خانه / چندرسانه ای / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع«ذوق ها و استعدادهای گوناگون در انسان فطری و خدادادی است»از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع«ذوق ها و استعدادهای گوناگون در انسان فطری و خدادادی است»از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

ذوق ها  و استعدادهای گوناگون در انسان فطری و خدادادی است

و

داد او را قابلیت شرط نیست

قرآن در آیة 172 سورة اعراف می فرماید: (سورة الأعراف ) (172) (ص 173)وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ (172)

این آیه را می توان از منظر های مختلف به آن نگاه کرد از جمله ذوق های فطری انسان ها و استعدادهای گوناگون که در عالم الست و بهتر بگوئیم عالم فطرت به او داده اند یعنی اگر انسان در عالم دنیا همان ذوق های فطری خود را دنبال کند به توحیدی که در آن عالم اقرار کرده و قال.ا بلی از ذات راو برخااسته خواهد رسید

قرآن در سورة یوسف داستان یوسف ع را می آورد که در کودکی محسود برادران و در نتیجه ، مورد خشم ان ها قرار گرفت و ان ها او را به چاه انداختند و او چه رنج ها را تحمل کرد تا سرانجام عزیز مصر شد و برادران برای تامین گندم مورد نیازشان به نزد او در مصر آمدند و او ایشان را شناخت ولی آن ها او را نشناختند تا آنکه  او خود را معرفی کرد و آن ها او را شناختند و اگر او را در کودکی نمی دیدند نمی شناختند و این آیات شاهدی متین بر عالم الست است که انسان ها در آن روز خدا را دیده اند و عطای او را دریافت کرده و به این امر اقرار کرده اند

(سوره يوسف) (88)(ص246) فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ (88)

هنگامی که بر یوسف وارد شدند گفتند: عزیزا! [بر اثر خشک سالی] به ما و خانوادۀ ما [سیه روزی و] سختی رسیده، [برای خرید آذوقه] بهای ناچیزی آورده ایم، پیمانۀ ما را کامل کن! و به ما صدقه بخش؛ زیرا خداوند صدقه دهندگان را پاداش می دهد«88»

قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ (89)

یوسف گفت: آیا زمانی که در جهالت به سر می بردید فهمیدید با یوسف و برادرش چه کردید؟!«89»

قَالُواْ أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَاْ يُوسُفُ وَهَـذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيِصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(90)

برادران گفتند: آیا به راستی تو خود یوسفی؟! گفت: [آری] من یوسفم! و این برادرِ من است، همانا خداوند به ما نعمتِ با ارزشی داده، بی تردید هرکس [از خداوند اطاعت کند و از محرّماتش] بپرهیزد، و [همواره در برابر حوادث] صبر کند [پاداش شایسته می یابد؛ زیرا] خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند «90»

قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ (91)

گفتند: به خدا سوگند که یقیناً خدا تو را [از هر جهت] بر ما برتری بخشیده، و مسلّماً ما خطاکار بودیم «91»

ذوقیات انسان ها چیزی است که در عالم الست به او داده شده است و در این عالم تفاوت ذوق ها برخاسته از آن عنایت پیشین است

دفتر اول (887)پارسى گوييم يعنى اين كَشِش

ز آن طرف آيد كه آمد آن چَشِش‏

(888)چشمِ هر قومى به سويى مانده است

كان طرف يك روز، ذوقى رانده است‏

(889)ذوقِ جنس از جِنس خود باشد يقين

ذوقِ جزو از كُلِّ خود باشد ببين‏

دفتر سوم

( 2344) همچنان كه ذوق آن بانگ الست

در دل هر مؤمنى تا حشر هست

استعداد ها نیز در  آن عالم یعنی عالم الست بین انسان ها تقسیم شده و به هر کسی چیزی داده اند:

چهارم

در تفسير اين آيت كه وَ أَمَّا الَّذِينَ

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً

و قوله يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً

( 1527) زآنكه استعدادِ تبديل و نبرد

بودش از پستیّ و، آن را فَوت كرد

( 1528) باز حيوان را چو استعداد نيست

عذرِ او اندر بهيمی روشنی است‏

( 1529) زو چو استعداد شد، كآن رهبرست

هر غذايی كو خورَد، مغزِ خرست‏

( 1530) گر بَلاذُر خورد او، اَفيون شود

سَكْته و بی‏عقليش افزون شود

چهارم

( 3116) بهرِ اين فرمود آن شاهِ نَبيه

مصطفی كه اَلْوَلَد سِرُّ اَبِيه‏

( 3117) بهرِ اين معنی همه خلق از شَعف

می‏بياموزند طفلان را حِرَف‏

( 3118) تا بمانَد آن معانی در جهان

چون شود آن قالَبِ ايشان نهان‏

( 3119) حق، به حكمت حرصشان داده‌ست جِدّ

بهرِ رُشدِ هر صغيرِ مُسْتَعِد

استاد در این عالم نقش پرورش استعداد هائی را دارد که در عالم الست به او داده شده است و هرگاه پشت به استاد کند آن استعداد معطل می ماند و از دست می رود

چهارم

بيان آنكه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا

لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏

( 3347) گر ازين سايه رَوی سویِ مَنی

زود طاغی گردی و رَه گُم كنی‏

( 3348) پس برو خاموش باش از اِنقياد

زيرِ ظِلِّ امرِ شيخ و اوستاد

( 3349) ورنه گرچه مستعدّ و قابلی

مسخ گردی تو ز لافِ كاملی‏

( 3350) هم ز استعداد وامانی اگر

سركشی ز استادِ راز و باخبر

( 3351) صبر كن در موزه دوزی تو هنوز

ور بُوی بی‏صبر، گردی پاره‌دوز

( 3352) كهنه‌دوزان گر بُديشان صبر و حلم

جمله نودوزان شدندی هم به علم‏

( 3353) بس بكوشی و به آخِر از كَلال

هم تو گويی خويش كَالعَقلُ عِقال‏

*

 

مولانا  در ابیات زیر در بارة بخشش موهبت های عالم الست در لابلای حکایت ان عاشق دراز هجران در دفتر چهارم، باز اشاره به آن عنایت های ازلی به انسان ها می کند و چنین می آورد:

حکایت عاشقی دراز هجران و بسیار امتحان که از بیت4749 دفتر سوم آغاز شده بود از بیت 40  به بعد  ادامه می یابد و بعد از سه بیت از بیت 43 به نکته ای اشاره می کند که آورده خواهد شد و ادامة بحث ذوق های فطری از بیت 46 به بعد آمده است:

تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول، خودِ معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مى‏كرد و مى‏گفت كه «عسى أَن تَكرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُم»

(40)اندر آن بوديم، كآن شخص از عسس

راند اندر باغ، از خوفى_ فرس

(41)بود اندر باغ، آن {صاحب جمال}

كز غمش، اين در عنا بُد، هشت سال

(42) ساية او را نبود امكانِ ديد

همچو عنقا، وصف او را مى‏شنيد

«  این مطلب مسلمی است که هرکسی به کاری و حرفه ای شیفته است و خداوند در عالم الست، مذاق جان او را از آن شیرین نموده است این مطلب از بیت 46 به بعد شرح آن خواهد آمد »

(43)جز يكى لُقيَه، كه اول از قضا

بر وى افتاد و، شد او را {دل ربا}

برای آن عاشق یک دیدار نخستینی پیش آمد کرده بود که او یک دل نه، که صد دل عاشق شده بود

لقيه: ديدار، یک بار دیدن.

(44) بعد از آن، چندان كه مى‏كوشيد، او

خود مجالش، مى‏نداد آن {تند خو}

(45) نه به لابه، چاره بودش، نه به مال

چشم پُرّ و، بى‏طمع بود آن نَهال‏

***

(46) عاشق هر پيشه اى_ و، مطلبى_

حق بيالود اوّلِ كارش، لبى_

‏ هرکسی، به کاری و حرفه ای شیفته است و خداوند در عالم ازل مذاق جان او را از آن شیرین نموده است

لب آلودن: كنايت از بهره اندك دادن. و در اينجا مقصود پديد شدن شوق است در دل كه منشأ طلب است.

(47) چون، بِد آن آسيب، در جُست آمدند

پيشِ پاشان، مى‏نهد هر روز، بند

و بعد از آن با آن چشیدن اولیه، آن مطلوب روی پنهان می کند و خداوند در پیش پای طالب هر روز یک مانع جدید قرار می دهد

آسيب: كنايه از شوق ديدار .

(48) چون در افكندش به جُست و جوى، كار

بعد از آن در بست، كه، كابين بيار!

و هرگاه او به تلاش برای به دست آوردن آن مطلوب می پردازد آن مطلوب در به روی طالب بسته و می گوید که مهریه چه شد؟

كابين: مهر زنان. كابين آوردن: در اين بيت كنايه از اخلاص و مجاهده در پى مقصود.

(49) هم بر آن بو، مى‏تنند و، مى‏روند

هر دمى_ راجى و، آيس، مى‏شوند

طالبان به امید به دست آوردن مطلوب، گاه امیدوار و گاهی مأیوس، به سوی آن حرکت می کنند.

تنيدن: كوشيدن. راجى: اميدوار. آيس: نوميد.

(50) هر كسى را هست اوميدِ برى_

كه گشادندش در آن روزى_ درى‏_

وهر طالبی امید بهره برداری از آن دری دارد که یک روزی از آن جا دری به رویش باز شده است

بر: ميوه.

(51) باز در بستندش و، آن، {دَرپَرَست}

بر همان اوميد، {آتش پا} شده است

و بعد از آن انعام، در را به روی او می بندند و او که به جای منعم، نعمت پرست شده است، بر همان امید با سرعت به سوی آن در حرکت می کند

آتش پا: بى‏قرار، ناشكيب، مجازاً به معنی شتابان و تیزرو. در پرست: كنايه از اميدوار و انتظار برنده، کسی که مراقب و امیدوار گشوده شدن در مقصود است.

*

از  ابیات زیر  این نتیجه به دست می آید که اگر کسی خواست به خدا و معرفت او دست یابد باید آن استعداد و ذوقی را دنبال کند که خداوند در عالم الست به او عنایت کرده است:

دفتر پنجم : ( 174) ما در اين دهليز قاضىِّ قضا

بهر دعوىِّ الستيم و بَلَى‏

( 175) كه بلى گفتيم و آن را ز امتحان

فعل و قول ما شهود است و بيان‏

( 176) از چه در دهليز قاضى تن زديم

نه كه ما بهر گواهى آمديم‏

( 177) چند در دهليز قاضى اى گواه

حبس باشى ده شهادت از پگاه‏

( 178) ز آن بخواندندت بدين جا تا كه تو

آن گواهى بدهى و نآرى عُتُو

( 179) از لجاج خويشتن بنشسته‏اى

اندر اين تنگى كف و لب بسته‏اى‏

( 180) تا بندهى آن گواهى اى شهيد

تو از اين دهليز كى خواهى رهيد

دفتر پنجم ( 181) يك زمان كار است بگزار و بتاز

كارِ كوته را مكن بر خود دراز

( 182) خواه در صد سال خواهى يك زمان

اين امانت واگزار و وارهان

*

‏اگر در آن عالم به انسان ها استعداد عنایت نمی شد هیچ گاه کسی به موفقیتی دست نمی یافت :

ششم

( 4421)ملك دنيا تن پرستان را حلال

ما غلام ملك عشق بى‏زوال‏

( 4422)عامل عشق است معزولش مكن

جز به عشق خويش مشغولش مكن‏

( 4423)منصبى كانم ز رويت محجب است

عين معزولى است و نامش منصب است‏

( 4424)موجب تاخير اينجا آمدن

فقد استعداد بود و ضعف فن‏

( 4425)بى‏ز استعداد در كانى روى

بر يكى حبه نگردى محتوى‏

( 4426)همچو عنينى كه بكرى را خرد

گر چه سيمين‏بر بود كى بر خورد

( 4427)چون چراغى بى‏ز زيت و بى‏فتيل

نه كثير استش ز شمع و نه قليل‏

( 4428)در گلستان اندر آيد اخشمى

كى شود مغزش ز ريحان خرمى‏

( 4429)همچو خوبى دلبرى مهمان غر

بانگ چنگ و بربطى در پيش كر

( 4430)همچو مرغ خاك كايد در بحار

ز آن چه يابد جز هلاك و جز خسار

( 4431)همچو بى‏گندم شده در آسيا

جز سپيدى ريش و مو نبود عطا

( 4432)آسياى چرخ بر بى‏گندمان

مو سپيدى بخشد و ضعف ميان‏

( 4433)ليك با با گندمان اين آسيا

ملك بخش آمد دهد كار و كيا

( 4434)اول استعداد جنت بايدت

تا ز جنت زندگانى زايدت‏

( 4435)طفل نو را از شراب و از كباب

چه حلاوت و ز قصور و از قباب‏

( 4436)حد ندارد اين مثل كم جو سخن

تو برو تحصيل استعداد كن‏

( 4437)بهر استعداد تا اكنون نشست

شوق از حد رفت و آن نامد به دست

( 4438)گفت استعداد هم از شه رسد

بى‏ز جان كى مستعد گردد جسد

( 4439)لطفهاى شه غمش را در نوشت

شد كه صيد شه كند او صيد گشت‏

*

عالم الست

انسان ها اگرچه از عوالم بالا به پایین آمده اند اما راه های آمدن به پایین یادشان نیست ولی اصل کار را که فرایند تعهد است یادشان است و همین کافی است به علاوه ذوقیات آن ها از همان عالم نشات گرفته وگرنه همه باید از همه چیز خوششان بیاید

سوم

( 1289) آن چنان كز نيست در هست آمدى

هين بگو چون آمدى ؟مست آمدى‏

( 1290) راه‏هاى آمدن يادت نماند

ليك رمزى بر تو بر خواهيم خواند

*

در بارة عالم الست

دفتر دوم

( 1666) آن شود شاد از نشان كو ديد شاه

چون نديد، او را نباشد انتباه‏

( 1667) روح آن كس كو به هنگام الست

ديد رَبِّ خويش و شد بى‏خويش و مست‏

( 1668) او شناسد بوى مى كو مى بخورد

چون نخورد او مى چه داند بوى كرد

( 1669) ز آن كه حكمت همچو ناقه ضاله است

همچو ذلاّله شهان را دالّه است

*

سختی هائی که  انسان ها را احاطه می کند برای این است که آن ها را به سمت و سویی بکشاند  مولانا در دفتر ششم سگی را مثال می زند که در خانة صاحبش را رها کرده و در محلات دیگر رفت و سگان آن محلات بر سر او پارس می کردند تا جائی که او را به محلة اول و در خانة اولش برگرداند ند

ششم

( 315) چون سگان هم مر سگان را ناصح‏اند

كه دل اندر خانه اوّل ببند

در بارة عالم الست:

( 316) آن درِ اوّل كه خوردى استخوان

سخت گير و حق گزار آن را ممان‏

در دفتر چهارم ریاضت نفس را وسیله ای برای به یاد آوردن عالم الست می آورد

*

چهارم( 3628) سال‏ها مردى_ كه در شهرى_ بود

يك زمان كه چشم، در خوابى_ رود

به عنوان مثال:کسی که سال ها در شهری زندگی میکرده اگر ساعتی چشمش به خواب رود

( 3629) شهر ديگر بيند او، پُر نيك و بَد

هيچ در يادش نيايد، شهر خَود

او شهر ديگرى را در خواب مى‏بيند كه داراى چيزهاى خوب و بد است و در آن حال، شهر خود را هيچ به ياد نمى‏آورد

( 3630) كه من آن جا بوده‏ام، اين شهرِ نو

نيست آنِ من، در اينجاام گرو

و هیچ به این نمی اندیشد كه من اهل شهر دیگری هستم و اين شهر تازه كه اكنون مى‏بينم شهر من نيست و در اينجا عاريه هستم

( 3631) بل چنان داند، كه خود پيوسته او

هم در اين شهرش بُدست اِبداع و، خو

بلكه مى‏پندارد كه هميشه در اين شهر بوده و در اينجا به دنیا آمده  و انگار به  همين شهرِ تازه دیده شده در خواب ،خو گرفته است

ابداع: پديد آمدن، آفريده شدن.

 ( 3632) چه عجب گر روح، موطن‏هاى خويش

كه بُدَستش مسكن و، ميلاد، پيش

پس جای هیچ شگفتی نیست كه روح ، وطنهاى اوليه خود را كه پيش از اين در آن ها به وجود آمده و مسکن گزیده را (موقوف المعانی)

میلاد: زمان تولد، روز تولد.

( 3633) مى‏نيارد ياد، كين دنيا چو خواب

مى‏فرو پوشد، چو اختر را سَحاب‏

او به یاد نیاورد که اين دنيا مثل خواب است که چون ابرى كه ستاره را مى‏پوشاند ،   مسكن سابق، او را پوشانده است

«يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرائِرُ. (طارق، 9) و  حديث: «النَّاس نيامٌ إذا ماتوا انتبهوا».

( 3634) خاصه چندين شهرها را، كوفته

گَردها، از دركِ او، ناروفته‏

به خصوص که او  چندين شهر را كوبيده و خراب كرده و پشت سر گذاشته تا به اين دنيا رسيده و هنوز گرد آن خرابيها از آينه ادراكش پاك نشده است

ناروفته‏: زدوده نشده. چندين شهر: مرحله‏هايى كه روح در سير مِن اللَّه إلَى الخَلق پيموده.

( 3635) اجتهادِ گرم، ناكرده كه تا

دل شود صاف و، ببيند ماجرا

اگر به یاد نمی آورد  سببش این است که او تلاش  جدّی  نكرده است  تا دلش صاف شود تا آنچه بر او  گذشته را ببيند

( 3636) سر برون آرد دلش، از بُخشِ راز

اوّل و آخر ببيند، چشمِ باز

و دل او از دريچه راز سر بر آورد و با چشم باز، اول و آخر خود و سفر خود را مشاهده كند.

بُخش: سوراخ، منفذ. أوّل و آخر: مبدا و منتهاى سير نزولى و صعودى.

 

«إِذا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً. 70: 20-  21 (معارج، 20-  21) نفس آدمى چنين است بايد آن را در بند داشت و گر نه سر به طغيان خواهد برداشت كه: إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى‏. أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى‏. 96: 6-  7 (علق، 6-  7) »

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 1 =