خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «فاطریت خداوند در عالم هستی» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «فاطریت خداوند در عالم هستی» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

(سوره فاطر) (1) (ص434 )الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1)

همۀ ستایش ها ویژۀ خداوند است که آفرینندۀ آسمان ها و زمین است، فرشتگان را که دارای بال های دوگانه و سه گانه و چهار گانه اند رسولانی [برای انجام امور تکوینی و تشریعی] قرار داد، آنچه بخواهد در آفرینش می افزاید، مسلّماً خداوند بر هر کاری تواناست «1»

( سورة الأنبياء) (30) (ص 324) أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ (30)

آیا کافران ندانسته اند که آسما ن ها و زمین [در ابتدای کار] به هم پیوسته بودند، و ما آن دو را شکافته، و از هم باز کردیم، و هرچیزِ زنده ای را از آب پدید آوردیم، آیا [به یگانگی خداوند] ایمان نمی آورند؟«30»

( سورة آل‏عمران) (83) (ص 60)أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (83)‏

آيا [ اهل كتاب پس از اين همه دلايل روشن ] غير دين خدا را خواستارند؟ در حالى كه هر كه در آسمان ها وزمين است از روى رغبت يا كراهت در برابر او [و اراده و فرمانش] تسليم است، وهمه به سوى او بازگردانده مي  شوند .(83)

(سورة الرعد) (15) (ص 251) وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ (15)

کسانی که در آسمان ها و زمینند خواه و ناخواه، و نیز سایه هایشان در بامداد و شامگاه فقط برای خداوند سجده می کنند «15»

(سوره فصلت) (11) (ص477) ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ (11)

آن گاه به [آفریدن] آسمان پرداخت درحالی که [مادّۀ اولیه اش] به صورت [توده هایی از] دود بود، پس به آن و به زمین فرمان داد: خواه یا ناخواه [به وجود] آیید! آن دو گفتند: مطیعانه [به سوی عرصۀ وجود] آمدیم«11»

(سوره فصلت) (12). ‏(ص478) فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (12)

پس آن ها را در دو دوره به صورت هفت آسمان به انجام رسانید، و به هر آسمانی نظام مربوط به آن را وحی کرد، و نزدیک ترین آسمان [به زمین] را با چراغ هایی [چون ستارگان] آراستیم، و [از هر نوع آسیبی] محفوظ داشتیم، این [نظام شگفت انگیزِ آفرینش] اندازه گیری خداوند توانای شکست ناپذیر و داناست «12»

(سوره فاطر) (15) ( ص 436) يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (15)

د ر سورة(الحجر: 21)فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ،

(سورة الرعد) (8) (ص 250) ….وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ (8)

(سوره القمر) (49) ( ص530) إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ (49)‏

(سوره القمر) (50).(ص 531)وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (50)

کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف( بحار الانوار ج 87-ص 344)

«31: 27 (لقمان، 27)وَ لَوْ أَنَّ ما فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اَللَّهِ   اگر [برای نوشتن کلمات خداوند که مخلوقات او هستند] آنچه درخت در زمین است قلم شود، و دریا [مرکب، و] هفت دریا[ی دیگر نیز] آن دریا را [پس از پایان گرفتنش] مدد کنند کلمات خداوند پایان نمی یابد؛ زیرا او توانای شکست ناپذیر و حکیم است

و در(سوره الكهف) (109) (ص304) قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً

بگو: اگر دریا برای [نوشتنِ] کلمات پروردگارم [که مخلوقات او هستند] مُرکب شود، پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد قطعاً دریا به پایان می رسد؛ هرچند [دریایی دیگر] مانند آن دریا را به کمک بیاوریم «109»

شبستري در گلشن راز فرمود:

« وجود اندر كمال خويش ساري است

تعيّنها امور اعتباري است».

« وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي مَلَأَ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ء

و از تو مي خواهم به اسم احد و صمدت كه اركان هر چيزي را پر نموده است »

(بحارالأنوار، 95 ،ص359)

و در (البلدالأمين ،ص188 ):

« و بأسمائك التي ملأت أركان كل شي‏ء

و از تو مي خواهم به اسماء تو كه اركان هر چيزي را پر نموده اند »و خداوند متعال در

(الحديد:4).فرمود:

« هُوَ مَعَكُمْ أَينَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ

او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند به آنچه مي كنيد بيناست»

علي(ع) نيزدر(توحيد صدوق، ص306) فرموده اند: «… هُوَ فِي الْأَشْياءِ عَلَى غَيرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيرِ مُبَاينَةٍ … دَاخِلٌ فِي الْأَشْياءِ لَا كَشَي‏ءٍ فِي شَي‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَي‏ءٍ مِنْ شَي‏ء

او در اشياء است امّا نه به گونه اي كه با آنها آميخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه اي كه جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي و خارج از اشياء است امّا نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي»

خلق در اصل لغت به معني بُرشي است كه خياط به پارچه مي زند ؛ يعني پارچه را محدود به حدودي خاصّ مي كند. لذا خلق يعني آن حدود عدمي كه امر واحد الهي ( ظهور واحد وجود ) را متكثّر مي سازد.

پس خلق از عدم ، نه يعني پديد آوردن چيزي از عدم ، بلكه يعني

خلق خدا چيزي جز همين امور عدمي ،كه وجود نما ( خدا نما ) هستند ،نمي باشد.

(البقرة:115)

« فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ

در نتيجه هر كجا رو كنيد پس وجه الله آنجاست ؛ همانا الله ، گستراننده و عليم مي باشد»؛ آري اوست كه سايه ي خلقت را گسترانده و اين سايه ها به نور وجه اوست كه موجودند ؛ زیرا بي نور، سايه اي نيز نخواهد بود. (الفرقان:45)

« أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَليلا ، آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساكن قرار مى‏داد؛ سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم‏»

دعاي جوشن كبير : خلق الاشيا من العدم

عدم بر دو گونه است؛ عدم ذاتي و عدم زماني.

عدم ذاتي، در مقابل وجود است، لذا با موجوديّت جمع نمي شود؛ امّا عدم زماني، در مقابل وجود نيست بلكه در مقابل وجود زماني است؛ لذا با موجوديّت، قابل جمع مي باشد؛ يعني مي شود موجودي در عين موجود بودن، عدم زماني داشته باشد. براي مثال، نوع انسان، قبل از آدم(ع) در ظرف زمان، معدوم بود، لكن معدوم ذاتي نبود بلكه در عالم ملكوت و بالاتر از آن در عالم جبروت و بالاتر از آن در علم خدا، وجود داشت. لذا خلق موجودات مادّي در واقع عبارت است از تنزّل دادن آنها از ظرف ملكوت به ظرف زمان. د ر سورة(الحجر: 21)فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ، و هيچ چيزي نيست مگر آن كه خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه معلوم و معيّن.»

پس موجودات مادّي، سابقه ي عدم زماني دارند. يعني در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان ظاهر شدند. اين است معني درست خلق از عدم.

دقّت شود! تعبير «خلق الاشياء من العدم»( من سببیه نیست) و مثل «خلق الانسان من النطفة» نيست؛ چون عدم چيزي نيست كه منشاء پيدايش باشد يا تبديل به چيزي شود؛ بلكه مراد اين است كه اشياء نبودند و بود شدند؛ يعني در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان، پديدار شدند. لذا اين عبارت مي خواهد سابقه ي عدم زماني را براي اشياء ثابت كند نه تبديل شدن عدم به وجود را.

معناي دقيقتر: هم براي اين عبارت وجود دارد، كه جناب مولوي آن را در اين عبارت بيان داشت كه:

« ما عدمهاييم هستي ها نما

تو وجود مطلق و هستيّ ما

خلق يعني چه؟ و از چه آفریده شده است؟

الف : عقل سليم می گوید نه عدم تبديل به وجود مي شود و نه وجود قابل تبديل به عدم است. چرا كه هر دو فرض منجرّ به تناقض مي شوند. عدم چيزي نيست تا تبديل بشود. بايد چيزي باشد كه تبديل به چيزي ديگر شود. از اين گذشته،

عدم نقيض وجود مي باشد؛ و معني ندارد كه چيزي تبديل به نقيض خود شود.

وجود نيز براي خودش ضرورت دارد. چون « سلب الشيء عن نفسه محال». لذا وجود، را نمي توان از وجود سلب نمود.

ب ـ از طرف ديگر، آنها كه مخلوقات را وجود پنداشته اند، سخت دچار توهّم شده اند.

در مکتب مشاء ، اشياء نه وجودند و نه عدم ، بلكه ماهيّاتند ؛ و ماهيّت در حدّ ذات خود نه وجود مي باشد نه عدم ، بلكه نسبتش به وجود و عدم يكسان است ؛ و هيچگاه هم ماهيّت ، وجود نخواهد شد. بلكه اگر وجود ،كه حقيقت واحدي بيش نيست، به ماهيّت عنايت نمود ، آن ماهيّت به سبب حضرت وجود، موجود مي شود ، و در غير اين صورت ، ماهيّت در مقام واقع، نه در فرض ماهوي ، معدوم خواهد بود. و موجود شدن ماهيّت نيز به معني وجود شدن ماهيّت نيست ؛ بلكه وجود ، موجود است بالذّات و ماهيّت موجود مي گردد به عرض وجود ؛ همانگونه كه شوري شور است بالذّات و نمك شور مي شود به عرض شوري. لذا موجوديّت ماهيّت، اعتبار عقل است ؛ امّا آن عارفی که در مقام فناست ، جز وجود واحد و اَحَد ، هيچ نمي بيند ؛

من هماندم که وضو ساختم از چشمة عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر آن چه که هست

بلكه از فناي خود نيز فاني است.

شیخ شبستري در گلشن راز فرمود:

« وجود اندر كمال خويش ساري است

تعيّنها امور اعتباري است».

امّا اينكه گفته مي شود ماهيّت در حدّ ذات خود نه وجود است نه عدم ، صرفاً در مقام تقرّر ماهوي و به اعتبار عقلي است نه در عالم واقع ؛

زیرا در عالم واقع، شيء يا موجود است يا معدوم. پس تا ماهيّت به افاضه ي وجود موجود نگشته موجوديّتي در عالم واقع ندارد.

يعني حتّي موجوديّت بالعرض را هم نخواهد داشت. مانند صور خيالي ما انسانها كه تا اراده ي ما به او تعلّق نگرفته موجوديّتي ندارد ،

امّا چون او را اراده نموديم ، ظاهر مي گردد ،

لكن ظهور او ، ظهور خود او نيست بلكه ظهور ارادة ماست.

اين در كلاس حكمت بحثي مشّائي ؛

امّا حقيقت ماجرا در كلاس حكمت متعاليه چيست؟

طبق مبناي حكمت متعاليه، جز وجود ، هيچ نيست ؛ و ظهور، عين وجود مي باشد ؛ لذا وجودِ بي ظهور، معنا ندارد. پس آن گنج مخفي، ذاتاً اقتضاي ظهور دارد ؛ لذا ظهور مي كند ؛ و ظهور در ذات خود مراتب دارد.

گنج مخفی بد زپری چاک کرد

خاک را تابان تر از افلاک کرد (دفتر اول )

گنج مخفی بد زپری جوش کرد

خاک را سلطان اطلس پوش کرد ( دفتر اول)

کنت کنزا گفت مخفیا شنو

جوهر خود گم مکن اظهار شو( دفتر چهارم)

لذا ظهور وجود ، كثرت طولي بر مي دارد ؛ و هر چه اين مراتب، از حقيقت و كنه وجود دورتر مي شوند ، محدودتر مي گردند. آنگاه عقل آدمي از حدود اين مراتب ، كه اموري عدمي هستند ، ماهيّات اشياء را اعتبار كرده آنها را وجود مي انگارد؛

6-25 به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش

کـه نـیستیست سـرانـجام هـر کـمال که هـست

3-27 آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بـهر چـه گویم نیست با وی نظرم چون هست

4-35 گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیـر عشـق تـو از هـر دو عـالم آزادست

5-35 اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

9-71 هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بـر بالای کس کوتاه نیست

11-73 از وجـودم قـدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

4-179 چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چــو بـر صحــیفه هسـتی رقــم نخواهد ماند

3-179 چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسـی مقیـم حریم حرم نخواهد ماند

4-296 ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

341/7 :بیــا و هستی حافظ ز پیـش او بــردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

2-428 نهادم عقل را ره توشه از می

ز شهر هستیش کـردم روانه

1-434 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه بـــرو که رستی از نیستی و هستی

1-452 طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتـــی بنما تا سعادتــــی ببری

9-487 بنیاد هستی تو چو زیـر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

 

لذا ماهيّت را حدّ عدمي وجود مي گويند.

همانگونه كه مردم سايه را چيزي مي انگارند ، حال آنكه سايه چيزي جز عدم نور نيست ؛

لذا فرمود: « الله نور السموات و الارض ».

همچنين

مردم چاه را چيزي مي پندارند ، حال آنكه چاه چيزي جز عدم خاك نيست ؛

لذا فرمود:

« اَفِي الله شكّ فاطر السموات و الارض

آيا در الله شكّ راه دارد؟ همو كه فاطر (شكافنده ي) آسمانها و زمين است ».

فاطر از فطر است به معني شكافنده ؛

يعني عالم خلقت ، وجود چاهي دارد ؛ يعني

همان گونه كه موجوديّت چاه به همان تو خالي بودن آن است، موجوديّت عالم نيز به مفطور و شكاف بودن اوست.

چاه و شكاف، بودش عين نبود است.

از چنين موجوديّتي تعبير مي شود به نمود، كه نه بود است و نه نبود.

پس اگر گفته شود كه سايه از عدم خلق شده، يا چاه از عدم خلق شده، نه يعني عدم تبديل به سايه يا چاه شده، بلكه يعني حقيقت سايه و چاه، چيزي جز همان عدم بودنشان نيست؛

لكن عدمي كه وجود نماست.

اين است كه جناب مولوي فرمود:

« ما عدمهاييم هستي ها نما

تو وجود مطلق و هستيّ ما.»

با اين بيان روشن مي شود كه اشياء اساساً چيزي جز همان حدود عدمي نبوده همگي اعتباراتند ؛ و حقيقت، آن وجود محض است با مراتب ظهورش ؛ كه آن مراتب ظهور را اسماء الله مي نامند ؛

لذا فرمودند:

« وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي مَلَأَ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ء

و از تو مي خواهم به اسم احد و صمدت كه اركان هر چيزي را پر نموده است »

(بحارالأنوار، 95 ،ص359)

و در (البلدالأمين ،ص188 ):

« و بأسمائك التي ملأت أركان كل شي‏ء

و از تو مي خواهم به اسماء تو كه اركان هر چيزي را پر نموده اند »و خداوند متعال در

(الحديد:4).فرمود:

« هُوَ مَعَكُمْ أَينَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ

او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند به آنچه مي كنيد بيناست» بر همين اساس استوار ، اميرالموحدين علي(ع) نيزدر(توحيد صدوق، ص306) فرموده اند: «… هُوَ فِي الْأَشْياءِ عَلَى غَيرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيرِ مُبَاينَةٍ … دَاخِلٌ فِي الْأَشْياءِ لَا كَشَي‏ءٍ فِي شَي‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَي‏ءٍ مِنْ شَي‏ء

او در اشياء است امّا نه به گونه اي كه با آنها آميخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه اي كه جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي و خارج از اشياء است امّا نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي»

؛ يعني او داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن ماهيّتي در ماهيّت ديگر و خارج از ماهيّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهيّتي از ماهيّت ديگر.

همچنين در کتاب (اثبات الوصيه، ص107)فرمود: « تو منزهي از هر نقصي ، همه چيز را پر كرده اي و از همه چيز جدايي ؛ پس چيزي فاقد تو نيست و تو هر چه بخواهي انجام مي دهي. بزرگي اي كسي كه هر چه به فهم آيد آفريده ي توست و هر چه محدود است مخلوقت.»

حاصل سخن آنكه اين اشياء

كه حدود عدمي اند ، آيات و نشانه هاي ظهورات و اسماء حضرت وجود مي باشند. لذا

نه وجودند و نه عدم ، بلكه حدود عدمي بوده به اصطلاح ، نمود وجودند.

و خلق در اصل لغت به معني بُرشي است كه خياط به پارچه مي زند ؛ يعني پارچه را محدود به حدودي خاصّ مي كند. لذا خلق يعني آن حدود عدمي كه امر واحد الهي ( ظهور واحد وجود ) را متكثّر مي سازد.

پس خلق از عدم ، نه يعني پديد آوردن چيزي از عدم ، بلكه يعني

خلق خدا چيزي جز همين امور عدمي ،كه وجود نما ( خدا نما ) هستند ،نمي باشد.

چون اگر اشياء نيز وجود باشند ، لازم مي آيد كه خدا شريك داشته باشد. اگر اشياء وجودند ، آيا اين وجودات داخل خدا هستند يا در خارج او؟ اگر خارج خدايند ، لازم مي آيد كه خدا خارج داشته باشد ؛ و هر چه خارج دارد محدود است ؛ و آنچه محدود شد ، خداي صمد نخواهد بود.

و اگر خدا داخل باشد ، لازم مي آيد كه ابعاد و اجزاء داشته باشد ، كه اين نيز با خدايي خدا سازگار نيست. لذا مخلوقات خارج از خدا نيستند؛ چون نامحدود را خارج نيست؛ داخل او هم نيستند؛ چون وجود محض را داخل نيست. جزء او هم نيستند؛ چون وجود محض را جزء نيست. عين خداي واحد بودن مخلوقات كثير نيز تناقض است. لذا مخلوق چيزي نيست جز نمود اراده و علم خدا؛ و نمود شيء ، خود آن شيء نيست؛ لكن غير آن شيء هم نيست.

تعبير شگفتي از حضرت زهرا ـ سلام الله و سلام العالمين عليها ـ وارد گشته كه فرمودند: موجودات نه « من شيء» آفريده شده اند و نه « من لاشيء » بلكه « لا من شيء » خلق شده اند ، اين معنا در احاديثي از امام صادق(ع) و اميرمومنان(ع) نيز وارد شده است. اين تعبير شگفت، اين معنا را القاء مي كند كه موجودات نه از عدم حقيقي آفريده شده اند نه از وجود، بلكه حدود عدمي اند كه وجود نما مي باشند. امّا عدم حقيقي آيه و نشانه ي هيچ چيز نمي تواند باشد. آري

« ما عدمهاييم هستي ها نما

تو وجود مطلق و هستيّ ما »

حكما در مورد عدم مطلق فرمودند: « المعدوم المطلق لايخبر عنه ، از معدوم مطلق نمي توان خبر داد » ؛ يعني معدوم مطلق موضوع هيچ قضيَه اي واقع نمي شود. امّا اين اشياء كه وجود اعتباري داشته موجود به وجود ( موجود به خدا ) و قائم به وجودند ، اين همه احكام برداشته اند و تمام علوم از آنها بحث مي كنند. لكن به قول جناب سعدي

« ره عقل جز پيچ در پيچ نيست،

برِ عارفان جز خدا هيچ نيست

توان گفتن اين با حقيقت شناس

ولي خرده گيرند اهل قياس

كه پس آسمان و زمين چيستند؟

بني آدم و دام و دد كيستند ؟

پسنديده پرسيدي اي هوشمند

بگويم جوابت گر آيد پسند

كه هامون و دريا و كوه و فلك

پري، آدمي زاد و ديو و ملك

همه هر چه هستند از آن كمترند

كه با هستي اش نام هستي برند.»

لذا اهل علوم و عقول از آيات حضرت وجود بحث مي كنند و سالكان را بحث در اسماء الله ( ظهورات وجود) است ؛ و عارف واصل جز حضرت وجود ، هيچ نشناسد ؛ لذا هر كجا رو كند جز وجه الله واحد هيچ نبيند ؛ در (البقرة:115)

« فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ

در نتيجه هر كجا رو كنيد پس وجه الله آنجاست ؛ همانا الله ، گستراننده و عليم مي باشد»؛ آري اوست كه سايه ي خلقت را گسترانده و اين سايه ها به نور وجه اوست كه موجودند ؛ زیرا بي نور، سايه اي نيز نخواهد بود. (الفرقان:45)

« أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَليلا ، آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساكن قرار مى‏داد؛ سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم‏»

با تبیین موضوع هستی و عدم و شاهد از مثنوی به سراغ دیگر شواهد می روم:

سرچشمة همة چیز های عالم هستی در عالم عدم است

مقصود و معنای عالم عدم‏ ، عالم علم و قدرت خداوند و عالم اسماء و صفات خداوند است:

(1018)در عدم هستى برادر چون بود؟

ضدّ اندر ضدّ، چون مكنون بود؟

(1019)يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّت بدان

كه عدم آمد اميدِ عابدان‏

يُخْرِجُ اَلْحَيَّ: مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَيِّ. 30: 19 (روم، 19)

(1020)مَردِ كارنده كه انبارش تُهى است

شاد و خوش، نه بر اميدِ نيستى است؟‏

(1021)كه برويد آن ز سوىِ نيستى

فهم كن گر واقفِ معنيستى‏

(1022)دَم به دم از نيستى، تو منتظِر

كه بيابى فهم و ذوق، آرام و بِر

(1023)نيست دستورى گشاد اين راز را

ور نه بغدادى كنم اَبخاز را

ابخاز را بغداد كردن: ابخاز بخشى است كوهستانى در مغرب قفقاز در مشرق درياى سياه و بغداد چنان كه مى‏دانيم پاى تخت خلافت و مركز علم بوده است.

نيكلسون آن را چنين معنى كرده‏است: جهان پر از محنت و رنج را به جايگاه مشاهده معنويات تبديل مى‏كردم.

معنى‏ ديگر : نادانان را از سرِّ كار آگاه كرده دانا مى‏كردم.

(1024)پس خزانه‏ى صُنعِ حق باشد عدم

كه برآرد زو عطاها دَم به دم‏

(1025)مُبدِع آمد حقّ و مُبدِع آن بُوَد

كه بر آرد فرعِ بى‏اصل و سَنَد

مرحوم محقق داماد (قدس سره) در تعلیقه خود ،در خطبه علوی ، این توهم را جواب داده و می فرماید : نقیض «من شیء» ، «من لا شیء» نیست بلکه نقیض «من شیء» ، «لا من شیء » است . اگر خدای سبحان، عالم را «من شیء» خلق کند، همان محذور است . اما «من لاشیء» محذور دیگری دارد ، ولی چون نقیض هر چیزی رفع اوست پس نقیض «من شیء » ، «لامن شیء» است نه «من لا شیء» ، چون «من لاشیء» عدم و ملکه است، و عدم و ملکه هرگز سلب و ایجاب نیست و در خطبه نورانی علوی صلوات الله علیه در اصول کافی ج  ، ص 136. آمده است که : «الحمد لله الواحد الاحد الصمد المتفرد الذی لا من شیء کان و لا من شیء خلق ما کان

و در مقایسه خطبه حضرت زهرا با نهج البلاغه.سپاس خداوند یکتای یگانه بی نیاز تنها را سزاست که از «لامن شیء» بود و از «لامن شیء» موجودات را پدید آورد.

خلق الاشیاء لا من شیی :

( 687) اين جهان از بى‏جهت پيدا شده است

كه ز بى‏جايى جهان را جا شده است

بى‏جهت: آن كه در جهت نيست، لا مكان، حضرت حق جلّ و علا.بى‏جا: كه در جا و مكان نيست.

ز بى‏جايى جهان را جا شده است‏ :چون خداوند جا ندارد ، عالم را در خود جا داده است اين جهان :جهان اسباب

( 688) باز گرد از هست سوى نيستى

طالب ربّى و ربَّانيستى‏

هست: كنايت از خود را چيزى دانستن، خود را به حساب آوردن. نيستى: فقر و فانى شدن در خدا، و دنيا و زيورهاى آن را به هيچ انگاشتن.

( 689) جاى دخل است اين عدم از وى مرم

جاى خرج است اين وجود بيش و كم‏

از نيستى رم نكن چون جاى دخل و سود آوری است و آن كه جاى خرج است و باید آن را خرج کنی تا سود بیابی ، همين وجود تو است که دائم در حال بيش و كمی به سر می برد

عدم: مقصود چيزى است كه بدان اشارت نتوان كرد، و از وى خبر نتوان داد، و آن ذات حق است بدون اعتبار اسماء و صفات فعل.

بگذر ز وجود و با عدم ساز

زيرا كه عدم عدم بنام است‏

مى‏دان به يقين كه از عدم خاست

هر جا كه وجود را نظام است‏

(عطار)

آينه هستى چه باشد نيستى

نيستى بر گر تو ابله نيستى‏

هستى اندر نيستى بتوان نمود

مالداران بر فقير آرند جود

3202- 3201 1

و چون همه آفريده‏ها از آن بى‏نشان هست شده، آن كه جهان مادى را جهان هستى مى‏انگارد، معطل است.

در عمارت هستى و جنگى بود

نيست را از هستها ننگى بود

نه كه هست از نيستى فرياد كرد

بلكه نيست آن هست را واداد كرد

تو مگو كه من گريزانم ز نيست

بلكه او از تو گريزان است بيست

2479- 2477 1

تا بدانى در عدم خورشيدهاست

و آن چه اينجا آفتاب آن جا سُهاست‏

در عدم هستى برادر چون بود؟

ضِدّ اندر ضدّ چون مكنون بود

يُخرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّت بدان

كه عدم آمد اميد عابدان

1019- 1017 5

( 690) كارگاه صُنع حق چون نيستى است

جز مُعطَّل در جهانِ هست كيست‏

اكنون كه كارگاه صنع خداوندى عالم نيستى است پس در عالم هستى هر كه هست معطل و باطل است

ظهور و بطون در عالم هستی

آنچه که می بینی نیست و آنچه که نمی بینی هست منتها همیشه نیست خود را جای هست نشان می دهد

در (كيمياى سعادت، ج 2، ص 344- 345) از غزالى: «بدان كه صبر خاصّه آدمى است كه بهايم را صبر نيست كه بس ناقص‏اند و ملايكه را به صبر حاجت نيست كه بس كامل‏اند و از شهوت فارغ. پس بهيمه مسخّر به شهوت است و بس، در وى هيچ متقاضى نيست جز شهوت و ملايكه به عشق حضرت الهيّت مستغرق‏اند، ايشان را از آن هيچ مانع نيست تا در دفع آن مانع صبر كنند».

( 1279) تا ببينى عالم جان جديد

عالم بس آشكار ناپديد

عالم جان: عالم روح، جهانى كه به ماديات تعلّقى ندارد.

( 1280) اين جهانِ نيست چون هستان شده

و آن جهانِ هست بس پنهان شده‏

جهان نيست: عالم ماده، جهان فانى، دنيا.

‏ هستان: اين كلمه در مثنوى و ديوان شمس جمع «هست» به معنى «موجود زنده» آمده است.

كاشكى هستى زبانى داشتى

تا ز هستان پرده‏ها برداشتى

4725 3

و در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، «هستان» به همين معنى آمده ليكن بعيد نيست كه به معنى جنس «هست» باشد، نه جمع

( 1281) خاك بر باد است و بازى مى‏كند

كژنمايى پَرده سازى مى‏كند

خاك: استعارت است از جسم باد: استعارت است از روح

نقش چون كف كى بجنبد بى‏ز موج

خاك بى‏بادى كجا آيد بر اوج‏

چون غبار نقش ديدى باد بين

كف چو ديدى قلزم ايجاد بين

1460- 1459 6

( 1282) اينكه بر كار است بى‏كار است و پوست

و آن كه پنهان است مغز و اصل اوست‏

اينكه بر كار است: اندام و جسم. آن كه پنهان است: روح.

( 1283) خاك همچون آلتى در دستِ باد

باد را دان عالى و عالى نژاد

 

بازدیدها: 39

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 5 =