خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «طبیعت ، غرائز ،سرشت ، فطرت ، عادت و تربیت و هدایت در انسان» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «طبیعت ، غرائز ،سرشت ، فطرت ، عادت و تربیت و هدایت در انسان» از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

طبیعت ، غرائز ،سرشت ،  فطرت ، عادت و تربیت و هدایت در  انسان

در مورد انسان مقوله های بالا کاملا با هم مربوط است و ما در این نوشتار همة آن ها را یکجا آوردیم به شرح زیر : نخست بحث لغوی

سرشت در فرهنگ عمید : خوی؛ نهاد؛ طینت؛ فطرت

سرشت  (در فرهنگ مترادف و متضاد زبان فارسی): یک : آفرینش، خلقت، دو: آمیزه سه : اصل، جنس، خمیره چهار : جنم، خلق‌وخو، خو، ضریبه، ذات  پنج : سجیه، سیرت،  شش :  شمال، طبع، طبیعت، طینت، غریزه، فطرت، جبلت  هفت :  مزاج، نهاد  هشت :  خمیرمایه، گوهر، جوهره

غریزه در  فرهنگ فارسی معین به معنی  سرشت ، ذات معنا شده است

فرق بين فطرت، ابداع ، طبيعت و غريزه

فطرت:  مرحوم مطهري، مرتضي،در مجموعه آثار، (فطرت)، و آقای  جوادي آملي، در کتاب فطرت در قرآن، اين واژه را به معناي نوعي آفرينش و سرشت خاص  معنی کرده اند ، آفرينشي كه در آن مفهوم ابداع و بي‌سابقگي نهفته است

ولی با ابداع و كلمات هم خانوادة آن تفاوت دارد

به قول علامه طباطبايي، در تفسير ‌الميزان، ج 17، ص 6؛

در كلمة ابداع تنها  توجه به جنبة بي‌سابقگي شيء است ولی در فطرت توجه به طرد نيستي و ايجاد شيء از اساس است يعني فاطر از اشياء موجود و مواد مختلف يك صورت جديد نمي‌آفريند، بلكه همة اجزاي شيء جديد است،  
طبيعت: ابن منظور، در لسان العرب  آن را چنين معنا مي‌كند: «طبع و طبيعت يعني ويژگي اي كه شيء بر آن آماده شده است»

در فرهنگ معين  و لغت نامه دهخدا،  سرشت و نهاد  معنی شده است
غريزه: ابن منظور در لسان العرب و فرهنگ معين اين كلمه  را به طبيعت، سجيه، سرشت، و … تفسير کرده اند

و نیز  غريزه ملكه‌اي است كه از آن ، صفات ذاتي صادر مي‌شود،

و باز در لسان العرب از ابن منظور و لغت نامه دهخدا

غریزه را  با خلق و خوی فرق می گذارند

و اگر چه هر دو ملكه است

ولي خوي برخواسته از عادت انسان و… است

و غريزه ويژگي نهفته در سرشت او است نه برخاسته از عادت
اين واژه‌ها به لحاظ كاربرد و مفهوم، گاه به جاي همديگر به كار مي‌روند؛ تفسير طبيعت و غريزه به سرشت و نهاد و نيز اطلاق فطرت بر غريزه و طبيعت شاهد اين مطلب است.
امّا تفاوت‌ها ی این چند واژه:

به نظر مرحوم مطهري،  در  مجموعه آثار ایشان ، كلمة طبيعت معمولا در مورد اشياء بي‌جان به كار مي‌رود

مثلاً مي‌گوييم طبيعت آب اين است كه خنك كننده و مرطوب کننده است، يا ويژگي ذاتي و طبيعت سنگ، استحكام و نفوذناپذيري است، ‌پس طبيعت، عبارت است از ويژگي و خصوصيت ذاتي اشياء مادي و به نظر مرحوم مطهری ،  اگر اين كلمه در مورد انسان و حيوان به كار رود ناظر به جنبة مادي و جسماني آنها است

مثلاً مي‌گوئيم طبيعت انسان، ظَلوم، جَهُول و كُفران كننده است يعني بعد مادي انسان داراي اين ويژگي است

قرآن كريم كه بيش از پنجاه مورد، انسان را سرزنش و مذمت كرده است نظر به همين جنبة ‌طبيعي و مادي و غريزي وي داشته است،

و برعکس به نظر آیه الله جوادي آملي در کتاب ، فطرت در قرآن ، ستايشهايی که  از انسان شده است  به لحاظ بعد روحاني و فطري   او است

به نظر آقای جوادي آملي در، فطرت در قرآن و علامة طباطبايي در  تفسير الميزان، ج 16،
كلمه فطرت داراي دو معنا و كاربرد و حقيقت است

معناي عام  و معنای خاص

معنای عام ، همان  آفرينش خاص است و معناي خاص آن عبارت است از آفرينشي كه علاوه بر ابداع و بي‌سابقه بودن، گرايش و بينش به مبدأ هستي وكمال مطلق نيز در آن نهفته است  و  این معنا  از دیگر واژه ها به دست نمی آید

باز به نظر آقای جوادي آملي در کتاب  فطرت در قرآن،  و  علامة  طباطبايي و آیه الله سبحاني،
 با توجه به معناي عام اين كلمه، می توان دايرة كاربردي بسيار گسترده  ای برای آن در نظر گرفت  که  هم طبيعت و هم غريزه را شامل ‌شود و در بعضي موارد مترادف با واژة غريزه به كار برده  شود ، زيرا مفهوم ابداع و اختراع و از عالم نيستي به عالم هستي آوردن در همة اشياء ممكن، اعم از انسان، فرشته، حيوان، گياه، آسمان وهست. و خداوند همة آنها را به صورت ابداعي از عالم نيستي به دنياي هستي آورده است. چنان که ظاهر آية اول سورة مباركة فاطر به همين مطلب اشاره دارد

(سوره فاطر) (1) (ص434 )الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ …

همۀ ستایش ها ویژۀ خداوند است که آفرینندۀ آسمان ها و زمین است …..
و امّا با توجه به معناي خاص واژة فطرت، قلمرو كاربردي اين كلمه محدود است و در مقابل طبيعت و غريزه قرار مي‌گيرد

بر اساس اين معنا فقط انسان است كه از چنين فطرتي برخوردار است و داراي بينش و گرايش مطلق و كمال خواهي و كمال جويي است.
غريزه: در کتاب  فطرت در قرآن، ص 44  آقای جوادی اين واژه اختصاصاً در مورد حيوانات به كار برده مي‌شود، البته دربارة انسان هم به كار مي‌رود از آن جهت كه او اين حقيقت را در نهاد خود و در جنبة نفساني و حيواني خود داراست و با حيوانات شريك است
تفاوت‌هاي غير كاربردي:

از واژه طبيعت که بگذریم از آن جهت  كه همان ويژگي ذاتي اشياي مادي و قسمت مادي جانداران است و باعث اختلاف ظاهري و جلوه‌هاي مختلف و متفاوت آنها مي‌شود و  هيچ گونه شباهت خاصي با فطرت و غريزه ندارد تا در پي تفاوت آنها باشيم

آن چه كه بايد به تفاوت‌شان توجه شود، فطرت و غريزه است كه هر دو در سرشت و نهاد انسان و حيوان قرار داده شده است، اين گونه نيست كه آنها را با تلاش و زحمت و پشتكار به دست آورده باشند، مخصوصاً تفاوت آن دو در انسان كه واجد هر دو حقيقت مي‌باشد بسيار مهم است، زيرا گاهي براي بعضي‌ها خلط مي‌شودو از تشخيص امور فطري از غريزي باز مي‌ماند.
*
ویژگی های فطرت:

از دیدگاه  آیه الله جوادی املی در کتاب فطرت در قرآن :

یک :  معرفت و آگاهي فطري، تحميلي بر انسان نيست بلكه در نهاد او قرار داده شده است  این ویژگی  مشترك بين غريزه و فطرت است و در سرشت انسان و حيوان  هر دو قرار داده شده است

دو : تغيير پذير نيست و با تحميل و فشار نمي‌توان آن را برطرف كرد این ویژگی نیز مشترک است

سه :  فراگير و همگاني است و هر انساني آن را دار است این ویژگی هم مانند دوتای اول و دوم مشترک است

چهار : گرايش و بينش به كمال مطلق و خالق هستي دارد این ویژگی مخصوص انسان است

*

پس فطرت، ملاك رشد و تعالي انسانها است و در واقع هر كمال و صفات نيكي را كه انسان به دست مي‌آورد مبتني بر فطرت انساني است و از طريق شكوفا ساختن آن به دست مي‌آيد
تفاوت ديگر غريزه و فطرت اين است كه غريزه، خود شكوفا مي‌شود،

طفل از لحظه‌اي كه به دنيا مي‌آيد غريزة گرسنگي او را به گريه وا مي‌دارد و زماني كه به سن بلوغ مي‌رسد غريزة جنسي اش خود به خود شكوفا مي‌شود و او را به ارضاي خود مي‌خواند و او هم راه ارضاء و اشباع آن را بدون آموختن مي‌داند، اين مطلب در حيوانات بسيار واضح‌تر است

امّا فطرت كه منشأ كمالات معنوي است چنين نيست، بلكه اولاً بايد آن را شكوفا ساخت و ثانياً پس از شناخت امور فطري و اين كه فلان مسأله برخاسته از فطرت انسان است، بايد اِعمال اختيار كرد

يعني فطري بودن مسأله، انسان را مجبور نمي‌كند، مثلاً خداخواهي، فطري انسان است و ريشه در فطرت او دارد، امّا انسان اجباراً خداپرست نيست، بلكه خداپرستي يا طرف مقابل آن را با انتخاب و گزينش خود بر مي‌گزيند.

و باز در انسان ، طبيعت و غريزه كه خود به خود شكوفا مي‌شود، چون او دارای فطرت نیز هست ،او  را مجبور نمي‌كند و او مغلوب قهري غرايز نفساني و حيواني خود نيست، بلكه باز هم از روي انتخاب و گزينش خود پيروي از هواي نفس و… مي‌نمايد.

ولی در حیوان برعکس چون فطرت ندارد غرائز او را مجبور به انجام می کند مگر آن که موقعیت برای او مناسب نشود

آنچه که انسان، در پدیدآوردن آن، دخالت نداشته باشد را طبیعت گویند

طبیعت انسان یعنی ویژگی‌های مشخصه او، که  معمولاً به صورت طبیعی، بدون تاثیرگیری از فرهنگ انجام می‌دهد. از جمله روش‌های اندیشیدن، احساس‌نمودن و عمل‌کردن،

*

(انسان و فطرت و تربیت

در بارة ویژگی های طبیعی انسان و نحوة نگرش او

و این پرسش مهم که طبیعت یا تربیت و یا هردو و نسبت و درصد  تاثیر پذیری  انسان و تغییر رفتاری او در برابر تربیت و اثر استاد در  او  و مانند آن  پرسش های متعددی است که  در فلسفه و اخلاق و عرفان و پدیدارشناسی و جامعه شناسی و روانشناسی همواره مطرح بوده و هست

و محققان و عالمان این علوم ، هرکدام در این باره سخنانی متفاوت گفته اند و تجربیاتی گوناگون را ارائه داده اند

و به راستی منشا هنجار های رفتاری انسان آیا طبیعت او است یا تربیت و محیط و استاد در آن اثر دارد و این اثر چقدر است و معنای

کل یعمل علی شاکلته« هرکسی بر اساس شاکلة طبیعی خود عمل می کند» چیست ؟ در این باره سخن خواهیم گفت )
طبيعت به لحاظ كاربردي هم بر جانداران به لحاظ شباهت‌شان با اشياي بي‌جان به كار برده مي‌شود امّا به لحاظ غيركاربردي طبيعت هيچ شباهتي با دوتاي ديگر ندارد

*

نکاتی پیرامون شکوفائی فطرت از راه تربیت :

جسم ما، مانند باغچه‌ای است که بعد الهی ما، در آن کاشته شده و انبیا و اولیا، باغبانانی هستند که از این بذر مراقبت می‌کنند

دستورات دین و شرع مانند ابزاری هستند که این بذر را خوب نهادینه می‌کنند و در جهت حقیقت سوق می‌دهند

و آفات آن، نواهی خداوند است

به تعبیر دیگر جسم ما ظرفی است که مظروفش روح که حامل صفات خداست می‌باشد، به هر اندازه ارزش مظروف بیشتر باشد، ارزش ظرف نیز بیشتر خواهد بود

*

غریزه و کششهای مادی نفس انسان ظرفی است برای روح و کششهای فطری و اگر ظرف شکسته شود، مظروف نیز نخواهد بود

انسان برای شکوفائی فطرت ،همواره دو وظیفة سنگین  در حوزة فکر بر عهده دارد:

یک : تعدیل غرایز و کششها و  تصفیه خواسته‌ها

دو : در خواست  راهنمایی از انبیا و اولیا بر اساس مبانی دینی برای اجتناب از لغزشهای عقلی و فکری

و در حوزة عمل اطاعت از فرامین الهی و ترک معصیت و نافرمانی

شکوفایی استعدادهای فطری، مشروط به برطرف کردن موانع آنها و قرار گرفتن در جهت اصلی کمال است

انسان همانند دانه‌ای است که برای رسیدن به کمال و سعادتش باید مسیری را بگذراند

دانه باید زیر خاک در ذات خود سیر کند،

از پوسته خود جدا شود، ریشه بدهد از ریشه ، ساقه و از ساقه، شاخه و سپس گل و میوه

که نهایت کمالش است‌

ظهور بدهد. تمام اینها در ذاتٍ دانه است.

اما دانه اگر این مسیر را طی نکند هرگز نمی‌تواند این استعدادها را ظهور دهد

میوه ما، جانشینی خداوند است

انسان باید در مسیر خود غایت را در نظر بگیرد

غایت استعدادهای فطری، لقاءالله است

ریشه فطرت بتدریج فروعات خود را ظهور می‌دهد. البته این ظهور باید با در نظر گرفتن غایتی باشد که همان وحدت حقیقیه ذات اقدس الله است

بنابراین انسان «احسن تقویم» را بالقوه دارد اما در «اسفل سافلین» تدریجاً ظهور می‌کند

و این تصمیم و انتخاب خود او است که به اسفل سافلین منتهی می شود

رابطة هدایت با فطرت

اکنون که دانسته شد که فطرت نوعی از آفریدن است که خداوند آن را مخصوص انسان قرار داده و حیوان از این موهبت محروم است و بنابراین تکلیف ندارد و در نتیجه حشر و ثواب و عقاب ندارد باید به سراغ هدایت برویم و ببینیم بحث فطرت چه نسبتی با هدایت دارد و بحث مبسوط آن را به بحث انسان و هدایت و فطرت واگذار می کنیم و در اینجا تنها اشاره می کنیم که انسان دارای دو هدایت است ، اولیه یا فطری که طبق آیات 30 سورة روم و 7 و 8 سورة والشمس انسان ها براساس آن خلق شده اند و همگان فطرتا مسلمانند ولی این مسلمانی باالقوه است و باید با تربیت خوب و اطاعت خوب از فرامین الهی شکوفا شود و هدایت ثانویه که خود انسان زمینة آن را فراهم می کند محقق گردد و انسان بشود یک انسان رستگار الهی  

تا همین جا بیشتر چیزی نمی نویسم و عزیزان خواننده را به مبحث انسان و هدایت و فطرت رجوع می دهم تا مبسوط در این باره ببینند

 

تحلیل دیگر در بارة طبیعت و دیدگاه فیلسوفان طبیعی در این باره :

تفاوت طبیعت، غریزه، و فطرت، آثار و خواصّ فطرت ، و اثر گذاری آن ها ،در تعلیم و تربیت انسان

در طبیعت و سرشت انسان استعدادهای بالقوّه‌‌‌‏ای موجود است که کمال‌پذیر، یا زوال‌پذیر است. و این تواناییهای بالقوّه انسان خود در طبیعت و سرشت او وجود دارد و باید آن ها را در جهت کمال، باالفعل نمود

و کار تعلیم و تربیت همین است و تعلیم و تربیت صحیح می تواند متناسب با این تواناییهای بالقوّه انسانها ، این استعدادهای نهفتۀ آن ها را شکوفا سازد.

برای تحقّق تعلیم و تربیت انسان، لازم است ابتداء انسان و ابعاد وجودی او، و کمالات نهایی این ابعاد شناخته شود، تا  از آن طریق بتوان آموزش و پرورش او را متناسب با سرشت و استعدادهای طبیعی وی قرار داد. نه آموزش و پرورشی که مغایر با ذات او باشد،

این تعلیم و تربیت باید همه جانبه باشد وگرنه

با تعلیم و تربیتی قالبی ، تنها بخشی از وجود او را می توان کمال  بخشید  نتیجۀ چنین تعلیم و تربیتی مسخ انسان و تواناییهای سرشتی او خواهد بود.

صاحبنظران مادی گرا ، انسان را از دیدگاه انگیزه‌‌‌‏ها، علائق و نیازهای مادّی فردی مورد توجّه قرار می دهند  و از دیدگاه نیازها و شرایط اجتماعی خاصّی بدو می‌‌‌‏نگرند، و او را تابع جامعه و خواستهای آن می‌‌‌‏دانند؛ و عموماً این مکاتب و صاحبنظران آن ها ، تحت تأثیر ارزشها و بینشهای فلسفی محدودی به انسان می‌‌‌‏نگرند، و  جزیی از انسان را به جای کل وجود او در نظر می‌گیرند. و در نتیجه ، تعاریف، نظریّه‌ها و نظامهای تربیتی که بر این اساس به وجود می‌‌‌‏آیند، نمی‌‌‌‏توانند جامعیّت وجود آدمی را در نظر گیرند. لذا اعتبار زمانی و مکانی  آن ها محدود و گذرا می باشد

آن ها  طبیعت و سرشت انسان را از پیش تعیین شده می‌‌‌‏دانند، و بر این اساس

یا ذات او را مانند  دیدگاه مسیحیت کلیسایی، شرّ و گناهکار دانسته که در این صورت تعلیم و تربیت او باید در مسیری برخلاف طبیعت او با نظارت و فشار و انضباط شدید مدرسه ای باشد.

یا برعکس مانند ژان ژاک روسو ، طبیعت و سرشت او را نیک و خیر می دانند ، که  این جامعه و تمدّن محیطی  است که او را به سوی فساد و تباهی می‌‌‌‏کشاند.

پس باید کودک  را به طبیعت سپرد و از جامعه به دور داشت تا بر اساس طبیعت خود رشد کند و سعادتمند شود.

گاه  مانند زیگموند فروید معتقدند که  این طبیعت و سرشت انسان در کنترل غریزه‌‌‌‏ای خاص چون غریزه جنسی قرار می گیرد و گاه مانند  آلفرد آدلر ، طبیعت انسان را مایل  به برتری‌جویی می دانند که  این غرائز همه رفتارها و حرکات او را جهت می‌‌‌‏بخشند.

جالب است که بعضی  گروها مانند داروینیسم ها، و مارکسیسم ها، و مکتب های  رفتارگرایی ، این انسان را موجودی بی‌‌‌‏هیچ زمینه فطری می دانند که   هویّت او ناشی از انعکاس وضعیّت محیطی و اجتماعی در درون او است

او تابع ضرورتها و شرایط محیطی و اجتماعی است؛

اگزیستانسیالیسم ها انسان  را همواره درگیر دغدغه تعیین خویشتن می دانند ، امّا او نه نوری در این هستی می‌‌‌‏بیند، و نه ملاکی در پیش روی او قرار دارد

و گاهی  مانند پراگماتیسم ها  انسان را  یک مخزن انرژی و نیرو می دانند که  باید براساس نیازهایی که در جامعه برایش تشخیص می‌‌‌‏دهند، ساخته شود

و خلاصه آن که فلسفه تربیتی این مکاتب و بینشها راهی جز این نمی‌‌‌‏یابد که انسان را کارگزار و ابزار ضرورتها و فشارها بار آورد. تا آن که برده‌‌‌‏وار، او را همچون وسیله‌‌‌‏ای برای مقاصدی خاص به کار گیرند

*

حالا با این تفاسیر داستان زیر از مولانا در بارة آن شخص و بازار عطر فروشان را چگونه باید تحلیل کرد ؟

خود او در ابیات 1497 تا 1532 دفتر چهارم پاسخ این سوال را می دهد

( 1527)

ز آن كه، استعدادِ تبديل و، نبرد

بودش از پستى و، آن را، فوت كرد

«به دنبال بیت 1526 ،گروه سوم خود اسفل سافلین را انتخاب و در نتیجه پست تر از حیوانات می شوند ، اگرچه انسانی که مغلوب روح حیوانی گشته است توانایی آن را داشته تا خود را ازپستی ها بیرون بیاورد و لیکن به دلیل توجه نکردن به این توانایی آن را از دست داده است. « اختیار انتخاب با او بوده ولی بد را برگزید »

( 1528)

 باز حيوان را، چو استعداد، نيست

عذرِ او، اندر بهيمى، روشنى، است‏

زیرا او مانند حیوان نیست ، که در عالم حیوانی می ماند چون توانایی برون رفت از آن را ندارد و بهانة روشن نیز دارد

( 1529)

زو چو استعداد شد، كآن رهبر است

هر غذايى_ كو خورَد، مغزِ خر است‏

و فرق انسان سافل با حیوان آن است که حیوان تا آخر همین حیوان است و حیوان تر نمی شود ولی انسان وقتی آن توانایی که او را به سمت کمال هدایت می کند را از دست داد، دیگر هرچه بخورد فقط بر حماقت او افزوده می شود

( 1530)

 گر بَلادُر، خورد، او، افيون شود

سكته و، بى‏عقليش، افزون شود

او اگر بادام کوهی هم برای تقویت بخورد مثل این است که مواد مخدر مصرف کرده است و رکود قلبی و زوال عقلی اش بیشتر می شود.

( 1531)

 ماند، يك قسمِ دگر، اندر جهاد

نيم حيوان، نيم حىِّ با «رشاد»

 می ماند یک دستۀ دیگر که اینان دو نیمۀ حیوانی و وحیانی آن ها مدام در جنگ اند.« اشاره به اصحاب یمین دارد و غافر 38»

( 1532)

روز و شب در جنگ و، اندر {كش مكش}

كرده چاليش آخرش، با اوّلش‏

شبانه روز دو نیمۀ وجودش در حال کشاکش هستند و هستی آخرین  او با هستی نخستین یعنی روح او  در گیرودار است.

چالیش: چالش، جنگ و کشمکش.

***

و انسانی که ثابت شد دارای فطرت است اگر برای شکوفائی آن تلاش نکرد و با پیروی از غرائز آن را در خاک مدفون کرد کم کم این زندانی مظلوم بی گناه که حرف او شنیده نمی شود ، مانده و درمانده در گوشه ای پنهان از نفس سرکش به سر می برد و دیگر مجال تکامل نمی یابد و به عکس غرائز نفسانی انسان را به سمت و سوئی می برد که به جای آب زلال آب بد بوی کثیف را می پسندد و مانند سگی که به جای خوردن غذای طیب به استخوان و لاشه و مدفوع خواری عادت می کند  تا آن جائی که در جبلت و ذات خود اسفل سافلین را در وجودش جایگزین اعلا علیین می کند و برای موضوع تربیت همین اعجاز بس است که تربیت مناسب ، سلمان و اباذر می سازد و تربیت نامناسب ابوجهل و ابولهب می پرورد

و فرایند عادت چیز کمی نیست که در هر دو گروه به عنوان طبیعت اصلی در می آید و در لابلای  داستان  خواهیم خواند که آن کناس که به نجاست عادت کرده بود نمی تواند این عادت را از خود جدا کند

« داستان آن دباغ و بازار عطر فروشان

در بیت 256 به داستان آن شخصی که به بازار عطرفروشان رفت اشاره کردیم که مأخذ آن از غزالى در (كيمياى سعادت، ج 2، ص 599) می باشد و عطار در اسرار نامه چنین سروده است:

يكى كنّاس بيرون جست از كار

مگر ره داشت بر دكان عطار

چو بوى مشك از دكان برون شد

همى كنّاس آن جا سر نگون شد

دماغِ بوى خوش، او را كجا بود ؟

تو گفتى گشت جان از وى جدا زود

برون آمد ز دكّان، مرد عطار

گلاب و عود، پيش آورد بسيار

چو رويش از گلاب و عود تر شد

بسى كنّاس از آن بى‏هوش‏تر شد

يكى كناس ديگر چون بديدش

نجاست پيش بينى آوريدش‏

مشامش از نجاست چون خبر يافت

تو گفتى زنده شد، جانى دگر يافت‏

(اسرار نامه، ص 61)»

قصّه آن دبّاغ كه در بازار عطّاران از بوى عطر و مشك بى‏هوش و رنجور شد

(257) آن يكى_ افتاد بى‏هوش و، خَميد

چون كه در بازارِ عطّاران، رسيد

شخصی به بازار عطرفروشان درآمد و با شنیدن بوی عطر بیهوش و بی حال گردید و خمیده به رو در افتاد

(258) بوى عِطرش، زد ز عطّارانِ راد

تا بگرديدش سر و، برجا فتاد

علت آن از حال رفتن شنیدن بوی عطر دکان های عطاری بود که سرش گيج شد و به رو درافتاد

زدن: اثر كردن.

 (259) همچو مردار اوفتاد او، بى‏خبر

نيم روز، اندر ميانِ رهگذر

تابه جایی که هنگام ظهر چون مردار، بى‏خبر در میان راه بیهوش افتاده بود

(260) جمع آمد خلق، بر وى آن زمان

جملگان، «لا حَول گُو»، درمان كنان‏

مردمان به گِردش درآمدند و از روی شگفتی لاَ حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلاَّ بِاللّه گویان از سر دلسوزی به درمانش پرداختند

لا حول گو: لاَ حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلاَّ بِاللّه كه اين فقره را در مقام شگفتى يا بيم از چيزى گويند.

 (261) آن يكى_ كف بر دل او، مى، ‏بِراند

وز گلاب آن ديگرى_ بر وى فشاند

هر کسی کاری می کرد يكى دست خود را بر دل او می مالید و ديگرى گلاب به رويش می فشاند

راندن: كشيدن، ماليدن.

 (262) او نمى‏دانست، كاندر مَرتَعِه

از گلاب آمد، وِ را ،آن واقعه‏

و غافل از اینکه هر بلایی بر سر او آمده است از بوی عطر وگلاب است

مرتعه: مرتع، چمن‏زار، چراگاه. و در اينجا به معنى جا و مكان است.

 (263) آن يكى_ دستش همى‏ماليد و، سَر

و آن دگر ،كهگل همى‏آورد، تر

دیگری دست و سرش را می مالید و چهارمی كاه‏گل درپیش بينی او مى‏گرفت

 (264) آن بُخورِ عود و، شكّر زد به هم

و آن دگر، از پوششش، مى‏كرد، كَم‏

در آن میان شخص دیگری برادۀ عود با قند را برایش دود مى‏كرد و ديگرى لباس هایش را از تنش بیرون می کرد تا بلکه حالش خوب شود

بخور و عود و شكر به هم زدن: براده عود را با قند آميخته فتيله مى‏ساختند.

 (265) و آن دگر، نبضش كه تا چون مى‏جهد؟

و آن دگر، بوى از دهانش مى‏سِتد

یکی تعداد نبض او را می شمرد و شخص دیگر دهانش را بو می کرد تا بیماری او را تشخیص دهد

بوى ستدن: بوى كشيدن، بو كردن.

 (266) تا كه مِى‏خورده است و، يا بَنگ و، حشيش

خلق درماندند، اندر بى‏هُشيش‏

مردم از بیهوش شدن او در عجب بودند که آیا او شراب خورده است یا مواد مخدّر مصرف کرده است

بَنگ: گردی که از کوبیدن برگ ها و سرشاخه های گل دار شاهدانه گیرند که خاصیت تخدیری دارد.حَشیش: نوعی مادۀ تخدیر کننده که از سرشاخه های گل دار گیاه شاه دانه به دست می آید.

(267) پس خبر بردند خويشان را، شتاب

كه فلان، افتاده است آن جا خَراب‏

پس جملگی به اقوام او خبر دادند که خویشاوند شما در بازار عطرفروشان بیهوش افتاده است

(268) كس نمى‏داند كه چون مصروع گشت؟

يا چه شد، كو را فُتاد از بام طشت‏؟

و هیچ کس نمی داند که چه بر سر او آمده است که غش کرده و به رو درافتاده است و از کار او همگان با خبر شده اند

طشت از بام افتادن: بيشتر به معنى فاش شدن راز، رسوا شدن، و مانند آن است. و در اين بيت يعنى: بر سر او چه آمد. مصروع: آن که دچار صَرع و غش است.

 (269) يك برادر داشت، آن دبّاغِ زفت

گُربز و، دانا، بيامد، زود، تفت‏

دباغ برادر زیرکی داشت که با شنیدن این موضوع خود را با عجله به بازار عطر فروشان رسانید

گُربُز: زیرک، دانا، هوشیار. تفت: تند، تیز، با حرارت، شتاب.

 (270) اندكى_ سرگينِ سگ، در آستين

خلق را بشكافت و، آمد با حنين‏

مقداری سرگین سگ مخفیانه در آستین خود به همراه آورد و با آه و ناله، دلسوزانه، جمعیت را شکافت

حَنین: فریاد زدن از روی اندوه و یا شادی.

 (271) گفت، من رنجش همى‏دانم ز چيست؟

چون سبب دانى، دوا كردن جلى است!

‏ فریاد برآوردکه من علّت غش کردن او را می دانم و پرواضح است که چون علت بیماری مشخص شود درمان کردن آن سهل است

(272) چون سبب معلوم نَبوَد، مشكل است

داروىِ رنج و، در آن صد مَحمِل است‏

و بالعکس، هرگاه علّت بیماری مشخّص نباشد درمان آن سخت است چون صدها احتمال برآن بیماری می رود

مَحمِل: آن چه معنى را بدان بر گردانند و در اين بيت به معنى سبب و توجيه و نظير آن است، آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.

 (273) چون بدانستى، سبب را، سهل شد

دانشِ اسباب، دفعِ جهل شد

و همانطور که گفته شد وقتی علت بیماری را دانستی درمان آن ساده است زیرا دانستن علّت بیماری ها جهل در درمان را ازبین می برد

(274) گفت با خود، هستش اندر مغز و، رگ

توى بر تو، بوىِ آن سرگينِ سگ‏

برادر دباغ با خودش گفت بوی مدفوع سگ در عمق مغز او نفوذ کرده است و مغز او از این بو پر شده است

(275) تا ميان اندر حدث، او تا به شب

غرقِ دبّاغى است او، {روزى طلب‏}

کار او این چنین است که صبح تا شب برای کسب روزی میان این بوهای بد مشغول کار دبّاغی است

حدث: پليدى.

 (276) پس چنين گفته است، جالينوسِ مه

آنچه عادت داشت بيمار آنش ده!

در ادامه نقبی به گفتۀ جالینوس حکیم یونانی می زند که به بیمار چیزی باید داد که به آن عادت داشته است

مِه: بزرگ.

(277) كز خَلافِ عادت است آن رنجِ او

پس دواىِ رنجش از معتاد، جو!

هرگاه کسی خلاف عادت خویش کاری انجام دهد سبب بیماری او می گردد بنابراین برای مداوای او باید دارویش را در میان آنچه که بدان معتاد بوده است جستجو کرد

معتاد: آن چه بدان عادت شده.

 (278) چون جُعَل، گشته است از {سرگين كَشى}

از گلاب آيد، جُعَل را بى‏هشى

برادر من مانند سرگین گردانک (در اثر مدفوع بردن) شده است بنابراین اگر به مشام او بوی گلاب رسد بیهوش می گردد

جُعَل: حشره ای سیاه شبیه سوسک که در جاهای کثیف زندگی می کند و مدفوع ذخیره می کند و از بوی خوش بی جان می شود و چون به زباله دانی اندازند جان می گیرد.

(279) هم از آن سرگينِ سگ، داروىِ اوست

كه بد آن، او را همى معتاد و، خوست

بنابراین باید او را با مدفوع سگ درمان کرد زیرا که به بوی آن عادت کرده است

«سخن انبیاء به مذاق اهل کفر هیچگاه خوش و در خور نمی نماید و با اشاره به سورۀ نور، 26، ص352:  (الخِبيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَ الطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ) »

(280) «اَلخَبيثات لِلخَبيثين» را بخوان!

روُ و، پشتِ اين سخن را، باز دان‏!

که در آن تأمل کن تا ظاهر و باطن آن را به خوبی بدانی

(281) ناصحان، او را به عنبر، يا گلاب

مى‏دوا سازند، بهرِ فتحِ باب‏ :

وشگفتا که هرچه اندرز دهندگان او را با عنبر و یا گلاب معارف می خواهند مداوا کنند

فتح باب: در لغت گشودن در، گشودن در نجات و صلاح. عَنبَر: ماده ای است چرب و خوشبو که از داخل دستگاه گوارش ماهی عنبر می گیرند.

 (282) مر خبيثان را، نسازد طيّبات

در خور و لايق، نباشد اى ثقات!‏

آن ناپاکان را پاک نمی کند . آن ها را پاکی ها در خور نیست

(283) چون، ز عِطر وحى، كژ گشتند و، گُم

بُد فغانشان، كه « تَطَيَّرْنا بِكُمْ »

و چون ناپاکان از عطر توحید روی گرداندند و در اثر استمرار آنها با نزول وحی و شنیدن آیات گیج و گم شدند بنابراین فریاد آنها برسر انبیای الهی آنست که ما کار شما را به فال بد می گیریم و شما سبب شومی ما می باشید

« اشاره به سورۀ يس، 17، ص441 دارد : قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ يعنى كفار گفتند ما (دعوت شما را) فال بد زديم و اگر از دعوت خود دارى ننماييد شما را سنگسار مى‏كنيم و عذاب دردناكى از طرف ما به شما خواهد رسيد.

انبيا را گفته قومى راه گم  /از سفه انّا تطيّرنا بكم1392 /2»

(284) رنج و بيمارى است، ما را زين مَقال

نيست نيكو، وَعظتان، ما را به فال‏

‏و به انبیاء گفتند که سخن وحیانی شما سبب رنج و بیماری ماست و نصیحت شما را به فال نیک نمی گیریم

(285) گر بياغازيد، نُصحى_ آشكار

ما كنيم آن دم شما را، سنگسار

سپس به سورۀ يس،  18،  ص441 اشاره می کند که اگر بیش از این صدا به نصيحت بلند كنيد ما شما را سنگسار مى‏كنيم (لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ.)

(286) ما به لغو و لهو، فربه گشته‏ايم

در نصيحت، خويش را، نَسرشته‏ايم‏

ما بر اساس عادت به سرگین نوشی دیگر به کارهای بیهوده روزگار می گذرانیم و طبع ما با پند و اندرز سازش ندارد

(287) هست قوت ما، دروغ و، لاف و، لاغ

شورش معده است ما را، زين «بلاغ‏»

خوراک ما دروغ و دروغزنی و یاوه بافی و هزل انگاری است و از تبلیغ رسالت شما حالمان به هم می خورد و بیمار می شویم

شورش معده: دل بهم خوردن. بلاغ: رساندن، رساندن دعوت الهى.

« یس 17 و ما علی الرسول الالبلاغ المبین»

 (288) رنج را، صد تو و، افزون مى‏كنيد

عقل را، دارو، به افيون مى‏كنيد

و شما مانند کسی که با مواد مخدّرکه از بین برندۀ عقل است می خواهد آن را معالجه کند با نصیحت های خود رنج بیماری ما را صد برابر زیاد می کنید

****************************

معالجه كردن برادر دبّاغ، دبّاغ را به خفيه به بوى سرگين

خفيه: پنهانى (چنان كه ديگران آگاه نشوند)

 (289) خلق را، مى‏راند از وى، آن جوان

تا عِلاجش را، نبينند آن كسان‏

برادر دباغ مردمان را از حوالی آنجا دور مى‏كرد تا مداوای او را نبينند

(290) سَر، به گوشش بُرد، همچون، {راز گو}

پس نهاد آن چيز، بر بينىِّ او

بعد از آن سر به گوش برادر گذاشت که می خواهد رازی در گوشش زمزمه کند و بعد مخفیانه سرگين را نزديك بينى او گذاشت

آن چيز: كنايت از سرگين سگ.

 (291) كو ،به كف، سرگينِ سگ، ساييده بود

داروىِ مغزِ پليد، آن ديده بود

او پیش از آنی که بر سر برادر بیاید سرگين سگ را دركف دستان خویش نرم كرده بود چون راه مداوای برادر را منحصر در همان کار می دانست  

(292) ساعتى_ شد، مَرد، جنبيدن گرفت

خلق گفتند اين فسونى_ بُد شگفت‏

ساعتی گذشت و آن دباغ تکان خورد و به هوش آمد و مردمان گفتند کار، کار برادرش بود که افسونی شگفت در او دمید

جنبش: ميل.

 (293) كين بخواند افسون، به گوشِ او، دميد

مرده بود، افسون به فريادش رسيد

درگوش او آن چنان افسون دمیدکه به فریاد برادر مرده اش رسید

نتیجه ای که مولانا می گیرد این است که آنانی که قطرت را زنده به گور کردند و تمام نیروی محرکة مادی و معنوی خود را در جهت فساد به کار بردند نتیجه کار آن ها این می شود که جز فساد در زمین کاری نمی کنند:

(294) جنبشِ اهلِ فِساد آن سو، بود

كه، زنا و، غمزه و، ابرو بود

اهل فساد وقتی به حرکت می آیند که پای کارهای زشتی مانند زنا و غمزه و حرکت ابروی زنی در میان باشد

آن سو: كنايت از كارهاى زشت.

« بحث پیرامون فطرت و هدایت »

در تفسير اين آيت كه «وَ أمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتهُم رِجساً وَ قوله يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهدِى بِهِ كَثِيراً»

در عنوان بالا قسمتی از دو آیه در قرآن آمده است نخست، وَ أمَّا الَّذِينَ…: «و امّا آنان كه در دل‏هاشان بيمارى است پس قرآن و هدایت  بر ناپاكيشان افزود.» (توبه، 125) سپس ،يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً.  خداوند بسیاری را به وسیلة مثل ها گمراه و بسیاری را هدایت می کند (بقره، 26)

« هدایت در یک تقسیم بندی به تشریعی و تکوینی و در یک تقسیم بندی به ابتدائی و کیفری و به عبارت دیگر به اولیه و ثانویه تقسیم می شود

در این مجال متناسب با این دو عنوان موضوع را در آیات قرآنی مورد بررسی قرار می دهم و می نویسم

نخست هدایت اولیه و فطری و  آن هدایتی است که خداوند متعال همگان را پیش از ولادت برخوردار کرد و با این موهبت الهی پا در این عالم می گذارند

در سورةروم، 30 ، ص 407 تعبیر به فطرت شده است: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ 

پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‏دانند و روایت در صحیح بخاری از رسول الله (ص) که فرمود: مَا مِنْ مَوْلُودٍ إِلاَّ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ، فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ أَوْ يُنَصِّرَانِهِ أَوْ يُمَجِّسَانِهِ پس فطرت اولیة همه انسان ها پاک است و بر مبنای خدا شناسی است ولی بعد دچار انواع ظلم می شوند و در نتیجه با فطرت اولیة خود فاصله می گیرند و آن را به تعبیر قرآن ( نحل 59) زنده به گور می کنند در نتیجه از هدایت دومی الهی محروم می شوند »

و در سورة والشمس آیات 7 و 8 تعبیر به نفس شده است : وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا 

این اعتقاد برگرفته از سورة اعراف آیة 172 ص 173 است :وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ

و این همان روزی است که خداوند از همگان به توحید پیمان گرفت و همگان قبول کردند و این همان هدایت اولیه است

ولی این هدایت برای رستگاری کافی نیست و هدایت ثانویه لازم است و آن شامل کسانی می شود که اهل توبه و انابه و مجاهده در راه خدا  باشند تا خداوند آن ها را هدایت کند

به قول مولانا در بیت ( 1505) همین دفتر چهارم :

وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند    /   آدمى شكل‏اند و سه اُمّت شدند

آزمون معیار هدایت ثانویه را برای همگان معلوم می کند تا  رستگاران از بد کاران جدا گردند

تا اینجا بحث  موضوع فطرت بود و در ادامه موضوع  هدایت را می نویسیم

خداوند ادیان الهی را به وسیلة پیامبران خویش  فرستاد و آنان با سر دادن ندای لا اله الالله امت ها را بیازمودند و همگی توحید را  فریاد کردند و به وسیله قرآن  همه را به سوی هدایت فرا خواندند

شواهد قرآنی :

 در سورة انفال، 24، ص179: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ….

به استقبال هدایت بروید تا زنده و در نتیجه رستگار شوید

و درمائده، 15، ص110: … قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ

خداوند امیر مومنان و قرآن را برای شما فرستاد

و بقره، 185، ص28: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ…

ومدثر، 31، ص576: … وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْبَشَرِ 

قرآن برای هدایت همة مردمان نازل شد

و فرقان، 1، ص359: … لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً 

و انعام، 19، ص130: … وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ…

قرآن به پیامبر ص ع نازل شد تا ترسانده شوند از کفر و نفاق و روی به ایمان بیاورند

 و در نهایت در مائده، 67، ص119: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ …  مربوط به دعوت همگان به سوی رستگاری است و این که رستگاری در ولایت امیر مومنان علی ع است

بنابر این قرآن و تمام کتاب های آسمانی برای هدایت هردو دسته کافر و مومن نازل شده است

نکتة قابل تو جه آن است که این هدایت را گروهی طبق شواهد قرآنی زیر ، به جان و دل می پذیرند و از آن بهره مى برند و اینان شرایط لازم را دارند

 اول تقوی :سورة بقره آیة 2 : ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ

دوم ایمان : در یونس، 57، ص215می فرماید :… وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ

سوم از محسنین اند  در لقمان، 3، ص411 : هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ 

چهارم مسلمانند  درنحل، 89، ص277: … وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ

مقصود از  این اسلام  تسلیم حقیقی در برابر امر خداوند است

پنجم روح آن ها زنده به ایمان است ،یس، 70، ص444: لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً …

ششم از خداوند خوف و خشیت دارند ، نازعات، 45، ص584:  إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ مَن يَخْشَاهَا 

هفتم بندگان حقیقی خداوندند ،زمر، 17، ص460:  … فَبَشِّرْ عِبَادِ 

هشتم اینان تبعیت از قول نیکوتر از قرآن می کنند که آن ولایت است و اینان اولو الالباب اند ،زمر، 18، ص460: الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

  و در برابر این گروه اول ،گروه متمرد اند که  زیر بار هدایت  نمی روند

 در سوره  انعام، 36، ص132هر دو دسته را ذکر می کند : إِنَّمَا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَالْمَوْتَى يَبْعَثُهُمُ اللّهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ

این دو گروه یا مومنان اهل شنیدن و اطاعتند و یا کافران مرده اند

شواهد زیر تنها مربوط به آنانی است که از دعوت سر باز زدند

اول: اینان گوش دارند ولی نمی شنوند و چشم دارند ولی حقایق را نمی بینند ،اعراف، 198، ص176: وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدَى لاَ يَسْمَعُواْ وَتَرَاهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ

دوم : و اگر هم بشنوند ترتيب اثر نمى دهند،

فاطر، 14، ص436: إِن تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ 

سوم :اینان در عرصة یک انتخاب سرنوشت ساز گمراهی را بر هدایت ترجیح می دهند

بقره، 16، ص3: أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ

در نتیجه کور دل می شوند و کسی را یارای هدایت آنان نیست

 چهارم :پیامبر ص ع  نیز نمی تواند این کران را حرف شنوا کند :نمل، 81، ص384: وَمَا أَنتَ بِهَادِي الْعُمْيِ عَن ضَلَالَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ 

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است /عشق کاری است که موقوف هدایت باشد(حافظ)

در ابیات 1505 تا 1512 همین دفتر چهارم متناسب با موضوع هدایت این ابیات آمده است :

وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند

آدمى شكل‏اند و سه اُمّت شدند

يك گُرُه ،مستغرق مطلق شده است

همچو عيسى ،با ملك ملحق شده است‏

نقش، آدم ليك معنى جبرئيل

رَسته از خشم و هوا و قال و قيل‏

از رياضت رَسته وز زهد و جهاد

گوييا از آدمى او خود نزاد

قسم ديگر با خران ملحق شدند

خشم محض و شهوتِ مطلق شدند

وصف جبريلى در ايشان بود رفت

تنگ بود آن خانه و آن وصف زَفت

مُرده گردد شخص کو بى‏جان شود

خر شود چون جان او بى‏آن شود

ز آن كه جانى كآن ندارد هست پست

اين سخن حقّ است و صوفى گفته است

و به طور کلی قرآن در سورة اسراء، 82، ص290 می فرماید :وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَاراً 

پس کوتاهی از آنان است که ظلم می کنند و در نتیجه از تنزیل قرآن جز خسارت چیزی نصیبشان نمی شود ولی مومنان که اهل ظلم نیستند از قرآن جز شفاء بهره ای ندارند

آنان که پذیرا ی سخن خداوند شدند به سمت صراط مستقیم هدایت شدند

مائده، 16، ص110: … وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

و این موهبت الهی تنها در بارة این امت نیست ،در بارة حضرت موسی ع در صافات، 114-118، ص450می فرماید: وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ ؛ وَنَجَّيْنَاهُمَا وَقَوْمَهُمَا مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ؛ وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ ؛ وَآتَيْنَاهُمَا الْكِتَابَ الْمُسْتَبِينَ؛ وَهَدَيْنَاهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ 

و آنان که از اطاعت سر باز زدند سرانجامشان به گمراهی کشید یس، 70، ص444: لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِينَ

هدایت یافتگان را قرآن با تعبیرات مختلف می خواند

متقین ، مومنین ، منیبین ، تائبین ، مسلمین ، قانتین و صابرین و صادقین و عباد و امثال آن

و آنانی که هدایت را نپذیرفتند نیز قرآن با تعبیرات گونه گون از آن ها نام می برد

نظیر ظالمین ، کافرین ، منافقین ، قاسطون ، لا یومنون و امثال آن

در این جا پیش از آن که آیات مر بوط به هر دو گروه مومن و کافر و منافق را که در ردیف کافرانند بنگاریم  یک پرسش اساسی را طرح و پاسخ آن را از قرآن کریم می آوریم تا شبهة جبر انگارانه که برای بعضی هست برطرف گردد

پرسش آن است که در بعضی آیات خداوند هدایت و گمراهی را به خود نسبت می دهد نظیر  ابراهیم 4 و نحل 93 حج 16 و قصص56  روم 29 و فاطر 8 و مدثر 31 و نظیر آن و ما در اینجا چند نمونه می آوریم

شاهد اول ، درسورة إبراهيم آیة 4 ص 255 می فرماید : وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ 

که در خود آیه پاسخ اجمالی وجود دارد  و آن این که اگر همگان به تبیین پیامبران اهمیت می دادند از گمراه شدن خبری نبود

شاهد دوم ،  سورة نحل آیة 93 ص 277 می فرماید : وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلكِن يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ 

پاسخ مختصری که در این آیه هست آن است که خداوند نخواست که همه امت واحد در کفر باشند و پیامبران را با بشارت و انذار فرستاد تا آن هائی که قبول می کنند به سمت صراط مستقیم هدایت شوند و آن هائی که نپذیرفتند گمراه شوند

شاهد سوم در سورة حج آیة 16 ص 334 : وَكَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَأَنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يُرِيدُ 

شاهد چهارم در سورة شوری، 52، ص 489 : وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا…

شاهد پنجم در سورة قصص، 56، ص392: إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ…

شاهد ششم در سورة انعام، 125، ص144: فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ

که این شواهد نشانگر آن است که خداوند هرکه را بخواهد هدایت و هرکه را بخواهد گمراه می کند

پاسخ به اشکال فوق از قرآن کریم :

بسیاری از آیات پاسخ این شبهه است و اگر هدایت ، هدایت ثانویه است و به تعبیری هدایت تکوینی است مستلزم آن است که انسان هدایت انبیا را قبول کند و در راه یافتن رستگاری کوشش کند و اهل علم و عمل به دستورات شود و راه تائبان و منیبان را پیش گیرد تا خداوند او را هدایت کند چون هیچ کس را بی زحمت به بهشت نمی برند« لیس للانسان الا ما سعی»

شواهد قرآنی

این قسمت به دو بخش تقسیم می شود

بخش نخست : هدایت یافتگان که عبارتند از  :

یک : اهل انابه :شوری، 13، ص484: وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ

و رعد، 27، ص252: … وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ

پس چون اهل انابه اند خداوند هدایتشان کرد

دو : مومنند به ایمان ثانوی حقیقی ، تغابن، 11، ص557: … وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ…

و چون ایمان آوردند قلبشان هدایت شد

سه : اهل اطاعت اند ،نور، 54، ص357: … وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا…

و اهل اطاعت هدایت می شوند

بخش دوم گمراهان :

آن گروهی هستند که از هدایت اولیة فطری برخوردارند ولی بر اثر نافرمانی و ظلم خداوند آن ها را گمراه می کند

شواهد قرآنی :

یک : منکران رسالت پیامبر ص ع ،اسراء، 94، ص291: وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءهُمُ الْهُدَى إِلاَّ أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَّسُولاً 

دو : اهل ظلم اند ،صف، 7، ص552: … وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ پس هدایت نمی شوند

سه : راه فسق در پیش گرفتند در نتیجه خداوند گمراهشان کرد بقره، 26، ص5: … وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ

نکتة قابل توجه آن که ظلم و فسق و کفر و انکار دین در پیش دیدگان یک حجاب بسیار تو در تو می شود که مانع از دیدن حقایق می گردد  و پای برون رفت او و چشم دیدن راه مستقیم را برای او از کار می اندازد و بنابراین او در ظلمت می ماند و فریاد رسی ندارد چون خداوند اهل ایمان را از ظلمت ها نجات می دهد و نه کافران را  ،

 مریم 72 ص 310 : ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيّاً

و یونس 103 ص 220 : ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُواْ كَذَلِكَ حَقّاً عَلَيْنَا نُنجِ الْمُؤْمِنِينَ

شواهد دیگر از این دست در سوره های  غافر 24 ،توبه 115،ابراهیم 27،نحل 37،لقمان 6 ،غافر 34،غافر 74،اعراف 178و اعراف 186 آمده است

اینان را  اگر رسول خداص ع هم  پند دهد  یا ندهد به راه نمی آیند  و ایمان نمی آورند

شعرا، 136، ص372: قَالُوا سَوَاء عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ

بقره، 6، ص3: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ

چون اینان چارپایانی هستند که بر دوپا راه می روند بلکه خطرشان به مناسبت داشتن عقل معاش از آن ها بسیار بیشتر است

، در فرقان، 44، ص364: … إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً 

و خداوند با نپذیرفتن هدایت ، بر آن ها شیطانی را می گمارد تا در گمراهی کمک کار آن ها باشد

زخرف، 36، ص492: وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ 

پس نتیجه آن که  ظالمان و کافران شامل آیاتی  می شوند که خداوند آن ها را گمراه می کند و اگر آنانی که دین به آن ها عرضه می شود بپذیرند و با مردود خواندن آن دچار کفر و ظلم نشوند نه تنها گمراه نمی شوند بلکه خداوند آن ها را هدایت می کند

گفتة مولانا دردفتر چهارم( 1732) در این باره این است که ظالم و کافر چون از نور فطرت فاصله می گیرد اینگونه کارهای او زشت می شود:

 ز آن همه كار تو بى‏نور است و زشت

كه تو دورى دور از نورِ سرشت‏

به این دلیل کارهای تو بی فروغ و زشت است که تو از نور فطرت خویش و روشنى ايمان  دور افتاده ای.

نور سرشت: روشنى ايمان. هدايت فطرى كه خدا در آدمى نهاده است.

در این مجال آیات مر بوط به مومنان را و راز موفقیت آن ها را از قرآن می آوریم

تا آن جا که در بارة ان غلام که از سر اکراه مدح شاه گفت و آن تمثیل کسانی است که از خدا وند در دل راضی نیستند ولی به زبان سخنان چاپلوسانه می گویند و اینهمه نتیجه بیراهه رفتن ها است:

( 1735)

خوش نگردد از مديحى سينه‏ها

چون كه در مدّاح باشد كينه‏ها

و پر واضح است که اگر کسی که مدح می گوید، در دل، از ممدوح کینه و نفرت داشته باشد، ستایش های آن باعث شادی دل ها نمی شود.

مَدیح: مدیحه، چکامه، قصیده.

 ( 1736)

اى دل از كين و كراهت پاك شو

و آن گهان الحمد خوان چالاك شو

ای دل ابتدا از عداوت و نفرت پاک شو و پس از آن در حمد و ستایش پروردگار چست و چابک شو

*

کنعان فرزند نوح تدریجی روبه ضلالت رفت و دیگر نصیحت در او اثری نداشت:

( 3365) گر تو كنعانى، ندارى باورم

گر دو صد چندين، نصيحت پرورم‏

خطاب به منکران : من می دانم که تو اگر مانند کنعان از  بد گوهران باشی سخن مرا  اگر چه بسیار نصیحت کنم  باز هم باور نداری 

( 3366) گوشِ كنعان، كى پذيرد اين كلام؟

كه بَراو ، مُهرِ خداى است و، خِتام‏

کنعان از بد گوهران  است و به گوش او  خداوند  مُهر  پایانی زده است بنا براین کی کلام حق در او اثر می کند؟

خِتام: پایان کار، گِلی که با آن مهر می کنند. در اینجا معنی اخیر مراد است.

« (جاثيه، 23) (ص 501) :أَ فَرَءَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَاهَهُ هَوَئهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلىَ‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىَ‏ سَمعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىَ‏ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ  أَ فَلَا تَذَكَّرُونَ

هيچ ديدى آن كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود گرفت و خدا او را با داشتن علم گمراه كرد و بر گوش و قلبش مهر نهاد و بر چشمش پرده انداخت، ديگر بعد از خدا چه كسى او را هدايت مى‏كند آيا باز هم متذكر نمى‏شويد؟ »

 ( 3367) كى گذارد موعظه، بر مُهر حق؟

كى بگرداند حَدَث ،حكم سَبَق‏؟

دلیلی عقلی : موعظه ای که من می کنم  حادث است و لی  مُهر خدایی که بر دلهای کافران خورده است  قدیم است و چیزی بر آن سبقت نمی گیرد( عکس آن هم صادق است یعنی سعادت ازلی است و وسوسه های شیطان در او اثرگذار نیست)

گذاردن: گذشتن، اثر كردن. حَدَث: حادث. (كنايت از پند و نصيحت). حكم سَبَق: حكم ازلى.

 « این نکته را از فعلهای ماضی در آیه 23سوره جاثیه أَضَلَّهُ اَللَّهُ و خَتَمَ استفاده کرده است »  

*

(295) هر كه را ،مُشكِ نصيحت، سود نيست

لا جرم، با بوىِ بد، خو كردنى_ است

و به خلاف نصیحت پذیران آن که بوی عطر اندرز به حال او مفيد نباشد به ناچار به بوهای بد رذایل بهبود پیدا می کند

«قرآن در سورة بقره آیة 18 در وصف این گروه می فرماید : صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ فَهُم لا یَعقِلونَ»

به راستی مشکل این گروه چیست ؟

آیا گوهر این گروه از اول بد بوده است ؟

(296) مشركان را، ز آن «نَجَس» ، خوانده است، حق

كاندرونِ پُشك، زادند از سَبَق‏

به عنوان مثال خدا وند مشركان را از آن جهت ناپاک می خواند که در میان مدفوع شرک و پلیدی از اول زائيده شده‏اند

از سبق در اندرون پشك زادن: از آغاز شقى بودن. پُشک: سرگین گاو و گوسفند و شتر. سَبَق: در اینجا منظورازل است.

« بحث پیرامون موضوع

طینتِ مشرکان

مولانا در مصرع دوم بیت 296 /4 به مضمون این آیه و روایت اشاره می فرمایدسورۀ توبه آیة 28،  ص191: إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرامَ:  همانا مشركان پليدند پس نزديك مسجد الحرام نشوند.) (و حدیث نبوی است:  السَّعيدُ مَن سَعِدَ في بَطنِ اُمِّهِ، وَالشَّقِيُّ مَن شَقِيَ في بَطنِ اُمِّهِ. خوش بخت، كسى است كه در رَحِم مادرش خوش بخت شده است و بدبخت، كسى است كه در رَحِم مادرش بدبخت شده است.

که هم در مصادر شيعى از جمله:  تفسير على بن ابراهيم قمى (ق ۴، ۲) و التوحيد، شيخ صدوق (م ۳۸۱ق، ۳) و بحارالانوار، الأنوار، علامه مجلسى (م ۱۱۱۰ق. ۶)و مصادر اهل سنت از جمله:  المعجم الصغير، طبرانى (م۳۶۰ق، ۸)
تفسير الثعلبى (م۴۲۷ق، ۱۰)والجامع الصغير، سيوطى (م۹۱۱ق، ۱۱)وكنز العمال، متقى هندى (م۹۷۵ق. ۱۲)»

معنای روایت بالا را نیز با توجه به بحث طینت  و اختیار که مبسوط نوشتم باید معنا کرد وگرنه دچار جبر انگاری می شویم

 (297) كِرم، كو زاده است، در سرگين، ابد

مى‏نگرداند، به عَنبر، خوىِ خَود

به عنوان مثال كرمى كه ميان مدفوع زائيده شده است هيچگاه با بوی عطر مأنوس نخواهد شد

(298) چون نزد بر وى، نثارِ رَشِّ نور

او، همه جسم است، بى‏دل، چون قُشور

سبب آن چنین است که رشحات باران نور بر وی نباریده است بنابراین او مثل پوست خالص كه مغز ندارد سراسر جسمی است بدون نور دل

رش: فشاندن، پاشیدن. قُشور: پوست.

 (299) ور ز« رَشِّ نور»، حق قسميش داد

همچو رسمِ مصر، سرگين، مرغ، زاد

اگر خداوند از رشحات باران نور نصيبی به او می بخشید مانند مصریان قدیم که در میان سرگین تخم مرغ را گذاشته و آن را حرارت داده تا از آن میان جوجه درآورده و آن را پرورش می دهند آن شخص نیز دارای بال و پر نور معنوی می شد

(300) ليك، نه مرغِ خسيسِ خانگى

بلكه، مرغِ دانش و، فرزانگى

‏ مقصود از مرغ، مرغ خانگی که از علوم ظاهری کنایت دارد نیست بلكه مقصود مرغ عقل و دانش و فرزانگی است که در آسمان غیب پرواز می کند

« آیات و روایاتی پیرامون

طینت ، مومن و مشرک

توبه،  28،  ص191:  إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرامَ:  همانا مشركان پليدند پس نزديك مسجد الحرام نشوند.

در انعام، 122، ص143:  أَ وَ مَن كاَنَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشىِ بِهِ فىِ النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فىِ الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بخَارِجٍ مِّنهْا كَذَالِكَ زُيِّنَ لِلْكَفِرِينَ مَا كاَنُواْ يَعْمَلُونَ

  بقره، 257، ص43:  اللَّهُ وَلی الَّذِينَ ءَامَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلىَ الظُّلُمَاتِ أُوْلَئكَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ

ملک،  22، ص563: أَ فَمَن يَمْشىِ مُكِبًّا عَلىَ‏ وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّن يَمْشىِ سَوِيًّا عَلىَ‏ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

هود،  24،  ص224: مَثَلُ الْفَرِيقَينِ كَالْأَعْمَى‏ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً أَ فَلَا تَذَكَّرُونَ

و در مسند احمد حنبل از قول رسول الله (ص) آمده است:  اِنَّ اللهَ خَلَقَ خَلقَهُ فی ظُلمَهٍ ثُمَّ رَشَّ عَلَیهِم مِن نورِهِ فَمَن اَصابَهُ ذلِکَ النّور اِهتَدی وَمَن اَخطَاَهُ ضَلَّ»

*

در ادامه داستان آن عاشق که از بیت 40 آغاز شد پیرامون کسانی که با فطرت فاصله می گیرند و نظیر آن کناس در بازار عطرفروشان می شوند:

چهارم (301) تو بد آن مانى، كز آن نورى، تَهى

ز آن كه، بينى، بر پليدى، مى‏نِهى‏

تو مانند آن کسی هستی که بی نصیب از نور است زیرا كه بينى خود را بر پليدى نادیده گرفتن خداوند آشنا ساخته ای

بينى بر پليدى نهادن: استعارت از پى لذت جسمانى رفتن.

 (302) از فراقت، زرد شد، رخسار و، رو

برگ زردى، ميوة ناپخته، تو

اگرچه در ظاهر در اثر فراق زرد رو شده ای ولی مثال تو مانند آن برگ زردی است که پیرامون ميوه ناپخته می باشد

(303) ديگ، ز آتش شد سياه و، {دود فام}

گوشت از سختى، چنين مانده است، خام‏

به عنوان مثال گاهی دیگ از شدت حرارت سیاه و دود فام می شود در حالی که گوشت درون آن از سختی ناپخته مانده است

(304) هشت سالت، جوش دادم، در فِراق

كم نشد يك ذرّه، خاميت و، نفاق

و من مدت هشت سال تو را در آتش فراق جوشاندم ولى از اثر نفاقی که در تو بود يك ذرّه هم از خامى تو كم نشد

 (305) غورة تو ،سنگ بسته، كز سِقام

غوره‏ها، اكنون مويزند و، تو خام‏

باز مثال دیگر:  تو مانند آن غورۀ سخت هستی که از شدت بیماری نارسیده باقی مانده ای و حال آنکه دیگر غوره ها همه به مویز مبدّل شده اند

غوره: استعارت از روح كمال نايافته.سنگ بسته: در فرهنگ‏ها به معنى «محكم»، «ثابت» به كار رفته. سفت، سخت، کال.

********************

جبر انگاری چه بلاها که بر سر انسان نمی آورد و برای خلاصی از دست آن و موفقیت در خود سازی باید:

یک : آنانی که اهل تلاش اند هدایت می شوند

عنکبوت، 69، ص404: وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا…

دو :  هر که مجاهده در راه خداوند برای پذیرش ایمان عرضه شده نماید  از سوی قرآن ،قلب او به سوی هدایت کشیده می شود

 تغابن، 11، ص557: …ِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ…

سه : دم به دم بر ایمان و هدایت او افزوده می شود

محمد، 17، ص508: وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ

در بارة اصحاب كهف می فرماید : کهف، 13، ص294: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى 

چهار : کسانی که از رضا و خوشنودی خداوند پیروی کنند به سوی دارالسلام هدایت می شوند

مائده، 16، ص110: يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَ…اين آيه كريمه به خوبى بيانگر تفاوت هدايت تكوينى و تشريعى است

(سبل السلام ) همان سلامت در نشئه هاى سه گانه ميلاد، موت و بعث است كه درباره حضرت مسيح (عليه السلام ) وارد شده و نيز در سخن حضرت يحيی ع با اندك تفاوتى آمده است: مریم، 33، ص307: وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً

تذکر : در ذیل آیات نوشته شده ،در مجموعه های روائی ما از اهل بیت علیهم السلام بسیار روایت نقل شده که حاصل آن ها این است که مومن هدایت یافته شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام و کافران و منافقان گمراه ، دشمنان این بزرگوارانند که در مجالی دیگر به شرح آن ها خواهیم پرداخت

در پایان نکته ای که باید گفته شود آن است که در قرآن اگر در سورةصافات، 23، ص446: مِن دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِيمِ

دقت کنیم در خواهیم یافت که کافران و منافقان نیز هدایت ثانویه و تکوینی و ایصال الی المطلوب دارند منتها به سوی جهنم کشانده می شوند

*****************

در باب توحید افعالی که نگرش عارفانه به کیفیت آفرینش است و نصیب موحدان است:

4/( 1724)

اين مگير از فرع اين از اصل گير

بر كَمان كم زن كه از بازوست تير

کم بودن جیرۀ خود را از ما مدان که ما فرع هستیم و فرمان آن از اصل است، و بر کمان کم طعنه بزن که پرتاب شدن تیر از نیروی بازوست.

( 1725)

 «مَا رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ» ابتلاست

بر نبى كَم نِه گنه كآن از خداست‏

ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ … يعنى وقتى تير انداختى تو تير نينداختى بلكه خداوند تير انداخت و  این برای امتحان توست تا پیامبر(ص) را گنهکار و پرتاب کنندۀ تیر ندانی بلکه آن را از خدا بدانی.

« در سورة انفال آیة 17 آمده است  ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ … يعنى وقتى تير انداختى تو تير نينداختى بلكه خداوند تير انداخت و حکمت آن این است که باید همه چیز را از خدا بدانی نه از جانب طباخ عالم هستی که انبیا و اولیایند و حکمت آن را هم در خود و در سوء گمانی که به پادشاه داری جسنجو کنی

 تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت  / گفت ايزد مَا رَمَيت إِذ رَميت‏ 615 / 1‏ »

ولی آلودگان به شرک را فهم این مطلب میسور نیست:

 ( 1726)

 آب از سر تيره است اى خيره چشم

پيشتر بنگر يكى بگشاى چشم‏

ای بی شرم! آب از سرچشمه گل آلود است، چشم خودت را باز کن و جلوتر را ببین

خیره چشم: بی حیا، بی شرم، گستاخ.

در بارة غلام که بانوشتن نامه بد طینتی خود را فاش کرد و ظاهر سازی او نشان داد که به خداوند بد گمان است و این اقتضای طینت او بود اگرچه مجبور نبود:

 ( 1727)

شد ز خشم و غم درون بقعه اى

سوى شه بنوشت خشمين رقعه اى

غلام از شدت خشم و غم به اتاقی رفت و باهمان حال غضب آلود شروع کرد به نوشتن نامه ای برای پادشاه.

بُقعه: خانه، سرا.

( 1728)

 اندر آن رقعه ثناى شاه گفت

گوهر جود و سخاى شاه سُفت

در آن نامه مدح و ستایش شاه را گفت و از بخشش و سخاوت های او تعریف کرد.

سُفتن گوهر: کنایه از سخنان بکر و تازه زدن است. لفظاً به معنی سوراخ کردن جواهر است.

( 1729)

 كاى ز بحر و ابر افزون كفِّ تو

در قضاىِ حاجت حاجات جو

برای پادشاه نوشت، ای که در برآورده کردن حاجات نیازمندان از دریا و ابر دست تو باز تر و گشاده تر است.

( 1730)

ز آن كه ابر آن چه دهد گريان دهد

كفِّ تو خندان پياپى خوان نهد

ابر آنچه می بخشد با اشک و زاری است و از روی رغبت نیست  در حالی که دست بخشایندۀ تو با شادی و پی در پی می دهد.

 گريان دادن ابر: كنايت از ريزش قطره‏هاى باران.

« مولانا از گفتن مصرع اول  بخشندگی ابر را از روی اکراه در برابر بخشش خداوندی که همه اش از روی طوع است میداند و این تنها یک مقایسه ذوقی است وگرنه طبق  سورة فصلت آیة 11 ، آسمان و زمین از خداوند از روی طوع اطاعت می کنند و ابر خود جزئی از آسمان و زمین است »

بقره / 264/ص44:يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَ الْأَذَى‏ …

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، صدقه خويش را همانند آن كس كه مال خويش را با ريا به مردم انفاق مى‏كند…

( 1731)

ظاهرِ رقعه اگر چه مدح بود

بوى خشم از مدح اثرها مى‏نمود

اگر چه ظاهر نوشتۀ غلام مدح و ستایش پادشاه بود ولی آثار خشم و غضب او در نامه اش خود را نشان می داد.

اثرها می نمود: آثار خود را آشکار می کرد.

« یکی از اسامی خداوند علام الغیوب است او پنهانی ها را می داند ، در داستان ما پادشاه نیز می دانست که نامه از سرِ کین است و نه از سر مهر » 

( 1737)

بر زبان الحمد و اكراه درون

از زبان، تلبيس باشد يا فسون

حمد و ثنای پروردگار را بر زبان جاری کردن و در دل بی میل بودن به خداوند و زشت پنداشتن آن و دلبستگی به دنیا داشتن ،همگی جز نیرنگ و تزویر و سحر کاری باطل چیزی نیست

بر زبان الحمد…: كنايت از سپاس خدا گفتن.

« اشاره دارد به سورة نساء/ 142/ص101: إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يخَادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُواْ إِلىَ الصَّلَوةِ قَامُواْ كُسَالىَ‏ يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا یعنی منافقان با خدا نيرنگ مى‏كنند در حالى كه او فريب دهنده آنها است (كه نمى‏گذارد به راه حق برسند) علامت آنان اين است كه چون به نماز مى‏ايستند با ملال مى‏ايستند و چون در انظار مردم نماز مى‏خوانند ريا مى‏كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند »

نساء/ 142/ص101: إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يخُادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُواْ إِلىَ الصَّلَوةِ قَامُواْ كُسَالىَ‏ يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا

منافقان با خدا نيرنگ مى‏كنند در حالى كه او فريب دهنده آنها است (كه نمى‏گذارد به راه حق برسند) علامت آنان اين است كه چون به نماز مى‏ايستند با ملال مى‏ايستند و چون در انظار مردم نماز مى‏خوانند ريا مى‏كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند)

( 1738)

 و آن گهان گفته خدا كه ننگرم

من به ظاهر من به باطن ناظرم‏

و مگر نه این است که خداوند فرموده است که من همه جا حاضر و ناظرم و به باطن افراد می نگرم نه به ظاهر آن ها.  

وآنگهان: بعد از آن، به علاوه، از این گذشته.

«درشرح انقروى آمده است  إنَّ اللَّهَ لاَ يَنظُرُ إلَى صُوَرِكُم وَ لاَ الى أعمالِكُم بَل يَنظُرُ إلَى قُلُوبِكُم وَ نِيَّاتِكُم.  در بحار الانوار، ج 67، ص 248، از جامع الاخبار آمده است : إنَّ اللَّه لاَ يَنظُرُ إلَى صُوَرِكُم وَ أعمالِكُم وَ إنَّما يَنظُرُ اِلَى قُلُوبِكُم. در مسند احمد حنبل ، ج 2، ص 285،به جاى «اعمالكم»، «أموالكم» ضبط شده است. )

 

 

 والسلام

 

 

بازدیدها: 67

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − چهار =