خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع « انسان و خلق او از خاک» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع « انسان و خلق او از خاک» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

 

 

 

( انسان و خلق او از خاک)

قرآن در بارة خلقت انسان از خاک بسیار آیه دارد از آن جمله : (سوره السجده) (7) (ص 415) الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ (7)

همان کسی که هرچه را آفرید نیکو و شایسته آفرید، و آفرینش انسانِ [نخستین] را از گِل آغاز کرد «7»

ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ (8)

سپس نسلش را از چکیده ای از آبِ ناچیز و پستی به وجود آورد «8»

 ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ (9)

آن گاه [اندام] او را موزون و معتدل ساخت و از روح خود در او دمید، و برایتان گوش و چشم و قلب قرار داد، ولی اندک سپاس گزاری می کنید !«9»

( سوره مومنون) (12) (ص342) وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ (12)

همانا ما انسان را از چکیده ای از گِل آفریدیم «12»

ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ (13)

سپس آن را نطفه ای در قرارگاهی استوار قرار دادیم«13»

 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (14)

آن گاه نطفه را به صورت خونِ بسته، و خونِ بسته را به صورت پارۀ گوشتی درآوردیم، آن گاه از آن پارۀ گوشت استخوان هایی آفریدیم، پس بر استخوان ها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم، خجسته و پُرخیر است خداوند که نیکوترین آفرینندگان است «14»

در جای جای مثنوی به این مطلب اشاره شده است از جمله :

دفتر چهارم

مجاوبات موسى عليه السلام كه صاحب عقل بود با فرعون كه صاحب وهم بود

( 2307)

وهم، مر فرعونِ عالم سوز را

عقل، مر موسىِّ جان افروز را

در مَثَل :وهم برای فرعون است که عالمی را به آتش می کشاند و عقل، برای حضرت موسی (ع) است که جان ها را با نور باطنی خود روشن می کند

( 2308)

رفت موسى بر طريق نيستى

گفت فرعونش بگو تو كيستى؟

حضرت موسی (ع) خود را هیچ انگاشت و در وجود حق فنا گشت و بَدا به حال فرعون که به او گفت: تو کیستی؟

بر طريق نيستى رفتن: خود را هيچ انگاشتن، در حق فنا بودن، خود را بنده و رسول حق دانستن.

« در سورة اعراف/104/ ص163: وَ قَالَ مُوسىَ‏ يَافِرْعَوْنُ إِنىّ‏ رَسُولٌ مِّن رَّبِّ الْعَلَمِينَ موسى گفت اى فرعون من فرستاده پروردگار جهانيانم»

( 2309)

گفت من عقلم رسولِ ذو الجلال

حُجَّة اللّه‏ام أمانم از ضَلال‏

حضرت موسی (ع) فرمود: من عقل هستم رسول خداوند ذوالجلال، حجت خداوند هستم  و همه را از گمراهی نجات می بخشم

(در سورةاعراف آیات104و 105 می فرماید : إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعالَمِينَ. حَقِيقٌ عَلى‏ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اَللَّهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ یعنی من فرستاده اى از سوى پروردگار دو جهانم. سزاوار است كه بر خدا جز راست نگويم.

و در سورةطه آیة47 می فرماید :قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ اَلسَّلامُ عَلى‏ مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدى‏ یعنی  نزد تو با نشانه‏اى از آفريدگار تو آمده‏ايم. درود بر آن كه پيروى راه راست كند.)

( 2310)

گفت نى، خامش! رها كن هاى هو !

نسبت و نامِ قديمت را بگو

فرعون گفت: سکوت کن و قیل و قال را رهاکن و نام حقیقی خود را بگو

«قرآن در سورة شعراء آیة 18 در باره نسبت قدیم و کودکی موسی ع می فرماید:أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ  آيا تو را در كودكى ميان خود نپرورديم و ساليانى از زندگيت را در ميان ما به سر نبردى.»

«فرعون چون در وهم در می پیچید ستايش مصريان او را از راه به در برده بود و مى‏گفت: «أنَا رَبُّكُمُ الأعلَى».

گفتن هر يك خداوند و ملِك

آن چنان كردش ز وهمى مُنهَتِك   1555 3»

( 2311)

گفت كه نسبت مرا از خاكدانش

نام اصلم، كمترينِ بندگانش‏

حضرت موسی (ع) بازهم در پاسخ فرعون فرمود: نسب من از خاک است و نام اصلی ام کمترین بندگان خداوند است

« در سورةحج آیة 5 آمده است: فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ.  و از امام صادق عليه السلام  دربحار الانوار، ج 7، ص 239، از تفسير على بن ابراهيم می خوانیم:«إنَّكُم مِن وُلدِ آدَمَ وَ آدَمُ مِن تُرابٍ.»

( 2312)

بنده زادة آن خداوندِ وحيد

زاده از پشتِ جَوارىّ و عَبيد

فرزند یکی از بندگانِ خداوندِ یکتا هستم و از رحِمِ کنیزان و صلبِ غلامان متولد شده ام

جوارى: جاريه، كنيز. عَبيد: جمع عبد: بنده.

( 2313)

نسبتِ اصلم، ز خاك و، آب و، گِل

آب و گل را داد، يزدان جان و دل

نسبت اصلی من از خاک و آب و گل است که خداوند بزرگ، به آن جان و دل بخشید

« قرآن در سورةحجر/27و28.طه/54.ص/70 و71 اصل تکوینی انسان را خاک و گل دانسته است »

( 2314)

مرجع اين جسمِ خاكى، هم به خاك

مرجعِ تو، هم، به خاك اى سهمناك‏

محل بازگشت این جسمِ خاکی من هم به خاک است و تو ای فرعون که در دل همه رعب و وحشت انداخته ای بازگشت تو نیز به خاک است« ولی چقدر بعد از مرگ من و تو، برزخ و قیامت ما  با هم متفاوت خواهد بود؟» «در سورةطه  آیة55 آمده است :وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏. »

( 2315)

اصلِ ما و اصلِ جملة سر كشان

هست از خاكِىّ_ و آن را صد نشان

اصل ما و اصل همۀ گردنکشان از خاک است و برای این مطلب دلایل به فراوانی است که در قرآن آیات زیادی شاهد آن است

( 2316)

كه مدد از خاك، مى‏گيرد تنت

از غذاىِ خاك، پيچد گردنت‏

جسم تو به یاری غذاهای فراهم آمده از خاک فربه می شود  و گردن تو از آن ها قوی می گردد

پيچيدن گردن: ستبر شدن، قوى گرديدن.

(استاد کریم زمانی این بیت را  دو گونه دیگر نیز  معنی کرده است رجوع شود به دفتر چهارم شرح جامع مثنوی معنوی ذیل همین بیت)

( 2317)

چون رود جان، مى‏شود او، باز، خاك

اندر آن گورِ مخوفِ سهمناك‏

و شگفتا که در آخر کار ،وقتی روح از تن جدا می شود جسم به خاک باز می گردد و گودالی ترسناک  آن را در بغل می رباید

( 2318)

هم تو و هم ما و هم اشباهِ تو

خاك گردند و نماند جاهِ تو

هم تو و هم من و هم همۀ افرادی که مثل ما هستند همه خاک می شویم و جاه و مقام تو باقی نمی ماند

اشباه: جمع شَبَه: همانند.

در دفتر پنجم در داستان ملائکه مقرب آمده است که به امر خداوند به زمین آمدند و در نهایت حضرت عزرائیل علیه السلام کفی از خاک برگرفت و آدم ع خلق شد این داستان  از بیت ( 1556) آغاز  تا برسد به بیت ( 1649 ) آمدن حضرت عزرائیل به زمین

فرستادن عزرائيل مَلِكُ العَزْمِ وَ الْحَزم را

 عليه السّلام به بر گرفتن حَفنه‏اى خاك

 تا شود جسم آدم چالاك

عليه السّلام و الصّلاة

( 1649) گفت يزدان زود عزرائيل را

كه ببين آن خاك پُر تخييل را

( 1650) آن ضعيف زال ظالم را بياب

مشت خاكى هين بياور با شتاب‏

( 1651) رفت عزرائيل سرهنگ قضا

سوى كُرّه خاك بهر اقتضا

( 1652) خاك بر قانون نفير آغاز كرد

داد سوگندش بسى سوگند خورد

( 1653) كاى غلام خاص و اى حمّال عرش

اى مُطاعُ الأمر اندر عرش و فرش‏

( 1654) رَو به حقِّ رحمت رحمان فرد

رو به حقِّ آن كه با تو لطف كرد

( 1655) حقّ شاهى كه جز او معبود نيست

پيش او زارىِّ كس مردود نيست‏

( 1656) گفت نتوانم بدين افسون كه من

رو بتابم ز آمِرِ سِرّ و عَلَن‏

( 1657) گفت آخر امر فرمود او به حلم

هر دو امرند آن بگير از راه علم‏

( 1658) گفت آن تأويل باشد يا قياس

در صريح اَمر كم جو اِلتباس‏

( 1659) فكر خود را گر كنى تأويل به

كه كنى تأويل اين نامُشتَبِه‏

( 1660) دل همى‏سوزد مرا بر لابه‏ات

سينه‏ام پر خون شد از شورابه‏ات‏

دفتر پنجم ( 1661) نيستم بى‏رحم بل ز آن هر سه پاك

رحم بيشستم ز دَردِ دردناك‏

( 1662) گر طپانچه مى‏زنم من بر يتيم

ور دهد حلوا به دستش آن حليم‏

( 1663) اين طپانچه خوشتر از حلواى او

ور شود غرّه به حلوا واى او

( 1664) بر نفير تو جگر مى‏سوزدم

ليك حق لطفى همى‏آموزدم‏

( 1665) لطف مخفى در ميان قهرها

در حَدث پنهان عقيق بى‏بها

( 1666) قهر حق بهتر ز صد حِلم من است

منع كردن جان ز حق، جان كندن است‏

( 1667) بتّرين قهرش به از حلم دو كَون

نِعمَ رَبُّ العالمين و نِعمَ عَون‏

( 1668) لطف‏هاى مضمر اندر قهر او

جان سپردن جان فزايد بهر او

( 1669) هين رها كن بد گمانىّ و ضَلال

سر قدم كن چون كه فرمودت تَعال‏

( 1670) آن تعالِ او تعالى‏ها دهد

مستى و جفت و نهالى‏ها دهد

( 1671) بارى آن امر سنى را هيچ هيچ

من نيارم كرد وَهن و پيچ پيچ‏

( 1672) اين همه بشنيد آن خاك نژند

ز آن گمان بَد بُدَش در گوش بند

( 1673) باز از نوعى دگر آن خاك پست

لابه و سجده همى‏كرد او چو مست‏

( 1674) گفت نه برخيز نبود زين زيان

من سر و جان مى‏نهم رهن و ضمان‏

( 1675) لابه منديش و مكن لابه دگر

جز بد آن شاه رحيم دادگر

( 1676) بنده فرمانم نيارم ترك كرد

امر او كز بحر انگيزيد گرد

( 1677) جز از آن خلاّق گوش و چشم و سر

نشنوم از جان خود هم خير و شر

( 1678) گوش من از غير گفت او كر است

او مرا از جان شيرين جان‏تر است‏

( 1679) جان از او آمد نيامد او ز جان

صد هزاران جان دهد او رايگان‏

( 1680) جان كه باشد كش گزينم بر كريم

كيك چه بود كه بسوزم زو گليم‏

دفتر پنجم ( 1681) من ندانم خير الاّ خير او

صُمّ و بُكم و عُمى من از غير او

( 1682) گوش من كر است از زارى كُنان

كه منم در كفّ او همچون سنان

***

( 1683) احمقانه از سنان رحمت مجو

ز آن شهى جو كآن بود در دست او

( 1684) با سنان و تيغ لابه چون كنى؟

كو اسير آمد به دست آن سَنى‏

( 1685) او به صنعت آزر است و من صَنَم

آلتى كو سازدم، من آن شوم‏

( 1686) گر مرا ساغر كند ساغر شوم

ور مرا خنجر كند خنجر شوم‏

( 1687) گر مرا چشمه كند آبى دهم

ور مرا آتش كند تابى دهم‏

( 1688) گر مرا باران كند خرمن دهم

ور مرا ناوك كند در تن جهم‏

( 1689) گر مرا مارى كند زهر افكنم

ور مرا يارى كند خدمت كنم‏

( 1690) من چو كلكم در ميان اِصبَعَين

نيستم در صفِّ طاعت بين بين‏

( 1691) خاك را مشغول كرد او در سخن

يك كفى بربود از آن خاك كهن‏

( 1692) ساحرانه در ربود از خاكدان

خاك مشغول سخن چون بى‏خودان‏

( 1693) برد تا حق تربت بى‏راى را

تا به مكتب آن گريزان پاى را

( 1694) گفت يزدان كه به علم روشنم

كه تو را جلاّدِ اين خلقان كنم‏

***

در دفتر سوم و دفتر پنجم و  ششم از زبان شیطان بسیار ابیاتی آمده که او فخر بر آدم که از طین خلق شده است می کند

دفتر سوم

(2298)كار از اين ويران شده است اى مردخام

كه بشر ديدى مر ايشان را چو عام‏

( 2299) تو همان ديدى كه ابليس لعين

گفت من از آتشم آدم ز طين‏

( 2300) چشم ابليسانه را يك دم ببند

چند بينى صورت آخر؟ چند؟چند؟

***

سوم

( 2758) اى دريغ آن ديدةكور و كبود

آفتابى اندر او، ذرّة نمود

( 2759) ز آدمى، كه بود ،بى‏مثل و نديد

ديده ابليس، جز طينى، نديد

*

سوم

( 4247) تو ز قرآن اى پسر ظاهر مبين

ديو آدم را نبيند جز كه طين‏

و بسیاری از ابیات دیگر

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 4 =