خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع « زیورهای ظاهری و زیورهای باطنی» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع « زیورهای ظاهری و زیورهای باطنی» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

زیور های باطنی  و زیور های ظاهری

انسان ظاهری دارد و باطنی ، جسمی دارد و جانی ، و دنیا نیز ظاهری دارد و باطن و حقیقتی و همه با هم متفاوت اند و هرکدام زینتی دارند که زینت ها نیز ذاتا متفاوت اند و فرق اساسی آن ها در پایدار بودن و از بین رفتن آن ها است

دفتر چهارم ( 1840)

حليه تن همچو تن عاريّتى است

دل بر آن كم نه كه آن يك ساعتى است‏

نشانی های جسم مانند خود جسم موقتی و فناپذیر است پس دل بر آن مبند که ساعتی بیش دوام ندارد.

« در آیات قرآن فرق مابین زیور ظاهری و باطنی به خوبی بیان شده است

قرآن دو دسته آیات در بارة زینت دنیائی و آخرتی و ایمانی دارد

زینت های دنیایی مانند مال و اولاد و حتی آسمان و زمین و مانند

زینت های باطنی مانند ایمان در قلب و لباس تقوی در مسجد،

و آن جائی که فاعل زینت دادن شیطان است یا مستقیم و یا با اجازه حضرت حق ، اعمال را مفعول آن قرار می دهد ولی وقتی که مربوط به زینت دادن ایمان در قلب است فاعل ، خود حضرت حق است

و پر پیداست که زینت شیطان بی دوام است چون دنیا و اعمال بد انسان ها را زینت می دهد و دنیا به ناپایداری شهره عالم است ولی خود حضرت حق وقتی ایمان را در قلب ها تزیین می کند دوام ابدی دارد

دستة اول عبارتست از

بقره، 212، ص33: زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ  وَ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ  وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيرْ حِسَابٍ

زندگى دنيا در نظر كسانى كه كافر شدند زينت داده شده و بهمين جهت كسانى را كه ايمان آوردند مسخره مى‏كنند در حالى كه مردم با تقوا در روز قيامت فوق آنانند و خدا هر كه را بخواهد بدون حساب روزى مى‏دهد ( این آیه برای هردو دسته است )

آل عمران، 14، ص51: زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعَمِ وَ الْحَرْثِ  ذَالِكَ مَتَعُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا  وَ اللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمََابِ

علاقه به شهوات يعنى زنان و فرزندان و گنجينه‏هاى پر از طلا و نقره و اسبان نشان‏دار و چارپايان و مزرعه‏ها علاقه‏اى است كه به وسوسه شيطان بيش از آن مقدار كه لازم است در دل مردم سر مى‏كشد با اينكه همه اينها وسيله زندگى موقت دنيا است، و سرانجام نيك نزد خدا است

انعام، 122، ص143:….  كَذَالِكَ زُيِّنَ لِلْكَفِرِينَ مَا كاَنُواْ يَعْمَلُونَ

.. بدينسان براى كسانى كه كافر شده‏اند اعمالى كه مى‏كرده‏اند آرايش يافته است

توبه، 37، ص193: ….  زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَلِهِمْ  وَ اللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ

…. (آرى) اعمال بدشان در نظرشان جلوه كرده و خداوند مردمان كافر را هدايت نمى‏كند

فاطر، 8، ص435: أَ فَمَن زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَءَاهُ حَسَنًا  فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَ يَهدِى مَن يَشَاءُ  فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيهْمْ حَسَرَاتٍ  إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ  بِمَا يَصْنَعُونَ

پس با اين حال آيا كسى كه عمل زشتش در نظرش زيبا جلوه داده شده و آن را كار نيكى مى‏بيند با كسى كه خوب را خوب و بد را بد مى‏بيند يكسان است؟ هرگز، ولى اين خدا است كه هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند پس تو اى محمد جان خود را در حسرت و اندوه آنان (كه چرا گمراهند) هلاك مكن كه خدا به آنچه مى‏كنند دانا است

فتح،12، ص512: بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلىَ أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَ زُيِّنَ ذَالِكَ فىِ قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنتُمْ قَوْمَا بُورًا

اين بود كه پنداشتيد رسول و مؤمنين از اين جنگ به هيچ وجه به خانواده خود برنمى‏گردند و همين پندار در دلتان موجه جلوه كرد و ظن سويى برديد و مردمى هالك بوديد

کهف، 7، ص294: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلىَ الْأَرْضِ زِينَةً لهَّا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُهُّمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

ما اين چيزها را كه روى زمين هست آرايش آن كرده‏ايم تا ايشان را بيازماييم كه كدامشان از جهت عمل بهترند

کهف، 28، ص297: وَ اصْبرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِیِ  يُرِيدُونَ وَجْهَهُ  وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا  وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَئهُ وَ كاَنَ أَمْرُهُ فُرُطًا

با كسانى كه بامداد و شبانگاه پروردگار خويش را مى‏خوانند و رضاى او را مى‏جويند با شكيبايى قرين باشد و ديدگانت به جستجوى زيور زندگى دنيا از آنها منصرف نشود. اطاعت مكن كسى را كه دلش را از ياد خويش غافل كرده‏ايم و هوس خود را پيروى كرده و كارش زياده‏روى است

صافات، 6، ص446: إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ

همانا ماييم كه آسمان دنيا را با زينت ستارگان آراستيم

حدید، 20، ص540: اعْلَمُواْ أَنَّمَا الحْيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لهَوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرُ  بَيْنَكُمْ وَ تَكاَثُرٌ فىِ الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ  كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعجْبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثمُ‏ يهِيجُ فَترَئهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا  وَ فىِ الاَْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانٌ  وَ مَا الحَيَوةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ

بدانيد كه زندگى دنيا بازيچه و لهو و زينت و تفاخر بين شما و تكاثر در اموال و اولاد است مثل آن بارانى است كه كفار از روييدن گياهانش به شگفت درآيند، و گياهان به منتها درجه رشد برسند، در آن هنگام به زردى گراييده خشك مى‏شوند، دنياى كفار نيز چنين است، البته در آخرت عذاب شديدى است، و هم مغفرت و رضوانى از ناحيه خداست، و زندگى دنيا جز متاعى فريبنده نمى‏باشد

هود، 15، ص223: مَن كاَنَ يُرِيدُ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتهَا نُوَ فِّ إِلَيهِمْ أَعْمَالَهُمْ فِيهَا وَ هُمْ فِيهَا لَا يُبْخَسُونَ

كسى كه از تلاش خود تنها زندگى دنيا و زينت آن را بخواهد، ما نتيجه تلاش ايشان را بطور كامل مى‏دهيم، و در آن هيچ نقصانى نمى‏يابند

قصص، 60، ص393: وَ مَا أُوتِيتُم مِّن شىَ‏ءٍ فَمَتَعُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ زِينَتُهَا  وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَيرٌ وَ أَبْقَى  أَ فَلَا تَعْقِلُونَ

علاوه بر اين، آنچه كه داده شده‏ايد وسيله زندگى دنيا و زينت آن است و آنچه نزد خدا است بهتر و پايدارتر است آيا باز هم تعقل نمى‏كنيد

دستة دوم زینت پایدار ایمانی و آخرتی :

اعراف، 31، ص154: يَابَنىِ ءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكم  عِندَ كلِّ  مَسْجِدٍ …..

اى فرزندان آدم! زينت و آراستگى خويش را نزد هر مسجدى اتخاذ كنيد …..

حجرات، 7، ص516: … وَ لَاكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْايمَانَ وَ زَيَّنَهُ فىِ قُلُوبِكمُ‏ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيَانَ  أُوْلَئكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ

…. و ليكن خداى تعالى ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد و كفر و فسوق و عصيان را مورد نفرتتان قرار داد اينان رشد يافتگانند»

در مثنوی برای زیور ظاهری و باطنی و دارندگان آن ابیات فراوانی آمده است ، از جمله:

در باب زینت باطنی رسول خدا ص در کتاب انجیل :

تعظيم نعت مصطفى عليه السلام

كه مذكور بود در انجيل

دفتر اول (727)بود در انجيل، نامِ مُصطفى

آن سَرِ پيغمبران، بحرِ صَفا

(728)بود ذكرِ حِليه‏ها و، شِكلِ او

بود ذكرِ غَزو و، صَوم و، اَكلِ او

*

قول رسول صَلَّى اللَّه عَليهِ و آلهِ و سَلَّمَ:

اِنّى لَاَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمنِ مِنْ قِبَلِ الْيَمَنِ‏

دفتر چهارم( 1834) گفت: زين‌سو بوىِ يارى مى‏رسد

كاندرين ده شهريارى مى‏رسد

( 1835) بعدِ چندين سال مى‏زايد شَهى

مى‏زند بر آسمان‏ها، خَرْگَهى‏

( 1836) رُويَش از گُلزارِ حق، گُلْگُون بُوَد

از من او اندر مقام، افزون بُوَد

( 1837) چيست نامش؟ گفت: نامش بُوالْحَسَن

حِلْيه‏اش واگفت ز ابرو و ذَقَن‏

( 1838) قَدِّ او و رنگِ او و شكلِ او

يك‌به‌يك واگفت از گيسو و رُو

( 1839) حليه‏هاىِ روح او را هم نمود

از صفات و از طريقه و جا و بود

( 1840) حلية تن، همچو تن عاريّتىست

دل بر آن كم نِه كه آن يك ساعتى‌ست‏

 ( 1841) حِلية روحِ طبيعى هم فناست

حلية آن جان، طلب، كآن بر سماست‏

*

زیور های ظاهری تا از جلوه در چشم انسان نیفتند ، آن حقیقت انسان که همان کنت کنزا مخفیا هستند خود را نمی نماید

مولانا این مطلب را در ابیات زیر در دفتر اول با طرح زیور درختان که برگ آن ها است مثال می زند که تا برگ ها که پوشش میوه ها هستند فرو نریزد میوه خود را نشان نمی دهد:

دفتر اول ( 2927) پس همى‏گويند هر نقش و نگار

مژده مژده نك همى‏آيد بهار

( 2928) تا بود تابان شكوفه چون زره

كى كند آن ميوه‏ها پيدا گره‏

( 2929) چون شكوفه ريخت ميوه سر كند

چون كه تن بشكست جان سر بر زند

( 2930) ميوه معنى و شكوفه صورتش

آن شكوفه مژده ميوه نعمتش‏

( 2931) چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد

چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد

( 2932) تا كه نان نشكست قوت كى دهد

ناشكسته خوشه‏ها كى مى‏دهد

( 2933) تا هليله نشكند با ادويه

كى شود خود صحت افزا ادويه‏

*

انسان تا بستة زیور های ظاهری است به حقیقت ربانی خود راه نمی یابد

دفتر اول: ( 3146) آن كه او بى‏نقش ساده سينه شد

نقشهاى غيب را آيينه شد

( 3147) سرّ ما را بى‏گمان موقن شود

ز آن كه مؤمن آينه مؤمن بود

( 3148) چون زند او فقر ما را بر محك

پس يقين را باز داند او ز شك‏

( 3149) چون شود جانش محكّ نقدها

پس ببيند قلب را و قلب را

*

در ابیات زیر داستان رومیان و چینیان است که چینیان بستة زیور ظاهر اند و رومیان صیقل یافتگان سینه اند :

قّصه مرى كردن روميان و چينيان

در علم نقاشى و صورتگرى

دفتر اول( 3467) چينيان گفتند ما نقّاش‏تر

روميان گفتند ما را كرّ و فر

( 3468) گفت سلطان امتحان خواهم در اين

كز شماها كيست در دعوى گزين

( 3469) چينيان و روميان بحث آمدند

روميان از بحث در مَكْث آمدند

( 3470) چينيان گفتند يك خانه به ما

خاصّه بسپاريد و يك آنِ شما

( 3471) بود دو خانه مقابل در بَدر

ز آن، يكى چينى ستد رومى دگر

( 3472) چينيان صد رنگ از شه خواستند

شه خزينه باز كرد آن تا ستند

( 3473) هر صباحى از خزينه رنگها

چينيان را راتبه بود از عطا

( 3474) روميان گفتند نى لون و نه رنگ

در خور آيد كار را جز دفع زنگ

( 3475) در فرو بستند و صيقل مى‏زدند

همچو گردون ساده و صافى شدند

( 3476) از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است

رنگ چون ابر است و بى‏رنگى چون مهى است

( 3477) هر چه اندر ابر ضو بينى و تاب

آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏

( 3478) چينيان چون از عمل فارغ شدند

از پى شادى دُهُلها مى‏زدند

( 3479) شه در آمد ديد آن جا نقشها

مى‏ربود آن عقل را وقت لِقا

( 3480) بعد از آن آمد به سوى روميان

پرده را برداشت رومى از ميان‏

دفتر اول( 3481) عكس آن تصوير و آن كردارها

زد بر اين صافى شده ديوارها

( 3482) هر چه آن جا ديد اينجا به نمود

ديده را از ديده خانه مى‏ربود

( 3483) روميان آن صوفيانند اى پدر

بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر

( 3484) ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها

پاك ز آز و حرص و بخل و كينه‏ها

( 3485) آن صفاى آينه لا شك دل است

كو نقوش بى‏عدد را قابل است‏

*

مومنان بر عکس منافقان ، مانند گور مسلمانان و گور کافران ، ظاهری نا آراسته و باطنی آراسته دارند

سوم : ( 130) و آن عمارت كردن گور و لَحد

نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَد

( 131) بلكه خود را در صفا گورى كنى

در مِنِىِّ او كنى دفن مَنى‏

( 132) خاك او گردى و مدفونِ غمش

تا دَمت يابد مددها از دَمش‏

( 133) گورخانه و قبّه‏ها و كنگره

نبود از اصحابِ معنى آن سَره‏

( 134) بنگر اكنون زنده اطلس پوش را

هيچ اطلس دست گيرد هوش را؟

( 135) در عذاب مُنكَر است آن جان او

كژدمِ غم در دل غمدانِ او

( 136) از برون بر ظاهرش نقش و نگار

وز درون ز انديشه‏ها او زار زار

( 137) و آن يكى بينى در آن دلق كهن

چون نبات انديشه و شكّر سخن

*

آدمیان بیشتر فریب ظاهر نقش و نگار را می خورند و از شناخت حقیقت خود باز می مانند:

غِرّه شدنِ آدمى به ذكاوت و تصويراتِ طبعِ

خويشتن و طلب ناكردنِ علمِ غيب كه علمِ انبياست

دفتر چهارم( 2562) ديدم اندر خانه من نقش و نگار

بودم اندر عشقِ خانه بى‏قرار

( 2563) بودم از گنجِ نهانى بى‏خبر

ور نه دَسْتَنْبُوىِ من بودى تَبَر

( 2564) آه، گر دادِ تَبَر را دادمى

اين زمان غم را تبرّا دادمى‏

( 2565) چشم را بر نقش مى‏انداختم

همچو طفلان عشق‏ها مى‏باختم‏

( 2566) پس نكو گفت آن حكيمِ كاميار

كه تو طفلى خانه پُر نقش و نگار

( 2567) در الهى نامه بس اندرز كرد

كه بر آر از دودمانِ خويش گَرد

*

کافران چشم حقیقت بین ندارند و فریب زیور و زینت ظاهر را می خورند ، نظیر داستان زیر که قصة خریداری کردن بلال است توسط ابوبکر از صاحب کافرش :

دفتر ششم

خنديدنِ جهود و پنداشتن كه

صِدّيق مغبون است در اين عقد

(1034)قهقهه زد آن جهودِ سنگ دل

از سَرِ افسوس و طنز و غِشّ و غل‏

(1035)گفت صِدّيقش كه اين خنده چه بود؟

در جوابِ پرسش، او خنده فزود

(1036)گفت: اگر جِدّت نبودى و غَرام

در خريدارىِ اين اَسوَدغلام‏

(1037)من زِ اِستيزه نمى‏جوشيدمى

خود به عُشرِ اينش بفروشيدمى‏

(1038)كاو به نزدِ من نيرزد نيم دانگ

تو گران كردى بهايش را به بانگ‏

(1039)پس جوابش داد صِدّيق اى غَبى

گوهرى دادى به جَوزى چون صَبى‏

(1040)كاو به نزدِ من همى‏ارزد دو كَون

من به جانَش ناظرَستَم تو به لَون‏

 (1041)زرِّ سرخ است او، سيه تاب آمده

از براىِ رَشكِ اين احمق كَده‏

(1042)ديده‏ى اين هفت رنگِ جسمها

درنيابد زين نقاب آن روح را

(1043)گر مِكيسى كرديى در بَيع، بيش

دادمى من جمله ملك و مالِ خويش‏

(1044)ور مِكاس افزوديى، من ز اهتمام

دامنى زر كردمى از غير وام‏

(1045)سهل دادى ز انكه ارزان يافتى

دُر نديدى، حُقّه را نشكافتى‏

(1046)حُقّه‏ى سَربسته جهلِ تو بداد

زود بينى كه چه غَبنت اوفتاد

(1047)حُقّه‏ى پُر لعل را دادى به باد

همچو زنگى در سيه رويى تو شاد

(1048)عاقبت واحَسرَتا گويى بسى

بخت و دولت را فروشَد خود كسى؟‏

(1049)بخت با جامه‏ى غلامانه رسيد

چشمِ بدبختت بجز ظاهر نديد

(1050)او نمودت بندگىِّ خويشتن

خوىِ زشتت كرد با او مكر و فن‏

(1051)اين سيه اَسرارِ تن اسپيد را

بُت پرستانه بگيـر اى ژاژخا

(1052)اين ترا و آن مرا، بُرديم سود

هين لَكُم دينٌ وَلي دين اى جهود

(1053)خود سزاىِ بت پرستان اين بُوَد

جُلَّش اطلس، اسبِ او چوبين بُوَد

(1054)همچو گورِ كافران پُردود و نار

وز برون بَربَسته صد نقش و نگار

*

هلال یکی از اصحاب رسول خدا ص بود که حلیة ظاهری نداشت و صاحبش او را به آخور چارپایان فرستاده بود ولی از حلیة باطنی او رسول خدا ص خبر داشت و به دیدارش شتافت :

دفتر ششم

(1135)بُد هِلال، استادِ دل، جان روشنى

سايس و بنده‏ى اميرِ مؤمنى‏

(1136)سايسى كردى در آخُور آن غلام

ليك سلطانِ سلاطين بنده نام‏

(1137)آن امير از حالِ بنده بى‏خبر

كه نبودش جز بِليسانه نظر

(1138)آب و گِل مى‏ديد و در وى گنج نه

پنج و شش مى‏ديد و اصلِ پنج نه‏

(1139)رنگِ طين پيدا و نورِ دين نهان

هر پيمبر اين چنين بُد در جهان‏

(1140)آن مَناره ديد و در وى مرغ نى

بر مَناره شاه بازى، پُر فَنى‏

 (1141)و آن دوم مى‏ديد مرغى پَرزَنى

ليك موى اندر دهانِ مرغ نى‏

(1142)و آن كه او يَنظُر بِنُورِالله بُوَد

هم ز مرغ و هم ز مو آگه بُوَد

(1143)گفت: آخِر چشم سوىِ موى نِه

تا نبينى مو، بنگشايد گره‏

(1144)آن يكى گِل ديد نقشين در وَحَل

و آن دگر گِل ديد پُر علم و عمل‏

(1145)تن مَناره علم و طاعت همچو مرغ

خواه سيصد مرغ گير و، يا دو مرغ‏

(1146)مردِ اَوسَط مرغ بين است او و بس

غيرِ مرغى مى‏نبيند پيش و پس‏

(1147)موى آن نورى است پنهان، آنِ مرغ

كه بدان پاينده باشد جانِ مرغ‏

(1148)مرغ كان موى است در منقارِ او

هيچ عاريّت نباشد كارِ او

(1149)علمِ او از جانِ او جوشد مُدام

پيش او نه مستعار آمد نه وام‏

*

انسان ها باید یا زیور ظاهر داشته باشند مانند طاوس در داستان زیر و یا حلیه های باطنی را دارا باشند:

در دفتر ششم در داستان آن  درويش كه از آن خانه

هر چه مى‏خواست،مى‏گفت: نيست‏.

و از بیت (1250) شروع می شود در بیت (1260)

 می فرماید:

نيستى طاوسِ با صد نقش بند

كه به نقشت چشمها روشن كنند

*

در داستان آن عجوزه که عشر های مصحف را به صورت می گذاشت تا جوان بنماید و حال زیور دنیا اینچنین است که پایدار نیست و سراسر تلبیس است :

رجوع به داستان آن كَمپير

دفتر ششم(1268)چون عروسى خواست رفتن آن خريف

موىِ ابرو پاك كرد آن مستخيف‏

(1269)پيشِ رو آيينه بگرفت آن عجوز

تا بيآرايد رخ و رخسار و پوز

(1270)چند گُلگُونه بماليد از بَطَر

سفره‏ى رويش نشد پوشيده‏تر

(1271)عَشرهاىِ مُصحَف از جا مى‏بُريد

مى‏بچسبانيد بر رُو آن پليد

(1272)تا كه سفره‏ى روىِ او پنهان شود

تا نگينِ حلقه‏ى خوبان شود

(1273)عَشرها بر روى هر جا مى‏نهاد

چون كه بر مى‏بَست چادر، مى‏فتاد

(1274)باز او آن عَشرها را با خَدو

مى‏بچسبانيد بر اطرافِ رو

(1275)باز چادر راست كردى آن نگين

عَشرها افتادى از رُو بر زمين‏

(1276)چون بسى مى‏كرد فن و آن مى‏فتاد

گفت: صد لعنت بر آن ابليس باد

(1277)شد مُصَوَّر آن زمان ابليس زود

گفت اى قَحبه‏ى قديدِ بى‏ورود

(1278)ُمن همه عمر اين نينديشيده‏ام

نه ز جُز تو قحبه اى اين ديده‏ام‏

(1279)تخمِ نادر در فضيحت كاشتى

در جهان، تو مُصحَفى نگذاشتى‏

(1280)صد بليسى تو، خَميس اندر خَميس

تركِ من گوى، اى عجوزه‏ى دَردَبيس‏

 (1281)چند دزدى عَشر از علمِ كتاب

تا شود رويت مُلَوَّن همچو سيب؟‏

(1282)چند دزدى حرفِ مردانِ خدا

تا فروشى و ستانى مَرحبا؟

(1283)رنگِ بربسته ترا گُلگون نكرد

شاخِ بربسته فَنِ عُرجون نكرد

(1284)عاقبت چون چادرِ مرگت رسد

از رُخَت اين عَشرها اندر فتد

*

در داستان زیر وقتی آن عارف به آن کشیش نصیحت کرد و خال اهل دنیا را گفت ، در بارة عارفان چنین گفت که اینان به زیور دنیا دلبسته اند ولی عارفان از این زینت ها دل بریده اند و نگاه به نقش و نگار های دنیائی ندارند: دفترششم :

(1780)عارفى پُرسيد از آن پيرِ كشيش

كه تويى خواجه مُسِن‏تر يا كه ريش؟‏

 (1781)گفت: نه، من پيش از او زاييده‏ام

بى‏ز ريشى، بس‏جهان را ديده‏ام‏

(1782)گفت: ريشت شد سپيد، از حال گشت

خوىِ زشتِ تو نگرديده‏ست وَشت‏

(1783)او پس از تو زاد و، از تو بگذريد

تو چنين خشكى ز سوداىِ ثَريد

(1784)تو بر آن رنگى كه اوّل زاده‏اى

يك قدم ز آن پيشتر ننهاده‏اى

‏(1785)همچنان دوغى تُرُش در معدنى

خود نكردى زو مُخَلَّص روغنى‏

(1786)هم خميرى،خُمره‏ى طينه درى

گر چه عمرى در تنورِ آذرى‏

(1787)چون حشيشى پا به گِل برپشته‏اى

گرچه از بادِ هوس سرگشته‏اى‏

(1788)همچو قومِ موسى اندر حَرِّ تيه

مانده‏اى برجاى، چل سال اى سفيه‏

(1789)مى‏روى هر روز تا شب هَروَله

خويش مى‏بينى در اوّل مرحله‏

(1790)نگذرى زين بُعدِ سيصد ساله تو

تا كه دارى عشقِ آن گوساله تو

(1791)تا خيالِ عِجل از جانشان نرفت

بُد بر ايشان تيه چون گردابِ تَفت‏

(1792)غيرِ اين عِجلى كز او يابيده‏اى

بى‏نهايت لطف و نعمت ديده‏اى‏

(1793)گاو طبعى،ز آن نكوييهاىِ زفت

از دلت، در عشقِ اين گوساله رفت‏

(1794)بارى اكنون تو ز هر جُزوت بپرس

صدزبان دارند اين اجزاىِ خُرس‏

تا برسد به دو بیت زیر:

(1810)همچنين اجزاىِ مستانِ وصال

حامل از تِمثالهاىِ حال و قال‏

(1811)در جمالِ حال وامانده دهان

چشم، غايب گشته از نقش جهان‏

*

انسان تا از نقش های ظاهر نگذرد راه به جائی تمی برد

دفتر ششم (3421)آن يكى در كنج مسجد مست و شاد

و آن دگر در باغ ترش و بى‏مراد

(3422)قصر چيزى نيست ويران كن بدن

گنج در ويرانى است اى مير من‏

(3423)اين نمى‏بينى كه در بزم شراب

مست آن گه خوش شود كاو شد خراب‏

(3424)گر چه پر نقش است خانه بركنش

گنج جو و ز گنج آبادان كنش‏

(3425)خانه‏اى پر نقش تصوير و خيال

وين صور چون پرده بر گنج وصال‏

(3426)پرتو گنج است و تابشهاى زر

كه در اين سينه همى‏جوشد صور

*

در داستان زیر ، پسران آن پادشاه علی رغم توصیه های او و گوشزد کردن خطرات ظاهر پرستی به آنان ،در پی زیور ظاهر بودند و دست آخر به خاطر این ظاهر پرستی راهی به ده نبردند ، در اینجا بخشی ازابیات که مربوط به زیور ظاهری آن قصر فریبنده است را که دل از فرزندان آن پادشاه برد را ضبط می کنم:

دفترششم :رفتن پسران سلطان به حكم آن كه

الانسان حريص على ما منع،

ما بندگى خويش نموديم و ليكن

خویِ بد تو بنده ندانست خريدن‏

به سوى آن قلعه‏ى ممنوع عنه،

آن همه وصيتها و اندرزهاى پدر را

زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و

مى‏گفتند ايشان را نفوس لوامه

أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِير،ٌايشان

مى‏گفتند گريان و پشيمان

لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ

ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ(سورة الملک/10)

(3699)اين سخن پايان ندارد آن فريق

بر گرفتند از پى آن دژ طريق‏

(3700) بر درخت گندم منهى زدند

از طويله‏ى مخلصان بيرون شدند

 (3701)چون شدند از منع و نهيش گرمتر

سوى آن قلعه بر آوردند سر

(3702)بر ستيز قول شاه مجتبى

تا به قلعه‏ى صبر سوز هش ربا

(3703)آمدند از رغم عقل پند توز

در شب تاريك بر گشته ز روز

(3704)اندر آن قلعه‏ى خوش ذات الصور

پنج در در بحر و پنجى سوى بر

(3705)پنج از آن چون حس به سوى رنگ و بو

پنج از آن چون حس باطن راز جو

(3706)ز آن هزاران صورت و نقش و نگار

مى‏شدند از سو به سو خوش بى‏قرار

(3707)زين قدحهاى صور كم باش مست

تا نگردى بت تراش و بت پرست‏

*

دفتر چهارم ( 1841)

حِليه روح طبيعى هم فناست

حليه آن جان طلب كآن بر سماست‏

زیور های روح حیوانی از میان رفتنی است  پس در پی نشانی های جانی باش  که از اولیاست و  در آسمان هاست.

( 1842)

جسم او همچون چراغى بر زمين

نور او بالاى سقف هفتمين‏

جسم و تن آنان مانند چراغی بر زمین است و نور ایشان از آسمان هفتم هم می گذرد.

( 1843)

آن شعاع آفتاب اندر وَثاق

قرص او اندر چهارم چار طاق‏

به عنوان مثال : پرتوهای آفتاب در اتاق همۀ خانه ها می تابد در حالیکه قرص کامل خورشید در آسمان چهارم است.

وِثاق: اتاق. چهارم چار طاق: آسمان چهارم.

( 1844)

نقش گُل در زير بينى بهر لاغ

بوى گل بر سقف و ايوانِ دماغ‏

مثال دیگر برای شناخت آن ها : گُل را برای تفنّن زیر بینی خود می گیری ولی در همان حال ، عطر آن تمام سقف و صحن دماغ ساکنان عالم بالا  را پر می کند. جسم و جان اولیا نیز همین طور است

نقش گل: نسبت روح و جسم چون گل و بوى گل است. لاغ: هزل، شوخی، نشاط. در اینجا به معنی تفنّن.

( 1845)

مرد خفته در عَدَن ديده فَرَق

عكس آن بر جسم افتاده عرق‏

مثال دیگر برای روشن شدن بیشتر تا بدانیم روح عروج دارد ولی جسم نه و  در عین حال تعلق مابین آندو هست  : مردی در خوابی سهمناک می بیند که به شهر عدن رفته است  ولی عکس العمل آن ترس در خواب ، برجسم او اثر گذاشته و  عرق کردۀ است درحالی که روح او سفر کرده است نه جسمش.

عَدَن: شهری است معروف بر ساحل دریای هند در ناحیۀ یمن. فَرَق: فزع، بيم، ترس، ترسیدن. فَرَق ديدن: خواب سهمناك ديدن.

در مثلهائی که در این باره می زند داستان یعقوب و یوسف

( 1846)

پيرهن در مصر رهن يك حريص

پُر شده كنعان ز بوى آن قَميص‏

پیراهن حضرت یوسف (ع) در مصر در دست فردی آزمند به نام یهودا بود ولی شهر کنعان از بوی آن آکنده شده بود.

حَريص: مقصود يهودا، برادر يوسف، است. رَهن: گرو. قَمیص: پیراهن.

« آیه 94 سورة یوسف : إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ. »

غرّه شدن آدمى به ذكاوت و تصويرات طبع خويشتن و طلب ناكردن علم غيب كه علم انبياست

( 2562)

ديدم اندر خانه من نقش و نگار

بودم اندر عشقِ خانه، بى‏قرار

من در خانۀ تن خویش نقش و نگار و زیبایی جوانی و لذات جسمانی را می دیدم و در عشق آن، پریشان و بی قرار بودم

خانه: استعارت از جسم.نقش و نگار: زيبايى‏هاى ظاهرى جسم، از جوانى و لذت‏هاى آن. ، ذكاوت و ادراك‏هاى عقلى

«سورة الروم(7) (ص 405) : يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ الاَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ آنها تنها ظاهرى از زندگى دنيا مى‏دانند و از آخرت غافلند »

( 2563)

بودم از گنج نهانى بى‏خبر

ور نه دستنبوى من بودى تبر

من از حقیقت پنهانی درونم بی خبر بودم وگرنه تبر ریاضت و عبادت، مانند دستنبو برای من دوست داشتنی و مطلوب می شد

دستنبو: گلوله مانندى از ماده‏هاى خوشبو كه بر دست مى‏گرفتند و گهگاه مى‏بوييدند.  شَمّامَه. سپس به ميوه اى كوچك هندوانه مانند، كه بويى خوش دارد گفته شد.

( 2564)

آه گر دادِ تَبَر را دادمى

اين زمان غم را تبرّا دادمى‏

افسوس که اگر من در دنیا حق تبر را ادا می کردم و خانۀ تن را ویران می کردم اکنون غم و غصه از من دوری می کرد

تبر: استعارت از رياضت و مجاهدت. تبرّا: دورى كردن، پاك شدن، شفا يافتن. غم را تبرّا دادن: دور ساختن آن. از غم رستن.

( 2565)

چشم را بر نقش مى‏انداختم

همچو طفلان عشق‏ها مى‏باختم‏

چشم خود را به نقش و نگارهای ظاهری و خوش آب و رنگ دنیایی می دوختم و با آن ها مانند کودکان خود را مشغول می کردم

« در  قرآن(انعام، 43)  :زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. و (محمد، 36):إِنَّمَا اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. و (عنكبوت، 64) :وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوانُ. 29: 64)»

( 2566)

پس نكو گفت آن حكيمِ كاميار

كه تو طفلى خانه پُر نقش و نگار

پس چه زیبا گفت: حکیم سنایی که تو مانند کودکی هستی و خانۀ دنیا پر از نقش و نگار

حكيم كاميار: مقصود سنايى است

 

( 2567)

در الهى نامه بس اندرز كرد

كه بر آر از دودمان خويش گرد

حکیم سنایی در الهی نامه اندرزهای بسیاری آورده است و از جمله توصیه کرده است به ویران کردن هستی مجازی

گرد از دودمان بر آوردن: استعاره از ويران كردن جسم و آن چه بدان وابسته است. گَرد بر آوردن: پایمال کردن، ویران کردن، هلاک ساختن.

 

 

بازدیدها: 34

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 + یک =