خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «امتحان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «امتحان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع امتحان ، آزمایش

معنای لغوی امتحان : بیازمودن . (مصادر زوزنی ) (ترجمان ترتیب عادل ). آزمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آزمایش کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) آزمایش . تجربه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). آزمون . (فرهنگ فارسی معین )

این واژه از جهاتی با بلا وجه مشترک دارد

بلاء نیز به معنی آزمایش . (ناظم الاطباء). آزمایش . آزمون . امتحان . (فرهنگ فارسی معین ). بَلوی . بَلیّة. مِحنة

فرقی که در میان این دو واژه به نظر می رسد این است که امتحان اگر چه در باب افتعال و از ریشة محنت است ولی چه بسا پیش آمدهای غیر ناگوار را نیز شامل گردد به خلاف بلاء که همیشه مگر در موارد نادر به معنی پیش آمدهای سخت و ناگوار است

قرآن در این بارة در بارة قوم یهود می فرماید : (سورة الأعراف ) (168) (ص 172)وَقَطَّعْنَاهُمْ فِي الأَرْضِ أُمَماً مِّنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذَلِكَ وَبَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّيِّئَاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (168)

و آنان را در زمين [ به صورت ] گروه گروه پراكنده كرديم ، گروهى از آنان مردمي شايسته و گروهى از آنان غير شايسته اند ، و آنان را با خوشى ها و سختى ها آزموديم ، باشد كه [ غير شايسته ها به صلاح ، درستى ، صواب و راستى ] بازگردند

بنابراین مانند امتحان خوب و بد، بلای نیکو و سخت هردو وجود دارد

و در کل این دو واژه قدر مشترک بسیار دارند و می توان آن ها را مترادف دانست

همانگونه که خداوند عالم هستی را می آزماید تا آنچه در درون آن است پدید آید انسان را نیز می آزماید تا آن چه درون آن ها است آشکار شود و درجات و در کات به آن ها عنایت کند

در

دفتر دوم

مولانا مثل هایی برای تبیین این مطلب می زند که خداوند چار فصل را به زمین عارض می کند تا زمین ثمرات خود را ظاهر کند ، انسان ها نیز تحت آزمایش اسماء جمال و جلال ( آسانی و سختی )قرار می گیرند تا جوهر خود را نمایان کنند:

(2951)امتحانهاىِ زمستان وخزان

تابِ تابستان،بهارِهمچوجان‏

بايد سرماى زمستان و سوز خزان و آب تابستان و خنده بهار

(2952)بادهاوابرهاوبرقها

تاپديدآردعوارض فرق‏ها

و بادها و ابرها و رعدها و برقها امتحانها بكنند تا اين عوارض آن چه را در زمين نهفته شده جدا سازند و ظاهر نمايند

عوارض: (جمع عارضه) اختلافهايى كه در فصل‏هاى گوناگون پديد مى‏آيد و موجب دگرگونى در رستنيها مى‏شود.

(2953)تابرون آردزمينِ خاك رنگ

هرچه اندرجيب دارد،لعل وسنگ

تا زمين تيره رنگ آن چه در گريبان پيراهن خود از لعل و سنگ نهفته است ظاهر سازد

(2954)هرچه دزديده است اين خاكِ دُژم

ازخزانه حقّ ودرياىِ كرم‏

و آن چه را اين خاك افسرده از درياى كرم و خزانه حق دزديده است‏ دُژَم: تيره، سياه.

(2955)شِحنه تقديرگويدراست گو

آن چه بُردى شرح وادِه موبمو

شحنه تقدير آن را مخاطب ساخته مى‏گويد راست بگو و آن چه برده‏اى مو بمو شرح بده

شِحنه: داروغه. آن كه از جانب سلطان مأمور ضبط امور شهر بود. شحنه تقدير: اضافه مشبه به به مشبه.

(2956)دزديعنى خاك گويدهيچ هيچ

شحنه اورادركشددرپيچ پيچ‏

دزد يعنى همين خاك بزبان حال گويد كه هيچ نبرده‏ام ولى شحنه او را در پيچ و تاب مى‏اندازد

در پيچ پيچ كشيدن: گونه‏گون بازجويى كردن.

(2957)شحنه گاهش لطف گويدچون شكر

گه برآويزدكندهرچه بتر

گاهى با او ملاطفت نموده و زمانى با سختى معامله مى‏كند

بر آويختن: به دار آويختن، ليكن در اينجا به معنى در سختى نگاه داشتن است. و آن كنايت است از سرما و يخبندان زمستان.

(2958)تاميان قهرولطف آن خُفيه‏ها

ظاهرآيدزآتش خوف ورجا

تا آن چيزهاى پنهانى در ميان قهر و لطف از آتش خوف و رجا ظاهر گردد

خُفيه‏ها: نهانيها. كنايت از آن چه در دل زمين نهفته است.

(2959)آن بهاران لطفِ شحنه كبرياست

وآن خزان تهديدوتخويف خداست‏

بهار عبارت از لطف شحنه كبريايى و خزان تهديد و تخويف خداوندى است‏

(2960)وآن زمستان چارميخ معنوى

تاتواى دزدِخفى ظاهرشوى‏

چار ميخ: چهار ميخ. به صلیب کشیدن ، راه پس و پیش را بستن

در جای جای قرآن و روایات و شعر شاعران عرفانی از جمله مولانا به این مقولة بسیار مهم و اساسی پرداخته شده است و اساس و بنیاد عالم آفرینش و پاداش در عالم دنیا و آخرت و آفریده شدن انسان ها بر مبنای آن نهاده شده است

و مفسران قرآن و نهج البلاغه و علمای بزرگ هرکدام بر اساس بینش های قرآنی و روائی خود سخن گفته اند

آن چه که در این مجال محدود می نویسم امتحان و ابتلاء از دیدگاه قرآن و روایات و مولانا می باشد

البته حیوانات و نباتات و جمادات از پاداش و یا کیفر الهی در آخرت محروم اند ولی انسان ها چه مومن و چه کافر در پی آن مورد رحمت و یا مورد مواخذه قرار می گیرند ، مومنان به بهشت و کافران به دوزخ فرستاده می شوند

امتحان الهی در نگاه متفاوت در چهل و یک قسمت

یک:کافران به ایمان آزمایش می شوند

گروهی ایمان را به جان و دل می پذیرند و مورد لطف خداوند قرار می گیرند و گروهی نمی پذیرند

نمونة اول در مثنوی حکایت آن رکافر است که با دوستانش شبی مهمان رسول خداوند شد و ایمان آورد

داستان آن در ( دفتر پنجم ، از بیت

( 64) كافران مهمان پيغمبر شدند

وقت شام ايشان به مسجد آمدند

آغاز و در بیت زیر خطاب به رسول خدا ص عرضه داشت :

( 172) آب بر رو زد، در آمد در سَخُن

كاى شهيد حق ،شهادت عرضه كن‏

ایمان را پذیرفت

نمونة منفی که ایمان به کافر عرضه شد ولی نپذیرفت داستان ابوجهل است که مولانا بدان بسیار اشاره دارد از جمله در دفتر اول

(1503)آن زمان كه بحثِ عقلى،ساز بود

اين عُمَر با بو الحِكَم،هم راز بود

(1504)چون عُمَر از عقل آمد سوىِ جان

بُو الحِكَم، بوجهل شد در حكمِ آن‏

در دفتر چهارم:

( 350) آن ابوجهل از پيمبر مُعجِزى

خواست، همچون كينه‏ور تُركى غُزى‏

و نمونه های دیگر در دفاتر دیگر

 

آیات زیر در بارة کافرانی است که در دنیا نظیر ابوجهل ها به کفر می گرایند و در قیامت عذر می خواهند و خطاب می شود که دور شوید یعنی شما در دنیا آزمایش شدید و نمرة مردودی گرفتید

مومنون، 106تا108، ص349: قَالُواْ رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَ كُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ، آن كافران در جواب گويند بار الها به ما (رحم كن) كه شقاوت بر ما غلبه كرد و كار ما به گمراهى كشيد

رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنهْا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ، پروردگارا ما را از جهنم نجات ده اگر ديگر بار عصيان تو كرديم همانا بسيار ستمكار خواهيم بود

پاسخ مى‏ فرماید: قَالَ اخْسَئواْ فِيهَا وَ لَا تُكَلِّمُونِ، باز به آنان خطاب سخت شود اى سگان به دوزخ شويد و با من لب از سخن فرو بنديد

نمونة دیگر :(سوره مدثر) (31) ( ص 576) وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِكَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَيَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَاناً وَلَا يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْبَشَرِ (31)

ما نگهبانان آتش را جز فرشتگان قرار نداده ایم، و تعداد آنان را جز مایۀ آزمایش برای کافران مقرر نکرده ایم [که آیا تمسخر می کنند یا تسلیم حق می شوند، و نیز اِعلام این تعداد] برای این [است] که اهل کتاب [با توجه به هماهنگی قرآن با تورات و انجیل، به اوضاع آخرت] یقین پیدا کنند و بر ایمان مؤمنان بیفزاید، و [پس از آن] اهل کتاب و مؤمنان دچار تردید نشوند، و نهایتاً بیماردلان و کافران [درونشان را از پرده برون اندازند و] بگویند: خداوند از این [توصیف نگهبانان آتش به نوزده نفر] چه هدفی دارد؟ خداوند این گونه هرکه را بخواهد [پس از بیان حقیقت] در گمراهی وامی نهد و هرکه را بخواهد هدایت می کند، البته سپاهیان پروردگارت را جز خود او کسی نمی داند، این [قرآن] جز مایۀ تذکر و بیداری برای بشر نیست«31»

دو : مدعیان عاشقی به عشق امتحان می شوند :

در این باره در مثنوی نمونه های زیادی در جهت مثبت و منفی می توان یافت

داستان لیلی و مجنون در جهت مثبت و داستان منفی که برای عاشق رسوائی داشته است در ابیات زیر :

داستان آن عاشق که در دفتر چهارم از بیت 40 آغاز شد

عذر خواستن آن عاشق از گناه خويش به تلبيس و روى پوش و فهم كردن معشوق آن را نيز

روى پوش: ظاهر آرايى.

(306) گفت عاشق، امتحان كردم، مَگير

تا ببينم، تو حريفى، يا سَتير

گرفتن: مؤاخذت كردن. حريف: كه با هر كس يار شود. سَتیر: مستور، پوشیده، پاکدامن.

(307) من همى‏دانستمت، بى‏امتحان

ليك كى باشد، خبر همچون عيان؟‏

من از اول بدون آزمون تو را پاکدامن می دانستم ولى دانش به چیزی با ديدن آن فرق دارد(لَیسَ الخَبَرُ کَالمُعایِنَه)

(308) آفتابى، نامِ تو مشهور و، فاش

چه زيان است ار بكردم ابتلاش؟‏

ابتلا: آزمايش.

(309) تو منى، من خويشتن را ، امتحان

مى‏كنم ،هر روز در سود و، زيان‏

سه : امتحان پیامبران

یک : توسط خداوند که بعضی از آن ها امتحانشان پیش از این عالم بوده است و همان گونه که در آن عالم رفتار کرده اند در این عالم رفتار می کنند و عکس العمل نشان می دهند

به ابیات زیر در دفتر دوم دقت کنید:

(2969)شيردِه اى مادرموسى ورا

واندرآب افكن مينديش ازبلا

اى مادر موسى به بچه خود شير داده و او را به آب نيل بيانداز و از بلا مينديش‏

شير ده اى مادر موسى: مأخوذ است از آيه «وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي اَلْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ: قصص 28: 7 و وحى فرستاديم مادر موسى را كه او را شير ده و چون بر او ترسيدى او را در دريا افكن و مترس و اندوهگين مباش. ما او را به تو باز مى‏گردانيم و از جمله پيمبرانش مى‏كنيم.» (قصص، 7)

(2970)هركه درروزالست آن شيرخَورد

همچوموسى، شيرراتمييزكرد

هر كس كه از روز الست شير لطف الهى را خورده مثل موسى شير دوست و دشمن را تميز ميدهد

روزِ الست: روزى كه خدا بر پروردگارى خويش از جانهاى فرزندان آدم پيمان گرفت. (نگاه كنيد به: شرح بيت 1658 دفتر 2)

همچو موسى شير را تمييز كردن: اشارت است بدان چه در تفسير آيه «وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ اَلْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ: قصص 28: 12 پستان همه شير دهندگان را از پيش بر او حرام كرديم.» (قصص، 12)

آمده است. موسى (ع) از پستان دايگان شير نخورد تا آن كه مادر او را آوردند و پستان در دهان او گذاشت.

(2971)گرتوبرتمييزطفلت مولَعى

اين زمان يااُمَّ مُوسى اَرضعِى‏

اگر تو مى‏خواهى كه طفلت با تميز باشد اكنون اى مادر موسى وقت آنست كه او را شير دهى آرى طفل نفس را امروز مؤدب به آداب خداوندى كن تا به بيگانه سر فرود نياورد

مولَع: آزمند، حريص.

يا اُمَّ مُوسى اَرضِعى: اى مادر موسى او را شير ده. مأخوذ است از آيه «وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ.» 28: 7 (قصص، 7)

(2972)تاببيندطعمِ شيرِمادرش

تافرونايدبه دايه بَد،سرش‏

تا طعم شير مادر را چشيده و بدايه بد سر فرود نياورد

به دايه بد سر فرود آوردن: كنايت از شير او را خوردن، و از آن پرورش يافتن، و خوى او را گرفتن.

انبیاء الهی دیگر نیز مورد آزمایش قرار گرفته اند از جمله قران استقرار تخت بلقیس برای سلیمان را وسیله ازمایش او قرار می دهد در ایه(40) (ص380) (سوره النمل) می فرماید :   قَالَ الَّذِى عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا ءَاتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَاذَا مِن فَضْلِ رَبّی لِيَبْلُوَنىِ ءَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبیّ غَنِیٌّ   كَرِيمٌ

و آن كسى كه از كتاب اطلاعى داشت گفت: من آن را قبل از آنكه نگاهت برگردد (در يك چشم بهم زدن) نزدت مى‏آورم و چون تخت را نزد خويش پا بر جا ديد گفت: اين از كرم پروردگار من است تا بيازمايدم كه آيا سپاس مى‏دارم يا كفران مى‏كنم، هر كه سپاس دارد براى خويش مى‏دارد و هر كه كفران كند پروردگارم بى نياز و كريم است

مثنوی در دفتر چهارم تخت بلقیس را وسیلة آزمایش او بیان می کند که او از همه چیز گذشت مگر تخت خود

دفتر چهارم

( 862) چونكه بلقيس از دل و جان عزم كرد

بر زمانِ رفته هم افسوس خَورد

( 863) تركِ مال و مُلك كرد او آنچنان

كه به تركِ نام و ننگ، آن عاشقان‏

( 864) آن غلامان و كنيزانِ به ناز

پيشِ چشمش همچو پوسيده پياز

( 865) باغ‏ها و قصرها و آبِ رود

پيشِ چشم از عشق ، گُلخَن مى‏نمود

تا

( 869) هيچ مال و، هيچ مَخزن، هيچ رَخت

مى‏دريغش نآمد، اِلاّ جز كه تخت‏

( 870) پس سليمان از دلش آگاه شد

كز دلِ او تا دلِ او راه شد

تا

( 873) ديد از دُورش كه آن تسليمكيش

تلخش آمد فُرقتِ آن تختِ خويش

( 874) گر بگويم آن سبب، گردد دراز

كه چرا بودش به تخت، آن عشق و ساز

چاره كردن سليمان عليه السلام

در احضار تخت بلقيس از سبا

( 903) گفت عفريتى كه تختش را به فن

حاضر آرم، تا تو زين مجلس شدن‏

( 904) گفت آصف: من به اِسمِ اَعظمش

حاضر آرَم پيشِ تو در يك دمش‏

( 905) گر چه عفريت اوستادِ سِحر بود

ليك آن از نفخِ آصِف رُو نمود

( 906) حاضر آمد تختِ بلقيسِ آن زمان

ليك ز آصف، نَه از فنِ عفريتيان‏

( 907) گفت: حَمدِاللَّه برين و صد چنين

كه بديدستم زِ رَبّ‌العالَمين‏

( 908) پس نظر كرد آن سليمان سوىِ تخت

گفت: آرى گُول گيرى اى درخت‏

سپس اوصاف تخت را می کند و می فرماید که دور از انتظار نبود که بلقیس دیده با تخت خویش داشت

در این باره به سراغ قرآن می رویم:

(سوره ص) (24) (ص 454) قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيراً مِّنْ الْخُلَطَاء لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعاً وَأَنَابَ

داود] گفت: مسلّماً او با درخواست افزودن میش تو به میش هایش بر تو ستم روا داشته، و البته بسیاری از شریکان به یکدیگر ستمکارند مگر مؤمنانی که اهل کارهای شایسته اند که آنان [هم] بسیار اندکند. داود دانست که ما او را [در این پیش آمد] آزمایش کرده ایم، [و از این که به دفاع متهم توجهی نکرد و شتاب در داوری داشت،] از پروردگارش درخواست آمرزش کرد، و [بی درنگ] با حالتی خاضعانه به رو درافتاد، و [با توجه و اخلاص به خداوند] بازگشت

دفتر سوم

( 1954) همچو داودم نود نَعجه مراست

طمع در نَعجة حريفم هم بخاست

(سوره ص) (34) (ص 455) وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمَانَ وَأَلْقَيْنَا عَلَى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنَابَ (34)

همانا سلیمان را [با فرزندش] آزمودیم، و [آزمون این بود که] جسدی [بی جان از فرزندش] را بر تختش انداختیم، او [در این حادثه با توجه و اخلاص به خداوند] روی آورد

نظیر آن پادشاه که دلبستة پسر بود و خواست او را داماد کند:

دفتر چهارم

( 3085) پادشاهی داشت يك بُرنا پسر

ظاهر و باطن مُزيَّن از هنر

( 3086) خواب ديد او كآن پسر ناگه بمُرد

صافیِ عالَم بر آن شَه گشت دُرد

همینطور ابراهیم را به کلمات ازمود ، در آیة 124 سورة بقره ،خداوند حضرت ابراهیم ع را به کلمات آزمود تا به او منصب امامت دهد: وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124) و [ ياد كنيد ] هنگامي كه ابراهيم را پروردگارش به امورى [ دشوار و سخت ]آزمايش كرد ، پس او همه را به طور كامل به انجام رسانيد ، پروردگارش [ به خاطر شايستگى ولياقت او ] فرمود : من تو را براى همه مردم پيشوا و امام قرار دادم . ابراهيم گفت : و از دودمانم [ نيز پيشوايانى برگزين ] . [ پروردگار ]فرمود : پيمان من [ كه امامت و پيشوايى است ] به ستمكاران نمي  رسد

در بارة ذبح إسماعيل: «إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ» الصافّات: 106.

قابل دقت است که این عالی ترین رتبه ای هست که در آزمایش به بندگان مُخلَص می دهند و حالا کلمات چیست وارد تفسیر آن نمی شوم ولی یک نکته از این آیه به دست می آید که آزمایشات ابراهیم تنها دراین آیه نبوده است بلکه آزمایشات دیگری نظیر سر بریدن فرزند و امثال آن در قرآن آمده است منتها فرقی که این آزمایش با دیگر آزمایشات او دارد این است که چون به کلمات آزمایش شد بالا ترین مقام را به او دادند و آن مقام امامت است و وقتی به روایات سری می زنم می خوانم که این کلمات مقصود اسماء امامان معصوم هر دوازده نفر آن هاست که در تفسیر برهان ذیل آیة شریفه آمده است

پس ولایت امامان اگر مورد آزمایش کسی قرار گیرد بالا ترین مقام انسانیت که آن امامت است را به او می دهند و این لطفی که شامل یکی از شیعیان علی ع یعنی حضرت ابراهیم ع  شد

در قرآن سورة صافات آیة 83 می فرماید: وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ (83) إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (84) یقیناً ابراهیم از پیروان نوح بود «83» که با دلی پاک و سالم [از آفت های اعتقادی و اخلاقی] به سوی پروردگارش آمدکه روایت در ذیل آن هست که درتاویل آیه ضمیر ه به مولا علی ع بر می گردد به روایات ذیل آیه در تفسیر برهان مراجعه کنید !

این لطف شامل بقیة شیعیان حضرت علی ع نیز شده است و شیعیانی نظیر حضرت سلمان ع دارای مقام امامت البته در سطح محدود بوده است

*

شواهد قرآنی و روائی در بارة آزمون از دیگران

یکی از ویژگی های انسان نسبت به دیگر موجودات زنده این است که چون اراده و اختیار دارد مورد ازمایش قرار می گیرد

انسانها یا مانند اولیاء طاهرین علیهم صلوات الله دارای کمال مطلقند و یا مانند انبیاء اولو العزم دارای کمال نسبی هستند

ویا مانند انسانهای معمولی ناقصند و باید روبه جانب تکامل گام بردارند

چنانکه در (ص396 سوره العنكبوت) آیه 2 ذکر شده

بنابراین آزمایش در باره هرکدام از انها احکام ویژه خود را دارا می باشد

آزمایش در باره ناقصانِ از مومنان سبب تکامل و در باره ناقصان از غیر مومنان خود عذاب است

چنانکه خواجة حافظ فرمود :

خوش بود گر محک تجربه اید به میان

تا سیه روی شود انکه در او غش باشد

ابتلا، صالحان را مقرب سازد و طالحان را مطرود ، مولانا (دفترچهارم2920-2915) )( ابیات خواهد آمد)

ابتلا با مغضوب خدا شدن فرق دارد مولانا (دفترسوم 2593 -2592)) ( ابیات خواهد آمد)

و در باره انبیاء سبب ارتقاء درجه و اکملیت است چنانکه در آیه (124) (ص 19) (سوره البقره) گذشت

در باره اولیاء طاهرین اصلا آزمایش معنا ندارد چون آنان معصومان و مطهرون اند و با این ویژگی خلق می شوند

الامام علی(ع): إنّ البلاءَ لِلظّالمِ أدَبٌ، و للمؤمنِ امتِحانٌ و للأنبیاءِ دَرَجه.(البحار: 67/235/54)

امام علی(ع): بلا برای ستمگر تأدیب است و برای مؤمن امتحان و برای پیامبران مقام و درجه.

آزمودن حضرت ابراهیم به آتش نمرود

دفتر چهارم

گفتنِ خليل مر جِبرئيل را عَلَيْهِما‌السّلام،

چون پرسيدش كه الَكَ حاجَةٌ؟

خليل جوابش داد كه اَمَا اِلَيْك فَلا

( 2974) من خليلِ وقتم و او جبرئيل

من نخواهم در بلا او را دليل‏

( 2975) او ادب نآموخت از جبريلِ راد

كه بپرسيد از خليلِ حق، مراد

( 2976) كه مُرادت هست، تا يارى كنم

ورنه بُگْريزم، سَبُكبارى كنم‏

( 2977) گفت ابراهيم: نى، رَوْ از ميان

واسطه، زحمت بُوَد بَعْدَالْعِيان‏

در بارة موسى ع‏: «وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً»، طه: 40.

وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى (131) هرگز به آنچه از [امکانات و] زیبایی زندگی دنیا که برخی از اصناف کافران را به آن بهره مند کرده ایم دل مبند، [این ثروت و امکانات] برای این [است] که آنان را در مورد آن آزمایش کنیم، و رزق پروردگارت [که به آن قناعت ورزی] بهتر و پایدارتر است

دو : توسط کفار و دشمنان است که سبب ظهور معجزات از آنان می شود

در داستان فرعون و موسی ع که در قرآن آمده

چهارم (310) انبيا را امتحان كرده، عُدات

تا شده ظاهر، از ايشان معجزات‏

دشمنان ، پیامبران را مورد آزمایش قرار دادند در نتیجه از آن ها معجزات ظاهر شد

عُدات : عداة: جمع عادى: دشمن، متجاوز.

چهار: هیچگاه نباید کوچک بزرگ را بیازماید چه رسد که آن بزرگ پیامبر و امامان و بزرگتر از آن ها یعنی خداوند باشد

علت آن این است که امتحان نوعی تصرف در ممتحن است و خداوند منزه از این امر است

چون زمين با آسمان خصمى كند

شوره گردد سر ز مرگى بر زند

نقش با نقّاش پنجه مى‏زند

سبلتان و ريش خود بر مى‏كند937- 936، 3

 

که در(دفترچهارم381-380) اشاره بدان شده است

دفتر چهارم

گفتن آن جهود على را كرّم اللَّه وجهه كه اگر اعتماد دارى بر حافظى حق از سر اين كوشك خود را در انداز و جواب گفتن امير المؤمنين او را

به گفتة مرحوم فروزانفر با همه جستجو، انتساب اين داستان را به يهودى و على (ع) در كتاب‏هاى حديث نيافتم.

البته در کتاب حلية الأولياء و تلبيس ابليس شبیه آن در گفت و گو ميان عيسى (ع) و ابليس آمده است و ظاهراً مأخذ اصلى انجيل متى است (برای توضیح بیشتر به تفسیر مثنوی استاد کریم زمانی ج چهارم ص 119 به بعد مراجعه کنید)

دفتر چهار(353 ) مرتضى را گفت روزى_ يك عنود

كو ز تعظيمِ خدا، آگه نبود

عنود: لجوج، ستيزه گر.

(354) بر سر بامى_ و قصرى_ بس بلند

حفظ ِحق را ،واقفى اى هوشمند!

(355) گفت آرى، او حفيظ است و، غنى

هستىِ ما را ز طفلى و، منى‏

طفلى و منى: از كودكى تا مرحله كمال.

(356) گفت، خود را اندر افكن، هين ز بام

اعتمادى كن به حفظ حق! تمام‏

(357) تا يقين گردد مرا ايقانِ تو

و اعتقادِ خوب، با برهانِ تو

(358) پس اميرش گفت، خامش كن! برو!

تا نگردد جانت، زين جرأت، گرو

گرو شدن جان: از دست شدن.

(359) كى رسد مر بنده را، كه با خدا

آزمايش، پيش آرد ز ابتلا؟

(این با ادب بندگی همخوانی ندارد)

(360) بنده را كى زهره باشد كز فضول

امتحان حق كند؟ اى گيجِ گول‏!

(361)آن خدا را مى‏رسد كو امتحان

پيش آرد هر دمى_ با بندگان‏

«بسیاری از آیات قرآن شاهد این مطلب است از جمله (عنكبوت، 2، ص396) أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن يُترَكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ آيا مردم گمان كرده‏اند به صرف اينكه بگويند ايمان آورده‏ايم رها مى‏شوند و آزمايش نمى‏شوند؟!)

چون زمين با آسمان خصمى كند /شوره گردد سر ز مرگى بر زند/ نقش با نقّاش پنجه مى‏زند/ سبلتان و ريش خود بر مى‏كند937- 936، 3»

(362) تا به ما، ما را نُمايد، آشكار

كه چه داريم از عقيده در سِرار؟

سِرار: خطوط کف دست و پیشانی، شب آخر ماه که در آن شب ماه پنهان است، در گوشی با کسی حرف زدن.

(363) هيچ آدم گفت حق را؟ كه تو را

امتحان كردم، در اين جرم و، خطا؟

(364) تا ببينم غايتِ حلمت، شها!

اَه كه را باشد مجالِ اين؟ كه را؟

(365) عقلِ تو، از بس كه، آمد خيره سر

هست، عذرت از گناهِ تو، بَتَر

یک استدلال:

(366) آن كه او افراشت، سقفِ آسمان

تو چه دانى كردن او را امتحان؟‏

(367)اى ندانسته تو شرّ و خير را!

امتحان، خود را كن آن گه غير را!

(374) شيخ را، كه پيشوا و رهبر است

گر مريدى_ امتحان كرد او خَر است‏

(375)امتحانش گر كُنى در راه دين

هم تو گردى ممتَحَن، اى بى‏يقين!‏

ممتحن: آزمايش شده و به معنى محنت زده، زيانمند هم تواند بود.

(376)جرأت و جهلت، شود عريان و، فاش

او برهنه كى شود ز آن افتتاش؟‏

برهنه شدن: از فضيلت عارى بودن، كنايت از شرمگين شدن.افتتاش: جست و جو كردن، تفتيش نمودن.

(377)گر بيايد ذرّه، سنجد كوه را

بر درد ز آن كُه، ترازوش اى فَتى!‏

(378) كز قياسِ خود، ترازو مى‏تند

مرد حق را، در ترازو مى‏كند

نتیجه:

(379)چون نگنجد او به ميزانِ خرد

پس ترازوىِ خِرَد را، بر درد

اولیای الهی در ترازوى عقل نمى‏گنجند پس ترازوى عقل را خواهند دريد

ترازو بر دريدن: كنايت از نابود گشتن. ترازو تنيدن: كنايت از سنجيدن، پنداشتن

(380)امتحان، همچون تصرّف دان، در او

تو تصرّف، بر چنان شاهى_ مجو

(381) چه تصرّف كرد خواهد نقش‏ها؟

بر چنان نقّاش، بهر ابتلا؟

ابتلا: آزمودن.

(382) امتحانى_ گر بدانست و، بديد

نى كه هم نقّاش، آن بر وى كشيد؟

اگر او طرز آزمودن را هم بداند و تجربه کرده باشد باز هم این نقاش است که آن را در او نقش کرده است«لامُؤَثِّرَفی الوُجودِاِلاّالله»

اشاره به صور علمیّه در ذات پروردگار

( اعیان ثابته) (383)

چه قدر باشد خود اين صورت، كه بست

پيشِ صورت‏ها، كه در علمِ وى است‏؟

در اصطلاح آن را اعیان ثابته می نامند

(384)وسوسة اين امتحان، چون آمدت

بختِ بد دان، كآمد و، گردن زدت‏

(385)چون چنين وسواس ديدى، زودِ زود

با خدا گَرد و، در آ اندر سجود

(386) سجده گه را، تر كن از اشكِ روان

كاى خدا! تو وا رهانم زين گمان‏!

دفتر چهار (387) آن زمان، كت امتحان، مطلوب شد

مسجدِ دين تو، پر خَرُّوب شد

خَرّوب: همان گیاه خَرنُوب است که بوته ای است بیابانی و مرتفع و خاردار که در هر بنایی برویدآن را ویران کند.

نمونة دیگر امتحان آن عاشق از معشوق خود در دفتر چهارم است که سبب خشم معشوق او شد

از زبان عاشق:

(311) امتحانِ چشم ِخود كردم، به نور

<اى كه چشمِ بد، ز چشمان تو دور!>

(312) اين جهان ،همچون خرابه است و، تو گنج

گر تفحّص كردم از گنجت، مَرَنج‏!

(313) ز آن، چنين بى‏خُردگى، كردم گزاف

تا زنم با دشمنان، هر بار لاف

‏ من برای اینکه نزد دشمنان بتوانم لاف زنی کنم چنین عمل گستاخانه ای را انجام دادم

بى‏خردگى: بى‏ادبى، گستاخى.

(314) تا زبانم، چون تو را، نامى_ نهد

چشم از اين ديده، گواهى‏ها دهد

تا هر زمان که نام تو را به پاکی می برم چشمانم با توجه به آنچه از پارسایی تو دیده است حرفم را تأئید کند

نام نهادن: كنايت از پارسا خواندن، عفيف دانستن.

(315) گر شدم در راهِ حُرمت، راه زن

آمدم اى مه، به شمشير و، كفن‏

(316) جز به دست خود، مَبُرّم، پا و سر

كه از اين دستم، نه از دستِ دگر

از اين دستم: به تو وابسته‏ام.

دفتر چهار(317) از جدايى باز مى‏رانى سُخُن؟

هر چه خواهى كن، و ليكن اين مكن‏!

پنج : خداوند دست از آزمایش انسان ها بر نمی دارد و به جنبه های گوناگون می آزماید تا هرکسی بداند جایگاهش کجاست و بیش از آن انتظار پاداش از خداوند نداشته باشد و انبیا و اولیا را به پاداش بزرگ اختصاص دهد

( سورة الأنبياء) (35) (ص 324) كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (35)

هر جانداری چشندۀ [طعم] مرگ است، و ما شما را [چنان که سزاوار است] به خیر و شرّ [چون؛ ثروت و تهیدستی، سلامتی و بیماری، امنیت و بلا] آزمایش می کنیم، و به سوی ما بازتان می گردانند «35»

(سورة الزمر) (49).(ص 464) فَإِذَا مَسَّ الْإِنسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثُمَّ إِذَا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ بَلْ هِيَ فِتْنَةٌ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (49)

چون به انسان مصیبت و گزندی رسد ما را [برای برطرف شدنش به کمک] می طلبد، و هنگامی که از جانب خود نعمت [و مایۀ آسایشی] به او عنایت کنیم، می گوید: جز این نیست که آن را بر پایۀ دانش [و کاردانی ام] به دست آورده ام! [چنین نیست که می گوید،] بلکه این [آسیب ها و نعمت ها] وسیلۀ آزمایش است [تا سپاس گزاران از ناسپاسان مشخص شوند]، ولی بیشتر مردم [به این حقیقت] معرفت ندارند

(سوره الحج) (11) (ص 333) وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ (11)

گروهی از مردمند که خداوند را با دودلی و تزلزل در دین [ بر پایۀ به دست آوردن سود مادّی] می پرستند، پس اگر سود به آنان برسد به آن آرامش می یابند، و اگر زیان و خسارتی به آنان رسد [از پرستیدن خداوند] روی گردان شوند، اینان دنیا و آخرت را از دست داده اند، و این همان خسارت آشکار است

در اثر آزمایش مومن و کافر خود را می نمایانند:

(سورة المائدة) (94) (ص123)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَيْءٍ مِّنَ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَن يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ (94)

اى اهل ايمان ! بى ترديد خدا شما را به چيزى از شكار [ حيوانات در حالى كه مُحرم هستيد ] آزمايش مي  كند ، چه شكارى كه [ به آسانى و بدون اسلحه ] دست شما به آن برسد ، و  [ چه شكارى كه به سبب وحشى بودنش ]نيزه هاى شما [ آن را صيد مي  كند ; ] تا خدا كسى را كه در نهان از او مي  ترسد ، معلوم و مشخص نمايد . و هر كه پس از اين [ امتحان از حدود خدا ] تجاوز كند [ و در حال احرام به شكار برخيزد ] براى او عذابى دردناك است

الامـام عـلـي (ع ) : ايـها الناس , ان اللّه قد اعاذكم من ان يجور عليكم ولم يعذكم من ان يبتليكم ,وقد قال جل من قائل : (ان في ذلك لايات وان كنا لمبتلين ( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 7/110)

امـام عـلـى (ع ) : اى مـردم ! خداوند شما را پناه داده است كه بر شما ستم روا ندارد اما پناهتان نداده است که آزمایشتان نکند آن گوینده بزرگوار فرموده است ( هر آینه در این داستان نشانه هایی است و ما تنها آزمایندگانی بودیم)

عـن الصادق (ع ) : لـيـس شي ء فيه قبض او بسط مما امر اللّه به او نهى عنه الا وفيه من اللّه عزوجل ابتلاء وقضاء( التوحید: 354/3)

در امـر و نهى خدا هيچ گرفتگى و گشايشى صورت نمى گيرد مگر از جانب خداى عزوجل در آن آزمايش وحكمى است.

دفتر چهارم( 3588) چون كه مقصود از وجود اظهار، بود

بايدش از پند و، اِغوا آزمود

از آن جهت که مقصود خداوند از بخشیدن هستی ، به ظهور رساندن اسماء و صفات خود بود پس باید خداوند منکران را با پند و گمراهی بیازماید اِغوا: گمراه کردن.

( 3589) ديو، الحاحِ غوايت مى‏كند

شيخ، الحاحِ هدايت مى‏كند

در آزمایش دو گروه فعالانه می کوشند :شیطان برای گمراهی و پیامبران برای هدایت غَوایت: گمراهی، گمراه شدن.

در اثر آزمایش مومن و کافر خود را می نمایانند:

شیطان وسیلۀ آزمایش خداوند است

او قلب را از نقد جدا می کند و شقی را از سعید و کافر را از مومن و مومن را به کمال درجات می رساند و کافر را به کمال درکات نایل می کند

(سوره الحج) (53) (ص 338) لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ (53)

سبب این ماجرا این است] که خداوند شبهه اندازی شیطان را آزمایشی برای بیماران و سنگدلان قرار می دهد [تا به اوج شقاوتشان برسند؛ زیرا امیدی به ایمان آوردنِ آنان نیست]، مسلّماً ستمکاران در نهایت مخالفت و ستیز [با حق و حقیقت] هستند

دفتر دوم

(2672)گفت ابليسش گشاى اين عَقد را

من مِحَكَّم قلب را و نقد را

عَقد: گره، بند.محكّ: (اسم آلت از حك: سودن، خراشيدن) سنگى كه زرگر با آن زر را سايد، تا عيار آن معلوم كند.قلب: ناسره.

وا نمايم رازِ رستاخيز را

نقد را و نقد قلب آميز را

3531 دفتر 1 ، نقد: سيم و زر مسكوك.

(2673) امتحان شير و كلبم كرد حق

امتحان نقد و قلبم كرد حق

خداوند مرا امتحان شير و سگ و نقد و قلب قرار داده است كلب: سگ.

(2674) قلب را من كى سيه رو كرده‏ام

صَيرفى‏ام قيمت او كرده‏ام

قلب را من سيه روى نكرده‏ام من صرافم و قيمت آن را تعيين نموده‏ام صيرفى: سيم و زر سره كننده، آن كه سره را از ناسره معلوم دارد،صرّاف.

(2675) نيكوان را رهنمايى مى‏كنم

شاخه‏هاى خشك را بر مى‏كنم‏

من نيكان را راهنمايى كرده و بدان را پيشوايى مى‏كنم

(2676) اين علفها مى‏نهم از بهر چيست؟

تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست

اين علفها را جلو آنها مى‏گذارم تا از روى خوراك آنها معلوم شود هر يك چه حيوانى هستند

علفها: استعارت از زيور دنيا و مكرهايى كه شيطان با فرزندان آدم كند.

(2677) گرگ از آهو چو زايد كودكى

هست در گرگيش و آهويى شكى

سگ اگر از آهو كودكى بزايد سگ بودن و آهو بودن او هر دو مشكوك است‏

(2678) تو گياه و استخوان پيشش بريز

تا كدامين سو كند او گام تيز

وقتى استخوان و گياه در جلوش بگذارى بايد ديد بطرف كداميك از اين دو مى‏رود

تو گياه و استخوان…: مضمون اين دو بيت يكى از داوريهاى على (ع) را به خاطر مى‏آورد. مؤلّف كتاب قضاء امير المؤمنين (ع) نويسد: «عربى از على (ع) پرسيد سگى بر ميشى جست و از ميش حيوانى زاد، حكم آن چيست؟ فرمود: او را در خوردن بيازماى اگر گوشت خورد سگ است و اگر علف خورد گوسفند. گفت بينم كه هم اين خورد و هم آن. گفت: در آشاميدن آزمايشش كن اگر گردن كشد و با دهان آب خورد گوسفند است و اگر با زبان خورد سگ است. گفت گاه چنين كند و گاه چنان. گفت او را در رفتن با گلّه بيازماى اگر پى افتد سگ است و اگر پيش افتد گوسفند است. گفت گاه چنين رود و گاه چنان. گفت آن را در نشستن بيازماى اگر به سينه خفتد گوسفند است و اگر نشيمن بر زمين نهد سگ. گفت گاه چنين كند گاه چنان. فرمود او را سر ببُر اگر آن را اشكنبه بود گوسفند است و اگر روده دارد سگ است. عرب از اين داورى در شگفت ماند.»

(قضاءاميرالمؤمنين (ع)،ص ( 52-53 )

(2679) گر به سوى استخوان آيد سگ است

ور گيا خواهد يقين آهو رگ است

اگر بطرف استخوان رفت سگ است و اگر بطرف گياه رفت آهو است

گر به سوى استخوان آيد سگ است: چنان كه ديده مى‏شود در بيت 2663 سخن از گرگ و آهو بود، در اين بيت سخن از سگ است.

(2680) قهر و لطفى جفت شد با همدگر

زاد از اين هر دو جهانى خير و شر

قهر و لطف با هم جمع شده و از اين دو در جهان خير و شر بوجود آمد

(2681) تو گياه و استخوان را عرضه كن

قوتِ نفس و قوتِ جان را عرضه كن

تو گياه و استخوان يا قوت جان و قوت نفس را به آنها عرضه كن

(2682) گر غذاىِ نفس جويد اَبتر است

ور غذاى روح خواهد سرور است

اگر غذاى نفس رااستقبال كند پست است و اگر غذاى جان را بخواهد سرور و بزرگ‏ است

(2683) گر كند او خدمت تن هست خر

ور رود در بحر جان يابد گهر

اگر خدمت تن كند خر است و اگر بدرياى جان رود گوهر بدست آورد

(2684) گر چه اين دو مختلف خير و شرند

ليك اين هر دو به يك كار اندرند

اگر چه اين دو يكى خير و ديگرى شر است ولى اينها هر دو يك كار مى‏كنند و خودشان را مى‏نمايند

(2685) انبيا طاعات عَرضه مى‏كنند

دشمنان شهوات عرضه مى‏كنند

چنان كه انبيا طاعات را عرضه مى‏كنند و دشمنانشان شهوات را

(2686) نيك را چون بَد كنم يزدان نيَم

داعيَم من خالقِ ايشان نيم

من نيك را چسان مى‏توانم بد كنم من كه خدا نيستم من دعوت مى‏كنم و خالق آنها نمى‏باشم

(2687) خوب را من زشت سازم رب نه‏ام

زشت را و خوب را آيينه‏ام

من آئينه زشت و زيبا هستم و پروردگار نيستم كه بتوانم زيبا را زشت كنم

دوم (2688) سوخت هندو آينه از درد را

كين سيه رو مى‏نمايد مرد را

آن هندو به آيينه نگريسته خود را ديد و از خشم آئينه را انداخت كه اين آئينه آدم را سيه رو نشان مى‏دهد. آئينه گفت گناه از من نيست به آن كس اعتراض كن كه مرا صيقلى كرده

از درد را: از روى درد. به احتمال قوى اين داستان را مولانا با توجه بدان چه در مقالات شمس و حديقة الحقيقة آمده سروده است. (نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 74- 75)

همچو آن زنگى كه در آيينه ديد

روى خود را زشت و بر آيينه ديد

كه چه زشتى لايق اينى و بس

زشتيَم آنِ تو است اى كورِ خس‏

2491- 2490 دفتر 4

مثل پیامبران مثل آئینه است که پروردگار به لطف خود، با فرستادن پيمبران راه هدايت را به بندگان نموده است و در اختيار به رويشان گشوده، آن كه به راه پيمبران رفت لطف خداش به منزل برساند كه او هادى راه جويان است و آن كه پيروى هواى نفس كرد او را به خود وا گذارد.

(2689) او مرا غمّاز كرد و راستگو

تا بگويم زشت كو و خوب كو

اوست كه مرا غمازى داده و راستگو نموده تا زشت را زشت گفته و زيبا را زيبا نشان دهم

غَمّاز: در لغت به معنى سخن چين و نمّام است. ليكن به معنى منعكس كننده و شفاف نيز آمده است:

آينه‏ات دانى چرا غمّاز نيست

 

زآن كه زنگار از رُخش ممتاز نيست‏

34 دفتر 1

(2690) من گواهم بر گواه زندان كجاست

اهلِ زندان نيستم ايزد گواست

من گواهم گواه را بزندان نمى‏برند خدا گواه است كه من مستحق زندان نيستم

اهل: در خور، سزاوار.

(2691) هر كجا بينم نهال ميوه‏دار

تربيتها مى‏كنم من دايه‏وار

هر كجا نهال ميوه دارى ببينم دايه وار از آن پرستارى مى‏كنم

(2692) هر كجا بينم درخت تلخ و خشك

مى‏بُرم من تا رهد از پُشك مُشك‏

و هر درخت تلخ و خشك ببينم قطع مى‏كنم تا مشگ از پشگ رهايى يابد و تلخ از شيرين جدا شود

پُشك: پشكل.

مُشك از پُشك رهيدن: كنايت از سره از ناسره پديد شدن، سعيد از شقى شناخته شدن.

(2693) خشك گويد باغبان را كاى فتَى

مر مرا چه مى‏بُرى سَر بى‏خطا

شاخه خشك بباغبان مى‏گويد بى‏گناه چرا مرا قطع مى‏كنى‏

(2694) باغبان گويد خمش اى زشت خو

بس نباشد خشكى تو جُرم تو؟

باغبان مى‏گويد ساكت شو جرم تو همين بس نيست كه خشك هستى؟

(2695) خشك گويد راستم من كژ نيَم

تو چرا بى‏جُرم مى‏بُرّى پيَم

شاخه مى‏گويد من كه كج نيستم و راستم چرا مرا بى‏گناه از بيخ مى‏برى

(2696) باغبان گويد اگر مسعوديى

كاشكى كژ بوديى تَر بوديى‏

باغبان مى‏گويد كاش كج بودى و تر بودى

مسعودى: كنايت از كار آمد، خوش.

(2697) جاذب آب حياتى گشتيى

اندر آب زندگى آغشتيى‏

كه جاذب آب حيوة بوده و با آب زندگى عجين بودى

جاذب: كشنده.

(2698) تخم تو بَد بوده است و اصلِ تو

با درخت خوش نبوده وصلِ تو

ولى تخم تو بد بوده و بد اصل بوده‏اى و اتصال تو بدرخت خوب روا نبوده از اين جهت خشك مانده‏اى

(2699) شاخ تلخ ار با خوشى وصلت كند

آن خوشى اندر نهادش بر زند

شاخ تلخ اگر با درخت شيرينى متصل شود شيرينى در آن هم نفوذ خواهد كرداگر تو را براى دين بيدار كردم عادت اوليه من همين بوده است‏

وصلت كردن: پيوند شدن.

بر زدن: اثر كردن، دگرگونى در آن پديد آوردن.

مضمون اين بيتها كه از زبان ابليس سروده شد، بر اساس عقيدت اشعريان است كه سعادت و شقاوت ذاتى است. ابليس گويد من در راهنمايى يا گمراهى مردمان دخالتى ندارم. بلكه با وسوسه خود درون آنان را آشكار مى‏سازم. باغبان درختى را پيوند مى‏زند

تا ميوه تلخ آن شيرين گردد، و درختى را كه خشك است يا در خور پيوند نيست مى‏برد.

خواجه تا شانيم امّا تيشه‏ات

مى‏شكافد شاخ را در بيشه‏ات‏

باز شاخى را مُوَصَّل مى‏كند

شاخِ ديگر را معطّل مى‏كند

شاخ را بر تيشه دستى هست؟ نى

هيچ شاخ از دستِ تيشه جَست؟ نى

2458- 2456 دفتر 1

شش : انسان ها در اثر آزمایش به سه گروه کلی تقسیم شدند سابقان در ایمان و اصحاب میمنه و اصحاب مشئمه و هرکدام از آنان متفاوت در درجات و درکات می باشند

نکته ای در خور : سابقون از آن جهت سابق اند که پیش از آمدن به دنیا آزمایش شدند و سپس به این دنیا آمدند

از آن جمله انبیا که قبلا نیز اشاره شد و اوصیاء آن ها یند که چون باید رهبری خلق را به عهده گیرند و رهبران جامعة دینی باید معصوم باشند بنابراین خداوند آن ها را در عالمی پیش از این عالم می آزماید و آنان معصوم اند و معصوم متولد می شود و به خلاف دیگران براین عصمت می پایند

در بارة پیامبر ص می فرماید ، الم نشرح لک صدرک و یا در بارة حضرت عیسی ع که در چهار ماهگی در گاهواره گفت انی عبدالله آتانی الکتاب و مانند آن

دیگر انسان ها در همین دنیا آزمایش شدند و به دو دستة اصحاب الیمین یا اصحاب المیمنه و اصحاب الشمال یا اصحاب المشئمه تقسیم شدند

اثبات آزمون پیش از این عالم از سابقان مربوط به این موضوع نمی شود و در جای خود خواهم نوشت

شواهد از مثنوی دفتر چهارم ( 1505)

وين بشر هم ، ز امتحان، قسمت شدند

آدمى شكل‏اند و، سِه، اُمّت شدند

انسان ها نیز در برابر امتحان الهی ، به سه گروه تقسیم شدند.

« قرآن مردم را در یک تقسیم بندی به سه گروه در سورة واقعه / 7-11/ ص 534 تقسیم کرده است : وَ كُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً و شما در آن روز سه طايفه خواهيد بود فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصحَابُ الْمَيْمَنَةِ اول” اصحاب ميمنه” و تو چه مى‏دانى كه اصحاب ميمنه چه شان عظيمى دارند وَ أَصحَابُ المْشَئمَةِ مَا أَصحَابُ المَشئَمَةِ دوم” اصحاب مشئمه” (شامت و نحوست) و تو چه مى‏دانى اصحاب مشئمه چه شقاوتى عظيم دارند وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ سوم آنهايى كه در دنيا به سوى خيرات و در آخرت به سوى مغفرت و رحمت سبقت مى‏گيرند أُوْلَئكَ الْمُقَرَّبُونَ

سابقين همان مقربين درگاه خدايند

( 1506) يك گُرُه، مستغرقِ مطلق، شده است

همچو عيسى، با مَلَك، ملحق شده است‏

« در باره کافران کاالانعام در مطلع بیت 1527 پیرامون موضوع هدایت بحث مبسوطی را نوشتم »

( 1507) نقش، آدم، ليك، معنى جبرئيل

رَسته از خشم و، هوا و، قال و، قيل‏

« این گروه چون دارای علم لدنی اند از علوم رسمی فارغند»

( 1508) از رياضت رَسته، وز زهد و، جهاد

گوييا از آدمى، او خود نَزاد

از رياضت رسته: رياضت و زهد و جهاد وسيلت‏هاست براى كشتن قوه شهوانى و به فرمان آوردن نفس و آنان از اين مرحله گذشته‏اند. از آدمى نزاد: گويى فرشته است.

« این گروه همان هایی هستند که در بارة آنان در دفتر دوم از بیت 168 تا 185 با مطلع : پیر ایشانند کاین عالم نبود ،و در اذن دخول اول ذیل بیت 1505 /4 وصف آنان گذشت »

( 1509) قِسم ِديگر، با خران، ملحق شدند

خشمِ محض و، شهوتِ مطلق شدند

( 1510) وصف جبريلى، در ايشان بود، رفت

تنگ بود آن خانه و، آن وصفِ زَفت

وصفِ جبريلى: قوه عقلانى و قدرت ترك شهوت.

بربست. «مقصود از وصف جبرئیلی علم و عصمت و خالی بودن ار حرص و هوا است ابیات 1498 و 1499 و 1507 همین دفتر چهارم در سورة

روم/ 30 / ص407: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتىِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَالِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَاكِنَّ أَكْثرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَپس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‏دانند »

( 1511) مُرده گردد شخص، کو بى‏جان شود

خر شود، چون جانِ او، بى‏آن شود

بى‏آن: «آن» قوه عقلانى است.

«به قول حافظ: هرآن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»

( 1512) ز آن كه جانى_ كآن ندارد، هست پست

اين سخن حقّ است و، صوفى گفته است‏

جان و روحی که در پی کمال نیست پست و حقیر است و این سخن صوفیان صفة صفا است.

«در حديثى از امام صادق (ع) از امير مؤمنان است: «خداوند خرد بدون شهوت را به فرشتگان داد و فرزند آدم را هر دو بخشيد. آن كه خردش بر شهوت غالب آيد از فرشته بهتر است. و آن كه شهوتش بر عقل غالب بود از بهائم شريرتر.» (علل الشرايع، ج 1، ص 4- 5، بحار الانوار، ج 57، ص 299»

( 1513) او ز حيوان‏ها، فزون تر، جان كَند

در جهان، {باريك كارى‏ها}، كند

جان كندن: سخت كوشيدن. باريك كارى كردن: براى ادامه زندگى به كارى پرداختن كه حيوان را درك و توان آن نيست.

( 1514) مكر و تلبيسى_ كه او، داند تَنيد

آن، ز حيوانِ دگر، نايد پديد

تنيدن: به هم بافتن.

«اشاره به سورة اعراف آیة 179 و سورة فرقان آیة 44 دارد »

6/1

در امتحان های الهی، بیشتر آدمیان رسوا می شوند، اما کریمی و ستاریّت خداوند موجب می شود که رسوایی های آدمی پوشیده ماند

دوم(2498) خويش را ديديم و رسوايىّ خويش

امتحان ما مكُن اى شاه بيش‏

ما خود و رسوايى خود را ديديم اى شاه ديگر بيش از اين ما را امتحان مكن.

(2499) تا فضيحت‏هاى ديگر را نهان

كرده باشى اى كريم مُستعان

اى كريم اى كسى كه از تو كمك مى‏طلبند بيش از اين ما را امتحان مكن تا فضيحت‏هاى ديگرمان را پنهان كرده باشى.

مُستَعان: يارى جسته از او، كه از او يارى خواهند. بنده بايد پيوسته از خدا بخواهد كه او را به نيكوترين حال بگرداند و خطاهاى او را بپوشد و رسوايش نگرداند.

(2500) بى‏حدى تو در جمال و در كمال

در كژى ما بى‏حديم و در ضلال‏

کمال و جمال تو بى‏حد است كجى و گمراهى ما هم بى‏حد است.

حَد: در لغت به معنى نهايت، و در اصطلاح منطقيان تعريف چيزى است به جنس و فصل قريب كه آن را «حدّ تام» گويند. و به هر دو معنى بارى تعالى بى‏حد است

ضلال: گمراهى.

6/2

بلعم باعور و ابلیس در امتحان الهی خوار شدند

سوم

آمن بودن بلعم باعور كه

امتحان‏ها كرد حضرت او را و

از آنها روى سپيد آمده بود

(سورة الأعراف ) (175) (ص 173)وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِيَ آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ (175)وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (176)

سوم ( 747) بلعم باعور و ابليس لعين

ز امتحان آخرين گشته مَهين‏

مهين: خوار.

در بخش پنجم به آزمون شیطان اشاره شد و در این قسمت به آزمون الهی از خود شیطان اشاره شد و قرآن در آیات 16 اعراف و 39 حجر بدان پرداخته است و مولانا در جای جای مثنوی به این مطلب اشاره نموده است از جمله:

دفتر اول

( 2946) گر نباشد سايه‏ى او بر تو گول

پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏

( 2947) غولت از ره افكند اندر گزند

از تو داهى تر در اين ره بس بدند

( 2948) از نبى بشنو ضلال رهروان

كه چه شان كرد آن بليس بد روان‏

( 2949) صد هزاران ساله راه از جاده دور

بردشان و كردشان ادبار و عور

( 2950) استخوانهاشان ببين و مويشان

عبرتى گير و مران خر سويشان‏

دفتر اول ( اعراف 12)

( 3216) علّت ابليس أنا خَيْرِى بُدست

وين مرض در نفس هر مخلوق هست‏

اول

( 3296) صد هزاران سال ابليس لعين

بود ابدال و امير المؤمنين

( 3297) پنجه زد با آدم از نازى كه داشت

گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت‏

دوم

( 257) صد هزار ابليس لا حول آر بين

آدما ابليس را در مار بين‏

( 258) دم دهد گويد تو را اى جان و دوست

تا چو قصّابى كشد از دوست پوست

( 259) دم دهد تا پوستت بيرون كشد

واى او كز دشمنان اَفيون چشد

( 260) سر نهد بر پاى تو قصّاب‏وار

دم دهد تا خونت ريزد زار زار

دوم

( 630) همچو ابليسى كه مى‏گفت اى سلام

رَبِّ أنظِرنِى إلى يَومِ القِيام‏

( 631) كاندرين زندان دنيا من خوشم

تا كه دشمن زادگان را مى‏كُشم‏

( 632) هر كه او را قوتِ ايمانى بود

وز براى زادِ رَه نانى بود

( 633) مى‏ستانم گه به مكر و گه به ريو

تا بر آرند از پشيمانى غريو

( 634) گه به درويشى كنم تهديدشان

گه به زلف و خال بندم ديدشان‏

( 635) قوتِ ايمانى در اين زندان كم است

و آن كه هست از قصد اين سگ در خم است‏

( 636) از نماز و صوم و صد بى‏چارگى

قوت ذوق آيد، برد يك بارگى‏

( 637) أستعيذُ اللَّهَ مِن شَيطانِهِ

قَد هَلَكنا آه مِن طُغيانِهِ‏

( 638) يك سگ است و در هزاران مى‏رود

هر كه در وى رفت او او مى‏شود

( 639) هر كه سردت كرد، مى‏دان كو در اوست

ديو پنهان گشته اندر زير پوست‏

( 640) چون نيابد صورت آيد در خيال

تا كشاند آن خيالت در وَبال

( 641) گه خيال فُرجه و گاهى دكان

گه خيال علم و گاهى خان و مان

( 642) هان بگو لاحَول‏ها اندر زمان

از زبان تنها نه بلك از عين جان‏

سوم

( 2299) تو همان ديدى كه ابليس لعين

گفت من از آتشم آدم ز طين‏

سوم

( 2758) اى دريغ آن ديدةكور و كبود

آفتابى اندر او، ذرّة نمود

( 2759) ز آدمى، كه بود ،بى‏مثل و نديد

ديده ابليس، جز طينى، نديد

چهارم

( 1389) از پدر آموز اى روشنْ‌جَبين

رَبَّنا گفت و، ظَلَمْنا پيش ازين‏

( 1390) نه بهانه كرد و، نه تزوير ساخت

نه لِوایِ مكر و حيلت برفراخت‏

( 1391) باز آن ابليس، بحث آغاز كرد

كه بُدَم من سُرخْ‌رُو، كرديم زرد

( 1392) رنگ، رنگِ توست، صَبّاغم تویی

اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی‏

( 1393) هين بخوان: رَبِّ بِمَا اَغْوَيْتَنِى

تا نگردی جبری و، كژ كم‌تنی‏

پنجم

( 1922) شد عَزازيلى از اين مستى بليس

كه چرا آدم شود بر من رئيس‏

( 1923) خواجه‏ام من نيز و خواجه زاده‏ام

صد هنر را قابل و آماده‏ام‏

( 1924) در هنر من از كسى كم نيستم

تا به خدمت پيش دشمن بيستم‏

( 1925) من ز آتش زاده‏ام او از وحل

پيش آتش مر وحل را چه محل‏

ششم

(406)همچو ابليسى كه گفت: أَغوَيتَني

تو شكستى جام و ما را مى‏زنى؟

ششم

(2155) دو عَلَم بر ساخت، اسپيد و سياه

آن يكى آدم، دگر ابليسِ راه‏

6/3

ابتلای بندگان، سبب متمایز شدن آنان از یکدیگر است

خداوند دست از آزمایش انسان ها بر نمی دارد و به جنبه های گوناگون می آزماید تا هرکسی بداند جایگاهش کجاست

(179) (ص 73) (سورة آل‏عمران) امده است :

مَّا كاَنَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىَ‏ مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتىَ‏ يَمِيزَ الخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ …..خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد و بدين حال كنونى (كه مؤمن و منافق به يكديگر مشتبه‏اند) تا آنكه به آزمايش بدسرشت را از پاك گوهر جدا كند ….. (179).

و در انفال 37 لِيَمِيزَ اللّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَيَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلَىَ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (37) تا خدا ناپاكان را از پاكان جدا كند ، وناپاكان را روى يكديگر گذارد ، پس همه را متراكم وانباشته سازد و يكجا در جهنم قرار دهد ; [ به راستى ] آنانند كه زيانكار واقعى اند

(سوره محمد) (31) (ص510) وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَكُمْ (31)

یقیناً شما را آزمایش می کنیم تا مجاهدان و شکیبایانِ از شما را مشخص سازیم، و اخبار شما را [که اَسرار و اعمالتان می باشد نیز] آزمایش می کنیم [تا خالص و صالحش را از مغشوش و فاسدش معلوم بداریم

فلسفة بعثت انبیای الهی

برای آشکار شدن جوهر انسان ها است

(سوره البقره) (213) (ص 33)كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (213)

مردم [در ابتداى تشكيل اجتماع] گروهى واحد و يك دست بودند [ و اختلاف و تضادى در امور زندگى نداشتند ] ، پس [ از پديد آمدن اختلاف و تضاد ] خدا پيامبرانى را مژده دهنده و بيم رسان برانگيخت، و با آنان به درستى و راستى كتاب را نازل كرد ، تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند ، داورى كند . [ آن گاه در خود كتاب اختلاف پديد شد ] و اختلاف را در آن پديد نياوردند مگر كسانى كه به آنان كتاب داده شد ، [ اين اختلاف ] بعد از دلايل و برهان هاى روشن و آشكارى بود كه براى آنان آمد ، [ و سبب آن ] برترى جويى و حسد در ميان خودشان بود . پس خدا اهل ايمان را به توفيق خود ، به حقّى كه در آن اختلاف كردند ، راهنمايى كرد . و خدا هر كه را بخواهد به راهى راست هدايت مي  كند .(213)

(سورة المائدة) (48) (ص116) وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (48)

و ما اين كتاب [ قرآن ] را به درستى و راستى به سوى تو نازل كرديم در حالى كه تصديق كننده كتاب هاى پيش از خود و نگهبان و گواه بر [ حقّانيّت همه ] آنان است ; پس ميان آنان بر طبق آنچه خدا نازل كرده است داورى كن ، و [ به هنگام داورى ] سرپيچى از حقّى كه به سوى تو آمده از هواهاى نفسانى آنان پيروى مكن . براى هر يك از شما شريعت و راه روشنى قرار داديم . و اگر خدا مي  خواست همه شما را امت واحدى قرار مي  داد ، ولى مي  خواهد شما را در آنچه به شما داده امتحان كند ; پس به سوى كارهاى نيك بر يكديگر پيشى گيريد . بازگشت همه شما به سوى خداست ; پس شما را به آنچه همواره درباره آن اختلاف مي  كرديد ، آگاه مي  كند

دفتر چهارم ( 3030) جوهرِ صدقت، خفى شد، در دُروغ

همچو طعم ِروغن اندر طعمِ دوغ‏

به عنوان مثال: همان طور كه طعم روغن در طعم دوغ پنهان شده است گوهر صدق و راستى تو نيز در دوغ تن تو پنهان شده است

( 3031) آن دروغت، اين تنِ فانى بود

راستت ، آن جانِ ربّانى بود

آن بخش بی اعتبار تو   عبارت از اين تن فانى است و بخش راستي تو جان ربانى تو است

( 3032) سال‏ها اين دوغِ تن، پيدا و فاش

روغنِ جان، اندر او، فانى و، لاش

و تو غافلی که سالها است که دوغ تن تو هويداست ولی روغن جان تو در آن پنهان   و ناپيداست ‏

( 3033) تا فرستد حق، رسولى_ بنده اى_

دوغ را در خُمره، جُنباننده اى_

راز فرستادن انبیا :خداوند بنده‏اى يا رسولى را می فرستد تا او بتواند اين دوغ را در خمره تن تو تکان بدهد

دوغ در خمره جنبانيدن: راست را از دروغ جدا ساختن. عقل را از پوشش جهل بر آوردن. نيك را از بد جدا ساختن.

«213 بقره، 118 هود، 19 یونس و نتیجه آن در 8 شوری که خداوند آزمود تا هرکه را بخواهد در صراط مستقیم وارد کند»

( 3034) تا بجنباند، به هنجار و، به فن

تا بدانم من ،كه پنهان بود، من‏

و آن پیامبر روش مند با استادى ، دوغ را بجنباند تا آن وقت منِ انسان ، بدانم كه منِ حقیقی ام، در من، پنهان بوده است و آن را پیدا کنم

هَنجار: راه و روش، اسلوب. پنهان بودن من: «من» كنايت از حقيقت انسانيّت است يا جوهر صدق و جان ربانى.

( 3035) يا كلام بنده اى_ كآن جزو اوست

در رود در گوش او ، كو وحى جوست‏

اشاره به مقام اولیاء: این کار جداسازی یا به عهده رسول است یا به وسیله سخن يك بنده‏اى كه از دودمان فرستادگان خداست که به گوش كسى كه خواهان وحى است برسد و   از دوغ تنِ مادی، نجات يابد

كلام بنده: سخن ولى حق.

فلسفه آزمایش :

یک :«ما كانَ اَللَّهُ لِيَذَرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ خداوند مؤمنان را بر آن چه شما برانيد- آميخته با هم- رها نمى‏سازد تا آن كه پديد كند پليد را از پاكيزه. (آل عمران، 179) »

دو:وَ لِيَبْتَلىِ‏ اللَّهُ مَا فىِ صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ مَا فىِ قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصُّدُور ِ تا خدا آنچه در سينه پنهان دارند بيازمايد و هر چه در دل دارند پاك و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است(154) (ص 70) (سورة آل‏عمران)(تکراری)

سه : إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَينَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ يَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاءَ وَ اللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ(140) (ص 67) (سورة آل‏عمران)

اگر به شما (در جنگ احد) آسيبى رسيد، به دشمنان شما نيز (در بدر) شكست و آسيب سخت نصيب شد، همانگونه كه آنها مقاومت كردند شما نيز بايد مقاومت كنيد اين روزگار را به اختلاف احوال (گاهى فتح و غلبه و گاه شكست و مغلوبيت) ميان خلايق مى‏گردانيم كه مقام اهل ايمان به امتحان معلوم شود- تا از شما مؤمنان آن را كه ثابت در دين است (مانند على” ع”) گواه ديگران كند، و خداوند ستمكاران را دوست ندارد (140).

چهار : وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ يَمْحَقَ الْكَفِرِينَ(141) (ص 68) (سورة آل‏عمران)

و تا آنكه (به اين اختلاف نيك و بد روزگار) اهل ايمان را از هر عيب و نقص پاك و كامل كند و كافران را به كيفر ستم‏كارى محو و نابود گرداند (141).

پنج : أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَهَدُواْ مِنكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابرِينَ(142) (ص 68) (سورة آل‏عمران)

گمان مى‏كنيد به بهشت داخل خواهيد شد بدون آنكه خدا امتحان كند و آنان كه جهاد در راه دين كرده و آنها كه در سختيها صبر و مقاومت كنند مقامشان را بر عالمى معلوم گرداند (142).

شش : أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُترَكُواْ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُواْ مِنكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ(16) (ص189) (سوره التوبه)

آيا گمان كرديد كه رها مى‏شويد و هنوز خدا از شما كسانى را كه جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنان همرازى نگرفتند، نشناخته است و خدا با خبر است به آنچه مى‏كنيد (16)

عـن امیر المومنین (ع ) : فـي تـقـلـب الاحـوال عـلـم جواهرالرجال , والايام توضح لك السرائر الکامِنَه : ( بحار: 77/286/1)

در دگرگونیهای زمانه است که گوهر مردان شناخته می شود و روزگار اندیشه های نهفته را برای تو آشکار می سازد.

اگر آدمی بر سختی ابتلا شکیبایی ورزد به کمال لایق خود می رسد.

امتحان معیار ترفیع است :

مولانا در ابیات زیر تکلیف انسان ها را پس از امتحان معلوم می کند و نه قبل از آزمایش ، وضیع و رفیع در علم الهی مبنا نیست بلکه در آزمایش جایگاه روشن می شود که باید شیریی برایش فرستد و یا نفرستد و پیش از آزمودن اگر کسی در علم الهی رفیع است او را به جایگاه رفعت نمی دهد و بالعکس اگر در علم الهی وضیع است تا امتحان نشده او را در پایگاه قرار نمی دهد و پست نمی نماید

دفتر چهارم(368) امتحانِ خود چو كردى اى فلان!

فارغ آيى، زِ امتحانِ ديگران‏

دفتر چهارم (369) چون بدانستى كه شكّر دانه اى

پس بدانى كَاهلِ شكّر خانه اى‏

هنگامی که خود را آزمودی و دانستى که در شیرینی صفات مانند دانه شكر هستى خواهی دانست که برآمده از کان شکر می باشی و محرم راز خداوند و اولیاء هستی

شكّر دانه: كنايت از پسنديده، گزيده، مورد قبول. اهل شكر خانه: محرم راز، همنشين محبوب.

(370) پس بدان بى‏امتحانى _كه اله

شكّرى_ نفرستدت، ناجايگاه

ناجايگاه: جاى نامناسب.

(371) اين بدان! بى‏امتحان، از علمِ شاه

چون سَرى، نفرستدت در پايگاه‏

با توجه به دو بیت بعد: این را بدان که خداوند که عالِم است ، بدون امتحان، تو را که سرور بوده ای نزول به پایگاه نمی دهد

(372) هيچ عاقل افكند دُرِّ ثمين

در ميانِ مستراحى_ پر چَمين‏؟

به عنوان مثال هیچ خردمندی دُرِّ گرانبها را به درون نجاست می افكند؟

ثَمین: قیمتی، گرانبها. چَمین: مدفوع، بول، ادرار.

(373) ز آن كه گندم را، حكيمِ آگهى_

هيچ نفرستد به انبار كَهى_

(سوره الكهف) (7) (ص294) إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7)

ما آنچه را [از جماد، نبات، حیوان، دریا و دیگر آفریده ها] روی زمین است زینتِ آن قرار دادیم تا مردم را آزمایش کنیم که کدامشان نیکوکارترند

(سوره هود) (7)(ص222) وَهُوَ الَّذِي خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ (7)

اوست که آسمان ها و زمین را در شش دوره آفرید، و [پیش از آن] عرش [حکومت و فرمانروایی ] او بر آب قرار داشت، [آسمان ها و زمین را آفرید] تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید، اگر به مردم بگویی شما قطعاً پس از مردن برانگیخته می شوید، کافران می گویند: این [مطلب] جز جادویی آشکار نیست

مجاهدان جزء احسن عملا می باشند

(سوره محمد) (31) (ص510) قبلا گذشت

آیة بالا به بحث جدا کردن خبیث از طیب نیز هماهنگ است

(دفترسوم4188-4178)

( 4178) اى نُخُود! مى‏جوش اندر ابتلا

تا نه هستى و، نه خود ماند تو را

نخود: رمز سالكى كه در مرحله آزمايش است.

( 4179) اندر آن بستان، اگر خنديده‏اى

تو گُلِ بستانِ جان و ديده‏اى‏

اگر در بستان بلا و آزمایش من ،خم به ابرو نیاورده و خندان بوده‏اى، اكنون بدان كه تو گل بستان جان و ديده من شده ای

در بستان خنديدن: در بلا شكيبا بودن، تحمل آزمايش كردن.

( 4180) گر جدا ، از باغِ آب و گِل شدى

لقمه گشتى، اندر اَحيا آمدى‏

اگر چه اکنون از باغ عالم آب و گل جدا شده ای ولی مهم نیست بدان که لقمه شده ای و وارد عالم حيات و زندگى شده‏اى

در اَحيا در آمدن: استعارت از گذشتن از صفات جسمانى و جان گرديدن.

( 4181) شو غِذا و قوّتِ انديشه‏ها

شير بودى شير شو در بيشه‏ها

اكنون با پشت سر نهادن این آزمون ها ،غذاى انسان های کامل شو و به قوت و انديشه مبدل گرد، تا کنون شیر نوشیدنی بودی اکنون شير بيشه‏ها باش

شير بودن: اشارت است بدان چه مايه تغذيه و رشد است در مرحله كودكى.

شير بيشه شدن: انسان الهى گشتن.

( 4182) از صفاتش رُسته‏اى وَ اللَّه نخست

در صفاتش باز رو چالاك و چست

باید بدانی که تو از روز ازل از صفات او روييده‏اى اكنون نيز با كمال چالاكى به عالم صفات او قدم بگذار و به مقام اصلی و قبلی خود برگرد

از صفات رُستن: اشارت است به وجود موجودات در علم بارى تعالى كه هر يك از اعيانِ صور اسماء حسنى‏اند و در صفات باز رفتن كما بَدَأكم تَعودوُن.(سوره اعراف آیه 29 )(همانگونه که خدا شما را به وجود آورد پیش خدا برمی گردید ) (شرح سبزوارى)

گندمى را زير خاك انداختند

پس ز خاكش خوشه‏ها بر ساختند

بار ديگر كوفتندش ز آسيا

قيمتش افزود و نان شد جان فزا

باز آن جان چون كه محو عشق گشت

يُعجِبُ الزُّراع آمد بعدِ كشت‏

3168، 3166، 3165/1

( 4183) ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى

پس شدى اوصاف و گردون بر شدى‏

تو از راه ابرو خورشيد و آسمان به اینجا آمدی و در زمين رشد و نمو نمودى اكنون تبديل به صفات حضرت حق گرديدی پس آن گه به آسمان بالا رفتى

( 4184) آمدى در صورت باران و تاب

مى‏روى اندر صفات مستطاب‏

تو در اول به صورت حرارت و تابش نور و باران بر زمين فرود آمدى، اكنون بنگر که با صفات پاك و مقدس حضرت حق بالا مى‏روى

( 4185) جزوِ شيد و ابر و انجم‏ها بدى

نفس و فعل و قول و فكرت‏ها شدى‏

تو در اول جزئی از ابر و خورشيد و ستاره بودى ، اكنون بنگر که نفس و كار و گفتار و انديشه‏ها شده‏اى ( وجودی سراسر معنوی هستی )

( 4186) هستىِ حيوان شد از مرگ نبات

راست آمد اُقتُلونى يا ثِقات‏

از مرگ نبات هستى حيوان جلوه گر شده است پس جمله «اقتلوني يا ثقات» (اى دوستان مرا بكشيد) راست و درست در آمد و به كرسى نشست

اُقتُلونى: نگاه كنيد به: شرح بيت 3934/1.

( 4187) چون چنين بُردى است ما را، بعد مات

راست آمدن إنَّ فِى قَتِلى حَيات‏

وقتى بعد از مرگ چنين سود و بهره و بردى داشته باشيم پس بدان که جمله «ان فى قتلى حيات» (در كشتن من زندگى نهفته است) راست و به موقع است

(مصرع اول ایهام از برد و مات بازی شطرنج نیز دارد )

( 4188) فعل و قول و صدق شد، قوت ملك

تا بدين معراج، شد سوى فلك‏

كار و گفتار راست، قوت و خوراك ملك گرديد و با اين نردبان به آسمانها بالا رفت

قوت ملك: فرشتگان را نفس بهيمى نيست، بدين رو نيازى به خوراك ندارند. دسته‏هايى هستند و هر دسته را وظيفه‏اى (رزق و مقرری)است از تسبيح و تقديس حق تعالى.

دفتر اول مثنوی بیت 3934 و 35 و 36

در ابیات زیر پاسخ سوال موسی ع را می دهد که چرا کافران را آفرید و آن ها را هلاک کرد و پاسخ خداوند

( 3015) پس بفرمودش خدا، اى ذو لُباب

چون بپرسيدى، بيا بشنو جواب‏!

ذُولُباب: خداوند خرد، صاحب مغز، خردمند.

( 3016) موسيا تخمى بكار اندر زمين

تا تو خود هم، وادهى انصاف، اين‏

( 3017) چون كه موسى كشت و، شد كِشتش، تمام

خوشه‏هااَش يافت، خوبىّ و، نظام

چون او تخم كشت و كشتش سبز شدو رشد نمود و خوشه‏هاى آن به كمال رسيد( موقوف المعانی ) ‏

( 3018) داس بگرفت و، مر آن را ،مى‏بُريد

پس ندا از غيب، در گوشش، رسيد

( 3019) كه چرا كِشتى كُنىّ و، پَرورى

چون كمالى يافت، آن را مى‏بُرى؟

كه چرا كشت خود را وقتى كامل شد درو مى‏كنى؟

( 3020) گفت يا رب! ز آن كنم ويران و، پست

كه در اينجا دانه هست و، كاه هست

موسی ع عرض كرد خداوندا براى آن درو مى‏كنم که این کشتِ من مخلوطی است از کاه و دانه

( 3021) دانه لايق نيست، در انبارِ كاه

كاه، در انبارِ گندم، هم، تباه

و دانه سزاوار انبار كاه نیست و كاه هم نبایدجای در انبار گندم داشته باشد

( 3022) نيست حكمت اين دو را آميختن

فرق، واجب مى‏كند، در بيختن‏

مخلوط ماندن این دو ناهمجنس، به حكمت نيست و برای جدا كردنشان باید آن ها را بکوبم و از هم جدا کنم

بیختن: چیزی را غربال کردن. فرق واجب مى‏كند…: هنگام بيختن تفاوت اين دو آشكار شود.

( 3023) گفت اين دانش، تو از كى يافتى؟

كه به دانش بَيدَرى_ بر ساختى

خداوند فرمود اين دانايى را تو از چه كسى به دست آوردى که با آن دانش، برای خود خرمنی پدید آورده ای ؟

بَیدَر: خرمن، خِرمن گندم، زمین خرمنکوبی.

( 3024) گفت تمييزم، تو دادى اى خدا!

گفت، پس تمييز، چون نبود مرا؟

موسی ع پاسخ داد خداوندا تو مرا این تميز عطا فرمودی خداوند فرمود با این حال چگونه ممكن است من خود صاحب تميیز نباشم

( 3025) در خلايق، روح‏هاىِ پاك هست

روح‏هاىّ تيرة گِلناك، هست

خداوند می فرماید : در مردم هم روح پاك و هم روح هاى تيره و آلوده به آب و گل هست

( 3026) اين صدف‏ها، نيست در يك مرتَبَه

در يكى درّ است و، در ديگر، شَبَه‏

به عنوان مثال : اینان صدفها یی هستند که همه دريك رتبه نيستند ، در يكى مرواريد هست و در ديگرى سنگ سیاه شبیه مروارید

شَبَه: سنگی سیاه و برّاق که در نتیجۀ تراکم ذرّات کربن و تغییرات شیمیایی، نسبتاً سخت شده و در جواهرسازی مصرف می شود. (معین، ج2، ص2021)

( 3027) واجب است اظهارِ اين نيك و، تَباه

همچنانكِ اظهارِ گندم‏ها، زِ ،كاه‏

و جدا كردن نيك از بد واجب است مانند جدا کردن گندم از کاه

( 3028) بهر اظهار است، اين خلقِ جهان

تا نماند گنجِ حكمت‏ها ،نهان‏

این هستی بخشی به مردم ، براى آشکار شدن گنج حكمت است كه در آن ها پنهان است

***

شاهد دیگر :

سوم( 1504) و آن همى‏گويد كه اين را چه خبر؟

جنگشان افكند يزدان از قدر

آن يكى مى‏گويد اين چه خبر دارد و چه مى‏داند اينها را تقدير خداوندى وادار بجنگ نموده است‏

قدر: به دو معنى است يكى تفصيل قضاست كه در علم خدا رفته است و ديگرى قدرت بنده. و پيروان اين انديشه را «قَدَريَّه» گويند و در اينجا معنى نخست مقصود است. (تقدير ازلى چنين بود كه اينان با هم مخالف باشند.) هر چند به معنى دوم هم مى‏توان گرفت. (جنگ اين دو دسته بر سر قدرت داشتن يا نداشتن آدمى است).

شوری/8/ص483: وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لجَعَلَهُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ لَاكِن يُدْخِلُ مَن يَشَاءُ فىِ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ مَا لَهُم مِّن وَلِیٍ وَ لَا نَصِيرٍ

اگر خدا مى‏خواست مى‏توانست همه را امتى واحد قرار دهد، اما (سنتش بر اين قرار گرفته كه) هر كس را بخواهد در رحمتش داخل سازد، و ستمگران هيچ سرپرست و ياورى نداشته باشند

( 1505) گوهر هر يك هويدا مى‏كند

جنس از ناجنس پيدا مى‏كند

و با اين كار باطن هر يك را ظاهر ساخته جنس را از ناجنس جدا مى‏كند

تمثيل گريختن مؤمن و بى‏صبرى

او در بلا، به اضطراب و بى‏قرارى نخود

و ديگر حوايج در جوش ديگ و بر

دويدن تا بيرون جهند

سوم ( 4159) بنگر اندر نُخُّودى، در ديگ، چون

مى‏جهد بالا ،چو شد ز آتش زبون‏

اين تمثيل را بشنو و قدر خود را دانسته از بلاها روى بر مگردان، نخود را نگاه كن كه در ديگ وقتى از شدت حرارت آتش زبون و بى‏چاره گرديد چه سان به طرف بالا ، جَستن مى‏كند

( 4160) هر زمان نُخُّود بر آيد وقتِ جوش

بر سر ديگ و ، بر آرد صد خروش‏

و هر دم در موقع جوشيدن ديگ،به سوی بالا آمده و مى‏خروشد و به زبان حال مى‏گويد

( 4161) كه چرا آتش به من در مى‏زنى؟

چون خريدى، چون نگونم مى‏كنى؟

چرا مرا آتش همى‏زنى مرا كه خريده‏اى چه سان سر نگونم كرده از ميان مى‏برى؟

( 4162) مى‏زند كَفليز، كدبانو كه نى

خوش بجوش و، برمجه ز آتش كُنى‏

ولى كدبانو كف گير بر او مى‏زند كه اشتباه كرده‏اى خوش بجوش و از آتش كردن، جَستن و فرار نكن

كفليز: كفچليز، كف گير.

آتش كنى: آتش كردن، داغ كردن.

( 4163) ز آن نجوشانم، كه مكروه منى

بلكه تا ،گيرى تو ذوق و چاشنى‏

كه من از تو كراهتى ندارم بلكه تو را براى آن مى‏جوشانم كه چاشنى گرفته ملايم ذائقه شوى

مكروه: ناخوش، ناپسند.

( 4164) تا ، غذا گردى، بياميزى به جان

بهر خوارى، نيستت اين امتحان‏

تا غذاى انسان شده با جان بياميزى پس اين زحمتى كه متوجه تو است براى خوار نمودنت نيست

امتحان: آزمودن، رنج دادن.

بقره/ 124/ص19: وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِكلَمَاتٍ ….

آل عمران /186/ص74: لَتُبْلَوُنَّ فىِ أَمْوَالِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشرَْكُواْ أَذًى كَثِيرًا وَ إِن تَصْبرِواْ وَ تَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَالِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ

محققا شما را به مال و جان آزمايش خواهند كرد و بر شما از زخم زبان آنها كه پيش از شما كتاب آسمانى به آنها نازل شد آزار بسيار خواهد رسيد و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابيد) كه ثبات و تقوا سبب نيرومندى و قوت اراده در كارها است

انفال/ 17/ ص179:فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لَاكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَاكِنَّ اللَّهَ رَمَى‏ وَ لِيُبْلىِ‏ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

پس شما ايشان را نكشتيد و ليكن خدا آنها را كشت، و تو (آن مشت خاك را) نپاشيدى و ليكن خدا پاشيد و براى اينكه از ناحيه خود مؤمنان را بيازمايد آزمايشى نيكو كه خدا شنواى دانا است

پیامبر(ص) فرمودند:وَاِنَّ اللهَ اِذااَحَبَّ قَوماًابتَلاهُم«وهرگاه خداوند مردمی را دوست بدارد به ابتلاشان دچار می سازد»المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی . ج1. ص219

( 4165) آب مى‏خوردى به بستان، سبز و تر

بهر اين آتش، بُدست آن آب خَور

تو در بوستان آب مى‏خوردى و سبز و تر بودى آن آب خوردن براى همين آتش بوده ،ذاریات/ 56/ ص523: وَ مَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ و من جن و انس را نيافريدم مگر براى اينكه عبادتم كنند

کهف/7/ص294: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلىَ الْأَرْضِ زِينَةً لهَّا لِنَبْلُوَهُمْ أَيهُّمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

ما اين چيزها را كه روى زمين هست آرايش آن كرده‏ايم تا ايشان را بيازماييم كه كدامشان از جهت عمل بهترند

***

نظیر

دعوى طاوسى كردن آن شغال

كه در خم صبّاغ افتاده بود و دعوی فرعون که خود را برتر از موسی وهارون می دانست دفترسوم

( 766) و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت

بر بنا گوش ملامتگر بگفت‏

آن شغال كه پوستش بچندين رنگ مزين شده بود بگوش شغالى كه ملامتش مى‏كرد آهسته گفت‏

نهفت: پنهانى، آهسته.

( 767) بنگر آخر در من و در رنگ من

يك صنم چون من ندارد خود شَمَن‏

شَمَن: بت پرست.

( 768) چون گلستان گشته‏ام صد رنگ و خَوش

مر مرا سجده كن از من سر مَكَش‏

( 769) كرّ و فرّ و آب و تاب و رنگ بين

فخر دنيا خوان مرا و رُكنِ دين‏

( 770) مظهر لطف خدايى گشته‏ام

لوح شرح كبريايى گشته‏ام

لوح شرح كبريايى شدن: اسرار الهى را دانستن و گفتن، از عالم معنى با خبر بودن.

( 771) اى شغالان هين مخوانیدم شغال

كى شغالى را بود چندين جمال‏؟

( 772) آن شغالان آمدند آن جا به جمع

همچو پروانه به گرداگرد شمع‏

( 773) پس چه خوانيمت بگو اى جوهرى

گفت طاوس نَرِ چون مشترى

جوهرى: گوهرى، گوهر فروش. بدان رو كه گوهر فروش گوهرهاى رنگ رنگ دارد و شغال نيز رنگ‏ها به خود گرفته بود. بعض شارحان «جوهر» را مقابل «عرض» گرفته‏اند.

چون مشترى: مانند ستارة مشترى، زيبا و روشن.

( 774) پس بگفتندش كه طاوسان جان

جلوه‏ها دارند اندر گلستان‏

طاوسان جان: طاوسان زيبا. و مى‏توان طاوسان جان را كنايت از فرشتگان گرفت (به مناسب «طاوس علّيين» كه در بيت 722 آمد).

( 775) تو چنان جلوه كنى؟ گفتا كه نى

باديه نارفته چون كوبم مِنى‏؟

منى: مِنى. صحراى معروف نزديك به عرفات. (نگاه كنيد به: شرح بيت 131 /3

( 776) بانگ طاوسان كنى؟ گفتا كه لا

پس نه اى طاوس، خواجه بُو العَلا

خواجه بُو العَلا: مجرد خطاب است چون بو الحسن، و مانند آن كه در مطاوى مثنوى آمده است.

( 777) خلعتِ طاوس آيد ز آسمان

كى رسى از رنگ و دعوى‏ها بد آن

از آسمان آمدن خلعت طاوس: به احتمال قوى مولانا كه با فرموده‏هاى امير مؤمنان (ع) انس فراوان داشته، اين جمله را از خطبه آن حضرت در خلقت طاوس برداشته كه «آن را در استوارترين هيأت پرداخت و رنگ‏هاى آن را به نيكوترين ترتيب مرتب ساخت نهج البلاغه، خطبه 165

تشبيه فرعون و دعوى الوهيت او

بدآن شغال كه دعوى طاوسى مى‏كرد

سوم 778 همچو فرعونى مُرصَّع كرده ريش

برتر از عيسى پريده از خريش‏

مرصّع: گوهر نشان. ريش فرعون به گوهر آراسته بود. «اين دلق موسى است مرقع و آن ريش فرعون مرصّع.» (گلستان سعدى، ص 183)

( 779) او هم از نسل شغال ماده، زاد

در خُم مالى و جاهى در فتاد

نسل شغال ماده: در كتاب‏هاى قصص پيمبران و برخى تفسيرها آمده است كه نسب فرعون درست نبود نيز در جوانى وى، هامان از او بهره مى‏گرفت. ظاهراً «از نسل شغال ماده بودن» اشارت به چنين داستان است.

( 780) هر كه ديد آن جاه و مالش سجده كرد

سجده افسوسيان را او بِخَورد

مردم مال و جاه او را ديده و سجده كردند و سجده كسانى را كه بجاه و مال او افسوس مى‏خوردند او بخود خريد و گمان كرد كه او شخص فوق العاده ايست‏

افسوس را مسخره هم گفته اند

( 781) گشت مَستَك آن گداى ژنده دلق

از سجود و از تحيّرهاى خلق‏

مستك: «كاف» تصغير كه افاده تحقير كند.

ژنده دلق: كه پوششى درويشانه و كهنه دارد. ليكن در اين بيت استعارت از درمانده و ناتوان است.

( 782) مال مار آمد كه در وى زهرهاست

و آن قبول و سجده خلق اژدهاست‏

( 783) هاى اى فرعون ناموسى مكن

تو شغالى هيچ طاوسى مكن‏

ناموسى: در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، پاك دامنى و پرهيزكارى معنى شده، ليكن خود نمايى و خود ستايى مناسب‏تر مى‏نمايد.

( 784) سوى طاوسان اگر پيدا شوى

عاجزى از جلوه و رسوا شوى‏

( 785) موسى و هارون چو طاوسان بُدند

پرِّ جلوه بر سر و رويت زدند

( 786) زشتيت پيدا شد و رسواييَت

سر نگون افتادى از بالاييَت‏

( 787) چون محك ديدى سيه گشتى چو قلب

نقش شيرى رفت و پيدا گشت، كلب‏

(788)اى سگ گرگين زشت، از حرص و جوش

پوستين شير را بر خود مپوش‏

‏( 789) غُرّه شيرت بخواهد امتحان

نقش شير و آن گه اخلاقِ سگان

غرور شير بودنت مستلزم امتحان است نقش شير و اخلاق سگ؟ آيا ممكن است با اين اخلاق كسى شير بودن تو را باور كند

الامام علي (ع ) – في ابتلاء الملائكة بسجدة آدم : ولَو أرادَ اللهُ أن یَخلُقَ آدَم مِن نورٍ یَخطِفُ الأبصارَ ضِیاوهُ…. لَفعَلَ، ولَو فَعلَ لَظلَّت لَهُ الأعناقُ خاضِعهً و لَخَفَّتِ البَلوی فیهِ علی الملائکهِ ولکنَّ اللهَ سبحانه یبتلی خَلقَهُ بِبَعضِ ما یَجهلونَ أصلَهُ، تَمییزاً بالاختِیارِ لَهُم ونَفیاً للاستِکبارِ عنهُم. ( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 13/131) در آزمودن فرشتگان با سجده کردن بر آدم: اگر خدا می خواست آدم را از نوری خیره کننده…. بیافریند بیگمان می توانست چنین کند و اگر چنین می کرد گردنها در برابر او فرود می آمد و کار آزمایش بر فرشتگان آسان می شد، لیک خدای سبحان آفریدگان خود را به چیزهایی که اصل آن را نمی دانند می آزماید تا فرمانبردار را از نافرمان جدا سازد و خصلت خودبزرگ بینی را از آنان بزداید.

دفتر چهارم ( 3029) «كُنتُ كَنزاً گفت مَخفيّاً» شنو

جوهر خود گُم مكن! اظهار شو!

در حدیث قدسی آمده است که«كنت كنزاً مخفيا فاحببت اَن اُعرف فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَى اُعرف» من گنج پنهانى بودم خواستم كه شناخته شوم خلق را خلق كردم تا شناخته شوم پس ای انسان تو نیز گوهر درونی خود را که گم شده است آشکار کن اظهار: پديد، آشكار.

« گنج مخفى بُد ز پُرّى چاك كرد

خاك را تابان تر از افلاك كرد2862/1 »

مومن با بلا به درجات می رسد *ابتلای بندگان، سبب متمایز شدن آنان از یکدیگر است

جواب دادن قاضى صوفى را

دفتر ششم(1747)گفت قاضى:گر نبودى امرِ مُر

ور نبودى خوب و زشت و سنگ و دُر

قاضى گفت اگر كار سختى و تلخى نداشت(یعنی اگر مردم به حکم اراده و حکمت الهی به کام ابتلا در نمی آمدند و اگر خوب و بد و زشت و زيبا و سنگ و گوهر نبود.(این بیت و بیت بعدی شرط است و جزای شرط در بیت (1749) آمده است.

قاضی در جواب صوفی کُلّاً پنج دلیل اقامه می کند که مختصراً به شرح ذیل است:

یک:تا خداوند با القاب و عناوین پسندیده از قبیل صابران، صادقان، شجاعان و ….. از بندگان خود یاد کند.

دو : تا مردم سست عنصر از مردم شجاع و دلیر بازشناخته شوند.

سه:تا علم و حکمت عاطل نماند.

چهار :اصولاً طبیعت و ماوراءطبیعت بالاتر از آن است که اضداد و ناملایمات دنیا هدف والا از خلقت آن دو را مخدوش سازد.

پنج : هرچه ناملایمات روزگار به کام آدمی تلخ آید، از فراق و غفلت آدمی نسبت به حضرت حق تلخ تر نیست.

(1748)ور نبودى نفس و شيطان و هوا

ور نبودى زخم و چاليش و وَغا

و اگر نفس امّاره و شيطان و هواهای نفسانی نبود و اگر آسیب و ستیز و پیکار نبود.(جزای شرط در بیت بعدی است.)

چالیش: چالِش، جنگ و کشمکش.

وَغا: جنگ، پیکار

(1749)پس به چه نام و لقب خواندى مَلِك

بندگانِ خويش را اى مُنتَهِك‏؟

پس ای رسوا، خداى تعالى بندگان خود را به چه نامى مى‏خواند؟

مُنتَهِک:رسوا، در بعضی از نسخه ها «مُنهَتِک» به معنی پَرده در و هتک کننده آمده است.

(1750)چون بگفتى اى صبور و اى حليم؟

چون بگفتى اى شجاع و اى حكيم‏؟

چگونه مى‏توانست يكى را حليم و يكى را صبور و ديگرى را شجاع و آن يكى را حكيم بنامد؟

(1751)صابرين و صادقين و مُنفِقين

چون بُدى بى‏رهزن و ديوِ لعين؟‏

اگر راه زنى شيطان نبود كى اشخاص صابر و صادق و سخاوتمند معلوم مى‏شدند؟ (چنانکه در آیة 17 سورة آل عمران آمده است: اَلصّابِرینَ وَ الصّادِقینَ وَ القانِتینَ وَ المُنفِقینَ وَ المُستَغفِرینَ بِالاَسحار.« آنان (مؤمنان) همان صبرکنندگان و راستگویان و فروتنان و انفاق کنندگان و آمرزش خواهان اند به سحرگاهان.»)

(1752)رُستم و حمزه و مُخَنَّث يك بُدى

علم و حكمت باطل و مُندَك بُدى‏

اگر راه زنى شيطان لعين در كار نبود رستم دستان و حمزه سیدالشّهداء با يك نفر مخنث يكى بودند و علم و حكمت الهی بكلى بى‏حاصل و بى‏جا بود.(زیرا علم و حکمت الهی اقتضا می کند که هر چیز در جای خود قرار گیرد و ارزش اعمال ولو به قدر ذرّه ای محاسبه شود، در حالی که اگر عوامل گمراه کننده نبود ارزش اشخاص معلوم نمی شد. چنانکه مثلاً نبرد است که جوهر شجاعت یا خباثت افراد را معلوم می دارد.)

مُخَنَّث:مردی که احوال و اطوار زنانه دارد. کنایه از مرد بدکار.

مُندَک:متلاشی شده. تشدیدکاف به ضرورت شعری حذف شده است.

***

تفسير وَ لَتَعرِفَنَّهُم فِى لَحنِ القَولِ

سوم( 790) گفت يزدان مر نَبى را در مَساق

يك نشانى سهل‏تر ز اهلِ نفاق‏

مَساق: جاى راندن (و بيشتر در گفتار)، و مساق حديث راندن سخن بُود و در اين بيت مقصود آيه قرآن است. محمد/ 30/ ص510

( 791) گر منافق زفت باشد نغز و هَول

واشناسى مر و را در لَحن و قَول‏

زَفت: درشت اندام. نَغز: معنى‏هاى چند براى آن نوشته‏اند كه بر گرفته از كاربرد واژه است.

ظاهراً توجه مولانا در گزيدن اين كلمه به قرآن كريم است وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ. 63: 4 (منافقون، 4) پس تنومند و درشت اندام بهتر مى‏نمايد.

هَول: بيشتر به معنى «مَهيب» است. امّا به معنى عُجب و خود بينى نيز در كتاب‏هاى لغت آمده است.

( 792) چون سُفالين كوزه‏ها را مى‏خرى

امتحانى مى‏كنى اى مشترى‏

( 793) مى‏زنى دستى بر آن كوزه، چرا ؟

تا شناسى از طنين اشكسته را

مى‏زنى دستى بر آن كوزه: ابن ابى الحديد اين فقره را جزء سخنان منتسب به امام على (ع) آورده است: «كَما تُعرَفُ أوانِى الفَخّارِ بِاِمتِحانِها بِاَصواتِها فَيُعلَمُ الصّحِيحُ مِنها مِن المَكسُورِ كَذلِكَ يُمتَحَنُ الإنسانُ بِمَنطِقِه فَيُعرَفُ ما عِندَهُ: چنان كه كوزه‏هاى كوزه گران به آواز آزمايش شوند و درست آنها از شكسته دانسته شود، همچنين آدمى به گفتار آزموده گردد و شناسند نزد او چيست.» (شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 294) طنين: آواز

( 794) بانگ اشكسته دگرگون مى‏بود

بانگ چاووش است پيشش مى‏رود

چاووش: آن كه پيشا پيش مركب شاه مى‏رفت و آمدن او را اعلام مى‏داشت. آن كه پيشا پيش قافله زائران بانگ بر مى‏داشت و شعر مى‏خواند و آمدن يا رفتن زائران را خبر مى‏داد. (چنان كه بانگ چاووش آمدن شاه يا مسافر را اعلام مى‏دارد، بانگ كوزه شكسته چگونگى كوزه را معلوم مى‏سازد).

( 795) بانگ مى‏آيد كه تعريفش كند

همچو مصدر فِعل، تصريفش كند

تصريف كردن: از مصدر صيغه‏هاى فعل ماضى، مضارع و امر و صفت ساختن. صيغه‏هاى فعل سه‏گانه باز گوى معنى مصدر است به استناد آن معنى به فاعل. پس به حقيقت فعل‏ها چون چاووش كه از قافله خبر دهد از معنى مصدر آگاهى مى‏دهند كه فعل چيست و فاعل آن كيست. آدمى هر چند كوشد تا درون خود را از ديگران پوشيده دارد، گفتارش حقيقت را آشكار نمايد كه:

آدمى مخفى است در زير زبان

اين زبان پرده است بر درگاه جان‏

چون كه بادى پرده را در هم كشيد

سِرّ صحن خانه شد بر ما پديد

846- 845 /2

در سخنان على (ع) است «ما أضمَرَ اَحَدٌ شَيئاً إلاَّ ظَهَرَ فِى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجهِهِ:

هيچ كس چيزى را در دل نهان نكرد، جز كه در سخنان بى‏انديشه‏اش آشكار گشت و در صفحه رخسارش پديدار (نهج البلاغه، كلمات قصار: 26).

( 796) چون حديث امتحان رويى نمود

يادم آمد قصّه هاروت زود

در آیه (155) (ص 24) (سوره البقره)فرمود : وَ لَنَبْلُوَنَّكُم …الَّذِينَ …(156) (بعدا خواهد آمد)

و در آیه(31) (ص510 سوره محمد) وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ …پیش از این گذشت

(سوره البقره) (249) (ص 41)فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُواْ مِنْهُ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمْ فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ قَالُواْ لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنودِهِ قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُو اللّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ (249)

پس زمانى كه طالوت با سپاهيان [ براى جنگ با دشمن از شهر ] بيرون رفت ، گفت : بى ترديد خدا شما را به وسيله نهر آبى آزمايش مي  كند ; پس هر كه [ به هنگام تشنگى ] از آن [ سير ] بنوشد ، از من نيست و هر كه از آن نخورد ، از من است ، مگر كسى كه با دستش كفى آب برگيرد [ كه او نه از من است و نه مردود از سپاه ] . پس جز اندكى از آنان همگى از آن نوشيدند . و زمانى كه او و كسانى كه با او ايمان آورده بودند از نهر گذشتند ، [ گروهى از آنان ] گفتند : ما را امروز قدرت مقابله با جالوت و سپاهيانش نيست. ولى كسانى كه يقين داشتند كه ديداركننده خدايند ، گفتند : چه بسا گروه اندكى كه به توفيق خدا بر گروه بسيارى پيروز شدند ، و خدا باشكيبايان است

( سوره العنكبوت) (10) ( ص 397) وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاء نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (10)

از مردم کسانی هستند که می گویند: به خداوند ایمان آوردیم. ولی زمانی که در راه خدا [از سوی دشمنان] شکنجه شوند، آزار مردم [نسبت به خود] را مانند عذاب خدا [غیرقابل تحمّل] می پندارند [و از بیم ادامه یافتنش از ایمان دست برمی دارند]، و چنانچه از سوی پروردگارت نصرتی [چون پیروزی] بیاید بی گمان می گویند: ما از دیرباز با شما بودیم. آیا خداوند به آنچه در سینه های جهانیان است [از خود آنان] آگاه تر نیست؟

«فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ* وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ»، الفجر: 15، 16.

هفت :

کسی که خود را بیازماید و در رفع عیب خود بکوشد در پی امتحان دیگران برنیاید:

اگر کسی برطرف کردن عیب خویش کار او شد از عیب جوئی دیگران فارغ آید

دفتر چهارم(368) امتحانِ خود چو كردى اى فلان!

فارغ آيى، زِ امتحانِ ديگران‏

«حکمت 349: «مَن نَظَر فی عَیبِ نَفسِه اشتَغَل عَن عَیبِ غَیره»خطبه 176: یا اَیُّهَا النّاس طوبی لِمَن شَغَلَهُ عَیبُهُ عَن عُیوبِ النّاس. ..حکمت 353: وَقالَ عَلَیهِ السَّلام: اَکبَرُ العَیبِ عَن تَعیبَ ما فیکَ مِثلُه (با لاترین عیب آنست که آنچه در خود توست در دیگران عیب به حساب آوری)و تمامی خطبۀ 140 دربارۀ عیب جویی است»

هشت: خداوند به تمام اشیاء عالم انسان ها را می آزماید و برای او در این کار شیئ خاصی مطرح نیست

تا مقتضا چه باشد

صابران در آیة زیر در زمرة احسن عملا می باشند

(سوره البقره) (155) (ص 24)وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ (155)

و بى ترديد شما را به چيزى اندك از ترس و گرسنگى و كاهش بخشى از اموال و كسان و محصولات [ نباتى يا ثمرات باغ زندگى از زن و فرزند ] آزمايش مي  كنيم . و صبركنندگان را بشارت ده

(سوره البقره) (156) (ص 24)الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ (156)

همان كسانى كه چون بلا و آسيبى به آنان رسد گويند : ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمي  گرديم

بلا موجب رسیدن به کمال می شود

(اگر آدمی بر سختی ابتلا شکیبایی ورزد به کمال لایق خود می رسد.) مولانا در داستان کدبانو و طبخ نخود (دفترسوم4188-4178))

الامام علی(ع): إنّ البلاءَ لِلظّالمِ أدَبٌ، و للمؤمنِ امتِحانٌ و للأنبیاءِ دَرَجه.(البحار: 67/235/54)

امام علی(ع): بلا برای ستمگر تأدیب است و برای مؤمن امتحان و برای پیامبران مقام و درجه.

لمّا حُمِلَ علیُّ بنُ الحسینِ (ع) إلی یزیدَ بنِ معاویهَ فاُوقِفَ بین یدَیهِ، قالَ یزیدُ لعنهُ اللهُ: (و ما اصابکُم مِن مصیبهٍ فبما کسَبَت أیدیکم)( سوره شوری آیه 30) فقالَ علیُّ بنُ الحسینِ(ع): لَیست هذهِ الایهُ فینا، إنّ فِینا قولَ اللهِ عزّوجل: مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فىِ الْأَرْضِ وَ لَا فىِ أَنفُسِكُمْ إِلَّا فىِ كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبرَأَهَا.( نورالثقلین، 5/247/85)

هنگامی که علی بن الحسین(ع) نزد یزید بن معاویه برده شد و در برابر او ایستاد، یزید – نفرین خدا بر او – گفت: ( هر مصیبتی به شما می رسد دستاورد خود شماست).

علی بن الحسین(ع) فرمود: این آیه درباره ما نیست بلکه این سخن خدای عز و جل درباره ماست که: (هيچ مصيبتى به مال یا جانتان نرسد مگر پیش از آن که بیافرینیمش، در کتابی نوشته شده است).

(سورة الأنفال) (28) (ص 180) وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (28)

و بدانيد كه اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شماست ، وخداست كه پاداشى بزرگ نزد اوست

(سوره التغابن) (15) (ص 557) إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (15)

اموال و فرزندانتان فقط [وسیلۀ] آزمایشند، خداوند است که پاداشی بزرگ نزد اوست «15»

از جمله چیزهای دیگر که خداوند انسان را می آزماید رنج و ترس است که کافران و منافقان کم می آورند ولی صابران از متقیان از عهده بر می آیند

خداوند با همه چیز انسان را امتحان می کند از آن جمله عامل رنج و ترس است

دفتر چهارم ( 2913) واهب همّت خداوند است و بس

همّت شاهى ندارد هيچ خس‏

بخشندۀ همت تنها خداوند است و نه هیچ کس دیگری چون هیچ انسان حقیر و فرومایه ای همت شاهانه ندارد

خَس: فرومایه، پست.

( 2914) نيست تخصيص خدا كس را به كار

مانع طوع و مراد و اختيار

خداوند کسی را به کاری مجبور نکرده است که این اجبار اراده و اختیار آن شخص را نقض کند

تخصيص خدا: اگر خدا كسى را كارى فرمود، اين تخصيص اختيار را از او سلب نمى‏كند.طَوع: انقیاد، فرمانبرداری.

((پاورقی :وجه دیگری را استاد کریم زمانی معنی نموده است)

( 2915) ليك چون رنجى دهد بد بخت را

او گريزاند به كفران رخت را

ولیکن اگر خداوند شخص ضعیفی را آزمایش کند او شروع به جزع و فزع و طغیان می کند و به سمت ناسپاسی می شتابد

إِذا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً. 70: 20 (معارج، 20)

( 2916) نيك بختى را چو حق رنجى دهد

رخت را نزديكتر وا مى‏نهد

و اما اگر خداوند انسان سعادتمندی را مورد آزمایش قرار دهد او به درگاه الهی نزدیکتر می شود

بقره / 156/ ص24: الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ يعنى آنهايى را كه وقتى مصيبتى بايشان مى‏رسد….

( 2917) بد دلان از بيم جان در كارزار

كرده اسباب هزيمت اختيار

برای مثال انسان های ترسو در میدان جنگ از ترس جان پا به فرار می گذارند

( 2918) پّر دلان در جنگ هم از بيم جان

حمله كرده سوى صفِّ دشمنان‏

ولی برعکس انسان های شجاع بر عکس از ترس جانشان به صف دشمن حمله می کنند

( 2919) رُستمان را ترس و غم وا پيش بُرد

هم ز ترس آن بد دل اندر خويش مرد

مثال دیگر :ترس و اندوه باعث پیشرفت و پیشروی انسان های شجاع شد ولی همان ترس انسان های ترسو را قبل از این که کسی آن ها را بکشد، کشت.

( 2920) چون محك آمد بلا و بيم جان

ز آن پديد آيد شجاع از هر جَبان‏

بنابراین ابتلاء و بیم جان سنگ محکی است برای شناختن انسان های شجاع و ترسو جَبان: ترسو.

دفتر چهارم

تهديد فرستادنِ سليمان عليه‌السّلام پيشِ بلقيس

كه اصرار مينديش بر شِرك و تأخير مكن‏

( 781) هين بيا بلقيس، ور نه بَد شود

لشكرت خصمت شود، مُرتَد شود

( 782) پرده‌دارِ تو، دَرَت را بركَنَد

جانِ تو با تو به جان خصمى كند

( 783) جمله ذرّاتِ زمين و آسمان

لشكرِ حقّ‏اند گاهِ امتحان‏

( 784) باد را ديدى كه با عادان چه كرد؟

آب را ديدى كه در طوفان چه كرد؟

اختلاف مابین افراد در امور دنیائی و حتی آخرتی برای امتحان افراد است تا معلوم شود چه کسی به این اختلاف صابر است

( سورة الأنعام ) (165) (ص 150)وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاَئِفَ الأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ (165)

اوست كسى كه شما را در زمين ، جانشينان [ نسل هاى گذشته ] قرار داد ، و [ پايه هاى مادى و معنوى ]برخى از شما را بر برخى ديگر به درجاتى بالا برد تا شما را در آنچه به شما عطا كرده ، بيازمايد ; قطعاً پروردگارت زود كيفر است ، و يقيناً بسيار آمرزنده و مهربان است

آزمودن به سختی ها برای خالص کردن بندگان است

دفتر اول

(232)بهرِ آن است اين رياضت وين جَفا

تا بر آرَد كوره از نقره، جُفا

اين سختيها و جفاها بمنزله كوره‏ايست كه بوسيله آن غش و مواد خارجى زر را گرفته و شمش خالص كامل عيار بيرون مى‏دهد.

رياضت: تربيت ستور، ستور بانى، اصطلاحا بدل كردن صفات بد بصفات نيك، عملى سخت كه براى اصلاح باطن بدستور مرشد بر عهده گيرند

نقره: شوشه‏ى زر و سيم، سيم در اصطلاح كنونى.

جفا: بضم اول مخفف جفاء است، خاشاكى كه سيل بكرانه افكند، كفى كه از سيل بر خاك باز ماند، آب آورد، باطل و نادرست.

(233)بهرِ آن است امتحانِ نيك و بد

تا بجوشد، بَر سَر آرَد زر، زَبَد

…. مواد خارجى را چون كف روى مايع بيرون بريزد.

زبد: كف مايعات، درد زر و سيم كه بوقت گداز بر سر آيد.

از جمله چیزهایی که خداوند انسان را می آزماید مورد زیر است

دفتر اول

***

(41)آن يكى خر داشت، پالانش نبود

يافت پالان گرگ خر را در ربود

رسم روزگار همين است يكى خر دارد پالان ندارد چون بزحمتى پالان تهيه مى‏كند گرگ خرش را مى‏دزد.

(42)كوزه بودش آب مى‏نامد به دست

آب را چون يافت، خود كوزه شكست

****

نه: امتحان های الهی دائمی است

(دفتردوم815)

پس به هر دوری ولیّی، قائم است

تا قیامت آزمایش، دائم است

(سوره التوبه) (126) (ص207)أَوَلاَ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لاَ يَتُوبُونَ وَلاَ هُمْ يَذَّكَّرُونَ

آيا نمي  بينند كه در هر سال يك بار يا دو بار [ به وسيله جهاد يا پيش آمدهاى ديگر] آزمايش مي  شوند ، ولى نه توبه مي  كنند ونه پند مي  گيرند

***

سوم ( 743) گر تو نقدى يافتى، مگشا دهان

هست در ره سنگ‏هاى امتحان‏

اگر پولى پيدا كردى حرف نزن و نگو كه من پول دارم زيرا در راه سنگ امتحان زياد است شايد پول تو قلب باشد

نقد: كنايت از فتوح و حالتى كه گاه به سالك دست دهد و او را خوش دارد.

( 744) سنگ‏هاى امتحان را نيز پيش

امتحان‏ها هست در أحوال خويش‏

حتى سنگهاى امتحان هم در احوال خودشان امتحانها دارند

( 745) گفت يزدان از وِلادت تا به حَين

يُفتَنون كُلَّ عامٍ مَرَّتَينِ‏

حَين: مرگ.

يُفتَنُون: 9(توبه، 126)

( 746) امتحان در امتحان است اى پدر

هين به كمتر امتحان، خود را مخر

بالاى امتحان در اين راه هست فقط با يك امتحان كوچك خود را خريدارى نكرده و از خوبى خود خاطر جمع مباش‏

به كمتر امتحان خريدن: اگر رياضتى مختصر تحمل كردى- چنان كه اندك حرامى را ترك نمودى يا اندك عبادتى آوردى- مپندار كه به كمال رسيده‏اى خود را براى آزمايش‏هاى سخت‏تر آماده كن.

راست رفتارى از صفت‏هاى مردان خداست. آن كه راست رود، رستگار است و آن كه كژ بازى كند، سرانجام رسوا و گرفتار و دل مردان خدا كج و راست را محك و معيار.

هر كه را در جان خدا بنهد محك

هر يقين را باز داند او ز شك‏

300/ 1

 

دهم: نتیجه امتحان: ابتلا، طالحان را مطرود و صالحان را مقرب سازد

خداوند انسان را می آزماید

دوم (2961)پس مجاهدرازمانى بسطِ دل

يك زمانى قبض ودَرد و غشّ وغل‏

غِشّ: كدورت، تيرگى (درون). غِلّ: رشك، كينه.

بَسط: هجويرى گويد: «بسط عبارت است از بسط قلوب اندر حالت كشف، و قبض عبارت است از قبض آن در حالت حجاب.

(2962)زآن كه اين آب وگلى كابدانِ ماست

مُنكِرودزدِضياى جانهاست‏

منكر و دزد…: بدن خاكى حجاب جان است و هر چه بدان بيشتر عنايت شود از روشنى جان كاسته مى‏گردد.

(2963)حق تعالى گرم وسردورنج ودرد

برتن مامى‏نهد،اى شيرمرد

از اين جهت است كه حق تعالى گرمى و سردى و رنج و درد را بتن ما مأمور مى‏كند

(2964)خوف وجوع ونقصِ اموال وبدن

جمله بهرنقدِجان ظاهرشدن‏

خوف و گرسنگى و نقص در مال و جان همه اينها براى اين است كه نقد جان آشكار گردد

خوف و جوع: (بقره، 155) قبلا گذشت، نقدِ جان ظاهر شدن: آن چه درون آدمى است آشكار گشتن.

(2965)اين وعيدووعده‏هاانگيخته است

بهراين نيك وبدى كآميخته است‏

اين وعده و وعيدها براى آن انگيخته كه بد و خوب در اين عالم با هم آميخته‏اند

(2966)چون كه حقّ وباطلى آميختند

نقدوقلب اندرحُرَمدان ريختند

حُرَمدان: كيسه‏اى چرمين كه در آن پول و چيزهاى ديگر گذارند.

(2967)پس محك مى‏بايدش بگزيده‏اى

درحقايق امتحانها،ديده‏اى‏

(2968)تاشودفاروقِ اين تزويرها

تابوددستورِاين تدبيرها

دستور: راهنماى عالم، كسى كه بر گفته او اعتماد بود.

(دفترچهارم2920-2915) قبلا ضبط شد

یازدهم : ابتلا با مغضوب خدا شدن فرق دارد

در ازمایش مقربان را ترفیع و مومنان را مغفرت است ولی کافران را مصیبت و انحطاط

در داستان عیسی ع دفتر سوم

( 2592) گفت رنج احمقى قهر خداست

رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست‏

فرمود بيمارى احمق قهر خداوندى است ولى عارضه كورى قهر نيست بلكه ابتلا و آزمايش است

ابتلا: آزمايش، كه در آن آزمايش روى به خدا آرد.

( 2593) ابتلا رنجى است كآن رحم آورد

احمقى رنجى است كآن، زخم آورد

ابتلا رنجى است كه در ديگران رحم و مشقت ايجاد مى‏كند ولى حُمق رنجى است كه بديگران زخم مى‏زند

( 2594) آن چه داغِ اوست، مُهر او كرده است

چاره‏اى بر وى نيارد بُرد دست‏

داغى كه خداوند زده خود او آن داغ را مهر كرده است هيچ چاره‏اى برای احمق در آن راه ندارد

مُهر كردن: گرفته از قرآن كريم است(بقره، 7): خَتَمَ اَللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ. 2(مهر کرد خدا دلها و گوش آنها را ): 7

دوازده: خداوند امتهای قبل را هم ازموده است مثلا در باره قوم یهود در آیه(168) (ص 172) (سورة الأعراف) وَ قَطَّعْنَاهُمْ فىِ الْأَرْضِ أُمَمًا مِّنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنهْمْ دُونَ ذَالِكَ وَ بَلَوْنَاهُم بِالحْسَنَاتِ وَ السَّيِّاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَو آنها را در زمين به گروه‏ها تقسيم كرده‏ايم، بعضى آنها شايستگانند، و بعضى ديگر كم از آنند، و آنها را به خوبى‏ها و بدى‏ها بيازموديم شايد به خدا باز گردند

(سورة الأعراف ) (155) (ص 169)وَاخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِّمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُم مِّن قَبْلُ وَإِيَّايَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاء مِنَّا إِنْ هِيَ إِلاَّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهَا مَن تَشَاء وَتَهْدِي مَن تَشَاء أَنتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ (155)

موسى از ميان قومش هفتاد مرد را براى ميعادگاه ما بر گزيد ; پس هنگامي كه [ به سبب درخواست نابجايشان ] آن زلزله شديد نابود كننده ، آنان را فرا گرفت ، گفت : پروردگارا ! اگر مي  خواستى مي  توانستى همه آنان و مرا پيش از اين هلاك كنى [ اى كاش پيش از اين هلاك مي  كردى تا بنى اسرائيل گمان نكنند كه مرا در اين حادثه توطئه و مكرى بوده ] آيا ما را به خاطر گناهى كه سبك مغزانمان مرتكب شدند ، هلاك مي  كنى ؟ اين [ حادثه ] چيزى جز آزمايش تو نيست ، هر كه را بخواهى [ به آزمايشت ] گمراه مي  كنى ، و هر كه را بخواهى هدايت مي  نمايى ، تو سرپرست و ياور مايى ، ما را بيامرز و به ما رحم كن كه تو بهترين آمرزندگانى

طه :قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ (85)  [خداوند] گفت: همانا قومت را پس از [آمدن] تو [به کوه طور] آزمایش کردیم، و سامری [در عرصۀ آن آزمایش] آنان را به گمراهی انداخت

طه : وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي (90) هارون پیش از این [که موسی بازگردد] به آنان گفته بود: ای قومِ من! شما به وسیلۀ این [مجسمۀ بی جانِ و بی اثر] مورد آزمایش قرار گرفته اید، بی تردید پروردگار شما خداوند رحمان است، بر شماست که از من [که پیامبر و جانشین موسی هستم] پیروی کنید، و مطیع دستورم باشید

(عنكبوت، 2، ص396) أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن يُترَكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ آيا مردم گمان كرده‏اند به صرف اينكه بگويند ايمان آورده‏ايم رها مى‏شوند و آزمايش نمى‏شوند؟!)

( سوره العنكبوت) (3) (ص396) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (3)

بی تردید کسانی را که پیش از آنان بودند در بوتۀ امتحان قرار دادیم، [حتماً اینان را نیز امتحان خواهیم کرد،] مسلّماً خداوند آنان را که [در ادعای ایمان داشتن] راست گفته اند، و نیز دروغگویان [مدعی] را [به خوبی] می شناسد

انسان امتحان را دوست ندارد ولی خداوند دست بر نمی دارد

دفتر ششم

امتحان(4794)تا(4796)

ای کاش انسان به نعمت های دنیائی و حتی آخرتی که ظرفیت آن ها را ندارد امتحان نمی شد

یارب مباد آن که گدا….

ششم(4794)مر بشر را خود مَبا جامة درست

چون رهيد از صبر، در حين صدر جُست‏

مَبا: مباد.

کاش که آدمی لباس شایسته و فاخری نداشته باشد

(4795)مر بشر را پَنجَه و ناخُن مَباد

كه نه دين انديشد آن گَه نه سَداد

سَداد: راستی و درستی.

و کاش انسان پنجه و ناخنی نداشته باشد. یعنی خدا نکند انسان به قدرت و مُکنتی دست پیدا کند، زیرا که در آن حال نه به فکر دین و دینداری است و نه در اندیشة راستی و درستی.

یارب مباد که گدا معتبر شود

گر معتبر شود زخدا بی خبر شود

(4796)آدمى اندر بلا كُشته، بِه است

نفس ،كافر نعمت است و گمره است‏

بهتر است که انسان در بحبوحة بلا و سختی کشته شود، زیرا که نفس امّاره ناسپاس و گمراه است و ممکن است حالت او در رفاه به طغیان برگردد

(سوره القمر) (27).(ص 529) إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ (27)

به صالح گفتیم:] ما ناقۀ [درخواستی] را که آزمایشی برای آنان است می فرستیم، پس به انتظار [واکنش] آنان باش، و [در برابر آزارشان] شکیبایی پیشه کن

دفتراول

(81)در ميان قوم موسى چند كس

بى‏ادب گفتند كو سير و عدس

در اين ميان چند تن از بنى اسرائيل بى‏ادبانه اعتراض كرده گفتند سير و عدس چرا براى ما نازل نشده.

(82)منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و، بيل و داسمان‏

بر اثر اين بى‏ادبى مائده‏اى كه از آسمان مى‏رسيد و نان و طعام قومى اداره مى‏گرديد قطع شد و قوم موسى مجبور شدند كه زحمت كشت و زرع و بيل زدن و داس بدست گرفتن بر خود هموار كنند.

(83)باز عيسى چون شفاعت كرد، حق

خوان فرستاد و ،غنيمت، بر طبق‏

پس از آن باز عيسى ع شفاعت كرد و از طرف حق مائده و خوانهاى طعام باز گرديد.

(84)باز گستاخان، ادب بگذاشتند

چون گدايان زَلّه‏ها برداشتند

باز هم افراد گستاخ ادب را فراموش كرده پايشان در اينجا لغزيده چون گداها توبره‏هاى خود را براى ذخيره كردن طعام در دست گرفته از قطع شدن مائده اظهار بيم نمودند.

زَلّه: باقى مانده‏ى غذا كه از مهمانى با خود برند

(85)لابه كرده، عيسى ايشان را كه اين

دايم است و كم نگردد از زمين‏

عيسى به آنها التماس كرد كه نگوييد اين مائده هميشگى است و از زمين كم نخواهد شد.

(86)بد گمانى كردن و حرص آورى

كفر باشد ،پيش خوانِ مهترى‏-

اين سخنان نگوييد كه بد گمانى و حرص در خوان نعمت يك نفر بزرگ كفر محض است.

(87)زان گدارويانِ ناديده، زِ، آز

آن در رحمت بر ايشان شد فَراز

بالاخره بعلت بى‏ادبى در رحمت بر آن گدايان حريص نابينا بسته شد.

گدا رو: وقيح و سخت رو، مبرم و مُصِّر در گدايى. ناديده: حريص. در مثل مى‏گويند: ناديده قبا ديده.

فراز: بسته،

(88)ابر، برنايد پى منع زكات

وز، زنا ،افتد، وَبا، اندر جِهات‏

بلى اين طور است چون مردم زكات ندهند ابر به آسمان صعود نمى‏كند و چون زنا رايج شود وبا، باطراف جهان سرايت مى‏كند.

(89)هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم

آن ز بى‏باكى و، گستاخى است ،هم‏

هر چه از رنج و غم و تاريكى بتو روى آورد از گستاخى و بى‏باكى و بى‏ادبى تو است.

ظلمات: جمع ظلمت بمعنى تاريكى، مجازا، سياهى دل و دورى از معرفت.

(90)هر كه بى‏باكى كند در راه دوست

ره زن مردان شد و، نامرد اوست‏

((ره زن)) را بمعنى حقيقى خود بگيريم و اول بر آن كه بمعنى مضل و گمراه كننده فرض كنيم.

*

****

دفتراول

(863)موجِ دريا، چون به امرِ حق بتاخت

اهلِ موسى را ز قِبطى واشناخت‏

موج دريا چون بامر حق برخاست قوم موسى را از قبطيان و فرعونيان تميز داد.

(864)خاك، قارون را چو فرمان در رسيد

با زر و تختش به قعرِ خود كشيد

قارون: يكى از توانگران و مالداران بنى اسرائيل بود كه با موسى پيغمبر بدشمنى برخاست و بفرمان موسى خاك، دهان باز گشاد و او را فرو برد. قصه‏ى او با موسى در سوره‏ى (القصص آيه‏ى 81- 76) مذكور است. اين بيت شاهد تصرف حق تعالى در عنصر خاك است.

دفتر اول

( 1615) ساحران در عهد فرعون لعين

چون مرى كردند با موسى به كين‏

ساحران در عهد فرعون اگر چه با موسى دعوى برابرى و همسرى كردند.

( 1616) ليك موسى را مقدم داشتند

ساحران او را مكرم داشتند

اما از او احترام كرده و در انداختن عصا او را مقدم داشتند

( 1617) ز آن كه گفتندش كه فرمان آن تست

گر تو مى‏خواهى عصا بفكن نخست‏

و گفتند تو بر ما مقدم هستى اگر مى‏خواهى اول تو عصا بينداز.

( 1618) گفت نى اول شما اى ساحران

افكنيد آن مكرها را در ميان‏

موسى فرمود نه اول شما حيله‏هاى خود را بكار بريد و آن چه مى‏خواهيد بيفكند.

( 1619) اين قدر تعظيم دينشان را خريد

كز مرى آن دست و پاهاشان بريد

اين تعظيم فقط جان آنها را خريد ولى آن دعوى همسرى باعث شد كه دست و پايشان بحكم فرعون بريده شد.

( 1620) ساحران چون حق او بشناختند

دست و پا در جرم آن درباختند

سحره چون قدر موسى را شناختند بجرم آن دست و پاى خود را بر باد دادند.

****

( 1626) كر اصلى كش نبود آغاز گوش

لال باشد كى كند در نطق جوش‏

كر اصلى كه از اول گوش نداشته لال خواهد بود و كى مى‏تواند سخن بگويد.

كر اصلى: كر مادرزاد.

( 1627) ز آن كه اول سمع بايد نطق را

سوى منطق از ره سمع اندر آ

پس براى گفتن اول شنيدن لازم است و براى رسيدن به منزلگاه بايد از راه سامعه داخل شد

( 1628) ادخلوا الابيات من ابوابها

و اطلبوا الاغراض فى اسبابها

كه فرموده‏اند بخانه‏ها از درشان وارد شويد و روزى را از راه اسباب طلب كنيد.

مصراع اول از بيت (1628) مأخوذ است از آيه‏ى كريمه: وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها 2: 189. (بخانه‏ها از درهاى آنها در آييد.) البقرة، آيه‏ى 189.

*****

( 1629) نطق كان موقوف راه سمع نيست

جز كه نطق خالق بى‏طمع نيست‏

آن نطقى كه تابع سامعه نيست نطق خداوند جهان است.

موقوف: باز بسته و متوقف بر چيزى ديگر.

طمع: مخفف طمع است بمعنى حرص و آز و توقع بى‏اندازه.

 

( 1630) مبدع است او تابع استاد نى

مسند جمله و را اسناد نى‏

او مبدع است و تابع هيچ استادى نيست و تمام چيزها مستند باو بوده و او بچيزى اسناد داده نمى‏شود

مبدع: سازنده‏ى چيزى بى‏مثال و نظير، پديد آورنده‏ى هست از نيست هستى بخش بدون ماده و زمان، اسم فاعل از ابداع. تعريفات جرجانى، كليات ابو البقا، در ذيل: ابداع، بيان السعادة، ج 1، ص 256.

 

( 1631) باقيان هم در حرف هم در مقال

تابع استاد و محتاج مثال‏

جز خدا همگى چه در پيشه و صفت و چه گفتگو و نطق تابع استاد و معلم بوده و محتاجند كه چيزى را ديده يا بشنوند و مثل او را بتوانند بگويند يا نشان دهند.

حرف: جمع حرفه بمعنى كسب و پيشه.

خود موسی به وسیله خضر امتحان شد

دفتر اول

( 2969) چون گرفتت پير هين تسليم شو

همچو موسى زير حكم خضر رو

وقتى پير را يافتى چون موسى كه تسليم خضر گرديد تو نيز در مقابل او تسليم شو.

گرفتن: در اين مورد، پذيرفت و قبول كردن بحكم بيعت ولوى و پيمان. مريدى و مرادى.

( 2970) صبر كن بر كار خضرى بى‏نفاق

تا نگويد خضر رو هذا فراق‏

ولى در مقابل كارهاى خضر بردبار باش تا خضر بتو هذا فِراقُ 18: 78 نگويد و از همراهى با تو سرباز نزند [اشاره به آيه شريفه واقعه در سوره كهف حكايت موسى و خضر كه پس از اعتراض نمودن حضرت موسى بحضرت خضر كه چرا كشتى را شكستى و چرا آن طفل را كشتى و چرا آن ديوار را تعمير كردى خداى تعالى از قول خضر مى‏فرمايد قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ 18: 78. ]

هذا فراق: مقتبس است از آيه‏ى شريفه: قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ 18: 78. (خضر گفت اين موسى اينك هنگام جدايى من و تو است.) الكهف، آيه‏ى 78.

 

( 2971) گر چه كشتى بشكند تو دم مزن

گر چه طفلى را كشد تو مو مكن‏

اگر كشتى بشكند يا طفلى كشته شود تو سخن مگو.

( 2972) دست او را حق چو دست خويش خواند

تا يد اللَّه فوق ايديهم براند

چون خداى دست او را دست خود خوانده پس دست او بالاى دستها است [اشاره به آيه واقع در سوره فتح يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ 48: 10 يعنى دست خدا بالاى همه دستها است. ]]

يد اللَّه فوق ايديهم: مقتبس است از آيه‏ى كريمه: إِنَّ اَلَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ 48: 10. (الفتح، آيه‏ى 10.

( 2973) دست حق ميراندش زنده‏ش كند

زنده چه بود جان پاينده‏ش كند

دست حق مى‏كشد و با اين كشتن زنده مى‏كند زنده كردن چيست بلكه جان ابدى باو عطا مى‏كند

 

اول( 2980) گر بهر زخمى تو پر كينه شوى

پس كجا بى‏صيقل آيينه شوى

اگر بهر زخم و صدمه‏اى كه بتو برسد كينه و ريا متأثر باشى ورزيده نخواهى شد بدون صيقل هرگز آئينه بوجود نخواهد آمد ‏

عصای موسی برای موسی اژدها و برای ساحران هبا

دفتردوم

( 306) شد عصا اندر كف موسى گوا

شد عصا اندر كف ساحر هبا

عصا در دست موسى گواه حق و در دست سحره پوچ و باطل بود

همچنين است اسرار الهى و كلمات تامات خدا كه دانستن و بر زبان آوردن و دريافتن رمز آن خاص كسانى است كه اهل آن هستند و اگر آن را به آن كس كه در خور نيست آموزند چون ريختن دانه كشت در ريگ‏زار، يا نهادن كاه پيش سگ و استخوان پيش خر است. بدين رو چون همراه عيسى از او خواست تا نام بزرگ الهى را بدو تعليم دهد و با خواندن آن نام استخوانها را زنده گرداند، عيسى (ع) نپذيرفت.

( 307) زين سبب عيسى بد آن همراه خود

در نياموزيد آن اسم صمد

از اين جهت حضرت عيسى اسم اعظم خداوند را بهمراه خود نگفت

( 308) كو نداند نقص بر آلت نهد

سنگ بر گِل زن تو آتش كى جهد

كه او بعلت نادانى نقص را از آلت تصور مى‏نمود و گمان مى‏كرد كه آن نام مبارك مؤثر نيست تو سنگ را بگل بزن البته آتش برون نخواهد آمد

( 309) دست و آلت همچو سنگ و آهن است

جفت بايد، جفت شرط زادن است‏

دست و آلت مثل سنگ و آهن است بايد اينها با هم جفت و قرين باشند تا آتش توليد شود البته جفت بودن شرط زادن است

چنان كه اگر آتش خواهى، بايد سنگ را بر آهن زنى كه آماده پذيرفتن اثر است.

عيسى (ع) چون همراه خود را در خور تعليم نديد، نام را بدو نياموخت، و اگر مى‏آموخت و او نام را بر زبان مى‏آورد، چون اهليت نداشت، اثر نمى‏كرد، و او نام را بى‏اثر و ناقص مى‏پنداشت.

 

( 310) آن كه بى‏جفت است و بى‏آلت يكى است

در عدد شكّ است و آن يك بى‏شكى است‏

آن كه بى‏جفت است و بى‏آلت فقط يكى است و آن ذات خداوندى است عدد ممكن است مشكوك باشد ولى بهر حال در يكى شكى نيست‏

يك: كنايت از ذات احديت است.

در عدد شك است: يكى بودن خدا را همگان قبول دارند و شك در زيادت است.

( 311) آن كه دو گفت و سه گفت و بيش از اين

متّفق باشند در واحد يقين‏

دو بگويند يا سه يا بيشتر بهر حال در يكى شكى نيست و هر سه درو شود يكى متفقند

( 312) احولى چون دفع شد يكسان شوند

دو سه گويان هم يكى گويان شوند

وقتى احولى رفع شد همه يكسان مى‏شوند آنهايى كه دو يا سه مى‏گفتند همه خواهند گفت يكى

أحوَل: دو بين.

يكى گو: كه خدا را يگانه داند.

 

( 313) گر يكى گويى تو در ميدان او

گِرد بر مى‏گرد از چوگان او

اگر گوى ميدان او هستى در جلو چوگان او چون گرد بهوا بلند شو و چوگان خورده از ميدان بر گرد

 

گرد گرديدن از چوگان: به اراده او بودن، از فرمان او بيرون نشدن.

 

( 314) گوى آن گه راست و بى‏نقصان شود

كو ز زخم دست شه رقصان شود

گوى وقتى بى‏نقص و درست است كه از چوگان دست شاه برقص در آيد

زخم: ضرب، ضربت.

در بيتهاى بالا گفت: هر كارى متناسب با شخصى است، و در دنيا هيچ كارى بدون فراهم آمدن آلتها و سببهاى متناسب آن درست نشود. در اين بيتها مى‏گويد تنها كسى كه تواند بدون آلت كار راند خداست. خدايى كه يگانه است و بى‏همتاست. در يك خدايى همگان متحدند و آنان كه خدا را دو و سه دانند يا گويند «اَللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ» 5: 73 (مائده، 73)، با ديده كج و ناقص به جهان مى‏نگرند. اگر با فهمى درست به نظام عالم مى‏نگريستند وحدت را در همه چيز مى‏ديدند و همه چيز را در حيطه قدرت او مى‏دانستند كه:

وَ فِى كُلِّ شَى‏ءٍ لَهُ آيَةٌ

تَدُلُّ عَلى أنَّهُ وَاحِدٌ

 

( 315) گوش دار، اى احول اينها را به هوش

داروى ديده بكش از راه گوش‏

اى احول اينها كه گفتم بدقت گوش كن و بچشمان خود از راه گوش دارو بكش

( 316) پس كلام پاك در دلهاى كور

مى‏نپايد مى‏رود تا اصل نور

بس كلام پاك كه بدلهاى كور وارد نشده و بسراغ اصل روشن خود مى‏رود

قَالَ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ علیه السلام: خُذِ الْحِكْمَةَ أَنَّی كَانَتْ فَإِنَّ الْحِكْمَةَ تَكُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْكُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُومِنِ( نهج البلاغه، حكمت 79)

( 317) و آن فسون ديو در دلهاى كژ

مى‏رود چو كفش كژ در پاى كژ

ولى فسون ديو در دلهاى كج بسهولت وارد مى‏شود همان طور كه كفش كج بپاى كج مى‏رود

( 318) گر چه حكمت را به تكرار آورى

چون تو نااهلى شود از تو برى‏

حكمت را اگر چه تو تكرار كنى چون نااهل هستى از تو رو گردان مى‏شود و مى‏رود

بَرى: برئ، بيزار.

 

( 319) ور چه بنويسى نشانش مى‏كنى

ور چه مى‏لافى بيانش مى‏كنى‏

مى‏رود اگر چه مكرر بنويسى و نشان كنى و اگر چه بيان و تقرير نموده بذهن بسپارى‏

نشان كردن: علامت نهادن تا يافتن آن آسان باشد.

 

( 320) او ز تو رو در كشد اى پر ستيز

بندها را بگسلد وز تو گريز

او از تو با ستيزه روى در مى‏كشد و براى گريختن بندها را پاره مى‏كند

 

گريز: گريزد. نظير.

يك دو گامى رو تكلّف ساز خوش

عشق گيرد گوشِ تو آن گاه كش‏

2515 5

اگر ديده را آن روشنى نيست كه ببيند همه چيز در جهان نشانه يكى است، بايد گوش را به فرمان مرد حق نهاد و سخنان پاك را شنود تا ديده را از راه گوش يكى بين كند اما شنيدن سخنان پاك هم دل بينا خواهد. دلهاى بيمار پذيراى وسوسه شيطان است. آن كه دلى بيمار دارد، اگر سخن حكمت را بنويسد تنها سود او ثبت و نشان است و اگر بگويدش لقلقه زبان، و اين بيان بر گرفته از سخن امير مؤمنان (ع) است كه: «حكمت گاه در سينه منافق بود، پس در سينه‏اش بجنبد تا برون شود و با همسان‏هاى خود در سينه مؤمن بيارامد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 79)

علم چندان كه بيشتر خوانى

چون عمل در تو نيست نادانى

(سعدى)

علم كآن نبود ز هو بى‏واسطه

آن نپايد همچو رنگ ماشطه‏

3449 1

علمهاى اهلِ دل حمّالشان

علمهاى اهلِ تن احمالشان‏

علم چون بر دل زند يارى شود

علم چون بر تن زند بارى شود

3447- 3446 1

( 321) ور نخوانى و ببيند سوز تو

علم باشد مرغ دست‏آموز تو

و اگر تو هيچ نخوانى و او طلب و سوز تو را ببيند علم مرغ دست آموز تو خواهد شد

( 322) او نپايد پيشِ هر نااوستا

همچو طاوسى به خانه روستا

همان طور كه مرغ دست آموز شاه بخانه روستا نمى‏رود علم هم پيش نااستاد نخواهد رفت

صوفيان علم ظاهرى را بارى بر دوش متعلّم دانند و گويند علمى كه حقيقت را بيان مى‏دارد علم باطن است و اين علم را از كتاب و دفتر طلب نبايد كرد، بلكه درون صافى مى‏خواهد تا آن علم در آن متجلّى شود. اگر چنين روشنايى در دل پديد شد علم راه خويش را بدان باز مى‏كند.

همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو

در رياضت آينه بى‏زنگ شو

خويش را صافى كن از اوصافِ خود

تا ببينى ذاتِ پاك صافِ خود

بينى اندر دل علوم أنبيا

بى‏كتاب و بى‏مُعيد و اوستا

3461- 3459 1

اما اين علم نزد هر كس نپايد بلكه سوى آن رود كه آن را شايد.

دفتردوم

( 769) آن همه خون كرد و موسى زاده شد

وز براى قهر او آماده شد

آن همه ظلم را كرد و على رغم او موسى متولد شد و براى مقهور ساختن او آماده كار گرديد

( 770) گر بديدى كارگاه لا يزال

دست و پايش خشك گشتى ز احتِيال‏

البته اگر كارگاه خداوند لا يزال را مى‏ديد دست و پاى او از حيله و چاره جويى خشك مى‏گرديد

لا يزال: دائم، هميشگى، كه پيوسته ماند.

كارگاه لا يزال: عظمت پروردگار كه نابود شدنى نيست.

اِحتيال: حيلت به كار بردن.

 

( 771) اندرون خانه‏اش موسى مُعاف

وز برون مى‏كُشت طفلان را گزاف‏

موسى در اندرون خانه او از هر گزندى مصون بود و او در خارج اطفال را همى‏كشت

مُعاف: مصون.

 

( 772) همچو صاحب نفس كو تن پرورد

بر دگر كس ظَنِّ حِقدى مى‏برد

مثل صاحب نفس كه تن خود را پرورش مى‏دهد و بديگران حسد مى‏برد

ظَنّ: گمان.

حِقد: كينه.

 

( 773) كين عدو و آن حسود و دشمن است

خود حسود و دشمن او آن تن است‏

و مى‏گويد دشمن من او است در صورتى كه دشمن و حسود او همان تن است كه ندانسته او را مى‏پروراند

عدو: دشمن.

 

( 774) او چو فرعون و تنش موسى او

او به بيرون مى‏دود كه كو عدو؟

او مثل موسى و تنش فرعون او است و ببيرون متوجه شده دشمن را در خارج جستجو مى‏كند

( 775) نفسش اندر خانه تن نازنين

بر دگر كس دست مى‏خايد به كين‏

نفس را در خانه تن با ناز پرورش مى‏دهد و بكس ديگر با كينه نگريسته و از غضب دست خود را مى‏خايد

 

دست خاييدن: كنايت از رشك بردن و حسد ورزيدن.

*

در داستان موسی و شبان ، شبان برای موسی وسیله آزمایش شد و کار موسی هم برای هدایت شبان وسیله آزمایش شد

دفتر دوم( 1777) چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد

در بيابان در پى چوپان دويد

چون حضرت موسى اين عتاب را از طرف خداوند شنيد سر ببيابان نهاده در پى چوپان دويدن گرفت

عتاب: سرزنش.

 

( 1778) بر نشان پاى آن سر گشته راند

گرد از پرّه بيابان بر فشاند

و دوان دوان نشان پاى آن سر گشته را دنبال كرده گرد و خاك از دامن بيابان بهوا افشانده و رفت‏

پره: دامنه.

چو لشكر جمع شد بر پرّه كوه

زمين بر كوه مى‏باليد ز انبوه‏

(ويس و رامين)

 

 

( 1779) گامِ پاى مردم شوريده خود

هم ز گام ديگران پيدا بود

آرى نشان پاى شوريدگان از نشان پاى ديگران ممتاز است

گام پا: اثر قدم.

چند گاهش گام آهو در خور است

بعد از آن خود ناف آهو رهبر است‏

162 2

شوريده: آشفته خرد، از خود بى‏خود. كه عشق بر او غلبه كرده و خود دارى را از او گرفته.

 

( 1780) يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب

يك قدم چون پيل رفته بر وريب‏

گاهى چون رخ در صفحه بيابان بخط مستقيم رفته و زمانى چون فيل اريب مى‏دويد

رُخ: نام يكى از مهره‏هاى شطرنج است به چهار سو مستقيم حركت تواند كرد. يكى از معنيهاى رخ برج است و مهره‏اى را كه رخ نام دارد به شكل برج مى‏سازند.

پيل: فيل. نام يكى ديگر از مهره‏هاى شطرنج كه اريب حركت مى‏كند.

وريب: اريب، مُحَرَّف، كج.

 

( 1781) گاه چون موجى بر افرازان علم

گاه چون ماهى روانه بر شكم‏

گاهى چون موج و پرده افراشته علم بالا مى‏رفت و زمانى چون ماهى كه با شكم راه رود قوس نزول ايجاد مى‏نمود

علم بر افراختن: به بالا رفتن.

روانه بر شكم: خزنده رفتن.

 

( 1782) گاه بر خاكى نبشته حال خود

همچو رَمّالى كه رَملى بر زند

گاه چون رمالها كه رمل مى‏كشند شرح حال خود را در خاك رسم مى‏كرد

رمّال: آن كه رمل اندازد. رمل به معنى ريگ است و رمّالان در قديم مقدارى ريگ نرم بر تخته مى‏ريختند و بر آن خطها مى‏كشيدند و خانه‏ها پديد مى‏آوردند و بر طبق محاسبه خود اعدادى در خانه‏ها مى‏نوشتند و از آن حساب، نتيجه‏اى را كه مى‏خواستند به زعم خود به دست مى‏آوردند. اكنون به جاى تخته و خاك از صفحه برنجى و مهره‏هاى مكعب فلزى استفاده مى‏كنند.

( 1783) عاقبت دريافت او را و بديد

گفت مژده دِه كه دستورى رسيد

بالاخره شبان را يافته و با بشاشت باو گفت مژده مژده كه از طرف خداوند دستورى بتو رسيده‏

( 1784) هيچ آدابى و ترتيبى مجو

هر چه مى‏خواهد دل تنگت بگو

تو هيچ آداب و رسوم مراعات نكن هر چه دلت مى‏خواهد بگو

( 1785) كفر تو دين است و دينت نور جان

ايمنى وز تو جهانى در امان‏

كفر تو دين و دين تو نور جان است تو ايمنى و جهانى بوسيله تو در امانند

( 1786) اى مُعاف يَفعَلُ اللَّه ما يَشا

بى‏مُحابا رو زبان را بر گُشا

اى كسى كه خود معاف بوده و در مقام ابراهیم / 27 : « يَفْعَلُ اَللَّهُ ما يَشاءُ 14: 27» هستى بى‏محابا با كمال جرأت در بساط اجراء حكم پادشاهى بنشين‏

يَفعَلُ اللَّه ما يَشاء: خدا هر كار كه خواهد كند.

 

مُعافِ يَفعَلُ اللَّه ما يَشاءُ: كه بر او تكليفى نيست. كه او را مؤاخذت نكنند.

محابا: ترس، باك.

( 1787) گفت اى موسى از آن بگذشته‏ام

من كنون در خون دل آغشته‏ام‏

گفت اى موسى من از اين مقام گذشته و اكنون در خون دل آغشته‏ام

در خون دل آغشته بودن: كنايت از خودى را كشتن و فنا گرديدن. (نگاه كنيد به: شرح بيت 1755 2 به بعد)

( 1788) من ز سدره منتهى بگذشته‏ام«»

صد هزاران ساله ز آن سو رفته‏ام‏

من از « سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهى‏ 53: 14» گذشته و صد هزاران سال آن طرف واقع شده‏ام‏

سدره مُنتَهى: نام آن در قرآن كريم (نجم، 14) آمده است. سدره درخت كنار است و سدرة المنتهى درختى است در آسمان ششم. (تفسير تبيان) درختى است از راست عرش بالاى آسمان هفتم كه علم هر فرشته بدان منتهى شود. (تفسير مجمع البيان) و در اصطلاح عارفان منتهاى روحانيت است. (مرصاد العباد، ص 331)

از سدره منتهى گذشتن: به جايى رسيدن كه فرشته مقرّب نيز بدان جا راه نيابد و آن معرفت شهودى است كه از آنِ خاص الخاص است.

( 1789) تازيانه بر زدى اسبم بگشت

گنبدى كرد و ز گردون بر گذشت‏

تو تازيانه‏اى زدى كه اسب من بجولان آمده بهوا برجسته و از كنيد گردون گذشت

تازيانه زدن: كنايت از به راه راندن، به اشارتى ارشاد كردن.

اسب گشتن: خيز برداشتن. كنايت از آن كه به مقصود رسيدم.

گنبدى كردن: گنبد كردن، خيز برداشتن، جستن بر چار دست و پا.

شير نر گنبد همى‏كرد از لغز

در هوا چون موج دريا بيست گز

3885 5

 

چون براق عشقِ عرشى بود زير ران ما

گنبدى كرديم و سوى چرخ گردون تاختيم‏

(ديوان كبير، به نقل از فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى)

 

( 1790) مَحرم ناسُوتِ ما لاهوت باد

آفرين بر دست و بر بازوت باد

و اكنون لاهوت محرم ناسوت ما است آفرين بر دست و بازوى تو با اين تازيانه‏اى كه زدى

ناسوت: عالم اجسام و طبيعت.

لاهوت: عالم معنى، عالم امر. كه سالك را در آن عالم فناى فى اللّه دست مى‏دهد و بر حقايق واقف مى‏شود.

فَلا وَصفَ لِى وَ الوَصفُ رَسمٌ كَذلِكَ الأ

سُمُ وَسمٌ فَإن تَكنى فَكَنِّ اَوِ انعَتِ‏

وَ مِن أنَا اِيَّاها إلى حَيثُ لا إلى

عَرجتُ وَ عَطَّرتُ الوُجُودَ بِرَجعَتِى

(ديوان ابن فارض، ص 77)

(مرا هيچ وصفى نيست چرا كه وصف نشانه (از موصوف) است نيز اسم، كه اسم علامت است. اگر خواهى كنيتم دهى بده يا مرا به نعمت ياد كن و از آن جا كه من گويم تا آن جا كه منتهى نيست، بالا رفتم و به باز گشت خود وجود را معطر كردم).

و نظير اين حالت كه بعض سالكان را پس از شنيدن سرزنش از ديگران دست مى‏دهد و حالتى در آنان پديد مى‏گردد، و در كوتاهتر مدت بدان چه مى‏خواهند رسند، داستان «رئيس بچه و بو سعيد» است كه عطّار در تذكرة الأولياء (ذيل احوال ابو سعيد) آورده است.

 

( 1791) حالِ من اكنون برون از گفتن است

اين چه مى‏گويم نه احوال من است

اكنون حال من گفتنى نيست و آن چه هم مى‏گويم حال من نيست

( 1792) نقش مى‏بينى كه در آيينه‏اى است

نقش توست آن، نقش آن آيينه نيست‏

تو نقش را در آينه مى‏بينى ولى آن نقش نقش تو است نه نقش آينه

نقش: تصوير، عكس.

 

( 1793) دَم كه مَرد نايى اندر ناى كرد

در خور ناى است نه در خورد مرد

مرد نى زن دمى كه به نى زده و نوا از آن شنيده مى‏شود آن دم در خور نى است نه در خور مرد

دم: باد، نفس.

 

( 1794) هان و هان گر حمد گويى گر سپاس

همچو نافرجام آن چوپان شناس‏

آگاه باش كه تو اگر حمد بگويى يا سپاس حمد و سپاس خود را عيناً مثل همان سخنان نافرجام شبان تصور كن

نافرجام: زشت، بى‏هده.

 

( 1795) حمد تو نسبت بد آن گر بهتر است

ليك آن نسبت به حق هم ابتر است‏

اگر هم حمد تو در ظاهر نسبت به حمد شبان بهتر باشد نسبت بحق كاملا كوتاه و ناقص است

ابتر: ناقص.

 

( 1796) چند گويى چون غطا برداشتند

كين نبوده است آن كه مى‏پنداشتند

هر چه بگويى و بگويند وقتى پرده برداشته شود آن وقت معلوم مى‏گردد كه آن چه تصور مى‏كردند و مى‏گفتند آن طور نبوده است

غطا: پرده، پوشش. غطا برداشتن: كنايت از آشكار شدن حقيقت.

كه سببها نيست حاجت مر مرا

آن سبب بهر حجاب است و غطا

3601 4

و در آن اشارتى است به آيه «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ.» 50: 22 (ق، 22)

( 1797) اين قبول ذكر تو از رحمت است

چون نماز مُستَحاضه رخصت است‏

قبول كردن ذكر تو از رحمت خداوندى است زيرا اين ذكر شبيه بنماز مستحاضه است كه باو اجازه نماز داده‏اند

مُستَحاضه: (اسم مفعول از استحاضه، از ريشه حيض) در اصطلاح فقها زنى است كه خون از او آيد نه در وقت عادت. و مستحاضه سه قسم است: قليله و متوسطه و كثيره. و در هر سه قسم، زن هر چند به خون آلوده است بايد نماز بخواند با رعايت شرايطى كه در كتابهاى فقهى و رساله‏هاى عملى آمده است به خلاف حيض كه در وقت حيض نماز بر او نيست.

 

( 1798) با نماز او بيالوده است خون

ذكر تو آلوده تشبيه و چون‏

با اين فرق كه نماز او در حالى است كه بدنش بخون آلوده و ذكر تو قرين دلى است كه با شبيه و تصوير سر و كار دارد

چون: كيفيت. آلوده چون بودن: براى خدا به زعم خود هيأتى مجسم كردن.

 

( 1799) خون پليد است و به آبى مى‏رود

ليك باطن را نجاستها بود

خون را با آبى مى‏توان شستشو كرد ولى باطن نجاستها دارد

( 1800) كآن به غير آب لطف كردگار

كم نگردد از درون مرد كار

كه او جز با آب لطف كردگار از درون مرد پاك نخواهد شد

 

مرد كار: سالك كه در پى تهذيب نفس است. كه به رياضت مشغول است.

هر طرف اندر پى آن مرد كار

مى‏شدى پُرسان او ديوانه‏وار

1410 1

تجلّى ذات حضرت حق در موجودات، بر حسب استعداد هر موجود است نه آن كه معاذ اللّه آن تجلّى اوست. چنان كه آينه هر نقش را مى‏نماياند و خود آن نقش نيست.

پروردگار با هر موجودى است اما آن موجود نيست. اين معنى در سخنان امير المؤمنين على (ع) فراوان آمده است و در قرآن كريم نيز اين معنى دقيق را مولانا با تشبيهى ساده بيان مى‏كند كه نفس ناى زن در ناى به اندازه گنجايش ناى است. سپس بدين نكته اشارت مى‏كند كه وصفها، براى حضرت حق، هر چند هم به نظر ما خوب و رسا باشد لايق پيشگاه او نيست و در قيامت- كه بر طبق عقيدت اشعريان- بندگان خدا را خواهند ديد آشكار خواهد شد كه آن وصفها ناقص و ناتمام بوده است. سپس به سؤالى مقدر پاسخ مى‏دهد كه اگر چنين است پس ذكر گفتنيهاى ما كه خدا را به صفت‏هايى چون قادر، سميع، بصير، و مانند آن مى‏ستاييم چه معنى خواهد داشت؟ و چون اين ذكرها ناقص است خدا چگونه آن را مى‏پذيرد. و پاسخ آن اين است كه تكليف بر هر كس به مقدار طاقت اوست. اين ذكرها براى جلب رحمت پروردگار است، تا بدان رحمت درونهاى پليد پاك شود يا از پليدى آن بكاهد.

( 1801) در سجودت كاش رو گردانيى

معنى سبحان ربّى دانيى‏

در حال سجده كاش از غير خدا رو بگردانى و معنى سبحان ربى را بدانى

رو گردانيى: (ياء نخست ضمير خطاب و ياء دوم ياء ترجى است) كاش رو مى‏گردانيدى.

رو گرداندن، اعراض كردن (از هواى نفس و دنيا و توجه كردن به خدا).

سُبحانَ رَبِّى: پاك است پروردگار من. جزئى از تسبيح كه در سجده گويند و تمام آن «سُبحانَ رَبِّىَ الأعلى وَ بِحَمدِهِ: پاك است پروردگار من كه برتر است (از هر چيز)».

 

 

( 1802) كاى سجودم چون وجودم ناسزا

مر بَدى را تو نكويى دِه جزا

تا آن وقت با حال پشيمانى بگويى خداوندا اينك ببين كه سجود من چون وجودم شايسته تو نبوده تو بدى مرا با نكوى‏ى پاداش ده

ناسزا: نالايق، نادرخور.

مر بدى را تو نكويى ده…: از اين معنى است فرموده‏ى امام چهارم (ع) در دعاى ابو حمزه.

«لَئن طالَبتَنى بِذُنُوبِى لَأُظالِبَنَّكَ بِعَفوِك.

 

( 1803) اين زمين از حلم حق دارد اثر

تا نجاست بُرد و گُلها داد بر

چنان كه زمين اثرى از حلم و عفو پروردگار دارد كه نجاست را مى‏برد و گل مى‏پرورد

حلم: سكون، بردبارى.

بر: بار.

 

( 1804) تا بپوشد او پليديهاى ما

در عوض بر رويد از وى غنچه‏ها

تا پليديهاى ما را بپوشاند و در عوض غنچه‏ها و گلها بروياند

اين بيتها نيز در تأكيد بيتهاى پيش است، كه عبادت ما بندگان لايق درگاه حضرت احديت نيست و لطف اوست كه بايد شامل حال ما شود. ليكن بيشتر بندگان از اين دقيقه آگاه نيستند و گر نه بايستى هنگام عبادت بدانند چه مى‏گويند و با كه در گفت و گويند. و از او بخواهند طاعت بى‏ارزش آنان را بپذيرد و بر آنان نگيرد. سپس چنان كه عادت اوست، رحمت حق را در پذيرفتن طاعت بى‏ارزش بندگان، و پاداش نيك بخشيدن به آنان، به زمين تشبيه مى‏كند كه زمين، كودِ ناپاك را در خود مى‏گيرد و در عوض گل مى‏دهد.

( 1805) پس چو كافر ديد كو در داد و جود

كمتر و بى‏مايه‏تر از خاك بود

پس آن كسى كه در سخا و بخشش كمتر و بى‏مايه تر از خاك بوده خود را طورى ديد كه كافران ديدند

داد: بخشيدن.

 

( 1806) از وجود او گُل و ميوه نرُست

جز فسادِ جمله پاكيها نجُست‏

همان كه از وجودش گل و لاله نرسته و در عوض همواره طالب فساد پاكيها بوده است

( 1807) گفت واپس رفته‏ام من در ذهاب

حَسرتا يَا لَيتَنِى كُنتُ تُراب‏

همين كه خود را چنين ديد گفت من در رفتار خود از خاك هم عقب تر رفته‏ام وا حسرتا كاش من خاك بودم [اشاره به آيه آخر سوره النبأ كه مى‏فرمايد يَوْمَ يَنْظُرُ اَلْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ اَلْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً 78: 40 يعنى روزى كه به اعمال گذشته خود مى‏نگرد و كافر مى‏گويد كاش من خاك بودم

اين خاكدان دانه‏اى مى‏چيدم]

واپس رفتن: باز گشتن، تراجع.

ذَهاب: رفتن.

حسرتا: دريغا.

يا لَيتَنِى كُنتُ تُراب: كاش خاك مى‏بودم. مأخوذ است از آيه «يَوْمَ يَنْظُرُ اَلْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ اَلْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً: 78: 40 روزى كه مى‏نگرد آدمى آن چه را كه دو دست او پيش فرستاده است و كافر مى‏گويد كاش خاك بودمى.» (نبأ، 40)

 

( 1808) كاش از خاكى سفر نگزيدمى

همچو خاكى دانه‏اى مى‏چيدمى‏

كاش از عالم خاك سفر نمى‏كردم و چون مرغ دراين خاكدان دانه‏اى مى‏چيدم

خاكى: (خاك ياء وحدت) خاك بودن، مرحله جمادى.

دانه چيدن: دانه را در خود فرو بردن.

 

( 1809) چون سفر كردم مرا راه آزمود

زين سفر كردن ره آوردم چه بود؟

من كه سفر كردم راه مرا امتحان كرد آخر من از اين سفر چه بدست آوردم

ره آورد: سوغات.

 

( 1810) ز آن همه ميلش سوى خاك است كو

در سفر سودى نبيند پيش رو

از اين جهت بطرف خاك متمايل مى‏گردد كه در جلو رفتن سودى در مقابل خود نمى‏بيند

( 1811) روى واپس كردنش آن حرص و آز

روى در ره كردنش صدق و نياز

عقب بر گشتن او از راه حرص و آز است و در راه او هيچ صدق و نيازى نيست‏

 

آدمى را از آغاز تا انجام سفرى است. و سفر او را مرحله‏هاست. نخست مرحله جمادى است كه خاك بوده است، پس مرحله نباتى، سپس مرحله حيوانى، و آخرين مرحله مرحله انسانى است. و در هر مرحله كمالى مى‏يابد تا به مرحله برتر رسد:

گندمى را زير خاك انداختند

پس ز خاكش خوشه‏ها بر ساختند

بار ديگر كوفتندش ز آسيا

قيمتش افزود و نان شد جان فزا

باز نان را زير دندان كوفتند

گشت عقل و جان و فهم هوشمند

باز آن جان چون كه محو عشق گشت

يُعجِبُ الزُّرّاع آمد بعد كشت‏

3168- 3165 1

پس زندگانى سراسر سفر است از نقصان (مرحله جمادى) به سوى كمال تا سرانجام به بقا، يعنى وصول به حضرت حق پايان يابد كه «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.» 2: 156 آدمى از هر سفر تجربتى به دست مى‏آورد كه «سفر آزموده كند مرد را.» مؤمنان در هر مرحله كمالى كسب مى‏كنند و چون به حضرت حق رسند، مورد عنايت او واقع شوند، اما كافران با دست خالى او را ديدار نمايند. بدين رو آرزو كنند كه كاش در مرحله خاكى مانده بودند و بار گناه خود را در دنيا سنگين نكرده بودند. سپس فرمايد حرص و آزى كه در كافران است و مى‏كوشند تا از دنيا بيشتر بهره گيرند نشانه تمايل آنان به باز گشت و نقصان است و صدق و نيازى كه در مؤمنان است و دشمنى كه با دنيا نشان مى‏دهند نشانه تمايل آنان به پيمودن راه كمال.

( 1812) هر گيا را كِش بود ميل علا

در مزيد است و حيات و در نما

و گرنه هر گياهى كه مايل ببالا رفتن باشد همواره در رشد و نمو و حيات است

عُلا: عُلى. بلندى، بالا رفتن.

نَما: نماء، باليدن، رشد كردن.

 

( 1813) چون كه گردانيد سر سوى زمين

در كمى و خشكى و نقص و غبين‏

ولى همين كه سر بسوى زمين خم كرد كمى و خشكى نقص و غبن او شروع شده است

غَبين: مغبون، مغبونى، زيان، غبن.

هر كه با سلطان شود او همنشين

بر درش شستن بود حيف و غبين‏

1767 1

 

( 1814) ميل روحت چون سوى بالا بود

در تزايد مرجعت آن جا بود

وقتى روحت متمايل ببالا باشد رو به ازدياد مى‏روى و مرجعت بالا خواهد بود

تزايُد: افزونى، افزون شدن.

مرجع: باز گشت.

( 1815) ور نگو سارى سرت سوى زمين

آفلى حق لا يُحِبُّ الآفِلِينَ‏

و اگر نگون سار بوده متمايل به پستى و دنيا هستى غروب كننده و آفل هستى و خداوند آفلين را دوست نمى‏دارد اشاره به آيه 76 از سوره انعام كه سابقا نوشته شده

آفل: فرو شونده.

لا يُحِبُّ الآفِلِينَ: مأخوذ است از قرآن كريم از گفته ابراهيم (ع): «فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ اَلْآفِلِينَ 6: 76: چون فرو شد (ستاره) گفت فرو شوندگان را دوست ندارم.» (انعام، 76)

اين بيتها نيز در توضيح و تكميل بيتهاى پيش است كه سير الى اللَّه موجب كمال است و پرداختن به دنيا و سير نزولى موجب نقصان و وبال

دفتر سوم

( 3266) گفت موسى را يكى مرد جوان

كه بياموزم زبان جانوران‏

مرد جوانى از حضرت موسى (g) استدعا كرد كه بمن زبان جانوران را ياد ده

( 3267) تا بود كز بانگ حيوانات و دد

عبرتى حاصل كنم در دين خود

تا شايد از بانگ حيوانات در دين خود عبرتى بگيرم و به کار آخرت پردازم

*

( 3270) گفت موسى رو گذر كن زين هوس

كين خطر دارد بسى در پيش و پس‏

موسى (ع) فرمود برو و از اين هوس صرف نظر كن زيرا اين كار خطرهايى در پى دارد

( 3271) عبرت و بيدارى از يزدان طلب

نه از كتاب و از مقال و حرف و لب‏

عبرت و بيدارى دل را از كتاب و گفتگوهاى زبانى‏ مطلب بلکه از خداوند بخواه

( 3272) گرم‏تر شد مرد ز آن منعش كه كرد

گرم‏تر گردد همى از منع مرد

از اين معنى كه حضرت موسى نمود آن مرد حريصتر شد و اين طبيعى است كه مرد به آن چه كه از او ممنوع شده حريصتر مى‏گردد

گرم‏تر شدن از منع: در حديث است: «إنَّ ابنَ آدَم لَحَرِيصٌ عَلَى ما مُنِعَ.» (نهج الفصاحه ح ش 571) و مجلسى از مهج الدعوات آرد: «إنَّ ابنَ آدَمَ يَحرَصُ عَلى ما يُمنَع.» (بحار الانوار، ج 83، ص 330)

( 3273) گفت اى موسى چو نور تو بتافت

هر چه چيزى بود چيزى از تو يافت‏

عرض كرد يا موسى تابش نور تو چون درخشید به هر چيزی چیزی بخشيده شد‏

چيزى يافتن: صاحب تشخص شدن. (چنان كه همه چيز در پرتو نور ديده مى‏شود و در تاريكى هيچ است. نور رسول و راهنمايى او نيز موجب هستى حقيقى است. مردم از بركت تعليم او هستى مى‏يابند).

( 3274) مر مرا محروم كردن زين مراد

لايق لطفت نباشد اى جواد

اى صاحب جود و بخشش محروم كردن از اين‏آرزو لايق لطف تو نيست

( 3275) اين زمان قائم مقام حق توى

يأس باشد گر مرا مانع شوى‏

تو امروز جانشين حقى اگر مرا مانع از اين مقصود شوى از تو و همه کس و حتی خداوند مأيوس خواهم شد

زمر/ 53 / ص464: قُلْ يَاعِبَادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُواْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُواْ مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

بگو اى بندگانم كه بر نفس خود ستم و اسراف كرديد از رحمت خدا نوميد مشويد كه خدا تمامى گناهان را مى‏آمرزد، زيرا او آمرزنده رحيم است

یوسف / 87 / ص246 : يَبَنىِ‏َّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لَا تَاْيَْسُواْ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَاْيَْسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ

فرزندان من! برويد و يوسف و برادرش را بجوئيد و از فرج خدا نوميد مشويد، كه جز گروه كافران از گشايش خدا نوميد نمى‏شوند،

 

( 3276) گفت موسى يا رب اين مرد سليم

سخره كردستش مگر ديو رجيم‏

موسى (ع) عرض كرد بار الها مگر اين مرد نادان سخره شيطان گرديده؟

سليم: ساده دل، نادان

( 3277) گر بياموزم زيان كارش بود

ور نياموزم دلش بد مى‏شود

اگر زبان حيوانات را باو ياد دهم بزيان او تمام مى‏شود و اگر ياد ندهم بد دل مى‏گردد و سوء ظن پيدا مى‏كند

( 3278) گفت اى موسى بياموزش كه ما

رد نكرديم از كرم هرگز دعا

خطاب رسيد كه اى موسى آن چه مى‏خواهد به او بياموز كه ما هرگز دعايى را رد نكرده‏ايم‏

( 3279) گفت يا رب او پشيمانى خورد

دست خايد جامه‏ها را بر درد

عرض كرد بار الها او پشيمانى خورد و از تأسف دست خائيده جامه پاره خواهد كرد اگر او را بیاموزم

*

( 3286) گفت يزدان تو بده بايستِ او

بر گشا در اختيار آن دست او

از طرف خداى تعالى بموسى خطاب شد كه آن چه مى‏خواهد باو بده و دست او را در اختيار باز كن

بايست: آن چه مى‏خواهد. آن چه بدان نياز دارد

گفت من پاسخ تو باز دهم

آن چه بايست تو است ساز دهم‏

(ابو المثل، به نقل از لغت نامه)

*

( 3301) باز موسى داد پند او را به مهر

كه مرادت زرد خواهد كرد چهر

بالجمله باز حضرت موسى (ع) با مهربانى پند داده و گفت اين مقصودى كه تو دارى بزودى چهره تو را زعفرانى خواهد كرد

( 3302) ترك اين سودا بگو وز حق بترس

ديو دادستت براى مكر درس‏

از خدا بترس و از سر اين سودا بگذر كه شيطان مكر نموده و اين درس را بتو داده است

مائده / 101 / ص124:يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَسَْلُواْ عَنْ أَشْيَاءَ إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ إِن تَسَْلُواْ عَنهَْا حِينَ يُنزََّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنهَْا وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد سؤال نكنيد از چيزهايى كه اگر ظاهر شود بر شما ناراحت مى‏شويد و اگر هنگام نزول قرآن از آنها بپرسيد معلوم مى‏شود بر شما و خداوند آنها را مى‏بخشد، و خداوند بخشنده و حليم است

( 3303) گفت بارى نطق سگ كو بر در است

نطق مرغ خانگى كاهل پر است‏

آن مرد گفت لا اقل زبان سگ را که دم خانه می خوابد و مرغ خانگى را که پرو بال دارد و هر دو با ما تماس دارند بمن تعليم كن

بر در بودن: از آن رو كه سگ را بر در خانه مى‏بستند.

( 3304) گفت موسى هين تو دانى رو رسيد

نطق اين هر دو شود بر تو پديد

حضرت فرمود خود دانی برو که دانستن زبان آنها به تو عطا شد و نطق این دو را خواهى دانست

رسيدن: عطا گرديدن.

( 3305) بامدادان از براى امتحان

ايستاد او منتظر بر آستان‏

مرد براى امتحان صبح در آستانه در منتظر ايستاد

( 3306) خادمه سفره بيفشاند و فتاد

پاره‏اى نان بيات آثار زاد

خادمه خانه پس مانده سفره را در گوشه‏اى‏تكان داد و يك پاره نان بيات از آن بر زمين افتاد

آثار زاد: ته مانده سفره.

( 3307) در ربود آن را خروسى چون گرو

گفت سگ ،كردى تو بر ما ظلم، رو

فوراً خروس آن را ربود و شتابان فرار كرد سگ گفت برو كه بما ظلم كردى‏

چون گرو: كنايت از شتابان.

( 3308) دانه گندم توانى خورد و من

عاجزم در دانه خوردن در وطن‏

تو دانه گندم مى‏توانى بخورى ولى من از خوردن آن عاجزم

( 3309) گندم و جو را و باقى حبوب

مى‏توانى خورد و من نه اى طَروب‏

تو گندم و جو و ساير حبوبات را مى‏توانى بخورى و من نمى‏توانم ای خوشحال

حبوب: جمع حبه: دانه.

طروب: شادمان، بانشاط.

( 3310) اين لب نانى كه قسم ماست نان

مى‏ربايى اين قدر را از سگان

اين لب نانى هم كه قسمت ماست تو از سگها مى‏ربايى؟

( 3311) پس خروسش گفت تن زن غم مخور

كه خدا بدهد عوض زينت دگر

خروس گفت صبر كن و غمگين مباش كه خدا بهتر از اين پاره نان بتو عوض مى‏دهد

تن زدن: تحمل كردن، شكيبايى كردن.

( 3312) اسب اين خواجه سقط خواهد شدن

روز فردا سير خور، كم كن حزن‏

اسب خواجه ما سقط خواهد شد فردا سير از گوشت آن بخور كم آه و ناله كن

حَزَن: اندوه، غصّه.

( 3313) مر سگان را عيد باشد مرگ اسب

روزى وافر بود بى‏جهد و كسب‏

روز مرگ اسب براى سگها عيد است كه بدون زحمت و رنج روزى فراوانى به آنها مى‏رسد

( 3314) اسب را بفروخت چون بشنيد مرد

پيش سگ شد آن خروسش روى زرد

مرد چون این شنید فوراً اسب خود را فروخت و خروس پيش سگ خجل گرديد

روى زرد: كنايت از شرمنده.

( 3315) روز ديگر همچنان نان را ربود

آن خروس و سگ بر او لب بر گشود

فردا باز خروس نان را ربود و برد و سگ باو گفت

لب گشودن: كنايت از سرزنش كردن، اعتراض نمودن.

( 3316) كاى خروس عشوه ده چند اين دروغ

ظالمى و كاذبى و بى‏فروغ‏

اى خروس فريب‏كار چه قدر دروغ مى‏گويى تو هم ظالمى و هم دروغ‏گو و هم بی نور در معنویت

عشوه ده: فريب‏كار.

( 3317) اسب كِش گفتى سقط گردد كجاست

كورِ اختر گوى و محرومى ز راست‏

اين كه گفتى سقط خواهد شد كو؟ اى منجم کور كه از راست گويى محرومى بگو سقط شدن اسب چه شد؟

اختر گو: منجّم، فال گو، كاهن.

كور اختر گو: كنايت از كسى كه از آن چه بدو نزديك است آگاه نباشد و از آن چه دور است خبر دهد، نظير:

تو بر اوج فلك چه دانى چيست

كه ندانى كه در سراى تو كيست

(گلستان سعدى، ص 131)

( 3318) گفت او را آن خروس با خبر

كه سقط شد اسب او جاى دگر

خروس باخبر گفت اسب در جاى ديگر سقط شد

( 3319) اسب را بفروخت و جست او از زيان

آن زيان انداخت او بر ديگران‏

خواجه اسب را فروخت و از زيان آن ايمن گرديد و زيان را بگردن ديگران انداخت

( 3320) ليك فردا استرش گردد سقط

مر سگان را باشد آن نعمت فقط

ولى فردا استرش سقط خواهد شد و آن براى سگها نعمتى است كه فقط متعلق به آنها است

( 3321) زود استر را فروشيد آن حريص

يافت از غم وز زيان آن دم محيص‏

خواجه كه آن را شنيد فوراً استر را فروخته و از غم زيان آن خلاص شد

مَحيص: خلاصى، رهايى.

( 3322) روز ثالث گفت سگ با آن خروس

اى امير كاذبان با طبل و كوس‏

روز سوم باز سگ بخروس گفت كه اى امير دروغ‏گويان كه با طبل و كوس و لاف و گزاف دروغ مى‏گويى

طبل و كوس: كنايت از لاف و گزاف.

( 3323) گفت او بفروخت استر را شتاب

گفت فردايش غلام آيد مُصاب‏

خروس گفت او استر را فروخت ولى فردا به مصیبت غلامش دچار آید و اوخواهد مرد

فردايش…: اين تركيب را به دو صورت مى‏توان معنى كرد: فردا مصيبت غلام بر او خواهد آمد، فردا غلامش مصيبت خواهد ديد.

( 3324) چون غلام او بميرد نان‏ها

بر سگ و خواهنده ريزند اقرِبا

وقتى غلامش بميرد اقرباى او طعام مى‏دهند و از طعام آنها سگها هم نصيب مى‏برند

اقربا: جمع قريب: نزديك، خويشاوند.

( 3325) اين شنيد و آن غلامش را فروخت

رَست از خُسران و رخ را بر فروخت‏

خواجه اين سخن را هم شنيده و غلام را فروخت و از زيان ايمن شده و از خوشحالی صورتش برافروخته گرديد

خسران: زيان.

( 3326) شكرها مى‏كرد و شادى‏ها كه من

رستم از سه واقعه اندر زمن‏

شكر و شادى مى‏كرد كه من از سه واقعه رستم و از زيان آنها شانه خالى كردم‏

واقعه: بلا.

( 3327) تا زبان مرغ و سگ آموختم

ديده سُوءُ القضا را دوختم‏

از آن وقتى كه زبان سگ و مرغ آموختم چشم قضاى بد را دوختم‏

ديده سوء القضا دوختن: كنايت از قضاى بد را از خود دور كردن.

( 3328) روز ديگر آن سگ محروم گفت

كاى خروس ژاژ خا كو طاق و جفت

روز بعد سگ بى‏چاره محروم رو بخروس كرده گفت اى خروس ياوه گو كو وعده‏اى كه دادى.

طاق و جفت: اشارت است به بازيى كه بيشتر كودكان مى‏كردند مهره‏ها را در كف گرفته و از همبازى مى‏پرسيدند طاق يا جفت، اگر پاسخ را درست مى‏گفت برنده بود. در اينجا مقصود اين است: كو وعده‏اى كه دادى.

( 3329) چند چند آخر دروغ و مكر تو

خود نپّرد جز دروغ از وَكرِ تو

آخر مكر تا چند دروغ تا كى؟ چيست كه از آشيانه تو جز دروغ در نمى‏آيد

وَكر: لانه.

دروغ از وكر پريدن: كنايت از خبر دروغ دادن.

( 3330) گفت حاشا از من و از جنس من

كه بگرديم از دروغى مُمتَحَن‏

خروس گفت: حاشا كه جنس ما دروغ‏گو بوده و امتحان دروغ‏گويى داده باشند

ممتحن: آزرده و غمگين، آزموده و مبتلا. در بيت به هر دو معنى مى‏توان گرفت، و معنى دوم ظاهرتر است. (حاشا كه ما مبتلاى دروغ‏گويى شويم. ما هرگز دروغ نمى‏گوييم).

*

( 3338) آن غلامش مرد پيش مشترى

شد زيان مشترى آن يك سرى‏

اينك بدان كه غلام خواجه ما نزد كسى كه خريده بود مرد و زيانش یک راست و همه ،عايد مشترى گرديد

يك سرى‏: یک راست

( 3339) او گريزانيد مالش را و ليك

خون خود را ريخت، اندر ياب، نيك‏

خواجه مالش را از خطر گريزاند ولى با اين كار خون خودش را ريخت ملتفت باش

اندر ياب، نيك: خوب بدان. نيك فهم كن.

( 3340) يك زيان دفع زيان‏ها مى‏شدى

جسم و مال ماست جان‏ها را فدا

يك زيانى ممكن بود زيانهايى را دفع كند زيرا كه مال و جسم ما فدا و قربانى جانهاست

*

( 3343) ليك فردا خواهد او مردن يقين

گاو خواهد كشت وارث در حنين‏

ولى اين را بدان كه خواجه بطور قطع فردا خواهد مرد و در عزاى او وارثش گاو خواهند كشت

حَنين: ناله، ناليدن از جدايى.

( 3344) صاحب خانه بخواهد مُرد ،رفت

روز فردا نك رسيدت لوت زفت‏

صاحب خانه فردا مى‏ميرد و به قبرستان می رود و بتو غذاى لذيذ فراوانى مى‏رسد

( 3345) پاره‏هاى نان و لالَنگ و طعام

در ميان كوى يابد خاص و عام‏

فردا گدايان از طعام قسمت مى‏برند و پاره‏هاى نان وخوراك وپس مانده غذا در اين محل نصيب خاص و عام است

لالَنگ: پس مانده غذا، آن چه گدايان از سفره‏هاى مهمانى بردارند، نان پاره.

مرثيه سازم كه مرد شاعرم

تا از اينجا برگ و لالنگى برم‏

788/6

( 3346) گاوِ قربانى و نان‏هاى تُنُك

بر سگان و سائلان ريزد سبك‏

گوشت گاو قربانى و نانهاى نازك خوب حتى جلو فقرا و سگها هم ريخته مى‏شود

نان تُنُك: نان بسيار نازك، نانى كه روى ساج پزند، نان لواش.

بر خان وى اندر ميان خانه

هم نان تنك بود و هم ونانه‏

(دقيقى، به نقل از لغت نامه، ذيل «تنك»)

*

( 3366) گوش بنهاده بُد آن مرد خبيث

مى‏شنود او از خروسش آن حديث‏

آن مرد خبيث گوش مى‏داد و اين تفصيل را از خروس خود مى‏شنيد

( 3367) چون شنيد اينها دوان شد تيز و تَفت

بر در موسى كليم اللَّه رفت‏

مرد اين سخنان را كه شنيد دوان دوان و تند و هیجان زده به در خانه موسى عليه السلام رفت‏

دفترچهارم

(33) آب نيل است و، به قبطى خون نمود

قوم موسى را، نه خون بُد، آب بود

مثال : مثنوی مانند رود نیل است که در پیش دهان قبطی خون و در پیش دهان سبطی آب زلال است «اشاره به سورۀ اعراف آیة 133، ص166: فَأَرْسَلْنَا عَلَيهِمُ الطُّوفَانَ وَ الجْرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ ءَايَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ. .. یعنی پس طوفان و ملخ و شپش و وزغ‏ها و خون را (خون شدن درياى نيل) كه معجزه‏هايى از هم جدا بود به آنها فرستاديم…»

چهارم

( 1637) هست موسى پيش قبطى بس ذَميم

هست هامان پيش سبطى بس رجيم‏

به عنوان مثال :حضرت موسی (ع) در نظر قوم فرعون نکوهیده بود و هامان وزیر فرعون در نظر قوم موسی (ع) ملعون و رانده شده بود.

رَجیم: مطرود، ملعون.

( 1638) جان هامان جاذب قبطى شده

جان موسى طالب سبطى شده‏

روح و جان هامان قبطیان را به خود جذب کرده است و جان موسی (ع) خواستار سبطیان است.

( 1639) معده خر كَه كَشد در اجتذاب

معده آدم جَذوب گندم آب‏

معده خر کاه و معدۀ انسان گندم و آب را جذب می کند

اجتذاب: جذب كردن. جذوب: كشنده.

چهارم

( 2717)گر به هامان مايلى هامانيى

ور به موسى مايلى سبحانيى‏

اگر میل و رغبت تو به سمت هامان است پس از جنس هامان هستی و اگر کشش تو به سمت حضرت موسی علیه السلام

است پاک و منزه هستی

( 2718)ور به هر دو مايلى انگيخته

نفس و عقلى هر دوان آميخته‏

واگر هم به هامان و هم به حضرت موسی (ع) مایل هستی بدان که دروجودت نفس و عقل به هم آمیخته اند

( 2719)هر دو در جنگ‏اند هان و هان بكوش

تا شود غالب معانى بر نقوش‏

عقل و نفس امارۀ تو در در جدال هستند بکوش تا معنی بر صورت غالب شود

« مولانا در بیت بالا جنسیت نوری را معنی و جنسیت ناری را نقش ها می داند»

 

***

دفتردوم (2684) گر چه اين دو مختلف خير و شرند

ليك اين هر دو به يك كار اندرند

اگر چه اين دو يكى خير و ديگرى شر است ولى اينها هر دو يك كار مى‏كنند و خودشان را مى‏نمايند

(2685) انبيا طاعات عَرضه مى‏كنند

دشمنان شهوات عرضه مى‏كنند

چنان كه انبيا طاعات را عرضه مى‏كنند و دشمنانشان شهوات را

سیزده : آن گونه که اشاره کردم انسان است و آزمون و از آزمون خداوند کسی نمی تواند فرار کند او حتی از فاسقان نیز امتحان می گیرد

(سورة الأعراف ) (163) (ص 171)واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لاَ يَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِيهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ (163)‏

از آنان سرگذشت شهرى را كه در ساحل دريا بود بپرس ، هنگامي كه [ اهلش ] در [ روز تعطيلىِ ] شنبه [ از حكم خدا ] تجاوز مي  كردند ; به اين صورت كه روز [ تعطيلىِ ] شنبه ماهى هايشان [ به اراده خدا از اعماق آب به سوى ساحل مي  آمدند و ] به روى آب آشكار مي  شدند و غير شنبه ها نمي  آمدند [وآنان بر خلاف حكم خدا در تعطيلى شنبه به صيد مي  پرداختند ;] اين گونه آنان را در برابر نافرمانى و فسقى كه همواره داشتند ، آزمايش مي  كرديم

از آن جمله است آزمایش بعضی به بعض دیگر که در ایه(4) )ص507 سوره محمد) فرمود ….. ذَالِكَ وَ لَوْ يَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنهُمْ وَ لَاكِن لِّيَبْلُوَاْ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَ الَّذِينَ قُتِلُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ

…… و اين را بدان جهت گفتيم كه اگر خدا مى‏خواست مى‏توانست از كفار انتقام بگيرد، و ليكن خواست تا بعضى از شما را به وسيله بعضى ديگر بيازمايد و كسانى كه در راه خدا كشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى‏كند (4).

چهارده:ازمایش الهی در اختلاف بین مخلوقات در غنا و فقر ، صحت و بیماری ، و امثال ان است و حتی شریعتهای مختلف یک نوع ازمایش است چنانکه در ایه( سورة الأنعام ) (53) (ص 134)وَكَذَلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لِّيَقُولواْ أَهَـؤُلاء مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِم مِّن بَيْنِنَا أَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ (53)

و ما اين گونه توانگران را به مؤمنان تهيدستى كه در كنار تو هستند آزموديم ، تا [ توانگران با تعجب و استهزا ] بگويند : آيا اينانند كه خدا از ميان ما بر آنان منّت نهاده [ و نعمت ايمان و عمل صالح داده و بر ما برترى بخشيده ؟ ! ] آيا خدا به سپاس گزاران داناتر نيست ؟

و (سورة المائدة) (48) (ص116) وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (48)

و ما اين كتاب [ قرآن ] را به درستى و راستى به سوى تو نازل كرديم در حالى كه تصديق كننده كتاب هاى پيش از خود و نگهبان و گواه بر [ حقّانيّت همه ] آنان است ; پس ميان آنان بر طبق آنچه خدا نازل كرده است داورى كن ، و [ به هنگام داورى ] سرپيچى از حقّى كه به سوى تو آمده از هواهاى نفسانى آنان پيروى مكن . براى هر يك از شما شريعت و راه روشنى قرار داديم . و اگر خدا مي  خواست همه شما را امت واحدى قرار مي  داد ، ولى مي  خواهد شما را در آنچه به شما داده امتحان كند ; پس به سوى كارهاى نيك بر يكديگر پيشى گيريد . بازگشت همه شما به سوى خداست ; پس شما را به آنچه همواره درباره آن اختلاف مي  كرديد ، آگاه مي  كند

(این آیه نیز قبلا تکرارشد) رفعت درجه بعضی بر بعضی نیز برای ازمایش است چنانکه در ایه (165) (ص 150) (سورة الأنعام) فرمود : وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَئفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فىِ مَا ءَاتَئكمُ‏ إِنَّ رَبَّكَ سرِيعُ الْعِقَابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَّحِيمُ

او است كسى كه شما را خليفه‏هاى زمين قرار داد و برخى را به درجاتى بر بعض ديگر برترى داد تا شما را در آنچه به شما داده آزمون كند، پروردگارت كيفر كردار را به زودى مى‏دهد و همو آمرزگار مهربان است (165).

(سوره الفرقان) (20) ( ص 361) وَما أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِي الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيراً (20)

ما پیش از تو هیچ یک از پیامبران را نفرستادیم مگر آن که آنان [نیز] غذا می خوردند و در بازارها راه می رفتند، ما برخی از شما را وسیلۀ آزمایش برخی دیگر قرار دادیم، [امت را به پیامبر، توانگر را به تهیدست و مؤمن را به کافر،] آیا [نسبت به انجام مسئولیت ها در حوزۀ آزمایش] شکیبایی می ورزید؟ پروردگارت همواره [به همۀ امور] بیناست

مومنان را به وسیلة امکانات بیشتری که به کافران می دهد می آزماید

( سوره النحل) (92) (ص277) وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَن تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِهِ وَلَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (92)

و مانند آن [زنی] که رشتۀ خود را پس از مُحکم تابیدنش نخ به نخ از هم می گسست نباشید، که سوگندهایتان را بین خود به بهانۀ این که گروه مشرکان از گروه مؤمنان [از نظر امکانات] افزون ترند مایۀ خیانت و فساد [نسبت به مؤمنان] قرار داده [از آنان قطع رابطه کرده و به مشرکان بپیوندید]، جز این نیست که خداوند شما را به این [که امکانات مؤمنانْ اندک و امکانات دشمنان بیشتر است] آزمایش می کند، و روز قیامت آنچه را [دربارۀ حق و باطل] که همواره در آن دچار اختلاف بودید برای شما روشن می کند

امتحان کفار به ایمان :

الممتحنة: 10. ص 550«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ …».

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چون زنان با ايمان مهاجر نزد شما آيند، آنان را بيازماييد. خدا به ايمان آنان داناتر است. پس اگر ايشان را با ايمان تشخيص داديد، ديگر به سوى كافران بازشان مگردانيد …».

امتحان کفار به تاخیر عذاب در دنیا

( سورة الأنبياء) (111) (ص 331) وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ (111)

من نمی دانم، ممکن است این [تأخیرِ عذاب] آزمایشی برای شما بوده [که حجت خداوند در همۀ امور برایتان تمام شود،] و بهره ای اندک [از امکاناتِ فانی شدنی] تا فرارسیدن زمان [عذابتان] باشد

پانزده: عهد هائی که انسانها می بندند که به اصولی پایبند باشند ، خود وسیله ازمایش الهی است چنانکه در ایه(92) (ص277) ( سوره النحل)

فرمود : وَ لَا تَكُونُواْ كاَلَّتىِ نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكمُ‏ دَخَلَا بَيْنَكُمْ أَن تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبىَ‏ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّننَ‏ لَكمُ‏ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنتُمْ فِيهِ تخَتَلِفُونَ و چون آن كس كه رشته خود را از پس تابيدن پنبه و قطعه قطعه كند مباشيد كه قسمهايتان را ما بين خودتان براى آن كه گروهى بيشتر از گروه ديگر است دستاويز فريب كنيد. حق اينست كه خدا شما را به قسمها امتحان مى‏كند و روز قيامت مطالبى را كه در مورد آن اختلاف داشته‏ايد برايتان بيان مى‏كند

شانزده : انبیا خود وسیلة آزمایش قوم خود می باشند

در اثر آزمایش مومن و کافر خود را می نمایانند:

( انسان و آزمایش) (3588تا3589/4)

دفتر چهارم( 3588) چون كه مقصود از وجود اظهار، بود

بايدش از پند و، اِغوا آزمود

از آن جهت که مقصود خداوند از بخشیدن هستی ، به ظهور رساندن اسماء و صفات خود بود پس باید خداوند منکران را با پند و گمراهی بیازماید

اِغوا: گمراه کردن.

( 3589) ديو، الحاحِ غوايت مى‏كند

شيخ، الحاحِ هدايت مى‏كند

در آزمایش دو گروه فعالانه می کوشند :شیطان برای گمراهی و پیامبران برای هدایت

غَوایت: گمراهی، گمراه شدن.

در سورة مومنون پس از آن که قوم نوح ع حضرت نوح را برای ساختن کشتی مورد استهزاء قرار دادند

و خداوند آن ها را دچار طوفان نمود و هلاک شدند می فرماید: ( سوره مومنون) (30) (ص344) إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ وَإِن كُنَّا لَمُبْتَلِينَ (30)

همانا در این [سرگذشت] نشانه هایی [از رحمت و انتقام خداوند برای عبرت گیرندگان] است، و یقیناً ما آزمایش کنندۀ [بندگان] هستیم [تا پاکان از ناپاکان مشخص شوند

(سوره الدخان) (17) (ص496) وَلَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَجَاءهُمْ رَسُولٌ كَرِيمٌ(17)

به راستی پیش از اینان فرعونیان را آزمودیم، و پیامبر بزرگواری برای آنان آمد

(س الإسراء)(60)(ص288 )وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَاناً كَبِيراً (60)

به تو گفتیم: یقیناً پروردگارت [از هر جهت] به مردم احاطۀ [کامل] دارد، و آن خوابی را که به تو نشان دادیم، و نیز درختِ نفرین شدۀ در قرآن را [که بنی امیه و دیگر طاغیانند،] جز آزمایشی [بزرگ] برای مردم قرار ندادیم، و ما آنان را [از فرجام شرک و کفر] می ترسانیم، ولی بر آنان جز طغیانی بزرگ نمی افزاید

الحجرات: 3.«إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ».

«كسانى كه پيش پيامبر خدا صدايشان را فرو مى‏كشند، همان كسانى هستند كه خدا دل‏هايشان را براى پرهيزگارى امتحان كرده است؛ آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ است».

هفده: ازمایش الهی گاهی به نیتها است که در سینه ها مخفی است ، قران در باره جهاد در ایه(154) (ص 70) (سورة آل‏عمران) فرمود اگر سهم شما شهادت باشد حتی اگر در خانه ها هم باشید و بمانید مرگ به سراغ شما می اید ( سورة آل‏عمران) (154) (ص 70) ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُّعَاساً يَغْشَى طَآئِفَةً مِّنكُمْ وَطَآئِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الأَمْرِ مِن شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنفُسِهِم مَّا لاَ يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَلِيَبْتَلِيَ اللّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحَّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (154)

پس از آن غم و انديشه، خداوند شما را ايمنى بخشيد كه خواب آسايش گروهى از شما را فرا گرفت و گروهى كه وعده نصرت خدا را از روى جهل و نادانى راست نمى‏پنداشتند هنوز در غم جان خود بودند و از روى انكار مى‏گفتند آيا ممكن است ما را قدرت و فرمانى بدست آيد؟ بگو اى پيغمبر تنها خدا است كه بر عالم هستى فرمانروا است (منافقان سست ايمان كه از ترس مؤمنان) خيالات باطل خود را با تو اظهار نمى‏دارند، با خود مى‏گويند اگر كار ما به وحى خدا و آئين حق بود شكست نمى‏خورديم و گروهى در اين جا كشته نمى‏شديم، بگو اى پيغمبر اگر در خانه‏هاى خود هم بوديد باز آن كه سرنوشت آنها در قضاى الهى كشته شدن است از خانه به قتلگاه به پاى خود البته بيرون مى‏آمدند تا خدا آنچه در سينه پنهان دارند بيازمايد و هر چه در دل دارند پاك و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است (154)

هجده:

امتحان الهی در مورد هر کسی به گونه ای است

دفتر ششم

(1736)تا(1738)

(1736)رحمتى دان امتحانِ تلخ را

نِقمتى دان مُلكِ مَرو و بلخ را

بدان كه اين امتحانهاى تلخ نعمت بوده و آن ملكت مرو و بلخ و حكومت و سلطنت آنها نعمت و بلايى است.(«مرو» و «بلخ» دو شهر از شهرهای مهم دورة باستان و قرون وسطی به شمار آید. هر دو شهر از مراکز مهم حکومت ها بوده است. منظور بیت: عیش دنیوی ظاهراً عیش است و به باطن، عذاب. ابتلائات الهی به صورت نقمت است و به سیرت، رحمت.)

(1737)آن براهيم از تَلَف نگريخت و ماند

اين بِراهيم از شرف بگريخت و راند

ابراهيم خليل از اين كه تلف شده و بسوزد نترسيد و در ميان آتش باقى ماند ولى ابراهيم ادهم از شرف و سلطنت فرارى شده و گريخت و بالاخره در آتش عشق الهی سوخت.(به شرح بیت بعدی رجوع شود. اکبرآبادی با تکیه بر قول شارحی بیت فوق را نشرِ مرتب بیت پیشین دانسته و ابراهیم مذکور در مصراع دوم را با زرتشت انطباق داده و مآلاً به نتیجة ناصوابی رسیده است، زیرا زرتشت را در تقابل ابراهیم (ع) نهاده و مصداق مصراع دوم بیت پیشین تلقی کرده است.)

(1738)آن نسوزد،وين بسوزد، اى عجب

نعلِ معكوس است در راهِ طلب‏

عجب است اين ابراهيم(ابراهیم خلیل) در آتش نسوخت و آن ابراهيم در ميان ناز و نعمت مى‏سوخت و از آن فرار مى‏كرد آرى در راه طلب از اين قبيل نعلهاى وارونه بسيار است. (مولانا در دو بیت اخیر می گوید که اولیای الهی برای به کمال رسیدن ممکن است راههای مختلف در پیش گیرند. چنانکه آمده است:اَلطُّرُقُ اِلَی اللهِ بِعَدَدِ اَنفُسِ الخَلائقِ. «راههایی که به خداوند می رسد به تعداد نفوس آدمیان است.» پس شیوة سلوک مردان خدا با یکدیگر تفاوت دارد و همین تفاوت سدّ راهی است برای نااهلان، زیرا این تغایر صوری موجب سردی کسانی می شود که در سلوک طریقِ حق، طلبی آتشین ندارند.)

***

 

نوزده:

آزمایش از انسان ثابت می کند که آسمان و زمین به حق خلق شده است و عبث نیست و اگر خلقت انسان عبث بود خداوند اورا آزمایش نمی کرد پس چون آزمایش از او می کند خلقت او عبث نیست

(سورة الأحقاف)(3)(ص 502) مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ (3)

ما آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن دوتا است جز به حق و درستی، و تا سرآمدی معین نیافریدیم، ولی کافران از آنچه به آن هشدارشان داده اند رویگردانند «3»

«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» المؤمنون: 115.

در مورد آیة زیر نیز همین حکم صادق است که خداوند برای آفریدن انسان یک دلیل حکمی دارد و نخواسته بازی کند چون از او آزمایش می گیرد و همین آزمون گرفتن دلیل بر این است که می خواهد به او درجه عنایت کند «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ* ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» الدخان: 38، 39.

و آیات زیر حکایت مقامات آن ها است پس از آن که مورد آزمایش قرار گرفتند

وقوله تعالى‏: «مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ» العنكبوت: 5.

«وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏» طه: 132.

«أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ». الأنبياء: 105.

(سوره الجن) (16) (ص 573) وَأَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاء غَدَقاً (16)

ای پیامبر! بگو: به من وحی شده که؛] اگر [انس و جنّ] بر راه خدا [که تنها آیین حق است] پایداری کنند از نعمت فراوان و پُرخیری بهره مندشان کنیم«16»

(سوره الجن) (17) (ص 573) لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَمَن يُعْرِضْ عَن ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذَاباً صَعَداً (17)

تا در زمینۀ [فراوانی] نعمت امتحانشان کنیم، کسی که [با غرق شدن در نعمتِ فراوان] از یاد پروردگارش غفلت کند، او را در عذابی سخت و روزافزون وارد می کند

بیست:

در برابر آزمایشات الهی جز تسلیم شدن چاره ای نیست وگرنه آنقدر آزمایش می گیرند تا تو را تسلیم کنند

تمثيل صابر شدن مؤمن چون

بر شرّ و خير بلا واقف شود

سوم( 4196) سگ ،شكارى نيست، او را طوق نيست

خام و ناجوشيده جز بى‏ذوق نيست‏

سگ اگر طوق در گردن نداشته باشد شكارى نيست،و آن كه خام و نجوشيده و بلا نديده است بى‏مزه و بى‏ذوق است

سگ شكارى نيست…: طوق در گردن داشتن سگ نشانه آن است كه صاحب وى را بدو توجهى است.

( 4197) گفت نُخُّود، چون چنين است اى سِتى

خوش بجوشَم ،ياريَم ده، راستى‏

آن نخود گفت اى كدبانو اگر اين طور است و دنباله سختى آسايش است من با خوشى مى‏جوشم و تو نيز مرا يارى كن

( 4198) تو در اين جوشش ،چو معمار منى

كفچليزم زن ،كه بس خوش مى‏زنى‏

چون تو در اين جوشش معمار من هستى كف گير بر سرم زن كه خوش مى‏زنى

( 4199) همچو پيلم ،بر سرم زن، زخم و داغ

تا نبينم ،خواب هندستان و، باغ‏

من چون پيل هستم ،چماق بر سرم بزن تا به ياد هندوستان نيفتم

خواب هندستان و باغ ديدن: مثلى است مشهور (نگاه كنيد به: امثال و حكم)، و مكرر در مثنوى بدان اشارت شده است. در اينجا استعارت از متمايل شدن به زندگانى مرحله پيشين است.

( 4200) تا كه خود را ،در دهم در جوش، من

تا رهى يابم ،در آن آغوش من‏

تا آنکه در اين جوشيدن خود را از دست بدهم و در نتیجه در آغوش لطف الهی راه يابم

در دادن: واگذاردن، رها كردن.

( 4201) ز آن كه انسان، در غِنا ،طاغى شود

همچو پيلِ خواب بين، ياغى شود

انسان در وقت‏غنا و بى‏نيازى طغيان كرده و مثل فيلى كه خواب هندوستان ديده باشد ياغى مى‏شود

در غنا طاغى شدن انسان: گرفته از قرآن كريم است: (علق، 6- 7)إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى‏. 96: 6- 7

(انسان هرگاه خود را بی نیاز دید طغیان می کند )

( 4202) پيل ،چون در خواب بيند ،هند را

پيلبان را نشنود، آرد دغا

آرى پيل وقتى در خواب هندوستان را ببيند از اطاعت پيلبان سرپيچى كرده ستيزه آغاز مى‏كند

بیست و یک:

سختی آزمایش مومن :

أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُواْ حَتىَ‏ يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُ مَتىَ‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ(214) (ص 33) (سوره البقره)

آيا به دستورى كه داديم كه همگى داخل در سلم شويد عمل مى‏كنيد و از اختلاف دست بر مى‏داريد يا نه بلكه مى‏پنداريد بدون اينكه آنچه بر سر اقوام و ملل گذشته از مصائب درونى و برونى بيامد بر سر شما آيد داخل بهشت شويد؟ نه ممكن نيست شما نيز مانند آنها امتحان خواهيد شد آنها آن چنان آزمايش سختى شدند كه دچار تزلزل گشته حتى رسول و مؤمنين گفتند: پس نصرت خدا چه وقت است آن گاه به ايشان گفته شد: آگاه باشيد كه نصرت خدا نزديك است (214)

الامام الصادق: أنّ أشدَّ النّاسِ بلاءً الأنبیاءُ، ثُمّ الّذینَ یَلُونَهُم، ثُمّ الأمثَلُ فالأمثلُ.( الکافی: 2/252/1)

امام صادق: پیامبران بیش از همه سختی بلا را می چشند، پس از آنها جانشینان و پیروانشان و سپس به ترتیب کسانی که نزد خدا مقامی ارجمندتر دارند.

الامام صادق: الدُّنیا سِجنُ المؤمنِ، فأیُّ سِجنٍ جاءَ مِنهُ خیرٌ؟ (بحار: 68/221/11)

امام صادق: دنیا زندان مؤمن است از کدام زندان خیری می رسد؟

رسول الله: المؤمنُ بَینَ خَمسِ شَدائدَ: مؤمنٌ یَحسِدُهُ و منافقٌ یُبغِضُهُ، و کافرٌ یُقاتِلُهُ، و نَفسٌ تُنازِعُهُ و شَیطانٌ یُضِلُّهُ. ( کنزالعمال:809)

پیامبر خدا: مؤمن با پنج سختی دست به گریبان است: مؤمنی دیگر که به او حسادت می ورزد، منافقی که او را دشمن می دارد، کافری که با او می جنگد، نفسی که با او کشمکش دارد و شیطانی که درصدد گمراه کردن اوست.

آزمایش مومن به ا نواع بلاها

الامام الباقر: أنَّ المؤمنَ یُبتلی بکُلِّ بَلیَّهٍ و یَموتُ بکُلِّ مِیتهٍ، ألّا أنَّهُ لَا یقتُلُ نَفسَهُ. ( البحار: 81/196/53)

مؤمن به هر بلایی آزموده و گرفتار می شود و به هر مرگی می میرد، اما خودکشی نمی کند.

بیست و دو :

کسی که آزمایش نشود مورد غضب خداست وَ لَوْ لَا أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَانِ لِبُيُوتهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَيهْا يَظْهَرُونَ(33) (ص 491 سورة الزخرف)

و اگر نه اين بود كه خواستيم مردم در تحت يك نظام قرار گيرند، براى هر كس كه به رحمان كفر بورزد خانه‏هايى داراى سقفى از نقره قرار مى‏داديم، و پله‏هايى كه با آن بالا روند، و خودنمايى كنند (33). (ص 491)

وَ لِبُيُوتهِمْ أَبْوَابًا وَ سُرُرًا عَلَيهَا يَتَّكِوُنَ(34) (ص 492 سورة الزخرف)

و براى خانه‏هايشان درهايى و تخت‏هايى كه بر آن تكيه دهند (34). (ص 492)

الامام صادق: أیضاً فی الایهِ لَو فَعلَ اللهُ ذلکَ لَما آمَنَ أحدٌ، ولکنَّهُ جَعلَ فی المؤمنینَ أغنیاءَ و فی الکافِرینَ فُقَراءَ، و جَعلَ فی الکافِرینَ أغنیاءَ و فی المؤمنینَ فُقَراءَ، ثُمّ امتَحَنَهُم بالأمرِ و النَّهی و الصَّبرِ و الّرِضا.( نور الثقلین: 4/599/31)

امام صادق: در تفسیر همین آیه اگر خدا چنین می کرد هیچ کس ایمان نمی آورد، اما او در میان مؤمنان توانگران و تهیدستان قرار داد و در میان کافران نیز توانگرانی و تهیدستانی. آن گاه آنان را با امر و نهی و صبر و رضا بیازمود.

بیست و سه:

امتحان و بلا نعمت است

رسولُ الله: أنّ اللهَ لَیَتَعَهَّدُ عبدَهُ المؤمِنَ بأنواعِ البلاءِ کما یَتعهّدُ أهلَ البیتِ سَیِّدُهم بِطُرَفِ الطَّعام.( بحار: 67 / 241/69)

پیامبر خدا: همچنان که مرد خانه با خوراکیهای نوبر، خانواده خود را می نوازد خداوند نیز بنده مؤمن خود را با انواع بلاها می نوازد.

الامام صادق: المَصائبُ مِنَحٌ مِن اللهِ، والفَقرُ مَخزونٌ عندَ الله.

امام صادق: مصیبتها هدیه ها و بخششهایی هستند از سوی خداوند و فقر در خزانه خدا نگهداری شود ( آن را جز به بندگان خاصّش ندهد)( الکافی: 2/260/2)

بیست و چهار:

نقش اعمال بد در پیش آمدن امتحان ها و بلا ها

گاهی انسان ها با کردار ناهنجار خود باعث امتحان های سخت و بلاهای ناگوار برای خود می شوند:

اول – وَ مَا أَصَبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكمُ‏ وَ يَعْفُواْ عَن كَثِيرٍ(30) (ص486) (سوره الشوري)

و آنچه مصيبت كه به شما مى‏رسد به خاطر اعمالى است كه به دست خود كرده‏ايد، و خدا از بسيارى از گناهان درمى‏گذرد (30).

دوم – أَ وَ لَمَّا أَصَابَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيهْا قُلْتُمْ أَنىَ‏ هَاذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ كلُ‏ شیئٍ قَدِيرٌ(165) (ص 71) (سورة آل‏عمران)

آيا هر گاه به شما مصيبتى رسد (در جنگ احد) در صورتى كه دو برابر آن آسيب به دشمنان رسيد (در جنگ بدر) باز از روى تعجب گوئيد چرا به ما كه اهل ايمانيم رنج رسد؟ بگو اى پيغمبر اين مصيبت را از دست خود كشيديد كه نافرمانى كرديد، نه آن كه خدا قادر بر نصرت شما نبود كه ايزد متعال بر هر چيز توانا است (165).

سوم- ظَهَرَ الْفَسَادُ فىِ الْبرِ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُواْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ(41) (سوره الروم ص 408)

در دريا و خشكى فساد ظاهر گشت به خاطر كارهاى بد مردم، ظاهر گشت تا خدا به اين وسيله بعضى از آثار كار بد را به ايشان بچشاند (41). (ص 408)

رسولُ الله: أوحی اللهُ تعالی إلی أیُّوبَ: هَل تَدری ما ذَنبُکَ إلیَّ حینَ أصابَکَ البلاء؟ قالَ: لا، قالَ: إنّکَ دَخَلتَ علی فِرعونَ فَداهَنتَ فی کَلِمتَینِ.( الدعوات للراوندی: 123/304)

پیامبر خدا: خدای تعالی به ایوب وحی فرمود: آیا می دانی گناه تو نزد من چه بود که بلا به تو رسید؟ عرض کرد: خیر، فرمود: تو نزد فرعون رفتی و دو کلمه با ملایمت و نرمی گفتی.

بیست و پنج:

خداوند به وسیله بلا به مومن ارج می نهد

الامام الصادق: ما أثنی اللهُ تعالی علی عبدٍ من عِبادهِ مِن لَدُن آدمَ إلی محمّدٍ (ص)إلّا بعدَ ابتلائهِ و وَفاء حقِّ العُبودیّهِ فیهِ، فَکَراماتُ اللهِ فی الحقیقهِ نِهایاتٌ، بِدایاتُها البلاءُ.( 67/231/47)

خدای تعالی هیچ بنده ای را، از آدم تا محمد، نستود مگر پس از آن که وی را دچار بلا ساخت و او در آن بلا حق بندگی را ادا کرد. پس، کرامتهای خداوند در حقیقت پایانه هایی است که آغاز آنها بلاست.

الامام صادق: إنَ لِلّهِ عزّ و جلّ عِباداً فی الأرضَ مِن خالِصِ عِبادِهِ، ما یَنزِلُ منَ السّماءِ تُحفَهٌ إلی الأرضِ إلّا صَرَفَها عنهُم إلی غیرِهم، و لا بَلِیّهٌ إلّا صَرَفَها إلَیهِم.

خدای عزو جل در روی زمین بندگانی دارد ناب و خالص که هیچ تحفه و هدیه ای از آسمان به زمین نمی فرستد مگر اینکه آن تحفه را نصیب دیگران می کند و هیچ بلایی نمی فرستد مگر اینکه آن را متوجه ایشان می گرداند.( البحار: 67/207/8)

بیست و شش:

بلا موجب بیدار شدن از خواب غفلت می شود

وَ لَقَدْ أَخَذْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ(130) (ص 165) (سورة الأعراف)

فرعونيان را به خشكسالى و كمبود حاصل دچار كرديم شايد متذكر شوند (130).

أَ وَ لَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فىِ كُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَين ثمُ‏ لَا يَتُوبُونَ وَ لَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ(126) (ص207) (سوره التوبه)

آيا نمى‏بينند كه در هر سال يك بار و يا دو بار آزمايش مى‏شوند (و از عهده برنيامده گناه مى‏كنند) آن گاه توبه نمى‏كنند و ايشان متذكر نمى‏شوند (126).

وَ لَنُذِيقَنَّهُم مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنىَ‏ دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبرَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ(21) )ص417)(سوره السجده)

ما عذاب نزديك را زودتر از عذاب بزرگ به آنها مى‏چشانيم، شايد باز گردند (21).

الامام علی(ع): إذا رَأیتَ اللهَ سُبحانَهُ یُتابعُ علَیکَ البلاءَ فقَد أیقظَکَ، إذا رَأیتَ اللهَ سُبحانَهُ یُتابعُ علَیکَ النِّعَمَ مَعَ المَعاصی فَهُوَ استِدراجٌ لکَ.

امام علی: هرگاه دیدی خدای پاک پیاپی بر تو بلا نازل می کند بدان که تو را از خواب غفلت بیدار کرده است و چون دیدی خدای سبحان با آنکه گناه می کنی پیاپی به تو نعمت می دهد بدان که این دامی است برای غافلگیر کردن تو. ( غررالحکم: 4046/4047)

بیست و هفت:

پاک شدن گناهان بوسیله بلا

الامام علی(ع): ألا اُخبِرُکُم بأفضَلِ آیهٍ فی کتابِ اللهِ عزّوجلّ؟ حَدّثَنا رسولُ اللهِ (ص) (و ما اصابکُم مِن مصیبهٍ فبما کسَبَت أیدیکم)( سوره شوری آیه 30) والله عزوجل اکرم من أن یُثَنّی علَیهِ العُقوبَهَ فی الاخِرَهِ و ما عَفا عنهُ فی الدُّنیا فاللهُ تبارَکَ و تعالی أحلَمُ مِن أن یَعودَ فی عَفوهِ.( بحار: 81/188/45)

می خواهید به شما بگویم که بهترین آیه در کتاب خدای عزوجل کدام است؟ پیامبرخدا(ص) به ما فرمود آیه (هر مصیبتی که به شما می رسد دستاورد خود شماست) خدای عزوجل بزرگوارتر ازآن است که کسی را که در دنیا کیفر داده است دوباره در آخرت کیفر دهد و از آنچه در دنیا عفو و گذشت کرده است ( در آخرت) در عفو خود تجدید نظر کند ( و بنده ای را که در دنیا بخشیده است در آخرت عذاب دهد)

بیست و هشت

امتحان و بلا نشانه محبت خدای سبحان است

الامام صادق: و عندَه سدیرٌ-: إنَّ اللهَ إذا أحَبَّ عبداَ غَتَّهُ با لبلاِ غَتّاً، و إنّا و إیّاکُم یا سدیرُ لَنُصبِحُ بِه و نُمسی.( الکافی: 2/253/6)

سدیر در حضور امام صادق (ع) بود، آن حضرت فرمود: خداوند هرگاه بنده ای را دوست بدارد او را در بلا فرو می برد. ای سدیر، ما و شما روز و شبمان را با بلا سپری می کنیم.

رسول الله(ص): إذا أحَبَّ اللهُ عبداً ابتلاهُ، فإذا أحَبّهُ اللهُ الحُبَّ البالِغَ افتَناهُ. قالوا: و ما افتِناؤهُ؟ قالَ: لا یَترُکُ لهُ مالاً و ولَداً.( البحار: 81/188/45)

هرگاه خداوند بنده ای را دوست بدارد مبتلایش گرداند و چون فراوان دوستش بدارد او را از آن خود کند عرض کردند چگونه از آن خود می کند؟ فرمود: مال و فرزندی برایش نمی گذارد.

بیست و نه:

بلا موجب عشق به دیدار خدا می شود

رسول الله: هَبطَ إلَیَّ جَبرئیلُ (ع) فی أحسَنِ صُورهٍ فقالَ: یا محمّدُ، الحقُّ یُقرِئُکَ السَّلامَ و یَقولُ لکَ: إنّی أوحَیتُ إلی الدُّنیا أن تَمَرَّری و تَکَدَّری و تَضَیَّقی و تَشَدَّدی علی أولیائی حتّی یُحبوا لقائی و تَیَسَّری و تَسَهَّلی و تَطَیَّبی لاعدائی حتی یُبغِضوا لِقائی، فإنّی جَعَلتُ الدُّنیا سِجناً لأولیائی و جَنّهً لأعدائی.( البحار: 81/ص194/52)

پیامبر خدا: جبرئیل (ع) در نیکوترین چهره بر من فرود آمد و گفت: ای محمد، حق تو را درود می فرستد و می فرماید: من به دنیا وحی کردم که برای اولیا ودوستان من تلخ وناگوار و تنگ و سخت باش تا عاشق دیدار من شوند و برای دشمنان من آسان و سهل و گوارا باش تا دیدار مرا ناخوش دارند، زیرا من دنیا را زندان دوستان خود و بهشت دشمنانم قرار دادم.

الامام صادق (ع): إنّ فی الجَنّهِ مَنزلهً لا یَبلُغُها عبدٌ إلّا بالابتلاءِ فی جَسدِهِ.(البحار: 67/212/16).

امام صادق: همانا در بهشت منزلتی است هیچ بنده ای بدان نرسد مگر با بلایی که دردنیا به بدنش رسد.

سی:

مومن نباید خود از خدا بلا بخواهد ولی اگر بلا به او روی کرد صبر کند

الامام صادق(ع): و قد سُئلَ عن شیءٍ یُروی عن أبی ذَرٍّ أنَّهُ قالَ: ثلاثهٌ یُبغِضُها النّاسُ و أنا اُحِبُّها: اُحِبُّ المَوتَ، و اُحِبُّ الفَقرَ، و اُحِبُّ البلاء-: هذا لیسَ علی ما یَروونَ، إنّما عنی: المَوتُ فی طاعهِ اللهِ أحَبُّ إلَیَّ مِن الحیاهِ فی مَعصیهِ اللهِ، و الفقرُ فی طاعهِ اللهِ أحبُّ إلَیّ مِن الغِنی فی مَعصیهِ اللهِ و البلاءُ فی طاعهِ اللهِ أحبُّ إلَیّ مِن الصِّحهِ فی مَعصیهِ الله.البحار( 81/173/9)

به امام صادق عرض شد: از ابوذر(ره) نقل می شود که گفته است: مردم از سه چیز بدشان می آید ولی من آنها را دوست دارم: مرگ را دوست دارم، فقر را دوست دارم، بلا را دوست دارم. حضرت فرمود: این نقل قول درست نیست، بلکه منظور ابوذر این است: مرگ در راه اطاعت خدا را خوشتر دارم از زندگی همراه با معصیت خدا و فقر در راه اطاعت خدا را دوست تر دارم تا ثروت همراه با نافرمانی خدا و بلا و سختی دیدن در راه اطاعت خدا برایم خوشایندتر است از سلامتی و عافیت همراه با معصیت خدا.

( نظیر داستان آن دعا کننده که در دفتر دوم مثنوی آمده است که از خدا می خواست بلای آخرت را در همین دنیا تحمل کند و عتاب رسول خدا ص به او

دفتر دوم

وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن

بیمار را و دعا آموزانیدنش

(2551) گفت پيغمبر مر آن بيمار را

اين بگو كِاى سهل كن دشوار را

حضرت رسول (ص ع) به بيمار فرمودند دعا كن و اين را بگو:اى كسى كه دشواريها را آسان مى‏سازى.

سهل كن: آسان كننده، و «مُسهِّل» از نامهاى خداوند است كه در دعاها و از جمله در دعاى جوشن كبير (بند 49) آمده است.

(2552) آتِنا فِى دارِ دُنيانا حَسَن

آتِنا فى دارِ عُقبانا حَسَن‏

پروردگار ما بما در دنيا و آخرت نيكويى عطا فرموده و ما را از عذاب آتش محافظت فرما.

آتِنا: مأخوذ است از آيه «رَبَّنا آتِنا فِي اَلدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ اَلنَّارِ: پروردگار ما، ما را نيكى ده در دنيا و در آخرت، و ما را نگه دار از عذاب آتش.» (بقره، 201) عقبا (عقبى): آن جهان، آخرت.

(2553) راه را بر ما چو بُستان كن لطيف

مُنزِل ما خود تو باشى اى شريف‏

بار الها راه را براى ما چون بوستان ملايم طبع نموده مقصد ما را لطف بى‏انتهاى خود قرار ده.

راه: مقصود «صراط» است، و نيز گذشتن از هواى نفس.منزِل: با توجه به آيه 29 سوره مؤمنون، «مُنزِل» درست است.

سی و یک:

حالت مومن در هنگام بلا و خوشی یکی است.

الامام علی(ع): فی وصفِ المؤمنین: نَزلَت أنفسُهُم مِنهُم فی البلاءِ کما نَزَلَت فی الرَّخاء.(البحار: 78/23/89)

امام علی(ع): در وصف مؤمنان-: در سختیها وگرفتاریها بدانگونه اند که در حال آسایش و خوشی.

سی و دو:

مبتلا شدن مومن به سود اوست

الامام الصّادقُ (ع): فیما أوحی اللهُ تعالی إلی موسی (ع)-: ما خَلَقتُ خَلقاً أحَبَّ إِلَیَّ مِن عَبدیَ المؤمنِ، فإنّی إنّما أبتَلِیهِ لِمَا هُو خَیرٌ لَهُ، و اُعافیهِ لِما هُو خیرُ لَهُ، و أَزوِی عَنهُ لِما هُو خَیرٌ لَهُ، و أنا أعلَمُ بما یَصلُحُ علَیهِ عبدی، فلیَصبِر علی بلائی، ولیَشکُر نَعمائی، ولیَرضَ بِقَضائی، أَکتُبهُ فی الصِّدِّیقینَ عِندی(البحار: 72/331/14)

امام صادق(ع): از وحیهای خدا به موسی(ع): آفریده ای نیافریده ام که نزد من محبوبتر از بنده مؤمنم باشد. او را مبتلا می سازم چون برایش بهتر است به او عافیت می بخشم چون برایش بهتر است از او می گیرم و محرومش می سازم چون برایش بهتر است. من بهتر می دانم که چه چیز بنده مرا اصلاح می کند، پس باید که بر بلای من صبور باشد و از نعمتهایم سپاسگزار و از حکم و قضای من خشنود تا او را در شمار بندگان صدّیق خود نویسم.

الامام باقر(ع): ما اُبالی أَصبحتُ فَقیراً أو مَریضاً أو غَنِیّاً، لِأنَّ اللهَ یقولُ: لا أفعَلُ بالمؤمنِ ألّا ما هُو خَیرٌ لَهُ.( التمحیص: 57/114).

امام باقر(ع): مرا چه باک که فقیر باشم یا بیمار و یا ثروتمند، زیرا خدای تعالی می فرماید: من با مؤمن کاری نمی کنم جز این که آنکار برایش بهتر و سودمندتر است.

سی و سه:

سخت ترین آزمایش بندگان چیست؟

سوره آل عمران آیه 178: وَ لَا يحَسَبنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلىِ لَهُمْ خَيرٌ لّأِنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلىِ لَهُمْ لِيزَدَادُواْ إِثْمًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ(178) (ص 73) (سورة آل‏عمران)

و البته آنان كه براه كفر رفتند، گمان نكنند كه مهلتى كه ما به آنها مى‏دهيم، به حال آنها بهتر خواهد بود، بلكه مهلت مى‏دهيم براى امتحان تا بر سركشى و طغيان خود بيفزايند و آنان را عذابى رسد كه به آن سخت خوار و ذليل شوند (178).

الامام علی(ع): ما ابتَلی اللهُ أحَداً بمِثلِ الإملاءِ لَهُ.( البحار: 73/383/8)

امام صادق (ع): خداوند هیچ کس را به چیزی همچون مهلت دادن به او نیازموده است.

سی و چهار:

سخت ترین بلاها چیست؟

الامامُ علیُّ (ع): إنّ مِن البلاءِ الفاقهَ و أشدُّ مِن ذلکَ مَرضُ البَدنِ، و أشدُّ مِن ذلکَ مَرضُ القلبِ.(البحار: أمالی الطوسّی: 146/240)

امام علی (ع): بینوایی بلاست و بدتر از بینوایی بیماری تن است و از آن بدتر بیماری دل است.

سی و پنج:

فرج بعد از شدت

رسول الله (ص): أَضیَقُ الأمرِ أَدناهُ مِن الفَرجِ.(البحار: 77/165/2)

پیامبر خدا: دشوارترین امور، نزدیکترین آنها به گشایش است.

الامام علی (ع): عندَ تَناهِی البلاءِ یکونُ الفَرجُ.( البحار: 78/12/70)

امام علی (ع): با لبریز شدن بلا گشایش حاصل می شود.

الامام الصادق (ع): إذا اُضِیفَ البلاءُ إلی البلاءِ کانَ مِنَ البلاءِ عافیهً.(تحف العقول: 357)

امام صادق(ع): هرگاه بلا روی بلا بیاید، از بلا رهایی حاصل آید.

سی و شش:

دعا به هنگام بلا

سوره بقره 156: الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ(156) (ص 24) (سوره البقره)

يعنى آنهايى را كه وقتى مصيبتى بايشان مى‏رسد ميگويند: (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) ما ملك خدائيم و بسوى او باز خواهيم گشت (156).

فیما أوحی اللهُ إلی موسی: یا موسی…..اتَّخِذنی جُنّهً للشَّدائِد و حِصناً لِمُلِمّاتِ الاُمورِ.( البحار: 84/259/57)

خداوند به موسی (ع) وحی فرمود: ای موسی …. مرا در برابر سختیها سپر کن و در مقابل بلاها و مصیبتها دژ خود قرار ده.

الامام علی(ع): قُل عندَ کلِّ شِدّهٍ: ( لا حَولَ و لا قُوّهَ إلّا باللهِ العلیِّ العظیمِ) تُکفَها.( البحار:77/270/1)

امام علی(ع): درهنگام هر سختی و مشکلی بگو: نیرو و قدرتی جز با خدای والاو بزرگ نیست آن سختی از میان می رود.

الامام الرِّضا (ع): رأیتُ أبی (ع) فی المَنامِ فقالَ: یا بُنَیَّ، إذا کُنتَ فی شِدَّهٍ فأکثِر أن تقولَ: (یا رؤوفُ یا رحیمُ) والّذی تَراهُ فی المَنامِ کما تَراهُ فی الیَقَظَهِ.( البحار: مهج الدعوات: 333)

امام رضا(ع): پدرم را در خواب دیدم فرمود: پسرم، هرگاه در سختی و گرفتاری بودی جمله (یا رؤوف یا رحیم) را فراوان بگو. آنچه در خواب می بینی چنان است که در بیداری می بینی.

سی و هفت:

دعا در هنگام دیدن فرد بلا زده

الامام الصادق (ع): إذا رأیتَ الرَّجُلَ قدِ ابتُلِی وأنعَمَ اللهُ علَیکَ فقُل: اللهُمَّ إنّی لا أسخَرُ و لا أفخَرُ، ولکن أحمَدُکَ علی عَظیمِ نَعمائکَ علَیَّ.(البحار: 17)

امام صادق (ع): هرگاه دیدی مردی به بلایی دچار است و خداوند به تونعمت ارزانی داشته بگو: خدایا مسخره نمیکنم و به خود نمی بالم اما تو را به سبب نعمتهای بزرگی که بمن داده ای سپاس می گویم.

سی و هشت:

کسی که به خاطر تو بلا می بیند مستحق دلسوزی از طرف توست

الامام علی (ع): مَن کنتَ سَبباً لَهُ فی بلائِهِ وَجَبَ علَیکَ التَّلطُّفُ فی عِلاجِ دائِهِ. (غرر الحکم: 9166)

امام علی (ع): اگر کسی به سبب تو گرفتار درد و بلایی شده باشد باید برای درمان درد او دلسوزی کنی.

سی و نه:

ابتلا باعث آشکار شدن گوهر درون است*( عند الامتحان یکرم المرء او یُهان

 

دفتر سوم

( 680) بادِ خر كُرّه؟ چنين رسوات كرد

هستى نفى تو را اثبات كرد

باد كره اين طور رسوايت نموده دعوى نيستى تو را ثابت كرد كه هستى بوده است‏

باد خر كره: استعارت است از نشانه‏هاى خود بينى كه نادانسته و ناخواسته ظاهر شود

و مدعى را رسوا كند.

اِثبات: در اصطلاح صوفيان تعريف‏هاى گونه گون دارد. در اينجا اثبات مقابل محو است

و «محو» دور كردن اوصاف نفسانى است. (دعوى فانى بودنت باطل شد)..

( 681) اين چنين رسوا كند ،حق شَيد را

اين چنين گيرد رميده صيد را

خدا شياد را اين طور رسوا مى‏كند و صيد رميده را اين قسم بدام مى‏آورد

رميده صيد: استعارت از خود پرستى كه خواهد با حيلت‏هاى خود از قضاى حق بجهد.

صد هزاران امتحان است اى پسر

هر كه گويد من شدم سَرهنگِ در

سرهنگ در: كنايت از عارف به كمال. سالكى كه تواند راهبر شود.

( 683) گر نداند عامه او را ز امتحان

پُختگان راه، جويندش نشان‏

پُختگان راه: كنايت از واصلان به حق. آشنايان به راه و رسم طريقت.

( 684) چون كند دعوىِّ خيّاطى خَسى

افكند در پيش او ، شه اطلسى‏

( 685) كه بِبُر اين را بَغَلطاقِ فراخ

ز امتحان پيدا شود، او را دو شاخ‏

بَغَلطاق: بغلتاق. لباس بى‏آستين كوتاه

يا با آستين بسيار كوتاه،

كه در زير فَرَجِيّه مى‏پوشيدند

دو شاخ پيدا شدن: كنايت از شرمنده گشتن. رسوا گرديدن

( 686) گر نبودى امتحان هر بدى

هر مخنَّث در وَغا رستم بدى‏

اگر امتحان در كار نبود هر مخنثى در جنگ رستم بود

( 687) خود مخنّث را زره پوشيده گير

چون ببيند زخم ،گردد چون اسير

فرض كن كه مخنث زره پوشيده باشد وقتى زخمى را ببيند مثل اسير خواهد شد

***قصّه هاروت و ماروت و دليرى ايشان

بر امتحانات حق تعالى

797    پيش از اين ز آن گفته بوديم اندكى                          خود چو گوييم از هزارانش يكى‏

( 798) خواستم گفتن در آن تحقيق‏ها

تا كنون وا ماند از تعويق‏ها

مى‏خواستم در خصوص كار آنها تحقيقاتى كرده باشم كه تا كنون بتعويق افتاده‏

( 799) حمله ديگر ز بسيارش قليل

گفته آيد شرح يك عضوى ز پيل‏

اكنون هم اندكى از اسرار بسيار آن خواهم گفت‏

حمله: نوبت، دفعه.

شرح يك عضوى ز پيل: اندكى از بسيار. چنان كه در داستان «اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل» (كه در بيت 1258 همين دفتر خواهد آمد) هر يك از آنان به اندازه حسّ لامسه پيل را مى‏شناساند، اما حقيقت پيل بر همگان نامعلوم ماند.

( 800) گوش كن هاروت را ماروت را

اى غلام و چاكران ما، روت را

گوش كن: مخاطب سالكى است كه پذيراى چنين سخنان باشد، يا حسام الدين چلبى.

( 801) مست بودند از تماشاى اله

و ز عجايب‏هاى استدراج شاه

مست بودند از تماشا: از عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود مغرور گشتند كه گناهى از آنان سر نخواهد زد و آن مستى و غرور استدراج بود.

( 802) اين چنين مستى است ز استدراجِ حق

تا چه مستى‏ها كند معراجِ حق‏

مستى معراج حق: كنايت از وصول به پروردگار. هاروت و ماروت با عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود، از گناه به دور بودند. امّا با شهوت بر نيامدند، و مست استدراج گشتند. اگر كسى قوّه شهوت را مقهور كند و بر هواى نفس فائق آيد چه مقامى خواهد داشت؟

( 803) دانه دامش چنين مستى نمود

خوان انعامش چه‏ها داند گشود؟

دانه دام او كسى را اين طور مست كند خوان انعام او چه‏ها خواهد كرد

( 804) مست بودند و رهيده از كمند

هاى هوى عاشقانه مى‏زدند

كمند: استعارت از قوه شهوت.

( 805) يك كمين و امتحان در راه بود

صَرصَرش چون كاه ، كُه را مى‏ربود

صرصر: باد تند. (چون باد خشم الهى به وزيدن آيد، كه را برابر آن تاب ايستادن بود؟)

يك كمين… در راه بود: چنان كه ديديم هاروت و ماروت آدميان را سرزنش كردند كه چرا مرتكب گناه مى‏شوند. حق تعالى قوّه شهوت را كه خاص انسان و حيوان است و ملك را از آن بهره نيست در آنان نهاد و به زمين فرستاد دامى در راهشان نهاده بود. دامى نه، كه امتحانى سخت دشوار، پيروزى بر شهوت. شهوت كه از دام‏هاى سخت شيطان است، ديده را كور مى‏گرداند چنان كه راه را از چاه تشخيص دادن نتواند.

( 806) امتحان مى‏كردشان زير و زبر

كى بود سر مست را زينها خبر

( 807) خندق و ميدان به پيش او يكى است

چاه و خندق پيش او خوش مسلكى است‏

خندق و ميدان پيش چنين مستى‏فرق ندارد و خندق و چاه در پيش او راه هموارى است

 

مولانا (دفترچهارم822-819) )

(819)

ليك، شهوت، بندة پاكان بود

زر نسوزد، ز آن كه نقدِ كان بود

ولى از آن جا که زر خالص در آتش نمی سوزد، شهوت نیز بندة پاكان و مطيع آن ها است

زر: استعارت از پاكان. (پاكان اسير شهوت نمى‏شوند). نقد كان: كنايت از خالص، بى‏غش. زرى: زر بودن، حقيقت، جوهر.

(پاورقی: زر: استعارت از پاكان. (پاكان اسير شهوت نمى‏شوند). نقد كان: كنايت از خالص، بى‏غش. زرى: زر بودن، حقيقت، جوهر)

(820)

كافران، قلب‏اند و، پاكان همچو زر

اندر اين بوته، دَرند اين دو، نفر

به عنوان مثال كافران طلای تقلبی و پاكان چون زر خالص اند و هر دو گروه در بوتۀ امتحان جهان واقع شده‏اند

(821)

قلب، چون آمد، سيه شد، در زمان

زر در آمد، شد زَرىِّ او، عيان‏

ولی فرق میان این دو آن است که قلب چون وارد اين بوته شد فوراً سياه گرديد و زر چون داخل آن شد زر بودن آن آشكار گرديد

(822)

دست و پا انداخت زر، در بوته خَوش

در رخِ آتش، همى‏خندد رَگَش‏

‏ تفاوت دیگر آن که زر در میان بوته، آرام، دست افشان و پاى كوبان و خوش است و بر بالاى آتش می‏خندد

دست و پا انداختن: در لغت «شتاب كردن» و در بيت به معنى «آرامش داشتن».

«دوست همچون زر بلا چون آتش است / زرّ خالص در دل آتش خوش است»

(پاورقی: دست و پا انداختن: در لغت «شتاب كردن» و در بيت به معنى «آرامش داشتن». دوست همچون زر بلا چون آتش است   / زرّ خالص در دل آتش خوش است)‏

(دفتراول3219-3217)

( 3217) گر چه خود را بس شكسته بيند او

آب صافى دان و سرگين زير جو

ممكن است كسى خود را خيلى افتاده شكسته و كوچك ببيند ولى او مثل آب صافى است كه سرگين در او ته نشين شده باشد.

شكسته: متواضع، فروتن، كه خودى را از خود رانده.

آب صافى: استعارت از تصورات ظاهرى و پندارهاى نيك كه هر كس در باره خود دارد.

( 3218) چون بشوراند تو را در امتحان

آب سرگين رنگ گردد در زمان‏

وقتى آب را براى امتحان بشورانى و بهم بزنى فى الفور آب تغيير كرده رنگ سرگين در او آشكار مى‏گردد.

( 3219) در تگ جو هست سرگين اى فَتى

گر چه جو صافى نمايد مر تو را

در ته اين جوى سرگين هست اگر چه در نظر تو صاف و بى‏آلايش است.

سرگين: استعارت از هوى و هوس و خود بينى.

فتى: جوان، شخص.

 

(دفترچهارم2306-2303)

( 2303)

بى‏مِحَك ،پيدا نگردد وهم و عقل

هر دو را ،سوى مِحَك كن زود، نقل!‏

وهم و عقل بدون محک از هم تشخیص داده نمی شوند پس برای باز شناسی ، آن ها را هرچه سریعتر به سوی محک ببر!

( 2304)

اين مِحك، قرآن و حال انبيا

چون مِحك، مر قلب را گويد بيا!

محکی که عقل و وهم را از هم جدا می کند قرآن و حال و احوالات پیامبران است که به زر تقلبی می گوید: بیا تا حقیقت دروغین تو را باز نمایم و تو را رسوا کنم!

( 2305)

تا ببينى خويش را ز آسيبِ من

كه نِه‏اى اهل فراز و، شيبِ من

تا با مواجهه با من ببینی نه در مرتبۀ برین انسان کامل و نه در حَدِّ فرودین آنی، بلکه هیچی و تاب و توان آزمایش شدن را نداری

اهل فراز و شيب نبودن: تاب آزمايش نداشتن.

( پاورقی :اهل فراز و شيب نبودن: تاب آزمايش نداشتن.)

( 2306)

عقل را، گر اَرّه‏اى سازد دو نيم

همچو زر باشد در آتش، او بَسيم‏

به عنوان مثال : اگر عقل را به وسیلۀ ارّه ای به دو نیم قسمت کنند باز مانند طلا که در آتش خندان است، تبسم می کند و از کوران آزمایشات، خود را سر بلند به بیرون می کشد

بَسيم: خندان.

« در حدیث عقل و جهل در اصول کافی آمده است : عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ‏  قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِیهِ فَجَرَى ذِکْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع :

اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا

قَالَ سَمَاعَةُ

فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یُقْبِلْ

فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْتَ فَلَعَنَهُ ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْداً

فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَکْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ فَقَالَ الْجَهْلُ یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ قَوَّیْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِی بِهِ فَأَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ

فَقَالَ نَعَمْ

فَإِنْ عَصَیْتَ بَعْدَ ذَلِکَ أَخْرَجْتُکَ وَ جُنْدَکَ مِنْ رَحْمَتِی

قَالَ قَدْ رَضِیتُ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْداً فَکَانَ مِمَّا أَعْطَى الْعَقْلَ مِنَ الْخَمْسَةِ وَ السَّبْعِینَ

( فرق سوال و دعا

سوال یعنی چیزی خواستن از خداوند و در آیات بسیا ری از قرآن همة موجودات عالم از خداوند سوال می کنند و حاجت می گیرند از جمله: (سوره الرحمن) (29) (ص 532) يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (29)

هرکه در آسمان هاو زمین است [وسائل تأمین کننده نیازهایش را] از او درخواست می کند، و او هر روز در کاری است

و معارج 1 و 61 بقره و 153 نساء و …. و این همه اعطای خداوند مربوط به دنیای آن ها است و برای آخرت تاثیر ندارد مگر برای اهل ایمان که آن دعا نام دارد و استجابت آن مخصوص مومنان است و شامل هدایت به صراط مستقیم و رستگاری می شود

خلاصه آن که سوال همه مومن و کافر و حیوان و نبات و جماد از خداوند دارند و خداوند هم عطا می کند، شاهد (س الإسراء)(20)(ص284) كُلاًّ نُّمِدُّ هَـؤُلاء وَهَـؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاء رَبِّكَ مَحْظُوراً (20)

هریک از دو گروهِ دنیاطلب و آخرت خواه را در این دنیا از عطای پروردگارت مدد می دهیم، و عطای پروردگارت را هیچ گاه [در این دنیا از کسی] بازنمی دارند

ولی دعا و استجابت آن را خداوند مخصوص اهل آخرت قرار می دهد

شاهد : (سوره غافر) (60) ( ص 474) وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ (60)

پروردگارتان سفارش کرده که: مرا بخوانید تا [خواستۀ] شما را اجابت کنم، کسانی که از عبادتِ من [که یک بخش آن دعاست] تکبّر کنند به زودی با خواری و رسوایی وارد دوزخ می شوند

( قرآن دستور می دهد که چیزی را که جاهل به آن هستی از خدا مخواه چون خداوند عطا می کند و به ضرر تو است

به حضرت نوح می فرماید(سوره هود) (46) ص227)قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ (46)

خداوند] خطاب کرد: ای نوح! مسلّماً او از خاندان تو نیست، [وجود] او [بر اثر تداوم گناه،] عملی ناشایسته است، پس چیزی را که به آن آگاه نیستی [از من] مخواه! البته تو را اندرز می دهم که مبادا از نا آگاهان باشی

چیزی که به آن علم نداری نخواه که من عطا کنم و به زیان تو باشد همچنین در (سورة المائدة) (101) (ص124)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْيَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَإِن تَسْأَلُواْ عَنْهَا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللّهُ عَنْهَا وَاللّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (101)

اى اهل ايمان ! از احكام و معارفى [ كه شريعت اسلام از بيان آنها خوددارى مي  كند و خدا هم به خاطر آسان گرفتن بر بندگانْ نهى و امرى نسبت به آنها ندارد ] مپرسيد ; كه اگر براى شما آشكار شود ، غمگينتان كند . و اگر هنگامي كه قرآن نازل مي  شود از آنها بپرسيد ، براى شما روشن مي  شود . خدا از [ اينكه شما را به ] آن احكام و معارف [ كه باعث غم و اندوه شماست مُكلّف كند ]گذشت كرد ; و خدا بسيار آمرزنده و بردبار است

در مثنوی نیز در داستان آن خواهنده از حضرت عیسی ع که استخوان زنده شود و به اصرار او حضرت عیسی دعا کرد و آن استخوان شیری بود که زنده شد و در دم او را بلعید (دفتر دوم از بیت 141 به بعد و از بیت 457 به بعد )و دیگر داستان آن شخصی که زبان مرغ خانگی را به اصرار از حضرت موسی خواست و با دانستن آن اسباب هلاکت خود را فراهم آورد (دفتر سوم از بیت 3303 )

الْجُنْدَ الْخَیْرُ وَ هُوَ وَزِیرُ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِیرُ الْجَهْلِ

وَ الْإِیمَانُ وَ ضِدَّهُ الْکُفْرَ

وَ التَّصْدِیقُ وَ ضِدَّهُ الْجُحُودَ

وَ الرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ الْقُنُوطَ

وَ الْعَدْلُ وَ ضِدَّهُ الْجَوْرَ

وَ الرِّضَا وَ ضِدَّهُ السُّخْطَ

وَ الشُّکْرُ وَ ضِدَّهُ الْکُفْرَانَ

وَ الطَّمَعُ وَ ضِدَّهُ الْیَأْسَ

وَ التَّوَکُّلُ وَ ضِدَّهُ الْحِرْصَ

وَ الرَّأْفَةُ وَ ضِدَّهَا الْقَسْوَةَ

وَ الرَّحْمَةُ وَ ضِدَّهَا الْغَضَبَ

وَ الْعِلْمُ وَ ضِدَّهُ الْجَهْلَ

وَ الْفَهْمُ وَ ضِدَّهُ الْحُمْقَ

وَ الْعِفَّةُ وَ ضِدَّهَا التَّهَتُّکَ

وَ الزُّهْدُ وَ ضِدَّهُ الرَّغْبَةَ

وَ الرِّفْقُ وَ ضِدَّهُ الْخُرْقَ

وَ الرَّهْبَةُ وَ ضِدَّهُ الْجُرْأَةَ

وَ التَّوَاضُعُ وَ ضِدَّهُ الْکِبْرَ

وَ التُّؤَدَةُ وَ ضِدَّهَا التَّسَرُّعَ

وَ الْحِلْمُ وَ ضِدَّهَا السَّفَهَوَ الصَّمْتُ وَ ضِدَّهُ الْهَذَرَ

وَ الِاسْتِسْلَامُ وَ ضِدَّهُ الِاسْتِکْبَارَ

وَ التَّسْلِیمُ وَ ضِدَّهُ الشَّکَّ

وَ الصَّبْرُ وَ ضِدَّهُ الْجَزَعَ

وَ الصَّفْحُ وَ ضِدَّهُ الِانْتِقَامَ

وَ الْغِنَى وَ ضِدَّهُ الْفَقْرَ

وَ التَّذَکُّرُ وَ ضِدَّهُ السَّهْوَ

وَ الْحِفْظُ وَ ضِدَّهُ النِّسْیَانَ

وَ التَّعَطُّفُ وَ ضِدَّهُ الْقَطِیعَةَ

وَ الْقُنُوعُ وَ ضِدَّهُ الْحِرْصَ

وَ الْمُؤَاسَاةُ وَ ضِدَّهَا الْمَنْعَ

وَ الْمَوَدَّةُ وَ ضِدَّهَا الْعَدَاوَةَ

وَ الْوَفَاءُ وَ ضِدَّهُ الْغَدْرَ

وَ الطَّاعَةُ وَ ضِدَّهَا الْمَعْصِیَةَ

وَ الْخُضُوعُ وَ ضِدَّهُ التَّطَاوُلَ

وَ السَّلَامَةُ وَ ضِدَّهَا الْبَلَاءَ

وَ الْحُبُّ وَ ضِدَّهُ الْبُغْضَ

وَ الصِّدْقُ وَ ضِدَّهُ الْکَذِبَ

وَ الْحَقُّ وَ ضِدَّهُ الْبَاطِلَ

وَ الْأَمَانَةُ وَ ضِدَّهَا الْخِیَانَةَ

وَ الْإِخْلَاصُ وَ ضِدَّهُ الشَّوْبَ

وَ الشَّهَامَةُ وَ ضِدَّهَا الْبَلَادَةَ

وَ الْفَهْمُ وَ ضِدَّهُ الْغَبَاوَةَ

وَ الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا الْإِنْکَارَ

وَ الْمُدَارَاةُ وَ ضِدَّهَا الْمُکَاشَفَةَ

وَ سَلَامَةُ الْغَیْبِ وَ ضِدَّهَا الْمُمَاکَرَةَ

وَ الْکِتْمَانُ وَ ضِدَّهُ الْإِفْشَاءَ

وَ الصَّلَاةُ وَ ضِدَّهَا الْإِضَاعَةَ

وَ الصَّوْمُ وَ ضِدَّهُ الْإِفْطَارَ

وَ الْجِهَادُ وَ ضِدَّهُ النُّکُولَ

وَ الْحَجُّ وَ ضِدَّهُ نَبْذَ الْمِیثَاقِ

وَ صَوْنُ الْحَدِیثِ وَ ضِدَّهُ النَّمِیمَةَ

وَ بِرُّ الْوَالِدَیْنِ وَ ضِدَّهُ الْعُقُوقَ

وَ الْحَقِیقَةُ وَ ضِدَّهَا الرِّیَاءَ

وَ الْمَعْرُوفُ وَ ضِدَّهُ الْمُنْکَرَ

وَ السَّتْرُ وَ ضِدَّهُ التَّبَرُّجَ

وَ التَّقِیَّةُ وَ ضِدَّهَا الْإِذَاعَةَ

وَ الْإِنْصَافُ وَ ضِدَّهُ الْحَمِیَّةَ

وَ التَّهْیِئَةُ وَ ضِدَّهَا الْبَغْیَ

وَ النَّظَافَةُ وَ ضِدَّهَا الْقَذَرَ

وَ الْحَیَاءُ وَ ضِدَّهَا الْجَلَعَ

وَ الْقَصْدُ وَ ضِدَّهُ الْعُدْوَانَ

وَ الرَّاحَةُ وَ ضِدَّهَا التَّعَبَ

وَ السُّهُولَةُ وَ ضِدَّهَا الصُّعُوبَةَ

وَ الْبَرَکَةُ وَ ضِدَّهَا الْمَحْقَ

وَ الْعَافِیَةُ وَ ضِدَّهَا الْبَلَاءَ

وَ الْقَوَامُ وَ ضِدَّهُ الْمُکَاثَرَةَ

وَ الْحِکْمَةُ وَ ضِدَّهَا الْهَوَاءَ

وَ الْوَقَارُ وَ ضِدَّهُ الْخِفَّةَ

وَ السَّعَادَةُ وَ ضِدَّهَا الشَّقَاوَةَ

وَ التَّوْبَةُ وَ ضِدَّهَا الْإِصْرَارَ وَ الِاسْتِغْفَارُ وَ ضِدَّهُ الِاغْتِرَارَ

وَ الْمُحَافَظَةُ وَ ضِدَّهَا التَّهَاوُنَ

وَ الدُّعَاءُ وَ ضِدَّهُ الِاسْتِنْکَافَ

وَ النَّشَاطُ وَ ضِدَّهُ الْکَسَلَ

وَ الْفَرَحُ وَ ضِدَّهُ الْحَزَنَ

وَ الْأُلْفَةُ وَ ضِدَّهَا الْفُرْقَةَ

وَ السَّخَاءُ وَ ضِدَّهُ الْبُخْلَ

فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ کُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِی نَبِیٍّ أَوْ وَصِیِّ نَبِیٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِکَ مِنْ مَوَالِینَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا یَخْلُو مِنْ أَنْ یَکُونَ فِیهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّى یَسْتَکْمِلَ وَ یَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ فِی الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مَعَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ وَ إِنَّمَا یُدْرَکُ ذَلِکَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِه‏

الکافی، ج‏1، ص: 21

 

سماعه گوید خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم و جمعى از دوستانش هم حضور داشتند که ذکر عقل و جهل بمیان آمد

حضرت فرمود:

عقل و لشکرش و جهل و لشکرش را بشناسید،

سماعه گوید من عرض کردم قربانت گردم غیر از آنچه شما بما فهمانیده‏اید نمیدانیم.

حضرت فرمود خداى عز و جل عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق اول از روحانیین است پس بدو فرمود پس رو او پس رفت سپس فرمود پیش آى پیش آمد

خداى تبارک و تعالى فرمود: ترا با عظمت آفریدم و بر تمام آفریدگانم شرافت بخشیدم

سپس جهل را تاریک و از دریاى شور و تلخ آفرید باو فرمود پس رو پس رفت فرمود پیش بیا پیش نیامد

فرمود: گردن‏کشى کردى؟

او را از رحمت خود دور ساخت

سپس براى عقل هفتاد و پنج لشکر قرار داد.

چون جهل مکرمت و عطاء. خدا را نسبت به عقل دید دشمنى او را در دل گرفت و عرض کرد

پروردگارا این هم مخلوقى است مانند من.

او را آفریدى و گرامیش داشتى و تقویتش نمودى

من ضد او هستم و براو توانائى ندارم

آنچه از لشکر به او دادى بمن هم عطا کن

فرمود بلى میدهم ولى اگر بعد از آن نافرمانى کردى ترا و لشکر ترا از رحمت خود بیرون میکنم

عرض کرد خشنود شدم

پس هفتاد و پنج لشکر باو عطا کرد.

و هفتاد و پنج لشکرى که به عقل عنایت کرد

(جنود عقل و جهل) بدین قرار است:

خیر و آن وزیر عقل است و ضد او را شر قرارداد، که آن وزیر جهل است؛

و ایمان و ضد آن کفر؛

و تصدیق حق و ضد آن انکار حق؛

و امیدوارى و ضد آن نومیدى؛

و دادگرى و ضد آن ستم؛

و خشنودى و ضد آن قهر و خشم؛

و سپاسگزارى و ضد آن ناسپاسى؛

و چشم داشت رحمت خدا و ضد آن یأس از رحمتش؛

و توکل و اعتماد بخدا و ضد آن حرص و آز؛

و نرم دلى و ضد آن سخت دلى؛

و مهربانى و ضد آن کینه‏توزى؛

و دانش و فهم و ضد آن نادانى؛

و شعور و ضد آن حماقت؛

و پاکدامنى و ضد آن بى‏باکى و رسوائى؛

و پارسائى و ضد آن دنیاپرستى؛

و خوشرفتارى و ضد آن بدرفتارى؛

پروا داشتن و ضد آن گستاخى؛

و تواضع و ضد آن کبر؛

و آرامى و ضد آن شتابزدگى؛

و خردمندى و ضد آن بیخردى؛

و خاموشى و ضد آن پرگوئى؛

و رام بودن و ضد آن گردنکشى؛

و تسلیم حق شدن و ضد آن تردید کردن؛

و شکیبائى و ضد آن بیتابى؛

و چشم‏پوشى و ضد آن انتقام‏جوئى؛

و بى‏نیازى و ضد آن نیازمندى؛

و بیاد داشتن و ضد آن بى‏خبر بودن؛

و در خاطر نگه‏داشتن و ضد آن فراموشى؛

و مهرورزى و ضد آن دورى و کناره‏گیرى؛

و قناعت و ضد آن حرص و آز؛

و تشریک مساعى و ضد آن دریغ و خوددارى؛

و دوستى و ضد آن دشمنى؛

و پیمان دارى و ضد آن پیمان‏شکنى؛

و فرمانبرى و ضد آن نافرمانى؛

سرفرودى و ضد آن بلندى جستن؛

و سلامت و ضد آن مبتلا بودن؛

و دوستى و ضد آن تنفر و انزجار؛

و راستگوئى و ضد آن دروغگوئى؛

و حق و درستى و ضد آن باطل و نادرستى؛

و امانت و ضد آن خیانت؛

و پاکدلى و ضد آن ناپاکدلى؛

و چالاکى و ضد آن سستى؛

ونشاط و زیرکى و ضد آن کودنى؛

و شناسائى و ضد آن ناشناسائى؛

و مدارا و رازدارى و ضد آن راز فاش کردن؛

و یک روئى و ضد آن دغلى؛

و پرده‏پوشى و ضد آن فاش کردن؛

و نمازگزاردن و ضد آن تباه کردن نماز؛

و روزه گرفتن و ضد آن روزه خوردن؛

و جهاد کردن و ضد آن فرار از جهاد؛

و حج گزاردن و ضد آن پیمان حج شکستن

و سخن نگهدارى و ضد آن سخن چینى؛

و نیکى بپدر و مادر و ضد آن نافرمانى پدر و مادر؛

و با حقیقت بودن و ضد آن ریاکارى؛

و نیکى و شایستگى و ضد آن زشتى و ناشایستگى؛

و خودپوشى و ضد آن خود آرائى؛

و تقیه و ضد آن بى‏پروائى؛

و انصاف و ضد آن جانبدارى باطل؛

و خودآرائى براى شوهر و ضد آن زنادادن؛

و نظافت و پاکیزگى و ضد آن پلیدى؛

و حیا و آزرم و ضد آن بى‏حیائى؛

و میانه روى و ضد آن تجاوز از حد؛

و آسودگى و ضد آن خود را برنج انداختن؛

و آسان‏گیرى و ضد آن سخت‏گیرى؛

و برکت داشتن و ضد آن بى‏برکتى؛

و تندرستى و ضد آن گرفتارى؛

و اعتدال و ضد آن افزون‏طلبى؛

و موافقت با حق و ضد آن پیروى از هوس؛

و سنگینى و متانت و ضد آن سبکى و جلفى؛

و سعادت و ضد آن شقاوت؛

و توبه و ضد آن اصرار بر گناه؛

و طلب آمرزش و ضد آن بیهوده طمع بستن؛

و دقت و مراقبت و ضد آن سهل انگارى؛

دعا کردن و ضد آن سرباز زدن؛

و خرمى و شادابى و ضد آن سستى و کسالت؛

و خوشدلى و ضد آن اندوهگینى؛

مأنوس شدن و ضد آن کناره گرفتن؛

و سخاوت و ضد آن بخیل بودن.

پس تمام این صفات (هفتاد و پنجگانه) که لشکریان عقلند جز در پیغمبر و جانشین او و مؤمنى که خدا دلش را بایمان آزموده جمع نشود اما دوستان دیگر ما برخى از اینها را دارند تا تدریجا همه را دریابند و از لشکریان جهل پاک شوند آنگاه با پیغمبران و اوصیاءشان در مقام اعلى همراه شوندو این سعادت جز با شناختن عقل و لشکریانش و دورى از جهل و لشکریانش بدست نیاید خدا ما و شما را بفرمانبرى و طلب ثوابش موفق دارد.

اصول کافى-ترجمه مصطفوى، ج‏1، ص: 24)

( پاورقی :بَسيم: خندان

دوست همچون زر بلا چون آتش است

زرِّ خالص در دل آتش خوش است‏1453 2 )

( پاورقی :آن كه تنها به دنيا و هوس‏ها و شهوت‏ها مى‏انديشد و مى‏كوشد تا وسيلت‏هاى بهره گيرى از آن را فراهم آورد، داراى عقل نيست، ادراك او را وهم بايست ناميد. گفتار پيمبران، همچنين قرآن كريم براى مردم وسيلت آزمايش است كه آيا مردِ شهوت است يا پاى بند آخرت. آن را كه عقل است لذت و الم براى او يكى است. چنان كه پيمبران و مؤمنان چنين‏اند، چون فرعون ساحران را كه ايمان آورده بودند گفت شما را به شاخه‏هاى خرما مى‏آويزم گفتند: لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ. 26: 50 (شعراء، 50))

(دفترچهارم3855-3849)

( 3849) قلب مى‏زد لافِ اَشواقِ مِحك

تا مريدان را ،در اندازد به شك

‏ و از ویژگی های طلای تقلبی این است که به محک برای سالوس اشتیاق نشان می دهد تا مریدان خود را در شک و تردید نسبت به خود بیفکند و از سِرِّ کار او آگاه نشوند

اَشواق: اشتیاق و رغبت.

( 3850) افتد اندر دامِ مكرش، ناكسى_

اين گمان، سر بر زند از هر خسى‏_

در نتیجه ناکسان را به دام اندازند البته این گمان باطل در هر خس و خاشاکی که راه به شناخت حقیقی ندارد هست

خَس: آدم حقیر و فرومایه.

( 3851) كين اگر نه، نقدِ پاكيزه بُدى

كى به سنگِ امتحان، راغِب شدى؟

‏ كه اگر این مدعیان نقد پاكى نبودند كى به محك ،اظهار اشتياق مى‏نمودند

( 3852) او مِحك مى‏خواهد اما آن چنان

كه نگردد قلبىِ او، ز آن عيان‏

حال اینان چنین است که   طلای تقلبی اند و محک می خواهند ولی نه برای خود تا رسوا شوند (بلکه برای دیگران و رسوائی دیگران)

( 3853) آن مِحَك كه او نهان دارد، صفت

نى مِحك باشد، نه نور معرفت‏

ویژگی محک : اگر خاصیت طلا را پنهان كند دیگر نه محك است و نه نور معرفت‏

( 3854) آينه، كو عيبِ رو، دارد نهان

از براىِ خاطرِ هر قلتَبان‏

و مثل آن مانند آینه است که اگر در برابر هر بی غیرت فاسق روی پنهان کرد

قَلتَبان: بی حمیّت، بی غیرت، بی ناموس.

( 3855) آينه نبود، منافق باشد او

اين چنين آيينه، تا تانی(توانى) مجو!

دیگرآیینه نیست بلکه منافق است و از مولانا به تو نصیحت که چنین آیینه ای را دنبال مکن

(پاورقی: آغاز اين بيت‏ها وصف جهودان زمان رسول است كه پيش از ظهور حضرتش مى‏خواستند او پديد آيد، اما چون مبعوث شد منكر او گشتند. سپس مى‏گويد، آن چه جهودان مى‏گفتند از روى شناخت دل نبود و اگر چنين بود، بايستى درون آنان دگرگون گردد.

در پايان، سخن را به مدعى دو رو مى‏كشاند كه براى فريفتن مريدان از خدا مى‏خواهد او را آزمايش كند و مريدان پندارند او راستگوست و گر نه خواهان آزمايش نمى‏شد و نمى‏دانند او آزمايش درون را خواهان نيست. آزمايشى را خواهد كه به ظاهر او بسنده كند)

 

(دفترسوم686-682)

(682)  صد هزاران امتحان است اى پسر

هر كه گويد من شدم سَرهنگِ در

صد گونه امتحان هست و هر كس كه بگويد من سرهنگم و چنين و چنانم‏

سرهنگ در: كنايت از عارف به كمال. سالكى كه تواند راهبر شود.

………………………………………………………………….

( 683) گر نداند عامه او را ز امتحان

پُختگان راه، جويندش نشان‏

اگر عوام نتوانند امتحانش كنند پختگان راه از او نشانه را مى‏جويند

پُختگان راه: كنايت از واصلان به حق. آشنايان به راه و رسم طريقت.

………………………………………………………………….

( 684) چون كند دعوىِّ خيّاطى خَسى

افكند در پيش او ، شه اطلسى‏

چون كسى بى‏هوده دعوى خياطى كند شاه در جلوش پارچه اطلس مى‏اندازد

……………………………………………………………..

( 685) كه بِبُر اين را بَغَلطاقِ فراخ

ز امتحان پيدا شود، او را دو شاخ‏

كه آن را براى من جبه فراخ بدوز آن وقت است كه در امتحان آن از خجلت شاخ در مى‏آورد

بَغَلطاق: بغلتاق. لباس بى‏آستين كوتاه

يا با آستين بسيار كوتاه،

كه در زير فَرَجِيّه مى‏پوشيدند و از پارچه نخى

بعلبكّى به رنگ سفيد يا از پوست سنجاب دوخته

مى‏شد.

از اطلس معدنى نيز دوخته مى‏شد.

گاه آن را با مرواريد زينت مى‏كردند.

سَلاّرى. (فرهنگ البسه مسلمانان، ص 78- 81)

دو شاخ پيدا شدن: كنايت از شرمنده گشتن. رسوا گرديدن.«دو شاخ» معنى ديگرى نيز دارد. نگاه كنيد به: ذيل بيت 800 2)

………………………………………………………………..

( 686) گر نبودى امتحان هر بدى

هر مخنَّث در وَغا رستم بدى‏

اگر امتحان در كار نبود هر مخنثى در جنگ رستم بود

(دفترسوم4010-4005)

( 4005) وقت لاف غزو مستان كف كنند

وقت جوش جنگ چون كف بى‏فن‏اند

مستان از غرورآنچنان لاف جنگ و جنگاوری مى‏زنند و شروع به گزافه گویی می کنندكه دهنشان كف مى‏كند ولى در ميدان جنگ چون كف روی آب بى‏ثباتند

بى‏فن: بى‏فايده، تو خالى، تهى.

( 4006) وقت ذكر غزو شمشيرش دراز

وقت كرّ و فر تيغش چون پياز

وقتى سخن از جنگ بميان آيد شمشيرش دراز و بیرون کشیده و آماده برای نبرد است ولى در موقع جنگ و حمله به دشمن تيغش در غلاف به هم پیچیده مانند پياز است

( 4007) وقت انديشه دل او زخم جو

پس به يك سوزن تهى شد خيك او

در عالم خيال و انديشه مى‏خواهد جنگ كند و زخم بر دارد ولى در واقع آنان شبیه خیک پر از بادند که با یک ضربه سوزن بادشان خالی میشود و در ميدان جنگ اگر ضربتى متوجه او شود فرار مى‏كند

خلاصه شرح ابیات از بیت 3999 تا 4007 ***

كسانى مى‏توانند راه رسيدن به حق را بپيمايند كه دنيا در ديده آنان خوار و جان در نظرشان بى‏مقدار باشد. همگان پندارند دليرند و چون آزمايش پيش آيد آشكار شود كه حقيرند. سيد الشهدا فرمود: «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنيا… فَإذا مُحِصُّوا بِالبلاءِ قَلََّ الدَّيَّانُون.»(مردم بندگان دنیا هستند ….وقتی که بلا آنها را فرا می گیرد افراد کمی برپای می ایستند و به دیانت (پیمان خویش )عمل می کنند ) يا چنان كه على (ع) درباره ياران خود فرمايد: «در بزم جويندة مرد ستيزيد و در رزم پوينده راه گريز.» (نهج البلاغه، خطبه 29)

( 4008) من عجب دارم ز جوياى صفا

كو رمد در وقت صيقل از جفا

من تعجب می کنم از سالکی كه صفا و پاکی قلب را می طلبد ولی موقع صيقل خوردن و برخورد با ناملایمات از سختى صيقل بهراسد و فرار کند

صيقل: زدودن زنگ، جلا دادن. و در اينجا كنايت از رياضت و تحمل مشقت است در سير و سلوك.

( 4009) عشق چون دعوى، جفا ديدن گواه

چون گواهيت نيست، شد دعوى تباه‏

عشق يك ادعايى است كه گواه و شاهد صدق آن جور و جفا ديدن و تحمل کردن است اگر گواه ندارى دعويت باطل خواهد بود

( 4010) چون گواهت خواهد اين قاضى مرنج

بوسه ده بر مار تا يابى تو گنج‏

اگر در صدق عشق تو قاضی شاهد و گواهی بر ادعایت از تو بخواهد مرنج و بی تابی نکن بلکه مار رنج و محنت را ببوس تا بگنج برسى

قاضى: كنايت از اللَّه است كه: (جاثيه، 17) إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيمَةِ.(به راستی که خداوند قضاوت می کند بین شما در روز قیامت) 45: 17

بوسه بر مار دادن: كنايت از سختى‏ها را تحمل كردن. در برون آوردن گنج، بيم زخم مار خوردن است كه «تا رنج نبرى گنج نيابى».

 

هجده:

در اهمیت امتحان الهی از انسان همین بس که خداوند تا نیازماید به او سمع و بصر نمی دهد و یا آن که می آزماید تا سمع و بصر عنایت کند

«إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً» الإنسان: 2.،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 446

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − 10 =