خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع« انسان و زیرکی احمقانه و مومنانۀ او» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع« انسان و زیرکی احمقانه و مومنانۀ او» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 ( انسان و زیرکی احمقانه)

( شیطان و زیرکی احمقانة او)

 

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله:  دعوات راوندی، ص 39.

المؤمن کیس فطن حذر. مومن عاقل و چیز فهم و محتاط است .

 من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 305 . “المُؤمِنُ لا یَلسَعُ مِنْ حَجَرٍ مَرَّتَین” ؛ مومن از روی یك سنگ دو بار نمی‌لغزد و به زمین نمی‌خورد.

اصول كافی، ج 2، كتاب ایمان و كفر، باب مومن و نشانه‌ها و صفات او / بحارالانوار، ج 67، ص 367.

سند و مطلع روایت چنین است: محمد بن جعفر عن محمد بن اسماعیل، عن عبدالله بن داهر، عن الحسن بی یحیی، عن قثم بن ابی قتاده الحرانی بن عبدالله من یونس، عن ابی عبدالله، قال: قام رجل یقال همّام ـ كان عبادا، تاركا، مجتهدا ـ الی امیرالمومنین علیه السلام و هو یخطب، فقال: یا امیرالمومنین! صف لنا صفة المومن كاننا ننظر الیه … الی آخره .

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: هنگامی كه علی علیه السلام خطبه می‌خواندند، همّام بلند شد و عرض كرد:

صِفْ لَنا صِفَةَ المُؤمِنِ كَانَّنا نَنْظُرُ اِلَیهِ؛ برای ما توصیف بفرمایید مومن را، مانند آن كه او را می‌بینیم .

فَقالَ: یَا هَمّامُ! المُؤمِنُ هُوَ الكَیِّسُ الفَطِن”؛

فرمودند ای همام! مومن، زیرك و باهوش است .

انسان ها در پرتو ایمان، از هوشمندی و درایت و زیرکی برخوردار اند و این خصیصه مانع آن است که  فرد یا افرادی از آن ها  سوءاستفاده کند.

بالا ترین اندازة درایت ایشان آن است که هیچ گاه  از هدف اصلی خلقت خویش که همان بندگی و نزدیکی به حق است دور نمی شود.
درباره زیرکی مومن روایات زیادی از ائمه معصومین علیهم السلام ثبت شده است، و برای این زیرکی علائمی برشمرده اند

در برابر فرموده اند  احمق‌ترین فرد کسی است که پیرو هوای نفس باشد و به آرزوهای خودش دل خوش کند
یکی از افرادی که در جنگ بدر به اسارت مسلمانان در آمد شخصی به نام ابوعزه بود. او پس از اسارت، از تنگدستی و عیال‌مندی خویش نزد رسول الله نالید و تقاضای عفو کرد. پیامبر اکرم نیز از او پیمان گرفت که دیگر در جنگ علیه مسلمین شرکت نکند و کسی را نیز در این راه کمک نکند.
اما او در جنگ احد نیز شرکت کرد و نیروهای جبهه مقابل را علیه مسلمین برانگیخت و سرانجام به اسارت در آمد. او این بار هم به رسول خدا گفت:«من با میل خودم به جنگ نیامدم، من را عفو کن که چندین دختر دارم
رسول خدا فرمود:«عهد و پیمانی که با من بستی چه شد؟! نه، به خدا سوگند این مرتبه از تو نمی‌گذرم و الا در مکه خواهی گفت که من محمد را دوباره مسخره کردم
آنگاه فرمان کشتن او را داد و فرمود:«مومن از یک سوراخ، دو بار گزیده نمی شود
امام باقر علیه السلام می فرماید: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله  «مراقب زیرکی مومن باشید زیرا او با نور خدا می نگرد»
در این باره به روایاتی که در منابع زیر آمده که بخشی از آن ها را نقل کردم مراجعه کنید
بحارالانوار،‌ ج 70، ص 106، ج 1 از امالی صدوق و معانی الاخبار،‌ ص 69، ج 16 از تفسیر امام 
بحارالانوار،‌ ج 19، ص 345 
بحارالانوار،‌ ج 71، ص 267، ج 13، ج 20،‌ ص 144 
بحارالانوار، ‌ج 24، ص 128، ج 13 از عیون الاخبار 
بحارالانوار، ج 67، ص 73، باب 2

به قول مرحوم حاج اسماعیل دولابی رحمه الله علیه در   ( كتاب طوباي محبت جلد پنجم ) مومن زيرك است، مومن داناست. در روايات هست كه مومن خيلي كياست و فراست دارد. مومن از همه جهات راه ها را مراقب است تا كلاه سرش نرود و با خداي خودش نزديك بشود. «المومن كيس». اول مي گويند مومن زيرك است اما من مي گويم كه زيركي و حيله مال دنياست. اينها مال طبيعت است و خيلي هم خوب نيست، زيرا راه آدم را دور مي كند. اما كياست و فراست و زيركي حقيقي دم به دم خلوص عمل مي آورد؛ راحت تر، قشنگ تر و با ادب تر. آدم را نزديك مي كند. هر چه خدا مرحمت كند و ايمان آدم قوي تر بشود اين زيبايي طريق زياد مي شود. مي گويند در آخر الزمان، مومنين و مومنات علم را از ثريا مي گيرند، از بس كه فراست و كياست دارند.
*

بنابراین نتیجه می گیریم که ،زیرکی از ویژگی های موجودات عاقل است که هدفدار زندگی می کنند و همة کار آن ها هدفمند است با این تفاوت که هدف گذاری در افراد متفاوت است و این دیوانگانند که حرکت آن ها بی هدف است و بی غرض است

تفاوت در هدف گذاری افراد اجتناب نا پذیر است بنابراین قبول تفاوت در زیرکی افراد مومن و کافر نیز اجتناب ناپذیر می نماید

الف. پرهیز از حیله و نیرنگ
حضرت علی(ع) در دوره حکمرانی و اداره امور مردم، هرگز نیرنگ‌بازی و فریب‌کاری نکردند. ایشان نمی‌خواستند. از این راه برای خود موقعیّتی فراهم کنند. در سیاست ایشان ملاحظه‌کاری وجود نداشت. هرگز فریب مدّاحان چاپلوس را نخوردند و در لفافه‌ای عوام‌فریبانه با مردم سخن نگفتند. صراحت لهجه و صداقت در گفتار و کردار از ویژگی‌های رفتار سیاسی ایشان بود؛ همچنان‌که خود آن حضرت می‌فرمایند:

نهج‌البلاغه  خطبه 41، ص 117.ای مردم! وفا همراه راستی است که سپری محکم‌تر و نگه‌دارنده‌تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد، خیانت و نیرنگ ندارد؛ ولی امروز در محیط و زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را راه زیرکی می‌پندارند و افراد جاهل، آنان را اهل تدبیر می‌خوانند
امام(ع) خطبه 200،در پاسخ مغیره‌بن شعبه که بقای معاویه را در «شام»، موافق سیاست روز می‌دانست، فرمودند:
به خدا سوگند! اشتباه می‌کنید. معاویه از من زیرک‌تر نیست. او دغل‌باز و فاسد است. من نمی‌خواهم دغل‌بازی بکنم و از جادّه حقیقت منحرف شوم و فسق و جور مرتکب شوم. اگر خدای تبارک و تعالی، دغل‌بازی را دشمنی نمی‌پنداشت، در آن وقت می‌دیدید که زرنگ‌ترین مردم دنیا، علی(ع) است. دغل‌بازی، فسق و جور است و این‌گونه فجورها، کفر است و من می‌دانم که هر فریب‌کاری در قیامت محشور می‌شود، در حالی‌که یک پرچم دارد
پس یکی از صفات برجسته امام(ع)، صداقت در سیاست و قاطعیّت در تصمیم‌گیری‌ها بود و هیچ نوع فریب‌کاری و سازش‌کاری و دورویی را برنمی‌تابید. همین صداقت و درست‌کاری ایشان سبب شد تا در مسئله شورا پس از مرگ خلیفه دوم، خلافت از دست آن حضرت بیرون رود و به عثمان منتقل گردد. همین صراحت و صداقت سبب شد تا سیاست‌مداران، یعنی کسانی که هر نوع سازش و فریب‌کاری را برای رسیدن به مقام یا حفظ آن، سیاست می‌دانند، آن حضرت را سیاست‌مدار ندانند و در شیوه اداره حکومت به آن حضرت ایراد بگیرند.
حضرت می‌توانستند با دادن مقام و منصبی بی‌جا به طلحه و زبیر، از غائله جمل جلوگیری و با ادامه حکومت معاویه در شام موافقت کنند تا جریان صفّین پیش نیاید و با پذیرش مطالب جاهلانه خوارج، از جنگ نهروان جلوگیری کنند؛ ولی هرگز چنین نکردند؛ زیرا سیاست‌مداری صادق و عادل بودند؛ نه فریب‌کار.

« نکته: انسان های نادان که در مرحلة عقل جزئی هستند پیوسته به زیرکیهای بسیار احمقانه روی می آورند و مانند شیطان بازنده این مسابقه در برابر عاشقان الله می باشند و باید سالک تلاش در راه عشق را همواره سیرة عملی کار خود قرار دهد »

در دفتر چهارم از بیت ( 1402)

داند او كو {نيك بخت} و، مَحرم است

زيركى، ز ابليس و، عشق از آدم است

کسی که سعادتمند است و محرم درگاه ، می داند که تکیه به خرد خود کردن کار ابلیس و عشق و محبت از حضرت آدم (ع) است

زيركى…: به خرد خود بسنده كردن. چون شناگرى در درياست كه ناآشنا را غرقه مى‏سازد.

( 1403)

زيركى، سَبّاحى، آمد در بِحار

كم رهد، غرق است او پايانِ كار

تکیه بر خرد خود کردن به نام زیرکی مانند شنا کردن در دریاست که در پایان غرق خواهد شد و احتمال بسیار کمی برای نجات آن هست

سَبَاحى: شناورى.

( 1404) هِل سباحت را! رها كن كبر و كين!

نيست جيحون، نيست جو ،درياست اين‏!

شناگری و تکبر و کینه را رها کن ، در این جائی که میخواهی شنا کنی  رود جیحون و یا جوی آبی نیست که بتوانی خود را نجات دهی بلکه دریای بی پایان است و در آن غرق خواهی شد

جَيحُون: نام رودخانه معروف، ليكن در اينجا در معنى مطلق «رود» به كار رفته است. هِل: ترک کن، رها کن. سِباحَت: شنا کردن در آب، شناوری.

( 1405)

و آن گهان، درياىِ ژرفِ بى‏پناه

در رُبايد، هفت دريا را، چو كاه‏

مثال این جا اقیانوس بی پایان است و شناگری در آن که هفت دریا را چون کاهی می بلعد

( 1406)

عشق، چون كشتى بود، بهرِ خَواص

كم بُوَد آفت، بُوَد اغلب خلاص‏

و راه کار برای رهائی از آسیب هفت دریا عشق برای بندگان خاص خداوند است که مانند کشتی در آن می نشینند و از آفت و آسیب به دور می مانند

( 1407)

زيركى بفروش و، حيرانى بِخَر!

زيركى ظَنّ است و، حيرانى نظر

« بیت 1407 به بعد داستان کنعان است و زمینه موضوع توکل ،فراهم می شود

در بیت 1408 بحث قرآنی آن را خواهم نوشت

« پس حالا که در این دریای مواج طوفانی ، کشتی عشق چاره کار توست بیا و زرنگی و تکیه بر شیطنت خویش و بر عقل جزئی که، گمان است را رها کن و طلب حیرانی کن که شهود باطنی است. »

نَظَر: كنايت از مشاهدت يقين.

« عقل بفروش و هنر ، حيرت بخر

/ رو به خوارى نه بخارا اى پسر1146/ 3

و در موضوع مشاهده ابن فارض می گوید:

وَمااَحتَرتُ حَتّی اَختَرتُ حِبیَّکَ مَذهَبَاً

 فَوا حَیرَتی لَو لَم تَکُن فیکَ حَیرَتی

دچار حیرت نشدم مگر وقتی که عشق تو را بر گزیدم و اگر حیرت تو نبود وای بر حیرتم »

***********

زیرکی مومن

دفتر چهارم ( 1855)

مُؤمنا «يَنظُر بِنُورِ اللَّه» شدى

از خطا و سهو آمِن آمدى‏

ای مؤمن تو با نور خداوندی مشاهده می­کنی پس از سهو و خطا ایمن هستی. « در اصول کافی، ج1، ص218، روایت3 آمده است : اِتَّقوا فَراسَهَ المُؤمِنِ؛ فَاِنَّهُ يَنظُرُ بِنورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ که در بیت 1272 / 4 گذشت»

مومنان زیرک بر ناملایمات صبورند

دفتر اول

دفتر اول  ( 1601) صبر باشد مشتهاى زيركان

هست حلوا آرزوى كودكان

دفتر اول:

مومنان زیرک بو شناسانند و بدون تماس تلخی را از شیرینی باز شناسند و مومن و کافر را بدون آمیزش ظاهری از یکدیگر جدا کنند:

اول( 2585) آن كه زيرك تر به بو بشناسدش

و آن دگر چون بر لب و دندان زدش‏

*

زیرکان دنیائی زود دستخوش وسوسه های شیطانی می شوند و فریب سامری و نفس گوساله پرست را می خورند:‏

در دفتر دوم:

گفتن موسى عليه السّلام گوساله پرست را

كه آن خيال انديشى و حزم تو كجاست

( 2036) گفت موسى با يكى مستِ خيال

كاى بَد انديش از شقاوت وز ضلال

( 2037) صد گمانت بود در پيغمبريم

با چنين بُرهان و اين خُلق كريم‏

( 2038) صد هزاران معجزه ديدى ز من

صد خيالت مى‏فزود و شكّ و ظن‏

( 2039) از خيال و وسوسه تنگ آمدى

طعن بر پيغمبرى‏ام مى‏زدى‏

( 2040) گرد از دريا بر آوردم عيان

تا رهيديت از شَر فرعونيان

 ( 2041) ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد

و ز دعاام جوى از سنگى دويد

( 2042) اين و صد چندين و چندين گرم و سرد

از تو اى سرد آن توهّم كم نكرد

( 2043) بانگ زد گوساله‏اى از جادوى

سجده كردى كه خداى من توى‏

( 2044) آن توهّمهات را سيلاب برد

زيركى باردت را خواب بُرد

( 2045) چون نبودى بد گمان در حقّ او؟

چون نهادى سر چنان اى زشت خو؟

( 2046) چون خيالت نامد از تزوير او؟

وز فسادِ سحرِ احمق گير او

( 2047) سامريّى خود كه باشد اى سگان

كه خدايى بر تراشد در جهان‏

*

حتی عالمان دنیا مدار زیرکانی هستند که به دیگران نیرنگ های دنیائی را می آموزند و مابین آن ها و خداوند فاصله می اندازند:

 در دفتر دوم در داستان همسفر شدن آن عالم با آن عامی :

یک نفر دانی علوم مختلف با یک عامی همسفر شد و آن عامی خری داشت و یک جوال بر او نهاده بود در  یک طرف آن گندم و در طرف دیگر سنک ریخته بود ، آن عالم نما گفت چرا یک طرف را سنگ ریخته ای بیا و گندم ها را نصف کن تا تعادل برقرار شود

آن عامی از سخن او دانست که علومی را می داند از او سوالات متفاوت کرد و دانست نه وزیر است و نه وکیل و نه صاحب منصب پس از او فاصله گرفت و گفت علمی که نتوانسته تورا از فلاکت نجات بخشد چه فایده دارد و از او فاصله گرفت و چنین گفت :

دوم (3199) يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ

به بود زين حيله‏هاى مُرده ريگ

(3200) احمقى‏ام بس مبارك احمقى است

كه دلم با برگ و جانم متّقى است

 (3201) گر تو خواهى ،كِت شقاوت كم شود

جهد كن تا از تو حكمت كم شود

(3202) حكمتى كز طبع زايد وز خيال

حكمتى بى فيض نورِ ذو الجلال

(3203) حكمت دنيا فزايد ظنّ و شك

حكمت دينى بَرد فوقِ فلك

(3204) ( شیاطین زیرک)زَوبعان زيرك آخر زمان

بر فزوده خويش بر پيشينيان‏

(3205) حيله آموزان جگرها سوخته

فعل‏ها و مكرها آموخته‏

(3206) صبر و ايثار و سخاى نفس وجود

باد داده كآن بود اكسيرِ سود

(3207) فكر آن باشد كه بگشايد رهى

راه آن باشد كه پيش آيد شهى

*

مومنان زیرک به نور الهی  ادعا را از حقیقت باز می شناسند دوم:

(2937)درميانِ دلق پوشان يك فقير

امتحان كن وآن كه حق است آن بگير

(2938)مُؤمن كيِّس مُمَيِّزكو؟كه تا

بازداندحيزكان راازفتَى‏

(2939)گرنه معيوبات باشددرجهان

تاجران باشندجمله ابلهان‏

(2940)پس بودكالاشناسى سخت سهل

چون كه عيبى نيست چه نااهل واهل‏

دوم:

(3579) باز بى‏الهامِ احمق، كو ز جهل

مى‏نداند بانگِ بيگانه ز اهل

(3580) پيش او دعوى بود گفتار او

جهلِ او شد مايه انكارِ او

 (3581) پيش زيرك كاندرونش نورهاست

عين اين آواز، معنى بود راست‏

*

فرق طبیبان زیرک دنیائی با اولیای الهی که طبیبان زیرک معنوی هستند:

سوم :

 ( 2700) ما طبيبانيم ،شاگردان حق

بحر قلزم ،ديد ما را، فَانفَلَق‏

 ( 2701) آن طبيبان طبيعت ،ديگرند

كه به دل ،از راه نبضى بنگرند

( 2702) ما به دل ،بى‏واسطه ،خوش بنگريم

كز فِراست ،ما ،به عالى منظريم‏

( 2703) آن طبيبانِ غذااَند و ثِمار

جان حيوانى، بديشان استوار

( 2704) ما طبيبان فِعاليم و مَقال

مُلهِمِ ما ،پرتو نور جلال

*‏

در داستان زیر مومنان زیرک به مقام رضامندی می رسند :

سوم:

ربودن عقاب موزه مصطفى g

و بردن بر هوا و نگون كردن و

از موزه مار سياه فرو افتادن

( 3255) عبرت است آن قصّه ، اى جان مر تو را

تا كه راضى باشى در حكم خدا

( 3256) تا كه زيرك باشى و نيكو گمان

چون ببينى واقعة بد ناگهان‏

( 3257) ديگران گردند زرد از بيم آن

تو چو گل خندان گه سود و زيان‏

( 3258) ز آن كه گل گر برگ برگش مى‏كنى

خنده نگذارد نگردد مُنثَنِى‏

( 3259) گويد از خارى چرا افتم به غم

خنده را من خود ز خار آورده‏ام‏

( 3260) هر چه از تو ياوه گردد از قضا

تو يقين دان كه خريدت از بلا

*

مومنان زیرک مدام  معیت خداوند را  درک می کنند:‏

سوم:

 ( 4455) كيست آن كِت مى‏كشد، اى مُعتنى!

آن كه مى‏نگذاردت كين دم زنى‏

( 4456) صد عزيمت مى‏كنى بهر سفر

مى‏كشاند مر تو را جاى دگر

( 4457) ز آن بگرداند به هر سو ،آن لگام

تا خبر يابد ز فارِس، اسب خام‏

( 4458) اسبِ زيرك‏سار، ز آن ،نيكو پى است

كو همى‏داند كه فارِس، بر وى است

*

از صفات عاشقان حقیقی الهی که زیرک اند وفا داری است ، ‏

چهارم:

از قول آن عاشق

( 156) گفت او: گر اَبلَهم، من در ادب

زيركم اندر وفا و در طلب

توصیه به زیرکان دنیائی که زیرکی را رها کنند و ابلهی که همان حیرانی است را بیابند:

چهارم:

( 1407) زيرَكی، بفْروش و حيرانی بِخَر

زيركی ظَنّ است و حَيرانی نظر

( 1408) عقل، قربان كُن به پيشِ مصطفی

حَسْبِىَ‌اللَّه گُو كه اللّه‌اَم كَفى‏

( 1409) همچو كَنعان سر ز كشتى وا مَكش

كه غرورش، داد نفسِ زيرَكَش‏

( 1410) كه برآيم بر سرِ كوهِ مَشيد

مِنّتِ نوحم چرا بايد كشيد؟

چهارم:

( 1420) اَكثَر اَهلِ الْجَنَّةِ الْبُله، ای پدر

بهر اين گفته است سلطانُ‌الْبَشر

 ( 1421) زيركی چون كِبر و بادْ‌انگيزِ توست

ابلهی شو، تا بماند دل دُرُست‏

( 1422) ابلهی نَه كو به مَسخَرگی دو تُوست

ابلهی كو والهِ و حيرانِ هوست

*

نفس کافر کیش مادامی که خدا را باور نکرده زیرکی احمقانه دارد و همه کارش دنیائی است:

چهارم:

( 1655) نفس‏ها را لايق است اين انجمن

مُرده را درخور بُوَد گور و كفن‏

( 1656) نفس اگر چه، زيركست و خُرده دان

قبله‏اش دنياست، او را مُرده دان‏

( 1657) آبِ وحیِ حق بدين مُرده رسيد

شد ز خاكِ مُرده‌ای، زنده پديد

( 1658) تا نيايد وحی، تو غِرّه مباش

تو بدآن گُلْگونة طالَ بقاش‏( عمرش دراز باد)

*

زیرکان دنیائی در برابر اولیای الهی که زیرک حقیقی هستند کم می آورند و در بازی شطرنج با آن ها مات می شوند:

چهارم :

( 2091) چند گويى اى لجوجِ بى‏صفا

اين فسونِ ديو، پيشِ مصطفى؟‏

( 2092) صد هزاران حِلْم دارند اين گروه

هر يكى حِلْمى از آنها صد چو كوه‏

( 2093) حِلْمشان بيدار را اَبله كند

زيركِ صدْ‌چشم را گمره كند

( 2094) حِلْمشان همچون شرابِ خوبِ نَغْز

نَغْزنغزك بر رَوَد بالاىِ مغز

*

اولیای الهی که به پرتو نور الهی بصیرت کافی دارند از مشورت با دنیائیان بی نیازند :

در دفتر چهارم در داستان آن سه ماهی ، در بارة آن ماهی زیرک می فرماید :

( 2231) گفت آن ماهىِّ زيرك: ره كُنَم

دل ز رأى و مشورتْشان بَركَنَم‏

چهارم :

مورى بر كاغذى مى‏رفت، نبشتنِ قلم ديد،

قلم را ستودن گرفت. مورى ديگر

كه چشم تيزتر بود گفت: ستايشِ انگشتان را كن

كه اين هنر از ايشان مى‏بينم. مورى ديگر

كه از هر دو چشم روشن‏تر بود گفت:

من بازو را ستايم كه انگشتان، فرعِ بازواند الى آخِرِه‏

( 3721) مورَكی بر كاغذی ديد او قلم

گفت با موری دگر اين راز هم‏

( 3722) كه عجايب نقش‏ها آن كِلْك كرد

همچو ريحان و چو سوسن‌زار و وَرْد

( 3723) گفت آن مور: اِصْبَعَست آن پيشه‏ور

وين قلم در فعل، فرعست و اثر

( 3724) گفت آن مورِ سوم كز بازو است

كه اصبعِ لاغر زِ زورش نقش بست‏

( 3725) همچنين می‏رفت بالا تا يكی

مِهترِ موران، فَطِن بود اندكی‏

( 3726) گفت كز صورت مبينيد اين هنر

كه به خواب و مرگ گَردد بی‏خبر

*

اگر خداوند عقل عقل مداران  را مدد نرساند از پس هیچ کاری بر نمی آیند:

 چهارم( 3727) صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجنبد نقش‏ها

( 3728) بی‏خبر بود او كه آن عقل و فؤاد

بی ‏ز تقليبِ خدا باشد جماد

( 3729) يك زمان از وی عنايت بركَنَد

عقلِ زيرك ابلهی‏ها می‏كند

****

زیرکی عقل  دنیامداران تنها در امور دنیائی کاربرد دارد و از امور آخرتی غافل اند ،

پنجم :

خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعف شهوت خليفه

و قوّت شهوت آن امير، و فهم كردن خليفه از خنده كنيزك

( 3947) زن بديد آن سستىِ او از شگفت

آمد اندر قهقهه خنده‏اش گرفت‏

( 3948) يادش آمد مردى آن پهلوان

كه بكشت او شير و اندامش چنان‏

( 3949) غالب آمد خنده زن شد دراز

جهد مى‏كرد و نمى‏شد لب فراز

( 3950) سخت مى‏خنديد همچون بنگيان

غالب آمد خنده بر سود و زيان‏

( 3951) هر چه انديشيد خنده مى‏فزود

همچو بند سيل ناگاهان گشود

تا

( 3954) هيچ ساكن مى‏نشد آن خنده زو

پس خليفه طَيرَه گشت و تند خو

( 3955) زود شمشير از غلافش بر كشيد

گفت سرِّ خنده واگو اى پليد

( 3956) در دلم زين خنده ظَنّى اوفتاد

راستى گو عشوه نتوانيم داد

( 3957) ور خلاف راستى بفريبيم

يا بهانه چرب آرى تو بدم‏

( 3958) من بدانم در دل من روشنى است

بايدت گفتن هر آن چه گفتنى است‏

( 3959) در دل شاهان تو ماهى دان سطبر

گر چه گه گه شد ز غفلت زير ابر

( 3960) يك چراغى هست در دل وقت گشت

وقت خشم و حرص آيد زير طشت‏

دفتر پنجم ( 3961) آن فراست اين زمان يار من است

گر نگويى آن چه حقّ گفتن است‏

( 3962) من بدين شمشير برّم گردنت

سود نبود خود بهانه كردنت

*‏

شهوت و هوی و هوس زیرکی دنیائیان را دنگ می کند:

پنجم :

( 1369) زشت‏ها را خوب بنمايد شَرَه

نيست چون شهوت بتر ز آفاتِ ره‏

( 1370) صد هزاران نام خوش را كرد ننگ

صد هزاران زيركان را كرد دَنگ‏

*

ایاز یکی از نمونه های زیرکان خدائی است که هر صبح گاه عهد نخستین را با خداوند خود تجدید می کرد :

پنجم:

 قصّه اَياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين

و گمان آمدن، خواجه تاشانش را كه

 او را در آن حجره دفينه است

 به سبب محكمى در و گرانى قفل

( 1857) آن اياز از زيركى انگيخته

پوستين و چارقش آويخته‏

( 1858) مى‏رود هر روز در حجره خَلا

چارقت اين است منگر در عُلا

*

گاهی حلم خداوندی حتی مومنان زیرکی چون آدم ع را مغرور می کند و آدم با آن که علم اسماء داشت حلم حق با او آن چنان مدارا کرد که فریب شیطان را خورد و از امر خداوند سر باز زد و از بهشت به بیرون پرتاب شد:

پنجم :

( 2104) گاهِ علم آدم ملايك را كه بود؟

اوستاد علم و نقّاد نقود

( 2105) چون كه در جنّت شراب حلم خورد

شد ز يك بازىِّ شيطان روى زرد

( 2106) آن بَلا دُرهاىِ تعليمِ ودود

زيرك و دانا و چُستش كرده بود

( 2107) باز آن افيون حلم سخت او

دزد را آورد سوى رخت او

( 2108) عقل آيد سوى حلمش مستجِير

ساقيم تو بوده‏اى دستم بگير

*

همان گونه که پیش از این نوشتم بالا ترین زیرکی مومن آن است که تیز بینی در علوم دنیائی را به اهل آن واگذارد و راه حیرانی که بالاترین زیرکی هست را پیش گیرد و این حیرانی نام دیگرش بُله است که اکثر اهل الجنه البله:

پنجم:

( 2762) زيركان كه موى‏ها بشكافتند

علم هيأت را به جان دريافتند

( 2763) علم نارنجات و سحر و فلسفه

گر چه نشناسند حقُّ المَعرفه‏

( 2764) ليك كوشيدند تا امكان خود

بر گذشتند از همه اَقران خود

( 2765) عشق غيرت كرد و ز ايشان در كشيد

شد چنين خورشيد ز ايشان ناپديد

( 2766) نور چشمى كو به روز استاره ديد

آفتابى چون از او رو در كشيد

( 2767) زين گذر كن پند من بپذير هين

عاشقان را تو به چشم عشق بين‏

ششم:

(2369)اى بسا علم و ذكاوات و فطن

گشته ره رو را چو غول و راه زن‏

(2370)بيشتر اصحاب جنت ابلهند

تا ز شر فيلسوفى مى‏رهند

(2371)خويش را عريان كن از فضل و فضول

تا كند رحمت به تو هر دم نزول‏

(2372)زيركى ضد شكست است و نياز

زيركى بگذار و با گولى بساز

(2373)زيركى دان دام برد و طمع و گاز

تا چه خواهد زيركى را پاك باز

(2374)زيركان با صنعتى قانع شده

ابلهان از صنع در صانع شده‏

(2375)ز انكه طفل خرد را مادر نهاد

دست و پا باشد نهاده بر كنار

 

بازدیدها: 71

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − 8 =