خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «در جستجوی اهل دل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «در جستجوی اهل دل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

دفتر سوم

دقوقی با تمام مقامی که داشت در جستجوی اهل دل بود:

***باز گشتن به قصّه دقوقى

( 1950) حضرتش گفتى كه اى صدر مهين

اين چه عشق است و چه استسقاست اين‏؟

استسقا: سير نشدن است از دوستى.

( 1951) مهر من دارى چه مى‏جويى دگر؟

چون خدا با توست چون جويى بشر؟

( 1952) او بگفتى يا رب اى داناى راز

تو گشودى در دلم راه نياز

( 1953) در ميان بحر اگر بنشسته‏ام

طمع در آب سبو هم بسته‏ام‏

( 1954) همچو داودم نود نعجه مراست

طمع در نعجة حريفم هم بخاست

سوره ص: إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي اَلْخِطابِ 38: 23 يعنى اين برادر من است كه نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم و گفت آن را هم بمن واگذار كن و در اقامه دليل بر من غلبه كرد

به هر حال «داود» در تعبير مولانا مثال عارفى است كه از فيض ربانى سير نمى‏شود.

***

در جستجوی اهل دل و حرص ورزیدن به آن

***سرِّ طلب کردن موسی (ع) خضر( ع)

را با کمال نبوت و قُربت

( 1962) از كليم حق بياموز اى كريم

بين چه مى‏گويد ز مشتاقى كليم‏

( 1963) با چنين جاه و چنين پيغمبرى

طالب خضرم ز خود بينى بَرى

عَبْداً مِنْ عِبادِنا 18: 65. نام خضر را مفسران به پيروى از برخى روايت‏ها بدو داده‏اند.

( 1964) موسيا تو قوم خود را هشته‏اى

در پى نيكو پيى سر گشته‏اى‏

هشتن موسى (ع) قوم خود را: در تفسير ابو الفتوح رازى آمده است كه موسى چون از دريا بر آمد قوم خود را خطبه خواند و نعمت‏هاى حق تعالى را بدانها ياد آورى كرد. يكى گفت يا موسى (ع) از تو عالم‏تر بنده در زمين نيست. گفت نه. جبرئيل بيامد و گفت از تو عالم‏تر خضر است.

موسيا: ظاهراً گوينده مولاناست كه خود از موسى (ع) مى‏پرسد و خود جواب مى‏دهد.

نيكو پى: كنايت از خضر.

( 1965) كيقبادى رَسته از خوف و رجا

چند گردى چند جويى تا كجا

كيقباد: (كى كَوِى: پادشاه، امير قباد كوات) پادشاه دوست داشتنى. (حاشيه برهان قاطع) در اين بيت كنايت از بزرگ، مهتر است.

( 1966) آن تو با توست و تو واقف بر اين

آسمانا چند پيمايى زمين ؟

آن: كيفيتى از جمال كه وصف شدنى نيست.

حافظ: شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد

بندة طلعت آن باش که آنی دارد

مرده گردد شخص كو بى‏جان شود

خر شود چون جان او بى‏آن شود

1511/4

ذاریات / 21/ص521: وَ فىِ أَنفُسِكُم   أَ فَلَا تُبْصِرُونَ

و هم در درون وجود خودتان چرا آن آيات را نمى‏بينيد.

( 1967) گفت موسى اين ملامت كم كنيد

آفتاب و ماه را كم ره زنيد

آفتاب و ماه: استعارت از خضر و موسى. (چنان كه آفتاب از ماه نور مى‏گيرد موسى (ع) گويد من مى‏خواهم از خضر تعليم بگيرم).

كم ره زنيد:: مانع نشدن، پيش راه را نگرفتن.

( 1968) مى‏روم تا مَجمَعُ البَحرين من

تا شوم مصحوب سلطان زمن‏

آيه 60 از سوره كهف:   وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ اَلْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً يعنى وقتى كه موسى بجوان همراه خود (يوشع ابن نون) گفت من از پاى ننشينم و همى‏روم تا بمحل تلاقى دو دريا (درياى فارس و روم) برسم يا زمان طولانى در سير و حركت باشم

گفته‏اند مجمع البحرين درياى مشرق و مغرب است كه به جهان احاطه دارد و گفته‏اند ملتقاى درياى فارس و روم است و گفته‏اند آن جا كه آب شيرين و شور به هم رسد. (كشف الاسرار)

ملتقاى درياى روم و فارس. (الميزان)

و بعض شارحان اين تركيب را كنايت از خضر گرفته‏اند كه علم لدنى و صورى را فراهم آورده بود. (كشف الاسرار)

مَصحوب: همراه.

سلطان زمن: كنايت از آن بنده كه موسى او را ديد.

( 1969) أجعَلُ الخِضرَ لِأَمرِى سَبَباً

ذاكَ أو أمضِى وَ أسرِى حُقُبا

خضر را سبب كار خود [تعليم‏] مى‏گردانم، يا اين، يا مى‏روم و سال‏ها مى‏گردم.

( 1970) سال‏ها پرّم به پرّ و بال‏ها

سال‏ها چه بود؟ هزاران سال‏ها

( 1971) مى‏روم، يعنى نمى‏ارزد بد آن ؟

عشق جانان كم مدان از عشق نان‏

*** باز گشتن به قصّه دقوقى

( 1973) آن دقوقى رحمة اللّه عليه

گفت سافَرتُ مَدىً فِى خافِقَيه‏

…. سالها در مشرق و مغرب سفرکردم سافرت…: دو خافق يا خافقين در لغت مشرق و مغرب. (دو اُفُقِ شرقى و غربى.) (مدت‏ها در سراسر زمين در گردش بودم.) بعض شارحان «خافقين» را سير روحانى و جسمانى گرفته‏اند.

( 1974) سال و مه رفتم سفر از عشقِ ماه

بى‏خبر از راه، حيران در اله‏

ماه: استعاره از واصل شدن به حق است و ديدار جلوه پروردگار.

( 1975) پا برهنه مى‏روى بر خار و سنگ؟

گفت من حيرانم و بى‏خويش و دنگ‏

دنگ: ناهشيار.

***

( 1982) دقوقى گفت :

گفت روزى مى‏شدم مشتاق وار

تا ببينم در بشر انوار يار

( 1983) تا ببينم قلزمى در قطره‏اى

آفتابى درج اندر ذرّه‏اى‏

قُلزُم: نام درياى سرخ است و اين نام را به خاطر بندرى كه به همين نام در كنار آن بوده است به دريا داده‏اند. و در اين بيت مقصود مرد كامل و روحانى است كه ظاهرش چون ديگر مردمان است، محدود به اندام و درونش بى‏انتها.

( 1984) چون رسيدم سوى يك ساحل به گام

بود بى‏گه گشته روز و وقت شام‏

در این بیت ساحل عالم مثال است زیرا که دریای شهادت و مثال دو دریای احدیت هستند و شام نیز به اعتبار مستور بودنش از دیدگان کنایه از عالم باطن است بنابراین معنای تاویلی این بیت این می شود که چیرگی و حکم عالم ظاهر رو به زوال بود و شب عالم باطن به ظهور رسیده بود که من به ساحل دریای وحدت رسیده ام

***

( 2302) هين بجو كه ركن دولت، جُستن است

هر گشادى در دل، اندر بستن است‏

جستن ركن دولت است: چنان كه در مثل است: «عاقبت جوينده يابنده بود». هر گشادى…: از كوشش به مقصود توان رسيد كه: (شرح، 6) إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً. 94: 6

( 2303) از همه كار جهان پرداخته

كو و كو مى‏گو به جان چون فاخته‏

فاخته: مرغ معروف، كه بانگ او را «كوكو» تعبير كنند.

( 2304) نيك بنگر اندر اين اى مُحتجِب

كه دعا را بست، حق در اِستَجِب

مُحتَجب: پنهان در حجاب غفلت. كه از درك حقيقت محروم است.

(غافر، 60)اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. 40: 60

( 2305) هر كه را دل پاك شد از اعتلال

آن دعااش مى‏رود تا ذو الجلال‏

اِعتلال: بيمارى، و در اينجا مقصود گناه است چنان كه در حديث آمده است: «ما مِن أحَدٍ يَدعُو بِدُعاءٍ إلاَّ آتاه اللَّهُ مَا سَألَ ما لَم يَدعُ بِأثمٍ وَ قَطِيعَةِ رَحِمٍ.»(هیچکسی دعایی نمیکند مگر آنکه خدا به او می بخشد آنچه که می خواهد جز آنچه نخواند با گناه و قطع رحم) (شرح انقروى، از جابر)

نيز اين حديث نبوى: «إنَّ اللَّهَ لا يَستَجِيبُ دُعَاءَ عَبدٍ مِن قَلبٍ لاهٍ»: خدا دعاى بنده‏اى را كه دل او مشغول لهو باشد نپذيرد.»

(رساله قشيريه، ص 132)

 

بازدیدها: 31

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + پنج =