خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انسان اشرف مخلوقات» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «انسان اشرف مخلوقات» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

مقام عرشی انسان

(س الإسراء)(70)(ص289 )وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً (70)

دفتر پنجم

(3567)هر شرابى بنده‏ى اين قدّ و خَد

جمله مستان را بود بر تو حسد

هر چه ميخواره‏اى بنده اين قد بلند و رخساره زيباى تو است و همه مستان بر تو حسد مى‏برند.

خد: چهره، گونه.

 (3568)هيچ محتاج مَىِ گلگون نِه‏اى

ترك كن گلگونه، تو گُل گونه‏اى

تو هيچ محتاج مى گلگون نيستى مى گلگون را ترك كن كه تو خود گلگون هستى.

 (3569)اى رخِ چون زُهره‏ات شَمسُ الضُّحى

اى گداىِ رنگِ تو گُلگونه‏ها

اى كه روى گلگونت چون آفتاب نيم روز و همه گلگون‏ها گداى رخ گلگون تو هستند.

گلگونه: سرخاب. آن چه براى سرخ كردن گونه به كار مى‏بردند. از وسيله‏هاى آرايش در گذشته.

شَمسُ الضُّحَى: آفتاب چاشتگاه.

(3570)باده كاندر خُنب مى‏جوشد نهان

ز اشتياقِ روىِ تو جوشَد چنان‏

باده كه در خلوت خم همى جو شد از اشتياق روى تو در جوش و خروش است

(3571)اى همه دريا چه خواهى كرد نم؟

وى همه هستى چه مى‏جويى عدم‏؟

تو كه دريا هستى قطره آبت بچه كار آيد تو كه سر تا پا وجود محضى عدم را بهر چه مى‏جويى؟

(3572)اى مَهِ تابان چه خواهى كرد گَرد؟

اى كه مَه در پيشِ رويت روى زرد

اى ماه تابان گرد غوغا چرا بپا كرده‏اى اى كه خورشيد در مقابل رويت زرد رو است‏

(3573)تو خوش و خوبى و،كانِ هر خوشى

تو چرا خود منّتِ باده كَشى؟‏

تو خود خوش و خوب بلكه كان هر خوشى هستى تو چرا بايد از باده منت بكشى و از او خوشى بخواهى.

(3574)تاجِ كَرَّمناست بر فرقِ سَرَت

طَوقِ أَعْطَيْناكَ آويزِ برت

تو تاج كَرَّمْنا 17: 70 بر سر و طوق أَعْطَيْناكَ 108: 1 در بر دارى.

تاج كرّمنا: اشارت است به قرآن كريم: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ. 17: 70

تو زكَرَّمنا بنى آدم شهى

هم به خشكى هم به دريا پا نهى‏ 3759 2

(نگاه كنيد به: ذيل بيت 3759 2)

اَعطَينَا: داديم تو را. گرفته از قرآن كريم است: (كوثر، 1)إِنَّا أَعْطَيْناكَ اَلْكَوْثَرَ. 108: 1

نه تو اعطيناك كوثر خوانده‏اى

پس چرا خشكى و تشنه مانده‏اى‏ 1232 5

(3575)جوهر است انسان و، چرخ او را عَرَض

جمله فرع و پايه‏اند و او غرض‏

انسان جوهر است و چرخ عرض او غرض از خلقت تو هستى باقى ديگر همه فرع و سايه‏اند.

(3576)اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش

چون چنينى خويش را ارزان فروش‏؟

اى كه عقل و تدبير و هوش غلام فرمان بردار تواند چرا اين طور خود را ارزان مى‏فروشى؟

چون چنينى…: تو را كه چنان مقام است چرا خود را چنين خوار مى‏كنى.

خويشتن را آدمى ارزان فروخت

بود، اطلس خويش بر دلقى بدوخت‏ 1001 3

(3577)خدمتت بر جمله هستى مُفتَرَض

جوهرى چون نَجدَه خواهد از عَرَض؟‏

خدمت تو بر تمام عالم وجود فرض و واجب است چگونه يك جوهرى از عرض اظهار عجز مى‏كند؟

عرض بودن چرخ: اشارت است بدان كه مقصود از آفرينش خلقت انسان بوده است و از انسان اشرف كائنات.

پس بود دل جوهر و عالم عرض

سايه دل چون بود دل را غرض‏ 2265 3

(نگاه كنيد به: ذيل بيت 2265 3)

مفترَض: واجب.

نجده: يارى. «جماعتى از خواص غلامان به نجده او فرستاد.» (ترجمه تاريخ يمينى، به نقل از لغت‏نامه)

(3578)علم جويى از كتبها اى فسوس

ذوق جويى تو ز حلوا، اى فسوس‏

دریغا که دانش را از کتاب ها طلب می کنی، دریغا که لذّت را از شیرینی می جویی.

(3579)بحرِ علمى، در نَمى پنهان شده

در سه گَز تن عالَمى پنهان شده‏

تو درياى علمى هستى كه در قطره‏اى پنهان شده در اين تن كه از دو زرع تجاوز نمى‏كند عالمى نهان گرديده

(3580)مَى چه باشد يا سَماع و يا جِماع؟

تا بجويى زو نشاط و اِنتفاع

مى چيست؟ يا جماع و سماع كدام است؟ تا تو از آنها نشاط يابى

(3581)آفتاب از ذرّه‏اى شد وام خواه

زُهره‏اى از خُمره‏اى شد جام خواه‏

آفتاب كى از ذره وام مى‏خواهد؟ ستاره زهره كى از خمره جام مى‏طلبد؟

(3582)جانِ بى‏كيفى شده محبوسِ كَيف

آفتابى حبسِ عُقده، اينت حَيف‏

حيف كه جان بى‏چند و چونى محبوس چند و چونى شده و آفتابى در عقده‏اى محبوس گشته است.

جان بى‏كيف محبوسِ كيف: جانى كه بسيط است و از عالم بالاست و در جسمى محدود زندانى شده است.

گندمى خورشيد آدم را كسوف

چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف‏

اينت لطف دل كه از يك مشت گِل

ماه او چون مى‏شود پروين گسل‏

نان چو معنى بود خوردش سود بود

چون كه صورت گشت انگيزد جحود 3993-3991 1

عقده: در لغت به معنى گره است و در اصطلاح علم نجوم محل تقاطع فلك حامل و مايل قمر است با سطح منطقة البروج اين تقاطع يا در رأس است و يا در ذنب.

اگر خورشيد در عقده رأس و قمر در عقده ذنب باشد و مقابله تمام باشد خسوف واقع شود.

و اگر در عقده ذنب باشد كسوف خواهد بود.

ور مقابل نهمش نيز به يك وجه رواست

تو چو خورشيد به رأس او چو قمر در ذنب است(انورى)

عنوان بيت‏ها چنان كه مى‏بينيم شفاعت همسايگان زاهد است نزد امير، اما به مناسبت ستودن آنان وى را، چنان كه عادت اوست وصف را متوجه انسان مى‏گرداند و عظمت او را گوشزد وى مى‏كند تا بهاى خود را بداند كه خليفه خداست و جوهر است و جز او همه اعراض. نبايد خود را دست كم بگيرد. و خويشتن را به بهره گيرى از لذت‏هاى دنياوى سر گرم سازد.

 

 

 

بازدیدها: 19

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + نوزده =