خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «هستی شناسی- نسبیت» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «هستی شناسی- نسبیت» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

دفتر چهارم

(هستی شناسی ، نسبیت )

در داستان آن عاشق در دفتر چهارم که عوان سبب شد در باغی در آید و معشوق را ببیند:

(52) چون در آمد خوش، در آن باغ آن جوان

خود فرو شد پا، به گنجش، ناگهان

(59)گر چه خوىِ آن عوان، هست اى خدا

كه هماره خلق را، خواهد بلا

(60) گر خبر آيد كه شه جرمى_ نهاد

بر مسلمانان، شود او زفت و شاد

زفت: فربه، درشت، بزرگ، ستبر، ضخیم، در اینجا منظور سرحال و با نشاط شدن است.

(61) ور خبر آيد كه شه رحمت نمود

از مسلمانان، فكند آن را به جود

(62) ماتمى_ در جان او افتد از آن

صد چنين اِدبارها، دارد عوان‏

(63) او عوان را، در دعا، در مى‏كشيد

كز عوان، او را، چنان راحت رسيد

(64) بر همه زهر و، بر او تِرياق بود

آن عوان، پيوند آن مشتاق بود

***

(هستی شناسی ، نسبیت )

(حکمت آفرینش اضداد و عالم اضداد )

(65) پس بَدِ مطلق نباشد در جهان

بد، به نسبت باشد اين را هم، بدان‏!

(66) در زمانه هيچ زهر و، قند نيست

كه يكى_ را پا، دگر را بند نيست‏

(67)مر يكى_ را پا، دگر را {پاى بند}

مر يكى_ را زهر و، بر ديگر چو قند

(68)زهرِ مار، آن مار را، باشد حيات

نسبتش با آدمى، باشد، ممات‏

(69) خلقِ آبى، را بود دريا، چو باغ

خلقِ خاكى، را بود آن ،مرگ و، داغ‏

(70)همچنين بر مى‏شَمُر اى مردِ كار!

نسبتِ اين، از يكى_ كس، تا هزار

(71) زيد اندر حقّ آن، شيطان بُود

در حق شخصى_ دگر، سلطان بود

(72) آن بگويد زيد، صِدّيقِ سنى، است

وين بگويد، زيد گبرِ كُشتنى، است

صدّيق: راستگو، امین، درستکار، نیکومنش. سنى: عالى، بلند مرتبه.

(73) زيد، يك ذات است، بر آن يك، جُنان

او براين ديگر، همه رنج و، زيان‏

جُنان: سپر.جَنان: قلب، دل. جِنان: باغ و بوستان.

***

حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير، دعاى ظالمان و سخت دلان و بى‏اعتقادان كردى

تذكير: در لغت ياد آوردن است، و در اصطلاح: موعظه، پند دادن

(81)آن يكى_ واعظ، چو بر تخت آمدى

قاطعانِ راه را، داعى شدى‏

قاطعان راه: راه زنان. داعى: دعاگو

(82) دست بر مى‏داشت، يا رَب! رحم ران!

بر بدان و، مفسدان و، طاغيان‏

(83) بر همه، تسخر كنانِ اهلِ خير

بر همه {كافر دلان} و، اهلِ دير

تسخر: ريشخند، فسوس، هزل. تسخرکنان: مسخره کنندگان. اهل دير: راهبان، و در اينجا كنايه از كافران است.

(84) مى‏نكردى، او دعا بر اصفيا

مى‏نكردى، جز خبيثان را، دعا

(85) مر وِ را، گفتند، كين معهود، نيست

دعوتِ اهلِ ضلالت، جود، نيست‏

جود: جوانمردى.

(86) گفت، نيكويى از اين‏ها، ديده‏ام

من دعاشان، زين سبب بُگزيده‏ام‏

(87) خبث و، ظلم و، جور، چندان ساختند

كه مرا از شَرّ، به خير انداختند

(88)هر گهى_ كه رو به دنيا ،كردمى

من از ايشان، زخم و ضربت، خوردمى‏

(89)كردمى از زخم، آن جانب، پناه

باز آوردندمى، گُرگان به راه‏

گرگان: كنايت از بد كاران.

(90) چون سبب سازِ صلاحِ من شدند

پس دعاشان، بر من است اى هوشمند!

***

(هستی شناسی ، نسبیت )

(حکمت آفرینش اضداد و عالم اضداد )

(خداوند و علل و اسباب)

به قول خواجة شیراز در غزل 71:

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

     در طریق مستقیم ای دل کسی گم راه نیست

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

           زیرا که چو وا بینی خیر تو در آن باشد

سورۀ بقره آیة 216، ص 34: …عَسىَ أَن تَكْرَهُواْ شَيْئا وَ هُوَ خَيرٌ لَّكُمْ. ..

مثال:

(91) بنده مى‏نالد به حق، از درد و، نيش

صد شكايت، مى‏كند، از رنجِ خويش‏

(92) حق همى‏گويد، كه آخِر رنج و، درد

مر تو را لابه كنان و، راست كرد؟

(93) اين گله ، ز آن نعمتى_ كن كِت زند

از درِ ما دور و، مطرودت كند!

زدن: راندن، دور كردن. مطرود: رانده.

(94) در حقيقت هر عدو، داروىِ توست

كيميا و، نافع و، {دل جوىِ} توست

(95) كه از او، اندر گريزى در خَلا

استعانت جويى از، لطفِ خدا

خَلا: خلوت، نهانى، خلوتگاه.

****

نکته ای در خور در بارة دوست و دشمن :

(96) در حقيقت، دوستانت دشمن‏اند

كه ز حضرت دور و مشغولت كنند

***

(هستی شناسی ، نسبیت )

(حکمت آفرینش اضداد و عالم اضداد )

همانگونه که قبلا از بیت 81 داستان آن واعظ اشاره کردیم در پاسخ این سؤال که آیا دعا دربارۀ داروغه درست است یانه ؟:

(110) اين عوان، در حَقِ غيرى_ سود شد

ليك اندر حقِ خود، مردود شد

(111) رحمِ ايمانى، از او، ببريده شد

كين شيطانى، بر او پيچيده شد

رحم ايمانى: رحمى كه از ايمان خيزد.

(112) كارگاه خشم گشت و، {كين‏ورى}

كينه، دان اصل ضلال و، كافرى!

کین وری: دشمنی و عداوت.

***

(116) پس عوان، كه معدنِ اين خشم، گشت

خشمِ زشتش، از سَبُع هم، در گذشت‏

«در سوره اعراف، 179، ص174 آمده است:… أُوْلَئكَ كاَلْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ. ..»

(117) چه اميدستش به رحمت؟ جز مگر

باز گردد، ز آن صفت آن {بى‏هنر}

***

(هستی شناسی ، نسبیت )

(118) گر چه عالم را، از ايشان چاره نيست

اين سخن، اندر ضلال افكندنى_ است

‏ (119)چاره نبود، هم جهان را، از چمين

ليك نبود، آن چمين، ماءِ معين

چمين: پليدى انسان و جانور، سرگین، ادرار، بول.

***

(هستی شناسی ، نسبیت ) ابیات 397تا399، 4)

(397)گفت اين مغلوب، معدومى_ است كو

جز به نسبت نيست معدوم، اَيقنوا

خداوند به داوود(ع) فرمود یقین کن که اين مغلوب بودن تو اگرچه معدوم شدن است ولیکن این از دست شدن به نسبت است

أيقِنوا: یقین پیدا کنید.

(398) اين چنين معدوم ،كو از خويش، رفت

بهترينِ هست‏ها، افتاد و، زفت‏

(399)او به نسبت با صفاتِ حق، فناست

در حقيقت، در فَنا، او را بقاست‏

(400)جملة ارواح، در تدبير اوست

جملة اشباح، هم در تيرِ اوست‏

اشباح: جمع شبح: كالبد، شخص. در تير بودن: مسخر بودن، زير سلطه بودن.

***

(401) آن كه او مغلوب، اندر لطفِ ماست

نيست مضطر، بلكه مُختار وَلاست‏

وَلا: دوستی، محبّت، نزدیکی.

«اين معيّت با حق است و جبر نيست

اين تجلّى مه است اين ابر نيست‏/

ور بود اين جبر جبر عامّه نيست /

جبر آن امّاره خودكامه نيست

‏1465- 1464، 1 »

در تفسیر اختیار عارف در مقام محو:

(402) منتهاىِ اختيار آن است، خَود

كه اختيارش گردد اينجا مُفتَقَد

مولانا انسان را مختار برای رسیدن به مقام محو می داند:

مفتقد: در لغت نامه «گم كرده» و «نايافته» معنى شده است.

(403) اختيارى_ را نبودى چاشنى

گر نگشتى آخِراو، محو از منى‏

از منى محو شدن: از خودى رستن. خودى را از دست دادن. چاشنی: مقداری اندک از خوراک که برای مزه کردن بچشند، مقداری اندک ترشی، آبغوره، سرکه و رب که به خوراک زنند تا طعم لذیذ پیدا کند. در اینجا به معنی لذّت و حلاوت است.

«سعدی: اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس، لذت نخوانی

صائب تبريزى: نه بوى گل نه رنگ لاله از جا مى‏برد ما را

به گلشن لذت رنگ تماشا مى‏برد ما را»

***

(هستی شناسی ، نسبیت )از 3095تا3099/4)

( 3095) اى عجب يك چيز، از يك روى، مرگ!

و آن، ز يك روىِ دگر، اِحيا و برگ‏!

( 3096) آن يكى_ نسبت بد آن حالت، هلاك

باز هم آن سوىِ ديگر، اِمتساك‏

اِمتِساک: نگاه داشتن، حفظ خود، نگهدارى، و در اين بيت كنايت از «زندگى» است

( 3097) شادىِ تن، سوىِ دنياوى، كمال

سوىِ روزِ عاقبت، نقص و، زَوال‏

شادى تن: آن چه جسم را نيرو دهد.

رنج و غم را حق پى آن آفريد

تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد

پس نهانى‏ها به ضد پيدا شود

چون كه حق را نيست ضد پنهان بود1131- 1130/1

( 3098) خنده را در خواب هم، {تعبير خوان}

گريه، گويد با دريغ و، اندُهان‏

تعبیر خوان: خوابگزار، مُعبّر. آن كه خواب را تعبير كند.اَندُهان: غم ها، جمع اَندُه.

( 3099) گريه را، در خواب، شادى و، فرح

هست در تعبير، اى {صاحب مَرَح}!

مَرَح: شادی بسیار. صاحب مَرَح: شادمان، از شادى نازنده.

بازدیدها: 21

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 4 =