خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع انسان و ضعف و عجز او از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع انسان و ضعف و عجز او از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

عجز ، ضعف ، فقر در انسان

یکی از ویژگی های انسان قرانی آن است که او ضعیف و فقیر و عاجز آفریده شده است و در این نوشتار ابعاد مختلف این سه مقوله را روشن نی نویسم  و تنها بحث فقر را به مجالی دیگر در جای خود واگذار می کنم و در اینجا به اشاره ای بسنده می کنم

انسان از ضعف آفریده شده است

این موضوع که انسان ضعیف است و از ضعف آفریده شده است موضوعی است که پیرامون آن از دید گاه های مختلف می توان سخن گفت

در سورة نساء آیة 28می فرماید: خُلِق الانسانَ ضعیفاً

در بارة انسان که به فرمودة قرآن از ضعف آفریده شد از معرکة آراء که بگذریم اندیشة عرفانی و ذوقی و شعری انسان را تحریک می کند که این در نهایت به چه معنی است؟

مفسرانی نظیر علامة طباطبائی و مرحوم استاد مطهری در این باره سخن های محکمی دارند که مجال نوشتن آن ها در اینجا نیست و همواره بنده در پی آن هستم که این مطلب را از زبان مولانا و یا دیگر شاعران عرفانی تحلیل و بررسی کنم

در نگاه بیدل دهلوی، عجز ، سِرِّ انسان شدن انسان است

قابل بارِ امانت‌ها مگو آسان شدیم
سرکشی‌ها خاک شد تا صورتِ انسان شدیم

*

سرت ار به چرخ ساید نبری گمان عزت
که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

*

عجز بساط اعتبار از مدد غرور چند
بنده به خود نمی‌رسد تا به خدا نمی‌رسد

*

پرواز بنده‌گی به خدایی نمی‌رسد
ای خاک خاک باش، بلند است آسمان

و به قول صائب تبریزی :

غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست

این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو

صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند

ای صد هزار جان مقدس فدای تو

ابعاد ضعف و عجز انسان بی نهایت است که شمارش آن بسیار کار مشکلی است از آن جمله:

انسان در رابطه با شناخت جهان هستی، اعم از ذات خداوند و صفات خداوند و افعال خداوند و حکمت آفرینش و عوالم مادی و معنوی اعم از عالم لاهوت جبروت و ملکوت و عالم ذر و عالم برزخ و عالم قیامت و حتی عالم دنیایی که در آن زندگی می کند بسیار بسیار وامانده است ، و اینهمه شگفتی ها  از منظر او پنهان است و او به جز دانش اندکی که آن هم به مدد وحی و در عالم ماده  که به مدد تجربه می داند از بسیاری دانائی ها در حجاب است

در فرایند قدرت ، انسان  از همة موجودات ضعیف تر است گیاها نی هستند   که از انسان خیلی قوی تر اند و درختانی هستند که صد ها سال دوام دارند و حیواناتی هستند که نظیر کلاغ صد ها سال، عمر می کنند

از طایفة جنیان ، جنیانی هستند که هزاران سال عمر می کنند ، در عالم ملائکه فرشتگانی هستند که عمرشان ازلی و ابدی هست

انسان در بعد تکلیف نیز  بسیار از علم اندکی برخوردار است و هر روز تجربة زیستی خود را تکامل می بخشد

با این همه ضعف و عجز ، پس چگونه گل سر سبد عالم آفرینش است و بار امانت الهی را بر دوش می کشد ؟

(سورة الأحزاب)(72)(ص 427) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72)

ما امانت را [که تکالیف و مسئولیت های اختیاری شرعی است] بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، و آن ها از به عهده گرفتنش [به علت نداشتن استعداد] سر باز زدند و از [پذیرفتن] آن ترسیدند، و انسان آن را به عهده گرفت، بی تردید او [به خاطر ادا نکردنِ امانت] بسیار ستمکار، و [نسبت به سرانجامِ خیانت در امانت،] بسیار نادان است «72»

(حافظ )آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعة فال به نام من دیوانه زدند

از آن جهت که هنگامی که  او دریافت که بسیار ضعیف و ناکارآمد است و از آنطرف بارتکلیف الهی بر دوش او نهاده شده است می کوشد تا پیوند خود را به ذات قوی الهی مستحکم کند و تمام کاستی های خود را با اقرار به عجز و ضعف خویش برطرف سازد

نمونة قرآنی آن حضرت آدم است که چون به او تعلیم اسماء شد معلم فرشتگان نامیده شد( آیات 30 به بعد تا 34 سورة بقره) وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً……

پس مرحلة اول تکامل انسان علم الیقین به عجز خویش است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»  و سپس در گام بعدی  ارتباط با وجود قوی عالم وجود و اطاعت از او است و در مرحلة آخر رسیدن به مقام «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی» ( بندة من مرا اطاعت کن تا تو را مثال خود قرار دهم ) می رسد

به این مرتبه  ، مرحلة فناء فی الله یا حق الیقین می گویند ،

دو آیه در فضیلت انسان:

(س الإسراء)(70)(ص289 )وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً (70)

مسلّماً فرزندان آدم را [با عطاکردنِ همۀ امکاناتِ] گرامی داشتیم، و آنان را در خشکی و دریا [بر مَرکب هایی که در اختیارشان نهادیم] سوار کردیم، و به آنان از نعمت های دلپذیر روزی دادیم، و آنان را بر همۀ آفریده های خود برتری کامل و ویژه ای بخشیدیم «70»

(سوره التين) (4) (ص 597) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (4)

که ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال آفریدیم«4»

این نکته قابل یاد آوری است که آنانی که خود را قوی می دانند و از اظهار عجز در برابر خداوند عالم هستی سر باز می زنند همچنان در مرحلة ضعف و عجز تا آخر باقی می مانند و هیچ گاه طعم مقام فقر و نیاز و عجز و ضعف را نمی چشند و پیوسته مانند شیطان که در برابر خداوند تکبر ورزید(سوره البقره) (34) (ص 6) وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ (34)

و [ ياد كن ] هنگامي كه به فرشتگان گفتيم : به آدم سجده كنيد ، [ پس ] سجده كردند مگر ابليس كه سر پيچيد و تكبّر ورزيد و از كافران شد

 ، راندة درگاه باقی خواهند ماند انسان از یک طرف  اگر آسیب پذیر نبود آن وقت بیشتر به سرکشی خود ادامه می داد و از طرف  دیگرچون ضعیف است احساس قدرتمندی می کند و هرچه در مرحلة ضعف بیشتر می ماند و نمی داند که ضعیف است بیشتر خود را قوی می پندارد

نکتة آخر:

ضعف انسان در هر دو بعد روحی و جسمی است و او با اطاعت و عبادت تنها ضعف روحی خود را برطرف می کند وگرنه ضعف جسمانی او همچنان تا آخر با او خواهد ماند

شرح کوتاهی از ضعف جسم انسان :

بدن انسان در برابر یک میکروب ناچیز آسیب پذیر است و به اشیاء بُرنده نمی تواند بگوید به جسم من آسیب مرسانید

دونده ترین انسان ها در برابر آهو و بز کوهی و حتی ماشین و هواپیمائی که خود می سازد کم می آورد

قدرت هوشی او و تمام حواس پنجگانة او در تمام ابعاد محدود عمل می کند

در برابر چشم او با آن که تلسکوپ های بسیار قوی در اختیار دارد بازهم نادیده های فضائیش بیش از دیده های او می باشد

حس بویائی او چندین هزار مرتبه از مورچه و حیوانات دیگر نظیر سگ و گربه ضعیف تر است

حس شنوائی او به مراتب از سگ و اسب کمتر است و مانند آن

او در تشخیص این که چه بخورد و چه نخورد و کدام غذا برای سیستم گوارش او بد یا خوب است نیز عاجز است و خر از او بسیار قوی تر است

 خر  هرگاه دل درد می گیرد می داند که چه گیاهی را بخورد تا درد دلش فروکش کند

در برابر سرما و گرما از  پرندگان و حتی گیاهان  ضعیف تر است

با وجود این همه ضعف چون می تواند بداند که از همة موجودات ضعیف تر است از همة آن ها قوی تر می باشد

قرآن راه جبران این کاستی ها را در سورة ذاریات در پیش روی او می گذارد :

(سوره الذاريات) (50) (ص522) فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ (50)

پس [ای مردم!] به سوی خدا بگریزید، همانا من از سوی او هشداردهنده ای روشنگر برای شما هستم«50»

 وَلَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ (51)

با خداوند معبود دیگری قرار ندهید، به راستی من از جانب او هشدار دهنده ای آشکار برای شما هستم«51»

و اینک در بارة ضعف انسان به آیات زیر توجه فرمائید:

(سورة الروم) (54) (ص 410)اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ ﴿٥٤﴾

خداوند است که شما را از [مرتبه] ضعف و ناتوانی آفرید، آن گاه بعد از ناتوانی نیرو داد، سپس بعد از نیرومندی، ناتوانی و پیری پدید آورد، هرچه بخواهد می آفریند، او دانا و تواناست «54»

(سورة الأنفال) (66) (ص 185) الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّئَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُواْ مِئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُواْ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ (66)

اكنون خدا به شما تخفيف داد و معلوم داشت كه در شما ضعفى هست ; بنابراين اگر از شما صد نفر صابر باشند بر دويست نفر چيره مي  شوند ، و اگر هزار نفر [ صابر ] باشند ، به فرمان خدا بر دو هزار نفر چيره مي  شوند ; و خدا با صابران است .(66)

(س الإسراء)(75)(ص289 )إِذاً لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً(75)

در آن صورت دو برابر در دنیا، و دو برابر در آخرت، عذاب به تو می چشاندیم، آن گاه در برابر ما برای خود یاوری نمی یافتی «75»

( سوره النساء) (28) (ص83)يُرِيدُ اللّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفاً (28)

خدا مي  خواهد [ با تشريع ازدواج با زنان مؤمن ، و ازدواج با كنيزان مؤمن ، و ازدواج موقت ، بار مشكلات زندگى و مشقت هاى روابط نامشروع جنسى را ] بر شما سبك كند ; و انسان [ در برابر مشكلات و شهوات جنسى ] ناتوان آفريده شده است .(28)
انسان از کلاغ ضعیف تر است 31 مائده

در بسیاری از آیات تعبیر به معجزین آمده که کافران می پندارند می توانند خداوند را به عجز درآورند این از منتهای جهل انسان ها است و این که خداوند چقدر در ظاهر متواضعانه پاسخ آن ها را می فرماید:

از جمله یونس 53

توبه 2

و هود 20

و نور 57

و فاطر 44

و بسیاری آیات دیگر( شاهدی از مثنوی برای این نوع آیات نوشته شده است به آن خواهیم رسید )

و در (سوره فاطر) (15) ( ص 436) خداوند انسان را در تمام ابعاد فقیر و محتاج می خواند :

 يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (15)

ای مردم! شمایید که [همه جانبه] نیازمند به خداوند هستید، و فقط خداست که بی نیاز و ستوده صفات است «15»

مقام عجز در کویش زهر منصب مرا خوشتر

به جز این کار من هر شغل و منصب را رها کردم

در مناجات مسجد کوفه از امیر مؤمنان علی ع  در فرازی می خوانیم : «الهی انت القوی  و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الاالقوی»

در حکایت زیر طبیبان که عاجز از درمان کنیزک  بودند برای درمان او شتافتند و نگفتند که انشاالله او را معالجه می کنیم و بنابراین درمانده برگشتند:

حكايت عاشق شدن پادشاهی بر

كنيزكی و خریدنِ پادشاه،كنيزك را

و تدبير در صحت او

اول (48)گر خدا خواهد، نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان، عجز بشر

(49)ترك استثنا، مرادم قسوتى است

نى همين گفتن، كه عارض حالتى است‏

(50)اى بسا ناورده استثنا ،به گفت

جان او با جان استثناست، جفت‏

تا

ظاهر شدن عجز حكيمان از

معالجه‏ى كنيزك بر پادشاه و روى آوردن،

پادشاه به درگاه خدا و

در خواب ديدن شاه، ولى را

(55)شَه چو عجز آن حكيمان را بديد

پا برهنه، جانب مسجد دويد

(56)رفت در مسجد سوىِ محراب شد

سجده گاه از اشكِ شه، پر آب شد

*

از قول وزیر یهودی در آن  رقعه های تفرقه افکن که اگرچه او نیت تفرقه داشت ولی سخنش در موضع خود درست است :

اول(470)در يكى گفته كه امر و نهي هاست

بهرِ كردن نيست، شرحِ عجزِ ماست‏

(471)تا كه عجزِ خود ببينيم اندر آن

قدرتِ حق را بدانيم آن زمان‏

*

در ابیات زیر نقص انسان به نمایش گذاشته شده است که او تا نداند ناقص است و نیاز به شخص کامل دارد از پی او روان نمی شود :

دفتر اول( 3201) آينه هستى چه باشد نيستى

نيستى بر، گر تو ابله نيستى‏

( 3202) هستى اندر نيستى بتوان نمود

مالداران بر فقير آرند جود

( 3203) آينه صافىّ نان خود گرسنه است

سوخته هم آينه آتش زنه است‏

( 3204) نيستى و نقص هر جايى كه خاست

آينه خوبىّ جمله پيشه‏هاست‏

( 3205) چون كه جامه چُست و دوزيده بود

مظهر فرهنگ درزى چون شود

( 3206) ناتراشيده همى بايد جذوع

تا دروگر اصل سازد يا فروع‏

( 3207) خواجه اشكسته بند آن جا رود

كه در آن جا پاى اشكسته بود

( 3208) كى شود چون نيست رنجور نزار

آن جمال صنعت طب آشكار

( 3209) خوارى و دونى مِسْها بر ملا

گر نباشد كى نمايد كيميا

( 3210) نقصها آيينه وصف كمال

و آن حقارت آينه عزّ و جلال‏

( 3211) ز آن كه ضد را ضد كند ظاهر يقين

ز آن كه با سركه پديد است انگبين‏

( 3212) هر كه نقص خويش را ديد و شناخت

اندر استكمال خود دو اسبه تاخت‏

( 3213) ز آن نمى‏پرّد به سوى ذو الجلال

كو گمانى مى‏برد خود را كمال‏

( 3214) علتى بَتَّر ز پندار كمال

نيست اندر جان تو اى ذو دَلال

( 3215) از دل و از ديده‏ات بس خون رود

تا ز تو اين مُعْجِبى بيرون رود

( 3216) علّت ابليس أنا خَيْرِى بُدست

وين مرض در نفس هر مخلوق هست‏

( 3217) گر چه خود را بس شكسته بيند او

آب صافى دان و سرگين زير جو

( 3218) چون بشوراند تو را در امتحان

آب، سرگين رنگ گردد در زمان‏

( 3219) در تگ جو هست سرگين اى فَتى

گر چه جو صافى نمايد مر تو را

*

در داستان زیر آن بی خرد از موسی ع زبان بهائم را خواست و با اصرار زبان خروس و سگ به او آموخته شد و این دانائی سبب مرگ او شد و  خداوند به موسی ع  می فرماید که انسان اگر قوی باشد خود را هلاک می کند :

استدعاى آن مرد از موسىg

زبان بهايم با طيور

سوم ( 3278) گفت، اى موسى بياموزش كه ما

رد نكرديم از كرم هرگز دعا

( 3279) گفت يا رب! او پشيمانى خورد

دست خايد جامه‏ها را بر درد

( 3280) نيست قدرت هر كسى را سازوار

عجز ، بهتر ماية پرهيزكار

دفتر سوم ( 3281) فقر از اين رو فخر آمد جاودان

كه به تقوى ماند دست نارسان‏

( 3282) ز آن غَنا و ز آن غِنى، مردود شد

كه ز قدرت صبرها بدرود شد

( 3283) آدمى را عجز و فقر آمد امان

از بلاى نفسِ پر حرص و غمان‏

تا

نتیجة قدرت دادن به عاجز بی ظرفیت آن می شود که خود را هلاک می کند :

سوم( 3289) جمله عالم خود مسبّح آمدند

نيست آن، تسبيحِ جبرى ،مُزدمند

( 3290) تيغ در دستش نِه، از عجزش بِكَن

تا كه غازى گردد او، يا راه زن‏

*

عجز دارای مراتب است عجز عامه کجا و عجز خواص ، عوام به اندک چیزی مغرور می شوند و خواص اگر تمام خزینه های الهی را در اختیار گیرند باز هم ظرفیت دارند :

سوم( 3650) عجز از ادراك ماهيّت عمو

حالت عامه بود، مطلق مگو

( 3651) ز آن كه ماهيّات و سِرِّ سِرّ آن

پيش چشم كاملان باشد عيان‏

( 3652) در وجود، از سِرّ حقّ و ذات او

دورتر از فهم و استبصار كو؟

( 3653) چون كه آن مخفى نماند از محرمان

ذات و وصفى چيست؟كآن ماند نهان‏

( 3654) عقلِ بحثى گويد/ اين دور است و گَو

بى‏ز تأويلى/  مُحالى كم شنَو

( 3655) قطب گويد مر تو را ، اى سست حال

آن چه فوق حال توست، آيد مُحال‏؟

( 3656) واقعاتى كه كنونت بر گشود

نه كه اوّل هم ، مُحالت مى‏نمود؟

( 3657) چون رهانيدت ز دَه زندان،كرم

تيه را بر خود مكن حبسِ ستم‏

*

انسانی که ضعیف است ولی خود را سعی می کند موجه نشان دهد وضع او بهتر از این نمی شود که در

داستان آن عاشق مذکور می بینیم و او به جای اقرار به ضعف و عجز در برابر معشوق خود ، طریقة سرکشی می رود:

ردّ كردن معشوقه عذر عاشق را و تلبيس او را در روى او ماليدن

تلبيس در روى ماليدن:  مكر را آشكار كردن، به رخ کشیدن. در روی او مالیدن:  به روی او آوردن.

چهارم (320) در جوابش، بر گشاد آن يار، لب

كز سوىِ ما، روز ، سوى توست، شب

‏ معشوقه به عاشق گفت جایی که من هستم روز است و حقایق را به خوبی می بینم ولیکن تو در تاریکی هستی و حقایق را نمی بینی

 (321) حيله‏هاىِ تيره، اندر داورى

پيش بينايان، چرا مى‏آورى؟‏

در محکمۀ قضاوت چرا مکر و فریب های زشت و مبهم خود را نزد باطن بینان می آوری

تيره: مبهم، ناروشن.

 (322) هر چه در دل، دارى از مكر و، رُموز

پيشِ ما رسواست و، پيدا همچو روز

هرآنچه از مکر و فریب در دل خود پنهان کرده ای در برابر چشمان ما چون روز، روشن و رسواست

سوى ما روز: حقيقت بر ما آشكار است و تو مى‏خواهى آن را بپوشانى. آن چه ما به ديده حقيقت مى‏بينيم تو نمى‏بينى.

 (323) گر بپوشيمش، ز {بنده پرورى}

تو، چرا بى‏رويى_ از حد مى‏برى؟‏

ما گناه و عیوب تو را از روی بنده پروری از دیگران پنهان می کنیم اما تو چرا بی شرمی را از حد می بری

بى‏رويى: بى‏شرمى.

از زبان آن معشوق نصیحت به همگان: 

 (324) از پدر آموز! كآدم در گناه

خوش فرود آمد، به سوىِ پايگاه‏

از پدر خود حضرت آدم (ع) بیاموز که بعد از گناه کردن بلافاصله به گناه خود اعتراف کرد و با فروتنی در صفّ گناهکاران ایستاد

پايگاه: يكى از معنى‏هاى پايگاه «صف نعال» است. به سوى پايگاه فرود آمدن: تواضع نشان دادن.

 (325) چون بديد آن عالِمُ الاسرار را

بر دو پا، استاد، استغفار را

و هنگامی که در برابر خود حشمت و هیبت خداوند دانای راز را دید از روی شرم بر استغفار پافشاری کرد

بر دو پاى استادن: آماده شدن، و جدّ كردن. شاخ به شاخ جستن: شاخ به شاخ پريدن. براى گريز از مجاب شدن، هر لحظه روى سخن را به سويى گرداندن.

 (326) بر سرِ خاكسترِ اَنده، نشست

از بهانه، شاخ تا شاخى_ نَجَست‏

و بدون هیچ بهانه تراشی و از هر در سخن گفتن و فرار از گناه خویش برای طلب آمرزش به خاکستر غم نشست

(327) «رَبَّنا إِنَّا ظَلَمنَا» گفت و، بس

چون كه جانداران، بديد از پيش و پس‏

او وقتی فرشتگان مقرب و حافظان بارگاه الهی را از پس و پیش دید گفت خدایا ما بر خود ظلم کرده ایم

انا ظلمنا: ما ستم كرديم.

 «اشاره به اعراف،  23، ص153:  رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلْخاسِرِينَ يعنى بار الها ما بخودمان ستم كرده‏ايم و اگر ما را نيامرزى و رحمت نيارى بى‏شبهه از زيان كاران خواهيم شد»

 (328) ديد جاندارانِ پنهان، همچو جان

دور باشِ هر يكى_ تا آسمان‏

او فرشتگان حافظ را دید که از شدت لطافت همچون جان پنهان بودند و نیزه های دور باش آنان در آسمان همه را می راند

دورباش: نیزۀ دو شاخه دارای چوبی مرصّع که در قدیم پیشاپیش شاهان می برده اند تا مردم بدانند شاه می آید و خود را کنار بکشند.

«جانداران در بارة فرشتگان اشاره به آیۀ 17و18 سورۀ ق در مورد رقیب و عتید دارد که در آیۀ 4 سوره طارق با کلمۀ حافظ توصیف شده است و در دفتر سوم مضمون ابیات 2077تا2080نظیراین بیت می باشد»

دوبیت از قول فرشتگان : پیام آن فرشتگان این است: 

(329) كه، هَلا پيشِ سليمان، مور باش!

تا بنشكافد تو را، اين {دور باش‏}

که در برابر سلیمان همانند موری ضعیف بنده باش تا این دورباش تو را از بین نبرد

(330) جز مقامِ راستى، يك دم مه ايست !

هيچ لالا، مرد را، چون چشم، نيست‏

در برابر پیام آوران الهی مقام راستى را پیشه کن و بدان كه براى مرد هيچ نگهدارنده ای مانند چشم نیست «چشم در اینجا اشاره به اولیاء خدا دارد که حافظان سالک در راه پر مخاطرۀ سلوک می باشند»

لالا: نگهبان، پرستار، خدمتکار، مربی بزرگ زادگان.

*****************************************

چهارم (342) درّ اگر چه خرد و، اشكسته، شود

توتياىِ ديدة خسته، شود

به عنوان مثال دُرّ اگر چه خرد و شكسته است توتياى چشم خسته دلان مجروح مى‏گردد

توتيا شدن دُر: در پزشكى قديم رسم بوده است كه ساييده دُر را در ديده مى‏كشيدند و آن را «كحل الجواهر» نام بود.

 « این سخن با مضمون روایت (كَلِّمٍ النّاس عَلی قَدرِ عُقولِهِم ) با مردم به مقدار فهمشان تكلم كنید.غررالحکم، ج 1، ص 176سازوار است »

خطاب به خود و کلمات دُرّ آمیز خود:

(343) اى دُرّ از اشكستِ خود، بر سر، مزن!

كز شكستن، روشنى، خواهى شدن

اى دُرّ گرانبها از شكستگى خود پریشان مباش كه تو با شکسته شدن روشن و نورانی خواهی شد

(344) همچنين اشكسته بسته، گفتنى است

حق كند آخِر درستش، كو غنى است

اینچنین سخن های شکسته بسته هم گفتنی هست و می شود آن را گفت  زیرا که اگر کار را به دست خدای غنی بسپاری  سخن شکستۀ تو را درست خواهد کرد

(345) گندم ار بشكست و، از هم در سُكُست

بَر، دكان آمد كه نك، نانِ دُرُست

به عنوان مثال:  گندم اگر به آسیاب رفت و آرد شد و بر در دكان رفت و نان شد، درست می شود

در سُکُست: گسستن.

***********

داستان آن عاشق معهود

از زبان معشوق: 

(346) تو هم اى عاشق! چو جرمت گشت، فاش

آب و روغن، ترك كن! اشكسته باش‏!

اى عاشق تو نیز چون جرمت فاش شد از دروغزنی و بهانه جویی های واهی دست بردار ديگر عذرهاى دروغى را ترك كن و شکسته وار روی به خدای آر و بدان که با آب و روغن مخلوط، چراغی روشن نمی شود

فرزندان آدم (ع)

 (347) آن كه فرزندانِ خاصِ آدم‏اند

نفحة«إنَّا ظَلَمنا» مى‏دمند

واگر فرزند خاص آدم (ع) هستی از او یاد بگیر و نفخۀ إنا ظلمنا را شعار خود کن و بگو که بر خود ستم کردم

 (348) حاجت خود عرضه كن! حجّت مگو!

همچو ابليس لعينِ {سخت رو}

و مانند او به درگاه بی نیاز نیازی عرضه دار و چون ابلیس لعین گستاخ، حجت یاوه میار

سخت رو: بی شرم، گستاخ، پررو. حجّت گفتن: دليل آوردن، بهانه تراشيدن.

 (349) {سخت رويى}، گر وِ را شد {عيب پوش}

در ستيز و، {سخت رويى} رَو! بكوش‏!

و اگر او با گستاخی به جایی رسید تو نیز کار او را ادامه بده پس چون او با بی شرمی راندۀ درگاه شد تو مانند او مباش

 (350) آن ابو جهل از پيمبر معجزى_

خواست همچون كينه‏ور تركى_ غُزى_

اگر ابوجهل با پیامبر(ص) از راه ستيز و کینه ورزی چون ترکانِ غُز معجزه خواست

***

در محاوره حضرت موسی عليه السلام  با فرعون

و داستان کشته شدن آن قبطی به وسیله موسی عليه السلام

و سخن ازکودکی موسی عليه السلام که فرعون او را سرپرستی کرد و قصد منت گذاشتن بر سر او داشت و حضرت موسی ع فرعون را به ضعف او در خلقت توجه می دهد:

دفتر چهارم از بیت( 2319)

 گفت غير اين نسب ناميت هست؟

مر تو را آن نام، خود اوليتر است

تا ( 2339)

زخم كيكى_ را نمى ‏تانى( توانی) كشيد

زخم مارى_ را تو چون خواهى چشيد؟

که این جان کلام است و ابیات به شرح زیر است:

(2319)گفت غير اين نسب ناميت هست؟

مر تو را آن نام، خود اوليتر است

فرعون گفت: به غیر از این نام ها که گفتی آیا تو را نام و نسبی هست؟ آن ها را بگو  که آن ها برای تو زیبنده تر باشد

«مقصود فرعون آن بود که از حضرت موسی عليه السلام  اقرار بگیرد که او بنده ای از بندگان فرعون است چون کودکی تا نوجوانی او در درگاه فرعون گذشته است و این با توحیدی که با رگ و پوست حضرت موسی عليه السلام عجین شده بود سازگار نبود بنابراین از او می خواهد که سخن زیر را بگوید»

( 2320)

بندة فرعون و بندة بندگانش

كه از او پرورد، اوّل جسم و جانش

ای موسی علیه السلام بگو به من که  ای فرعون! من بنده و بندۀ بندگان تو هستم زیرا جسم و جان من در آغاز به وسیلۀ تو پرورش یافت

« در سورة شعرا/ 18/ ص367: قَالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَ لَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ (فرعون) گفت: مگر وقتى نوزاد بودى تو را نزد خويش پرورش نداديم و سالها از عمرت را ميان ما به سر نبردى؟ »

( 2321)

بنده ياغىِّ طاغىِّ ظَلُوم

زين وطن بگريخته، از فعل شوم‏

و اکنون  بندۀ طغیانکر و سرکش و گمراهی هستم که اکنون به دلیل عمل ناشایسته ای، از این کشور گریخته ام

« در سورة شعراء آیات19تا 21 می خوانیم :وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ اَلَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ اَلْكافِرِينَ. قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ اَلضَّالِّينَ. فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ. »

( 2322)

خونى و غدّارى_ و حق ناشناس

هم بر اين اوصاف، خود مى‏كن قياس!‏

بنده ای قاتل و پیمان شکن و ناسپاس و هرچه که از این قبیل صفت های زشت خواهی بگو و خود را با آن قیاس کن  و خوبیها را به خود نسبت مده

خونی:قاتل، آدمکش. غدّار: عهد شکن، بی وفا.

« این چندبیت اشاره به موضوع خود شیفتگی انسان دارد که در هر حال کار خود را توجیه می کند و این توجیه جاهلان احمق است

همان گونه که در روایت جنود عقل و جهل در بیت 2306 همین دفتر دیدیم که در سامانه سپاه عقل و جهل ، خوبی ها از سپاه عقل و بدی ها از جمله خود شیفتگی از سپاه جهل می باشند  و خود شیفتگی یک جزء از 75 جزء آن سپاه می باشد و انسان با از بین بردن هر صفت رذیله ، یک پلکان به طرف عقل بالا می رود و به آن نزدیک تر می شود»

«موسى عليه السلام يكى از فرعونيان را كه با یکی  از سبطيان  در آويخته بود کشت و در سورة قصص آیات 15و 16 وصف آن آمده است و در این بیت واژة خونی  اشاره به همین مطلب دارد»

( 2323)

در غريبى، خوار و درويش و خَلَق

كه ندانستى سپاسِ ما و حق‏

و تو ای موسی علیه السلام از آن جهت در عالم بی کسی خوار و ذلیل و ژنده پوش گشتی که حق من فرعون را نشناختی

خَلَق: كهنه، ژنده.

« امام علی (ع) در خطبۀ قاصعه در بارة ژنده پوشی موسی عليه السلام می فرماید:وَلَقَد دَخَلَ مُوسَی بنُ عِمرانَ وَ مَعَهُ اَخُوهُ هارونَ (ع) عَلی فِرعونَ وَ عَلَیهِما مَدارِعُ الصّوفِ وَ بِاَیدیهِمَا العِصیُّ»

اشاره موسی عليه السلام به

 

( 2324)

گفت حاشا كه بود با آن مليك

در خداوندى، كسى ديگر شريك

در پاسخ فرعون، موسی عليه السلام گفت: ممکن نیست که با پادشاه حقیقی جهان کسی در خدایی شریک باشد

حاشا: اینجا معنی ردع و انکار می دهد، یعنی هرگز. مَلیک: صاحب مُلک، پادشاه، فرمانروا.

( 2325)

واحد، اندر مُلك، او را يار، نى

بندگانَش را، جز او سالار، نى‏

او در مملکت هستی یگانه است و در پادشاهی اش نیاز به یار و یاوری ندارد و از اینرو است که  بندگانش جز او سروری ندارند

( 2326)

نيست خلقش را دگر كس مالكى_

شركتش دعوى كند جز هالكى_؟

برای مخلوقات او مالک دیگری وجود ندارد و چه کسی ادعای شریکی با او را می کند؟ جز آن که تباه شده  باشد

( 2327)

نقش، او كرده است و نقّاشِ من اوست

غير اگر دعوى كند، او ظلم جوست‏

او مرا خلق کرده و خالق من هم اوست و اگر دیگری چنین ادعایی کند ستمگر است

« در سورة آل عمران / 6/ص 50 : هُوَ الَّذِى يُصَوِّرُكُمْ فىِ الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ  لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الحَكِيمُاو كسى است كه شما انسانها را در رحم‏ها به هر طور كه بخواهد صورتگرى مى‏كند، معبودى به جز او نيست كه عزيز و حكيم است »

( 2328)

تو نتانی(نتوانى) اَبروىِ من ساختن

چون توانى جانِ من بشناختن؟

ای فرعون ! تو که حتی قادر نیستی ابروی مرا بسازی چگونه می توانی روح و جان مرا بشناسی؟

‏‏ نتوانى: بايد «نتانى» خوانده شود.

( 2329)

بلكه آن غدّار و آن طاغى، تُوى

كه كنى با حقّ ، دعوىِّ دُوِى‏

بلکه آن طغیانگر و ستمگر تو هستی که ادعای شریک بودن با حضرت حق را می کنی

« اشاره دارد  به سورة نازعات ، آیة 24 :أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلى‏ گفتن فرعون

( 2330)

گر بكُشتم من عوانى_ را به سهو

نه براى نفس كشتم، نه به لهو

اگر من مأمور ستمگری را اشتباهاًکشتم نه از روی هواهای نفسانی بوده و نه از روی لهو و لعب

«اشاره به سوره قصص آيه 14 دارد « وَ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ »-  يعنى موسى داخل شهر شد در وقتى كه مردم مصر غافل و در حال استراحت بودند و در آن جا دو نفر را يافت كه با هم جنگ مى‏كردند يكى از پيروان موسى و ديگرى از دشمنانش آن كه از دوستانش بود موسى را بر عليه آن كه دشمن بود بيارى طلبيد موسى مشتى به آن زد و فوراً در گذشت موسى گفت اين كار از عمل شيطان بود كه او دشمن و گمراه كننده آشكار انسان است »

« این سخن نظیر سخن قرآن است در سورة کهف آیات

در بارة کشتن آن غلام است توسط حضرت خضر ع که از روی حکمت بود (سوره الكهف) (74) (ص301) فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلَاماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُّكْراً (74)

پس هر دو [بعد از پیاده شدن از کشتی] به راه افتادند تا زمانی که به نوجوانی برخوردند، [او] آن [نوجوان] را کشت، [موسی] گفت: آیا شخص بی گناهی را بی آن که کسی را کشته باشد کشتی؟ قطعاً کار بسیار ناپسندی مرتکب شدی!«74»

(سوره الكهف) (75)(ص302) قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْراً (75 )

[آن مرد] گفت: [ای موسی!] آیا نگفتم تو هرگز توان نداری که همراه من شکیبایی کنی؟«75»

»

( 2331)

من زدم مشتى و ناگاه اوفُتاد

آن كه جانش خود نَبُد، جانى_ بداد

من به او تنها یک مشت زدم و آن قبطی چون جان ایمانی نداشت و جان حیوانی او نیز فاقد ارزش بود تاب نیاورد و مرد

«لاجرم كفّار را شد خون مباح

همچو وحشى پيش نُشّاب و رماح  ‏3318 1 »

( 2332)

من سگى_ كُشتم تو مرسل زادگان

صد هزاران طفل ،بى‏جرم و زيان‏

ای فرعون ،کار من با تو قابل قیاس نیست ، من انسان سگ سیرتی را کشتم اما تو پیامبر زادگان و هزاران کودک بی گناه را از بین بردی

مرسل زادگان: فرزندان اسرائيل.

( 2333)

كشته اىّ و، خونشان در گردنت

تا چه آيد بر تو ،زين خون خوردنت‏

این همه انسان را کشته ای و خون همۀ آن ها بر گردن توست و باید دید عاقبت کار تو از این خونریزی ها چه خواهد شد

( 2334)

كشته اى ذُرِّيَّتِ يعقوب را

بر اميد قتلِ من ،مطلوب را

تو  به امید آن که مرا بیابی و از پای در آوری ،فرزندان و  نوادگان حضرت یعقوب را از پای در آوردی

( 2335)

كورىِ تو، حق مرا خود بر گزيد

سر نگون شد آن چه نفست مى‏پزيد

ولی با اینهمه ستمِ تو و به کوری چشم تو خداوند مرا به پیامبری برگزید و سودایی که در نفست می پروریدی واژگون شد

( 2336)

گفت اينها را بهل! بى‏هيچ شك

اين بود حقَ من و نان و نمك‏؟

فرعون وقتی سخن به این جا رسید  به موسی عليه السلام گفت: این حرف ها را کنار بگذار حق نان و نمکی که به گردنت دارم اینست؟

( 2337)

كه مرا پيشِ حَشَر ،خوارى_ كنى

روز روشن بر دلم تارى_ كنى

حق من این است که نزد مردم مرا خوار و ذلیل کنی و روز روشن را برای من چون شب تیره کنی

حَشَر: گروه و دسته.

( 2338)

گفت خوارىِّ قيامت، صعب تر

گر ندارى پاس من در خير و شر

حضرت موسی عليهم السلام گفت: ای فرعون اگر در زیبائی و زشتی کارها ، به تشخیص من عمل نکنی و  امر و نهی مرا نپذیری ذلت و عذاب قیامت بسیار سخت تر است

در خير و شر پاس داشتن: امر و نهى مرا پذيرفتن. كنايت از ايمان آوردن.

«در سورة توبه آيه 82  می خوانیم :وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِي اَلْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا گفتند بيرون نرويد با رسول خدا براى جنگ در گرما بگو كه آتش جهنم گرمتر است»

جان کلام در بیت زیر است ، (انسان و ضعف در خلقت)

در سورة نساء آیة 28می فرماید: خُلِق الانسانَ ضعیفاً

( 2339)

زخم كيكى_ را نمى ‏تانى( توانی) كشيد

زخم مارى_ را تو چون خواهى چشيد؟

تو نیش یک  حشرۀ کوچک مانندکک را نمی توانی تحمل کنی پس چگونه نیش ماری را طاقت می آوری؟

( 2340)

ظاهراً كار تو ويران مى‏كنم

ليك خارى_ را گلستان مى‏كنم‏

ای فرعون! در ظاهر به نظر می رسد که من کار تو را خراب می کنم ولیکن در باطن خاری را به گلستان تبدیل می کنم و تو را از جسم می رهانم و به جان می رسانم

خارى را گلستان كردن: از جسم رهاندن و به جان رساندن

«راهِ جان مر جسم را، ويران كند

بعد از آن ويرانى_ آبادان كند

كرد ويران خانه بهر گنجِ زر

وز همان گنجش كند معمورتر

307-  306 1»

*

آن ریاست خواه دنیائی نمی داند که این ریاست در حکم زهر برای اوست ولی کسانی که در برابر خداوند فقیرو محتاج اند، مورد  لطف و مرحمت او قرار می گیرند

دفتر چهارم ( 2751)

چون كه شاهى دست يابد بر شهى

بكشدش يا باز دارد در چهى

به عنوان مثال: وقتی شاهی بر پادشاهی دیگر غلبه پیدا می کند او را می کشد و یا در سیاهچال می اندازد‏

( 2752)

ور بيابد خسته افتاده را

مرهمش سازد شه و بدهد عطا

اما اگر همان شاه فردی مجروح را بیابد بر زخم آن مرهم می نهد و به او بخشش می کند

( 2753)

گر نه زهر است آن تكبّر پس چرا

كُشت شه را بى‏گناه و بى‏خطا

اگر آن تکبر و غرور زهر نیست پس چگونه آن پادشاه را بی هیچ خطا و گناهی کشت

( 2754)

وين دگر را بى‏ز خدمت چون نواخت

زين دو جنبش زهر را شايد شناخت‏

و این مرد زخمی را بی اینکه خدمتی به پادشاه بکند مورد رحمت خود قرار داد

خوب است که  از این دو عمل ،زهر بودن تکبر را بشناسی

 ( 2755)

راه زن هرگز گدايى را نزد

گرگ، گرگِ مرده را هرگز گزد؟

مثال دیگر در این باره :راهزن هیچ گاه گدایی را مورد آزار قرار نمی دهد چون او چیزی برای دزدیدن ندارد و هیچ گرگی، گرگ مرده ای را مورد حمله قرار نمی دهد

 ( 2756)

خضر كشتى را براى آن شكست

تا تواند كشتى از فُجّار رَست‏

مثال سوم :حضرت خضر علیه السلام کشتی را به خاطر آن شکست تا این که به دست بدکاران نیفتد

فُجَّار: جمع فاجر: بد كار.

 ( 2757)

چون شكسته مى‏رهد، اِشكسته شو

أمن در فقر است اندر فقر رو

چونکه انسان های شکسته رها می شوند تو خود را بشکن  و خوار بنما و در راه فقر حرکت کن که ایمنی در فقر است

اشكسته شدن: تواضع كردن، خود را خوار نماياندن.

 ( 2758)

آن كُهى_ كو داشت از كان نقد چند

گشت پاره پاره از زخم كُلَند

مثال برای در خود شکستن:کوهی که دارای معدن های قیمتی باشد برای بهر ه برداری با تیشه و کلنگ تکه تکه می شود

( 2759)

تيغ بهر اوست كو را گردنى است

سايه كافكنده است بر وى زخم نيست‏

مثال دیگر :تیغ و شمشیر برای کسی است که گردنکشی می کند و کسی که مانند سایه بر زمین افتاده است نیازی به آسیب رساندن ندارد

تيغ بهر اوست: كسى را مى‏افكنند كه گردن فرازى كند.

          تيشه را ز انبوهى شاخ درخت 

                           كى هراس آيد ببرّد لخت لخت‏

   ليك بر برگى نكوبد خويش را    

   جز كه بر نيشى نكوبد نيش را  3328 –  3327 1 )

( 2760)

مهترى نفط است و آتش اى غَوى

اى برادر چون بر آذر مى‏روى؟

مثال سوم : ای ریاست جو !بزرگی طلبی مانند نفت و آتش است و ای جاهل گمراه ! تو چگونه در میان آتش می روی و از شعلة آن نمی هراسی؟

بر آذر رفتن: به كارى كه موجب هلاك است در آمدن، خود را تباه كردن.

 ( 2761)

هر چه او هموار باشد با زمين

تيرها را كى هدف گردد ببين‏

مثال چهارم: آیا هر چیزی که سطح آن با زمین برابر باشد مورد آماج تیرها قرار می گیرد؟

( 2762)

سر بر آرد از زمين آن گاه او

چون هدف‏ها زخم يابد بى‏رفو

ولی وقتی از زمین سر بلند می کند آن وقت هدف تیر می گردد و زخم هایی می بیند که قابل التیام نیست

( 2763)

نردبان خلق اين ما و مَنى است

عاقبت زين نردبان، افتادنى است

مثال پنجم:تکبر ها و غرور مردم مانند نردبانی است که از آن بالا می روند و در فراز آن جای می گیرند و روزی در  پایان و عاقبت از آن  سقوط خواهند کرد

( 2764)

هر كه بالاتر رود أبله تر است

كاستخوان او بتر خواهد شكست‏

بنابراین هرکس در پله های بالاتری از این  نردبان کبر و غرور بنشیند در افتادن از آن استخوان هایش با شدت بیشتری می شکند

 ( 2765)

اين فروع است و اصولش آن بود

كه ترفُّع، شركت يزدان بود

نکته قابل توجه آن است که این تکبر ها و غرورها فرع است و اصل آن این است که شخصی در عزت و کبریایی، با خداوند به مقابله بر خیزد

ترفّع: تكبّر كردن.

امیرمومنان علی (ع) در خطبۀ قاصعه فرمودند:وَجَعَلَ اللَّعنَهَ  عَلی مَن نازَعَهُ فیهِما مِن عِبادِهِ«ولعنت کرد بندگانی را که در این دو صفت با او به رقابت و ستیزه خیزند»

( 2766)

چون نَمُردى و نگشتى زنده زو

ياغيى باشى به شركت مُلك جو

تا زمانی که در حق فنا نشدی و از او حیات نگرفتی عصیانگر و سر کشی هستی که می خواهی در ملک و سلطنت با خداوند شریک شوی« به مقام فنا رسیدگان و به موت اختیاری دست یافتگان تنها گروهی هستند که از تمرد و سرکشی در برابر خداوند نجات آمده اند»

****************************

***

چهارم ( 3748) پس تو حيران باش ! بى‏لا و بلى_

تا ز رحمت، پيشت آيد محملى_

راهکار  در بارة حضرت حق :باید  تو حيران در صفات الهی شوی    بدون آن كه پیشی در تصديق يا تكذيب بگیری  تا رحمت خداوندی  شامل حالت شده و تو را با کجاوه رحمت به اوج معرفت برساند 

مَحمِل: کجاوه که بر شتر بندند، هودج. در اینجا مراد مرکوب است.

 ( 3749) چون ز فهمِ اين عجايب، كودنى!

گر بلى گويى، تكلّف مى‏كنى!

‏ نادانان تایید و تکذیبشان یکی است

و دلیل آن این است که تو رابا فهم اين عجايب در صفات خداوندی  چه کار؟  که تو کودنی و تصديق تو را مبنا   تكلف است و تقلید

( 3750) ور بگويى نى، زند، نى، گردنت

قهر، بر بندد بد آن نى، روزنت‏

و لی در این میانه فرقی هست مابین تصدیق و تکذیب تو که اگر تكذيب كنى همان تكذيب گردنت را مى‏زند و قهر الهی  ، روزنه‏اى را كه خلاصى تو از آن جا است بر روی تو خواهد بست

( 3751) پس همين حيران و، واله باش و، بس

تا در آید نصرِ حق، از پیش و پس

مایوس از خود شدن  و عجز مقدمه گشایش است

بنابراین تو تنها راه تحیر را در پیش بگیر و شیدائی پیشه کن    تا يارى حق از هر طرف تو را دريابد «حَتَّى إِذَا اِسْتَيْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا. (يوسف، 110)»

 ( 3752) چون كه حيران گشتى و، گيج و، فنا

با زبانِ حال، گفتى «اِهدنا»!

و هنگامی که  گيج و حيران شدی  و در خود فانى گرديدی و با زبان حال «اِهْدِنَا»( خدایا مرا هدایت کن )گفتی   

( 3753) زفتِ زفت است و، چو لرزان مى‏شوى

مى‏شود آن زفت، نرم و، مستوى‏

نتیجه یاس از توان خود راه یابی به حقیقت است

آن وقت سختی قهر الهی که بسیار بزرگ است با لرزان شدن تو  به نرمی لطف مبدل می شود ( و فهم اسرار الهی بر تو آسان می گردد)

مُستَوی: برابر، یکسان.

( 3754) ز آن كه شكلِ زفت، بهر منكر است

چون كه عاجز آمدى، لطف و، بِرّ است‏

مقام عجز

و بدان كه قهر با   چهره خشن خود ، براى منكران  است و چون تو  از انكار دست كشيدی و اظهار عجز نمودى آن چهره خشن، نرم و مهربان خواهد شد.

بِر: بِرّ: نكویى.

*********************

در بسیاری از آیات قرآن آمده که کفار خدا را عاجز خواندند مولانا در پاسخ آن ها فرمود :

دفتر پنجم( 3031) خالقى كه اختر و گردون كند

امر و نهى جاهلانه چون كند؟

( 3032) احتمال عجز از حق راندى

جاهل و گيج و سفيهش خواندى‏

( 3033) عجز نبود از قدر ور گر بود

جاهلى از عاجزى بدتر بود

*

خداوند به انسان عجز داد و او را تحت قوة قاهرة خود اسیر کرد تا او به درگاه بی نیازش روی آورد و به او التجا برد :

نصیخت مولانا به انسان ها در حال رویکرد حالت عجز به آن ها:

دفتر ششم(765)كُلُّ آتٍ آت، آن را نقد دان

دوست را در نزع و اندر فَقد دان‏

(766)ور غرضها زين نظر گردد حجاب

اين غرضها را برون افكن ز جيب‏

(767)ور نيارى، خشك بر عجزى مَه‏ايست

دان كه با عاجز، گُزيده مُعجِزى است

‏(768)عجز زنجيرى است، زنجيرت نهاد

چشم در زنجيرنِه، بايد گشاد

(769)پس تضرّع كن كه اى هادىِّ زيست

باز بودم، بسته گشتم، اين ز چيست؟‏

(770)سخت‏تر افشرده‏ام در شَر قَدَم

كه لَفى خُسرم ز قهرت دَم‏به‏دَم‏

(771)از نصيحتهاى تو كر بوده‏ام

بُت شكن دعوى بتگر بوده‏ام

************‏

فرق معجزه با عجز ، معجزه از کاملان است و عجز از ناقصان و اگر معجزة کاملان در دست ناقصان افتد موجب سوئ استفادة انان گردد چون عاجز از حفظ ان اند :

حكايت آن رنجور كه طبيب

در او اوميد صِحَّت نديد

دفتر ششم(1307)حَبَّذا خوانِ مسيحى بى‏كمى

حَبَّذا بى‏باغ، ميوه‏ى مريمى‏

(1308)برزند از جانِ كامل معجزات

بر ضميرِ جانِ طالب چون حيات‏

(1309)معجزه بحر است و ناقص مرغِ خاك

مرغِ آبى در وى ايمن از هلاك‏

(1310)عَجز بخش جانِ هر نامحرمى

ليك قدرت بخشِ جانِ همدمى‏

(1311)چون نيابى اين سعادت در ضمير

پس ز ظاهر هر دَم استدلال گير

(1312)كه اثرها بر مَشاعر ظاهر است

وين اثرها از مُؤثِّر مُخبِر است‏

(1313)هست پنهان معنىِ هر دارويى

همچو سِحر و صنعتِ هر جادويى‏

(1314)چون نظر در فعل و آثارش كنى

گر چه پنهان است اظهارش كنى‏

(1315)قوّتى كآن در درونش مُضمَر است

چون به فعل آيد عيان و مُظهَر است‏

(1316)چون به آثار اين همه پيدا شدت

چون نشد پيدا ز تأثير، ايزدت‏؟

*

انسان تا کاملا خود را در پیشگاه الهی عاجز نبیند به حاجت خود دست نمی یابد نظیر آن طالب گنج :

اِنابتِ آن طالبِ گنج به حق تعالى بعد

از طلبِ بسيار و عجز و اضطرار كه

اى ولىّ الاِظهار تو كن اين نهان را آشكار

دفتر ششم(2288)گفت آن درويش: اى داناىِ راز

از پىِ اين گنج كردم ياوه تاز

(2289) ديوِ حرص و آز و مُستَعجل تَگى

نى تَأَنّى جُست و نى آهستگى‏

(2290) من ز ديگى لقمه‏اى نندوختم

كف سيه كردم دهان را سوختم‏

(2291) خود نگفتم چون در اين ناموقِنم

ز آن گِرِه زن اين گِرِه را حل كنم‏

(2292) قولِ حق را هم ز حَق تفسير جو

هين مگو ژاژ از گُمان، اى سخت رُو

(2293) آن گِرِه كاو زد، هَمو بگشايدش

مُهره كاو انداخت، او بِربايَدَش‏

(2294)گر چه آسانت نمود آن سان سَخُن

كى بود آسان رموز مِن لَدُن؟

(2295) گفت: يا رب توبه كردم زين شتاب

چون تو در بستى، تو كن هم فتحِ باب‏

(2296) بر سرِ خرقه شدن بارِ دگر

در دعاكردن بُدم هم بى‏هنر

(2297)كو هنر؟ كو من؟ كجا دل مُستوى؟

اين همه عكسِ تو است و خود توى‏

(2298)هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب

همچو كشتى غرقه مى‏گردد ز آب‏

(2299) خود نه من مى‏مانم و نه آن هنر

تن چو مُردارى فتاده بى‏خبر

تا

آواز دادن هاتف مر طالب گنج را

و اعلام كردن از حقيقتِ اسرارِ آن‏

دفتر ششم(2347)اندر اين بود او كه الهام آمدش

كشف شد اين مشكلات از ايزدش‏

(2348)كاو بگفتت در كمان تيرى بنه

كى بگفتندت كه اندر كش تو زه‏

(2349)او نگفتت كه كمان را سخت كش

در كمان نه گفت او نه پر كنش‏

(2350)از فضولى تو كمان افراشتى

صنعت قواسيى برداشتى‏

(2351)ترك اين سخته كمانى رو بگو

در كمان نه تير و پريدن مجو

(2352)چون بيفتد بر كن آن جا مى‏طلب

زور بگذار و به زارى جو ذهب‏

(2353)آن چه حق است اقرب از حبل الوريد

تو فگنده تير فكرت را بعيد

*

گاهی انسان روزی خود را در جائی می جوید و خداوند در جای دیگر به او می دهد تا عجز خویش را دریابد که حتی قادر به درک محل روزی خود نیست :

دفتر ششم(4194)تا دلت حيران بود اى مستفيد

كه مرادم از كجا خواهد رسيد

(4195)تا بدانى عجز خويش و جهل خويش

تا شود ايقان تو در غيب بيش‏

(4196)هم دلت حيران بود در منتجع

كه چه روياند مصرف زين طمع‏

(4197)طمع دارى روزيى در درزيى

تا ز خياطى برى زر تا زيى‏

(4198)رزق تو در زرگرى آرد پديد

كه ز وهمت بود آن مكسب بعيد

(4199)پس طمع در درزيى بهر چه بود

چون نخواست آن رزق ز آن جانب گشود

‏(4200) بهر نادر حكمتى در علم حق

كه نبشت آن حكم را در ما سبق

*

سالک در پناه مقام عجز به زندگی می پردازد که در قیامت که با عجز خود روبرو می شود به مقام بلند انسانیت خود راه یابد:

دفتر ششم(4823)اى طبيعى فوق طبع اين ملك بين

يا بيا و محو كن از مصحف اين‏

(4824)مقريان را منع كن بندى بنه

يا معلم را بمال و سهم ده‏

(4825)عاجزى و خيره كاين عجز از كجاست

عجز تو تابى از آن روز جزاست‏

(4826)عجزها دارى تو در پيش اى لجوج

وقت شد پنهانيان را نك خروج‏

(4827)خرم آن كاين عجز و حيرت قوت اوست

در دو عالم خفته اندر ظل دوست‏

(4828)هم در آخور هم در آخر عجز ديد

مرده شد دين عجايز را گزيد

(4829)چون زليخا يوسفش بر وى بتافت

از عجوزى در جوانى راه يافت‏

(4830)زندگى در مردن و در محنت است

آب حيوان در درون ظلمت است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 16

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × سه =