خانه / چندرسانه ای / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «مقام دل» قلب سلیم از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «مقام دل» قلب سلیم از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

آیات در بارة قلب در قرآن :

(سوره ق) (33) ( ص 519) مَنْ خَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ وَجَاء بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ (33)

(سوره ق) (37) ( ص 520) إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ (37)

(سوره الشعرا) (89) (ص371) إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (89)

شعرا/194 ،احزاب/4(انسان دو دل ندارد)، تغابن/11 ،

صافات/ 84 ، احزاب/32(منفی)،غافر/35(منفی)

***

شواهد از مثنوی:

دفتر اول

اهل دل در اثر نورانیت قلب علوم لدنی در وجود آن ها منعکس می گردد:

( 3483) روميان آن صوفيانند اى پدر

بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر

( 3484) ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها

پاك ز آز و حرص و بخل و كينه‏ها

داستان چينيان و روميان مثالى است براى فرق ميان علم حصولى و علم حضورى.

دفتر صوفى سواد و حرف نيست

جز دل اسپيد همچون برف نيست‏

159 2

بى‏ز تقليدى نظر را پيشه كن

هم براى عقل خود انديشه كن‏

3344 6

ملاقات ابو سعيد ابو الخير و ابن سينا: «هر چه من مى‏دانم او مى‏بيند و ابو سعيد گفته است هر چه ما مى‏بينيم او مى‏داند» (اسرار التوحيد، ج 1، مقدمه، ص چهل و سه).

( 3485) آن صفاى آينه لا شك دل است

كو نقوش بى‏عدد را قابل است‏

بى‏عدد: بى‏شمار، نامحدود. قابل: پذيرا، پذيرنده.

( 3486) صورت بى‏صورت بى‏حدّ غيب

ز آينه دل دارد آن موسى به جيب‏

در اينجا از صورت تنها لفظ مقصود است صورتى كه براى آن هيچ گونه حدى و رسمى نيست.

بى‏حدّ: كه جنس و فصل ندارد، كه نتوان آن را تعريف كرد.جيب: گريبان.

( 3487) گر چه آن صورت نگنجد در فلك

نه به عرش و كرسى و نى بر سَمَك‏

سَمَك: ماهى كه مى‏پنداشتند گاو زمين بر پشت آن است، و در اينجا از سمك، زمين مقصود است.

( 3488) ز آن كه محدود است و معدود است آن

آينه دل را نباشد حد بدان‏

 

 

 

عكس‏ها را ماند اين و عكس نيست

در مثال عكس حق بنمودنى است

3190 6

( 3489) عقل اينجا ساكت آمد يا مُضِلّ

ز آن كه دل با اوست يا خود اوست دل‏

ساكت: خاموش.

مُضِلّ: (اسم فاعل از اضلال) گمراه كننده و اينجا به معنى سر گردان است.

( 3490) عكسِ هر نقشى نتابد تا ابد

جز ز دل هم با عدد هم بى‏عدد

عكس هر نقش و صورتى ممكن نيست تا ابد بتابد مگر از دل.

هم با عدد هم بى‏عدد: مقصود صفات خداچه در مقام واحدیت چه ازلحاظ کثرت

( 3491) تا ابد هر نقش نو كآيد بر او

مى‏نمايد بى‏قصورى اندر او

هر صورتى كه بدل مى‏آيد براى هميشه آن صورت بدون پرده در آن ديده مى‏شود.

***

تمام حواس ظاهری بلکه تمام اندام حسی انسان و حواس باطنی او در فرمان دل است و دل بر آنها حکومت می کند بنابراین باید جهت دل را رو به بالا تنظیم کرد تا همۀ قوای زیر مجموعه را به سمت بالا هدایت کند

( 3562) همچو اين دو چشمه چشم روان

هست در حكم دل و فرمان جان‏

( 3563) گر بخواهد رفت سوى زهر و مار

ور بخواهد رفت سوى اعتبار

زهر و مار: استعارت از آن چه آدمى را زيان رساند.

اعتبار: آن چه آدمى از آن پند گيرد و سود برد.

( 3564) گر بخواهد سوى محسوسات رفت

ور بخواهد سوى ملبوسات رفت‏

محسوسات: آن چه به وسيله پنج حس در يابند. ملبوسات: آن چه مشتبه باشد، و مقصود خيالهاست. و بعضى به معنى پوشيدنى گرفته‏اند.

( 3565) گر بخواهد سوى كلّيات راند

ور بخواهد سوى جزويّات ماند

كليات: مفهومهايى كه بر افراد بسيار صدق كند. جزويات: جزئيات، مفهومهايى كه بر افراد بسيار نتوان حمل كرد.

( 3566) همچنين هر پنج حس چون نايزه

بر مراد و امر دل شد جايزه‏

نايزه: نايژه، لوله‏اى كه مايع از آن عبور كند، انبوب.

( 3567) هر طرف كه دل اشارت كردشان

مى‏رود هر پنج حس دامن كشان‏

( 3568) دست و پا در امر دل اندر مَلا

همچو اندر كفِ موسى آن عصا

( 3569) دل بخواهد پا در آيد زو به رقص

يا گريزد سوى افزونى ز نقص‏

دل: قلب، نفس ناطقه. آن چه منشأ اراده آدمى است.

 

( 3570) دل بخواهد دست آيد در حساب

با اصابع تا نويسد او كتاب‏

در حساب آمدن: به كار گرفته شدن. اصابع: جمع اِصبَع: انگشت.

( 3571) دست در دست نهانى مانده است

او درون، تن را برون بنشانده است

نهان: ناپيدا، كه به ظاهر ديده نمى‏شود و مقصود دل است.

( 3572) گر بخواهد بر عدو مارى شود

ور بخواهد بر ولى يارى شود

( 3573) ور بخواهد كفچه‏اى در خوردنى

ور بخواهد همچو گُرز ده منى‏

كفچه: ملعقه، ملاقه.

( 3574) دل چه مى‏گويد بديشان اى عجب

طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب‏

راستى دل باين اعضا چه مى‏گويد كه چنان مطيع شده‏اند عجب اتصال و پيونديست كه ميانه دل و اعضاء پيدا شده و سبب پنهانى غريبى است كه هر لحظه كار خود را بوسيله اعضاء بدن آشكار مى‏كند.

طرفه: شگفت، عجيب. وصلت: اتصال، پيوند.

( 3575) دل مگر مُهر سليمان يافته است

كه مهار پنج حس بر تافته است‏

مهر سليمان: انگشترى كه سليمان در اختيار داشت و با نيروى آن ديوان را فرمان مى‏داد.

پنج حس: حسهاى ظاهرى. بر تافتن: نگه داشتن، باز داشتن.

( 3576) پنج حسّى از برون ميسورِ او

پنج حسّى از درون مأمور او

پنج حس برون: لامسه، ذائقه، باصره، شامه، سامعه.

پنج حس درون: حس مشترك، خيال، وهم، حافظه، و متصرفه. مَيْسور: ممكن، در اختيار.

( 3577) ده حس است و هفت اندام دگر

آن چه اندر گفت نآيد مى‏شمر

 

هفت اندام: بعضى گفته‏اند: سر، سينه، پشت، دو دست و دو پاى است. و بعضى گويند: دماغ، دل، جگر، سپرز، شش، زهره، و معده است. و بعضى جز اينها گفته‏اند.

از دل عضو صنوبرى معلوم، مقصود نيست. بلكه مراد از دل همان نفس ناطقه است كه محل ادراك حقايق است و اسرار:

پس بود دل جوهر و عالم عرض

سايه دل چون بود دل را غرض

2266 3

دل محيط است اندر اين خطّه وجود

زر همى‏افشاند از احسان وجود

2272 3

( 3578) چون سليمانى دلا در مهترى

بر پرى و ديو، زن انگشترى‏

انگشترى زدن: مهر كردن، مهر نهادن، مجازاً مسخر كردن، به فرمان آوردن:

چون سليمان باش بى‏وسواس و ريو

تا تو را فرمان برد جنّى و ديو

خاتم تو اين دل است و هوش دار

تا نگردد ديو را خاتم شكار

1151- 1150 4

 

( 3579) گر در اين مُلكت برى باشى ز ريو

خاتم از دست تو نستاند سه ديو

ریو: مکر و حیله سه ديو: نيكلسون احتمال داده است: نفس، هوى و هوس باشد ولى به نظر مى‏رسد سه ديو

«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ اَلشَّهَواتِ مِنَ اَلنِّساءِ وَ اَلْبَنِينَ وَ اَلْقَناطِيرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ 3: 14…»- زينت داده شده است مردمان را دوستى شهوتها از زنان و فرزندان و پوستهاى پر از طلا و نقره… (آل عمران، 14).

( 3580) بعد از آن عالم بگيرد اسم تو

دو جهان محكوم تو چون جسم تو

عالم بگيرد اسم تو: شهره جهان شوى، جهان تو را مسخر شود. چون جسم تو: آن چنان كه اندام تو در فرمان توست.

 

 

( 3581) ور ز دستت ديو خاتم را ببرد

پادشاهى فوت شد بختت بمرد

( 3582) بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد

بر شما محتوم تا يَوْمَ التَّناد

سوره يس: يا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ 36: 30 يعنى افسوس بر بندگان كه پيامبرى بر آنها نيامد مگر اينكه او را استهزا كردند.

محتوم: حتم، مسلّم، رد نشدنى. يوم التناد: روز پراكنده شدن و از يكديگر گريختن. يوم التناد از نامهاى قيامت است: «وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ اَلتَّنادِ- » 40: 32 و اى مردم من بر شما مى‏ترسم از روز تناد» (مؤمن، 32).

( 3583) ور تو ريوِ خويشتن را منكرى

از ترازو و آينه كى جان برى‏

ريو: مكر، دو رويى. ترازو و آينه: اشارت است به بيتهاى 3545 تا 3547.

***

لا یَسَعُنی ارضی وَلا سَمائی بَل یَسَعُنی قَلبُ عَبدی المومن

( 3665) تخت دل معمور شد پاك از هوا

بر وى الرَّحْمن عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى‏

اَلرَّحْمنُ عَلَى اَلْعَرْشِ اِسْتَوى‏ 20: 5 معمور: آبادان.

( 3666) حكم بر دل بعد از اين بى‏واسطه

حق كند چون يافت دل اين رابطه‏

***

دفتر دوم

عارف دارای دلی پاک است

( 159) دفتر صوفى سَوادِ حرف نيست

جز دل اسپيد همچون برف نيست‏

اسپيد: نورانى، روشن به نور الهى. سَواد: سياهى، خط، نبشته. سَواد حرف: گويا گرفته از سخن شمس است كه «مَنِ اتَّبَعَ السَّوادَ فَقَد ضَلَّ.» (مقالات شمس، ج 2، ص 26)

( 160) زادِ دانشمند آثار قلم

زادِ صوفى چيست؟ آثار قَدم‏

زاد: توشه، و در اين بيت به معنى آن چه موجب تعليم و راهنمايى باشد. آثار قلم: كنايت از كتاب و دفتر.

آثار قَدم: نشانه‏هاىِ پا، و مقصود در پى رفتن و پا بر جاى پاى راهنما نهادن است.

***

( 835) پس فقير آن است كو بى‏واسطه است

شعله‏ها را با وجودش رابطه است‏

( 836) پس دل عالم وى است، ايرا كه تن

مى‏رسد از واسطه اين دل به فن‏

به فن: کار عارفانه- قطب عالم امکان به عنایت خداوندی امر می کند و می شود

( 837) دل نباشد تن چه داند گفت و گو

دل نجويد تن چه داند جست و جو

( 838) پس نظرگاه شعاع آن آهن است

پس نظرگاه خدا دل، نه تن است

شعاع : شعلۀ آتش که آهن را ذوب می کند

(839)باز این دل های جزوی چون تنست

با دل صاحب دلی کو معدنست

***

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید

( 1357) گر چه صد چون من ندارد تابِ بحر

ليك مى‏نشكيبم از غَرقابِ بحر

شكيبيدن: صبر كردن.

( 1358) جان و عقل من فداى بحر باد

خونبهاى عقل و جان، اين بحر و داد

بحر: دریای وحدت الهی

ان الله اشتری (توبه/5)

( 1359) تا كه پايم مى‏رود رانم در او

چون نماند پا چو بطّانم در او

بط: مرغابی

***

( 1364) ز آن كه دل حوض است ليكن در كمين

سوى دريا راه پنهان دارد اين‏

دل: كنايت از راهنماى كامل است كه مصداق آن در نظر مولانا، شمس يا صلاح الدين يا حسام الدين چلبى است.

خُم كه از دريا در او راهى شود

پيش او جيحونها زانو زند

23 6

***

قلب سلیم دلی است که پاک باشد و باید برای این پاکی از هیچگونه تلاش دست برنداشت

ابیات زیر دربارۀ اهل دل است که مانند پاک همه آلودگی ها را پاک می کنند

تمثيل در بيان خواندن آب آلودگان را بپاكى

( 1366) آب گفت آلوده را در من شتاب

گفت آلوده كه دارم شرم از آب‏

آب: استعارت از راهنما و مرشد. در: به سوى. آلوده: استعارت از ناقصى كه در بند تعيّنات نفسانى است.

( 1367) گفت آب اين شرم بى‏من كى رود

بى‏من اين آلوده زايل كى شود

در روایت است که روز یشخصی که شرب خمر کرده بود در کوچه ای باریک با امام صادق (ع) مواجه گردید و از خجالت روی خود را برگرداند امام به او فرمودند: در هیچ حالی از ما اهل بیت (ع) روی نگردانید.

( 1368) ز آب، هر آلوده كو پنهان شود

الحَياءُ يَمنَعُ الاِيمان بود

الحَياءُ يَمنَعُ الاِيمان: احاديث مثنوى (ص 54) .آن چه در باب «حياء» در بحار الانوار (ج 68، ص 329) ذيل باب «الحَياءُ مِنَ اللَّهِ وَ مِنَ الخَلق» مى‏بينيم حيا با ايمان همراه است: الحَياءُ مِنَ الاِيمانِ وَ الاِيمانُ فِى الجنة. اما در ص 331 همين مجلّد، از اصول كافى (ج 2، ص 106) از رسول اللَّه (ص) آمده است كه: «الحَياءُ حَياءانِ حَياءُ عَقلٍ وَ حَياءُ حُمقٍ. فَحَياءُ العَقلِ هُو العِلمُ وَ حَياءُ الحُمقِ هُو الجَهل.» و مجلسى در بيان حياء حمق نويسد: «مانند حيا كردن از پرسش از مسائل علميه، يا گزاردن عبادتهايى كه نادانان آن را زشت مى‏شمارند.» و ظاهراً از جمله «الحَياء يَمنَعُ الاِيمان» همين «حيا» مقصود است، يعنى شرم، از خود را ناقص ديدن يا شرم، از پى توبه و اصلاح كار خود برخاستن.

رسول اکرم (ص) می فرمایند:اَلحَیاءُ شُعبَهٌ مِنَ الایمان (شرم شانه ای از ایمان است )مختصر صحیح مسلم .ص15اَلحَیاءُ خَیرٌ کُلُّه (شرم سراسر خوبی است ) مختصر صحیح مسلم .ص15

رو سخت كن اى مُرتجا مست از كجا شرم از كجا

ور شرم دارى يك قَدح بر شرم افشان ساقيا

برخيز اى ساقى بيا اى دشمن شرم و حيا

تا بختِ ما خندان شود پيش آى خندان ساقيا

(ديوان كبير، ب 112- 113)

( 1369) دل ز پايه حوض تن گلناك شد

تن ز آب حوض دلها پاك شد

پايه حوض: پاى حوض.

( 1370) گِرد پايه حوض دل گرد اى پسر

هان ز پايه حوض تن مى‏كُن حَذَر

باطراف حوض دل طواف كن و از مجاورت حوض تن بپرهيز

***

دربارۀ قلب سلیم

( 2374) چون بماند از خَلق او گردد يتيم

اُنس حق را قلب مى‏بايد سليم‏

ماندن: نپيوستن، دور شدن. قلب سليم: دل پاك از معصيتها. (تفسير تبيان)

***

دل اگر دل اولیا باشد در گفتار دروغ پردازان تامل می کند و حقیقت را در می یابد

از قول معاویه به ابلیس

(2733) گفت پيغمبر نشانى داده است

قلب و نيكو را مِحَك بنهاده است

(2734) گفته است الكِذبُ رَيبٌ فِى القُلوب

گفت الصِّدقُ طُمَأنِينٌ طَرُوب

حديث نبوى « إنَّ الصِّدقَ طمأنينه وَ إنَّ الكِذبَ رِيبَةٌ (احاديث مثنوى، ص 65، از مسند احمد) و از سخنان امير مؤمنان (ع) است كه: «الصِّدقُ أمانَةٌ وَ الكِذبُ خِيانَةٌ.» (سفينة البحار، ج 2، ص 473)پیامبر(ص) : دَعْ ما يُريبُكَ إلى ما لا يُريبُكَ ؛ فإنَّ الصِّدقَ طُمَأنِينَةٌ ، و إنَّ الكِذبَ رِيبَةٌ .میزان الحکمه . ج 13. ص123طَروب: پيوسته شادمان، بسيار شاد.

(2735) دل نيارامد ز گفتار دروغ

آب و روغن هيچ نفروزد فروغ

آب و روغن: (مخلوط آب و روغن).

آب و روغن نيست مر رو پوش را

راه حيلت نيست عقل و هوش را

111دفتر 3

آب و روغن كم كن و خامش چو روغن مى‏گداز

خرم آن كاندر غم آن روى، تن چون مو كند

(ديوان كبير، ب 7789)

(2736) در حديثِ راست آرامِ دل است

راستيها دانه دامِ دل است

(2737) دل مگر رنجور باشد بَد دهان

كه نداند چاشنى اين و آن‏

بد دهان: دهانى كه نيروى چشايى درست ندارد، بد ذائقه.چاشنى: در اينجا به معنى مزه است.

(2738) چون شود از رنج و علّت دل سليم

طعم كِذب و راست را باشد عليم‏

سليم: سالم، بى‏عيب، مقابل بيمار.

***

دفتر سوم

( 512) اى خرانِ كور اين سو دام‏هاست

در كمين اين سوى خون آشام‏هاست‏

( 513) تيرها پرّان كمان پنهان ز غيب

بر جوانى مى‏رسد صد تير شَيب‏

( 514) گام در صحراى دل بايد نهاد

ز آن كه در صحراى گِل نبود گُشاد

گُشاد: فراخى، خرمى، شادمانى. صحراى گِل: عالم جسمانى. جسم و متعلقات آن.

( 515) ايمن آباد است دل اى دوستان

چشمه‏ها و گلستان در گلستان‏

( 516) عُج إلَى القَلبِ وَ سِر يا سارِيَه

فِيهِ أشجارٌ وَ عَينٌ جارِيَة

عُج إلَى القَلبَ…: به سوى دل باز گرد، و اى رونده در شب، كه در آن درختان و چشمه روان است.

***

تو اگر چه اهل آب و گل هستی اما درون تو جزیی از دل اولیای الهی وجود دارد پس باید به سوی آن حرکت کنی

( 2243) تو دلا منظور حق آن گه شوى

كه چو جزوى سوى كلّ خود روى‏

( 2244) حق همى‏گويد نظرمان در دل است

نيست بر صورت كه آن آب و گِل است

«إنَّ اللَّهَ لا يَنظُر اِلَى صُوَرِكُم وَ لا إلَى أعمالِكُم بَل يَنظُر إلَى قُلوبِكم و نِيَّاتِكُم.»(خداوند به صورت ها و اعمال شما نگاه نمی کند بلکه به قلب ها و نیت های شما نگاه می کند )

در پاسخ آنانی که به اشتباه فکر می کنند اهل دل هستند

( 2245) تو همى‏گويى مرا دل نيز هست

دل فراز عرش باشد نه به پست‏

( 2246) در گل تيره يقين هم آب هست

ليك ز آن آبت نشايد آب دست‏

آب دست: آبى كه با آن وضو گيرند. آب بايد مطلق باشد (يعنى ناآميخته به چيزى) حالى كه گلآب، مضاف است.

( 2247) ز آن كه گر آب است مغلوب گل است

پس دل خود را مگو كين هم دل است‏

( 2248) آن دلى كز آسمان‏ها برتر است

آن دل ابدال يا پيغمبر است‏

( 2249) پاك گشته آن ز گل صافى شده

در فزونى آمده وافى شده‏

وافى شدن: به كمال رسيدن.

( 2250) ترك گِل كرده سوى بحر آمده

رسته از زندانِ گِل بحرى شده‏

بحر: دريا، و در اين بيت استعارت از عالم معنى و مجردات. (جسم را رها كرده به جان رسيده).

***

( 2264) خود روا دارى كه آن دل باشد اين

كو بود در عشق شير و انگبين؟‏

( 2265) لطف شير و انگبين عكس دل است

هر خوشى را آن خود از دل حاصل است

عكس دل: اشارت است بدان كه نعمت‏هاى دنياوى عكسى از نعمت‏هاى واقعى است.

****

مولانا در این ابیات درباره دل سخن می گوید که : در اصطلاح عارفان از «دل» تعبيرهاى چند شده است. نفس ناطقه، مخزن اسرار حق، محل ادراك حقايق، مجمع البحرين ملك و ملكوت.

( 2266) پس بود دل جوهر و عالم عرض

ساية دل چون بود دل را غرض؟

جوهر: آن چه به خود قائم است. عرض: آن چه قيامش به جوهر است. سايه دل: دلى که در بند راضى كردن غريزه‏هاى نفسانى است و در بيت بعد روشن‏تر شرح شده است.

( 2267) آن دلى كو عاشق مال است و جاه

يا زبون اين گل و آب سياه‏

آب سياه: جسم و عالم جسمانی

( 2268) يا خيالاتى كه در ظلمات، او

مى‏پرستدشان براى گفت و گو

( 2269) دل نباشد غير آن درياى نور

دل نظرگاه خدا و آن گاه كور؟

( 2270) نه، دل اندر صد هزاران خاص و عام

در يكى باشد، كدام است آن كدام‏؟

نه دل…: از صد هزاران دل شايد يك را بتوان يافت كه به صفاتى كه گفته شد متصف باشد. نجم الدين نويسد: «مشايخ طريقت از اينجا گفته‏اند هر كه را يك دل رد كرد مردود همه دل‏ها گردد و هر كه را يك دل قبول كرد مقبول همه دل‏ها گردد به شرط آن كه آن دل دل بود زيرا كه بيشتر خلق نفس را از دل نشناسند».

آن بود دل كه وقت پيچا پيچ

جز خداى اندرو نيابى هيچ‏

(مرصاد العباد، ص 78)

( 2271) ريزة دل را بهل دل را بجو

تا شود آن ريزه، چون كوهى از او

ريزه دل: دلى كه بسته هوى و هوس است.

( 2272) دل محيط است اندر اين خطّة وجود

زر همى‏افشاند از احسان و جود

** *

( 2305) هر كه را دل پاك شد از اعتلال

آن دعااش مى‏رود تا ذو الجلال‏

اِعتلال: بيمارى، و در اينجا مقصود گناه است: «ما مِن أحَدٍ يَدعُو بِدُعاءٍ إلاَّ آتاه اللَّهُ مَا سَألَ ما لَم يَدعُ بِأثمٍ وَ قَطِيعَةِ رَحِمٍ.»(هیچکسی دعایی نمیکند مگر آنکه خدا به او می بخشد آنچه که می خواهد جز آنچه نخواند با گناه و قطع رحم) (شرح انقروى، از جابر)حديث نبوى: «إنَّ اللَّهَ لا يَستَجِيبُ دُعَاءَ عَبدٍ مِن قَلبٍ لاهٍ»: خدا دعاى بنده‏اى را كه دل او مشغول لهو باشد نپذيرد.» (رساله قشيريه، ص 132)

***

دفتر چهارم

دل شکسته

( 1685)

چون شكسته دل شدى از حال خويش

جابرِ اِشكستگان ديدى به پيش‏

جابر: شكسته بند. جابر اشكستگان: عنايت پروردگار.

( 1686)

عاقبت را ديد و او اشكسته شد

از شكسته بند در دم بسته شد

دفتر چهارم

دل و خلوص آن

( دل و رد و قبول )

( 1735)

خوش نگردد از مديحى سينه‏ها

چون كه در مدّاح باشد كينه‏ها

مَدیح: مدیحه، چکامه، قصیده.

در ادامه داستان آن غلام

( 1736)

اى دل از كين و كراهت پاك شو

و آن گهان الحمد خوان چالاك شو

( 1737)

بر زبان الحمد و اكراه درون

از زبان، تلبيس باشد يا فسون

بر زبان الحمد…: كنايت از سپاس خدا گفتن.

« اشاره دارد به سورة نساء/ 142/ص101: إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُواْ إِلىَ الصَّلَوةِ قَامُواْ كُسَالىَ‏ يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا یعنی منافقان با خدا نيرنگ مى‏كنند در حالى كه او فريب دهنده آنها است (كه نمى‏گذارد به راه حق برسند) علامت آنان اين است كه چون به نماز مى‏ايستند با ملال مى‏ايستند و چون در انظار مردم نماز مى‏خوانند ريا مى‏كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند »

( 1738)

و آن گهان گفته خدا كه ننگرم

من به ظاهر من به باطن ناظرم‏

وآنگهان: بعد از آن، به علاوه، از این گذشته.

«درشرح انقروى آمده است إنَّ اللَّهَ لاَ يَنظُرُ إلَى صُوَرِكُم وَ لاَ الى أعمالِكُم بَل يَنظُرُ إلَى قُلُوبِكُم وَ نِيَّاتِكُم. در بحار الانوار، ج 67، ص 248، از جامع الاخبار آمده است : إنَّ اللَّه لاَ يَنظُرُ إلَى صُوَرِكُم وَ أعمالِكُم وَ إنَّما يَنظُرُ اِلَى قُلُوبِكُم. در مسند احمد حنبل ، ج 2، ص 285،به جاى «اعمالكم»، «أموالكم» ضبط شده است. )

***

( دل و خلوص آن)

 

حكايت آن مدّاح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مى‏كرد و بوى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مى‏نمود كه آن شكرها لاف است و دروغ

خَلاقت: كهنگى، نژندى.

( 1739)آن يكى با دلق آمد از عراق

باز پرسيدند ياران از فراق‏

( 1740)گفت آرى بُد فراق الاّ سفر

بود بر من بس مبارك مژده‏ور

مژده‏ور: مژده آور، شادى بخش، نوید بخش.

( 1741)كه خليفه داد دَه خلعت مرا

كه قرينش باد صد مدح و ثنا

( 1742)شكرها و حمدها بر مى‏شمرد

تا كه شكر از حدّ و اندازه ببرد

( 1743)پس بگفتندش كه احوال نژند

بر دروغ تو گواهى مى‏دهند

نَژند: افسرده، غمین.

( 1744)تن برهنه سر برهنه سوخته

شكر را دزديده يا آموخته

شكر را دزديده…: اين شكر گزارى با ظاهر تو سازگار نيست.

( 1745)كو نشانِ شكر و حمدِ مير تو

بر سر و بر پاى بى‏تَوفير تو

بى‏تَوفير: كه نشانى از افزايش (نعمت) در آن ديده نمى‏شود. نابسامان.

( 1746)گر زبانت مدح آن شه مى‏تند

هفت اندامت شكايت مى‏كند

( 1747)در سخاى آن شه و سلطان جود

مر تو را كفشى و شلوارى نبود؟

( 1748)گفت من ايثار كردم آن چه داد

مير تقصيرى نكرد از اِفتقاد

افتقاد: پرسيدن حال، دل جويى.

( 1749)بستدم جمله عطاها از امير

بخش كردم بر يتيم و بر فقير

( 1750)مال دادم بستدم عمر دراز

در جزا زيرا كه بودم پاك باز

( 1751)پس بگفتندش مبارك مال رفت

چيست اندر باطنت اين دود و تَفت؟

تَفت: حرارتی که ناشی از خشم باشد، آه سوزناک.

( 1752)صد كراهت در درون تو چو خار

كى بود انده نشان ابتِشار

ابتشار: شادمانى و فرح.

( 1753)كو نشان عشق و ايثار و رضا؟

گر درست است آن چه گفتى مَا مَضى‏

مَا مَضَى: آن چه گذشت.

( 1754)خود گرفتم مال گُم شد ميل كو؟

سيل اگر بگذشت جاى سيل كو؟

( 1755)چشم تو گر بُد سياه و جان فزا

گر نماند او جان فزا، ازرق چرا

ازرق: كبود، زاغ. نيز ازرق به معنى «نابينا» هم آمده است.

( 1756)كو نشان پاكبازى اى تُرُش

بوى لاف كژ همى‏آيد، خَمُش‏

( 1757)صد نشان باشد درون ايثار را

صد علامت هست نيكو كار را

( 1758)مال در ايثار اگر گردد تلف

در درون صد زندگى آيد خلف

خَلَف: جانشين، جايگزين.

( 1759)در زمين حق زراعت كردنى

تخم‏هاى پاك، آن گه دَخل نى‏

در زمين حق زراعت كردن: در راه خدا إنفاق نمودن.

***

( 1763)حمد گفتى كو نشان حامِدون؟

نه برونت هست اثر نه اندرون

حامدون: جمع حامد: سپاس گوينده.« در سورةتوبه آیة 112 ص205 : التَّئبُونَ الْعَبِدُونَ الحَامِدُونَ … و السَّرِيرَةُ إِذا صَلَحَت قَوِيَتِ العَلاَنِيَةُ.»

***

دفتر چهارم

( دل و قلب و فواد)

(480)خانة دل، بين! ز غم ژوليده شد

بى‏كَناس از توبه اى_ روبيده شد

کَناس: جاروکش. رُفتن. روبيده شدن: از غم و اندوه پاك گشتن.

(481)تخت او سيّار، بى‏حمّال شد

حلقه و دَر، مطرب و، قَوّال شد

سيّار: گردان.«حديث از بلال است دربحارالانوار، الانوار، از امالى صدوق، ج 8، ص 116،كه: «قُلتُ هَل يَتَكَلَّمُ البابُ، قال نعم يُنطِقه ذو الجلال و الاكرام.»)

(482)هست در دل، زندگى، دارُ الخلود

در زبانم، چون نمى‏آيد چه سود؟

***

( دل و قلب و فواد)

(531)حاصل اندر يك زمان، از آسمان

مى‏رود، مى‏آيد ايدر، كاروان‏

يك زمان: يك لحظه، يك آن. كاروان: استعارت از رحمت و بركت‏هاى الهى كه به وسيله انبيا و اوليا بر بندگان پيوسته است. ایدَر: اینجا، اکنون. در اینجا معنای اول مناسب است و منظور از آن زمین و عالم اسفل است.

(532)نيست بر اين كاروان، اين ره دِراز

كَى مَفازه، زفت آيد با مُفاز؟

مفازه: بيابان بى‏آب و علف. زفت: سخت، طولانى. مفاز: بهتر است آن را به ضم حرف اول خواند. (آن كه از مفازه پيروز در گذرد)

(533)دل به كعبه مى‏رود، در هر زمان

جسم ، طبعِ دل بگيرد زِ اِمتنان‏

طبع دل گرفتن جسم: تعلقات جسمى از ميان رفتن. اِمتِنان: سپاس داشتن، نعمت دادن.

(534)اين دِراز و كوتهى، مر جسم راست

چه دِراز و، كوته آن جا كه خداست؟

(535)چون خدا، مر جسم را تبديل كرد

رفتنش، بى‏فرسخ و، بى‏ميل كرد

تبديل كردن جسم: آثار و عوارض آن را از ميان بردن، در اين صورت سير او از برق تندتر خواهد بود. چنان كه در معراج رسول اكرم (ص). فَرسَخ: واحدی در مسافت. میل: واحدی در مسافت حدود چهار هزار متر.

***

( دل و قلب و فواد) ابیات1146تا1155/4)

( 1146)مسجدِ اقصى، بسازيد اى كرام

كه سليمان باز آمد، وَ السَّلام‏

مسجد اقصى ساختن: كنايت از پاك كردن دل از هواى نفسانى آن گاه متوجه خدا گشتن.

 

( 1147)ور، از اين ديوان و، پَريان، سر كشند

جمله را أملاك، در چنبر كشند

أملاك: جمع مَلَك به معنی فرشتگان. در چَنبر كشيدن: به اطاعت در آوردن.

( 1148)ديو، يك دم كژ رود، از مكر و زرق

تازيانه آيدش، بر سر، چو برق‏

زرق: حیله و تزویر.

( 1149)چون سليمان شو! كه تا ديوانِ تو

سنگ بُرّند از پىِ ايوانِ تو

«سورةص آیة37: وَ اَلشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ. بیت 1114 /4 »

( 1150)چون سليمان باش! بى‏وسواس و، ريو

تا تو را فرمان برد، جنّى و ديو

ريو: مکر و حیله. سليمانى كردن ديو: مسلط شدن نفس بر عقل.

( 1151)خاتم تو اين دل است و، هوش دار!

تا نگردد ديو را، {خاتم شكار}

( 1152)پس سليمانى كند بر تو، مدام

ديو با خاتم، حذر كن و السّلام‏

سلیمانی کردن: فرمانروایی کردن.

( 1153)آن سليمانى، دلا منسوخ، نيست

در سر و سِرّت {سليمانى كُنى_} است‏

منسوخ نبودن سليمانى: اشارت است به كمين كردن شيطان در دل آدمى تا چه وقت بر او چيره گردد.

( 1154)ديو هم، وقتى سليمانى، كند

ليك هر جولاهه، اطلس كِى تند؟

جُولاهَه و اطلس: اشارت است به شيطان و مكر او كه ضعيف است. جُولاهه: بافنده، نسّاج.« برداشتی از نساء، 76 است »«به قول حافظ : نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند/نه هر که آینه سازد سکندری داند»

****

( دل و قلب و فواد)

( 1318)پس، زمينِ دل، كه نبتش، فكر بود

فكرها، اسرارِ دل را، وا نمود

و این قانون نه تنها در زمین بلکه در زمینه های فکری نیز سریان و جریان دارد و گیاه افکار روئیده بر زمین دل، بازگو کنندۀ اسرار دل است

***

( دل و قلب و فواد)

( 1357)دل ببيند سِرّ ، بد آن چشمِ صَفى

آن حشايش، كه شد از عامه، خَفى‏

حَشايِش: جمع حشيشه: گياه.

***

( 1362)گفت آثارش دل است، اى بو الهوس!

آن برون، آثارِ آثار است و، بس‏

( 1363)باغ‏ها و، سبزه‏ها، در عينِ جان

بر برون، عكسش، چو در آبِ روان‏

عين جان: درون دل.

( 1364)آن خيالِ باغ، باشد اندر آب

كه كند از لطفِ آب، آن اضطراب‏

( 1365)باغ‏ها و، ميوه‏ها، اندر دل است

عكسِ لطفِ آن، بر اين آب و گِل است‏

( 1366)گر نبودى_ عكسِ آن، سَروِ سرور

پس نخواندى_ ايزدش «دارُ الغُرور»

اگر دنیا تصویر آن سرو بهشت دارالسرور نبود خداوند آن را دارالغرور نمی خواند « یکی از اسم های بهشت دارالسرور است ، سورة انسان آیة 11 و در سورة آل عمران آیة 185 :وَ مَا اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ اَلْغُرُورِ. و در سورة حدید / 20 / ص540 : اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَكُونُ حُطَاماً وَفِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ (20)

بدانيد كه زندگى دنيا بازيچه و لهو و زينت و تفاخر بين شما و تكاثر در اموال و اولاد است مثل آن بارانى است كه كفار از روييدن گياهانش به شگفت درآيند، و گياهان به منتها درجه رشد برسند، در آن هنگام به زردى گراييده خشك مى‏شوند، دنياى كفار نيز چنين است، البته در آخرت عذاب شديدى است، و هم مغفرت و رضوانى از ناحيه خداست، و زندگى دنيا جز متاعى فريبنده نمى‏باشد »

( 1367)اين غرور آن است، يعنى اين خيال

هست از عكسِ دل و، جانِ رجال‏

( 1368)جمله مغروران، بر اين عكس آمده

بر گمانى_ كين بود {جنَّت‏كده‏}

***

( دل و قلب و فواد)

«مسجد اقصى» مثال دل و «خرنوب» يا «هواى نفسانى» مخرب خانة دل می باشد»

( 1383)مسجد است آن دل، كه جسمش، ساجد است

يارِ بد خَرُّوبِ هر جا مسجد است‏

مسجد است آن دل…: اگر جسم فرمانبر دل باشد، دل همانند مسجد است و جسم همانند عبادت كن. يار بد: هر كس يا هر چيز كه آدمى را از ياد خدا باز دارد.

( 1384)يارِ بد، چون رُست در تو، مِهر او

هين از او بگريز و، كم كن گفت و گو!

« به قول حافظ: به غیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است

جهان و هر چه در او هست و واگذاشتنی است »

( 1385)بر كَن از بيخش! كه گر سر بر زند

مر تو را و، مسجدت را، بر كند

سر بر زدن: باليدن، برگ بر آوردن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − نه =