خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع استدراج از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع استدراج از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

استدراج

دفتر اول

(سورة الأعراف ) (182) (ص 174)وَالَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ (182)

***

(3039)شير با اين فكر مى‏زد خنده فاش

بر تبسمهاى شير ايمن مباش‏

(3040)مال دنيا شد تبسمهاى حق

كرد ما را مست و مغرور و خلق

دفتر اول(3041)فقر و رنجورى به استت اى سند

كان تبسم دام خود را بر كند

(علق، 6 و 7)«كَلاَّ إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى‏» و آن را خير خود مى‏دانند، حالى كه آن فراوانى نعمت استدراجى است و مقدمه براى به دام افتادن او.

(انعام، 44)«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ- » پس چون فراموش كردند آن را كه بدان پند داده شدند، گشوديم بر آنان درهاى هر چيز را تا چون شاد شدند بدان چه به آنان داده شد. گرفتيم آنان را ناگهان حالى كه سر افكنده بودند»

در شورى، 27«وَ لَوْ بَسَطَ اَللَّهُ اَلرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي اَلْأَرْضِ…» اگر فراخ گرداند خدا روزى را براى بندگانش هر آينه سركشى مى‏كنند در زمين…»

***

دفتر دوم

دعوى‏كردن آن شخص كه خداى تعالى

مرا نمى‏گيرد به گناه و جواب گفتن

شعيب عليه السلام مر او را

دعوى كردن آن شخص: يكى از عالمان يهود بود كه مى‏گفت خدايا، چند تو را نافرمانى كنم و مرا عقاب نكنى؟ خداوند به پيمبرى وحى فرستاد كه بنده مرا بگو چند تو را كيفر كردم و ندانستى.

(3364) آن يكى مى‏گفت در عهد شعيب

كه خدا از من بسى ديده است عيب‏

(3365) چند ديد از من گناه و جرمها

وز كرم يزدان نمى‏گيرد مرا

(3366) حق تعالى گفت در گوش شعيب

در جوابِ او فصيح از راه غيب‏

(3367) كه بگفتى چند كردم من گناه

وز كرم نگرفت در جرمم اله

(3368) عكس مى‏گويى و مقلوب اى سفيه

اى رها كرده ره و بگرفته تيه

تيه: كنايت از بى‏راهه، و در اصل نام سرزمينى است كه بنى اسرائيل در آن سر گردان شدند

(3369) چند چندت گيرم و تو بى‏خبر

در سلاسل مانده‏اى پا تا به سر

(3370) زنگِ تُو بر تُوت اى ديگِ سياه

كرد سيماى درونت را تباه

سوره مطففين آیة 14 كه مى‏فرمايد: كَلاَّ بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ نه چنين است بلكه آن چه با اعمال خود كسب كرده‏اند بدل آنها زنگ نهاده كه حقيقت را در نمى‏يابند ابو الفتوح ذيل اين آيه از ابو هريره آرد كه از رسول (ص) شنيدم: چون بنده گناهى كند نكته سياه بر دلش ظاهر شود اگر توبه كند آن سياهى افروخته گردد و اگر با سرِ گناه شود آن سياهى زياده شود تا جمله دلش سياه شود.

(3371) بر دلت زنگار بر زنگارها

جمع شد تا كور شد ز اسرارها

(3372) گر زند آن دود بر ديگ نوى

آن اثر بنمايد ار باشد جوى‏

(3373) ز آن كه هر چيزى به ضد پيدا شود

بر سپيدى، آن سيه رسوا شود

***

(3377) پس بداند زود تأثير گناه

تا بنالد زود، گويد اى اله

(3378) چون كند اصرار و بَد پيشه كند

خاك اندر چشمِ انديشه كند

خاك در چشم انديشه كردن: به عاقبت ننگريستن، پرواى گناه نداشتن

(3379) توبه ننديشد دگر، شيرين شود

بر دلش آن جرم، تا بى‏دين شود

(3380) آن پشيمانى و يا رب رفت از او

شِست بر آيينه، زنگِ پنج تو

(3381) آهنش را زنگها خوردن گرفت

گوهرش را زنگ، كم كردن گرفت‏

(3382) چون نويسى كاغذِ اسپيد بر

آن نبشته، خوانده آيد در نظر

(3383) چون نويسى بر سر بنوشته خط

فهم نايد ، خواندنش گردد غلط

(3384) كآن سياهى بر سياهى اوفتاد

هر دو خط شد كور و مَعنيّى نداد

(3385) ور سيم باره نويسى بر سرش

پس سيه كردى چو جانِ پُر شرش

****

دفتر سوم

مستی کردن هاروت و ماروت که در یک امتحان رسوا شدند

( 800) گوش كن هاروت را ماروت را

اى غلام و چاكران ما، روت را

دفتر سوم ( 801) مست بودند از تماشاى اله

و ز عجايب‏هاى استدراج شاه‏

مست بودند از تماشا: از عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود مغرور گشتند كه گناهى از آنان سر نخواهد زد و آن مستى و غرور استدراج بود.

( 802) اين چنين مستى است ز استدراجِ حق

تا چه مستى‏ها كند معراجِ حق‏

مستى معراج حق: كنايت از وصول به پروردگار. هاروت و ماروت با عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود، از گناه به دور بودند. امّا با شهوت بر نيامدند، و مست استدراج گشتند. اگر كسى قوّه شهوت را مقهور كند و بر هواى نفس فائق آيد چه مقامى خواهد داشت؟

( 803) دانه دامش چنين مستى نمود

خوان انعامش چه‏ها داند گشود

( 804) مست بودند و رهيده از كمند

هاى هوى عاشقانه مى‏زدند

كمند: استعارت از قوه شهوت.

( 805) يك كمين و امتحان در راه بود

صَرصَرش چون كاه كُه را مى‏ربود

هاروت و ماروت آدميان را سرزنش كردند كه چرا مرتكب گناه مى‏شوند. حق تعالى قوّه شهوت را كه خاص انسان و حيوان است و ملك را از آن بهره نيست در آنان نهاد و به زمين فرستاد دامى در راهشان نهاده بود.

( 806) امتحان مى‏كردشان زير و زبر

كى بود سر مست را زينها خبر

( 807) خندق و ميدان به پيش او يكى است

چاه و خندق پيش او خوش مسلكى است‏

***

*مستى بز از ديدن ماده و جستن او بكوه مقابل*

( 808) آن بُز كوهى بر آن كوه بلند            

                       بر دَود از بهر خوردى بى‏گزند

( 809) تا علف چيند ببيند ناگهان            

                             بازيى ديگر ز حكم آسمان‏

( 810) بر كُهى ديگر بر اندازد نظر            

                         ماده بُز بيند بر آن كوه دگر

( 811) چشم او تاريك گردد در زمان            

               بر جهد سر مست زين كُه تا بد آن‏

( 812) آن چنان نزديك بنمايد و را            

                             كه دويدن گرد بالوعه سَرا

بالوعه: گودالى كه در آن آب آلوده را ريزند. چاه فاضلاب

( 813) آن هزاران گز دو گز بنمايدش            

                       تا ز مستى ميلِ جَستن آيدش‏

( 814) چون كه بِجهد در فتد اندر ميان            

                         در ميان هر دو كوه بى‏امان‏

( 815) او ز صيّادان به كُه بگريخته            

                   خود پناهش خون او را ريخته‏

پناه: كنايت از كوه. (كوهى را كه پناهگاهش مى‏دانست موجب كشته شدنش گرديد).

( 816) شِسته صيّادان ميان آن دو كوه            

                           انتظار اين قضاى با شكوه‏

( 817) باشد اغلب صيدِ اين بُز همچنين            

       ور نه چالاك است و چُست و خصم بين‏

( 818) رُستم ار چه با سر و سبلت بود            

                    دامِ پا گيرش يقين شهوت بود

دام پا گير: چنان كه نيكلسون نوشته است محتملاً اِشارت است به داستان شغاد و خواندن او رستم را براى تفرّج و چاه در سر راه او كندن

( 819) همچو من از مستى شهوت ببُر        

                          مستىِ شهوت ببين اندر شتر

***

(830) اين بگفتند و قضا مى‏گفت بيست            

                 پيش پاتان دامِ ناپيدا بسى است‏

( 831) هين مدو گستاخ در دشت بلا            

               هين مران كورانه اندر كربلا

كورانه در كربلا راندن: ندانسته در كارى بزرگ و پر ماجرا داخل شدن. چنان كه فريب خوردگان حكومت كوفه بى‏آن كه بدانند با رفتن به كربلا و جنگ با سبط رسول خدا چه گناهى مى‏كنند، گستاخانه رفتند و در عذاب الهى جاودانه ماندند.

( 832) كه ز موى و استخوان هالكان            

                        مى‏نيابد راه پاى سالكان‏

موى و استخوان هالكان: كنايت از آثارى كه از پيشينيان گرفتار قهر خدا بر جاى است.

چنان كه در قرآن كريم و حديث‏هاى رسول (ص) و امامان (ع) آمده است: بدان گذشتگان و پايان كارشان بنگريد و عبرت بگيريد.

استخوان و پشم آن گرگان عيان

                      بنگريد و پند گيريد اى مِهان

عاقل از سر بنهد اين هستى و باد

                  چون شنيد انجام فرعونان و عاد

3122- 3121/ 1

( 833) جمله راه استخوان و موى و پى            

             بس كه تيغ قهر لا شى كرد شى‏

شى‏ء لا شى‏ء كردن: نابود ساختن، تباه كردن.

( 834) گفت حق كه بندگان جفتِ عَون            

                   بر زمين آهسته مى‏رانند و هون‏

هَون: آرام. جفت عون: برخوردار از عنايت حق. بندگان جفت عون: كه خداشان يارى شان مى‏كند.

(فرقان، 63) وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً: 25: 63 و بندگان رحمان كه بر زمين آرام و بى‏آزار مى‏روند.

( 835) پا برهنه چون رود در خارزار            

             جز به وقفه و فكرت و پرهيزكار

( 836) اين قضا مى‏گفت ليكن گوششان            

                 بسته بود اندر حجاب جوششان‏

(اعراف، 179) است وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها: 7: 179 آنها را گوش‏هاست كه با آن نمى‏شنوند

جوش: شوق و ذوق كه هاروت و ماروت برای آمدن به زمين داشتند.

( 837) چشم‏ها و گوش‏ها را بسته‏اند            

               جز مر آنها را كه از خود رَسته‏اند

( 838) جز عنايت كه گشايد چشم را؟            

                   جز محبّت كه نشاند خشم را؟

( 839) جهدِ بى‏توفيق خود كس را مباد            

                     در جهان وَ اللَّهُ أعلَم بِالسَّداد

****

***صفت خرّمى شهر اهل سبا و ناشكرى ايشان

( 2657) اصلشان بَد بود آن اهل سبا

مى‏رميدندى ز اسباب لقا

براى اطلاع از كشور سبا و سر نوشت آن سرزمين، نگاه كنيد به: ذيل بيت 282/ 3 شرح مثنوی شهیدی

( 2658) دادشان چندان ضياع و باغ و راغ

از چپ و از راست از بهر فراغ‏

سبا/ 15 / ص430 : لَقَدْ كاَنَ لِسَبَإٍ فىِ مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍ كلُُواْ مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُواْ لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ

براى قوم سبا در شهرشان آيتى بود، و آن دو باغستان از راست و چپ محل بود، كه گفتيم رزق پروردگارتان را بخوريد، و شكر بر او بگزاريد شهرى پاكيزه، و پروردگارى آمرزنده (15).

( 2659) بس كه مى‏افتاد از پُرّى ثِمار

تنگ مى‏شد مَعبَر ره ،بر گذار

گذار: در اين بيت ظاهراً به معنى «گذرنده» است،

( 2660) آن نثار ميوه ره را مى‏گرفت

از پُرى ميوه ،رهرو در شگفت‏

دفتر سوم ( 2661) سَلِّه بر سر، در درختستانشان

پُر شدى ناخواست از ميوه فشان‏ سَلّه: سبد.

( 2662) باد آن ميوه فشاندى نه كسى

پر شدى ز آن ميوه دامن‏ها بسى‏

( 2663) خوشه‏هاى زفت تا زير آمده

بر سر و روى رونده مى‏زده‏

( 2664) مرد گلخن تاب، از پُرّى زر

بسته بودى در ميان، زرّين كمر

( 2665) سگ ،كُليچه ،كوفتى در زير پا

تخمه بودى گرگِ صحرا از نوا

تخمه: گوارا نابودن خوراك و هضم نشدن آن. كنايت از بسيار سير.

( 2666) گشته ايمن شهر و ده، از دزد و گرگ

بز نترسيدى، هم از گرگ سِتُرگ‏

( 2667) گر بگويم شرح نعمت‏هاى قوم

كه زيادت مى‏شد آن يوماً بيوم

( 2668) مانع آيد از سخن‏هاى مهم

انبيا بُردند أمر فَاستَقِم

أمر فَاستقِم بردن: براى دعوت رفتن، به ارشاد برخاستن.

هود/112/ص234: فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَ مَن تَابَ مَعَكَ وَ لَا تَطْغَوْاْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

پايدار باش چنان كه فرمان يافته‏اى و هر كه با تو سوى خدا آمده نيز، و سركشى نكنيد كه او بينا به اعمال شما است

***آمدن پيغامبران حق به نصيحت اهل سبا

( 2669) سيزده پيغمبر آن جا آمدند

گمرهان را جمله رهبر مى‏شدند

سيزده پيغمبر: وَهبِ بنِ مُنَبِّه گفت: «ربُ العالمين سيزده پيغامبر به قبيله سبا فرستاد.» (كشف الاسرار، ج 8، ص 127- 128، نيز رَوضُ الجَنان، ج 16، ص 60) «سيزده شهر بودى همه پر مردم… خداى تعالى به هر شهرى از آن رسولى فرستاد.» (قصص قرآن سور آبادى، ص 350)

( 2670) كه هله نعمت فزون شد، شكر گو

مركب شُكر ار بخسبد ،حَرِّكُوا

حَرِّكوا: بر انگيزانيد. كنايت از اين است كه در سپاس گفتن شتاب كنيد.

***

( 2674) قوم گفته، شكرِ ما را برد غول

ما شديم از شكر و از نعمت ملول‏

غول: كنايت از فريب شيطان،: (حشر، 16)كَمَثَلِ اَلشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اُكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ. 59: 16 چون نعمت حق تعالى بر مردمى افزون شود و قدر نشناسند و سپاس نگويند، سركشى و بطرشان بيفزايد بى‏نيازى نشان دهند و كفران نعمت كنند.

( 2675) ما چنان پژمرده گشتيم از عطا

كه نه طاعتمان خوش آيد، نه خطا

( 2676) ما نمى‏خواهيم نعمت‏ها و باغ

ما نمى‏خواهيم اسباب و فَراغ‏

(ص 597 سوره العلق) علق/ 7و 8/ص597: ان الانسان لیطغی، أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنىَ

به خاطر اينكه خود را بى نياز مى‏بيند

***

دفتر ششم

استدراج

(1379)هر دو چشمت بست سِحرِ صَنعتش

              تا كه جان را در چَه آمد رغبتش‏

اين سحر صنعت حق چشمهاى تو را بست تا جانت راغب شده در چاه بماند.

(1380)در خيالِ او ز مكرِ كردگار    

       جمله صحرا فوقِ چَه زهر است و مار

از مكر خداوندى چنين بنظرش آمده كه تمام صحراهاى بالاى چاه پر از زهر و پر از مار است یعنی تو بر اثر مکر و استدراج الهی به سوی چاه ویل دنیا رغبت می کنی و صحرای ریاضات و عرصة معنویات را خطرناک می پنداری، پس بدان جانب میل نمی کنی.

(1381)لاجَرَم چَه را پناهى ساخته ست  

       تا كه مرگ او را به چاه انداخته ست‏

ناچار چاه را پناه خود قرار داده و همين اسم و خيال مرگ است كه او را به چاه انداخته‏

(1382)آن چه گفتم از غلطهات، اى عزيز

              هم بر اين بشنو دَمِ عطّار نيز

آن چه كه از اين كارهاى غلط شرح دادم از شيخ عطار هم از اين قبيل سخنان شنيده‏ام

***

استدراج (3395)تا(3399)

خداوند دوستان خود را به خطای اندکی عتاب و عقاب می کند که او را رها نکنند ولی دشمنان را نعمت می دهد که به فکر بازگشت نباشند

(3395)آفتابى كه ضيا زو مى‏زهد

دشمن خود را نواله مى‏دهد

آفتابی که روشنی از آن نشأت می گیرد، حتّی به دشمن خود نیز نعمت عطا می کند

(3396)ليك شهبازى كه او خفاش نيست

چشم بازش راست بين و روشنى است‏

امّا شاهبازی که صفّت خفّاشانه ندارد، چشم بصیر او منوّر و حقیقت بین است.

(3397)گر به شب جويد چو خفاش او نُمو

در ادب خورشيد مالد گوش او

اگر آن باز بلند پرواز به هنگامِ شب مانند خفّاش زیاده خواهی کند، خورشید حقیقت او را تنبیه کند تا ادب شود نمو : زیاده خواهی کردن

(3398)گويدش گيرم كه آن خفاش لد

علتى دارد ترا بارى چه شد

خورشید حقیقت بدو گوید: فرض کنیم که آن خفّاشِ ستیزه گر مرضی دارد،امّا تو دیگر چه مرضی داری؟

(3399)مالشت بدهم به زجر از اكتئاب

تا نتابى سر دگر از آفتاب‏

اِکتِئاب: افسرده شدن، اندوهگین شدن

تو را گوشمالی می دهم تا دل افسرده و غمین شوی و نتوانی در برابر خورشید نافرمانی کنی

 

 

 

 

بازدیدها: 185

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − هشت =