خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا

مولانا همانگونه که شیوه اوست روایت زیر را که حتی در سند آن خدشه وارد می کنند مطرح می کند ولی از آن یک نتیجة عارفانه می گیرد و آن این که انسان ها هرکدام گنجی پنهان اند که به وسیلة ریاضت نفس خود مجازی و دنیائی و مادی خود را می شکنند و  خود حقیقی خود را کشف می کنند و به قدر و بهای خود پی می برند:

تفسير «كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا فَأَحبَبتُ أن اُعرَفَ»

سند روایت كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا فَأَحبَبتُ أن اُعرَفَ: گنجى نهانى بودم، پس دوست داشتم شناخته شوم.

نظر مرحوم دکتر شهیدی شارح مثنوی :

اين عبارت در برخى كتاب‏ها، حديث شمرده شده است مؤلف منارات السائرين آن را حديث قدسى و سخن داود (ع) نوشته. (احاديث مثنوى، ص 29) در مرصاد العباد يك بار تمام آن (ص 2) و سه بار قسمتى از آن را مى‏توان ديد (ص 49، 122، 124، 401). در مجموعه احاديث قدسى آن را نيافتم و دور نيست چنان كه ابن تيميَّه و ديگران گفته‏اند سخن مشايخ باشد. مجلسى در بحار الانوار (ج 84، ص 199) آن را با عبارت «قَالَ سُبحَانَهُ» و در ص 344 همين مجلد با تعبير «كما روى» آورده است. اما ايرادى كه بر متن آن گفته‏اند: صفت مفعولى از ثلاثى اين ماده «خَفِى» است نه «مَخفى»، و نتيجه گرفته‏اند كه اين عبارت بر ساخته متعربان است نه حديث، ولی این سخن درست نيست زيرا «مخفى» در سخنان عرب ديده مى‏شود.

در مسند احمد .ج2.ص541از پیامبر(ص) آمده است :اَلا اِنَّ الایمانَ یَمانٍ وَالحِکمَهَ یَمانِیَّهٌ وَاَجِدُ  نَفَسَ رَبِّکُم مِن قِبَلِ الیَمَن ِ(بهوش باشید که ایمان یمن است و حکمت نیز یمنی و من نفس پروردگارتان را از جانب یمن می یابم )

نظر علامه جعفری در جلد دوم ص 357 در بارة روایت «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف»

از مصباح الانوار، ج 2 ص 405، سيد عبد اللّه شير. (من يك گنج پنهانى بودم خواستم شناخته شوم لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته گردم.) اهل حديث در سند اغلب احاديث قدسى اشكال كرده‏اند. به اين جهت حديث مزبور را نمى‏توان معتبر دانست. با در نظر گرفتن اين كه از نظر قواعد عربى هم كلمه مخفى صحيح نيست- زيرا ماده خفى لازم است و مفعول از آن ساخته نمى‏شود و به كتاب‏هاى لغت كه از نظر وثوق كاملًا معتبر مى‏باشند رجوع كرديم، حتى استعمال نادرى را نقل نكرده بودند. اين لغتها مورد مراجعه ما بوده است:

لسان العرب- ابن منظور قاموس- فيروزآبادى نهايه- ابن اثير المنجد- الاب لويس معلوف تاج العروس- زبيدى صحاح- جوهرى‏)

*

 

*

دفتر چهارم( 2540)

خانه بر كَن! كز عقيق اين يمن

صد هزاران خانه شايد ساختن‏

خانۀ تن و علائق جسمانی را به واسطۀ عبادات و ریاضات ویران کن و به وسیلۀ عقیق این خانة تن،  صدها خانۀ حقیقی بساز

بر كندن خانه: كنايت از رها كردن جسم و نيازهاى آن. رها ساختن هوس‏هاى جسمانى.

عقيق يمن: معدن آن در شهر حَضْرَموت است در اين بيت استعاره از «گوهر جان» است

( 2541)

گنج، زير خانه است و، چاره نيست

از خرابى خانه، منديش و مه ايست‏!

گنج باطنی تو در زیر این خانه است و چاره ای جز خراب کردن آن نداری بنابراین در مورد ویران کردن آن تردید مکن

«حضرت علی علیه السلام  در نهج البلاغه .خطبه 1.فقرۀ 35 می فرمایند: و َیُثیرُوالَهُم دَفائِنَ العُقولِ(وگنجخانه های عقول را برای ایشان برکاوند)»

( 2542)

كه هزاران خانه از يك نقدِ گنج

تان(توان) عمارت كرد بى‏تكليف و رنج

از نقدینه های آن گنجینه بدون هیچ سختی و زحمتی می توان هزاران خانه بنا کرد‏

توان: براى حفظ وزن بايد «تان» خوانده شود.

( 2543)

عاقبت اين خانه خود ويران شود

گنج از زيرش يقين عريان شود

آخرالامر در پایان، روزی این خانۀ تن نابود خواهد شد و گنجی که در زیر آن پنهان است آشکار خواهد شد ولی دیگر آن روز خیلی دیر شده است چون آن گنج از آن تو نمی شود و باید زود تر از ویرانی بکوشی که خود این تن را ویران کنی و گنج را باز یابی

( 2544)

ليك آنِ تو نباشد ز آن كه روح

مزد ويران كردنستش آن فتوح‏

ولیک اگر در اثر موت اجباری این تن ویران شود آن گنج را به دست نمی آورد زیرا آن گنج پاداش ویران کردن اختیاری تن به وسیلۀ عبادات و ریاضات است

مزد ويران كردن: كنايت از ثواب كشتن نفس و زير پا نهادن خواهش‏هاى نفسانى.

( 2545)

چون نكرد آن كار، مزدش هست؟ لا

« لَيسَ لِلإنسانِ إلاَّ مَا سَعَى‏»

وقتی انسان کاری انجام نداده است آیا در عوضش مزدی دریافت می کند؟ مسلماً نه زیرا « وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏. (نجم، 39))برای آدمی نیست جز آن چه می کوشد و برای به دست آوردنش سعی می ورزد»

( 2546)

دست خايى بعد از آن تو كاى دريغ

اين چنين ماهى_ بُد اندر زير ميغ‏

در آن زمان از پشیمانی دست خود را می گزی و افسوس می خوری که چنین ماهی در زیر ابر پنهان شده بود

میغ: ابر.

«انعام /31/ص131: قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاءِ اللَّهِ  حَتىَّ إِذَا جَاءَتهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَاحَسرَتَنَا عَلىَ‏ مَا فَرَّطْنَا فِيهَا …

به تحقيق زيانكار شدند كسانى كه ملاقات خدا را تكذيب نمودند و هم چنان بر لجاج خود ادامه دادند تا آنكه بناگاه وقت لقايشان فرا رسيده، گفتند: وا حسرتا بر آن كوتاهى كه در دنيا كرديم و طرفى براى امروزمان نبستيم اين حسرت و ندامت …»

( 2547)

من نكردم آن چه گفتند از بِهى

گنج رفت و خانه و دستم تهى

من آنچه از خوبی ها گفتند انجام ندادم و اکنون، هم گنج و هم خانۀ تن را از دست دادم و دست خالی به جا مانده ام‏

( 2548)

خانه اى_ اجرت گرفتى و كِرى

نيست ملك تو به بيعى يا شِرى‏

این نکته را خوب بدان که مدت زمانی که تو در این دنیا به سر می بری مانند خانه ای است که به کرایه گرفته ای و این خانه با خرید و فروش به مالکیت تو در نیامده است و مُلک تو محسوب نمی شود

خانه اجرت گرفته: كنايت از دنيا و مدت عمرى كه آدمى در آن به سر مى‏برد. کِری: کرایه، مال الاجاره. بَیع: فروختن، خریدن. شِری: خریدن و فروختن.

( 2549)

اين كِرِى را مدّت او تا اجل

تا در اين مدّت كنى در وى عمل

این خانه تا زمان مرگ در اجارۀ توست تا در آن به انجام اعمال صالح بپردازی

( 2550)

پاره دوزى مى‏كنى اندر دكان

زير اين دكّانِ تو مدفونِ دو، كان

مثال تو در این خانه مانند آن کسی است که  به پینه دوزی و لذات جسمانی مشغول است  در حالی که در زیر دکان اوگنج حقیقت پنهان است

پاره دوزى كردن: رنج بردن براى به دست آوردن نان و آب.

دو كان: دل و روح، صورى و معنوى، روحانى و جسمانى، علم و عمل، عقل و معاد

( 2551)

هست اين دكّان كرايى، زود باش!

تيشه بِستان و تَكَش را مى‏تراش‏!

این دکان کرایه ای است بی درنگ تیشه را بردار و پی و پایۀ آن را ویران کن

تَک: تَه، قَعر، عُمق.

( 2552)

تا كه تيشه ناگهان بر كان نهى

از دكان و پاره دوزى وا رهى‏

به وسیلۀ ریاضات و عبادات دکان جسم را ویران کن تا از پینه دوزی نجات پیدا کنی و گنج حقیقی را بیابی

( 2553)

پاره دوزى چيست؟ خورد آب و نان

مى‏زنى اين پاره بر دلق گران‏

پینه دوزی چیست؟ خوردن آب و نان و تو این پاره ها را مدام بر جامۀ سنگین جسم خود می زنی

( 2554)

هر زمان مى‏درّد اين دلقِ تنت

پاره بر وى مى‏زنى زين خوردنت‏

وگر نه هر زمان جامۀ تن تو بر اثر بیماری ها پاره می شود و تو با خوردن و پوشیدن و دارو و درمان  آن را وصله می زنی

( 2555)

اى ز نسل پادشاه كاميار

با خود آ ! زين پاره دوزى ننگ دار!

ای انسانی که از نسل پادشاه کامروایی به خودت بیا و از این پینه دوزی خجالت بکش

پادشاه كاميار: آدم (ع).

«آخر آدم زاده اى اى ناخلف

چند پندارى تو پستى را شرف541

طبق روايت‌ در «غَوالي‌ اللَئالي‌» از قول پيامبر صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ :أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِي‌.  ( نخستين‌ چيزي‌ را كه‌ خدا آفريد، نور من‌ بوده‌ است) آن حضرت می باشد‌

«آخر آدم زاده اى اى ناخلف

چند پندارى تو پستى را شرف541 1 »

( 2556)

پاره اى بر كَن از اين قعرِ دكان

تا بر آرد سر به پيش تو، دو كان‏

بخشی از این دکان را خراب کن تا آن دو معدن، خود را به تو نشان دهند

( 2557)

پيش از آن كين مهلتِ خانة كرى

آخر آيد، تو نخورده زو بَرى‏

قبل از آن که مهلت این خانۀ کرایه ای پایان پذیرد برای کندن پِیِ آن اقدام کن وگرنه مهلت تو تمام می شود بدون اینکه از آن بهره ای برده باشی

( 2558)

پس تو را بيرون كند صاحب دكان

وين دُكان را بر كند از روىِ كان

با اتمام مهلت تو صاحب خانه تو را بیرون می کند و این دکان را از روی آن معدن گران بها بر می دارد

( 2559)

تو ز حسرت گاه بر سر مى‏زنى

گاه ريشِ خامِ خود، بر مى‏كنى‏

در آن هنگام تو گاهی از حسرت و پشیمانی بر سر خود می کوبی و گاه ریش حماقت خود را می کنی

( 2560)

كاى دريغا آنِ من بود اين دُكان

كور بودم، بر نخوردم زين مَكان‏

و افسوس می خوری که این دکان مال من بود ولی من نابینا بودم و از آن استفاده نکردم و بهره ای نبردم

( 2561)

اى دريغا بودِ ما را، بُرد باد

تا ابد «يَا حَسرَتَا شد لِلعِباد»

افسوس و صد افسوس  که آنچه برای ما بود، به باد فنا برفت و تا ابد باید حسرت آن را بخوریم

«يا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ. (يس، 30))

*

در ابیات زیر در همان حال و هوای ابیات بالا گوهر انسان را مطرح می کند که خداوند با آزمایشات آن را آشکار و برجسته می کند 

چهارم ( 3025) در خلايق، روح‏هاىِ پاك هست

روح‏هاىّ تيرة گِلناك، هست

خداوند می فرماید : در مردم هم روح پاك و هم روح هاى تيره و آلوده به آب و گل هست

( 3026) اين صدف‏ها، نيست در يك مرتَبَه

در يكى درّ است و، در ديگر، شَبَه‏

به عنوان مثال : اینان   صدفها یی هستند که  همه دريك رتبه نيستند ، در يكى مرواريد هست و در ديگرى سنگ سیاه شبیه مروارید

شَبَه: سنگی سیاه و برّاق که در نتیجۀ تراکم ذرّات کربن و تغییرات شیمیایی، نسبتاً سخت شده و در جواهرسازی مصرف می شود. (معین، ج2، ص2021)

( 3027) واجب است اظهارِ اين نيك و، تَباه

همچنانكِ اظهارِ گندم‏ها، زِ ،كاه‏

و   جدا كردن نيك  از بد  واجب است مانند جدا کردن گندم از کاه

( 3028) بهر اظهار است، اين خلقِ جهان

تا نماند گنجِ حكمت‏ها ،نهان‏

این هستی بخشی به مردم ، براى آشکار شدن  گنج حكمت  است كه  در آن ها پنهان است

«ما كانَ اَللَّهُ لِيَذَرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ خداوند مؤمنان را بر آن چه شما برانيد-  آميخته با هم-  رها نمى‏سازد تا آن كه پديد كند پليد را از پاكيزه. (آل عمران، 179) »

( 3029) «كُنتُ كَنزاً گفت مَخفيّاً» شنو

جوهر خود گُم مكن! اظهار شو!

در حدیث قدسی آمده است که«كنت كنزاً مخفيا فاحببت اَن اُعرف فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَى اُعرف»  من گنج پنهانى بودم خواستم كه شناخته شوم خلق را خلق كردم تا شناخته شوم پس ای انسان تو نیز گوهر درونی خود را که  گم شده  است  آشکار کن

اظهار: پديد، آشكار.

*

در ابیات زیر نه تنها انسان بلکه  تمام عالم را مانند یک سبوی پر از آب رحمت پربها می باشد ولی با تمام عظمت قطره ای از گنج مخفی رحمت خداوندی است:

دفتر اول( 2860) كل عالم را سبو دان اى پسر

كاو بود از علم و خوبى تا به سر

بلى همه عالم يك سره با تمام لطف و خوبيش سبويى است.

( 2861) قطره‏اى از دجله‏ى خوبى اوست

كان نمى‏گنجد ز پرى زير پوست‏

كه تمام آن قطره‏اى از دجله حسن اوست كه از پرى و خوبى در پوست نمى‏گنجد و پنهان نمى‏ماند.

( 2862) گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد

خاك را تابان تر از افلاك كرد

گنج پنهانى بود كه از پرى پرده را شكافته و خاك را روشنتر از افلاك نمود.

چاك كردن: بر خود شكافتن، مجازا، فيضان جود و عنايت حق.

( 2863) گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد

خاك را سلطان اطلس پوش كرد

آرى آن گنج نهان از پرى جوش و خروش آغاز كرده خاك تيره را لباس اطلس پوشانيده خلعت سلطنت پوشيد.

ب 2863-  2860

جوش كردن: بجوش آمدن، هنوز در حدود بشرويه مستعمل است

به قول مرحوم  فروزان فر : جهان را تشبيه مى‏كند به سبويى كه از حسن و جمال سرشار و لبريز ولى محدود است، اين زيبايى و جمال كه در اجزاى جهان مى‏نگريم قطره‏اى است از درياى پهناور و بى‏كران جمال لم يزلى كه از فرط پرى و كثرت هر آنى بشكلى جلوه مى‏كند و تاب مستورى ندارد، بدليل حديث كه بموجب آن ذات حق گنجى نهان بود و دوست داشت كه آن گنج را بر ملا كند و بر صحرا نهد تا شناخته شود پس جلوه و ظهور، محبوب خداست و آن چه مطلوب اوست بظهور مى‏رسد زيرا قادر مطلق و فعال ما يشاء است، مقصود ازين بيان، آنست كه ما بجمال حسى نهايت پذير مغرور نشويم و در آن حد، درنگ نكنيم و دايما در طلب زيادت باشيم و بر كمال بشرى دل نبنديم و رخش همت بسوى كمال مطلق بتازيم.

اين حديث مبناى عقيده‏ى عارفانی مانند ابن عربی و دیگران است در تجلى و مراتب آن كه موسوم است به (حضرات) خفاى حق در مرتبه‏ى غيب هويت ذات است كه از آن خبر نتوان داد، آن جا كه نه اسم و نه صفت هيچ يك را راه نيست و بدين مناسبت آن را ((حضرت بى‏نشان)) و گاهى ((عدم)) مى‏گويند. از تجلى ذات بر خود، اسما و صفات و اعيان ثابته در ظهور آمدند، صادر اول بر اين عقيده وجود مطلق است كه او را ((عماء)) مى‏نامند، سائر مراتب خلقت از عقول و نفوس و عالم مثال و يا هباء از وجود مطلق پديد شده‏اند.

پرى، در تعبير مولانا فزونى كمال و يا سعه‏ى رحمت است، چاك كردن، جوش كردن، فيض و يا عنايت الهى تواند بود. « مصباح الأنس، طبع طهران، ص 77-  69، مقدمه‏ى ابن خلدون، طبع بولاق، ص 393.» پایان سخن ایشان

ولی افسوس که به نکته کسی عارف نیست :

( 2864) ور بديدى شاخى از دجله‏ى خدا

آن سبو را او فنا كردى فنا

اگر قطره‏اى از دجله خداوندى مى‏ديد آن سبو را معدوم و فانى مى‏نمود.

شاخ: جوى فرعى كه از رودخانه يا نهر بزرگ تر جدا كنند.

( 2865) آن كه ديدندش هميشه بى‏خودند

بى‏خودانه بر سبو سنگى زدند

آنان كه ديده‏اند هميشه از خود بى‏خود بوده و بى‏اختيار سبو را بسنگ زده‏اند

( 2866) اى ز غيرت بر سبو سنگى زده

و اين سبو ز اشكست كاملتر شده‏

اى آن كه از روى غيرت بر سبو سنگ زده‏اى آن سبو از شكستن درست‏تر و كاملتر شده.

*

در بیت زیر پیامبر رحمه للعالمین ص را مظهر تام و تمام کنز مخفی می داند :

دوم( 364) كُنتُ كَنزاً رَحمَةً مَخفِيَّةً

فَأبتَعَثتُ اُمَّةً مَهدِيَّةً

من گنج رحمت پنهانى بودم و امتى بوجود آوردم قابل هدايت [اقتباس از حديث قدسى كه مى‏فرمايد: «كنت كنزاً مخفيا فاحببت ان عرف فخلقت الخلق لكى اعرف» گنج تنهايى بودم كه خواستم شناخته شوم خلق را بوجود آوردم تا شناخته شوم ]

كُنتُ كَنزاً: مأخوذ است از عبارتى كه حديثش دانسته‏اند «كُنتُ كَنزاً مَخفِيّاً فَأحبَبتُ أن اُعرَفَ فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَى اُعرَفَ: گنجى پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم آفريده را خلق كردم تا شناخته شوم.» بعضى آن را حديث قدسى دانسته‏اند و بعضى گويند سند درستى ندارد و در ضبط آن نيز عبارتها يكسان نيست. (نگاه كنيد به: احاديث مثنوى، ص 29)

اِبتَعَثتُ: بعث و ابتعاث به يك معنى است. (من گنج رحمت پنهانى بودم پس امت هدايت شده‏اى را بر انگيختم).

اُمَّتِ مَهدِيّه: اُمّت پيغمبر آخر زمان. چنان كه در قرآن است: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ.» 3: 110 (آل عمران، 110) و مى‏توان گفت مقصود شخص رسول اكرم (ص) است چنان كه در قرآن كريم (نحل، 120) ابراهيم (ع) «امّت» خوانده شده است.

*

 

در دفتر ششم در داستان آن کسی که به دنبال گنج بود و نزد آن بزرگ راه یافت و او گفت تیری در کمان نه و بینداز و او سرانجام  در درون خود گنج را یافت:

ششم

آواز دادن هاتف مر طالب گنج را

و اعلام كردن از حقيقتِ اسرارِ آن‏

(2347)اندر اين بود او كه الهام آمدش

كشف شد اين مشكلات از ايزدش‏

(2348)كاو بگفتت در كمان تيرى بنه

كى بگفتندت كه اندر كش تو زه‏

(2349)او نگفتت كه كمان را سخت كش

در كمان نه گفت او نه پر كنش‏

(2350)از فضولى تو كمان افراشتى

صنعت قواسيى برداشتى‏

(2351)ترك اين سخته كمانى رو بگو

در كمان نه تير و پريدن مجو

(2352)چون بيفتد بر كن آن جا مى‏طلب

زور بگذار و به زارى جو ذهب‏

(2353)آن چه حق است اقرب از حبل الوريد

تو فگنده تير فكرت را بعيد

(2354)اى كمان و تيرها بر ساخته

صيد نزديك و تو دور انداخته‏

(2355)هر كه دور اندازتر او دورتر

وز چنين گنج است او مهجورتر

*

 

ش

بازدیدها: 30

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × پنج =