خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع جوهر و عرض از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع جوهر و عرض از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

تاثیر پذیری موجودات از یکدیگر

در ابیات زیر مولانا با مثل های زیاد به مقولة تاثیر موجودات بر روی یکدیگر می پردازد

دفتر دوم

از مجاورت دو چیز با هم چیز سومی ایجاد می شود و همنشینی ها و قرب ها و مجاورت ها بی اثر نیست ولی همۀ این اثرات از عالم امر است اگرچه همه می پندارند که خود در دیگران موثرند

( 1090) صورت هر آدمى چون كاسه‏اى است

چشم از معنى او حَسّاسه‏اى است‏

صورت هر آدمى مثل يك كاسه است و چشم از معنى و درون اين كاسه فى المثل چون ملاغه‏اى نصيب مى‏برد حَسّاسه: حس كننده، درك كننده.

( 1091) از لقاى هر كسى چيزى خورى

وز قران هر قرين چيزى بَرى‏

از ملاقات هر كس چيزى خواهى خورد و با هر كس كه قرين شدى نصيبى خواهى برد لقا: ديدار.

قِران: جفت شدن، پيوستن.قَرين: همنشين، يار.

در بيت 1081 پرسيد غذاى آسمانى كو؟ در اينجا توضيح مى‏دهد كه اين قوت را هر كس نتواند خورد. پرورش روح كار هر كس نيست. اين نصيبه خاص كسى است كه با رياضت، جسم را مسخّر روح ساخته و خود را خاص درگاه حق نموده. آن غذا همچون چرب و شيرين دنياوى نيست كه از راه دهان به معده در شود. كه رسول اكرم فرمود «أبِيتُ عِندَ رَبِّى يُطعِمُنِى وَ يَسقِينِى» (احاديث مثنوى، ص 88. از صحيح بخارى و مسلم) «إنِّى أظَلُّ عِندَ رَبِّى فيُطعِمُنِى وَ يَسقِينِى.» (سفينة البحار، ج 2، ص 85)

بلكه رزقى از خداوند بهشت

بى‏صداع باغبان بى‏رنج كشت

2541 3

غذايى روحانى است، كه از مصاحبت مردان خدا به دست مى‏آيد. اگر اين غذا نصيب روح گرديد خورنده آن را به پرورش تن نيازى نيست، بلكه تن، او را بارى زيادتى است.

گر نخواهد زيست جان بى‏اين بدن

پس فلك ايوان كى خواهد بُدن؟

گر نخواهد بى‏بدن جان تو زيست

فِى السَّماءِ رِزقُكُم روزىِّ كيست؟

وا رهى زين روزى ريزه كثيف

در فُتى در لوت و در قوتِ شريف‏

گر هزاران رطل لوتش مى‏خورى

مى‏روى پاك و سبك همچون پرى‏

كه نه حبسِ باد و قولنجت كند

چار ميخ معده آهنجت كند

1745- 1741 5

چنان كه خداوند در باره شهيدان فرمود كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند. و پيداست كه آن روزى خوراكهاى مادى نيست كه دهان و گلو خواهد، غذاى روح است چنان كه آدمى از ديدار هر كسى نوعى بهره مى‏گيرد. و از خواندن هر علمى سودى مى‏يابد و ديده با نگريستن به چهره‏اى از آن چهره لذتى مى‏چشد چنان كه شاعر گفته است:

وَ كُلُّ شَخصٍ بَدا لِى فَهوَ لِى قَدَحٌ

وَ كُلُّ لَحظٍ أرادهُ فَهوَ لِى ساقِى‏

(المنهج القوى، ذيل همين بيت)

(هر كه پيش روى من آيد مرا چون قدحى است و هر نگاه كه بدو افكنم براى من همچون نوشاننده است).

( 1092) چون ستاره با ستاره شد قرين

لايق هر دو اثر زايد يقين‏

اگر ستاره‏اى با ستاره ديگر قرين گرديد ناچار بر حسب سعد يا نحس بودن هر يك اثرى بوجود مى‏آيد

قرين: قران، و آن اجتماع دو ستاره است در يك جزء از منطقة البروج و هر قرانى را اثرى خاص است. و اگر قران مطلق گويند مقصود قران زحل و مشترى است. (از التفهيم، ص 207) منجّمان را عقيدت است كه قران ستاره‏ها با يكديگر، اثرى در طبيعت خواهد نهاد از خشكسالى يا باران، از جنگ يا آرامش. و هر ستاره را خاصيتى است كه آن اثر تابع آن خاصيت خواهد بود. همچنين است قران ستارگان در زادن آدميان، و اينكه گويند «فلان صاحب قران است.» از قران، مقارنه زحل و مشترى را خواهند و آن به هر بيست سال يك بار اتفاق افتد. و گويند چون كسى در اين قران بزايد صاحب مقام بزرگ گردد.

( 1093) چون قران مرد و زن زايد بشر

وز قران سنگ و آهن شد شرر

از تماس زن و مرد بشر بوجود مى‏آيد و از مقارنه سنگ و آهن شرر حادث مى‏گردد

قران سنگ و آهن: آهن را به سنگ آتش زنه (سنگ چخماق) مى‏زدند تا جرقه پديد آيد و آتش بر افروزند.

( 1094) وز قران خاك با بارانها

ميوه‏ها و سبزه و ريحانها

و از تركيب خاك و باران ميوه و سبزه و ريحان مى‏رويد

رَيحان: شاه اسپرم، و نيز هر گياه خوشبو.

( 1095) وز قران سبزه‏ها با آدمى

دل خوشى و بى‏غمى و خُرّمى‏

و از قران سبزه‏ها و آدمى دل خوشى و بى‏غمى و شادمانى حاصل مى‏شود

قران سبزه‏ها با آدمى: چنان كه گفته‏اند سه چيز اندوه را ببرد: آب، سبزه، و روى نيكو.

ثَلاثَةٌ يُذهِبنَ عَن قَلبِ الحَزَنَ

أَلماءُ وَ الخَضراءُ وَ الوَجهُ الحَسَنِ‏

(امثال و حكم)

و از امام صادق (ع) از رسول (ص) منقول است «ثَلاثَةٌ يَزِدنَ فِى قُوَّةِ النَّظَرِ: النَّظَرُ إلَى الخُضرَةِ وَ إلَى الماءِ الجارِى وَ إلَى الوَجهِ الحَسَنِ.» (وفيات الاعيان، ج 5، ص 94، ذيل اخبار ابو البُختُرى)«» و مانند اين روايت در بحار از خصال صدوق از امام كاظم (ع) آمده است. (بحار الانوار، ج 59، ص 144 خصال، ص 104)

( 1096) وز قران خرّمى با جان ما

مى‏بزايد خوبى و احسان ما

و چون خرمى و شادمانى با جان ما قرين گرديد خوبى و احسان از آن تراوش مى‏كند

( 1097) قابل خوردن شود اجسام ما

چون بر آيد از تفرّج كام ما

وقتى ما از تفرج و تفريح در سبزه‏زارها كام گرفتيم جسم ما خوراكى مى‏طلبد

در بيتهاى گذشته سخن از نسبى بودن نيكيها و بديها به ميان آورد، سپس بحث را بدان جا كشاند كه جسم را خوراكى است و روح را خوراكى. و بدين مناسبت گفت كه هر كس متناسب با استعداد خود از هر چيز بهره‏اى مى‏برد و لقاى هر يك با ديگرى موجب بهره‏اى خواهد بود. به مناسبت اثر اين ملاقات سخن از قران ستارگان و مرد و زن و سنگ و آهن به ميان مى‏آورد، كه قران ستارگان را در مواليد جهان اثرى است از سعد و نحس، و قران مرد با زن را مولودى به دنبال است نرينه يا مادينه، و قران سنگ و آهن را شراره‏اى در پى. همچنين قران خاك با باران، كه سبزه و ميوه را پديد آرد. و نگريستن به سبزه شادمانى و تندرستى در پى دارد.

( 1098) سرخ رويى از قران خون بود

خون ز خورشيد خوش گُلگون بود

سرخ‏ روئى از داشتن خون و خون از اثر تابش اشعه زيبا و سرخ فام خورشيد است‏

خون ز خورشيد: چنان كه در دفتر نخست ذيل بيت 3774 به بعد نوشته شد، به عقيده طبيعى‏دانان قديم هنگامى كه نطفه در رحم به چهارمين ماه رسيد، طبايع چهارگانه در تركيب بنيه جنين با هم درمى‏آميزد و مزاج معتدل مى‏شود و صورت نقش مى‏بندد و چنان كه گفتيم در ماه چهارم تدبير نطفه‏اى كه در رحم است با آفتاب خواهد بود. (رسائل اخوان الصّفا، ج 2، ص 422- 423) بدين ترتيب نقش گرفتن و جريان خون در بدن و دميدن روح زندگانى در مولود از بركت استيلاى آفتاب است بر برج. و در اين بيتها تلميحى است به معنى مجازى سرخ رويى كه خجلت نبردن است. (آن كه شرط طاعت به جا آورد و به جسم و دنيا توجه نكرد نزد خدا سرخ روست).

( 1099) بهترين رنگها سرخى بود

و آن ز خورشيد است و از وى مى‏رسد

بهترين رنگها رنگ سرخ است كه از آفتاب مى‏رسد

بهترين رنگ: چون جريان خون در بدن از تأثير آفتاب است و سرخى روى نتيجه جريان خون، به بيان مزيت رنگ سرخ مى‏پردازد و گويد آن بهترين رنگهاست.

نيكلسون از ترجمان الاشواق آورده است كه: «عرب گويد خَيرُ الإبِلِ حُمرُها: بهترين شتران سرخ آنهاست.» و در حديث است «الحُمرَةُ خِضابُ المؤمن.» و نيز «الحِنَّاءُ خِضابُ الإسلام.» (بحار الانوار، ج 59، ص 298، از طبّ النَّبىّ)

( 1100) هر زمينى كآن قرين شد با زحل

شوره گشت و كشت را نبود محل‏

هر زمينى كه با ستاره زحل قرين گرديد شوره زار شده قابل كشت و زرع نخواهد بود [منجمين زهره و مشترى را سعد و مريخ و زحل را نحس مى‏شمارند و از جمع شدن آنها در يك درجه از آسمان احكامى از سعد و نحس استخراج مى‏كنند ]

قران زمين با زحل: ابو ريحان نويسد: «زحل دلالت كند بر كوههاى خشك كه چيزى بر آن نرويد.» (التفهيم، ص 369)

( 1101) قوّت اندر فعل آيد ز اتّفاق

چون قران ديو با اهل نفاق‏

قوت اشیاء از همدستی دیگران به مرحلة فعلیت می رسد چنانچه ديو با اهل نفاق قرين شده كار نفاق بالا مى‏گيرد

قُوَّت اندر فعل آمدن: قوّت در اينجا مقابل فعل است، و آن چيزى است كه به مرحله فعلى يا انفعالى برسد چنان كه گرمى از آتش قوّه فاعلى است و پذيرايى صورت در چيزى قوّه انفعالى است. به فعليّت رسيدن قوّه مستلزم تحقق شرايطى است كه بايد براى آن فراهم آيد چنان كه مولانا گويد: گمراه گشتن و تباهى پديد آمدن به صورت قوّت در اهل نفاق موجود است و به فعليت رسيدن آن مستلزم پديد شدن شرط. و چون ديو با منافق قرين شد آن قوّت به فعل مى‏رسد. اتّفاق: سازوارى.

( 1102) اين معانى راست از چرخ نهم

بى‏همه طاق و طُرُم طاق و طرم‏

اين معانى از چرخ نهم سرچشمه گرفته و بدون دبدبه و شوكت صورى داراى دبدبه و شوكت است

چرخ نهم: فلك الافلاك، كه محيط بر عالم جسمانى است و آن را فلك اعظم و فلك اطلس و فلك اعلى نيز گويند و آن گرداننده فلك‏هاى تحت خود باشد. در اصطلاح صوفيه عرش بارى تعالى است.

طاق و طُرم: طاق و ترنب. و طاق طارم كنايت از فرّ و شكوه و جاه و جلال. «نقل است كه يك شب هارون الرشيد فضل برمكى را كه يكى از مقربان بود گفت كه امشب مرا به بر مردى بر كه مرا به من نمايد كه دلم از طاق و طرم تنگ آمده است.» (تذكرة الأولياء، چاپ ليدن، ج 1، ص 277، به نقل از لغت‏نامه)

آن چه درون اشياى عالم است از قُوَّت، همه آن است كه اراده و قدرت بارى تعالى در آنها نهاده است بى‏هيچ نمايش ظاهرى، و اين قوّتهاست كه چون اسباب و شرايط آنها آماده شود به فعليت مى‏رسد و به فعليت رسيدن آن، شكوهها و جلالها يا به قول مولانا طاق و طرنبها را سبب مى‏شود.

( 1103) خلق را طاق و طُرُم عارِيَّت است

امر را طاق و طرم ماهِيَّت است‏

دبدبه و شوكت خلق عاريه است ولى دبدبه و شوكت امر خداوندى قرين ذات او است

خلق: آفريده، موجودات. عالم خلق عالم جسمانى است و آن را عالم ناسوت هم گويند.

غزالى گويد: هر چه مسافت و مقدار و كميت را به وى راه بود آن را عالم خلق گويند.

امر: عالم امر عالم مجردات است كه به امر تكوينى الهى به يك بار از عدم به وجود آمده است. «أَلا لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ.» 7: 54 (اعراف، 54)

***

جسم و جان آدمیان در برابر جان کلی عالم حکم عرض در برابر جوهر دارد با این خاصیت که هنگامی که ارتباط با آن جان جهان گرفت چیزهای بسیار بزرگ پدید می آید مولانا در ابیات زیر مثل عیسی (ع) را می زند که مادرش حضرت مریم از جان کلی عالم تاثیر گرفت و مسیح را که از مساحت عالم بزرگتر است را آورد

( 1183) جان كُل با جان جزو آسيب كرد

جان از او دُرّى ستد در جيب كرد

جان كلى با جان جزوى تماس پيدا كرده و پرتو افكنده و جان جزوى درى از اين تماس گرفته و بچاك گريبان خود نهاد

جانِ كل: وجود كلى، كه هستيهاى جزئى همه از اوست، بلكه پرتوى از اوست.

جانِ جزو: وجود جزئى، ممكن، مخلوق.

آسيب كردن: مربوط گشتن. «گويى آن كه عجب زندگى بود كه آسيب به اجزاى او كرد و زنده گردانيدش.» (معارف بهاء ولد، ص 140، به نقل از لغت‏نامه فارسى)دُرّ: استعارت از بهره‏اى كه وجود جزئى از وجود كلى مى‏يابد.جَيب: گريبان. و در بيت مورد بحث به ضرورت بايد به كسر جيم تلفظ شود، چنان كه در فارسى تلفظ مى‏شود.

( 1184) همچو مريم جان از آن آسيب جيب

حامله شد از مسيحِ دل فريب‏

چون جان حضرت مريم كه از پرتو آن تماس كه در گريبان خود ديد بمسيح دل فريب حامله گرديد

آسيب جيب: كنايت از روحى كه به قدرت حق تعالى در مريم دميده شد و عيسى (ع) حامل گشت.

بانگ حق اندر حجاب و بى‏حجاب

آن دهد كو داد مريم را ز جيب‏

1934 1«فرمان آمد جبرئيل را كه عطسه آدم (ع) كه پيش توست به گريبان مريم فرو دم».

(قصص الأنبياء، تقى زاده)

( 1185) آن مسيحى نه كه بر خشك و تر است

آن مسيحى كز مساحت برتر است‏

نه آن مسيحى كه در دريا و خشكى است بلكه آن مسيحى كه بالاتر از مكان و زمان است

بر خشك و تر بودن: اشارت است بدان چه بعضى در باب نامگذارى مسيح گفته‏اند كه چون در روى زمين راه مى‏رفت و زمين را مساحت مى‏كرد، مسيح ناميده شد.

از مساحت برتر بودن: در قالب جسم در نيامدن، نامحدود بودن، و آن قدرت حق تعالى است كه پيمبران از آن قدرت بهره‏مندند.

( 1186) پس ز جان جان چو حامل گشت جان

از چنين جانى شود حامل جهان‏

پس وقتى جان از جان جان حامله شد از جنين جانى جهان حامله مى‏گردد

جان جان: در تعبير مولانا فراوان و به چند معنى به كار رفته است، در اينجا مقصود هستى مطلق است.

زور جان كوه كَن شَقِّ حجر

زور جانِ جان در انشَقَّ القَمَر.

1478 1

جان: هستيهاى جزئى.

حامل بودن جهان: استعارت از تأثيرى است كه هر يك از وجودهاى جزئى پس از اتصال با روح كلّى در طبيعت مى‏نهند.

( 1187) پس جهان زايد جهانى ديگرى

اين حَشَر را وانمايد محشرى‏

آن وقت است كه جهان جهان ديگرى مى‏زايد و اين توده و جمعيت را محشرى نمايش مى‏دهد

حشر: جمع گروه. وانمودن: نشان دادن. مَحشر: محل گرد آمدن، و نيز روز قيامت.

 

 

 

 

بازدیدها: 50

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + 10 =