خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «تلاش و نتایج آن» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «تلاش و نتایج آن» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

تلاش و نتایج آن

خداوند متعال سعادت دست یابی به رستگاری در آخرت و مقامات عالی آن  را موقوف به تلاش مستمر و پایدار قرار داده است

وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ (نجم، 39)

این که گفتم مستمر برای حصول نتیجه شرط اساسی است به قول مولانا در دفترپنجم

( 253) حفظ لفظ اندر گواه قولى است

حفظ عهد اندر گواه فعلى است‏

در گواه قولى بايد لفظ كاملا محفوظ باشد و در گواه فعلى بايد زمان وقوع فعل معلوم باشد

حفظ لفظ: كنايت از راستگويى و پرهيز از دروغ.

حفظ عهد: عهدى كه با خدا بسته شده است. (اگر كردار و گفتار بنده درست باشد گواهى فعلى بر انجام تعهدى است كه با خدا كرده).

( 254) گر گواه قول كژ گويد رَد است

ور گواه فعل كژ پويد رد است‏

اگر گواه قول كج و غلط گويد شهادتش مردود است و اگر گواه-  فعل كج برود مردود است‏]

( 255) قول و فعل بى‏تناقض بايدت

تا قبول اندر زمان پيش آيدت‏

تو بايد قول و فعلت با هم متناقض نباشد تا قبولت كنند]

( 256) سَعْيُكُم شَتَّى تناقض اندريد

روز مى‏دوزيد شب بر مى‏دريد

[( 256) اينكه در قرآن مى‏فرمايد إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى 92: 4«» (يعنى هر آينه كوشش و سعى شما پراكنده و مختلف است) مقصود همين است كه شما كارهاتان متناقض است روز مى‏دوزد و شب پاره مى‏كند

سَعْيُكُم شَتَّى: گرفته از قرآن كريم است: إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى 92: 4: همانا كوشش شما گوناگون است (يكسان نيست).» (ليل، 4)

( 257) پس گواهى با تناقض كه شنود

يا مگر حلمى كند از لطف خود

شهادت متناقض را كدام قاضى قبول مى‏كند مگر اينكه او از لطف خود در باره شما حكم موافقى بدهد]

( 258) فعل و قول اظهار سرّ است و ضمير

هر دو پيدا مى‏كند سرِّ سَتير

قول و فعل آشكار نمودن سر درونى است اينها تناقض وجودى شما را آشكار خواهند كرد]

ستير: نهان، پوشيده.

( 259) چون گواهت تزكيه شد شد قبول

ور نه محبوس است اندر مول مول‏

اگر گواه تو تزكيه و تعديل شد شهادتش مقبول و گرنه محبوس و توقيف خواهد شد]

مول مول: توقف، درنگ

( 260) تا تو بستيزى ستيزند اى حَرون

فَانْتَظِرْهُمْ إنَّهُمْ مُنْتَظِرُون‏

اى آن كه سر كشى مى‏كنى تا تو ستيزه مى‏كنى با تو در حال ستيزه خواهند بود چنان كه خداى تعالى مى‏فرمايد فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ اِنْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ 32: 30«» يعنى اى محمد از كفار رو بگردان و منتظر فتح باش چنان كه آنها هم انتظار غلبه بر تو را دارند.]

فَانْتَظِرْهُم: گرفته از قرآن مجيد است: وَ اِنْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ 32: 30: و بپاى، كه آنان نيز پايندگانند.» (سجده، 30)

****

تداوم در سعی و شکر موجب حصول صد چندان نتیجه است:

پنجم (994)گر تو كردى شُكر و سعىِ مُجتَهد

غم مخور كه صد چنان بازت دهد

ولى اگر تو شاكر بوده و سعى و كوشش نمودى غم مخور كه صد مقابل آن چه گرفته بتو پس خواهد داد.

سعى مجتَهَد: كوششى كه با جد و جهد توأم باشد.

***

از ابیات  زیر معلوم می شود که سعی یک امر باطنی و مربوط به ارادة انسان است:

چهارم ( 2911) گر تو گويى كآن صفا فضل خداست

نيز اين توفيق صيقل ز آن عطاست‏

اگر تو معترض شوی که صفای دل از فضل و بخشش خداوند است باید بدانی که حتی  توفیق صیقل دادن و پاک سازی دل را هم خداوند عطا می کند

( 2912) قدر همّت باشد آن جهد و دعا

«لَيسَ لِلإنسانِ اِلاَّ مَا سَعَى»‏

باید بدانی که سعی و طلب آدمی به اندازۀ همت اوست

 ( 2913)واهب همّت خداوند است و بس

همّت شاهى ندارد هيچ خس‏

بخشندۀ همت تنها خداوند است و نه هیچ کس دیگری چون هیچ انسان حقیر و فرومایه ای همت شاهانه ندارد

خَس: فرومایه، پست.

***

اگر چه همه دست آخر محکوم مرگ اند ولی از این مرگ اجباری بهره ای نمی برند ولی کسی که راه مرگ اختیاری را طی می کند و با یعی و تلاش نفس اماره را ذبح می کند دارای فتوح می شود :

چهارم ( 2544)ليك آنِ تو نباشد ز آن كه روح

مزد ويران كردنستش آن فتوح‏

ولیک اگر در اثر موت اجباری این تن ویران شود آن گنج را به دست نمی آورد زیرا آن گنج پاداش ویران کردن اختیاری تن به وسیلۀ عبادات و ریاضات است

مزد ويران كردن: كنايت از ثواب كشتن نفس و زير پا نهادن خواهش‏هاى نفسانى.

 ( 2545) چون نكرد آن كار، مزدش هست؟ لا

« لَيسَ لِلإنسانِ إلاَّ مَا سَعَى‏»

وقتی انسان کاری انجام نداده است آیا در عوضش مزدی دریافت می کند؟ مسلماً نه زیرا « وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏. (نجم، 39))برای آدمی نیست جز آن چه می کوشد و برای به دست آوردنش سعی می ورزد»

***

در بارة ان کسی که سال ها در طلب گنج به این سو و آن سو می رفت تا در اثر تلاش صادقانه که با نیت پاک در دعا همراه بود به نتیجه رسید و آن ولی خدا به او گنج را نشان داد

در دفتر ششم:

(1984)قبله از دل ساخت آمد در دعا

لَـيْسَ لـِلْإِنْسانِ إِلَّا مـا سعى‏

آن فقیر دل خود را قبله ساخت و به نیایش پرداخت، زیرا «برای آدمی حاصلی نیست جز آنچه کوشد.»

(1985)پيش از آن كاو پاسخى بشنيده بود

سالها اندر دعا پيچيده بود

با آن که فقیر گنج طلب، زان پیش از درگاه الهی جوابی برای دعای خود نشنیده بود با این حال سال ها مخلصانه مشغول به دعا بود.

(1986)بى‏اجابت بر دعاها مى‏تنيد

از كَرم لبّيكِ پنهان مى‏شنيد

بی آن که دعایش به اجابت رسد سخت دعا می کرد. و به اقتضای کَرَم الهی لبّیک های پنهانی می شنید

(1987)چون كه بى‏دف، رقص مى‏كرد آن عليل

ز اعتمادِ جودِ خلّاقِ جليل‏

زیرا آن دردمند به خاطر اعتمادی که بر بخشندگی حضرت آفریدگار متعال داشت بدون دف زدن هم می رقصید.

(1988)سوىِ او نه هاتف و نه پيك بود

گوشِ اوميدش پُر از لبّيك بود

نه سروش غیبی بدو رسیده بود و نه بشارت دهنده ای از جانب خداوند نزد او آمده بود. امّا گوشِ امید او پُر از لبّیکِ حق بود.

(1989)بى‏زبان مى‏گفت اوميدش: تَعال

از دلش مى‏روفت آن دعوت مَلال‏

امید قلبی با زبان حال و نه قال بدو می گفت: بیا. و همین بیا گفتن، ملالت را از دلش می زدود.

(1990)آن كبوتر را كه بام آموخته‏ست

تو مخوان، مى‏رانش كآن پَر دوخته‏ست‏

به عنوان مثال، کبوتری که به بام خانة تو عادت کرده لازم نیست آنرا به سوی خود بخوانی. حتی اگر او را از خود برانی گویی که بالهایش به بام خانه تو دوخته شده است. یعنی به هرجا برانی دوباره آن کبوتر بر بام خانه ات می نشیند. (کبوتر بازان، یا «کفتر بازان» به کبوتری که دست آموز می شود و به خانة صاحبش عادت می کند اصطلاحاً «جَلد» می گویند.

«کبوتران جلد» به هر جا روند و احیاناً اگر راه گم کنند یا به دست کسی اسیر شوند (به شرط آن که هلاک نشوند) بالاخره به منزل صاحب خود باز می گردند ولو بعد از روزها و هفته ها. مولانا بندة عاشق را به «کبوتر جَلد» تشبیه کرده است که اگر موقّتاً توسّط شیطان و نفس امّاره از بامِ حضرت احدیّت رانده شود بالاخره بدان جانب پرواز می کند.)

****

انسان مامور به تلاش است و جهت تلاش را اگر چه خود به رای خود برمی گزیند ولی هیچگاه نباید نتیجه را تعیین کند ، چه بسا او در جهتی تلاش می کند و نتیجه را خداوند در جهتی دیگر به او می رساند نظیر ابیات زیر در دفتر ششم:

 (4197) طَمع دارى روزيى در دَرزيى

تا ز خَيّاطى بَرى زر، تا زيى‏

دَرزی: خیّاط. زیی: زیست کنی، زندگی کنی.

مثلاً تو امید بسته ای که از طریق حرفة خیّاطی ارتزاق کنی و تا آخر عمر از آن طریق کسب درآمد کنی.

(4198)رزقِ تو در زرگرى آرَد پديد

كه ز وَهمَت بود آن مَكسَب بعيد

مَکسَب: کسب و پیشه، حرفه.

ولی تقدیر چنین می رود که از طریق حرفة زرگری امرار معاش کنی. در حالی که آن حرفه هیچگاه به مخیّله ات خطور نکرده بود.

(4199)پس طمع در درزيى بهرِ چه بود؟

چون نخواست آن رزق ز آن جانب گشود

حال که خداوند اراده نفرموده بود که تو از راه خیّاطی امرار معاش کنی، پس علاقة تو به حرفة خیّاطی چه علّتی داشت؟

‏(4200) بهرِ نادر حكمتى در علمِ حق

كه نبشت آن حكم را در ماسَبَق

ماسَبَق:آنچه گذشته باشد، پیشین. در اینجا مراد ازل است.

جواب سؤالی که در بیت پیشین آمده: به خاطر حکمت شِگَرفی که در علم حضرت حق موجود بود آن حکم در ازل نوشت. یعنی قلم تقدیر الهی طوری رقم زد که تو از جایی که بدان دل بسته ای ارتزاق نکنی، بل از جایی مُرتَزق شوی که اصلاً روی آن حساب نمی کرده ای.

(4201) نيز تا حَيران بُوَد انديشه‏ات

تا كه حَيرانى بُوَد كُل پيشه‏ات‏

همچنین برای آنکه اندیشه ات حیران شود و کلّاً کار و بار تو حیرت باشد

(4202) يا وصالِ يار زين سَعيَم رسد

يا ز راهى خارج از سَعىِ جسد

شاهزادة بزرگین به دو برادرش گفت: یا وصال محبوبم از طریق سعی و تلاش حاصل می شود، یا از طریق دیگری، یعنی خارج از دایرة سعی و تلاشم وصال دست می دهد.

(4203) من نگويم زين طريق آيد مراد

مى‏طپم تا از كجا خواهد گشاد

البتّه من مدّعی نیستم که مراد من از طریق سعی و تلاشم برآورده می شود، بلکه آنقدر تکاپو می کنم تا ببینم که بالاخره از کدامین جهت فرجی حاصل می آید.

(4204) سر بُريده مرغ هر سو مى‏فتد

تا كدامين سو رَهَد جان از جسد

به عنوان مثال، مرغِ سر بُریده آنقدر به این طرف و آن طرف می افتد تا بالاخره در کدام جهت جان از کالبدش برود.

(4205)يا مرادِ من برآيد زين خروج

يا ز بُرجى ديگر از ذاتُ البُرُوج‏

خروج: خارج شدن. در اینجا مراد بیرون رفتن برای نیل به مقصود است.

ذاتُ البُرُوج: در اینجا مطلق آسمان. مقتبس از آیة 1 سورة بروج.

ا مراد من از طریق این بیرون رفتن حاصل می آید، یا از طریق برجی از بروج آسمان

***

سعی و تلاش در همه جا به  نتیجه نمی رسد و خیلی جاها مشت به سندان کوبیدن است

سوره ۶۱: الصف  آیة 8 :يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ،مى‏ خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا گر چه كافران را ناخوش افتد نور خود را كامل خواهد گردانيد

در داستان ابرهه  دیدیم که او در صدد تخریب کعبه بود ولی تلاش او به نفع عبدالمطلب و به زیان خود او تمام شد:

ششم (4375) اَبرَهه با پيل بهرِ ذُلِّ بَيت

آمده تا افكند حَى را چو مَيت‏

اَبرَهه با پیلان جنگی خود برای ذلیل کردن خانة خدا آمد تا زندگان را بکُشد

(4376) تا حريمِ كعبه را ويران كند

جمله را ز آن جاى، سرگردان كند

ابرهه می خواست حریم کعبه را نابود کند و مکّیان و حُجّاج را از آنجا آواره کند.

(4377) تا همه زُوّار گِردِ او تنند

كعبة او را همه قبله كنند

تا همة حُجّاج، اطراف کعبة ساختگیِ او طواف کنند و آنرا قبلة خود سازند

(4378) و ز عرب كينه كَشَد اندر گزند

كه چرا در كعبه‏ام آتش زنند؟

او خواست به سبب آسیبی که از عربان بدو رسیده بود از آنان انتقام گیرد که چرا کعبه ام را آتش زده اند؟ ]اَبرَهه در تقابل با کعبه، کنیسة عظیم و مجلّلِ قُلَّیس را در صنعاء ساخت. پس از اتمام بنای آن به نجاشی نوشت: اِنّی قَد بَنَیتُ لَکَ بِصَنعاءَ بَیتاً لَم تَبنِ العَرَبُ وَ لَا العَجَمُ مِثلَهُ.

«همانا من برای تو در صنعاء خانه ای ساخته ام که عرب و عجم نظیر آن را هنوز نساخته اند.» بنا به روایتی جمعی از جوانان قریش در روزی که باد می وزید به قُلَّیس درآمدند و در آن جا آتش افروختند و آتش آن بنا را بکلّی نابود کرد. و ابرهه از این امر در خشم شد و به کعبه حمله آورد

(4379)عين سعيش عزّتِ كعبه شده

موجبِ اِعزازِ آن بيت آمده‏

امّا عین سعی و تلاش ابرهه باعث عزّت و سربلندی کعبه شد.

(4380) مكّيان را عِزّ يكى بُد، صد شده

تا قيامت عِزّشان مُمتَد شده‏

عزّت مردم مکّه صدبرابر شد، و تا قیامت عزّتشان تداوم یافت.

(4381) او و كعبة او شده مَخسوف‏تر

از چى است اين؟ از عناياتِ قَدَر

مَخسوف تر: به زمین فرو رفته تر. از مصدرِ خَسف به معنی به زمین فرو بُردن.

ابرهه و کعبة دروغینِ او سخت به زمین فرو رفت. این حادثه معلول چه بود؟ قهراً معلول عنایات تقدیر الهی.

(4382) از جَهاز اَبرهة همچون دَدِه

آن فقيرانِ عرب تانگر شده‏

جَهاز: ساز و برگ مسافر دَدِه: جانور درنده.

مساکین عرب از ساز و برگ ابرهة درّنده به توانگری رسیدند و ثروتمند شدند.

(4383) او گمان بُرده كه لشكر مى‏كشيد

بهرِ اهل بيت، او زر مى‏كشيد

ابرهه می پنداشت که به سوی کعبه لشکر می کشد، در حالی که برای ساکنان حریم خانة خدا طلا حمل می کرد

***

دفتر چهارم( 2178)  جهد كن! تا پيرِ عقل و، دين شوى!

تا چو عقلِ كل، تو {باطن بين} شوى‏!

تلاش کن تا در عقل و دین پیر و کامل شوی تا مانند حضرت محمد (ص) باطن و حقیقت هر چیز را ببینی

(عقل كل: چنان كه نوشته شد آن را تفسيرها كرده‏اند. عقل أوّل، حقيقت محمديّه (ص)، عرش. و به قرينه بيت بعد معنى اول مناسب تر است.)

*

چهارم ( 3045) جنبشى_ بايست، اندر اجتهاد

تا كه دوغ، آن روغن از دل، باز داد

تلاش برای جدائی دوغ تن از روغن روح: انسان بايستى با  جنبش در كار و كوشش ، دوغ آن روغن را از درون خود ظاهر كند

( 3046) روغن اندر دوغ، باشد چون عدم

دوغ، در هستى، بر آورده علم‏

بود و نمود  در هستی انسان  : روغن در ميان دوغ  تن آن طور می نماید که انگار   هيچ وجود ندارد و لی به عکس دوغ است كه در جهان دعوى هستى مى‏كند و آشكارا دم از هستى مى‏زند

( 3047) آن كه هستت مى‏نمايد، هست پوست

و آن كه فانى مى‏نمايد، اصل اوست

‏ آن كه در نظر تو هست مى‏نمايد پوستى بيش نيست و آن كه فانى و نيست مى‏نمايد اصل  تو  است

( 3048) دوغ و روغن، ناگرفته است و، كُهُن

تا بنگزينى، بِنِه ،خرجش مكن!

‏ دوغى كه روغنش گرفته نشده و كهنه شده است  تا روغنش را نگرفته ای  نگاهش دار و خرجش نكن

( 3049) هين بگردانش به دانش، {دست دست}

تا نمايد، آن چه پنهان كرده است‏

و با دانش و معرفت آن را دست به دست بگردان و گام به گام با ریاضت و عمل به شرع مطهر تربیت کن تا آن چه پنهان كرده آشكار كند

( 3050) ز آن كه اين فانى، دليلِ باقى است

لابة مستان، دليلِ ساقى است‏

نکته دقیق : چون  هاى و هو ی   مستان دليل وجود ساقى است. پس  دوغ دروغین تن هم  دلیل بر این است که  انسان دارای  وجود باقى است

 

***

(انسان و تلاش، لیس للانسان الا ماسعی) از3494 تا 3503)/4)

دفتر چهارم( 3503) باز، آمد او، به هوش اندر دعا

«لَيسَ لِلإِنسانِ إلاَّ مَا سَعى» ‏

و باز به هوش آمد و  با توجه به مشاهده استجابت، همچنان در دعا می کوشید زیرا که بر انسان جز کوشش نیست وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ (نجم، 39)

ليس للانسان: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ 53: 39: و اينكه براى آدمى نيست جز آن چه كوشيده است. (نجم، 39))

( 3504) در دعا بود او ،كه ناگه نعره اى_

از دِلِ قبطى، بجست و غُرّه اى_

و در حالی که  دعا می کرد  از دل آن قبطی فریادی برخواست و غُرِّشی کرد

غُرَّه: غرش.

غُرَّه: غرش.

غرّه اى كن شيروار اى شير حق

تا رود آن غرّه بر هفتم طبق‏3426/4

( 3505) كه هلا بشتاب و، ايمان عرضه كن!

تا ببُرَّم زود، زنّارِ كُهُن‏

و از سبطی درخواست که بیا و  به من عرضه ایمان به موسی را انجام ده تا زود زنار ترسائی قدیمی  را پاره کنم و موحد شوم

زنّار بريدن: از كفر باز گشتن، ايمان آوردن.

*

( 3511) من به بوى آب، رفتم سوىِ سيل

بحر، ديدم، در گرفتم، كِيل، كِيل

‏ در اول من به هوای آب به سوی سیل رفتم و لی ناگهان رسید م   به دریای حقیقت و فراوان از آن بهره بردم

کَیل: پیمانه، ظرفى كه با آن گندم، جو، و همچنين مايع‏ها را مى‏پيمودند و حجم آن متفاوت بوده است.

 

 

بازدیدها: 30

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 13 =