده و نوميد شدند

 به قول نظامی:

این دم شیر است به بازی مگیر

عشق,حقیـقی است مجـازی مگیر

و این استدراج در حق نافرمانان انتقام گیری خداوند است در حق آنان

دفتر چهارم

در داستان زیر ، حکایت آن زن صوفی که پنهانی با محبوب و هواخواه خود جفت گشته بود و ناگاه صوفی در وسط روز به خانه آمد و زن صوفی چادر به سر ان هواخواه خود کرد و او را به عنوان زنی از ا شراف که برای خواستگاری دختر صوفی آمده است معرفی کرد ولی صوفی حیله را در یافت که از بیت 158 دفتر چهارم آغاز می شود و مولانا موضوع صبر خداوندی که دارای اندازه است و در مثنوی بار ها بدان پرداخته است را مطرح می کند:

لطف حق باتو مداراها کند

چون که از حد بگذرد رسوا کند

و رفتار استدراج گونة صوفی را با زن خویش به نمایش می گذارد و از بیت 172 می فرماید:

(172) بارها زن نيز اين بد، كرده بود

سهل بگذشت، آن و، سهلش مى‏نمود

(173) آن نمى‏دانست، عقلِ {پاى سست}

كه سبو، دائم زِ جو، نايد، درست

عقل پاى سست: تعبيرى است از زن (زن كم خرد) سبو و جو: مثلى است رائج: سبو هميشه از آب سالم برون نمى‏آيد، كار هميشه بر وفق مراد نيست.

(174) آن چنانش، تنگ آورد آن قضا

كه منافق را، كند مرگِ فُجا

مرگ فُجا: مرگ ناگهانى كه در آن مجال توبه براى گنهكار نيست.

مصرع دوم و بیت بعد اشاره دارد به روایت: «مَوتُ الفُجأة، راحَةُ المُؤمِن وَ حَسرَةُ الكافِر.» (بحارالانوار، الانوار، ج 74، ص 54، از مكارم الاخلاق)

(175) نه طريق و، نه رفيق و، نه امان

دست، كرده آن فرشته، سوىِ جان‏

(176) آن چنان، كين زن در آن حجرة جَفا

خشك شد او و، حريفش، ز ابتلا

(خداوند و اسم یا منتقم )

(177) گفت صوفى با دلِ خود ،كاى دو گَبر

از شما كينه كَشَم، ليكن به صبر

(178) ليك نادانسته، آرم، اين نفس

تا كه هر گوشى_ ننوشد اين جرس‏

اين نفس: اين دم، اين لحظه. جرس: زنگ. كنايت از داستان.

(179) از شما، پنهان كَشَد كينه، مُحِق

اندك اندك، همچو بيمارىِّ دِق‏

محق: آن كه حق به جانب اوست و مقصود خداوند است كه احكم الحاكمين است.

(180) مردِ دِقّ ، باشد چو يخ، هر لحظه كم

ليك پندارد، به هر دم، بهترم‏

مرد دق: مرد مبتلا به بيمارى دق (سل).

(181) همچو كفتارى_ كه مى‏گيرند و، او

غِرِّة آن گفت، كين كفتار، كو؟

(182) هيچ پنهان خانه، آن زن را، نبود

سُمج و، دهليز و، رهِ بالا، نبود

پنهان خانه: خانه‏اى كه بتوان در آن نهان شد، پستو. سُمج: نقب، سوراخ، زير زمين، سرداب.

(183) نه تنورى_ كه در آن پنهان شود

نه جَوالى_ كه حجابِ آن شود

(184) همچو عرصة پهنِ روزِ رستخيز

نه گَو و، نه پُشته، نه جاىِ گُريز

(185) گفت يزدان وصفِ اين جاىِ حَرَج

بهرِ محشر «لا تَرى فيها عِوَج‏»

حَرَج: تنگی. لاتَری: نمی بینی. عِوَج: کجی و گودی.

(اشاره به سورۀ طه، 105تا107، ص319: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَرى‏ فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً، يعنى حال كوهها را از تو مى‏پرسند (كه در روز قيامت چه مى‏شوند) بگو خداوند آنها را خورد و پراكنده مى‏كند پراكندگى سخت پس پايه آن را صاف و خالى از هر چيز مى‏كند به طورى كه در آن كجى و ناهموارى نخواهى ديد.)

معشوق را زير چادر پنهان كردن جهت تلبيس، و بهانه گفتن زن، كه «إن كَيدَكُنَّ عظيم»

(186) چادُرِ خود را، بر او افكند، زود

مرد را، زن ساخت و، در را ، بر گشود

(187) زيرِ چادر، مرد، رسوا و عيان

سخت پيدا، چون شتر، بر نردبان

(188) گفت خاتونى_ است از اعيانِ شهر

مر، و را از مال و، اقبال است، بهر

(189) در ببستم تا كسى_ بيگانه‏اى_

در نيايد زود، نادانانه‏اى‏_

نادانانه: نادانسته، سر زده.

(190) گفت صوفى، چيستش ؟هين خدمتى_

تا بر آرم بى‏سپاس و، منّتى‏_

(191) گفت ميلش، خويشى و، پيوستگى است

نيك خاتونى_ است حق داند كه كيست‏؟

(192) خواست دختر را ببيند، {زير دست}

اتّفاقا، دختر اندر مكتب است

زير دست: پوشيده، مخفيانه، پنهانی.

(193) باز گفت اَر آرد، باشد، يا سَبوس

مى‏كنم او را، به جان و دل، عروس‏

آرد يا سبوس: كنايت از زشت يا زيبا، خوش خو يا بد خو، هر سان كه باشد.

(194) يك پسر دارد، كه اندر شهر، نيست

خوب و زيرك، چابك و، {مَكسب كُنى}_ است‏

اندر شهر نيست: يكتاست، بى‏نظير است.

(195) گفت صوفى، ما فقير و، زار و، كم

قومِ خاتون، مال‏دار و، محتشم‏

(196) كى بود اين «كُفوِ» ايشان در زِواج؟

يك در، از چوب و، درى_ ديگر ز عاج‏

كفو: همتا، نظیر. درى از چوب و درى از عاج: كنايت از ناهمگون بودن دو طرف. زِواج: ازدواج.

(197) كفو، بايد هر دو جفت اندر نِكاح

ور نه تنگ آيد، نماند ارتياح‏

ارتياح: آسايش، آرامش، شادمانی، راحتی.

***

در پاسخ این سؤال که چرا گاهی از بت ها اثر دیده می شود ، پاسخ: این خود نوعی استدراج است تا به غیر خداوند اطمینان کند و از حضرت او روی بگردانند:

چهارم(912) نرد خدمت، چون به ناموضِع، بباخت

شيرِ سنگين را، شقى، شيرى_ شناخت‏

ناموضع: نابجا. نرد خدمت به ناموضع باختن: بندگىِ جز خدا كردن.

(913)از كَرَم ،شيرِ حقيقى ،كَرد، جود

استخوانى_ سوىِ سگ، انداخت، زود

جود كردن شير حقيقى: استعارت از فضل الهى. استخوان سوى سگ انداختن: اندك بخششى به ناسپاسان كردن.

«این کرم همان اثری است که گاهی از بت ها دیده می شود» «اسراء،18و19،ص284: مَّن كاَنَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلَئهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا، هر كه دنياى نقد و زودگذر را بخواهد ما هم برايش در آن عجله مى‏كنيم. البته براى هر كه بخواهيم و هر قدر كه بخواهيم، آن گاه جهنم را برايش معين مى‏كنيم كه ملامت زده و رانده شده در آن شود، وَ مَنْ أَرَادَ الاْخِرَةَ وَ سَعَى‏ لهَا سَعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا، و هر كه آخرت را بخواهد و كوشش خود را همه براى رسيدن به آن قرار دهد آنان سعيشان قبول شده و صاحب اجر خواهند بود.»

(914) گفت، گر چه نيست آن سگ، بر قَوام

ليك، ما را استخوان، لطفى است، عام

بر قوام نبودن: راه گمراهى پيمودن. در راه حق استقامت نداشتن.

«رحمت دو گونه است: الف- عام که مخصوص اهل دنیا است ب- خاص که مخصوص اهل بهشت و آخرت است.»

***

موضوعات این بخش:

عصاهای قهر خداوندی زیاد است

(خداوند و استدراج منافقان و کافران)

در دفتر ششم در نزاع قاضی و صوفی ابیاتی پیرامون حکمت خلقت و رمز خلقت و بقاء از جمله 1645تا 1649 /6و 1747 تا 1754/6

( 1074) ليك، زين شيرين گياىِ زهرمند

ترك كن! تا چند روزى_ مى‏چرند

شيرين گياى زهرمند: استعارت از نعمت‏هاى دنياوى.

« آيه 3 / سوره حجر :ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ، بگذار كفار را كه بخورند و لذت ببرند و آرزوها آنان را مشغول نمايد كه بزودى خواهند دانست و به فرمودة على (ع) /نهج البلاغه، كلمات قصار: 119 : «دنيا همچون مار است، سودن آن نرم و هموار و درون آن زهر مرگبار.» »

( 1075) گر نباشد جاهِ فرعون و، سَرى

از كجا يابد جهنّم پرورى‏

سرى: (سر ياء مصدرى) مهترى، برترى جويى، ریاست، سروری.

« در سورة تحريم، آیة 6: قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا اَلنَّاسُ وَ اَلْحِجارَةُ. و در دعاى كميل على (ع): «أقسَمتَ أن تَملَأَها مِنَ الكافِرِينَ. مِنَ الجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجمَعِينَ وَ أن تُخَلِّدَ فِيها المُعانِديِنَ.»

( 1076) فربهش كن، آن گهش كُش اى قَصاب!

ز آن كه بى‏برگ‏اند، در دوزخ، كِلاب‏

پَروَرى: فربه. پروارى. قصاب: قَصَّاب. خطاب به دنياست و نعمت‏هاى آن. كِلاب: جمع كلب: سگ. كِلابِ دوزخ: عذاب‏هاى گوناگون و زبانيه‏هاى مُوكَّل بر آن

« دنیا قصاب است و آتش دوزخ سگهای دوزخند در گزندگی »

*****

( 1081) تو، اگر خواهى بكن هم ريشخند

چند خواهى زيست، اى مُردار! چند؟

تو هم اگر ‏خواهى به ستیزه جوئی برآی ولی چون مرداری هستی که چند مى‏خواهى زيست كنى؟ سر انجام خواهی مرد و پاسخ خداوند را نداری که بدهی

***

چهارم ( 2444)غازيانِ غيب، چون از حلمِ خويش

حمله ناوردند بر تو زشت كيش‏

( 2445) حمله بردى سوىِ در بندانِ غيب

تا نيايند اين طرف، مردانِ غيب

دَربَندان: جمع در بند، به معنی قلعه و دژ.

«مردان غيب: آنان كه قدرشان در اين جهان ناشناخته است و نزد خدا شناخته. پيمبران، و مقصود موسى (ع) است»

( 2446) چنگ در صُلب و رحم‏ها، در زدى

تا كه شارع را بگيرى از بدى‏

تو ای فرعون ! برای بستن راه ورود اولیای الهی به این دنیا حتی به رحم مادران و صلب پدران هم رحم نکردی

شارع: راه عام، در تداول امروزین عربی به معنی خیابان است. شارع گرفتن: در اینجا كنايه از مانع زادن گرديدن.

( 2447) چون بگيرى شه رهى_ كه ذُو الجلال

بر گشاده است از براى انتسال؟

انتِسال: پديد آمدن فرزند، توالد و تناسل.

( 2448) سَد شدى در بندها را اى لجوج

كورى تو كرد سرهنگى_ خروج‏

ای ستیزه گر تو گذرگاه ها را مسدود کردی ولی به کوری چشم تو یکی از امیران الهی ظهور کرد و پا به عرصۀ وجود نهاد

(خداوند و اسم یا منتقم )

( 2449) نك منم سرهنگ، هَنگت بشكنم

نك به نامش نام و ننگت بشكنم‏

هَنگ: قدرت، وقار و شکوه، سپاه و لشکر. معنی امروزین آن مورد نظر نیست.

( 2450) تو هلا! در بندها را، سخت بند!

چند گاهى_ بر سِبال خود بخند

سبال: سِبیل، بُروت، مویی که پشت لب مردان روید.

( 2451) سبلتت را بر كَند يك يك، قدر

تا بدانى كَالقَدَر يُعمِى الحَذَر

القَدَر يُعمى الحذر: تقدير ديده تدبير را كور مى‏كند.

«چون قضا آيد نبينى غير پوست        

                   دشمنان را باز نشناسى ز دوست‏1194 1 »

( 2452) سبلتِ تو تيزتر يا آنِ عاد؟

كه همى‏لرزيد از دَمشان، بِلاد

«فجر/6-9/ص593: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ آيا نديدى كه رفتار پروردگارت با قوم عاد چگونه بود؟ إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِهمان قوم ارم، شهرى كه بناهاى ستوندار داشت الَّتىِ لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فىِ الْبِلَدِ و نظيرش در هيچ سرزمينى ساخته نشده بود»

( 2453) تو ستيزه رو ترى يا آن ثَمود

كه نيامد مثل ايشان در وجود؟

ثمود: قومى كه مسكن آنان ميان حجاز و شام بود. صالح (ع) بر آنان فرستاده شد و معجزه او ناقه بود. آن مردم ناقه را پى كردند و عذاب الهى بر ايشان فرود آمد. نام ثمود در آيه‏هايى از قرآن كريم آمده است.

صَرصَر: باد تند.

عاد: قومى كه در جنوب عربستان مى‏زيستند و هود بر آنان مبعوث گرديد و آنان نافرمانى كردند. باد تند بر آن قوم مسلط شد و از ميانشان برد. عاد پدر شدّاد معروف است.

( 2454) صد از اينها گر بگويم، تو كرى

بشنوى و ناشنوده، آورى‏

( 2455) توبه كردم از سخن كانگيختم

بى‏سخن، من دارويت آميختم‏

( 2456) كه نِهَم بر ريشِ خامت تا پزد

يا بسوزد ريش و، ريشه‏ات تا ابد

ريش خام: استعاره از لجاجت و ستيزه رويى فرعون.

( 2457) تا بدانى كه خبير است اى عَدو

مى‏دهد هر چيز را در خورد او

«فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‏. قالَ رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏. (طه، 49- 50)»

( 2458) كى كژى كردى و كى كردى تو شر

كه نديدى لايقش در پى أثر؟

كژى كردن و دَم بر آسمان فرستادن: كنايه از كار نيك و بد كردن.

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ. (زلزله، 7- 8)»

( 2459) كى فرستادى دمى بر آسمان

نيكيى، كز پى نيامد مثل آن؟‏

( 2460) گر مراقب باشى و بيدار، تو

بينى هر دم، پاسخِ كردار، تو

اگر مواظب و هوشیار باشی خواهی دید در هر لحظه پاسخ رفتارهایت به تو می رسد

***

بيان آن كه خلق دوزخ گرسنگانند و نالان‏اند به حق كه روزى‏هاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان كه ما را صبر نماند

خلق دوزخ گرسنگان‏اند…: ظاهراً اشارت است بدين حديث: «يُلقَى عَلى أهلِ النَّارِ الجوعُ فَيعدلُ ما هم فيه من العذاب.» (كنز العمال، ج 14، ص 531، از سنن ترمذى، باب ما جاء فى صفة طعام اهل النار) و نيز در آن اشارتى است به قرآن كريم: يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ. 50: 30 (ق، 30)

بازگشت به موضوع خوراک دوزخ و داستان موسی و فرعون :

( 3668) اين سخن پايان ندارد موسيا!

هين رها كن آن خران را، در گيا!

خران: استعارت از قوم فرعون. گيا: استعارت از نعمت دنيا.

طعام دنیا ارزانی فرعونیان دنیایی

( 3669) تا همه، ز آن {خوش علف}، فربه شوند

هين كه گرگانند، ما را خشم‏مند

بگذار این خران در اين علفها، خوب بچرند، فربه شوند كه ما گرگهاى خشمگين براى خوردن آنها داريم

گرگان: استعارت از خلق دوزخ.

( 3670) نالة گرگانِ خود را، مُوقِنيم

اين خران را، طعمه ايشان كنيم‏

موقِن: با یقین، کسی که ایقان دارد.

کافران فرعونی نادان خر صفت

( 3671) اين خران را، كيمياىِ {خوش دمى}

از لبِ تو ،خواست كردن، آدمى‏

كيمياى خوش دمى: استعارت از ارشاد و انذار. راهنمايى.

دعوت در فرعونیان بی اثر است

( 3672) تو بسى كردى به دعوت، لطف و جود

آن خران را، طالع و روزى، نبود

استدراج دنیاییان : نعمت ،دنیاییان فرعونی را به غفلت می کشد:

( 3673) پس فرو پوشان لحافِ نعمتى_

تا بَرَدشان، زود خوابِ غفلتى_

لحاف نعمت: مقصود غفلت است.

«وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ(182) (ص 174) (سورة الأعراف)و كسانى كه آيه‏هاى ما را دروغ شمرده‏اند به مهارت از آنجا كه ندانند بدامشان مى‏آوريم »

( 3674) تا چو بجهند از چنين خواب، اين رَدِه

شمع، مُرده باشد و، ساقى شُده‏

رَده:صف، قطار، گروه، دسته. شمع مرده و ساقى شده (رفته): فرصت از دست شده جهان به پايان رسيده و قيامت آغاز گشته.

« فرعون هنگامى ايمان آورد كه سود نداشت و بدو گفتند: آلْآنَ وَ قَدْ

پاداش دنیاییان در آخرت حسرت است :

( 3675) داشت طغيانشان، تو را در حيرتى_

پس بنوشند از جزا، هَم حسرتى_

( 3676) تا كه عدلِ ما، قدم بيرون نهد

در جزا هر زشت را ،در خُور، دهد

و خطاب به حضرت موسی ع :بگذار تا بر اساس عدالت ،عدل ما قدم بيرون نهاده و هر زشتى را ،پاسخی در خور دهد

«نبا 26( جزائا وفاقا) يُلقَى عَلى أهلِ النَّارِ الجوعُ فَيعدلُ ما هم فيه من العذاب.» (كنز العمال، ج 14، ص 531، از سنن ترمذى، باب ما جاء فى صفة طعام اهل النار)يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ. 50: 30 (ق، 30)ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ. 15: 3 (حجر، 3) يا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اَللَّهِ. 39: 56 (زمر، 56)»

بازدیدها: 39

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 12 =