خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «اهل دل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «اهل دل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

دل که در عربی به نام قلب و فواد نامیده می شود یکی از مهمترین اصول قرآنی است و عارفان بسیار بدان پرداخته اند منتها در اشعار مولانا گاهی دل مرکز تمایلات نفسانی و گاهی مرکز تجلیات ربانی است

دفتر دوم

( 2381) كاله حكمت كه گم كرده دل است            

                           پيش اهل دل يقين آن حاصل است‏

كالاى حكمت كه گم كرده دل است اهل دل آن را مى‏دانند كه اهل يقين هستند

***

کسانی که در اثر غفلت دل را تنگ و تاریک کرده اند کوردل نامیده می شوند و قرآن در آیات زیادی از آنان نام می برد از جمله در سورۀ بقره /7 و 10 و 74 و 88 و 93 و 118 آل عمران /7 و مانند آن

( 2382) كور دل با جان و با سمع و بصر            

                                       مى‏نداند دزدِ شيطان را ز اثر

مى‏نداند دزدِ شيطان را ز اثر: نمی تواند شیطان را از طریق آثارش بشناسد

كور دل: آن كه ديده حقيقت بين ندارد، آن كه راه راست را نمى‏شناسد.

 

( 2383) ز اهل دل جو از جماد آن را مجو      

                                      كه جماد آمد خلايق پيش او

كه جماد آمد خلايق پيش او: خلایق پیش اهل دل مانند جماد هستند و دارای حیات معنوی نیستند

جماد: كنايت از آن كه اهل دل نيست، آن كه دل او مرده است، آن كه ياد خدا در دل ندارد.

***

توصیۀ مولانا این است که باید به دنبال اهل دل رفت و از اهل گل جدا شد

 

( 2442) دل بخور تا دايما باشى جوان      

                                از تجلّى چهره‏ات چون ارغوان‏

دل خوردن: به معرفت الهى پرداختن.

***

دل اولیا و انبیا مسجد است و باید دیگران بدان ها سجده آرند ولی گروهی ابله به ایشان پشت کرده و بر مسجد سنگی و گلی تعظیم می کنند

(3108) بر در اين خانه گستاخى ز چيست            

                                 گر همى‏دانند كاندر خانه كيست؟

اگر مى‏دانند كه در اين خانه چه كس منزل دارد بر در اين خانه اين گستاخى از چيست؟

(3109) ابلهان تعظيم مسجد مى‏كنند

                                  در جفاى اهل دل جِد مى‏كنند

(3110) آن مجاز است اين حقيقت اى خران            

                                  نيست مسجد جز درونِ سروران‏

(3111) مسجدى كآن اندرون اولياست  

                      سجده گاه جمله است آن جا خداست

مسجدِ درون اوليا: كنايت از دل آنان كه محل ياد خداست.

(3112) تا دل مرد خدا نامد به درد

                                    هيچ قرنى را خدا رسوا نكرد

«وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ.» 19: 98 (مريم، 98)

***

دل مردان خدا غفلت ندارد

الذین هم فی صلاتهم دائمون (معارج/23)

دفتر سوم

تَنامُ عَینی ولا یَنامُ قَلبی

( 1222) اى بسا بيدار چشم و خفته دل          

                 خود چه بيند ديد اهل آب و گل‏

اهل آب و گل: كنايت از آن كه جز جسم و احساس جسمانى چيزى در او نيست. آن كه نيروى ديدن معنى ندارد.

( 1223) آن كه دل بيدار دارد، چشم سَر            

                       گر بخسبد، بر گشايد صد بصر

چشم سَر: آن كه دلش بيدار است اگر چشم سرش خفته باشد، ديده درون او گشوده است.

( 1224) گر تو اهل دل نه‏اى، بيدار باش            

                       طالب دل باش و در پيكار باش‏

( 1225) ور دلت بيدار شد، مى‏خُسپ خَوش            

                 نيست غايب ناظرت از هفت و شَش‏

هفت و شش: هفت فلك و شش جهت (كل عالم).

( 1226) گفت پيغمبر كه خسپد چشم من            

                       ليك كى خسپد دلم اندر وَسَن‏

حديث نبوى: «تَنامُ عَيناىَ وَ لا يَنامُ قَلبى.» (احاديث مثنوى، ص 70) (بحار الانوار، ج 16، ص 333، از مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب)

وَسَن: پينكى. خواب.

( 1227) شاه بيدار است ، حارس خفته‏گير            

                         جان فداى خفتگان دل بصير

دل بصير: کسانی كه دل بينا دارند

شاه: استعاره از چشم دل، چشم بصيرت.

حارِس: نگهبان ، استعاره از چشم تن.

( 1228) وصف بيدارىِ دل، اى معنوى

در نگنجد در هزاران مثنوى‏

***

دفتر پنجم

وصف محفل اهل دل و تمنای آن در مقام مناجات

مناجات

( 305) اى خداى بى‏نظير ايثار كن

                گوش را چون حلقه دادى زين سخن‏

حلقه دادن: كنايه از شنوا ساختن، و در آن تلميحى است به معنى ديگر حلقه بگوش مطيع،

( 306) گوش ما گير و بد آن مجلس كشان

                كز رَحيقَت مى خورند آن سر خوشان‏

آن مجلس: مجلسى كه سر خوشان عالم معنى در آن جمع‏اند. رَحيق: شراب خالص. اشارت است بدان چه در قرآن آمده است: يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ. 83: 25 (مطففين، 25)

سر خوشان: مستان فيض الهى.

( 307) چون به ما بويى رسانيدى از اين

                      سر مبند آن مَشك را اى ربِّ دين‏

سر بستن مشك: كنايت از دريغ داشتن فيض. محروم ساختن از درك حقيقت.

( 308) از تو نوشند ار ذُكورند ار اناث

                                  بى‏دريغى در عطا، يا مُستَغَاث‏

***

(867)سبزوار است اين جهان و مردِ حق

اندر اينجا ضايع است و مُمتَحَق‏

ضايع است و مُمتَحَق‏ : در زحمت و نابود

مُمْتَحَق: در لغت به معنى «گداخته» است ولى در لغت نامه «نابود» معنى شده.

(868)هست خوارمشاه يزدانِ جليل

دل همى‏خواهد از اين قومِ رَذيل‏

دل خواستن: توجه كامل داشتن. به دل رو آوردن. در قرآن كريم است: مَنْ خَشِيَ اَلرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ. 50: 33 (ق، 33)

به هر كسى كه به غيب از خداى رحمان بترسد و با قلبى بيايد كه همواره به سوى خدا مراجعه مى‏كرده (33).

(869)گفت لا يَنظُر اِلى تَصويرِكُم

فَابتَغُوا ذَا القَلبِ فى تَدبيرِكُم‏

فرمود: من به صورتِ ظاهر شما نگاه نمى‏كنم شما بهترین تدبير كه می توانيد کرد آن است که دل صاحب دل را دريابيد.

«إنَّ اللَّهَ لا يَنظُر اِلَى صُوَرِكُم وَ لا إلَى أعمالِكُم بَل يَنظُر إلَى قُلوبِكم و نِيَّاتِكُم.» (بحار الانوار، ج 74، ص 88)

حق همى‏گويد نظرمان در دل است

نيست بر صورت كه آن آب و گِل است‏

2243 3

***

مقام اهل دل

اهل دل آنقدر نزد خداوند تقرب دارند که خداوند به خاطر آن ها رحمت و غضب می کند

ان الله یغضب لغضب فاطمه ( روایت)

(876)گر كند رد، از براىِ او كند

ور قبول آرد، همو باشد سَنَد

او: صاحب دل. كه در بيت 870 به بعد وصف شد.

سند: آن چه بر آن اعتماد شود. (رد و قبول به وساطت صاحب دل است. صاحب دل واسطه فيض ميان حق تعالى و مخلوق است).

(877)بى‏از او ندهد كسى را حق نَوال

شَمّه‏اى گفتم من از صاحب وصال‏

نوال: عطیه

(878)موهبت را بر كفِ دستش نهد

و ز كَفَش آن را به مرحومان دهد

آنان واسطة فیض اند

(879)با كَفَش درياىِ كُل را اتّصال

هست بى‏چون و چگونه و بر كمال‏

…و در مراتب كمال بالاتر از چند و چون است‏.

درياى كل: كنايت از قدرت مطلقه حضرت حق.

(880)اِتّصالى كه نگنجد در كلام

گفتنش تكليف باشد، وَ السّلام‏

تكليف…: (هر چند بيان حقيقت آن اتصال مقدور نيست، اما براى رفع تكليف بايد گفت). «تكليف» به معنى «دشوار» .

(881)صد جَوالِ زر بيارى اى غَنى

حق بگويد دل بيار اى مُنحَنى‏

مُنحَنى‏:کج رفتار

(882)گر ز تو راضى است دل، من راضى‏ام

ور ز تو مُعرِض بود، اِعراضى‏ام‏

مُعْرِض: رو گردان. اِعراضى: (مصدر مبنى از براى فاعل) روى گردان.

(883)ننگرم در تو، در آن دل بنگرم

تحفه او را آر، اى جان، بر دَرَم‏

(884)با تو او چون است؟ هستم من چنان

زيرِ پاىِ مادران باشد جِنان‏

او با تو چگونه است من هم هم چنانم …«الْجَنَّةُ تَحْتَ أقْدامِ الاُمَّهات.» (المنهج القوى، ذيل همين بيت، احاديث مثنوى، ص 157)

(885)مادر و بابا و اصلِ خلق، اوست

اى خُنُك آن كس كه دانَد دل ز پوست

اوست : صاحب دل

(886)تو بگويى: نك دل آوردم به تو

گويدت: پُرّ است از اين دلها قُتو

تو دل خود را دل پنداشته خواهى گفت كه اينك دل به حضور تو آورده‏ام ….

«قتو» را شهرى از چين گفته‏اند استعاره از شهر دلهای بدون محبت الهی .

(887)آن دلى آور كه قطبِ عالَم اوست

جانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوست‏

جان جان جان: روح اعظم. كه در قلب اولياى خداست.

(888)از براىِ آن دلِ پُر نور و بِر

هست آن سلطانِ دلها منتظر

آرى آن سلطان دلها منتظر آن دل پاك پر نور و پُرنیکی است. بر: نيكى، نيكويى، خير.

( 889) تو بگردى روزها در سبزوار

آن چنان دل را نيابى ز اعتبار

سبزوار: استعارت از جهانى كه دنيا پرستان بدان خو گرفته‏اند.

اعتبار: به دقت نگريستن. (هر چند بنگرى نمى‏توانى آن دل را بيابى).

( 890) پس دل پژمردة پوسيده جان

بر سر تخته نهى آن سو كشان‏

( 891) كه دل آوردم تو را اى شهريار

به از اين دل نَبوَد اندر سبزوار

( 892) گويدت اين گور خانه است اى جَرِى

كه دل مرده بدين جا آورى؟

جَرى: جَرِى‏ء: گستاخ.

( 893) رُو ،بياور آن دلى كو شاه خوست

كه امان سبزوار كَون، از اوست‏

شاه خو: كه خوى الهى دارد. مورد پسند خداست. خدايى است.

كه امان سبزوار كَون، از اوست‏:«لَوْ لاَ الحُجَّةُ لَسَاخَتِ الْأرْضُ بأَهْلِهَا.»

( 894) گويى آن دل زين جهان پنهان بود

ز آن كه ظلمت با ضيا ضدّان بود

آن دل زين جهان پنهان بود :«أوْلِيائِى تَحْتَ قِبَابِى.» بيت 928 2

( 895) دشمنىِّ آن دل از روز الست

سبزوار طبع را ميراثى است‏

دشمنى سبزوار عالم طبع و جهان كون و فساد با آن دل از روز الست به ميراث مانده است

تابرسد به:

( 901) ز آن كه آن صاحب دل با كرّ و فر

هست در بازار ما معيوب خر

چرا كه آن صاحب دل ، از روى احسان و نيكى ، در بازار ما جنس معيوب خريدارى مى‏كند

( 902) صاحبِ دل، جو اگر بى‏جان نه‏اى

جنس دل شو، گر ضدِ سلطان نه‏اى‏

اگر بى‏جان نيستى صاحب دل را بجوى و اگر ضد سلطان نيستى جنس دل شو

 

 

 

 

بازدیدها: 10

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × چهار =