خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «قیاس باطل است» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «قیاس باطل است» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

قیاس باطل است

اول من قاس ابلیس

در داستان زیر ، مرد بقال و طوطی و

روغن ریختن طوطی در دکان، مولانا آفات قیاس که ساخته و پرداختة دست وهم و خیال است را بیان می کند:

همه اشعار از دفتر اول

(246)تو قياس از خويش مى‏گيرى وليك

دورِ دور افتاده‏اى، بنگر تو نيك

حکایت مرد بقال و طوطی و

روغن ریختن طوطی در دکان

(247)بود بقّالىّ و ،وى را طوطيى

خوش نوايى، سبز و گويا طوطيى

(248)بر دُكان، بودى نگهبانِ دكان

نكته گفتى، با همه سوداگران‏

(249)در خطابِ آدمى، ناطق بُدى

در نواىِ طوطيان، حاذق بُدى‏

(250)جَست از سوىِ دكان، سويى گريخت

شيشه‏هاىِ روغنِ گُل را، بريخت‏

(251)از سوىِ خانه ،بيامد خواجه‏اش

بر دكان بنشست فارغ، خواجه‏وَش‏

(252)ديد پر روغن دكان و ،جامه چرب

بر سرش زد، گشت طوطى كَل، ز ضرب‏

(253)روزكى چندى سخن، كوتاه كرد

مردِ بقّال از ندامت، آه كرد

(254)ريش بر مى‏كَند و مى‏گفت: اى دريغ

كافتابِ نعمتم شد زيرِ میغ

(255)دستِ من بشكسته بودى آن زمان

كه زدم من بر سَرِ آن خوش زبان‏

(256)هديه‏ها مى‏داد، هر درويش را

تا بيابد نطقِ مرغِ خويش را

(257)بعدِ سه روز و سه شب، حيران و زار

بر دكان بنشسته بُد، نوميد وار

(258)مى‏نمود آن مرغ را، هر گون شِگُفت

تا كه باشد كاندر آيد او بگفت‏

(259)جولَقيى، سر برهنه مى‏گذشت

با سرِ بى‏مو، چو پشتِ طاس و طشت‏

(260)طوطى اندر گفت آمد در زمان

بانگ بر درويش زد كه: هى فلان‏

دفتر اول(261)از چه اى كَل، با كَلان آميختى؟

تو مگر از شيشه ،روغن ريختى‏؟

(262)از قياسش، خنده آمد خلق را

كو چو خود پنداشت، صاحب دَلق را

آفت قیاس آن است که انسان اولیا را نیز مانند خود می پندارد:

(263)كارِ پاكان را ،قياس از خود مگير

گر چه مانَد در نبشتن شير و شير

(264)جمله عالَم ،زين سبب گمراه شد

كم كسى ز ابدال حق، آگاه شد

(265)همسرى با انبيا برداشتند

اوليا را همچو خود پنداشتند

***

(سورة إبراهيم)(10)(ص 256)قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَـمًّى قَالُواْ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَآؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ

پیامبرانشان گفتند: آیا در وجود خداوندِ یکتا که پدیدآورندۀ آسمان ها و زمین است شکی هست؟ او شما را [به توحید و آخرت و معارفِ سعادت بخش] دعوت می کند تا [با مؤمن شدن به آن ها] بخشی از گناهانتان را بیامرزد، و شما را تا [سرآمدن عمر طبیعی و] زمان مقررشده مهلت دهد [و جوان مرگتان نکند]، [در پاسخِ پیامبران] گفتند: شما چون ما جز بشری [عادی و معمولی] نیستند که می خواهید ما را از معبودانی که پدرانمان می پرستیدند بازدارید، شما [برای اثبات صِدقِ رسالت خود] معجزه و دلیلِ روشنی [که مورد پسند ما باشد] بیاورید !

( سورة الأنبياء) (3) (ص 322) لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ وَأَسَرُّواْ النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ هَلْ هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ أَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ (3)

دل هایشان مشغول [امور واهی و بی نتیجه] است، ستمکاران گفته های محرمانۀ خود را [از دیگران] پنهان داشتند [و گفتند:] آیا این [شخص] جز بشری مانند شماست، آیا با چشمِ باز و آگاهی به سوی سِحر می روید؟

(سوره الفرقان) (7) ( ص 360) وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً (7)

گفتند: این چه فرستاده ای است که غذا می خورد، و در بازارها راه می رود، چرا فرشته ای به سوی او فرستاده نشده که پابه پایش هشداردهنده باشد

( سورة آل‏عمران) (79) (ص 60)مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَاداً لِّي مِن دُونِ اللّهِ وَلَـكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ (79)

هيچ انسانى را نسزد كه خدا او را كتاب و حكمت و نبوّت دهد ، سپس به مردم بگويد : به جاى خدا بندگان من باشيد بلكه [ تكليف الهى و انسانى او اقتضا مي  كند به مردم بگويد : ] به خاطر آنكه كتاب خدا را تعليم مي  داديد ، و به سبب آنكه آن را مي  خوانديد ، دانشمندانِ « الهى مسلك » [ و كاملان در دين ] باشيد

( سورة الأنعام ) (91) (ص 139)وَمَا قَدَرُواْ اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى بَشَرٍ مِّن شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاء بِهِ مُوسَى نُوراً وَهُدًى لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيراً وَعُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُواْ أَنتُمْ وَلاَ آبَاؤُكُمْ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (91)

يهوديان بر ضد پيامبر اسلام به سفسطه گرى پرداختند چون ] آنان خدا را آن گونه كه سزاوار اوست نشناختند ، چرا كه گفتند : خدا بر هيچ بشرى چيزى نازل نكرده . بگو : كتابى را كه موسى آورده چه كسى نازل كرده ؟ كتابى كه براى مردمْ نور و روشنگر حقايق ] و [ سرتاسر ] هدايت است ، شما آن را در طومارهاى پراكنده قرار مي  دهيد ، بخشى از آن را [ كه دلخواه شماست براى مردم ] آشكار مي  كنيد و بسيارى از آن را [ كه گواه نبوّت پيامبر اسلام است ] پنهان مي  داريد و حال آنكه حقايقى كه نه شما مي  دانستيد و نه پدرانتان به وسيله تورات ] به شما آموخته شد . بگو : خدا ، سپس آنان را رها كن تا در باطل گويى و خرافاتشان بازى كنند

(سوره هود) (27)(ص224) فَقَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قِوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَراً مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (27)

سران [متکبّر و] کفرپیشۀ قومش گفتند: ما تو را جز بشری مانند خود نمی بینیم، و جز فرومایگانی که بدون اندیشه و نسنجیده از تو پیروی می کنند کسی را مشاهده نمی کنیم، و هیچ برتری برای جمع شما نسبت به خود نمی یابیم، بلکه شما را دروغگو می دانیم

(سورة إبراهيم)(11)(ص 257)قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

پیامبرانشان به آنان گفتند: [این سخنی است درست که ما از نظر طبع خلقت،] جز بشری مانند شما نیستیم، [ولی این هم واقعیتی حتمی است که] خدا به هرکس از بندگانش بخواهد نعمت [نبوت و رسالت] عطا می کند، و برای ما شایسته نیست که جز به خواست خداوند معجزه ای برای شما بیاوریم، باید مؤمنان فقط بر خداوند توکل کنند

(سوره الحجر) (32) (ص 264)  قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلاَّ تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ (32)

خداوند] فرمود: ای ابلیس! تو را چه شده که با سجده کنان نیستی؟«32»

(سوره الحجر) (33) (ص 264) قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (33)

گفت: من شخصی نیستم که برای بشری که او را از گِلی خشک، و برگرفته از لجنی بدبو و تیره رنگ آفریدی سجده کنم

( سوره النحل) (103)(ص279)وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ (103)

ما می دانیم که [این مخالفانِ لجوج] می گویند: مسلّماً این [قرآن] را بشری [غیرعرب] به او می آموزد! [چنین نیست که می گویند؛ زیرا] زبان آن [غیر عرب] که آموختن قرآن را به او نسبت می دهید مبهم و گنگ است، و این [قرآن به] زبانی گویا و روشن است

(س الإسراء)(93)(ص291 )أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاء وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَراً رَّسُولاً (93)

یا خانه ای از طلای ناب در اختیارت باشد، یا در آسمان بالا روی، و بالارفتنت را باور نمی کنیم مگر نوشته ای [از آن جا] برای ما فرود آوری که آن را بخوانیم. بگو: پروردگارم [از این که خواسته های نامعقول شما را پاسخ دهد] منزّه است، آیا من جز بشری هستم که [برای هدایت شما] فرستاده شده ام؟«93»

(س الإسراء)(94)(ص291)وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءهُمُ الْهُدَى إِلاَّ أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَّسُولاً (94)

و مردم زمانی که هدایت به سویشان آمد چیزی آنان را از ایمان آوردنشان بازنداشت جز این که [با شگفتی و استهزا] گفتند: آیا خداوند بشری را [که مانند خودِ ماست] به پیامبری برانگیخته است؟!

سوره الكهف) (110) (ص304) قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)

بگو: جز این نیست که من بشری چون شمایم، [با این تفاوت که] به من وحی می شود که: معبود شما فقط خداوند یکتاست. پس کسی که به لقای پروردگارش امید دارد باید کار شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در پرستشِ پروردگارش شریک نگیرد

( سوره مومنون) (24) (ص343) فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُرِيدُ أَن يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَلَوْ شَاء اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَّا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ (24)

سرانِ کفرپیشۀ قومش گفتند: این جز بشری مانند شما نیست که می خواهد بر شما برتری و سلطه جوید، اگر خدا می خواست [پیامبری بفرستد] قطعاً فرشتگانی را [به پیامبری] می فرستاد، ما این [سخنانی] را [که نوح می گوید] از پدران پیشین خود نشنیده ایم

( سوره مومنون) (33) (ص344) وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقَاء الْآخِرَةِ وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ (33)

سرانِ کفرپیشۀ قومش که لقای آخرت را انکار می کردند، درحالی که آنان را در زندگی دنیا [از وسایل و ابزار مادّی فراوانی] برخوردار کرده بودیم گفتند: این جز بشری مانند شما نیست؛ زیرا از آنچه شما می خورید می خورد و از آنچه شما می آشامید می آشامد «33»

( سوره مومنون) (34) (ص344) وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَّخَاسِرُونَ (34)

بی تردید اگر از بشری مانند خود اطاعت کنید حتماً زیانکار خواهید بود

( سوره مومنون) (47) (ص345) فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ (47)

و [متکبّرانه] گفتند: آیا به دو بشری که مانند خودمان هستند ایمان بیاوریم درحالی که قومِ آن دو، بردگان ما هستند؟

(سوره الشعرا) (154) (ص373) مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِآيَةٍ إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (154)

تو جز بشری مانند ما نیستی، اگر در ادعایت راستگویی معجزه ای بیاور !

(سوره الشعرا) (186) (ص 375) وَمَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَإِن نَّظُنُّكَ لَمِنَ الْكَاذِبِينَ (186)

تو جز بشری مانند ما نیستی، یقیناً ما تو را از دروغ گویان می دانیم

(سوره يس) (15)(ص441) قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمن مِن شَيْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ (15)

اهل شهر با لحنی متکبّرانه] پاسخ دادند: شما جز بشرهایی [معمولی] مانند ما نیستید، و خدای رحمان چیزی [به عنوان وحی بر شما] نازل نکرده است، شما فقط دروغ می گویید

(سوره فصلت) (6) (ص477) قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ وَوَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ(6)

بگو: من [از نظر ظاهرِ آفرینش] بشری مانند شمایم، [نه از جنسِ دیگر که آیاتِ کتابم و سخنم را درک نکنید،] به من وحی می شود که: معبود شما فقط خداوندِ یکتاست، پس مستقیم [و بدون انحراف] به سوی او روی آورید! و از وی آمرزش بخواهید! وای بر مشرکان [از عذاب دنیا و آخرت]

(سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ (51)

شایستۀ هیچ بشری نیست که خداوند با او سخن گوید جز از راه وحی، یا از پشت حجاب، یا فرستادن فرشته ، پس فرشته به اِذن خداوند هرچه را خدا خواسته وحی می کند، همانا او بلندمرتبه و حکیم است

***

دفتر اول(266)گفته: اينك ما بشر، ايشان بشر

ما و ايشان، بسته‏ى خوابيم و خَور

(267)اين ندانستند ايشان، از عَمى

هست فرقى در ميان، بى‏منتَها

(268)هر دو گون زنبور خوردند از محل

ليك ،شد ز آن نيش و، زين ديگر عسل‏

(269)هر دو گون آهو، گيا خوردند و آب

زين يكى سرگين شد و، ز ان مُشكِ ناب‏

(270)هر دو نى خوردند، از يك آب خَور

اين يكى خالىّ و، آن پر از شِكَر

(271)صد هزاران اين چنين اَشباه بين

فرقِشان ،هفتاد ساله راه بين‏

(272)اين خورَد،گردد پليدى زو جدا

آن خورَد،گردد همه نورِ خدا

(273)اين خورَد،زايد همه بُخل و حسد

و آن خورَد، زايد همه نورِ احد

(274)اين زمينِ پاك و، آن شوره ست و بَد

اين فرشته‏ى پاك و، آن ديو است و دَد

(275)هر دو صورت، گر بهم مانَد، رواست

آبِ تلخ و آبِ شيرين را صفاست‏

(276)جز كه صاحب ذوق، كِه شناسَد، بياب

او شناسد آبِ خوش، از شوره آب‏

(277)سحر را با معجزه كرده قياس

هر دو را بر مكر پندارد اساس‏

(278)ساحرانِ موسى از اِستيزه را

بر گرفته چون عصاىِ او عصا

(279)زين عصا تا آن عصا فرقى است ژرف

زين عمل تا آن عمل راهى شِگَرف‏

(280)لعنة اللَّه اين عمل را در قَفا

رحمه اللَّه آن عمل را در وفا

دفتر اول(281)كافران اندر مِرى بوزينه طبع

آفتى آمد درونِ سينه، طبع‏

(282)هر چه مردم مى‏كند بوزينه هم

آن كند كز مرد بيند دم‏به‏دم‏

(283)او گمان برده كه من كژدم چو او

فرق را كى دانَد آن اِستيزه رو؟

(284)اين كند از امر و، او بهرِ ستيز

بر سَرِ اِستيزه رويان خاك، ريز

(285)آن منافق با موافق در نماز

از پىِ اِستيزه آيد، نَى نياز

(286)در نماز و روزه و حج و زكات

با منافق، مؤمنان در بُرد و مات‏

(287)مؤمنان را برد باشد، عاقبت

بر منافق، مات اندر آخرت‏

(288)گر چه هر دو، بر سر يك بازى‏اند

هر دو با هم مروَزىّ و رازى‏اند

***

(سوره البقره) (7) (ص 3) خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ (7)

خدا به كيفر كفرشان ] بر دل ها و گوش هايشان مُهرِ[ تيره بختى ] نهاده ، و بر چشم هايشان پرده اى [ از تاريكى است كه فروغ هدايت را نمي  بينند ] ، و براى آنان عذابى بزرگ است .(7)

جهل آن است که سایه را

به جای آفتاب فرض کنیم

و این از آفت های خیال

و وهم و ظن و گمان است

اول(406)غار با او، يار با او، در سُرود

مُهر بر چشم است و، بر گوشت ، چه سود؟

قصّة دیدنِ خلیفه، لیلی را

(407)گفت ليلى را خليفه، كان تُوى

كز تو مجنون شد پريشان و غَوى

(408)از دگر خوبان تو افزون نيستى

گفت: خامُش، چون تو مجنون نيستى‏

(409)هر كه بيدار است، او در خواب‏تر

هست بيداريش، از خوابش بَتَر

(410)چون به حق بيدار نَبوَد جانِ ما

هست بيدارى، چو در بندانِ ما

(411)جان، همه روز از لَگدكوبِ خيال

وز زيان و سود، وز خوفِ زوال‏

(412)نَى صفا مى‏مانَدَش، نى لطف و فَر

نَى به سوىِ آسمان ، راهِ سفر

(413)خفته آن باشد كه او از هر خيال

دارد اوميد و كند با او مَقال‏

(414)ديو را چون حُور بيند او به خواب

پس ز شهوت ريزد او با ديو، آب‏

(415)چون كه تخمِ نسل را در شوره ريخت

او به خويش آمد، خيال از وى گريخت‏

(416)ضعفِ سَر بيند از آن و، تن پليد

آه از آن نقشِ پديدِ ناپديد

(417) مرغ، بر بالا پران و سایه اش(ک)

مى‏دود بر خاك، پَرّان مرغ‏وَش‏

(418)ابلهى، صيّادِ آن سايه شود

مى‏دود چندان كه بى‏مايه شود

(419)بى‏خبر كان عكسِ آن، مرغِ هواست

بى‏خبر كه اصلِ آن سايه كجاست‏

(420)تير اندازد به سوىِ سايه او

تَركَشَش خالى شود از جستجو

دفتر اول(421)تَركَشِ عمرش تهى شد، عُمر رفت

از دويدن در شكارِ سايه، تَفت‏

***************

پی بردن به حقایق از راه تقلید نیست چون تقلید اگر در دست وهم و گمان و خیال قرار گیرد انسان را گمراه می کند وانسان می پندارد که راه یافته به حقیقت است چون سخن خود را موجه و استدلالی جلوه می دهد:

دفتر اول ( 2121) هر كه را باشد ز يزدان كار و بار

يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار

( 2122) آن كه او را نبود از اسرار داد

كى كند تصديق او ناله‏ى جماد

( 2123) گويد آرى نه ز دل بهر وفاق

تا نگويندش كه هست اهل نفاق‏

( 2124) گر نيندى واقفان امر كن

در جهان رد گشته بودى اين سخن‏

( 2125) صد هزاران ز اهل تقليد و نشان

افكندشان نيم وهمى در گمان‏

( 2126) كه به ظن تقليد و استدلالشان

قايم است و جمله پر و بالشان‏

( 2127) شبهه‏اى انگيزد آن شيطان دون

در فتند اين جمله كوران سر نگون‏

( 2128) پاى استدلاليان چوبين بود

پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود

( 2129) غير آن قطب زمان ديده‏ور

كز ثباتش كوه گردد خيره سر

( 2130) پاى نابينا عصا باشد عصا

تا نيفتد سر نگون او بر حصا

***

( 2131) آن سوارى كاو سپه را شد ظفر

اهل دين را كيست سلطان بصر

( 2132) با عصا كوران اگر ره ديده‏اند

در پناه خلق روشن ديده‏اند

( 2133) گرنه بينايان بدندى و شهان

جمله كوران مرده‏اندى در جهان‏

( 2134) نى ز كوران كشت آيد نه درود

نه عمارت نه تجارتها و سود

( 2135) گر نكردى رحمت و افضالتان

در شكستى چوب استدلالتان‏

( 2136) اين عصا چه بود قياسات و دليل

آن عصا كى دادشان بينا جليل‏

( 2137) چون عصا شد آلت جنگ و نفير

آن عصا را خرد بشكن اى ضرير

( 2138) او عصاتان داد تا پيش آمديد

آن عصا از خشم هم بر وى زديد

( 2139) حلقه‏ى كوران به چه كار اندريد

ديدبان را در ميانه آوريد

*************

( 2144) هر چه معقول است عقلش مى‏خورد

بى‏بيان معجزه بى‏جر و مد

( 2145) اين طريق بكر نامعقول بين

در دل هر مقبلى مقبول بين‏

( 2146) همچنان كز بيم آدم ديو و دد

در جزاير در رميدند از حسد

( 2147) هم ز بيم معجزات انبيا

سر كشيده منكران زير گيا

( 2148) تا به ناموس مسلمانى زيند

در تسلس تا ندانى كه كيند

( 2149) همچو قلابان بر آن نقد تباه

نقره مى‏مالند و نام پادشاه‏

( 2150) ظاهر الفاظشان توحيد و شرع

باطن آن همچو در نان تخم صرع‏

( 2151) فلسفى را زهره نى تا دم زند

دم زند دين حقش بر هم زند

( 2152) دست و پاى او جماد و جان او

هر چه گويد آن دو در فرمان او

( 2153) با زبان گر چه كه تهمت مى‏نهند

دست و پاهاشان گواهى مى‏دهند

***

اول( 2474) يا نه اين است و نه آن حيرانى است

گنج بايد جست اين ويرانى است‏

( 2475) آن چه تو گنجش توهم مى‏كنى

ز آن توهم گنج را گم مى‏كنى‏

( 2476) چون عمارت دان تو وهم و رايها

گنج نبود در عمارت جايها

***********

بطلان قیاس

در بيان آن كه اول كسى كه

در مقابل نص صريح قياس آورد

ابليس عليه اللعنه بود

اول ( 3396) اول آن كس كين قياسكها نمود

پيش انوار خدا ابليس بود

( 3397) گفت نار از خاك بى‏شك بهتر است

من ز نار و او ز خاك اكدر است‏

( 3398) پس قياس فرع بر اصلش كنيم

او ز ظلمت ما ز نور روشنيم‏

( 3399) گفت حق نى بل كه لا أنساب شد

زهد و تقوى فضل را محراب شد

( 3400) اين نه ميراث جهان فانى است

كه به انسابش بيابى جانى است‏

دفتر اول( 3401) بلكه اين ميراثهاى انبياست

وارث اين جانهاى اتقياست‏

( 3402) پورِ آن بو جهل شد مؤمن عيان

پوره آن نوح شد از گمراهان

( 3403) زاده خاكى منوّر شد چو ماه

زاده آتش توى رَو رُو سياه‏

( 3404) اين قياسات و تحرّى روز ابر

يا به شب مر قبله را كرده حَبرْ

( 3405) ليك با خورشيد و كعبه پيش رو

اين قياس و اين تحرّى را مجو

( 3406) كعبه ناديده مكن رو زو متاب

از قياس اللَّهُ اَعْلَم بالصَّواب‏

( 3407) چون صفيرى بشنوى از مرغ حق

ظاهرش را ياد گيرى چون سبق‏

( 3408) و آن گهى از خود قياساتى كنى

مر خيال محض را ذاتى كنى‏

***

( 3409) اصطلاحاتى است مر ابدال را

كه نباشد ز آن خبر اقوال را

( 3410) منطق الطّيرى به صوت آموختى

صد قياس و صد هوس افروختى‏

( 3411) همچو آن رنجور دلها از تو خست

كر به پندار اصابت گشته مست‏

( 3412) كاتب آن وحى ز آن آوازِ مرغ

برده ظنّى كو بود انبازِ مرغ‏

( 3413) مرغ پرّى زد مر او را كور كرد

نك فرو بردش به قعر مرگ و درد

( 3414) هين به عكسى يا به ظنّى هم شما

در ميفتيد از مقامات سما

( 3415) گر چه هاروتيد و ماروت و فزون

از همه بر بام «نَحْنُ الصّافّون»

( 3416) بر بديهاى بدان رحمت كنيد

بر منى و خويش بينى كم تنيد

( 3417) هين مبادا غيرت آيد از كمين

سر نگون افتيد در قعر زمين‏

( 3418) هر دو گفتند اى خدا فرمان تو راست

بى‏امان تو امانى خود كجاست‏

( 3419) آن همى‏گفتند و دلشان مى‏طپید

بد كجا آيد ز ما نِعْمَ الْعَبيد

( 3420) خارخار دو فرشته هم نهشت

تا كه تخم خويش بينى را نكشت‏

دفتر اول( 3421) پس همى‏گفتند اى اركانيان

بى‏خبر از پاكى روحانيان‏

( 3422) ما بر اين گردون تُتُقها مى‏تنيم

بر زمين آييم و شادُروان زنيم‏

( 3423) عدل توزيم و عبادت آوريم

باز هر شب سوى گردون بر پريم‏

( 3424) تا شود اُعجوبه دور زمان

تا نهيم اندر زمين امن و امان

( 3425) آن قياس حالِ گردون بر زمين

راست نآيد فرق دارد در كمين‏

***

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 4 =