خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع « امام و امت » از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع « امام و امت » از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

امام و امت

در جامعة دینی هر امتی امامی دارد و هر امامی امتی از او تبعیت می کنند

و فردای قیامت هر امتی با امام خود محشور می گردد

(س الإسراء)(71)(ص289 )يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُوْلَـئِكَ يَقْرَؤُونَ كِتَابَهُمْ وَلاَ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (71)

به یاد آرید] روزی که هر گروهی از مردم را با پیشوایشان می خوانیم، پس کسانی که نامۀ اعمالشان را به دست راستشان دهند نامۀ خود را [با خوش حالی] می خوانند، و به آنان در زمینۀ پاداش به اندازۀ رشتۀ میان هستۀ خرما ستم نمی شود «71»

از آیة بالا نتیجه می گیریم که ما امام دو گونه و امت نیز دوگونه داریم امام طالب آتش که قطعا روندگان به دنبال او و تبعیت کنان از او امت آتش می  باشند و دستة دیگر امت بهشتی که به همراه امام طالب بهشت به راه می افتند

ما شیعیان امامانمان 12 نفرند که آنان برگزیدة خداوندند

(سوره التوبه) (36) (ص192)إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كَآفَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (36)

يقيناً شماره ماه ها در پيشگاه خدا از روزى كه آسمان ها و زمين را آفريده در كتاب [ علم ] خدا دوازده ماه است ; از آنها چهار ماهش ماه حرام است ; اين است حساب استوار و پايدار ; پس در اين چهار ماه [ با جنگ و فتنه و خونريزى ] بر خود ستم روا مداريد و با همه مشركان همان گونه كه آنان با همه شما مي  جنگند ، بجنگيد و بدانيد خدا با پرهيزكاران است .(36)
در ذیل این آیه از معصومان روایت هست که 12 شهر یعنی 12 امام که همه امام نور  و اوصیای رسول الله ص اند و خلقت نوری آن ها بنا بر متن قرآن کریم آیة بالا همان روزی بوده است که خداوند آسمان و زمین را خلق فرمود و آنان دین قیم اند و ….

پیش از آن که ابیاتی را که مثنوی در بارة امامت و رهبری آورده است بررسی کنیم به این نکته می پردازم که مقولة امامت ابعاد مختلف دارد نظیر امامت سیاسی ، امامت عرفانی ، امامت اجتماعی و امامت فقهی و تمام این موارد در امامت دینی مندرج است و برای هرکدام از امامت ها امتی وجود دارد و امت گسترده در امامت دینی است و از منظر الهی پهنای امامت دینی از همة امامت ها گسترده تر است و دارای اهمیت بیشتری است

در این باره مطلب زیاد است و به این مقوله اشکالات زیادی وارد شده و البته پاسخ هایی هم در خور یا بعضا ناهماهنگ داده شده که ما فعلا مسکوت می گذاریم ( و آن چه که در این جا می نویسم  اعتقاد شخصی بنده است که با تحقیق در آیات و روایات و اسناد تاریخی و تجربیات شخصی و عمومی دریافته ام و آن این است که :

حکومت دینی حکومتی است که حاکم آن معصوم باشد و عصمت آن از طرف مآخذ وحی و سنت پیامبر ص تایید شده باشد و حاکمانی که تحت امر آن حاکم کل قرار می گیرند باید اجازة حکومت از آن ولی معصوم الهی داشته باشند در نتیجه خروجی چنین حکومتی چنین می شود که جامعه در ابعاد مختلف عدالت مدار به معنی واقعی کلمه خواهد بود و اگر غیر این باشد یعنی حاکمان حکومتی از عصمت ویژة الهی برخوردار نباشند و آنانی که جامعه را اداره می کنند اذن از ولی معصوم نداشته باشند خروجی چنین حکومتی هرج و مرج و ظلم و بیداد خواهد بود بنابراین:

اول: برای جامعه حاکم یک امر ضروری است

دوم : آن حاکم باید عصمت الهی او مورد تایید خداوند در کلام وحی باشد ، نظیر پیامبران الهی ، داوود ، سلیمان و یوسف و پیامبر ما علیهم صلوات الله و چنین حاکمی عادل خوانده خواهد شد

سوم : هرگاه حاکم با استفاده از قوة قهریه نظیر گودتا و فریب و توسل به زور و زر و تزویر ، به حکومت برسد

او یک حاکم عادل نخواهد بود و اگر  خود را حاکم اسلامی بنامد نظیر حکومت امروزی عربستان سعودی و دیگر حکومت های اسلامی عربی و ترکی ، این یک بهتان است که به دین خداوند که« الا لله الدین الخالص» است وارد کرده و خود باید در قیامت در پیشگاه عدل الهی پاسخگو باشد

چهارم : چنین حکومتی در تمام ابعاد عدالت محور خواهد بود و برطبق آموزه های وحیانی ، در ابعاد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، به بهترین وجه ممکن جامعه را اداره می کند و در این حکومت هیچ کس شکایت از دولت مردان و آحاد جامعه ندارد چون به او ظلم نمی شود و اگر به ناسزا شکایتی  داشت پیش از آن که قوة قضائیة حکومتی پاسخ گوی او  باشد خود امت او را به چالش می کشد

این نظیر یک عضو فاسد است که در بدن تمام اعضا را درگیر می کند و اگر معالجه پذیر باشد که مطلوب حاصل می گردد و اگر نه آن را از بدن به بیرون می اندازند

در این زمینه سخن زیاد است و در نهایت هیچگونه حرف آخِری وجود ندارد و هر نحله ای سخن خود را به صواب می پندارد و آن چه عقیدة بنده است گفتم و اگر آزادی قلم را بپذیریم و این که هرکسی حق دارد عقیدة خود را بیان کند بنده به دور از جریانات سیاسی ، عقیده دارم که باظهور امام زمان عج مطلوب حاصل می گردد و در بارة حکومت فعلی ایران و تصمیمات حکومتی و مانند آن هیچگونه اظهار نظر نمی کنم و این مطلب را به خبرگان علمی واگذار می کنم و خود را به دلیل نداشتن دانش و خرد کافی ، شایستة اظهار نظر نمی دانم و  از هر حیث در این جهت  ناتوانی خود را اعلام می دارم

از دیگر سو چون  عقیده هائی از این دست  را از اصول اعتقادی و زیر مجموعة نبوت و ولایت  می دانم و در اصول دین بنا بر اجماع عالمان دینی ، هیچ گونه تحمیل فکری و تقلید را جایز بر نمی شمارم و در نتیجة تحقیق بدان راه برده ام  ،  خود فردای قیامت پاسخ گوی خداوند در محضر عدل الهی خواهم بود و کاری به دیگران ندارم

بنده به این نتیجه رسیده ام که در زمان غیبت امام عصر عج ، عالمان دینی اختیارات امور حسبیه را بنابر تعریف فقهی آن  دارا خواهند بود و اختیارات تام از آن امام زمان است و  چونان  خانه ای است که صاحب آن کلید را به دست مهمان می دهد و برای مسافرتی طولانی  ترک شهر و دیار می گوید  ولی به آن مهمان می گوید حَقِّ تو در این حد است که از امکانات این خانه استفاده کنی و حق هیچ گونه تغییر اساسی را در امر آن چه که مربوط به تو نیست نداری تا من خود برگردم

تو حق هیچگونه تجدید بنا و تغییر و طرح توسعه و مانند آن را نداری بلکه باید این خانه را به همین شکلی که تحویل می گیری حفظ کنی تا هرگاه برگشتم تحویل من دهی ، همه چیز آن امانت نزد تو است تا من باز گردم ،  و خلاصه آن که در باب تصرف در  امور دینی ، اختیارات تو محدود است و چون به علم غیب و حکمت کلی عالم دست نداری و هرچه میدانی براساس قرآنی هست که مفسر آن من هستم و فعلا به ظاهر در میان نیستم و سنت و دست  نوشته هائی است که برای تو نقل کرده اند پس  نمی دانی چه به مصلحت کلی است و چه نیست

تو مهمانی و صاحب خانه من هستم و اختیارات مهمان محدود به حدود است و مواظب باش احساس صاحب خانه گی نداشته باشی که این را نمی پسندم و سخنانی از این دست

البته عقیدة آنانی که جز این می گویند نیز محترم است و حال نزاع با آنان را ندارم و روز محشر در پیشگاه عدل الهی خود پاسخگوی خداوند خود خواهند بود و پاسخ آنان به عهدة بنده نیست و همینقدر می گویم سخن آنان قلب مرا قانع نمی کند و آن ها را به حال خود می گذارم و از خداوند می خواهم که همه را به حقایق ، بیشتر آشنا بگرداند و خود توفیق حل اختلافات را عنایت بفرماید )

و  آنچه که از انواع امامت ها  در مثنوی یافتم امامت عرفانی است که  رنگ بیشتر از دیگر امامت ها دارد

او در جای جای مثنوی همة انسان ها را ترغیب و تشویق به یافتن پیران آگاه دل و راه رفتة سلوک عرفانی و تبعیت از آنان به عنوان مرشد و استاد و قطب و مانند آن می کند

و به امامت سیاسی گاه گاه اشاره هائی گذرا آن هم نه به راس هرم آن بلکه به بخشی از بدنة حکومت نظیر قاضیان و امثال آن می نماید ولی به راس هرم حکومت دینی یعنی اشاره به پیامبر ص در تمام ابعاد و اشاره به خلافت خلفای بعد از آن بزرگوار به صورت جزئی و حتی حاکمان اموی نیز می نماید ولی در هر حال در مثنوی نصیحت به حاکمان و پادشاهان و خلق و خوی آن ها دیده می شود و بخش بزرگی از دفاتر مثنوی را به شرح حکومت حضرت داوود و  سلیمان و حضرت موسی علیهم السلام اختصاص داده است

اگر بخواهم آن چه که اشاره شد از مثنوی ضبط کنم مثنوی هفتاد من کاغذ شود و این شواهد خود در موضوعات مختلف نظیر مرشد و استاد و قطب و موضوع پیامبر و امامان و موضوع حضرت سلیمان و حضرت داوود و حضرت موسی ع و … ارائه شده است و بنابراین در این نوشتار تنها به ثبت ابیاتی از دفتر دوم از بیت 168 پیرامون پیر و استاد الهی که متناسب با آیة 36 سورة توبه است بسنده می کنم :

دوم ( 168) پير ايشان‏اند كين عالم نبود

جان ايشان بود در درياىِ جود

پير آنها هستند كه اين جهان نبود و جان آنها در درياى جود شناور بود

پير: ولى حق، مرشد كامل. آن كه قوت او در ولايت به مرتبه‏اى رسيده باشد كه بتواند نفسهاى ضعيف را نيرو دهد.

غيرِ پير استاد و سَرلشكر مباد

پيرِ گردون نى ولى پير رشاد

4121 6

درياى جود: استعارت از علم حق. عالم مثال.

( 169) پيش از اين تن عمرها بگذاشتند

پيشتر از كشت بَر برداشتند

آنها پيش از وجود اين تن كه اكنون دارند عمرها گذرانده و زندگى‏ها كرده‏اند آنها پيش از آن كه بكارند ميوه چيده و حاصل برداشته‏اند

گذاشتن: صرف كردن، گذراندن.

بَر: ثمر، ميوه، بار.

( 170) پيشتر از نقش جان پذيرفته‏اند

پيشتر از بحر دُرها سُفته‏اند

پيش از صورت جان پذيرفته و بيش از دريا گوهر سفته‏اند

 

اين بيتها در توصيف اولياى حق است. به عقيده مسلمانان و حكماى الهى روح آدمى پيش از تعلق به بدن موجود بوده است و «أرواح رَوحانِيَّةُ الحُدوث و رَوحانِيَّةُ البقاء» اند.

طوطيى كآيد ز وحى آوازِ او

پيش از آغاز وجود آغازِ او

اندرون توست آن طوطى نهان

عكسِ او را ديده تو بر اين و آن‏

1718-  1717 1

و ارواح اولياى حق را رتبتى والاست. چنان كه چون حق تعالى خواست خليفه‏اى در زمين گمارد، فرشتگان را فرمود: «چون از روح خود در آن دميدم او را سجده كنيد».

ارواح پيش از آن كه در قالب اين تن خاكى در آيند در ظل عنايت حق مى‏زيستند، چنان كه در حديث آمده است «إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الأرواحَ قَبلَ الأجسادِ بِأربَعَةِ آلافِ سَنةٍ وَ فى رِوايَةٍ بِألفَي سَنةٍ: خداى جانها را آفريد پيش از تن‏ها به چهار هزار سال و در روايتى دو هزار».

(مرصاد العباد، ص 37) و در روايتى از امير مؤمنان (ع) است كه «خدا ارواح را دو هزار سال پيش از بدن‏ها آفريد.» (بحار الانوار، ج 58، ص 138، از بصائر الدرجات) و پيش از آن كه روح آنان در قالب تن در آيد زنده بودند و از عنايت پروردگار برخوردار. چنان كه روح آدم پيش از تعلق به جسم، لياقت خليفه بودن يافت.

*****************

مشورت كردن خداى تعالى با فرشتگان در ايجاد خلق

( 171) مشورت مى‏رفت در ايجاد خلق

جانشان در بحر قدرت تا به حلق

خداى تعالى با ملايكه در خصوص ايجاد خلق (مراد بنى آدم است) مشورت مى‏كرد و در همان حال جان خلق (بنى آدم) در درياى قدرت غوطه‏ور بود

بقره/ 30/ ص6: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىّ‏ جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِيفَةً  قَالُواْ أَ تَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ  قَالَ إِنّی    

أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من ميخواهم در زمين جانشينى بيافرينم گفتند: در آنجا مخلوقى پديد مى‏آورى كه تباهى كنند و خونها بريزند؟ با اينكه ما تو را بپاكى مى‏ستائيم و تقديس مى‏گوييم؟ گفت من چيزها ميدانم كه شما نميدانيد

( 172) چون ملايك مانع آن مى‏شدند

بر ملايك خُفيه خُنبك مى‏زدند

و براى ملايكه كه مى‏خواستند از خلق آنها مانع شوند

پنهانى دست مى‏زدند و مى‏خنديدند

خُفيَه: پنهانى.

خُنبَك زدن: تمسخر كردن، فسوس كردن.

( 173) مُطَّلِع بر نقش هر كه هست شد

پيش از آن كين نفس كُل پا بست شد

پيش از آن كه اين نفس كلى پاى بند عالم مادى شود بر هر چه هست اطلاع يافته

نَفسِ كُل: مرتبت آن بعد از عقل كل است.

پا بست شدن: مقيد شدن، محبوس گشتن.

( 174) پيشتر ز افلاك كيوان ديده‏اند

پيشتر از دانه‏ها نان ديده‏اند

اينها پيش از افلاك ستاره كيوان و پيش از گندم و جو نان ديده‏اند

كَيوان: زُحَل، كه مقام او در فلك هفتم است.

( 175) بى‏دماغ و دل پر از فكرت بُدند

بى‏سپاه و جنگ بر نُصرت زدند

پيش از اينكه دل و دماغ موجود شود پر از فكر بوده و بدون سپاه و جنگ فاتح بوده‏اند

از آن پيش كه پروردگار جل و علا فرشتگان را بفرمايد «إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً: 2: 30 من در زمين خليفتى خواهم گمارد.» و آنان گويند «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ اَلدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ: 2: 30 آيا در زمين كسى را خواهى نهاد كه در آن تباهى كند و خونها ريزد و ما تسبيح تو مى‏گوييم و تو را تقديس مى‏كنيم.» (بقره، 30)

ارواح اين اوليا كه در علم حق تعالى بودند پنهانى بر فرشتگان فسوس مى‏كردند كه شما را آن استعداد نيست كه از بزرگى مقام خليفه خدا آگاه باشيد. چنان كه خداى تعالى براى نشان دادن رتبت خليفه خويش از آنان خواست تا اسمهايى كه آدم را تعليم داده بود بگويند. آنان گفتند پاك خدايا ما را علمى نيست مگر آن كه تو ما را تعليم دهى. اين اوليا پيش از آن كه نفس كل پاى بست جسم گردد افلاك را ديده و از چگونگى آن آگاه بوده‏اند. دل و دماغ وسيلت انديشه آدميان است و سپاه و جنگ وسيلت پيروزى ايشان،

اما اين اولياى خدا بى‏وسيلت داراى فكرت‏اند و بى‏سپاه، خداوند قدرت.

( 176) آن عيان نسبت به ايشان فكرت است

ور نه خود نسبت به دوران رؤيت است‏

عالم فكرت با ما چه نسبتى دارد؟ عالم خارج با آنها همان نسبت را دارا است آن عالم عيان نسبت به آنها در مرتبه پايين واقع شده و بمنزله فكرت است ولى همان عيان نسبت بكسانى كه دور از عالم آنها هستند در مرتبه بالا واقع شده عالم حس و رؤيت است‏] [(-  فكر چيست؟ آن جا همه نور پاك است اين كلمه فكر براى تو است كه اهل فكر هستى

فِكرَت: انديشيدن، به تصور در آوردن.

رُؤيت: ديدن، مشاهده كردن

( 177) فكرت از ماضى و مستقبل بود

چون از اين دو رَست مشكل حل شود

فكر ناشى از گذشته و آينده است وقتى كسى از زمان رسته ماضى و مستقبل نداشته باشد فكرى نيست

ماضى: گذشته.

مستقبل: آينده.

(178)روح از انگور و می را دیده است

روح از معدوم شی را دیده است

آرى روح از انگور مى و از معدوم شيئى را ديده

( 179) ديده چون بى‏كيف هر با كيف را

ديده پيش از كان صحيح و زيف را

بدون كيفيت و چگونگى هر با كيفيت و داراى چگونگى را ديده و پيش از كان سيم و زر خالص و قلب را شناخته‏اند

كيف: چگونه، چگونگى. كيف عرضى است كه در تعريف آن گفته‏اند در نفس خود مقتضى قسمت و نسبت نباشد. هيأت و احوال چيزها چون سياهى، سپيدى، سردى، ترى، خشكى، گرمى، ترس، شرم و مانند آنها. شناخت موجودات براى ما از راه اعراض است، و بيشتر از راه شناخت كيف. ليكن آنان با احاطتى كه دارند، نهانيها و استعدادها را در مى‏يابند. شناخت آن از راه شناخت عرض نيست. بدون توجه به عرض از جوهر هر چيز آگاه‏اند.

زَيف: ناسره، ناخالص.

( 180) پيشتر از خلقت انگورها

خورده مى‏ها و نموده شورها

پيش از خلقت انگور شرابها خورده و از مستى غوغاها بپا كرده‏

ارواح اوليا پيش از خلقت ابدان، يعنى آن هنگام كه اعيان ثابته بودند و در كنف عنايت حق تعالى مى‏غنودند، از حقيقت آن چه در اين جهان خواهد آمد، بالمعاينه آگاهى داشتند و درك آن معانى براى ايشان نياز به دماغ و انديشيدن به معنى لغوى آن نداشت. كسانى كه داراى فكرت‏اند صورت اشيا را در قوه متفكره خود مى‏آورند و در باره آنها مى‏انديشند، اما آن ارواح اين حقيقتها را در مى‏يافتند. دريافتن حقيقت نسبت بدانها همچون فكرت ماست از چيزهاى نيامده و موجود نشده و درك آنان آن حقيقتها را همچون رؤيت ماست از آن. آنان چنان از آمدنيها مطلع بودند كه گويى آن را مى‏ديدند، ليكن اين ديدن به چشم حسى نبود.

چنان كه در ضمن شرح پاره‏اى از بيتها آمده است ترتيب مقدمات براى رسيدن به نتيجه كه كار قوه عقلانى است با كشف كه عبارت از اشراق است فرق دارد. فكرت، كشف ناقص است و اشراق تجلّى كامل حقيقت. دل و دماغ هر چند وسيلت كشف‏اند اما گاه دچار خطا مى‏شوند. آن ارواح پاك را براى درك حقيقت نيازى به دل و دماغ نبود.

آنان با موهبتى كه پروردگار بديشان كرد از سر عالم آگاه بودند، و آن سر را مشاهدت مى‏كردند. انديشيدن در باره چيزى هنگامى است كه آن چيز در گذشته بوده است يا در آينده خواهد بود، اما درك آن چه پيش چشم و محسوس است نيازى به تفكر ندارد. آن ارواح نسبت به حوادث آينده چنان بودند كه گويى آن را مى‏بينند چنان كه اين فارض گويد:

شَرِبنا عَلى ذِكرِ الحَبِيبِ مُدامَةً

سَكِرنا بِها مِن قَبلِ أن يُخلَقَ الكَرمُ‏

(ديوان ابن فارض، ص 140)

(به ياد دوست شرابى آشاميديم و بدان مست شديم پيش از آن كه رز بُن آفريده شود).

( 181) در تموز گرم مى‏بينند دى

در شعاع شمس مى‏بينند فَى‏

در گرماى تابستان زمستان را مى‏بينند در نور آفتاب سايه را مشاهده مى‏كنند

تموز: ماه دوم تابستان است، برابر با 10 تير تا 10 مرداد.

فى: فى‏ء، سايه.

( 182) در دل انگور مى را ديده‏اند

در فناى محض شى را ديده‏اند

در دل انگور مى و در فناى محض وجود شيئى را ديده‏اند

( 183) آسمان در دور ايشان جرعه نوش

آفتاب از جودشان زربفت پوش‏

آسمان در دوران آنها جرعه نوش و آفتاب از جود و بخشش آنها قباى زربفت پوشيده

جرعه نوش: فرهنگ‏نويسان آن را باده نوش معنى كرده‏اند، آن كه جام شراب را تا ته نوشد و مانند آن. ولى با توجه بدين بيت و بيتهايى از حافظ و ديگران، ظاهراً «جرعه نوش» كسى است كه رخصت نوشيدن تمام جام مجلسيان را ندارد و معنى آن تقريبا با «ريزه خوار»، «خوشه‏چين»، و تعبيراتى از اين گونه مطابق است.

خيال آب خضر بست و جام اسكندر

به جرعه نوشى سلطان ابو الفوارس شد

(حافظ)

( 184) چون از ايشان مجتمع بينى دو يار

هم يكى باشند و هم ششصد هزار

چون دو نفر رفيق از آنها جمع شوند هم يكى هستند و هم ششصد هزار و در عين دوتائى و تعدد يكى هستند

( 185) بر مثالِ موجها اعدادشان

در عدد آورده باشد بادشان‏

جدايى و تعدد آنها مثل تعدد امواج است كه از باد حادث مى‏شود اگر چه متعددند ولى همه يكى و همه آب دريا هستند

( 186) مُفترق شد آفتاب جانها

در درونِ روزنِ ابدان ما

آفتاب جان در درون روزن بدنها از هم متمايز شده و گرنه آفتاب يكى است‏

مُفتَرِق: جدا، پراكنده.

ابدان: جمع بدن: تن. رَوزن ابدان: اضافه مشبه به به مشبه.

( 187) چون نظر در قرص دارى خود يكى است

و آن كه شد محجوب ابدان در شكى است‏

اگر بقرص آفتاب بنگرى يكى خواهى ديد ولى كسى كه بدنها پرده چشم او گرديد البته در يكى بودن بشك خواهد بود

محجوب: پوشيده

 

 

 

بازدیدها: 60

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + نه =