خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انسان و تکامل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «انسان و تکامل» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

ارتباط موضوع تکامل با موضوعاتی نظیر کامل و ناقص و خام و پخته نیز تحت همین عنوان تکامل بررسی می گردد

 

اول : تکامل

در نوشتاری که مربوط به فطرت بود نوشتم که انسان چون دارای فطرت است و فطرت کمال طلب است بنابراین کمال ویژة انسان است و حیوانات از این کمال برخوردار نیستند بنابراین ثواب و عقاب اخروی ندارند

انسان چون دارای فطرت بالقوه خداطلب است و ابزار به کمال رسیدن نظیر اراده ، عقل ، اختیار و قدرت عمل به اختیار در او هست پس ثواب و عقاب آخرتی دارد  و به آن دست مییابد اگر با توفیق الهی به کمال انسانی رسید بهشت و اگر به کمال حیوانی با اختیار خود رسید دوزخ الهی در انتظار او است

دفتر اول

قصص/14(دربارۀ حضرت موسی ع)

ناقصان تکامل نیافته مادامی که کامل نشده اند نباید به کاملان نگاه کنند و از آن ها و کارشان تقلید کنند و باید همجنسی با آن ها را کامل به دست بیاورند تا در قول و فعل مانند آنان شوند وگرنه خام اند:

دفتر اول ( 1621) لقمه و نكته ست كامل را حلال

تو نه‏اى كامل مخور مى‏باش لال‏

( 1622) چون تو گوشى او زبان نى جنس تو

گوشها را حق بفرمود انصتوا

( 1623) كودك اول چون بزايد شير نوش

مدتى خامش بود او جمله گوش‏

( 1624) مدتى مى‏بايدش لب دوختن

از سخن تا او سخن آموختن‏

( 1625) ور نباشد گوش و تى‏تى مى‏كند

خويشتن را گنگ گيتى مى‏كند

( 1626) كر اصلى كش نبود آغاز گوش

لال باشد كى كند در نطق جوش‏

( 1627) ز آن كه اول سمع بايد نطق را

سوى منطق از ره سمع اندر آ

( 1628) ادخلوا الابيات من ابوابها

و اطلبوا الاغراض فى اسبابها

***

بلوغ و تکامل تدریجی است و نباید انتظار داشت که یک کودک راه سلوک یک روزه و یکشبه ،  یک عارف کامل و پیر طریقت بشود اگر چه این امر استثنائاتی دارد و برخی هستند که ، این طفل یکشبه ره صد ساله می رود :

اول ( 2591) هر نبات و شكرى را در جهان

مهلتى پيداست از دور زمان

( 2592) سالها بايد كه اندر آفتاب

لعل يابد رنگ و رخشانى و تاب

( 2593) باز تره در دو ماه اندر رسد

باز تا سالى گل احمر رسد

( 2594) بهر اين فرمود حق عز و جل

سوره الانعام در ذكر اجل

( 2595) اين شنيدى مو به مويت گوش باد

آب حيوان است خوردى نوش باد

( 2596) آب حيوان خوان مخوان اين را سخن

روح نو بين در تن حرف كهن

***

در مسیر تکامل هر شکستی مقدمۀ درستی هست و نباید اندوهگین شکست ها بود

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

زیرا که چو وابینی خیر تو در آن باشد

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در طریق مستقیم ایدل کسی گمراه نیست (حافظ)

در داستان یوسف نبی ع هر شکستی که به او رسید درستی او را در پی داشت

(سوره يوسف) (21) (ص237) وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ، (22) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ

:

اول( 3882) گر چه نان بشكست مر روزه تو را

در شكسته بند پيچ و برتر آ

( 3883) چون شكسته بند آمد دست او

پس رفو باشد يقين اشكست او

( 3884) گر تو آن را بشكنى گويد بيا

تو درستش كن ندارى دست و پا

( 3885) پس شكستن حقّ او باشد كه او

مر شكسته گشته را داند رفو

( 3886) آن كه داند دوخت او داند دريد

هر چه را بفروخت نيكوتر خريد

( 3887) خانه را ويران كند زير و زبر

پس به يك ساعت كند معمورتر

( 3888) گر يكى سر را ببرّد از بدن

صد هزاران سر بر آرد در زمن‏

***

انسان از دوبخش لاهونی و ناسوتی تشکیل یافته است و نیمة بالائی او اصل اوست و باید بکوشد که به اصل خود برگردد

دفتردوم( 612) تو مكانى اصل تو در لا مكان

اين دكان بر بند و بگشا آن دكان‏

تو در مكانى و اصل تو در لا مكان است دكان مكان را ببند و آن دكان را باز كن مكانى: (مكان ياى نسبت) داراى حَيِّز. كه در مكان جا دارد. محدود به جسم.

اصل: روح، و آن چه حقيقت آدمى بدان است.

لا مكان: خارج از محدوده عالم، كه در مكان نيست، نامحدود، عالم بالا. اين دكان: كنايت از عالم جسمانى. توجه به جسم و پى عقل معاش بودن. آن دكان: عالم فوق عالم جسمانى.

( 613) شش جهت مگريز زيرا در جهات

ششدره است و ششدره مات است مات‏

به شش جهت نگريز براى اينكه در جهت شش در است و از شش طرف مات خواهى شد

شش جهت گريختن: كنايت از اين سو و آن سو رفتن، به اين در و آن در زدن.  شِشدَرَه: در اصطلاح نرد آن است كه مهره در منتهاى خانه بند گردد و از شش جانب راه حركت به خانه ديگر نداشته باشد مگر آن كه حريف مهره خود را حركت دهد. ششدره بودن: كنايت از محبوس بودن، كه تا آدمى در اين عالم است همچون زندانى است. مات: اصطلاح شطرنج، و آن هنگامى است كه راه گردش در خانه‏ها براى مهره شاه بسته باشد.

تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفير

ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است

(حافظ)

در دفتر دوم از قول حضرت موسی ع به سامری  که تاب دیدن کرامات و معجزات او را نداشت ابیات زیر را  می فرماید و اگر سامری راه تکامل را رفته بود اینگونه نبود این ابیات پاسخ

4/ (1651) و (1652)

است که  :

گفتن موسى عليه السّلام گوساله پرست را

كه آن خيال انديشى و حزم تو كجاست

دوم ( 2036) گفت موسى با يكى مستِ خيال

كاى بَد انديش از شقاوت وز ضلال

( 2037) صد گمانت بود در پيغمبريم

با چنين بُرهان و اين خُلق كريم‏

( 2038) صد هزاران معجزه ديدى ز من

صد خيالت مى‏فزود و شكّ و ظن‏

( 2039) از خيال و وسوسه تنگ آمدى

طعن بر پيغمبرى‏ام مى‏زدى‏

( 2040) گرد از دريا بر آوردم عيان

تا رهيديت از شَر فرعونيان

( 2041) ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد

و ز دعاام جوى از سنگى دويد

( 2042) اين و صد چندين و چندين گرم و سرد

از تو اى سرد آن توهّم كم نكرد

( 2043) بانگ زد گوساله‏اى از جادوى

سجده كردى كه خداى من توى‏

*

ناقصان برای تکامل باید تبدیل مزاج پیدا کنند چون کاملان مزاجشان روحانی و ناقصان بر عکس اند  :

دفتر سوم

( 42) حلقِ جان از فكر تن خالى شود

آن گهان روزيش اجلالى شود

( 43) شرط، تبديل مزاج آمد بدان

كز مزاجِ بد بود مرگ بَدان‏

( 44) چون مزاج آدمى گِل خوار شد

زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد

( 45) چون مزاج زشت او تبديل يافت

رفت زشتى از رخش، چون شمع تافت‏

( 46) دايه‏اى كو؟ طفلِ شير آموز را

تا به نعمت خوش كند پَد فوز را

( 47) گر ببندد راه آن پستان بر او

بر گشايد راه صد بُستان بر او

( 48) ز آن كه پستان شد حجاب آن ضعيف

از هزاران نعمت و خوان و رَغيف‏

( 49) پس حيات ماست موقوفِ فِطام

اندك اندك جهد كن تَمَّ الكَلام

( 50) چون جَنين بُد آدمى، بُد خون غذا

از نجس پاكى برد مؤمن كَذا

***

کاملان از وهم و خیال و وسواس و قیاس و هرچه که متناسب با زندگی فرودین در این دنیا است رسته اند

مانند ساحران فرعون :

دفتر سوم

سبب جرأت ساحران فرعون

بر قطع دست و پا

سوم ( 1721) ساحران را نه كه فرعون لعين

كرد تهديد سياست بر زمين‏

( 1722) كه ببرّم دست و پاتان از خِلاف

پس در آويزم ندارمتان معاف‏

( 1723) او همى‏پنداشت كايشان در همان

وهم و تخويف‏اند و وسواس و گمان‏

( 1724) كه بودشان لرزه و تخويف و ترس

از توهم‏ها و تهديدات نفس‏

( 1725) او نمى‏دانست كايشان رسته‏اند

بر دريچة نورِ دل بنشسته‏اند

( 1726) سايه خود را ز خود دانسته‏اند

چابك و چُست و گَش و برجسته‏اند

( 1727) هاونِ گردون اگر صد بارشان

خُرد كوبد اندر اين گِلزارشان‏

( 1728) اصل اين تركيب را چون ديده‏اند

از فروعِ وهم كم ترسيده‏اند

***

ناقصان بدانند که همانطور که خداوند در جنبة جسمانی آن ها قابلیت و استعداد تکامل قرار داده در جنبه های روحی آن ها نیز استعداد تکامل قرار داده است :

سوم( 1756) چون جنين را در شكم حق جان دهد

جذب اَجزا در مِزاج او نهد

( 1757) از خورش ، او جذب اجزا مى‏كند

تار و پود جسم خود را مى‏تند

( 1758) تا چهل سالش به جذب جُزوها

حق حريصش كرده باشد در نَما

( 1759) جذب اجزا روح را تعليم كرد

چون نداند جذبِ اجزا شاهِ فرد؟

( 1760) جامع اين ذرّه‏ها خورشيد بود

بى‏غذا اجزات را داند ربود

***

همانطور که در بارة شکسته شدن که مقدمة درست شدن است مطالبی را نوشتم در اینجا نیز باید دانست

تمام مصیبت ها و سختی هائی که سالک در دنیا می بیند سبب تکامل و پختگی او می شود:

سوم ( 4178) اى نخود مى‏جوش اندر ابتلا

تا نه هستى و نه خود ماند تو را

( 4179) اندر آن بستان اگر خنديده‏اى

تو گُلِ بستانِ جان و ديده‏اى‏

( 4180) گر جدا از باغِ آب و گِل شدى

لقمه گشتى اندر اَحيا آمدى‏

دفتر سوم ( 4181) شو غِذا و قوّتِ  انديشه‏ها

شير بودى شير شو در بيشه‏ها

( 4182) از صفاتش رُسته‏اى وَ اللَّه نخست

در صفاتش باز رو چالاك و چست‏

( 4183) ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى

پس شدى اوصاف و گردون،بر شدى‏

( 4184) آمدى در صورت باران و تاب

مى‏روى اندر صفات مستطاب‏

( 4185) جزوِ شيد و ابر و انجم‏ها بدى

نفس و فعل و قول و فكرت‏ها شدى‏

( 4186) هستىِ حيوان شد از مرگ نبات

راست آمد اُقتُلونى يا ثِقات‏

( 4187) چون چنين بُردى است ما را بعد مات

راست آمد، إنَّ فِى قَتِلى حَيات‏

( 4188) فعل و قول و صدق شد قوت ملك

تا بدين معراج شد سوى فلك‏

( 4189) آن چنان كآن طعمه شد قوت بشر

از جمادى بر شد و شد جانور

***

یکی دیگر از ابزار تکامل آزمایش است و هدف از آزمایشات الهی تکامل انسان هاست

لیبلوکم ایکم احسن عملا

ولی این رمز را جز پخته گان در نیابند

عذر گفتن كدبانو با نخود و حكمتَ

در جوش داشتن كدبانو نخود را

سوم( 4203) آن ستى گويد و را كه پيش از اين

من چو تو بودم ز اجزاىِ زمين‏

( 4204) چون بنوشيدم جِهادِ آذرى

پس پذيرا گشتم و، اندر خُورى‏

( 4205) مدّتى جوشيده‏ام اندر زمن

مدّتى ديگر درون ديگِ تن‏

( 4206) زين دو جوشش قُوَّتِ حس‏ها شدم

روح گشتم پس تو را اُستا شدم‏

( 4207) در جمادى گفتمى ز آن مى‏دوى

تا شوى علم و صفات معنوى‏

( 4208) چون شدم من روح پس بار دگر

جوش ديگر كن ز حيوانى گذر

*

انسان های کمال یافته از کمال دیگران نه تنها حسد نمی برند که شادمان نیز می شوند

در انسان ها صفات رذیله مانع تحمل آن ها از دیدن شکوفائی دیگران است

تاکنون به قول مولانا کسی ندیده است که انبیا معجزات از هم بدزدند

دفتر چهارم ( 1651) اهلِ آن عالَم، چو آن عالَم، ز بِرّ

تا ابد در عهد و پيمان، مُسْتَمِر

( 1652) خود دو پيغمبر به هم كی ضِدّ شدند؟

معجزات از همدگر كی بِستَدَند؟

این اصلی است که در عالم مشهود است و انکار ناپذیر که

تکامل مادی به چشم می آید ولی تکامل معنوی تشخیص خردمندان را می طلبد

پختگی را پختگان در می یابند

در هرصورت همه در حال تکامل اند ولی مسیر ها متفاوت است

بعضی در طریق رحمانی

گروهی در مسیر  شیطانی

نوع رحمانی:

چهارم(552)در صَفِ معراجيان، گر بيستى

چون براقت، بر كشاند، نيستى‏

اگر خود را در صفّ اهل معراج قرار دهی،آنها تو را به سوی بالا می­کشانند و تو را به مقام محو و فنا می رسانند.

معراجيان: اولياى حق، آنان كه جسم و پرورش آن را رها كرده‏اند. آنان كه با پر روح به عرش الهى پرواز نموده‏اند.

«هر دمى او را يكى معراج خاص

بر سر تاجش نهد صد تاج خاص‏1580، 1»

یکی از تفاوت های تکامل مادی و معنوی و معراج زمینی و آسمانی و به عبارت دیگر عروج بیرونی و درونی این است که انسان در تکامل مادی جنبه های جسمی مادی او قوی می شود ولی بعد از چندی روبه کاهش  می گذارد  ولی روح تکامل یافته دیگر به حالت خامی بر نمی گردد

به عنوان مثال نی اگر نیشکر شد دیگر نی شدنش محال است

و انسان جوان برومند  نطفه نمی شود :

(553)

نه چو معراجِ زمينى، تا قمر

بلكه چون معراجِ كِلكى_ تا شكر

معراجی که مقصود من است عروج از زمین تا ماه نیست بلکه مقصود من معراج درونی است که تبدیل نی وجود مجازی تو، به نیشکر حقیقت است.

کِلک: نی، قلم. معراج كلك و شكر: استعارت است از تبديل.

(554)

نه چو معراجِ بخارى_ تا سما

بل، چو معراجِ جنينى_ تا نُهى‏

و منظورم این نیست که مانند بخار که تا آسمان می رود تو نیز پرواز مادی داشته باشی، بلکه مقصود من عروج و کمال جنین است تا وقتی که به مرحلۀ کمال عقلی می رسد

جنينى: جنين: طفلى كه در رحم است ياء مصدرى. نهى: جمع نهيه: خرد.

منتهای سیر تکاملی انسان مقام بقاء باالله و فنای از صفات بشری است:

(555)

خوش براقى، گشت، خنگِ نيستى

سوى هستى آردت، گر نيستى‏

براق بادپای فنا عجب اسب سپید موی خوبى است كه اگر بر او سوار آمدی، تو را به سوى مقام بقاء بالله خواهد برد.

خِنگ: اسب سفید موی.

(556)

كوه و درياها، سُمَش مس مى‏كند

تا جهانِ حس، را پس مى‏كند

سُمِّ آن تیز تگ تمام كوه ها و درياها را مى‏سايد و عالم محسوسات را از زير سم خود می­گذراند و از آن ها می گذرد«تمام تعلقات دنیایی را،یکی یکی تجربه کرده آن ها را چون تفاله به دور می اندازد و راه خدا را طی می کند»

كوه و دريا…: اين بيت صفت براق نيستى است. مى‏رود تا جهان محسوس را پشت سر نهد و به عرش رسد.

(557)

پا بِكَش در كشتى و، مى‏رَو روان

چون سوىِ معشوقِ جان، جانِ روان‏

پاى طلب در اين كشتى نيستى بگذار و از آن بیرون مشو و چون جانی که به سوی معشوق می رود، به سوی او روانه شو

پابکَش: کنایه از ماندن و توقف کردن و «پا در کشتی کشیدن» یعنی سوار شدن در کشتی و ماندن و خارج نشدن از آن.

(558)

دست نه و، پاى نه، رَو تا قِدَم!

آن چنان كه، تاخت، جان‏ها از عدم‏

همانطورکه بدون دست و پا از عالم عدم به پهنۀ عالم وجود آمدی هم اکنون نیز بدون دست و پای ظاهری تا عالم ابديت بشتاب.

***

تکامل انسان از نطفه تا انسان شدن دلیل برای تکامل روحی انسان است اگر چه معنوی است و ما محسوس آن چنان در نمی یابیم :

تکامل مادی اجتناب ناپذیر است و دست خود انسان نیست که بخواهد یا نخواهد ولی تکامل معنوی با انتخاب انسان است و در قیامت تکامل نیافتگان خسران دارند :

خطاب به منکران این تکامل:

«منکران معاد بدانند که هیچ مانعی بر سر راه نمی تواند مسیر آن را بگرداند و همه انسان ها به قیامت بر می گردند »

(889)

خاك را و، «نطفه» را و، «مُضغه» را

پيشِ چشمِ ما، همى‏دارد خدا

خداوند خاك و نطفه و مضغه را در جلو چشم ما نگاه داشته است

مضغه: پاره گوشت.

«حج،5،ص332:  خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ، آفريديم شما را از خاك پس از نطفه، پس از خونى بسته، سپس از پاره گوشتى»

(890)

كز كجا آوردمت؟اى بد نِيَت!

كه از آن،آيد همى، خِفريقيت‏؟

تا به یاد ما بیاورد كه ای بد دل و بد نیّت ببين تو را از كجا به كجا آورده‏ام؟ كه اكنون وقتی تو را به آن ها نسبت می دهند تو آن را زشت می­انگاری

خفريقى: خفرقى. زشتى. نازيبايى. چنان كه معشوق كسى با همه خون‏ها و خفريقى‏ها مشترك است ولى عاشق بجز خوبى از او چيز ديگرى نمى‏بيند.

« حديث از احمدبن قیس:  قَالَ الأَحْنَفُ بْنُ قَيْسٍ:  عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْرِي فِي مَجْرَى الْبَوْلِ مَرَّتَيْنِ كَيْفَ يَتَكَبَّرُ ؟ در شگفتم از کسی که دو بار در مجرای ادرار جریان یافته است چگونه تکبّر می ورزد»

(891)

تو بر آن عاشق بُدى، در دَورِ آن!

منكرِ اين فضل بودى، آن زمان‏!

تو در آن زمان در هر مرحله ای که بودی چنان عاشق آن مرحله بودی که رشد کنونی خود را انکار می کردی و باور نداشتی و دوست می داشتی در همان مراحل پست برای همیشه بمانی

« گر جنين را كس بگفتى در رحم / هست بيرون عالمى بس منتظم‏/يك زمينى خرمى با عرض و طول / اندر او صد نعمت و چندين اكول/ او به حكم حال خود منكر بدى زين رسالت معرض و كافر شدى‏60- 53، 3»

(892)

اين كَرَم ،چون دفعِ آن انكارِ توست

كه ميانِ خاك، مى‏كردى، نخست‏

ما به تو کرم کردیم و تو را از جمادى به نباتى و حيوانى و انسانى، رشد دادیم تا دفع کنیم آن انکار تو را که باور نمی کردی از مرحلة خاك بودن رشد داشته باشی و به تو بفهمانیم که تکامل قطعی است.

اين كرم: اشارت است به نعمت وجود، و آوردن آدمى را از جمادى به نباتى و حيوانى و انسانى. ميان خاك: مرحله جمادى.

(893)

حجّت انكار، شد إنشارِ تو

از دوا، بدتر شد اين بيمارِ تو

ولى تو هم اکنون که دارای عقل و اندیشه ای به جای آن که به معاد و تکامل بعد از مرگ خود یقین کنی آن روح انکار که در تو هست روز به روز حال تو را بدتر کرد و تو حتّی قیامت خود را به حاشا زدی و هرچه به تو دوا­می دهیم حال دل مُهرشده­ات بدتر می شود

إنشار: زنده گردانيدن. در اين بيت رساندن از مرحله جمادى به نباتى مقصود است. از دوا بدتر شدن: با آن كه ديدى خدا تو را از جمادى به حيوانى كشاند، انكار تو در حشر پس از مرگ شدت يافته است.

(894)

خاك را، تصويرِ اين كار از كجا؟

نطفه را خصمىّ، و، انكار از كجا؟

خاك را با انكار و نطفه را با دشمنى چه کار بود؟ پس ببین جان پدر ترقی معکوس کرده ای «يس،77،ص445:  أَ وَ لَمْ يَرَ اَلْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ»

این بیت زیر در ادامة بیت (891) است:

(895)

چون، در آن دم، بى‏دل و، بى‏سِر بُدى

فكرت و، انكار را، منكِر بدى‏

تو هنگامی که در مرحلة نطفه بودی به تو می گفتند که روزی، دارای عقل و اندیشه می شوی، باور نمی­کردی و حتّی چون اندیشه نداشتی انکار را هم انکار می کردی، حالا بدا به حال تو که با اندیشه یافتن، دست به انکار می زنی؟

بى‏سِر: لطیفه ای است که خداوند به ودیعت در دل قرار داده که محل مشاهده باشد

فكرت و انكار را منكر شدن: اشارت است بدان كه هنگام نطفه بودن كه هنوز قوه انديشيدن در تو پديد نيامده بود، منكر انديشيدن بودى.

(896)

از جمادى، چون كه انكارت، بِرُست

هم از اين انكار، حشرت، شد دُرست‏

تو در مرحلة جمادی بودی و چون استعداد انكار در تو بود منکر مراحل بعدی خود از جمله حیوانیت خود بودی هم اکنون هم در اين مرحلة، انكار حشر و زنده شدن درتو رشد کرده و آن استعداد به فعلیّت رسید و درست درآمد و همین انکار تو اثبات حشر تو است

درست شدن حشر: راست بودن آن.

« یعنی همانگونه که روزی در مرحلة نطفه بودن انکار اندیشیدن خود را می کردی و دیدی که هم اکنون می اندیشی پس چرا انکار حشر می کنی و روزی خواهد آمد که بدان خواهی رسید پس به هوش باش »«در سورة انسان،1،ص578:  هَلْ أَتى‏ عَلَى اَلْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ اَلدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً، آيا آمد بر آدمى روزگارى را كه چيزى ياد كردنى نبود

(897)

پس مثالِ تو، چو آن {حلقه زنى}_ است

كز درونش، خواجه گويد، خواجه نيست‏

پس مثال این همه رشد و نمو تو در مراحل مختلف مانندكسى است که حلقۀ در را مى‏كوبد و آقاى صاحب خانه از درون خانه مى‏گويد:  آقا در خانه نيست

(898)

{حلقه زن}، زين نيست، دريابَد كه هست

پس ز حلقه، بر ندارد، هيچ دَست‏

كوبنده در از جواب او در می یابد كه در خانه کسی هست، بنابراین ازكوبيدن دست بر نمی دارد

(899)

پس هم انكارت، مُبَیَّن مى‏كند

كز جَماد او حشرِ صد فَن، مى‏كند

نتیجه آن که انکار معاد که می کنی، قدرت آن خدایی را اثبات و آشکار می کند که از جماد با رشد دادن، او را تا مرحلۀ حشر بالا می برد و این همه هنر در او قرار می دهد« پس دست از انکار بدار»

مُبَیَّن: بیان کرده شده، آشکار کرده شده.

(900)

چند صنعت رفت، اى انكار! تا

آب و گِل، انكار، زاد از «هَل أتى»‏؟

ای منکر معاد از آیة هَل اَتی دریاب که اگر انکار از تو بروز کرد سبب آن قدرت صنعتگری خداوند بود که در تکامل تو مرحله به مرحله تا انسانیّت، تو را رشد داد و تو جرأت انکار به خود دادی

هَل اَتی: آیا آمد.

« انسان،3-1،ص578:  هَلْ أَتى‏. … إِنَّا خَلَقْنَا اَلْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً إِنَّا هَدَيْناهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً… و ما او را از نطفه‏اى كه ممزوج از حرارت و برودت بود خلق كرديم و براى اينكه او را بيازماییم شنوا و بينايش نموديم ما او را راه نموديم تا سپاس گزارى كند يا ناسپاسى نمايد

در ادامة آن مثال دربیت (898):

(901)

آب و گل، مى‏گفت خود انكار، نيست

بانگ مى‏زد بى‏خبر، كَه اخبار، نيست‏

انسان منکر معاد که اصل او از آب و گل است و در خانه پنهان بود فریاد می زد که صاحب خانه در خانه نیست ولی بانک او بی خبرانه بود چون با این گفتن حضور خود را درخانه اثبات می کرد

(902)

من بگويم شرح ِاين، از صد طريق

ليك، خاطر لغزد از، گفتِ دقيق‏

در بیت پایانی این بخش می­فرماید من اگر بخواهم، شرح این مطلب را از صد راه می توانم بیان کنم ولى از گفتۀ دقيق من خاطرها مى‏لغزند بنابراین سخن را در همین جا به پایان می برم

*

برای ترسیم بزرگی روح انسان و تکامل آن  مثال سیب را در ابیات زیر می زند:

چهارم( 1871)

آن يكى كرمى دگر در سيب هم

ليك جانش از برون صاحب علم‏

کرم دیگری هم چون تو در سیب زندگی می کند امّا روح او در بیرون صاحب پرچم آگاهی است و دارای قدرتی بالاتر از قدرت دیگران است.

صاحب علم: داراى قدرت و مرتبت والاى روحى.

« او مرد خداست که به فرمودة قرآن ابراهیم در سورة آیة 24  : …. أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي اَلسَّماءِ  است»

( 1872)

جنبش او وا شكافد سيب را

بر نتابد سيب آن آسيب را

حرکت کردن کرم درون سیب آن را می شکافد و سیب نمی تواند جلوی این صدمه را بگیرد.

شكافتن سيب: استعارت از ويران كردن صفت‏هاى جسمانى.

«عارف صفت‏هاى جسمانى را ويران می کند».

( 1873)

بر دريده جنبش او پرده‏ها

صورتش كرم است و معنى اژدها

و در اثر تکاپوی عارف ، لایه های سیب پاره می شود و او اگر چه به ظاهر کرمی کوچک است اما در باطن به بزرگی اژدهاست.

( 1874)

آتشى كَاوَّل ز آهن مى‏جَهَد

او قدم بس سست بيرون مى‏نهد

به عنوان مثال ،آتش و شعله ای که در ابتدا از آهن می جهد بسیار ضعیف و اندک است.

قدم سست نهادن: نيروى اندك داشتن.

( 1875)

دايه‏اش پنبه است أوّل ليك اخير

مى‏رساند شعله‏ها او تا أثير

سپس آن آتش ضعیف به واسطۀ پنبه که در حکم دایة اوست پرورده می شود و آرام آرام شعله های بلند آن تا آسمان ها می رود.

پنبه دايه بودن: سنگ را بر آهن مى‏زدند تا جرقه از آن پديد آيد و پنبه را بدان جرقه نزديك مى‏كردند تا آتش گيرد. پنبه و كبريت: استعارت از نيروهايى كه آدمى اندك اندك از تعليم‏ها به دست مى‏آورد. اثیر: در اینجا صرفاً به معنی آسمان و فلک است.

( 1876)

مَرد اوّل بسته خواب و خور است

آخر الامر از ملايك برتر است‏

سالک هم در ابتدای راه اسیر خواب و خور و نفسانیّات است، اما در پایان کار از فرشتگان بالاتر می رود.

( 1877)

در پناه پنبه و كبريت‏ها

شعله و نورش بر آيد بر سُها

و (سالک در ابتدای راه) مانند شعلۀ ضعیفی است که وقتی در کنار پنبه که همان یاران طریقت هستند قرار بگیرد شعله های آن به آسمان ها می رود و به کمال معنوی می رسد.

( 1878)

عالم تاريك روشن مى‏كُند

كُنده آهن به سوزن مى‏كَند

و جهانی که در ظلمات جهل است را با نور عقل روشن می کند و با یک سوزن ضعیف، محال ترین و دشوارترین کارها را که به سختی کنده آهن است از جای می کند و انجام می دهد.

( 1879)

گر چه آتش نيز هم جسمانى است

نه ز روح است و نه از روحانى است‏

البته باید دانست که  مثال آتش برای روح سالک مناسب نیست چون آتش هم جنبۀ جسمانی دارد و از جنس روح نیست.

( 1880)

جسم را نبود از آن عِز بهره اى

جسم پيش بحرِ جان چون قطره اى‏

جسم از عزتّ و بزرگواری روح بی بهره است و در مقابل دریای جان مانند قطره ای است.

( 1881)

جسم از جان روز افزون مى‏شود

چون رود جان جسم بين چون مى‏شود

جسم از جان و روح است که رشد می یابد و چنان که روح از جسم جدا شود بنگر که جسم چه می شود؟

( 1882)

حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست

جان تو تا آسمان جولان كُنى است‏

در تفاوت جسم و جان تو همین بس که حدّ و اندازۀ جسم تو یکی دو گز بیشتر نیست در حالی که پرواز روح و جان تو تا آسمان هاست.

گَز: مقیاس طول، در قدم معادل 24 انگشت و امروزه معادل یک متر محسوب شود. جَولان: در اصل جَوَلان، جولان کننده، گردش کننده، سیر کننده.

( 1883)

تا به بغداد و سمرقند اى هُمام

روح را اندر تصوّر نيم گام‏

بنابراین ای بزرگمرد! سرعت سیر روح تا بغداد و سمرقند به اندازۀ نیم قدم برای اواست

هُمام: بزرگ، مهتر.

( 1884)

دو درم سنگ است پيه چشمتان

نور روحش تا عنان آسمان‏

مثال دیگر ، پیه چشم تو  دو مثقال وزن دارد ولی روشنایی درون آن تا آسمان ها سیر می کند.

نور: كنايت از روشنايى درون. عَنان آسمان: آن مقدار از آسمان که پیداست، پهنۀ آسمان.

( 1885)

نور بى‏اين چشم مى‏بيند به خواب

چشم بى‏اين نور چه بود جز خراب‏

و شگفتا که نور بدون وجود چشم هم می تواند ببیند، مثال آن در خواب و عالم رویاست ولی چشم بدون این نور ویران است.

( 1886)

جان ز ريش و سبلت تن فارغ است

ليك تن بى‏جان بود مردار و پست‏

و باز بدان که جان و روح تو برای کار ، نیازی به ریش و سبیل و عوارض جسمانی ندارد ولیکن جسم بدون روح، مردار و خوار است.

ريش و سبلت: كنايت از عارضه‏هاى جسمانى.

( 1887)

بار نامه روح حيوانى است اين

پيشتر رو روحِ انسانى ببين‏

و این اسباب تجمّل که گفته آمد ، به روح حیوانی اختصاص دارد، جلوتر برو و روح انسانی را مشاهده کن.

( 1888)

بگذر از انسان هَم و از قال و قيل

تا لب درياى جان جبرئيل‏

از روح انسانی و مناقشات لفظی که برخاسته از آن است هم در گذر تا به ساحل دریای روح  جبرئیل برسی.

( 1889)

بعد از آنت جان احمد لب گزد

جبرئيل از بيم تو واپس خزد

بعد از این مراحل جان حضرت ختمی مرتبت از تو استقبال می کند و تو را همنشین خود قرار می دهد و جبرئیل از هیبت تو واپس می رود.

( 1890)

گويد ار آيم به قدر يك كمان

من به سوى تو، بسوزم در زمان‏

و می گوید اگر به اندازۀ یک کمان به تو نزدیک شوم جان من در دم می سوزد. « اشاره به شب معراج دارد که دربحارالانوار.ج18.ص346وج26.ص337 آمده است که چون پیامبر ص ع به مقام سدره المنتهی رسید جبرئیل به آن حضرت عرضه داشت تَقَدَّم یا مُحَمَّدُ وَتَخَلَّف عَنّی …فَاِن تَجاوَزتُهُ احتَرَقَت اَجنِحَتی یعنی ای پیامبر قدم به پیش بگذار و مرا همین جا بگذار که اگر از حدّم در گذرم بالهایم خواهد سوخت  لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لاحتَرَقتُ

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش  /  وز مقام جبرئيل و از حدش‏

گفت او را هين بپر اندر پيم /گفت رو رو من حريف تو نيم‏3801-  3800  /4

تا بدان جا مى‏رسد كه جبرئيل رخصت رسيدن بدان جا را نخواهد داشت:

تو مرا بگذار زين پس پيش ران   / حدِّ من اين بود اى سلطان جان‏1067 / 1

درسورة نجم آیة9  ص 526 آمده است :فَكاَنَ قَابَ قَوْسَينِ أَوْ أَدْنىَ

او رسول را آن قدر بالا برد كه بيش از دو كمان و يا كمتر فاصله نماند »

 

***

همان گونه که گفته شد تکامل روحی انسان به دست خود او و با ارادة او است :

چهارم ( 2680)

هين كمالى دست آور تا تو هم

از كمال ديگران نفتى به غم‏

تو هم در پی به دست آوردن کمالاتی باش تا از دیدن پیشرفت دیگران از روی حسادت به غم و غصه گرفتار نشوی

( 2681)

از خدا مى‏خواه دفع اين حسد

تا خدايت وارهاند از جسد

از خداوند رفع این حسد را طلب کن تا خداوند تو را از جسمانیات و خواهش های نفسانی نجات دهد

از جسد وارهاندن: از خواهش‏هاى نفسانى باز داشتن. از علاقه‏هاى جسمانى رهانيدن.

یکی از موانع راه تکامل روحی مشغول به دیگران شدن است :

( 2682)

مر تو را مشغوليى بخشد درون

كه نپردازى، از آن سوىِ برون‏

از خداوند بخواه چنان تو را مشغول درون خود کند که دیگر میلی به بیرون و اطراف نداشته باشی

« فرمودة امیر مومنان على علیه السلام است: «طُوبَى لِمَن شَغَلَهُ عَيبُهُ عَن عُيُوبِ النَّاس: خوشا كسى كه پرداختن به عيب خويش وى را از عيب ديگران باز دارد.» (نهج البلاغه، خطبه 176، ص 185)

این کلام زیبا را به خاطر داشتم و نوشتم: القلب ثلاثه قلب مشغول باالدنیا و قلب مشغول باالعقبی و قلب مشغول باالمولی»

***

یکی از مهم ترین ابزار تکامل انسان گوش اوست

«آدمی فربه شود از راه گوش»

( 3036) اُذنِ مؤمن، وحى ما را، واعِى است

آن چنان گوشى_ قرينِ داعى است‏

مقام اولیاء و  اوصیاء الهی از قول خداوند: گوش مؤمن وحى ما را به سمع قبول مى‏پذيرد و چنين گوشى كه آماده شنيدن و پذيرفتن باشد، قرين دعوت كننده یعنی رسول حق  به سوى حق است

واعی: شنونده و حفظ کننده، فرا گيرنده.

«وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ 69: 12: و فرا گيرد آن را گوش‏هاى فرا گيرنده. (حاقه، 12) در تفسیر برهان در ذیل این آیه روایات زیادی هست از جمله از  امام صادق ع : عن أبي عبد الله (عليه السلام)، في قول الله عز و جل: وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ قال: «وعتها أذن أمير المؤمنين (عليه السلام) من الله و   ما كان و ما يكون».و این نشانه آن است که مولانا اوصیاء پیامبر ص ع را قبول دارد»

( 3037) همچنان كه گوشِ طفل از گفتِ مام

پر شود، ناطق شود، او در كلام‏

به عنوان مثال :   گوش کودکان  از سخن مادران به تدریج پر مى‏شود و در آخر، یک روزی   کودک، سخنگو مى‏گردد« و این است سرِّ سخنگویی پیامبر ص در گوش علی ع »

بر عکس :

( 3038) ور نباشد طفل را، گوشِ رَشَد

گفتِ مادر نشنود، گُنگى_ شود

و اگر کودک را  گوش سالم و شنوا نباشد سخن مادر را نمى‏شنود و لال خواهد ماند

گوش رَشَد: («رَشَد»: رستگارى، و «گوش رشد» اضافه اقترانى است.) گوشى كه آماده شنوايى است.

« و پیامبر ص ع و علی ع آن ولی مرشد اند »

( 3039) دائما هر كرِّ اصلى، گُنگ، بود

ناطق آن كس شد، كه از مادر شنود

مثال دیگر :همیشه هر كر مادر زادى   لال است و  گویائی از آن کسی است كه گوش شنوا داشته باشد و سخن از مادر بشنود

( 3040) دان كه گوشِ كرّ و گنگَ از آفتى_ است

كه پذيراىِ دم و، تعليم نيست‏

و اين را نیز باید دانست   كه گوش كر و زبان لال به علت   آفتى است  که در او ست  و تعليم و سخن را نمى‏پذيرد« إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ بدترين جنبدگان نزد خدا كران و گنگان‏اند كه خرد ندارند. انفال، 22»

***

همانگونه که تحول و تکامل در جنبة مادی انسان رخ می دهد در جنبة روحی نیز چنین است منتها این تکامل به خواست و به اختیار او است

در ابیات زیر سیر تکامل روحی تا عالم دنیا را بیان می کند که از این به بعد تکامل به عهدة اوست ، تا کنون باالقوه کامل شد و از این به بعد باید این باالقوه را باالفعل کند  ولی دریغ که انسان مانند پیشینة خود که غفلت از آن داشت بقیة راه را هم خواب است و عقل و اراده و دیگر لوازم تکامل را به کار نمی گیرد :

اطوار: جمع طور: حالت، حد.

( 3637) آمده اوّل، به اقليمِ جَماد

وز جمادى، در نباتى، اوفتاد

هبوط انسان به عالم طبیعت و سیر صعودی او : :آدمى ، اول به اقليم جماد آمد  و از عالم جمادى به عالم نباتى در افتاد

«اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ. 32: 7 (سجده، 7)

از جمادى مردم و نامى شدم

وز نما مردم به حيوان بر زدم‏3899/ 3

شبسترى در گلشن راز:

بدان اول كه تا چون گشت موجود

كه تا انسان كامل گشت مولود

در اطوار جمادى بود پيدا

پس از روح اضافى گشت دانا

پس آن گه جنبشى كرد او ز قدرت

پس از وى شد ز حق صاحب ارادت‏

به طفلى كرد باز احساس عالم

در او بالفعل شد وسواس عالم‏

چو جزئيات شد در وى مرتب

به كليات ره برد از مركب‏(گلشن راز، ابيات 316-  320) »

( 3638) سال‏ها اندر نباتى، عمر كرد

وز جمادى، ياد نآورد از نبرد

و بعد از گذراندن هر مرحله، عالم قبلی را در یاد نمی آورد

و این سالها ئی که  در عالم نباتى زندگى می كرد ،هيچ از عالم جمادى كه پیش از این بوده ياد نياورد

علت این به یاد نیاوردن:  بین این دو عالم  تضاد هست

نبرد: كنايت از تضادى كه بين عالم نباتى و جمادى است.

( 3639) وز نباتى، چون به حيوانى، فتاد

نآمدش حال نباتى، هيچ ياد

و بعد از آن ، از عالم نباتى به عالم حيوانى در افتاد و دیگر بار، عالم نباتى را به كلى فراموش كرده و بياد نياورد

( 3640) جز همين ميلى_ كه دارد سوى آن

خاصه در وقت بهار و، ضيمران

و او از عالم نباتى ، چیزی که  به یاد می آورد به ویژه ، درفصل بهار و موقع دميدن گلها ، تنها همين ميلى است كه به آن دارد

ضَيمُران: ريحان، ريحان دشتى، شاه اسپرغم.

( 3641) همچو ميلِ كودكان، با مادران

سِرِّ ميل خود، نداند در لبان‏

به عنوان مثال: كودك به سوی   مادر میل می کند  و بدون آن که بداند ،لب او به طرف پستان مى‏رود

«این مادر مثال  عالم طبیعت است که در دامنة آن، انسان آرام می گیرد»

لِبان: شیرخوارگی، شیردادن. و مثل ميل فوق العاده هر مريد تازه نسبت به پير.

( 3642) همچو ميلِ مفرطِ هر نو مريد

سوى آن پيرِ {جوان بختِ} مجيد

مثال دیگر:مانند تبعیت مرید از مراد جوان بخت با عظمت

مُفرِط: از حد درگذرنده، فراوان. نومرید: مرید مبتدی و تازه راه افتاده.

تکامل به فنا است و فنا در عقل کل است که وجود آل الله است:

( 3643) جزوِ عقلِ اين، از آن عقلِ كل است

جنبش اين سايه، ز آن شاخِ گُل است‏

حکمت غیبی آن:عقل جزئى اين كودك و مريد ، از آن عقل كلى است و اين چون سايه ای است  از آن شاخه گل   و جنبش آن هم  از جنبش عقل کل است‏

( 3644) سايه‏اش فانى شود آخِر، در او

پس بداند سرِّ ميل و، جست و جو

فنای جزء در کل

و سرانجام روزی این  سايه، در اصل خود فانى می شود و  راز ميل و جستجوى خود را خواهد فهميد

( 3645) ساية شاخِ دگر، اى {نيك بخت}!

كى بجنبد گر نجنبد اين دِرخت‏؟

به عنوان مثال : جنبیدن سايه درخت كى ممكن است مگر با جنبش درخت

ادامة تکامل :

( 3646) باز از حيوان، سوىِ انسانيَش

مى‏كشيد آن خالقى_ كه دانيَش‏

تکامل در مرحله انسانی : انسان پس از آمدن در مرحله حیوانی، باز هم آن خالقى كه   قدرت او را مى‏دانى از عالم حيوانيت  او را به سوى انسانيت مى‏كشد

( 3647) همچنين اقليم، تا اقليم، رفت

تا شد اكنون عاقل و، دانا و، زفت‏

مرحله تکامل تا ولی عاقل شدن: او همچنان  از اقليم به اقليم آورده شد تا اكنون که عاقل و دانا و بزرگ است

اِقلیم: کشور، ولایت، مملکت. در اینجا منظور مرتبۀ استکمالی انسان است.زفت: بزرگ، ستبر. در اینجا به معنی رشید و نیرومند است.

( 3648) عقل‏هاىِ اوّلينش، ياد نيست

هم از اين عقلش، تَحوُّل كردنى_ است‏

در تمام این مراحل نسیان دست از انسان بر نمی دارد : عاقل از مراحل و پیشینه عقل ناقص خود یاد نمی آورد ولی آثار آنها در او هست و روزی نیز از این مرحله نقل مکان می کند و متحول می شود

آغاز تکامل اختیاری:

( 3649) تا رَهد زين عقلِ پر حرص و، طلب

صد هزاران عقل بيند، بو العجب‏

تکامل عقل تا رهایی از تعلقها : با این تحول ،از اين عقل جزئی که  با حرص و طلب کاذب است  رهايى يافته و  صد هزاران عقل بو العجب را می بيند

( 3650) گر چه خفته گشت و، شد ناسى، ز پيش

كى گذارندش در آن نسيان خويش‏؟

نتیجه نهایی :او اگر چه در خواب است و مراحل پيشين را به ياد نمى‏آورد ولى هیچگاه  او را در اين فراموشى باقى نمى‏گذارند و روزی به بصیرت راه می یابد

ناسی: فراموش کننده.

( 3651) باز از آن خوابش، به بيدارى كشند

كه كند بر حالتِ خود، ريشخند

و او را از آن خواب ، بيدار مى‏كنند تا به یاد پیشینه اش   اندازند و بر گذشته خود بخندد

( 3652) كه چه غم بود آن كه مى‏خوردم به خواب؟

چون فراموشم شد احوالِ صواب؟

و به خویش نهیب زند كه اين چه غمى بود كه من در خواب مى‏خوردم و چرا احوالى را كه صحيح و راست بود فراموش كرده بودم؟

( 3653) چون ندانستم؟ كه آن غم و اعتلال

فعلِ خواب است و، فريب است و، خيال؟

و من از چه رو نمی دانستم كه آن همه غم و اندوه، از خواب ناشى شده بود  و اکنون فريب و خيالی بیش نیست

اعتلال: بيمارى.

«یأمر الله تعالى نبيَّه محمدًا صلى الله عليه وسلم أن يُنْذِرَ الناسَ يومَ الحسرة والندامة، وهو يوم القيامة؛ حيث تَشْتَدُّ فيه الحسرة، وتَعْظُم فيه الندامة، وأي حسرةٍ أعظم من فَوات رضا الله وجنَّته، واستحقاق سَخَطِه، والخلود في نارِه، على وجهٍ لا يَتمكَّن فيه أحدٌ من الرُّجوع إلى الدنيا ليستأنِف العمل؛ قال تعالى: ((قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَلَا ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ)). قال ابن عباس: “يوم الحسرة: إسمٌ من أسماء يوم القيامة، عظَّمه الله، وحذَّر منه عبادَة”.»

حُلم: خواب. نایم: شخصی که در خواب است، خوابیده.

( 3654) همچنان دنيا، كه «حُلمِ نائم» است

خفته پندارد ،كه اين خود دائم است

‏ فرق خواب با بیدار

مثل دنيا : دنیا مانند خواب کسی است که به خواب رفته و رؤياهاى شخص خوابيده مى‏باشد و اهل دنيا  از روی غفلت همواره اين خواب را بيدارى و دائمى مى‏پندارند

حُلم: خواب. نایم: شخصی که در خواب است، خوابیده.

( 3655) تا بر آيد ناگهان ، صبحِ اجل

وا رهد از ظلمتِ ظنّ و، دغل‏

تا هنگامی که به ناگاه صبح اجل بردمد و آدمى از تاريكى گمان و فريب وارهد

دَغَل: حیله و فریب.

«لَّقَدْ كُنتَ فىِ غَفْلَةٍ مِّنْ هَاذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ(22) ( ص 519 سوره ق)

به او گفته مى‏شود اين وضع كه مى‏بينى در دنيا هم بود اما تو از آن در پرده‏اى از غفلت بودى ما امروز پرده‏ات را كنار زديم اينك ديدگانت امروز تيزبين شده است

يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرائِرُ. 86: 9 (طارق، 9) و نيز حديث: «النَّاس نيامٌ إذا ماتوا انتبهوا».

( 3656) خنده‏اش گيرد، از آن غم‏هاىِ خويش

چون ببيند مستقرّ و ، جاىِ خويش‏

آن گاه كه بعد از بیداری قرارگاه هميشگى خود را ديد، از غمهاى گذشته خود خنده‏اش آيد

مستقر: جاى باش، جاى قرار.

*

انسان تا وقتی که به مرحلة بقاء باالله برسد و تکامل لایق خود را طی کند باید هزارها منزل سلوک را طی کند:

دفتر پنجم

پنجم( 799) صد هزاران حشر ديدى اى عنود

تا كنون هر لحظه از بَدوِ وجود

( 800) از جماد بى‏خبر سوى نَما

وز نما سوى حيات و ابتلا

( 801) باز سوى عقل و تمييزات، خَوش

باز سوىِ خارج اين پنج و شش‏

راه به بینهایت یافتن

پنجم( 802) تا لب بحر اين نشان پاى‏هاست

پس نشان پا درون بحر لاست‏

( 803) ز آن كه منزل‏هاى خشكى ز احتياط

هست دِه‏ها و وطن‏ها و رِباط

( 804) باز منزل‏هاى دريا در وُقوف

وقت موج و حبس بى‏عرصه و سقوف‏

( 805) نيست پيدا آن مراحل را سِنام

نه نشان است آن منازل را نه نام‏

( 806) هست صد چندان ميان منزلين

آن طرف كه از نَما تا روحِ عين‏

***

پنجم ( 807) در فناها اين بقاها ديده‏اى

بر بقاى جسم چون چفسيده‏اى‏

 

 

 

 

بازدیدها: 5

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − سیزده =