خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انسان شهروند دو جهان است» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی- بخش دوم

موضوع «انسان شهروند دو جهان است» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی- بخش دوم

موضوع مقید یا مجرد بودن انسان

انسان شهروند دو جهان است

این بحث با موضوعاتی که در بارة نفس و روح است به شرح فهرست زیر  مرتبط می باشد

(انسان و روح،انسان و روح که مجرد از زن و مرد بودن است،انسان و روح و امر هبوط او به بدن، انسان و روح و روح های مختلف در انسان)

شرح

قرآن پیرامون خلقت انسان چه می فرماید؟

انسان با دوجنبة روح و جسم در کنار هم زندگانی می کند

(سوره السجده) (7) (ص 415) الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ (7)

همان کسی که هرچه را آفرید نیکو و شایسته آفرید، و آفرینش انسانِ [نخستین] را از گِل آغاز کرد «7»

ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ (8)

سپس نسلش را از چکیده ای از آبِ ناچیز و پستی به وجود آورد «8»

ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ (9)

آن گاه [اندام] او را موزون و معتدل ساخت و از روح خود در او دمید، و برایتان گوش و چشم و قلب قرار داد، ولی اندک سپاس گزاری می کنید !«9»

(سوره الحجر) (28) (ص 263) وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (28)

چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من از گِل خشک برگرفته از لجنی بدبو و تیره رنگ بشری می آفرینم «28»

فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ (29)

زمانی که [اندام] او را [متناسب و] موزون ساختم، و از روح خود در آن دمیدم در برابرش به سجده افتید!«29»

پس خلقت انسان دارای دو بخش روح و جسم است ،روح او مجرد و از عالم امر است و خداوند از خود به او افاضه کرده است و جسمش از عالم خلق و ماده و عالم شهادت و مانند آن است و ترکیبی از عناصر چارگانه آب و باد و خاک و آتش می باشد

انسان و روح و جسم

دفتر چهارم 414 : جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جان های شیران خداست

اگر روح مجرد است که هست در عالم مجردات حدود مادی و جسمانی راه ندارد بنابراین باید یک روح کلی در عالم باشد و دوروح کلی نمی تواند وجود داشته باشد چون تداخل و محدودیت پیش می آید و دیگر ارواح جزء اویند و این کلی آن کلی مادی و طبیعی  نیست که از اجزاء تشکیل شده باشد  که با فروپاشی اجزاء از بین برود بلکه این کلی بدون اجزاء مستقل است و هستی اجزاء وابسته به اوست

این روح کلی حضرت خاتم الانبیا و اوصیاء برحق اویند و دیگر روح ها اعم از انبیای دیگر و اولیای دیگر زیر مجموعة آن روح اند و آن روح کل است و بقیه ارواح جزء اویند البته نه جزء و کل منطقی بلکه جزئی که از کل خود جدانیست و کار اجزاء در راستای روح کلی است و از جنس آن و بی آن روح کلی اجزاء معطل می مانند و بی خاصیت می شوند و هیچ کاری از پیش نمی برند

به عنوان مثال اعضاء بدن انسان اگرچه متفاوتند و هرکدام در ظاهر کاری انجام می دهند ولی تحت فرمان عقل و ارادة انسانند و قدرت سرپیچی ندارند و اگر جزئی از انسان جداشود به کل انسان لطمه نمی خورد بلکه این جزء است که در این میانه از بین می رود و زیان می بیند و تازه همة اجزاء در راستای منافع کل انسان کار می کنند و نه جدا

بنابراین یک اتحاد حقیقی و ناگسستنی مابین روح کلی و اجزاء آن وجود دارد

دفتر چهارم

در بارة تجرد روح انسان می فرماید:

این جان و درک عقلانی است که انسان را از حیوان جدا می کند:

(409) غيرِ فهم و ،جان كه در گاو و، خر است

آدمى را، عقل و جانى_ ديگر است‏

غير از فهم و جانى كه در گاو و خر هست، آدمى عقل و جان ديگرى دارد (که متصل به عالم معنی و غیب است و همین داشتن بر شانه او بار تکلیف می نهد و ابدی می شود و قیامت برایش رقم می خورد و سرانجامی به بهشت یا دوزخ دارد)

«در تفسیر برهان روایات زیادی از امام علی (ع) و دیگر ائمه دربارۀ روح و انواع آن آمده است از جمله:

الف- الإمامُ عليٌّ عليه السلام في قولِهِ تعالى:  و السّابِقُونَ السّابِقُونَ، أُولَـئكَ المُقَرَّبُونَ أمّا ما ذَكَرَهُ اللّه ُ جلّ و عزّ مِنَ السابِقِينَ السابِقِينَ، فإنّهم أنبياءٌ مُرسَلُونَ و غيرُ مُرسَلِينَ، جَعَلَ اللّه ُ فيهِم خَمسَةَ أرواحٍ:  رُوحَ القُدُسِ، و رُوحَ الإيمانِ، و رُوحَ القُوَّةِ، و رُوحَ الشَّهوَةِ، و رُوحَ البَدَنِ

امام على عليه السلام ـ درباره آيه و پيشتازانِ سبقت گيرنده همان مقرّبانند فرمود:  و اما سخن خداوند عزّ و جلّ درباره پيشتازان سبقت گيرنده ؛ آنان پيامبرانِ مرسل و غير مرسل هستند.  خداوند در آنان پنج روح نهاده است:  روح القدس و روح ايمان و روح قدرت و روح شهوت و روح بدن

ب- الإمامُ الباقرُ عليه السلام لجابرٍ حينَ سألَهُ عن مَعرِفةِ العالِمِ:  إنّ في الأنبياءِ و الأوصياءِ خَمسَةَ أرواحٍ، رُوحُ القُدُسِ، و رُوحُ الإيمانِ، و رُوحُ الحَياةِ، و رُوحُ القُوَّةِ، و رُوحُ الشَّهوَةِ، فَبِرُوحِ القُدُسِ يا جابرُ عَرَفُوا ما تَحتَ العَرشِ إلى ما تَحتَ الثَّرى.  يا جابرُ إنَّ هذهِ الأربعَةَ أرواحٌ يُصِيبُها الحَدَثانُ إلاّ رُوحَ القُدُسِ فإنّها لا تَلهُو و لا تَلعَبُ

امام باقر عليه السلام در پاسخ به سؤال جابر درباره شناخت عالم فرمود:  در انبيا و اوصيا پنج روح است:  روح القدس، روحِ ايمان، روحِ زندگى، روحِ قدرت و روحِ شهوت.  اى جابر! آنان به سبب روح القدس از مطالب و امور زير عرش تا زير خاك (از عرش تا فرش) آگاهند. اى جابر! اين چهار روح ديگر تحت تأثير شب و روز قرار مى گيرند، مگر روح القدس؛ زيرا آن، به سرگرمى و بازى نمى پردازد.

ج:  الإمامُ الصّادقُ عليه السلام في قوله تعالى:  و السابقون و السابقون * اُولئك المقَرَّبون:  السابِقُونَ هُم رُسُلُ اللّه ِ عليهم السلام، و خاصَّةُ اللّه ِ مِن خَلقِهِ، جَعَلَ فيهِم خَمسَةَ أرواحٍ:  أيَّدَهُم بِرُوحِ القُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الأشياءَ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ الإيمانِ فَبِهِ خافُوا اللّه َ عزّ و جلّ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ القُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا على طاعَةِ اللّه ِ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ الشَّهوَةِ، فبِهِ اشتَهَوا طاعَةَ اللّه ِ عزّ و جلّ و كَرِهُوا مَعصِيَتَهُ، و جَعَلَ فيهِم رُوحَ المَدْرَجِ الذي بهِ يَذهَبُ الناسُ و يَجِيئُونَ

امام صادق عليه السلام درباره آيه و پيشتازان سبقت گيرنده مقرّبند فرمود:  پيشتازان، همان فرستادگانِ خدا عليهم السلام و بندگان خاصّ اويند.  خداوند در آنان پنج روح قرار داده است:  ايشان را با روح القدس تأييد كرد، كه به وسيله آن اشيا را مى شناسند ؛ ايشان را با روحِ ايمان مؤيّد ساخت، كه به سبب آن از خداوند عزّ و جلّ مى ترسند ؛ آنان را با روحِ قدرت كمك كرد، كه به وسيله آن بر طاعت خدا توانايى دارند، و آنان را با روحِ شهوت تأييد كرد، كه بدان وسيله ميل به طاعت خداوند عزّ و جلّ دارند و از معصيت او گريزانند، و روحِ حركت را در ايشان نهاد كه به سبب آن ميان مردم رفت و آمد مى كنند.) (پیامبر ص ع و امامان ما علاوه بر پنج روح ذکر شده دارای یک روح دیگر می باشند به نام روح الامر که با آن روح الامر دیگران را هدایت به سوی صراط مستقیم می کنند،

شاهد قرآنی در:  شوری،  52،  ص 489:  وَ كَذَالِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْايمَانُ وَ لَاكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نهَّدِى بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّكَ لَتهْدِى إِلىَ‏ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

و همين طور ما روحى از امر خود را به سويت وحى كرديم، و گر نه تو نه مى‏دانستى كتاب چيست، و نه مى‏توانستى ايمان چيست، و ليكن ما آن را نورى كرديم تا به وسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم، و تو به يقين به سوى صراط مستقيم هدايت مى‏كنى»

و غیر از جان و عقلی که در همۀ انسان ها هست یک روح دیگری در اولیاء که دارای روح خدایی می باشند وجود دارد

«اشاره به:  نساء،  171،  ص105: …وَ رُوحٌ مِّنْهُ. .. و مائده، 110:  … اَیَّدتُکَ بِروحِ القُدُس. .. که دربارۀ حضرت عیسی (ع) است»

(410)باز غير جان و عقلِ آدمى

هست جانى_ در ولىِّ آن دمى‏

در ادامه فرق ما بین جان حیوانی و جان ایمانی را بیان می کند:

(411)جانِ حيوانى، ندارد اتّحاد

تو، مجو اين اتّحاد از روحِ باد

که در جان حيوانى اتّحاد و يگانگى نیست و نباید از روح حيوانى چنین انتظاری داشت

آن دمى: كه داراى روح قدسى است. روح باد: روح بخارى، روح حيوانى.

مثالی برای روشن شدن مطلب :

(412)گر خورد اين نان، نگردد سير، آن

ور كَشَد بار اين، نگردد او گَران‏

اگر یک انسان که دارای روح حیوانی است اگر غذایی بخورد آن دیگری سير نخواهد شد و اگر یکی باری بر دوش كشد آن دیگری خسته نمى‏شود

(413) بلكه، اين شادى كند از مرگِ او

از حسد، ميرد چو بيند برگِ او

و رسوایی بی ایمانان تا بدان حدّ است که یکی از آنها از مرگ آن دیگری شاد مى شود و اگر رقیب خود را با برگ و نوا ببيند بر او حسد برد

«تفرقه در روح حيوانى بود

نفس واحد روح انسانى بود

چون كه حق رشّ عليهم نوره

مفترق هرگزنگردد نوراو

187- 186، 2»

»

*

 (423) متّحد، نقشى_ ندارد اين سرا

تا كه مثلى_ وا نمايم، من تو را

وگرنه در این دنیا دو چیز که از هر جهت شبیه هم باشند وجود ندارد تا بتوان آن را مثال برای یگانگی روح اولیاء آورد اين سرا: كنايت از دنيا، اين جهان.

(424) هم مثالِ ناقصى_ دست آورم

تا ز حيرانى، خرد را ،وا خَرَم‏

و من با آوردن مثال قصد آن دارم تا مطلب را روشن تر کنم و تا آنجا که می شود عقل ها را از حیرت در آورم

مثال :

(425) شب به هر خانه ، چراغى مى‏نهند

تا به نورِ آن، ز ظلمت مى‏رهند

شب هنگام در هر خانه ای چراغی روشن می کنند تا به واسطۀ نورآن از تاریکی رها شوند

(426)آن چراغ اين تن بُود، نورش چو جان

هست محتاجِ فتيل و، اين و، آن‏

و جسم انسان مانند چراغ و روح حیوانی او مانند نور است که به فتیله و روغن و. ..احتیاج دارد

(427) آن چراغِ شش فتيلة اين حواس

جملگى، بر خواب و خُور، دارد اساس

و پنج حس و حسّ مشترک، شش فتیلۀ این چراغ تن هستند که قوت آن ها را خوردن و خوابیدن تأمین می کند

چراغ شش فتيله: كنايت از پنچ حس و حس مشترك.

(428) بى‏خور و، بى‏خواب، نَزيَد نيم دم

با خور و، با خواب، نَزيَد نيز هم‏

و همۀ آن حواس بدون خواب و خور نیم نفس هم نمی توانند حیات داشته باشند

(429) بى‏فتيل و، روغنش، نَبود بقا

با فتيل و، روغن او هم، بى‏وفا

و طبیعت چراغ تن انسان این است که بدون فتیله و روغن خاموش می شود و با فتیله و روغن هم، دوام همیشگی ندارد

علت فانی شدنش این است که:

(430) ز آن كه، نور علّتى‏اش، مرگ جوست

چون زيد؟ كه روزِ روشن، مرگِ اوست‏

نور تن چون با اسباب و علل مادّی روشن است و آن اسباب و علل خود طبیعتاً در پی زوال است پس هنگامی که روز روشن فرا رسد مرگ او هم فرا می رسد

نور علتى: نورى كه از روغن و فتيله پديد آمده، نورى كه علت مادى دارد، موجودی که بقا و دوامش به علل مادی بستگی دارد. روز روشن…: چون روز شود آن چراغ نورى ندهد. در اینجا به معنی اجل و فرا رسیدن لحظه ای است که باید شب دنیا را ترک گفت و قدم به عرصۀ روشن نشئۀ دیگر نهاد.

(اَغنَی الصَّباحُ عَنِ المِصباح «صبحگاه از چراغ بی نیاز است»)

*

تابرسد به این نکته که روح چون مجرد است دارای بقا است ولی جسم چون مادی است از بین می رود:

اشاره به سورۀ یس، 32، ص442  :

(444) گر ز قرآن، نقل خواهى اى حَرون!

خوان «جَمِيعٌ هُم لَدَينَا مُحضَرُون‏»!

در روز قیامت همۀ انسان ها با ویژگی هایشان نزد ما حاضر می شوند

حرون: سركش، چهارپایی که از سوار اطاعت نکند، توسن. در اینجا مراد انسان های سر کش و نافرمان است.

(وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ)

«شد حواس و نطق بابايان ما / محو نور دانش سلطان ما/ حس‏ها و عقل‏هاشان در درون / موج در موج لدينا محضرون‏3672- 3671، 1»

(445) «مُحضَرُون»، معدوم نبود، نيك بين!

تا بقاىِ روح‏ها ،دانى يقين

نکته ای که در آیه هست این است که محضرون به معنی حضور در پیشگاه الهی است پس ارواح باقى هستند و فانی نمی شوند مُحضَرون: حاضر کرده شدگان.

(446) روحِ محجوب از بقا، بس در عذاب

روحِ واصل در بقا، پاك از حجاب‏

ولی فرق هست مابین روح خوبان و مؤمنان با روح کافران، رو ح کافران چون از بقای الهی در حجاب است در عذاب به سر می برد و این عذاب بُعد است و بالعکس روح پاکان چون به بقاء الهی واصل شده است از هرگونه حجابِ بُعد پاک است

(انسان و حواس ظاهری) ابیات447تا450، 4)

(447) زين چراغِ حسّ ِحيوان، المُراد

گفتمت، هان! تا نجويى اتّحاد

همۀ این مَثَل ها را گفتم تا هیچ گاه در روح حیوانی افراد کافر به دنبال اتّحاد و یگانگی نباشی

المراد: القصه.

نصیحت: اگر در اثر نافرمانی روح تو از ارواح اولیا گسستگی پیدا کرده است زود تو به کن :

(448) روحِ خود را متّصل كن اى فلان!

زود با ارواحِ قُدسِ سالكان‏

وقت را تلف نکن و روح خود را به ارواح مقدس سالكان راه حق متصل كن«وَتَصیرَ اَرواحُنا مُعَلَّقَهً بِعِزِّ قُدسِکَ:  تا ارواح ما به مقام بلند قدس تو بپیوندد «مناجات شعبانیه»»

(449)صد چراغت اَر مُرند اَر بيستند

پس جدااند و، يگانه نيستند

و بدان که اگر در مر حلۀ روح حیوانی هستی اگر صد چراغ هم از قوای کارآمد داری باز هم در بیگانگی به سر می بری

صد چراغ: استعارت از روح حيوانى. ار مرند ار بيستند: اگر نابود شوند و اگر زنده باشند. مُرند: می میرند. بیستند: بایستند، زنده بمانند. اصحاب ما: كنايت از مردم دنيا

*

نکتة دیگر آن که روح مجرد از زن و مرد بودن است

دفتر اول

( 1973) اى حميراء اندر آتش نه تو نعل

ناز نعل تو شود اين كوه لعل‏

( 1974) اين حميراء لفظ تانيث است و جان

نام تانيث‏اش نهند اين تازيان‏

( 1975) ليك از تانيث جان را باك نيست

روح را با مرد و زن اشراك نيست‏

( 1976) از مونث وز مذكر برتر است

اين نه آن جان است كز خشك و تر است‏

( 1977) اين نه آن جان است كافزايد ز نان

يا گهى باشد چنين گاهى چنان‏

( 1978) خوش كننده‏ست و خوش و عين خوشى

بى‏خوشى نبود خوشى اى مرتشى

ابیات زیر در بارة زیور روحی و جسمی ابوالحسن خرقانی است

زیور روحی بقا دارد ولی زیور جسمی فانی می شود

  چهارم( 1837)چيست نامش؟ گفت نامش بو الحسن

حِليه‏اش وا گفت ز ابرو و ذَقَن‏

آن مرید پرسید نام او چیست؟بایزید گفت: نامش ابوالحسن است، و سپس نشانه های ظاهری او را از ابرو و چانه به مرید داد.

حِليَه: نشان روى، هيأت ظاهر. ذَقَن: چانه، زنخ.

( 1838)قَدِّ او و رنگ او و شكل او

يك به يك وا گفت از گيسو و رو

و در مورد قد و قامت و رنگ رخسار و شکل ظاهری و زلف او یک به یک نشانی ها داد.

( 1839) حليه‏هاى روح او را هم نمود

از صفات و از طريقه و جا و بود

و بعد از آن نشانی های زیور روح او را از صفات الهی و راه و روش معنوی و مقامات بلند معرفتی ، برای مرید بازگو کرد.

( 1840)حليه تن همچو تن عاريّتى است

دل بر آن كم نه كه آن يك ساعتى است‏

نشانی های جسم مانند خود جسم موقتی و فناپذیر است پس دل بر آن مبند که ساعتی بیش دوام ندارد.

« در آیات قرآن فرق مابین زیور ظاهری و باطنی به خوبی بیان شده است  و در عنوان

 (انسان و زیور ظاهری و زیور باطنی وایمانی)ابیات1840تا1846 /4 )

آن را نوشتم

جسم و جان

(انسان و جسم و جان  )ابیات 1841تا1846/4)

( 1841) حِليه روح طبيعى هم فناست

حليه آن جان طلب كآن بر سماست‏

زیور های روح حیوانی از میان رفتنی است  پس در پی نشانی های جانی باش  که از اولیاست و  در آسمان هاست.

( 1842)جسم او همچون چراغى بر زمين

نور او بالاى سقف هفتمين‏

جسم و تن آنان مانند چراغی بر زمین است و نور ایشان از آسمان هفتم هم می گذرد.

( 1843) آن شعاع آفتاب اندر وَثاق

قرص او اندر چهارم چار طاق‏

به عنوان مثال : پرتوهای آفتاب در اتاق همۀ خانه ها می تابد در حالیکه قرص کامل خورشید در آسمان چهارم است.

وِثاق: اتاق. چهارم چار طاق: آسمان چهارم.

( 1844) نقش گُل در زير بينى بهر لاغ

بوى گل بر سقف و ايوانِ دماغ‏

مثال دیگر برای شناخت آن ها : گُل را برای تفنّن زیر بینی خود می گیری ولی در همان حال ، عطر آن تمام سقف و صحن دماغ ساکنان عالم بالا  را پر می کند. جسم و جان اولیا نیز همین طور است

نقش گل: نسبت روح و جسم چون گل و بوى گل است. لاغ: هزل، شوخی، نشاط. در اینجا به معنی تفنّن.

( 1845)مرد خفته در عَدَن ديده فَرَق

عكس آن بر جسم افتاده عرق‏

مثال دیگر برای روشن شدن بیشتر تا بدانیم روح عروج دارد ولی جسم نه و  در عین حال تعلق مابین آندو هست  : مردی در خوابی سهمناک می بیند که به شهر عدن رفته است  ولی عکس العمل آن ترس در خواب ، برجسم او اثر گذاشته و  عرق کردۀ است درحالی که روح او سفر کرده است نه جسمش.

عَدَن: شهری است معروف بر ساحل دریای هند در ناحیۀ یمن. فَرَق: فزع، بيم، ترس، ترسیدن. فَرَق ديدن: خواب سهمناك ديدن.

در مثلهائی که در این باره می زند به داستان

نیز اشاره کرده و درمثال پایانی در این مورد می فرماید:

( 1846)پيرهن در مصر رهن يك حريص

پُر شده كنعان ز بوى آن قَميص‏

پیراهن حضرت یوسف (ع) در مصر در دست فردی آزمند به نام یهودا بود ولی شهر کنعان از بوی آن آکنده شده بود.

حَريص: مقصود يهودا، برادر يوسف، است. رَهن: گرو. قَمیص: پیراهن.

« آیه 94 سورة یوسف : إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ. »

(جسم و جان  )ابیات1880تا1887/4 )

 چهارم( 1880)جسم را نبود از آن عِز بهره اى

جسم پيش بحرِ جان چون قطره اى‏

جسم از عزتّ و بزرگواری روح بی بهره است و در مقابل دریای جان مانند قطره ای است.

( 1881) جسم از جان روز افزون مى‏شود

چون رود جان جسم بين چون مى‏شود

جسم از جان و روح است که رشد می یابد و چنان که روح از جسم جدا شود بنگر که جسم چه می شود؟

( 1882) حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست

جان تو تا آسمان جولان كُنى است‏

در تفاوت جسم و جان تو همین بس که حدّ و اندازۀ جسم تو یکی دو گز بیشتر نیست در حالی که پرواز روح و جان تو تا آسمان هاست.

گَز: مقیاس طول، در قدم معادل 24 انگشت و امروزه معادل یک متر محسوب شود. جَولان: در اصل جَوَلان، جولان کننده، گردش کننده، سیر کننده.

( 1883)تا به بغداد و سمرقند اى هُمام

روح را اندر تصوّر نيم گام‏

بنابراین ای بزرگمرد! سرعت سیر روح تا بغداد و سمرقند به اندازۀ نیم قدم برای اواست. هُمام: بزرگ، مهتر.

( 1884)دو درم سنگ است پيه چشمتان

نور روحش تا عنان آسمان‏

مثال دیگر ، پیه چشم تو  دو مثقال وزن دارد ولی روشنایی درون آن تا آسمان ها سیر می کند.

نور: كنايت از روشنايى درون. عَنان آسمان: آن مقدار از آسمان که پیداست، پهنۀ آسمان.

( 1885) نور بى‏اين چشم مى‏بيند به خواب

چشم بى‏اين نور چه بود جز خراب‏

و شگفتا که نور بدون وجود چشم هم می تواند ببیند، مثال آن در خواب و عالم رویاست ولی چشم بدون این نور ویران است.

( 1886) جان ز ريش و سبلت تن فارغ است

ليك تن بى‏جان بود مردار و پست‏

و باز بدان که جان و روح تو برای کار ، نیازی به ریش و سبیل و عوارض جسمانی ندارد ولیکن جسم بدون روح، مردار و خوار است. ريش و سبلت: كنايت از عارضه‏هاى جسمانى.

( 1887) بار نامه روح حيوانى است اين

پيشتر رو روحِ انسانى ببين‏

و این اسباب تجمّل که گفته آمد ، به روح حیوانی اختصاص دارد، جلوتر برو و روح انسانی را مشاهده کن.

( 1888) بگذر از انسان هَم و از قال و قيل

تا لب درياى جان جبرئيل‏

از روح انسانی و مناقشات لفظی که برخاسته از آن است هم در گذر تا به ساحل دریای روح  جبرئیل برسی.

( 1889) بعد از آنت جان احمد لب گزد

جبرئيل از بيم تو واپس خزد

بعد از این مراحل جان حضرت ختمی مرتبت از تو استقبال می کند و تو را همنشین خود قرار می دهد و جبرئیل از هیبت تو واپس می رود.

« زیرا تو مانند زیدبن حارثه چشم به حقایق شهودی برزخ و قیامت باز می کنی و پیامبر ص ع به تو لب می گزد

هين بگويم يا فرو بندم نفس/  لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس ‏3527 / 1

و مانندجبرئیل که در شب معراج از همراهی با رسول خدا ص ع واماند از همراهی با تو باز می ماند»

( 1890) گويد ار آيم به قدر يك كمان

من به سوى تو، بسوزم در زمان‏

و می گوید اگر به اندازۀ یک کمان به تو نزدیک شوم جان من در دم می سوزد. « اشاره به شب معراج دارد که دربحارالانوار.ج18.ص346وج26.ص337 آمده است که چون پیامبر ص ع به مقام سدره المنتهی رسید جبرئیل به آن حضرت عرضه داشت تَقَدَّم یا مُحَمَّدُ وَتَخَلَّف عَنّی …فَاِن تَجاوَزتُهُ احتَرَقَت اَجنِحَتی یعنی ای پیامبر قدم به پیش بگذار و مرا همین جا بگذار که اگر از حدّم در گذرم بالهایم خواهد سوخت  لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لاحتَرَقتُ

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش  /  وز مقام جبرئيل و از حدش‏

گفت او را هين بپر اندر پيم /گفت رو رو من حريف تو نيم‏3801-  3800  /4

تا بدان جا مى‏رسد كه جبرئيل رخصت رسيدن بدان جا را نخواهد داشت:

تو مرا بگذار زين پس پيش ران   / حدِّ من اين بود اى سلطان جان‏1067 / 1

درسورة نجم آیة9  ص 526 آمده است :فَكاَنَ قَابَ قَوْسَينِ أَوْ أَدْنىَ

او رسول را آن قدر بالا برد كه بيش از دو كمان و يا كمتر فاصله نماند »

در بیت زیر به نکتة دقیقی اشاره می کند که انبیا سراسر روح اند و تجرد دارند بنابراین فرشتگان را که مجردند براساس جنسیت جذب می کنند:

چهارم( 2697) انبيا چون جنسِ رُوح‏اند و مَلَك

مر مَلَك را جذب كردند از فلك‏

روح انسان در وقت هبوط از عالم اعلا به سرای طبیعت منازلی را طی کرده که آن ها را هیچ یاد نمی آورد

مولانا از این هبوط و نزول در ابیات زیر سخن می گوید:

چهارم ( 3628) سال‏ها مردى_ كه در شهرى_ بود

يك زمان كه چشم، در خوابى_ رود

کسی که سال ها در شهری زندگی میکرده اگر ساعتی چشمش به خواب رود

( 3629) شهر ديگر بيند او، پُر نيك و بَد

هيچ در يادش نيايد، شهر خَود

او شهر ديگرى را در خواب مى‏بيند كه داراى چيزهاى خوب و بد است و در آن حال، شهر خود را هيچ به ياد نمى‏آورد

( 3630) كه من آن جا بوده‏ام، اين شهرِ نو

نيست آنِ من، در اينجاام گرو

و هیچ به این نمی اندیشد كه من اهل شهر دیگری هستم و اين شهر تازه كه اكنون مى‏بينم شهر من نيست و در اينجا عاريه هستم

( 3631) بل چنان داند، كه خود پيوسته او

هم در اين شهرش بُدست اِبداع و، خو

بلكه مى‏پندارد كه هميشه در اين شهر بوده و در اينجا به دنیا آمده  و انگار به  همين شهر تازه دیده در خواب ،خو گرفته است ابداع: پديد آمدن، آفريده شدن.

( 3632) چه عجب گر روح، موطن‏هاى خويش

كه بُدَستش مسكن و، ميلاد، پيش

پس جای هیچ شگفتی نیست كه روح ، وطنهاى اوليه خود را كه پيش از اين در آن ها به وجود آمده و مسکن گزیده را به كلى از یاد ببرد ، میلاد: زمان تولد، روز تولد.

( 3633) مى‏نيارد ياد، كين دنيا چو خواب

مى‏فرو پوشد، چو اختر را سَحاب‏

او به یاد نیاورد که اين دنيا مثل خواب است که چون ابرى كه ستاره را مى‏پوشاند ،   مسكن سابق، او را پوشانده است

«يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرائِرُ. (طارق، 9) و  حديث: «النَّاس نيامٌ إذا ماتوا انتبهوا».

( 3634) خاصه چندين شهرها را، كوفته

گَردها، از دركِ او، ناروفته‏

به خصوص که او  چندين شهر را كوبيده و خراب كرده و پشت سر گذاشته تا به اين دنيا رسيده و هنوز گرد آن خرابيها از آينه ادراكش پاك نشده است

ناروفته‏: زدوده نشده. چندين شهر: مرحله‏هايى كه روح در سير مِن اللَّه إلَى الخَلق پيموده.

( 3635) اجتهادِ گرم، ناكرده كه تا

دل شود صاف و، ببيند ماجرا

اگر به یاد نمی آورد  سببش این است که او تلاش  جدّی  نكرده است  تا دلش صاف شود تا آنچه بر او  گذشته را ببيند

( 3636) سر برون آرد دلش، از بُخشِ راز

اوّل و آخر ببيند، چشمِ باز

و دل او از دريچه راز سر بر آورد و با چشم باز، اول و آخر خود و سفر خود را مشاهده كند.

بُخش: سوراخ، منفذ. أوّل و آخر: مبدا و منتهاى سير نزولى و صعودى.

«إِذا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً. 70: 20-  21 (معارج، 20-  21) نفس آدمى چنين است بايد آن را در بند داشت و گر نه سر به طغيان خواهد برداشت كه: إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى‏. أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى‏. 96: 6-  7 (علق، 6-  7) »

(پاورقی: بُخش: سوراخ. أوّل و آخر: مبدا و منتهاى سير نزولى و صعودى.)

اطوار و منازل خلقت آدمى از ابتدا

اطوار: جمع طور: حالت، حد.

( 3637) آمده اوّل، به اقليمِ جَماد

وز جمادى، در نباتى، اوفتاد

مولانا در ادامه  هبوط انسان به عالم طبیعت و سیر صعودی او را بیان می فرماید :آدمى ، اول به اقليم جماد آمد  و از عالم جمادى به عالم نباتى در افتاد

«اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ. 32: 7 (سجده، 7)

از جمادى مردم و نامى شدم

وز نما مردم به حيوان بر زدم‏3899/ 3

شبسترى در گلشن راز:

بدان اول كه تا چون گشت موجود

كه تا انسان كامل گشت مولود

در اطوار جمادى بود پيدا

پس از روح اضافى گشت دانا

پس آن گه جنبشى كرد او ز قدرت

پس از وى شد ز حق صاحب ارادت‏

به طفلى كرد باز احساس عالم

در او بالفعل شد وسواس عالم‏

چو جزئيات شد در وى مرتب

به كليات ره برد از مركب‏(گلشن راز، ابيات 316-  320) »

( 3638) سال‏ها اندر نباتى، عمر كرد

وز جمادى، ياد نآورد از نبرد

و بعد از گذراندن هر مرحله، عالم قبلی را در یاد نمی آورد

و این سالها ئی که  در عالم نباتى زندگى می كرد ،هيچ از عالم جمادى كه پیش از این بوده ياد نياورد

علت این به یاد نیاوردن:  بین این دو عالم  تضاد هست

نبرد: كنايت از تضادى كه بين عالم نباتى و جمادى است.

( 3639) وز نباتى، چون به حيوانى، فتاد

نآمدش حال نباتى، هيچ ياد

و بعد از آن ، از عالم نباتى به عالم حيوانى در افتاد و دیگر بار، عالم نباتى را به كلى فراموش كرده و بياد نياورد

( 3640) جز همين ميلى_ كه دارد سوى آن

خاصه در وقت بهار و، ضيمران

و او از عالم نباتى ، چیزی که  به یاد می آورد به ویژه ، درفصل بهار و موقع دميدن گلها ، تنها همين ميلى است كه به آن دارد

ضَيمُران: ريحان، ريحان دشتى، شاه اسپرغم.

( 3641) همچو ميلِ كودكان، با مادران

سِرِّ ميل خود، نداند در لبان‏

به عنوان مثال: كودك به سوی   مادر میل می کند  و بدون آن که بداند ،لب او به طرف پستان مى‏رود

و این مادر مثال  عالم طبیعت است که در دامنة آن، انسان آرام می گیرد

لِبان: شیرخوارگی، شیردادن. و مثل ميل فوق العاده هر مريد تازه نسبت به پير.

****

منازلی که روح طی کرد تا عاقل شد:

چهارم( 3647) همچنين اقليم، تا اقليم، رفت

تا شد اكنون عاقل و، دانا و، زفت‏

مرحله تکامل تا ولی عاقل شدن: او همچنان  از اقليم به اقليم آورده شد تا اكنون که عاقل و دانا و بزرگ است

اِقلیم: کشور، ولایت، مملکت. در اینجا منظور مرتبۀ استکمالی انسان است.زفت: بزرگ، ستبر. در اینجا به معنی رشید و نیرومند است.

( 3648) عقل‏هاىِ اوّلينش، ياد نيست

هم از اين عقلش، تَحوُّل كردنى_ است‏

در تمام این مراحل نسیان دست از انسان بر نمی دارد : عاقل از مراحل و پیشینه عقل ناقص خود یاد نمی آورد ولی آثار آنها در او هست و روزی نیز از این مرحله نقل مکان می کند و متحول می شود

( 3649) تا رَهد زين عقلِ پر حرص و، طلب

صد هزاران عقل بيند، بو العجب‏

تکامل عقل تا رهایی از تعلقها : با این تحول ،از اين عقل جزئی که  با حرص و طلب کاذب است  رهايى يافته و  صد هزاران عقل بو العجب را می بيند

( 3650) گر چه خفته گشت و، شد ناسى، ز پيش

كى گذارندش در آن نسيان خويش‏؟

نتیجه نهایی :او اگر چه در خواب است و مراحل پيشين را به ياد نمى‏آورد ولى هیچگاه  او را در اين فراموشى باقى نمى‏گذارند و روزی به بصیرت راه می یابد

ناسی: فراموش کننده.

( 3651) باز از آن خوابش، به بيدارى كشند

كه كند بر حالتِ خود، ريشخند

و او را از آن خواب ، بيدار مى‏كنند تا به یاد پیشینه اش   اندازند و بر گذشته خود بخندد

( 3652) كه چه غم بود آن كه مى‏خوردم به خواب؟

چون فراموشم شد احوالِ صواب؟

و به خویش نهیب زند كه اين چه غمى بود كه من در خواب مى‏خوردم و چرا احوالى را كه صحيح و راست بود فراموش كرده بودم؟

***

*

چهارم ( 3788) جاى تغييرات، اَوصافِ تن است

روح باقى، آفتابى_ روشن است‏

تغییرات در تن است و از بین می رود/روح , باقی است

فرق بین روح و تن : اوصاف تن تغيير و تبديل دارد به خلاف  روح که باقى است و  آفتاب روشنى است كه هيچ گاه غروب و افول ندارد

( 3789) بى‏ز تغييرى_ كه «لاَ شَرقيَّةٌ»

بى‏ز تبديلى_ كه «لاَ غَربِيَّةٌ»

روح  لاَ شَرقيَّةٌ و لاَ غَربِيَّةٌ است

تغییر نداشتن روح را به «لا شَرْقِيَّةٍ» ،و تبديل نداشتن   آن را به «لا غَرْبِيَّةٍ» نسبت می دهد(نور، 35)

( 3790) آفتاب از ذرّه، كى مدهوش شد؟

شمع از پروانه، كى بى‏هوش شد؟

به عنوان مثال : تاکنون آفتاب از ذره مدهوش نشده است  و   شمع از پروانه بى‏هوش نگردیده است

*

 ( 3792) همچو رنجورىّ و، همچون خواب و، درد

جان از اين اوصاف، باشد پاك و فرد

وتغییرات که عبارت است از   بيمارى و درد و خواب كه وابسته به تن است ، جان از اين اوصاف پاك است

( 3793) خود نتانم، ور، بگويم وصفِ جان

زلزله، افتد، در اين كون و مكان‏

وصف جان پیامبر را نتوان کردن

عاجز بودن از گفتن   اوصاف جان پیامبر ص ع : اگر   بگويم كون و مكان متزلزل خواهد شد

***

ابیات زیر شواهدی است بر اینکه

(انسان مخلوطی از فرشته و حیوان) ابیات1497 تا 1514/4 )

است

برای خواندن کامل این بحث به موضوع بالا رجوع شود و در اینجا آنچه که مربوط به تجرد روح و تقید جسم انسان است می آورم و از معانی ابیات و لغات صرف نظر میکنم

چهارم ( 1497) در حديث آمد كه يزدانِ مجيد

خلقِ عالم را، سه گونه آفريد

( 1498) يك گُرُه را، جمله عقل و، علم و، جود

آن فرشته است، او نداند جز «سجود»

( 1499) نيست، اندر عنصرش، حرص و هوا

نورِ مطلق، زنده از عشقِ خدا

( 1500) يك گروهِ ديگر، از دانش تهى

همچو حيوان، از علف، در فربهى‏

( 1501) او نبيند، جز كه اصطبل و، علف

از شقاوت، غافل است و، از شرف

( 1502) اين سوم هست آدمى زاد و، بشر

نيمِ او، ز افرشته و، نيمیش خر

نيم خر: كنايت از قوه شهوى.

( 1503) نيمِ خر، خود مايلِ سفلى، بود

نيمِ ديگر، مايلِ عقلى، بود

آن نیمه ای که چون چهارپایان است تمایل به امور پست دارد و آن نیمۀ فرشته خو به امور عقلی گرایش دارد.«  در ساحت درون انسان اين دو نيرو  دائم در  حال مبارزه اند  تا يكی از آن ها غالب شود اگر عقل سرآمد بر شهوت شد  قدر آدمی از فرشته  بالاتر رود و اگر شهوت چیره گشت  او را به  رتبةپست تر از بهائم  تنزیل می دهد »

( 1504)آن دو قوم آسوده از جنگ و، حِراب

وين بشر، با دو مخالف، در عذاب

*

چهارم( 1506)يك گُرُه، مستغرقِ مطلق، شده است

همچو عيسى، با مَلَك، ملحق شده است‏

( 1507)نقش، آدم، ليك، معنى جبرئيل

رَسته از خشم و، هوا و، قال و، قيل‏

( 1508) از رياضت رَسته، وز زهد و، جهاد

گوييا از آدمى، او خود نَزاد

( 1509) قِسم ِديگر، با خران، ملحق شدند

خشمِ محض و، شهوتِ مطلق شدند

( 1510)وصف جبريلى، در ايشان بود، رفت

تنگ بود آن خانه و، آن وصفِ زَفت

( 1511) مُرده گردد شخص، کو بى‏جان شود

خر شود، چون جانِ او، بى‏آن شود

( 1512) ز آن كه جانى_ كآن ندارد، هست پست

اين سخن حقّ است و، صوفى گفته است‏

( 1513) او ز حيوان‏ها، فزون تر، جان كَند

در جهان، {باريك كارى‏ها}، كند

( 1514) مكر و تلبيسى_ كه او، داند تَنيد

آن، ز حيوانِ دگر، نايد پديد

تابرسد به:

( 1521) پس در اين تركيب، حيوانِ لطيف

آفريد و، كرد با دانش، أليف‏

( 1522) نام «كالأنعام» كرد آن قَوم را

ز آن كه نسبت، كو به يَقظَه، نَوم را؟

( 1523) روحِ حيوانى، ندارد غيرِ نَوم

حسّ‏هاىِ منعكس، دارند قوم‏

( 1524) يَقظَه آمد، نومِ حيوانى، نماند

انعكاسِ حسِّ خود، از لوح خواند

( 1525) همچو حسِّ آن كه، خواب او را ربود

چون شد او بيدار، عَكسيَّت نمود

( 1526) لاجرم «اسفل بود از سافلين»

ترك او كن «لا اُحِبُّ الآفِلِينَ

و در مثنوی این نکته شواهد زیادی دارد از جمله

ابیات 1497 تا 1532 همین دفتر چهارم»

( 1527) ز آن كه، استعدادِ تبديل و، نبرد

بودش از پستى و، آن را، فوت كرد

( 1528) باز حيوان را، چو استعداد، نيست

عذرِ او، اندر بهيمى، روشنى، است‏

( 1529) زو چو استعداد شد، كآن رهبر است

هر غذايى_ كو خورَد، مغزِ خر است‏

( 1530) گر بَلادُر، خورد، او، افيون شود

سكته و، بى‏عقليش، افزون شود

( 1531) ماند، يك قسمِ دگر، اندر جهاد

نيم حيوان، نيم حىِّ با «رشاد»

( 1532)روز و شب در جنگ و، اندر {كش مكش}

كرده چاليش آخرش، با اوّلش‏

شبانه روز دو نیمۀ وجودش در حال کشاکش هستند و هستی آخرین  او با هستی نخستین یعنی روح او  در گیرودار است.

چالیش: چالش، جنگ و کشمکش.

 

 

 

بازدیدها: 21

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × چهار =