خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «علم غیب» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «علم غیب» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

قسمت دوم : علم غیب در مثنوی

در قسمت اول در بارة غیب و انواع غیب و شواهد علم غیب در قرآن و بعضی روایات و این که انبیا و اولیای الهی علم غیب می دانند و اینکه پیامبر و امامان علیهم صلوات الله عالمان به علم غیب اند

 این قسمت  بیان علم غیب در مثنوی می باشد و شامل شش  فصل است و هر فصل دارای چند بخش است به شرح زیر :

*

فصل یکم : موضوع عالم غیب شامل شش بخش است  به شرح زیر  :

بخش اول : عالم غیب عالمی است که حقیقتش بر همه کس آشکار نیست و هر کسی به تصور حکایتی می کند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

بنابراین کسانی که غیب دانند انسان های برتر جامعه می باشند:

دوم (2923)همچنان كه هركسى درمعرفت

مى‏كندموصوف غيبى راصفت‏

(2924)فلسفى ازنوع ديگركرده شرح

باحثى مرگفتِ اوراكرده جَرح‏

(2925)وآن دگردرهردوطعنه مى‏زند

وآن دگراززَرق جانى مى‏كند

بخش دوم : عالم غیب به یک تعبیر همان عالم امر است که خزانة همة چیز ها است و همة چیز ها از جمله جان انسان ها از آن عالم است :

اول( 2222) در وجود آدمى جان و روان

مى‏رسد از غيب چون آب روان‏

بخش سوم : از عالم غیب همه اش به عالم شهادت نیامد بلکه این همه موجودات تنزیل از آن عالم است و اگر همه اش می آمد و یا ترشح بیشتر می شد دیگر از ویژگی های عالم شهادت چیزی بر جا نمی ماند همه اش موسی بود و همه اش محمد ص بود و جائی برای فرعون و بوجهل باقی نمی ماند:

اول ( 2066) استن اين عالم اى جان غفلت است

هوشيارى اين جهان را آفت است‏

( 2067) هوشيارى ز آن جهان است و چو آن

غالب آيد پست گردد اين جهان‏

( 2068) هوشيارى آفتاب و حرص يخ

هوشيارى آب و اين عالم وسخ‏

( 2069) ز آن جهان اندك ترشح مى‏رسد

تا نغرد در جهان حرص و حسد

( 2070) گر ترشح بيشتر گردد ز غيب

نى هنر ماند در اين عالم نه عيب‏

بخش چهارم : هرچه که به وجود می آید از عالم غیب است و انسان نیز نوعی از جنس غیب آمده می باشد پس نباید جایگاه اصلی خود را فراموش کند:

دوم (2581) جزو را از كُلِّ خود پرهيز چيست؟

با مخالف اين همه آميز چيست؟

(2582) جنس را بين نوع گشته در رَوِش

غيبها بين عين گشته در زَهِش‏

بخش پنجم : اگر از عالم غیب فیض ها به عالم شهادت سرازیر است به خاطر این است که عالم شهادت فیض گیر است و تا فیض یاب نباشد فیض بخش فیض نمی بخشد و این قاعده در عالم آفرینش جاری است و رابطة این موضوع با صفات فعل خداوند قابل تامل است:

ششم  : قالَ النَّبىُّ عَلَيهِ السَّلامُ:اِنَّ اللّهَ يُلَقِّنُ الحِكمَةَ

عَلى لِسانِ الواعِظينَ بِقَدرِ هِمَمِ المُستَمعينَ

(1656)جَذبِ سمع است ار كسى را خوش لبى است

گرمى و جِدّ مُعلِّم از صَبى است‏

(1657)چنگيى را كاو نَوازَد بيست و چار

چون نيابد گوش،گردد چنگ بار

(1658)نه حَراره يادش آيد،نه غزل

نه دَه انگشتش بجُنبد در عمل‏

(1659)گر نبودى گوشهاىِ غيب گير

وحى نآوردى ز گردون يك بشير

بخش ششم : جاودانگی در راه یابی به عالم غیب است:

ششم(2813)يافت بينى بوى و گوش از تو سماع

هر حسى را قسمتى آمد مشاع‏

(2814)هر حسى را چون دهى ره سوى غيب

نبود آن حس را فتور مرگ و شيب‏

*

فصل دوم : دانندگان عالم غیب کم اند ، در چهار بخش  :

بخش اول : عالم غیب را همه کس نداند و دانستن علم غیب ویژة خاصان حق است

در ادامه در تفسیر بیت حکیم سنائی می فرماید:

اول( 2035) غيب را ابرى و آبى ديگر است

آسمان و آفتابى ديگر است‏

( 2036) نايد آن الا كه بر خاصان پديد

باقيان فى لبس من خلق جديد

بخش دوم : غیب با همین حس ظاهری دیده می شود تنها یک تبدیل در میان است و همین که یک حس از جنس غیب شد دیگر حواس هم تبدیل به حس غیبی می شود:

دوم _آغاز منور شدن عارف به نور غيب بين‏

(3240) چون يكى حس در روش بگشاد بند

ما بقى حسها همه مُبدَل شوند

دوم(3241) چون يكى حس غيرِ محسوسات ديد

گشت غيبى بر همه حسها پديد

(3242) چون ز جو جَست از گله يك گوسفند

پس پياپى جمله ز آن سو بر جَهند

(3243) گوسفندانِ حواست را بِران

در چَرا از أخرَجَ المَرعى چران‏

بخش سوم : مومنان واقعی غیب دانند و شامل روایت …فانه ینظر بنور الله اند:

اول (1331)مؤمن ار يَنظُر بِنُورِ اللَّه نبود

غيب، مؤمن را برهنه چون نمود؟

بخش چهارم : مومنانی که نور بینش دارند غیب دان اند :

اول ( 3146) آن كه او بى‏نقش ساده سينه شد

نقشهاى غيب را آيينه شد

( 3147) سرّ ما را بى‏گمان موقن شود

ز آن كه مؤمن آينه مؤمن بود

( 3148) چون زند او فقر ما را بر محك

پس يقين را باز داند او ز شك‏

( 3149) چون شود جانش محكّ نقدها

پس ببيند قلب را و قلب را

*

فصل سوم : صفات غیب بینان در سیزده  بخش :

بخش اول : عالم در پیش چشم غیب بینان بر حق است و غیب بینان دارای درجات گوناگون اند :

 چهارم( 2901) وآن نظرهايى كه آن افسرده نيست

جز رَونده و جز دَرَندة پرده نيست‏

( 2902) آنچه در دَه سال خواهد آمدن

اين زمان بيند به چشمِ خويشتن‏

( 2903) همچنين هر كس به اندازة نظر

غيب و مُستَقْبَل ببيند خير و شر

( 2904) چونكه سدِّ پيش و سدِّ پس نماند

شد گُذاره چشم و، لوحِ غيب خواند

تا :

چهارم ( 2908) پس، ز پس مى‏بيند او تا اصلِ اصل

پيش مى‏بيند عِيان تا روزِ فَصل‏

( 2909) هر كسى اندازة روشن‌دلى

غيب را بيند به قدرِ صَيْقَلى‏

( 2910) هر كه صَيقل بيش كرد، او بيش ديد

بيشتر آمد بر او صورت پديد

( 2911) گر تو گويى كآن صفا فضلِ خداست

نيز اين توفيقِ صيقل زآن عطاست‏

بخش دوم : یکی از شرائطی که سبب داشتن علم غیب می شود آن است که دارندگان آن در برابر نا اهلان خاموش اند:

سوم ( 3386) دست را بر اژدها آن كس زند

كه عصا را دستش اژدرها كند

( 3387) سرّ غيب آن را سزد آموختن

كه ز گفتن لب تواند دوختن‏

( 3388) در خور دريا نشُد جز مرغ آب

فهم كن وَ اللّهُ أعلَم بِالصَّواب

بخش سوم : در ابیات زیر در داستان آن زن که فرزندان او می مردند می فرماید شرط انسانیت داشتن چشم غیب بین است ، وقتی زن چشم غیب بینش بازشد و فرزندان خود را در نزد خدا یافت  :

سوم ( 3413) گفت يا رب تا به صد سال و فزون

اين چنينم دِه، بريز از من تو خون‏

( 3414) اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش

ديد در وى جمله فرزندان خويش‏

به خداوند عرضه داشت که :

( 3415) گفت از من گُم شد از تو گم نشد

بى‏دو چشم غيب، كس مردم نشد

بخش چهارم : انبیا و اولیا چون دیدة غیب بین دارند جباریت و حاکمیت مطلقة خداوندی را به یقین می بینند :

اول(1466)جبر را ايشان شناسند اى پسر

كه خدا بگشادشان در دل بصر

(1467)غيب و آينده بر ايشان گشت فاش

ذكرِ ماضى، پيشِ ايشان گشت لاش

(1468)اختيار و جبرِ ايشان ديگر است

قطره‏ها اندر صدفها، گوهر است‏

بخش پنجم : غیب بینان از عیب دیدن به دور اند :

اول( 1994) ليك مى‏گويد بگو هين عيب نيست

جز تقاضاى قضاى غيب نيست‏

( 1995) عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب

عيب كى بيند روان پاك غيب‏

بخش ششم : غیب دانان هیچگاه در تشخیص سره از ناسره اشتباه نمی کنند و آنان چشم قیامتی دارند و اهل یقین اند :

دوم( 50) اندر آن بازار كاهل مَحشرند

حسِّ مس را چون حس زر كى خرند

( 51) حسِّ ابدان قوتِ ظلَمت مى‏خورد

حسّ جان از آفتابى مى‏چَرد

( 52) اى ببُرده رخت حسها سوى غيب

دست چون موسى برون آور ز جيب

بخش هفتم : اولیای غیب دان همان اولیای مستور اند و کسی آن ها را نمی شناسد :

دوم ( 2342) فرّ او كرّ و بيان را جان شده است

او در اين ديوانگى پنهان شده است‏

( 2343) ليك هر ديوانه را جان نشمرى

سر منه گوساله را چون سامرى

( 2344) چون وَليِّى آشكارا با تو گفت

صد هزاران غيب و اسرارِ نهفت‏

( 2345) مر تو را آن فهم و آن دانش نبود

وا ندانستى تو سرگين را ز عود

( 2346) از جنون خود را ولى چون پرده ساخت

مر و را اى كور كى خواهى شناخت‏

( 2347) گر تو را باز است آن ديده يقين

زير هر سنگى يكى سرهنگ بين‏

( 2348) پيش آن چشمى كه باز و رهبر است

هر گليمى را كَليمى در بَر است

بخش هشتم : غیب دانان خود از ظاهر بینان  غیب اند  و اینان اصل غیب اند و هرچه غیب در عالم است از رشک آنان است:

دوم(3351) عيبها از رَدِّ پيران عيب شد

غيبها از رشكِ ايشان غيب شد

بخش نهم : نا اهلان هرچه که به جسم غیب بینان خود را نزدیک کنند باز هم از آن چه که آنان می بینند و می شنوند  در پرده اند:

سوم ( 4275) تا بدانى ناله چون كُه را رواست

بى‏لب و دندان ولى را ناله‏هاست‏

( 4276) نغمة اجزاى آن صافى جسد

هر دمى در گوش حسّش مى‏رسد

( 4277) همنشينان نشنوند او بشنود

اى خنك جان كو به غيبش بگرود

( 4278) بنگرد در نفس خود صد گفت و گو

همنشين او نبُرده هيچ بو

( 4279) صد سؤال و صد جواب اندر دلت

مى‏رسد از لا مكان تا منزلت‏

( 4280) بشنوى تو نشنود ز آن گوش‏ها

گر به نزديك تو آرد گوش را

در قسمتی از داستان زیر همان مطلب بالا را بیان می فرماید :

سوم -آگاه شدن پيغامبر عليه السّلام

از طعن ايشان بر شماتت او

( 4528) گر چه نشنيد آن موكَّل ،آن سُخُن

رفت در گوشى، كه آن بُد مِن لَدُن‏

( 4529) بوى پيراهان يوسف را نديد

آن كه حافظ بود و، يعقوبش كَشيد

( 4530) آن شياطين بر عَنانِ آسمان

نشنوند آن سرِّ لوحِ غيب دان‏

( 4531) آن محمّد خفته و تكيه زده

آمده سِر، گِرد او گَردان شده‏

( 4532) او خورد حلوا ،كه روزيشَ است، باز

آن نه كانگشتانِ او ،باشد دَراز

( 4533) نجمِ ثاقِب، گشته حارس، ديو ران

كه بِهِل دزدى، ز احمد، سِر، ستان‏

بخش دهم : در دفتر چهارم در

قصّه باز پادشاه و كمپير زن از بیت ( 2628) به بعد

در وصف چشم دور بین و بصیرت  باز شاهی اسیر در دست کمپیر زن  که تمثیل اولیای در دام جاهلان اسیر شده است می فرماید :

( 2638) اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز

ياد آرد لطفِ شاهِ دل‌فروز

( 2639) ز آن دو چشم نازنينِ با دَلال

كه ز چهرة شاه دارد صد كمال‏

( 2640) چشمِ ما زاغَش شده پُر زخمِ زاغ

چشمِ نيك از چشمِ بَد با دَرد و داغ‏

چهارم( 2641) چشم دريا بَسطتى كز بسطِ او

هر دو عالَم مى‏نمايد تارِ مو

( 2642) گر هزاران چرخ در چشمش رود

همچو چشمه پيشِ قُلْزُم گُم شود

( 2643) چشمِ بگذشته از اين محسوس‏ها

يافته از غَيْب بينى بُوس‏ها

بخش یازدهم : مولا نا در ابیات زیر پاسخ این اشکال را می دهد که چگونه است که بعضی از اولیا را می بینیم که مثلا بعضی از اسامی ظاهر را به ظاهر نمی دانند و می پنداریم که این ها علمشان به این موارد تعلق نگرفته در صورتی که آن ها آنقدر استغراق در اسماء الهی دارند که مجال پرداختن به این علوم و دانائی های جزئی را پیدا نمی کنند

و این پاسخ بسیاری از اشکالاتی است که نظیر دکتر سروش ها به علم غیب پیامبران و اهل بیت علیهم صلوات الله می گیرند که روی انکار به آن دسته آیات و روایاتی دارند که علم غیب را از آنان نفی می کند

به  ابیات زیر در داستان دقوقی که از آن اولیا سوال کرد که چگونه بعضی از علوم را به ظاهر نمی دانند دقت فرمائید:

سوم ( 2060) پاسخم دادند خندان كاى عزيز

اين بپوشيده است اكنون بر تو نيز

دفتر سوم ( 2061) بر دلى كو در تحيّر با خداست

كى شود پوشيده راز چپ و راست‏؟

( 2062) گفتم ار سوى حقايق بشكفند

چون ز اسم حرف رسمى واقف‏اند؟

( 2063) گفت اگر اسمى شود غيب از ولى

آن ز استغراق دان نه از جاهلى‏

بخش دوازدهم : در دفتر چهارم در ماجرای

نشستنِ ديو بر مقام سليمان عليه‌السّلام،

که از بیت ( 1263) آغاز می گردد

در دو بیت زیر می فرماید که آنانی که رابطه با عقل غیب گو دارند فریب شیطان و سخن او را نمی خورند:

( 1273) نيست بازی با مُمَيِّز، خاصه او

كه بُوَد تمييز و عقلش غيبْ‌گو

( 1274) هيچ سحر و هيچ تلبيس و دَغَل

می‏نبندد پرده بر اهلِ دُوَل‏

بخش سیزدهم : پیامبران غیب بین از چشم دیگران غیب اند :

سوم( 4256) نزد عاقل ز آن پَرى ، كه مُضمَر است

آدمى صد بار خود پنهان‏تر است‏

( 4257) آدمى نزديك عاقل چون خفى است

چون بود آدم كه در غيب او صفى است‏؟

*

فصل چهارم : موانع دیدن علم غیب در شش بخش :

بخش اول : عقل جزئی را چه نسبت با غیب بینی ؟ غیب بینی کار صاحبدلان است:

چهارم ( 3311) پيش بينیّ اين خِرَد تا گور بود

وآنِ صاحبْدل به نفخِ صُور بود

( 3312) اين خِرَد از گورِ خاكی نگذرد

وين قَدَم، عرصة عجايب نسْپرد

( 3313) زين قَدَم، وين عقل، رو بيزار شو

چشمِ غيبی جوی و برخوردار شو

بخش دوم : مستان عیش و نوش دنیارا با علم غیب چکار ؟

پنجم ( 2446) نفس تو تا مست نُقل است و نبيد

دان كه روحت خوشه غيبى نديد

( 2447) كه علامات است ز آن ديدار نور             اَلتَّجَافِى مِنكَ عَن دَارِ الغُرُور

 بخش سوم : راه الهامات غیبی دوری از هوی و هوس و صیطره دادن عقل بر قوای دیگر است تا از راه آن الهامات به دست آید:

سوم ( 1831) چون كه تقوى بست دو دست هوا

حق گشايد هر دو دست عقل را

( 1832) پس حواسِ چيره محكوم تو شد

چون خرد ، سالار و مخدوم تو شد

( 1833) حسّ را بى‏خواب، خواب اندر كند

تا كه غيبى‏ها ز جان سر بر زند

( 1834) هم به بيدارى ببيند خواب‏ها

هم ز گردون بر گشايد باب‏ها

بخش چهارم : دل اگر از هوای نفس صیقلی گردید واجد صورت های عالم غیب می گردد:

چهارم( 2477) گر هوا را بَند بنهاده شود

صيقلى را دست بگشاده شود

( 2478) آهنى كآيينة غيبى بُدى

جمله صورت‏ها درو مُرسَل شدى

بخش پنجم : یکی از حجاب های دیدن عالم غیب شک و وسواس است :

دوم ( 1942) چرخ را در زير پا آر اى شجاع

بشنو از فوق فلك بانگ سماع

( 1943) پنبه وسواس بيرون كن ز گوش

تا به گوشت آيد از گردون خروش‏

( 1944) پاك كن دو چشم را از موى عيب

تا ببينى باغ و سروستان غيب

( 1945) دفع كن از مغز و از بينى ز كام

تا كه ريح اللَّه در آيد در مشام‏

( 1946) هيچ مگذار از تب و صفرا اثر

تا بيابى از جهان طعم شكر

بخش ششم : فرق عاقل و جاهل آن است که عاقل در ابتدای کار غیب کار ها را می بیند ولی نادان در آخر کار آن را درمی یابد که دیگر کار از کار گذشته است:

سوم ( 2196) راست فرموده است با ما مصطفى

قطب و شاهنشاه و درياى صفا

( 2197) كآنچه جاهل ديد خواهد عاقبت

عاقلان بينند ز اوّل مرتبت‏

( 2198) كارها ز آغاز اگر غيب است و سر

عاقل اوّل ديد و آخر آن مُصِر

( 2199) اوّلش پوشيده باشد و آخر آن

عاقل و جاهل ببيند در عيان

*

فصل پنجم   : انبیا و اولیا و مومنان غیب دان در چهارده بخش :

بخش یکم : غیب دانی میراث رسولان است :

دفتر ششم (2617)در مجالس مى‏طلب اندر عقول

آن چنان عقلى كه بود اندر رسول‏

(2618)ز انكه ميراث از رسول آن است و بس

كه ببيند غيبها از پيش و پس‏

(2619)در بصرها مى‏طلب هم آن بصر

كه نتابد شرح آن اين مختصر

بخش دوم : برای علم نجوم اگر  به سراغ انبیا برویم شایسته است چون این علم آنان از غیب دانی آن ها است و بدون خطا می باشد :

دفترششم(3142)عنكبوت و اين سطرلاب رشاد

بى‏منجم در كف عام اوفتاد

(3143)انبيا را داد حق تنجيم اين

غيب را چشمى ببايد غيب بين‏

(3144)در چه دنيا فتادند اين قرون

عكس خود را ديد هر يك چه درون‏

 بخش سوم : جسم ظاهری انبیا و اولیا در بین مردم است در حالی که جانشان در عالم غیب سیر می کند :

در دفتر ششم در وصف در عماد الملك می فرماید :

(3435)ايستاده پيش سلطان ظاهرش

در رياض غيب جان طايرش‏

بخش چهارم : توصیة مولانا به انسان ها این است که با اقتدا به انبیا و اولیا  خود را در  عوالم غیبی  غرق کنند تا مالکیت خویش را به دست آورند  تا دیگر شیطان را بر آن ها راه نفوذی نباشد :

دفتر ششم(4701)ليك گر در غيب گردى مستوى

مالك دارين و شحنه‏ى خود توى

بخش پنجم : اولیای الهی چون اهل دل اند و دل از عالم غیب است پس اولیا غیب دانانند:

ششم(1295)چون كه دل غيب است خواهى زو مثال

زو بجو كه با دل استش اِتّصال‏

(1296)باد، پنهان است از چشم، اى امين

در غبار و جنبشِ برگش ببين‏

بخش ششم : انبیا و اولیا غیب دان اند :

دوم(3408) جامِ ظاهر، خمرِ ظاهر نيست اين

دور دار اين را ز شيخ غيب بين

(3409) جامِ مى، هستىِّ شيخ است اى فَليو

كاندرو اندر نگنجد بولِ ديو

بخش هفتم : همة دیگران یکطرف و یک غیب دان یک طرف باز هم کفة او سنگین تر است :

ششم (2129) تو يقين مى‏دان كه هر شيخى كه هست

هم سوارى مى‏كند بر شير مست‏

(2130)گرچه آن محسوس و، اين محسوس نيست

ليك آن بر چشمِ جان ملبوس نيست‏

(2131) صد هزاران شير زيرِ رانشان

پيش ديده‏ى غيب دان، هيزم كشان

بخش هشتم : بیان داشتن علم غیب حضرت یوسف ع در تعبیر خواب کردن او :

پنجم( 932) آن عزيز مصر مى‏ديدى به خواب

چون كه چشم غيب را شد فتحِ باب‏

( 933) هفت گاو فربه بس پرورى

خوردشان آن هفت گاو لاغرى‏

بخش نهم : در وصف غیب دانی حضرت داوود ع می فرماید کهاز نفس تو دیگران برای دیدن غیب ها آماده می شوند نظیر آن چه که حضرت باقر ع به ابی بصیر از عوالم غیبیه نشان داد  :

سوم ( 2500) صد هزاران چشم دل بگشاده شد

از دمِ تو غيب را آماده شد

بخش دهم : در بارة حضرت عیسی ع در داستان گریختن از کوهی به کوهی از دست احمق او را دانندة اسرار عالم غیب معرفی می کند:

سوم ( 2578) گفت آرى، گفت آن شه نيستى

كه، فسون غيب را مأويستى؟

( 2579) چون بخوانى آن فسون بر مُرده‏اى

بر جَهد چون شيرِ صيد آورده‏اى؟

بخش یازدهم : در ابیات زیر مولانا قصد نفی علم غیب از حضرت موسی ع نداشته است بلکه به ظاهر قرآن در بارة او متمسک شده که گوئی او نمیداند که عصای او به اعجاز اژدها می گردد

او بیان شیرینی در بارة فرق چشم ظاهر بین و چشم باطن بین غیب دان می فرماید :

پنجم ( 3932) ور نبيند عاقلى احوال عشق

كم نگردد ماه نيكو فال عشق‏

( 3933) حسن يوسف ديده اخوان نديد

از دل يعقوب كى شد ناپديد

( 3934) مر عصا را چشم موسى چوب ديد

چشم غيبى افعى و آشوب ديد

( 3935) چشم سَر با چشم سِر در جنگ بود

غالب آمد چشم سِر حجّت نمود

( 3936) چشم موسى دست خود را دست ديد

پيش چشم غيب نورى بُد پديد

بخش دوازدهم : از قول مرید  بایرید به او در بارة  غیب دانی او می فرماید:

چهارم( 1814) ای تو كامِ جانِ هر خودكامه‏ای

هر دَم از غيبت پيام و نامه‌ای

( 1815) هر دَمی يعقوبْ‌وار از يوسفی

می‏رسد اندر مَشامِ تو شِفا

( 1816) قطره‌ای بر ريز بر ما زآن سبو

شَمّه‌ای زآن گُلْسِتان با ما بگو

در باره بایزید بیت زیر را نیز می فرماید :

چهارم ( 1924) حكمِ حق، بر لوح مى‏آيد پديد

آنچنانكه حكمِ غيبِ بايزيد

بخش سیزدهم : ابیات زیر بیان علم غیب دیدن مولانا و حسام الدین است:

چهارم ( 34) دشمنِ اين حرف، اين دَم در نظر

شد مُمَثَّل سر نگون اندر سَقَر

( 35) اى ضياءُ الحق تو ديدى حال او

حق نمودت پاسخ افعال او

( 36) ديده غيبت، چو غيب است اوستاد

كم مبادا زين جهان، اين ديد و داد

بخش چهاردهم : در داستان خورندگان پیل بچه : وقتی آن گرسنگان به سخن آن ناصح گوش نکرده و پیل بچه را می خورند مولانا ، اولیا را اطفال حق و غیب دان معرفی می کند:

قصه خورندگان پیل بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

 که از بیت 69 آغاز و در ابیات زیر می فرماید:

سوم ( 78) آتش و دود آيد از خرطوم او

الحَذر ز آن كودك مرحومِ او

( 79) اوليا اطفال حقّ‏اند اى پسر

غايبى و حاضرى بس با خبر

( 80) غايبى منديش از نقصانشان

كو كشد كين از براى جانشان‏

 ( 81) گفت اطفال من‏اند اين اوليا

در غريبى فرد از كار و كيا

*

فصل ششم : غیب دانی پیامبر ص و امامان برحق در  ده  بخش :

بخش اول  : اشارة مستقیم به غیب دانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله:

ششم (165)ختم هايى كانبيا بگذاشتند

آن به دينِ احمدى برداشتند

(166)قفلهاى ناگشاده مانده بود

از كف إِنَّا فَتَحْنا بر گشود

(167)او شفيع است اين جهان و آن جهان

اين جهان زى دين و آن جا زى جِنان‏

(168)اين جهان گويد كه تو رهشان نُما

و آن جهان گويد كه تو مَهشان نُما

(169)پيشه‏اش اندر ظُهور و در كُمون

اِهدِ قَومى اِنَّهُم لايَعلَمُون‏

(170)باز گشته از دَمِ او هر دو باب

در دو عالَم دعوت او مُستَجاب‏

(171)بهرِ اين خاتم شده‏ست او كه به جُود

مثلِ او نه بود و، نه خواهند بود

بخش دوم : غیب دانی میراث آن حضرت از خداوند و انتقال آن به اوصیاء بعد از او است:

دفترششم (2618)ز انكه ميراث از رسول آن است و بس

كه ببيند غيبها از پيش و پس‏

(2619)در بصرها مى‏طلب هم آن بصر

كه نتابد شرح آن اين مختصر

(2620) بهر اين كردست منع آن باشكوه

از ترهب وز شدن خلوت به كوه

بخش سوم : اسیران حواس ظاهر از دیدن لطایف و حقایق غیبی محروم اند و مولانا در داستان آن مارگیر و شهر بغداد که

«حكايت مارگيركه اژدهاى فسرده را مُرده پنداشت در ريسمان ‏هاش پيچيد و آورد به بغداد»

از بیت ( 976) آغاز می شود وصف پیامبر ص را و غیب بینی او و غیب بینان الهی را می کند که همان طور که سنگریزه در دستان حضرتس سخن گفت ، آن حضرت و دیگر غیب دانان   نطق جمادات را می شنوند  :

سوم ( 1008) عالَم افسرده است و نامِ او جماد

جامد افسرده بُود اى اوستاد

( 1009) باش تا خورشيدِ حشر آيد عيان

تا ببينى جنبشِ جسمِ جهان‏

( 1010) چون عصاىِ موسى اينجا مار شد

عقل را از ساكنان اِخبار شد

( 1011) پارة خاك تو را چون مَرد ساخت

خاك‏ها را جملگى شايد شناخت‏

( 1012) مرده زين سو اَند و ز آن سو زنده‏اند

خامش اينجا وآن طرف گوينده‏اند

( 1013) چون از آن سوشان فرستد سوىِ ما

آن عصا گردد سوىِ ما اژدها

( 1014) كوه‏ها هم لحنِ داودى كند

جوهرِ آهن به كف مومى بود

( 1015) باد، حمّال سليمانى شود

بحر با موسى، سخن دانى شود

( 1016) ماه، با احمد اشارت بين شود

نار، ابراهيم را نسرين شود

( 1017) خاك، قارون را چو مارى در كَشَد

اُستنِ حنّانه آيد در رَشَد

( 1018) سنگ، بر احمد سلامى مى‏كند

كوه، يحيى را پيامى مى‏كند

( 1019) ما سميعيم و بصيريم و خوشيم

با شما نامحرمان ما خامشيم‏

( 1020) چون شما سوىِ جمادى مى‏رويد

محرمِ جانِ جمادان چون شويد؟

( 1021) از جمادى عالمِ جان‏ها رَويد

غلغلِ اجزاىِ عالَم بشنويد

( 1022) فاش، تسبيحِ جمادات آيدت

وسوسه، تأويل‏ها نَر بايدت‏

( 1023) چون ندارد جانِ تو قنديل‏ها

بهرِ بينش كرده‏اى تأويل‏ها

( 1024) كه غرض تسبيحِ ظاهر كَى بُود؟

دعوىِ ديدن خيال غَى بود

( 1025) بلكه مر بيننده را ديدار آن

وقتِ عبرت مى‏كند تسبيح خوان‏

( 1026) پس چو از تسبيح، يادت مى‏دهد

آن دلالت، همچو گفتن مى‏بُود

( 1027) اين بُود تأويلِ اهلِ اعتزال

و آنِ آن كس كو ندارد نورِ حال‏

( 1028) چون ز حس بيرون نيامد آدمى

باشد از تصويرِ غيبى اعجمى‏

بخش چهارم :در کرامات رسول خدا ص همین بس که با آن که عقل کل است و این عقل کل بودن زمینه ساز تنزیل وحی است خود نیز محل فرود آمدن وحی به ان وجود مبارک می باشد :

دوم (3255) جُنبشى بينى بدانى زنده است

اين ندانى كه ز عقل آگنده است‏

(3256) تا كه جنبشهاى موزون سر كند

جنبش مس را به دانش زر كند

(3257) ز آن مناسب آمدن افعالِ دست

فهم آيد مر تو را كه عقل هست‏

(3258) روح وحى از عقل پنهان‏تر بود

ز آن كه او غيبى است، او ز آن سر بود

(3259) عقلِ احمد از كسى پنهان نشد

روح وحيش مُدرَكِ هر جان نشد

(3260) روحِ وحيى را مناسبهاست نيز

در نيابد عقل كآن آمد عزيز

(3261) گه جنون بيند گهى حيران شود

ز آن كه موقوف است تا او آن شود

بخش پنجم : پیامبرص در معرض باران غیب بود:مولانا یکی از معجزات پیامبر ص را درداستان زیر بیان می کند

و آن داستان باران آمدن بر سر پیامبر ص که لباس آن حضرت تر نشد و سوال عایشه از آن حضرت است :

اول( 2030) گفت پيغمبر چه مى‏جويى شتاب

گفت باران آمد امروز از سحاب‏

( 2031) جامه‏هايت مى‏بجويم از طلب

تر نمى‏بينم ز باران اى عجب‏

( 2032) گفت چه بر سر فگندى از ازار

گفت كردم آن رداى تو خمار

( 2033) گفت بهر آن نمود اى پاك جيب

چشم پاكت را خدا باران غيب‏

( 2034) نيست آن باران از اين ابر شما

هست ابرى ديگر و ديگر سما

*

بخش ششم : معجزه ای دیگر :در داستان آن غلام که در بیابان مشک پر آب خود را به امر رسول خدا ص به لشکریان تشنه او داد و بعد معجزة آن حضرت که مشک خالی را از عالم غیب پر کرد که این نه تنها علم غیب را برای آن حضرت ثابت می کند که بالاتر از آن حضرتش  آن غلام را با عالم غیب مرتبط می سازد و متحول می کند:

سوم  – مَشك آن غلام از غيب پر آب كردن

به معجزه و آن غلام سياه را سپيد رو كردن

باذنِ اللَّهِ تعالى

( 3163) اى غلام، اكنون تو پُر بين مشكِ خَود

تا نگويى ، در شكايت، نيك و بد

( 3164) آن سيه، حيران شد از برهان او

مى‏دميد از لا مكان، ايمان او

( 3165) چشمه‏اى ديد از هوا، ريزان شده

مشك او ،رو پوشِ فيضِ آن شده‏

( 3166) ز آن نظر، رو پوش‏ها هم بر دريد

تا معيَّن ،چشمة غيبى بديد

( 3167) چشم‏ها پر آب كرد آن دم غلام

شد فراموشش، ز خواجه وز مُقام‏

بخش هفتم : معجزة ربودن عقاب موزه مصطفی ص

 سوم( 3247) پس رسولش شكر كرد و گفت ما

اين جفا ديديم و بود اين خود وفا

( 3248) موزه بربودى و من درهم شدم

تو غمم بردى و من در غم شدم‏

( 3249) گر چه هر غيبى خدا ما را نمود

دل در آن لحظه به خود مشغول بود

( 3250) گفت دور از تو كه غفلت در تو رُست

ديدنم آن غيب را هم عكس توست‏

( 3251) مار در موزه ببينم بر هوا

نيست از من عكس توست اى مصطفى‏

( 3252) عكس نورانى همه روشن بود

عكس ظلمانى همه گلخن بود

( 3253) عكس عبد اللّه همه نورى بود

عكس بيگانه همه كورى بود

بخش هشتم : پیامبر ص علم غیب خود را به علی ع القا فرمود:

دفترپنجم( 273) گفت پيغمبر ز غيب اين را جلى

در مقالات نوادر با على‏

( 274) يا رسول اللَّه رسالت را تمام

تو نمودى همچو شمس بى‏غمام‏

( 275) اين كه تو كردى دو صد مادر نكرد

عيسى از افسونش با عازر نكرد

بخش نهم : غیب بینی مولا علی ع

در دفتر اول خدو انداختن خصم :

( 3745) اى على كه جمله عقل و ديده‏اى

شمّه‏اى واگو از آن چه ديده‏اى‏

( 3746) تيغ حلمت جان ما را چاك كرد

آب علمت خاك ما را پاك كرد

( 3747) باز گو دانم كه اين اسرار هوست

ز آنكه بى‏شمشير كشتن كار اوست

( 3748) صانع بى‏آلت و بى‏جارحه

واهب اين هديه‏هاى رايحه‏

( 3749) صد هزاران مى‏چشاند هوش را

كه خبر نبود دو چشم و گوش را

( 3750) باز گو اى باز عرش خوش شكار

تا چه ديدى این زمان از کردگار

( 3751) چشم تو ادراك غيب آموخته

چشمهاى حاضران بر دوخته

بخش دهم : آمدن ركابدار على (ع) كه

از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا برهان

دفتر اول( 3939) باز آمد كاى على زودم بكش

تا نبينم آن دم و وقت ترش

( 3940) من حلالت مى‏كنم خونم بريز

تا نبيند چشم من آن رستخيز

دفتر اول(3941) گفتم ار هر ذرّه‏اى خونى شود

خنجر اندر كف به قصد تو رود

( 3942) يك سر مو از تو نتواند بريد

چون قلم بر تو چنان خطّى كشيد

( 3943) ليك بى‏غم شو شفيع تو منم

خواجه روحم نه مملوك تنم

****************

*

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 14 =