خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «به عمل کار برآید» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «به عمل کار برآید» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

 

 

به عمل کار برآید

دفتر پنجم

5/ (2497) تا (2515)

حكايت آن مخنّث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست؟ گفت از براى آن كه هر كه با من بد انديشد اشكمش بشكافم، لوطى بر سر او آمد شد مى‏كرد و مى‏گفت الحمد لِلّه

كه من بد نمى‏انديشم با تو

بيت من بيت نيست اقليم است

هزل من هزل نيست تعليم است‏

اِنَّ اللَّهَ لاَ يَستَحيِى أَن يَضرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوقَها، اى فَمَا فَوقَها فِى تَغيير النُّفُوسِ بِالإِنكار أَن «مَا ذا اَرَادَ اللَّهُ بِهذا مثلاً»، و آن كه جواب مى‏فرمايد كه اين خواستم «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهدِى بِهِ كَثيراً» كه هر فتنه‏اى همچون ميزان است بسياران از او سرخ رو شوند و بسياران بى‏مراد شوند، وَ لَو تَأَمَّلتَ فِيهِ قَلِيلاً وَجَدتَ مِن نَتَائِجِهِ الشَّرِيفَةِ كَثيراً

(حديقة الحقيقة، ص 718)

گر چه با هزل جد چو بيگانه است

هزل من همچو جد هم از خانه است‏

شاه را چون خزانه آرايد

چيزِ بد همچو نيك در بايد

هزل من هزل نيست تعليم است

بيت من بيت نيست اقليم است‏

تو چه دانى كه اندر اين اقليم

عقل مرشد چه مى‏كند تعليم‏

يعنى ار جد اوست جان آويز

هزلش از سحر شد روان آميز

شكر گويم كه هست نزد هنر

هزلم از جدِّ ديگران خوشتر

دفتر پنجم (2497)كَنده‏اى را لوطيى در خانه بُرد

سرنگون افكندش و در وى فشرد

يك نفر لوطى بچه امردى را بخانه برده و با او مشغول لواط بود.

كنده: اين كلمه را برهان قاطع امرد قوى جثه معنى كرده. بعضى شارحان آن را به سليقه خود تغيير داده و «گنده» خوانده‏اند.

اوست قواده هر كجا در دهر

كنده‏اى خوب و قحبه‏اى زيباست‏

(ركن مكرانى، به نقل از فرهنگ رشيدى، حاشيه برهان قاطع)

ممكن است «كنده» به ضم كاف و كسر دال باشد و صفت فاعلى است. چنان كه در خراسان و شرق ايران كون را (كُن) گويند. اين داستان نيز نمونه‏اى است از موافق نبودن گفتار با كردار.

……………………………………………

(2498)بر ميانش خنجرى ديد آن لعين

پس بگفتش: بر ميانت چيست اين؟‏

ديد اين امرد خنجرى بر ميان بسته پرسيد اين چيست كه بكمرت بسته‏اى؟

………………………………………….

(2499)گفت: آن كه با من ار يك بَد مَنِش

بَد بينديشد، بدرَّم اِشكمش‏

گفت اين را بكمر بسته‏ام تا اگر بد منشى انديشه بدى در باره من بكند شكمش را بدرم.

…………………………………………

(2500)گفت لوطى: حمدلِلّه را كه من

بَد نينديشيده‏ام با تو به فن‏

لوطى گفت الحمد للّه كه من نسبت بتو خيال بدى نكرده‏ام‏.

……………………………………….

(2501)چون كه مردى نيست، خنجرها چه سود؟

چون نباشد دل، ندارد سود خُود؟

وقتى مردانگى نيست خنجرها چه سودى دارند كسى كه دل ندارد كلاه خود براى او بى‏خود است.

(2502)از على ميراث دارى ذو الفَقار

بازوىِ شيرِ خدا هستت، بيار

فرض مى‏كنيم از على عليه السلام ذو الفقار بتو ميراث رسيده آيا بازوى شير خدا را دارى؟ اگر دارى بيار.

……………………………………..

(2503)گر فسونى ياد دارى از مسيح

كو لب و دندانِ عيسى؟ اى وقيح‏

اگر افسونى از مسيح بياد دارى لب و دندان و دم عيسويت كو؟

فسون: دم. قدرتى كه خدا به مسيح داده بود.

اَكمه و ابرص چه باشد مرده نيز

زنده گردد از فسون آن عزيز

3069/1

……………………………………….

(2504)كشتيى سازى ز توزيع و فُتوح

كو يكى مَلّاحِ كشتى همچو نوح؟‏

از بذل و بخشش كشتى مى‏سازى ولى ملاحى كه چون نوح باشد كجا است؟

توزيع: بخش كردن. و در اصطلاح آن چه نيكو كاران به درويشان دهند. آن چه از صدقه به دست آيد.

فتوح: آن چه بى‏رنج و تكلّفى به درويش رسد.

هم شدى توزيع كودك دانگِ چند

همّت شيخ آن سخا را كرد پند

422/2

………………………………………….

(2505)بت شكستى گيرم ابراهيم‏وار

كو بُتِ تن را فدى كردن به نار؟

گيرم مثل ابراهيم بت شكستى كجا مى‏توانى بت تن را به آتش اندازى؟

…………………………………………

(2506)گر دليلت هست، اندر فعل آر

تيغِ چوبين را بدان كن، ذو الفَقار

اگر دليلى دارى آشكار كن و با او تيغ چوبين را به ذو الفقار بدل نما.

تيغ چوبين را ذو الفقار كردن: با نفس مبارزه كردن و گفتار را با كردار يكى ساختن.

جان بى‏معنى در اين تن بى‏خلاف

هست همچون تيغ چوبين در غلاف

‏ 712/1

…………………………………………

(2507)آن دليلى كه ترا مانع شود

از عمل، آن نَقمتِ صانع بود

آن دليلى كه تو را از عمل مانع گردد باعث خشم خداوندى خواهد بود.

نقمت صانع: غضب پروردگار.

گفتار هنگامى راست است كه با كردار همراه باشد. ديگران را به ترك دنيا توصيه كردن و خود در پى بيشتر به دست آوردن بودن، مردمان را به توكل خواندن و حريصانه مال اندوختن، مردم را از شيطان ترساندن و خود اسير مكر او بودن، نشانه محروميت از عنايت حق تعالى است.

براى رهايى از اين نقمت بايد كردار را با گفتار يكى كرد تا لطف خدا يار شود يا به فرموده‏ى مولانا چون خورشيد حَمَل، گرم گردى و مردانه به راه افتى. در آغاز پيمودن اين راه دشوار است اما چون قدم نهادى و يك دو گام رفتى لطف خدايت دستگير شود.

…………………………………….

(2508)خايفانِ راه را كردى دلير

از همه لرزان‏ترى تو زيرِ زير

گيرم كسانى كه در راه مى‏ترسيدند به راه رفتن دليرشان كردى ولى تو خود در اعماق ضميرت از همه هراسناكتر و لرزانتر هستى.

………………………………………..

(2509)بر همه درسِ توكّل مى‏كنى

در هوا تو پشّه را رگ مى‏زنى‏

به همه درس توكل داده و خودت در هوا پشه را رگ مى‏زنى و هر جا بتوانى مال بدست مى‏آورى.

………………………………………..

(2510)اى مخنَّث پيش رفته از سپاه

بر دروغ ريش تو، كيرت گواه‏

اى مخنث آن كه از سپاه جلو افتاده (و در عقب تو جاى گير شده) بر دروغ ريشت گواهى مى‏دهد.

………………………………………..

(2511)چون ز نامردى ، دل آگنده بود

ريش و سِبلت، موجبِ خنده بود

وقتى دل از نامردى آكنده باشد ريش و سبيل موجب خنده است.

………………………………………….

(2512)توبه‏اى كن، اشك باران چون مَطَر

ريش و سِبلت را، ز خنده باز خر

توبه كن و چون باران اشك ببار تا ريش و سبلت را از خنده باز بخرى.

………………………………………….

(2513)داروىِ مردى، بخور اندر عمل

تا شَوى خورشيدِ گرم اندر ، حَمَل‏

با عمل مردانه داروى مردانگى بخور تا چون خورشيد گرمى باشى كه در برج حمل باشد.

……………………………………….

(2514)معده را بگذار و، سوىِ دل خرام

تا كه بى‏پرده ، ز حق آيد سلام‏

معده را رها كن و بسوى دل بخرام تا بى‏پرده از طرف حق سلام بتو برسد.

………………………………………

(2515)يك دو گامى رو، تكلف ساز خَوش

عشق گيرد گوشِ تو ، آن گاه ،كَش‏

يكى دو گام بردار و تكلف را بخوشى بدل كن تا عشقش تو را در بر بكشد.

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + 1 =