خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع«مقایسه بین اهل یقین و گمان»از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع«مقایسه بین اهل یقین و گمان»از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

مقایسه بین اهل یقین و گمان

در یک تقسیم بندی  ارسطوئی خیال بر دو قسم است

یک: صورت های خیالی

دو: قوة خیال

بالا تر از این دو، در حکمت اشراق و عارفان ، عالم خیال است

توضیح بر اساس باور مشائیان :

انسان نخست اشیائ را می بیند و سپس صورتی از آن ها در ذهن او ترسیم می شود یعنی ذهن انسان از اشیاء عکس می گیرد و مرحلة بعد آن است که بانبود آن اشیاء عکس آن ها در ذهن می ماند ، این نگهداری صورت ها توسط قوة متخیله یا خیال صورت می گیرد

در غزلیات خواجه و دیگران لفظ خیال به همین معنی نقشی است که در ذهن پس از رفتن محبوب یا رقیب و مانند آن می ماند

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیدة بی خواب می زدم

*

خیال روی تو در هر طریق همدم ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

قوة خیال مانند قوه عقل یکی از حواس باطنی است که  برعکس قوة عقل که کلیات را درک می کند ، مُدرک صورت های جزئی است

قوة وهم نیز مُدرک معانی جزئی است و باید دانست که  قوة وهم و قوة خیال ابزار دست قوة عاقله اند و یافته های  خود را برای استنتاج در اختیار قوه عاقله می گذارند

سخن عارفان اشراقی : عارفان اشراقی معتقدند که خیال یک عالم است و حتی صوری که از اشیاء در ذهن می ریزد متصل به آن عالم است و ذهن جلوه گاه صور عالم خیال است و آن را به دوقسم می دانند ، عالم خیال متصل ، و عالم خیال منفصل ، و از عالم خیال منفصل دائم صورت های گوناگون در ذهن انسان ها سرازیر است

عالم خيال عالمي است كه صورت و معني را در خود جمع دارد. اين عالم و عوالمي كه از منظر حكما و عرفا واسطه مبدأ و عالم كثرت شمرده مي‌شوند و  در فلسفه افلاطون به‌صورت «مُثُل»  مطرح است ، ظاهر شده‌اند.
عالم خيال مرتبه‌اي از سلسله مراتب وجود است

عرفا و اشراقيون كل ماسوي‌الله را خيال و عكس و وهم خوانده‌اند. اين بيت ابن عربي ناظر بر همين معناست:
كل ما في‌الكون وهم اوخيال
اوعكوس في‌المرايا او ظلال 

عالم خیال

یکی از عالم هائی که بسیار وسیع است عالم خیال است

بعضی معتقدند که عالم خیال از عالم عقل هم بزرگ تر است و این سخن به دو وجه شرح پذیر است

یک : چون هرکسی در هر شرائطی خیالات و تصوراتی دارد که مجال بروز در عوالم واقعی را نمی یابد  و این  همه انسان های خیال کننده با تمام خیالاتشان عالم خیال را تشکیل می دهند و این عالم از عالم عقل که واقعی است بزرگ تر است

و این که آیا عالم خیال واقعی است یانه

این سوال با کشف دنیای مجازی بسیار قوت گرفته است و خیلی ها با آن دارند زندگی می کنند

دنیای مجازی که در خیلی جاها به انسان برای بهتر زیستن کمک می کند و البته در خیلی موارد به ضرر انسان کار می کند و کنترل آن  از عهدة خیلی ها بیرون است و بسیار  در این باره باید اندیشید و پخته عمل کرد ، حالا به چه نحوی و چگونه آن بحثی جداگانه است

و ما اگر دنیای  مجازی را بخشی از  عالم خیال بنامیم فی الواقع عالم خیال  از عالم عقل بزرگ تر است و ما به اندازة هر نفر یک عالم خیال داریم

در دنیای مجازی گوئی خداوند و قیامت یا وجود ندارد و یا بسیار کم رنگ است

واگر مرحوم ملکی تبریزی به مرحوم مطهری فرمود در نماز چه می کنی و او پاسخ داد دفع خطورات می کنم و مرحوم ملکی فرمود پس کی نماز می خوانی ؟ اگر امروز این دو بزرگوار  تشریف داشتند چه می گفتند؟

اگر انسان ها خطورات خویش را کنترل می کردند دنیای مجازی دنیایی پاک و پر از خدا بود

انسان ها  به دلیل نپذیرفتن و دور شدن از حقیقت خود، از عالم طبیعت که واقعی است به دنیایی دیگر و پایین‌تر که عالم مجاز است، ورود پیداکرده اندتا بتوانند در آنجا به‌زعم خویش حقیقتی دروغین از خود شکل دهند و آرزوهای خود را محقق سازند؛ ازاین‌رو یکی از بحران‌های فرهنگی که جهان را تحت سیطره‌ی خویش قرار داده است، نسبت بین مجاز و واقعیت در زندگی انسان است

بگذریم

دنیای مجازی تجلی گاه بخش عظیمی از  عالم خیال است که عرصة واقعی ، مجال تحقق آن را پیدا نمی کند تا  به هرگونه که انسان بخواهد آن ها را در آن وسعت به نمایش بگذارد  و وسعت آن بی نهایت است و همیشه  یک قدم پیش تر از عالم عقل است

و قدمهای بسیاری پیش تر از عالم طبیعت و واقعیت است، این بود عالم خیال متصل

دو :  عالم خیال منفصل که به تعبیر عارفان و به ویژه ابن عربی ، کل ماسوی الله را شامل می شود پس به مراتب، بزرگ تر از عالم عقل است

چون عالم عقل اگر چه به بزرگی عالم جبروت است ولی  یکی از عوالم است

در اشعار زیر مولانا خیال را با دو نگاه متفاوت بیان می کند

نخست خیال های پوچ که بیشتر مردم را مشغول خود کرده و سراسر باطل و نیست است و دوم خیالی که از عالم خیال یعنی معانی غیبی است و آن ها را عارفان دام خویشتن برای شکار مبتدیان طریق قرار می دهند:

دفتر اول دفتر اول

 (70)نيست وش باشد خيال اندر روان

تو، جهانى- بر خيالى-، بين روان‏

(71)بر خيالى- صلح‏شان و جنگشان

وز خيالى- فخرشان و ننگشان‏

(72)آن خيالاتى- كه دام اولياست

عكس مه رويان بستان خداست‏

(73)آن خيالى- كه شه اندر خواب ديد

در رخ مهمان، همى‏آمد پديد

***

(سوره الكهف) (71) (ص301) فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (71)

پس هر دو به راه افتادند تا زمانی که سوار کشتی شدند، [آن مرد] شکافی در کشتی ایجاد کرد، [موسی] گفت: آیا آن را شکافتی تا سرنشینانش را غرق کنی؟ به راستی کار شگفت آوری کردی!

(سوره الكهف) (79) (ص302) أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (79)

اما [آن] کشتی سرمایۀ بینوایانی بود که [با آن] در دریا کار می کردند، در برابرشان پادشاهی بود که هر کشتی [بی عیبی] را غاصبانه به یغما می برد، من خواستم معیوبش کنم [تا به دست آن ستمکار نیفتد

در بیت زیر کار برد وهم را بیان می کند که مانع رسیدن به حقیقت می گردد:

دفتر اول(237)وَهمِ موسى با همه نور و هنر

شد از آن مَحجوب، تو بى‏پَر، مَپَر

***

در بیت زیر مولانا تنها راه گریز از وهم را پیروی و اطاعت از استاد می داند:

دفتر چهارم(544) هين مپر الا كه با پرهاى شيخ

تا ببينى عون لشكرهاى شيخ

***

از آفات وهم آن است که انسان مدعیان حقیقت را به جای اولیای خدا می پندارد:

فرق ميان آن كه درويش است بخدا

و تشنه خدا است

و آن كه درويش است از خدا

و تشنه است بغير او

اول ( 2752) نقش درويش است او نى اهل نان

نقش سگ را تو مينداز استخوان‏

( 2753) فقر لقمه دارد او نى فقر حق

پيش نقش مرده‏اى كم نه طبق‏

( 2754) ماهى خاكى بود درويش نان

شكل ماهى ليك از دريا رمان‏

( 2755) مرغ خانه ست او نه سيمرغ هوا

لوت نوشد او ننوشد از خدا

( 2756) عاشق حق است او بهر نوال

نيست جانش عاشق حسن و جمال‏

( 2757) گر توهم مى‏كند او عشق ذات

ذات نبود وهم اسما و صفات‏

( 2758) وهم مخلوق است و مولود آمده ست

حق نزاييده ست او لم يولد است‏

( 2759) عاشق تصوير و وهم خويشتن

كى بود از عاشقان ذو المنن‏

صداقت در وهم او را به حقیقت می رساند

( 2760) عاشق آن وهم اگر صادق بود

آن مجاز او حقيقت كش شود

***

اول( 3223) بر سر هر ريش جمع آمد مگس

تا نبيند قُبح ريش خويش كس‏

( 3224) آن مگس انديشه‏ها و آن مال تو

ريش تو آن ظلمت احوال تو

***

ان الظن لا یغنی من الحق شیئا

اول ( 3439) باش تا روزى كه محمولان حق

اسب تازان بگذرند از نُه طبق‏

( 3440) تَعْرُجُ الرُّوحُ اِلَيْهِ وَ الْمَلَك

مِنْ عُرُوجِ الرُّوحِ يَهْتَزُّ الْفَلَكْ‏

دفتر اول( 3441) همچو طفلان جمله‏تان دامن سوار

گوشه دامن گرفته اسب‏وار

( 3442) از حق «إنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِى» رسيد

مركب ظن بر فلك‏ها كى دويد

( 3443) أغْلَبُ الظَّنَّينِ فى تَرجيحِ ذا

لا تُمارِى الشَّمْسَ فى تَوْضِيحِها

( 3444) آن گهى بيند مركبهاى خويش

مركبى سازيده‏اند از پاىِ خويش

( 3445) وهم و فكر و حسّ و ادراك شما

همچو نى دان مركب كودك هلا

***

انسان ها متفاوتند گروهی که از ایمان برخوردارند اهل یقینند و به آنچه که از راستگویان می شنوند ایمان دارند ولی گروهی که از ایمان محرومند اهل شک و شرک و وسواس و وهم و خیالند و هرچیزی را که نمی بینند نه باور دارند و نه برای خویش توجیه می کنند و همین که آن را دیدند هرگونه وهم و خیال از وجودشان در این موضوع رخت بر می بندد داستان زیر مثالی برای تبیین این موضوع است

در داستان حضرت سلیمان که دیو به جای او نشست و بعد حضرت سلیمان آمد و او را به دور راند و آثار سلیمانی ظاهر شد و آن ماهیگیر به یقین رسید که او خود سلیمان است پس باید اهل عین الیقین شد:

حكايت ماهى‏گير و مرد جوان

و گمان او كه ماهى‏گير سليمان است

اول ( 3618) بر لب جُو بُرد ظنّى يك فتى

كه سليمان است ماهى گير ما

( 3619)گر وى است اين از چه فرداست و خفى است

ور نه سيماى سليمانی­­­اش چيست‏

( 3620) اندر اين انديشه مى‏بود او دو دِل

تا سليمان گشت شاه و مستقل‏

اول( 3621) ديو رفت از مُلك و تخت او گريخت

تيغ بختش خون آن شيطان بريخت

( 3622) كرد در انگشت خود انگشترى

جمع آمد لشكر ديو و پرى‏

( 3623) آمدند از بهر نظّاره رجال

در ميانشان آن كه بُد صاحب خيال‏

( 3624) چون كه كف بگشاد و ديد انگشترى

رفت انديشه و تحرّى يك سرى

( 3625) باك آن گاه است كآن پوشيده است

اين تحرّى از پى ناديده است‏

( 3626) شد خيال غايب اندر سينه زفت

چون كه شد حاضر خيال او برفت‏

( 3627) گر سماى نور بى‏باريده نيست

هم زمين تار بى‏باليده نيست

***

در مذمت ظن و گمان که باید درویش شد تا از مرحلة گمان گذشت :

اول ( 3770) تا ز درويشى نيابى تو گهر

كى گهر جويى ز درويشى دگر

( 3771) سالها گر ظن دود با پاى خويش

نگذرد ز اشكاف بينيهاى خويش

( 3772) غيرِ بينى هيچ مى‏بينى بگو

چون ببينى گر كنى بينى بگو

******************************************************************

در وصف خیال های باطل در برابر حقیقت که حق است  :

دفتر دوم

دوم ( 105) در دو چشم غير من تو نقش خود

گر ببينى آن خيالى دان و رد

( 106) ز آن كه سرمه نيستى دَر مى‏كشد

باده از تصوير شيطان مى‏چشد

( 107) چشمشان خانه خيال است و عدم

نيستها را هست بيند لاجرم‏

( 108) چشم من چون سرمه ديد از ذُو الجَلال

خانه هستى است نه خانه خيال

( 109) تا يكى مو باشد از تو پيش چشم

در خيالت گوهرى باشد چو يشم‏

( 110) يَشم را آن گه شناسى از گهر

كز خيال خود كنى كلّى عَبَر

( 111) يك حكايت بشنو اى گوهر شناس

تا بدانى تو عيان را از قياس‏

***

هلال پنداشتن آن شخص خيال را

در عهد عمر و تنبيه نمودن او را

دوم( 112) ماه روزه گشت در عهد عمر

بر سَر كوهى دويدند آن نفر

( 113) تا هلال روزه را گيرند فال

آن يكى گفت اى عمر اينك هلال‏

( 114) چون عمر بر آسمان مه را نديد

گفت كين مه از خيال تو دميد

( 115) ور نه من بيناترم افلاك را

چون نمى‏بينم هلال پاك را

( 116) گفت تر كُن دست و بر ابرو بمال

آن گهان تو در نگر سوى هلال‏

( 117) چون كه او تر كرد ابرو مه نديد

گفت اى شه نيست مَه شد ناپديد

( 118) گفت آرى موى ابرو شد كَمان

سوى تو افكند تيرى از گُمان‏

***

گاهی سوء ظن باعث حفظ انسان و قدم محکم در راه خداوند برداشتن می شود نظیر ابیات زیر از داستان صوفی و خادم بهیمه

دوم ( 230) آدمى مر مار و كژدم را چه كرد

كو همى‏خواهد مر او را مرگ و دَرد

( 231) گرگ را خود خاصيت بدريدن است

اين حسد در خلق آخر روشن است

( 232) باز مى‏گفت اين گمان بد خطاست

بر برادر اين چنين ظَنّم چراست‏

( 233) باز گفتى حزم سوء الظنِّ توست

هر كه بَد ظن نيست كى ماند درست

***

خیال ها با آن که باطل اند و حقیقت ندارند ولی خیال خوش  با  خیال بد فرق دارد

به قول مرحوم دولابی خیال خوب خوب است و داستان آن کو دکی که پدر از دست داده بود و هر روز از کودکان کوچه اذیت می دید و مادرش نقاشی را طلبید و آن نقاش نقش یک پهلوان بر روی دیوار کشید و مادر به فرزندش گفت این عکس پدر تو است و از آن روز به بعد آن کودک از پس تمام کودکان کوی به تنهائی بر می آمد  :

دوم ( 594) آدمى را فربهى هست از خيال

گر خيالاتش بود صاحب جمال‏

( 595) ور خيالاتش نمايد ناخوشى

مى‏گدازد همچو موم از آتشى

( 596) در ميان مار و كژدم گر تو را

با خيالات خوشان دارد خدا

( 597) مار و كژدم مر تو را مونس بود

كآن خيالت كيمياى مس بود

( 598) صبر شيرين از خيال خوش شده است

كآن خيالات فرج پيش آمده است‏

***

دوم ( 609) يوسف اندر چشم اخوان چون ستور

هم وى اندر چشم يعقوبى چو حور

( 610) از خيال بَد مر او را زشت ديد

چشمِ فرع و چشم اصلى ناپديد

***

 

با خیال نمی توان زیست کرد :

تمثيل بر حقيقت سخن و اطلاع بر

كشف آن

سالک راه خدا باید با سعی و تلاش شاهد مقصود را در آغوش بگیرد اگر به احتمالات دل خوش کرد به جایی نمی رسد

قومی به جد و جهد گرفتند زلف یار

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

دوم ( 739) آن غريبى خانه مى‏جُست از شتاب

دوستى بُردش سوى خانه خراب‏

( 740) گفت او اين را اگر سقفى بُدى

پهلوى من مر تو را مَسكن شدى

( 741) هم عيال تو بياسودى اگر

در ميانه داشتى حُجره دگر

( 742) گفت آرى پهلوى ياران به است

ليك اى جان در اگر نتوان نشست

***

انسان تا به عقل کل راه نیافته است در خواب و خیال به سر می برد

الناس نیام اذا ماتوانتبهوا

دوم( 743) اين همه عالم طلبكار خوش‏اند

وز خوش تزوير اندر آتش‏اند

( 744) طالب زر گشته جمله پير و خام

ليك قلب از زر نداند چشم عام

( 745) پرتوى بر قلب زد خالص ببين

بى‏مِحَك زر را مكن از ظَن گُزين‏

( 746) گر محك دارى گزين كن ور نه رو

نزد دانا خويشتن را كن گرو

***

تاثیر خیال بد

باز تقرير ابليس تلبيس خود را

دوم (2714) گفت هر مردى كه باشد بد گمان

نشنود او راست را با صد نشان

(2715) هر درونى كه خيال انديش شد

چون دليل آرى خيالش بيش شد

(2716) چون سخن در وى رود علّت شود

تيغ غازى دزد را آلت شود

(2717) پس جواب او سكوت است و سكون

هست با ابله سخن گفتن جنون

(2718) تو ز من با حق چه نالى اى سَليم

تو بنال از شرِّ آن نفس لئيم

(2719) تو خورى حلوا تو را دُنبل شود

تب بگيرد طبع تو مختل شود

***

وهم و خیال ضد حقیقت است:

دوم (3246) حسها با حسّ تو گويند راز

بى‏حقيقت بى‏زبان و بى‏مجاز

(3247) كين حقيقت قابل تأويلهاست

وين توهّم مايه تخييلهاست‏

(3248) آن حقيقت را كه باشد از عيان

هيچ تأويلى نگنجد در ميان‏

***

عقل جزئی بر اساس وهم و گمان قضاوت می کند و دچار توهم است و شامل بیشتر انسان ها می شود :

دفتر سوم

سوم ( 1558) عقل جزوى آفتش وهم است و ظن

ز آن كه در ظلمات شد او را وطن‏

( 1559) بر زمين گر نيم گز راهى بُود

آدمى بى‏وهم، آمن مى‏رود

( 1560) بر سر ديوارِ عالى گر روى

گر دو گز عرضش بود، كژ مى‏شوى‏

دفتر سوم ( 1561) بلكه مى‏افتى ز لرزة دل به وهم

ترسِ وَهمى را نكو بنگر، بفهم

***

به جز اولیا و اهل یقین دیگران مانند فرعون از تعظیم خلق فریب می خورند:

بيمار شدن فرعون هم به وهم از تعظيم خلقان

سوم ( 1555) سجدة خلق از زن و از طفل و مرد

زد دل فرعون را رنجور كرد

( 1556) گفتن هر يك خداوند و مَلِك

آن چنان كردش ز وَهمى مُنهَتِك‏

( 1557) كه به دعوى الهى شد دلير

اژدها گشت و نمى‏شد هيچ سير

***

و در ادامه : مثال رنجور شدن آدمى به وهم

تعظيم خلق و رغبت مشتريان به وى

و حكايت معلّم

سوم ( 1522) كودكان مكتبى از اوستاد

رنج ديدند از ملال و اِجتهاد

( 1523) مشورت كردند در تعويق كار

تا معلّم در فتد در اضطرار

( 1524) چون نمى‏آيد ورا رنجوريى؟

كه بگيرد چند روز او دوریيى‏

( 1525) تا رهيم از حبس و تنگى و ز كار

هست او چون سنگ خارا برقرار

( 1526) آن يكى زيرك‏تر اين تدبير كرد

كه بگويد اوستا چونى تو زرد؟

( 1527) خير باشد رنگ تو بر جاى نيست

اين اثر يا از هوا يا از تبى است‏

( 1528) اندكى اندر خيال افتد از اين

تو برادر هم مدد كن اين چنين‏

( 1529) چون در آيى از درِ مكتب بگو

خير باشد اوستا احوال تو

( 1530) آن خيالش اندكى افزون شود

كز خيالى عاقلى مجنون شود

( 1531) آن سوم و آن چارم و پنجم چنين

در پى ما غم نمايند و حَنين‏

( 1532) تا چو ،سی کودک تواتُر اين خبر

متّفق گويند،يابد مُستقَر

( 1533) هر يكى گفتش كه شاباش اى ذكى

باد،بختت بر عنايت متّكى‏

(1534)متّفق گشتند در عهد وثيق

كه نگرداند سخن را يك رفيق‏

( 1535) بعد از آن،سوگند داد او جمله را

تا كه غمّازى نگويد ماجرا

( 1536) راى آن كودك بچربید ازهمه

عقل او در پيش مى‏رفت از رمه‏

***

***در وهم افكندن كودكان اوستاد را

سوم ( 1546) روز گشت و آمدند آن كودكان

بر همين فكرت ز خانه تا دكان‏

( 1547) جمله اِستادند بيرون منتظر

تا درآيد اوّل آن يارِ مُصِر

***

سوم ( 1550) او در آمد گفت اُستا را سلام

خير باشد رنگِ رويت زرد فام

( 1551) گفت اُستا نيست رنجى مر مرا

تو برو بنشين مگو ياوه، هلا

( 1552) نفى كرد امّا غبارِ وهمِ بد

اندكى اندر دلش ناگاه زد

( 1553) اندر آمد ديگرى گفت اين چنين

اندكى آن وهم افزون شد بدین

( 1554) همچنين تا وهمِ او قوّت گرفت

ماند اندر حال خود بس در شگفت

***

رنجور شدن اوستاد به وهم

سوم ( 1562) گشت اُستا سست از وهم و ز بيم

بر جهيد و مى‏كشانيد او گليم‏

( 1563) خشمگين با زن كه مهرِ اوست سست

من بدين حالم نپرسيد و نجُست‏

( 1564) خود مرا آگه نكرد از رنگِ من

قصد دارد تا رهد از ننگِ من‏

( 1565) او به حُسن و جلوة خود مست گشت

بى‏خبر كز بام افتادم چو طشت‏

( 1566) آمد و در را به تندى واگشاد

كودكان اندر پىِ آن اوستاد

( 1567) گفت زن خير است چون زود آمدى؟

كه مبادا ذاتِ نيكت را بدى‏

( 1568) گفت كورى؟ رنگ و حال من ببين

از غمم بيگانگان اندر حَنين‏

( 1569) تو درون خانه از بغض و نفاق

مى‏نبينى حال من در اِحتِراق‏

( 1570) گفت زن اى خواجه عيبى نيستت

وهم و ظنِّ لاشِ بى‏معنيستت‏

( 1571) گفتش اى غَر تو هنوزى در لجاج

مى‏نبينى اين تغيّر و ارتجاج‏

( 1572) گر تو كور و كر شدى ما را چه جُرم؟

ما در اين رنجيم و در اندوه و گُرم‏

( 1573) گفت اى خواجه بيارم آينَه

تا بدانى كه ندارم من گُنَه‏

( 1574) گفت رو مَه، تو رهى، مَه آينه‏ات

دائما در بغض و كينى و عَنَت‏

( 1575) جامة خواب مرا زو گُستران

تا بخسبم كه سر من شد گِران‏

( 1576) زن توقّف كرد مردش بانگ زد

كاى عدو زوتر، تو را اين مى‏سزد

دفتر سوم ب 63

در جامة خواب افتادن استاد و

ناليدن او از وهم رنجورى

سوم ( 1577) جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز

گفت امكان نیّ و باطن پر ز سوز

( 1578) گر بگويم، متّهم دارد مرا

ور نگويم، جِد شود اين ماجرا

( 1579) فالِ بَد رنجور گرداند همى

آدمى را كه نبودستش غمى‏

( 1580) قول پيغمبر قَبُولُه يُفرَضُ

إن تَمارَضتُم لَدَينا تَمرَضُوا

دفتر سوم ( 1581) گر بگويم، او خيالى بر زند

فعل دارد زن كه خلوت مى‏كند

( 1582) مر مرا از خانه بيرون مى‏كند

بهر فسقى فعل و افسون مى‏كند

( 1583) جامه خوابش كرد و استاد اوفتاد

آه آه و ناله از وى مى‏بزاد

( 1584) كودكان آن جا نشستند و نهان

درس مى‏خواندند با صد اندُهان‏

( 1585) كين همه كرديم و ما زندانييم

بد بنايى بود ما بد­بانييم

دوم بار در وهم افكندن كودكانه

استاد را كه او را از قرآن خواندن ما

درد سر افزايد

سوم ( 1586) گفت آن زيرك كه اى قوم پسند

درس خوانيد و كُنيد آواز بلند

( 1587) چون همى‏خواندند گفت اى كودكان

بانگ ما استاد را دارد زيان‏

( 1588) دردِ سَر افزايد استا را ز بانگ

ارزد اين كو درد يابد بهر دانگ‏

( 1589) گفت استا راست مى‏گويد رويد

دردِ سر افزون شدم بيرون شويد

خلاص يافتن كودكان از مكتب بدين مكر

سوم ( 1590) سجده كردند و بگفتند اى كريم

دور بادا از تو رنجورى و بيم‏

( 1591) پس برون جستند سوى خانه‏ها

همچو مرغان در هواى دانه‏ها

( 1592) مادرانشان خشمگين گشتند و گفت

روزِ كُتّاب و شما با لَهو جفت؟

( 1593) عذر آوردند كاى مادر تو بيست

اين گناه از ما و از تقصير نيست‏

( 1594) از قضاى آسمان استاد ما

گشت رنجور و سقيم و مبتلا

( 1595) مادران گفتند مكر است و دروغ

صد دروغ آريد بهر طمعِ دوغ‏

( 1596) ما صباح آييم پيش اوستا

تا ببينيم اصلِ اين مكرِ شما

( 1597) كودكان گفتند بِسمِ اللَّه رويد

بر دروغ و صدق ما واقف شويد

رفتن مادران كودكان به عيادت اوستاد

سوم ( 1598) بامدادان آمدند آن مادران

خُفته اُستا همچو بيمار گران‏

( 1599) هم عرق كرده ز بسيارى لحاف

سر ببسته رو كشيده در سجاف‏

( 1600) آه آهى مى‏كند آهسته او

جملگان گشتند هم لا حول گو

دفتر سوم ( 1601) خير باشد اوستاد اين درد سر

جان تو ، ما را نبوده است زين خبر

( 1602) گفت من هم بى‏خبر بودم از اين

آگهم مادر غَران كردند هين‏

***

فرعون مصداق وتوهمان و ساحران مصداق به یقین رسیدگان:

دفتر سوم

***سبب جرأت ساحران فرعون

بر قطع دست و پا

سوم ( 1721) ساحران را نه كه فرعون لعين

كرد تهديد سياست بر زمين‏

( 1722) كه ببرّم دست و پاتان از خِلاف

پس در آويزم ندارمتان معاف‏

( 1723) او همى‏پنداشت كايشان در همان

وهم و تخويف‏اند و وسواس و گمان‏

( 1724) كه بودشان لرزه و تخويف و ترس

از توهم‏ها و تهديدات نفس‏

( 1725) او نمى‏دانست كايشان رسته‏اند

بر دريچة نورِ دل بنشسته‏اند

( 1726) سايه خود را ز خود دانسته‏اند

چابك و چُست و گَش و برجسته‏اند

( 1727) هاونِ گردون اگر صد بارشان

خُرد كوبد اندر اين گِلزارشان‏

( 1728) اصل اين تركيب را چون ديده‏اند

از فروعِ وهم كم ترسيده‏اند

***

هشدار مولانا به عموم مردم که از وهم بگریزند و بدانند که مثل وهم مانند خواب دیدن است که هرچه ببینی  بر عکس است :

سوم (1729)اين جهان خواب است اندر ظن مه‏ايست

گر رود در خواب دستى، باك نيست‏

( 1730) گر به خواب اندر، سرت بُبريد گاز

هم سرت بر جاست ، هم عمرت دراز

( 1731) گر ببينى خواب در، خود را دو نيم

تن درستى چون بخيزى، نه سقيم‏

( 1732) حاصل ،اندر خواب، نقصانِ بدن

نيست باك و نه دو صد پاره شدن‏

( 1733) اين جهان را كه به صورت قائم است

گفت پيغمبر كه حُلمِ نائم است‏

( 1734) از ره تقليد تو كردى قبول

سالكان اين ديده پيدا بى‏رسول‏

( 1735)روز در خوابى،مگو كين خواب نيست

سايه، فرع است، اصل جز مهتاب نيست‏

( 1736) خواب و بيداريت آن دان اى عَضُد

كه ببيند خفته كو در خواب شد

( 1737) او گمان بُرده كه اين دم خفته‏اُم

بى‏خبر ز آن كوست در خوابِ دُوّم

***

معشوق چون نقاب زرخ بر نمی کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

همان طور که جبریل امین از لوح محفوظ اسرار را می بیند و به آن عمل می کند انسان هم بر اساس اندیشه هرچه به نظرش می رسد انجام می دهد

فرق در این است که جبرئی حقیقت گرا است ولی انسان ها اکثر اهل خیال اند :

دفتر پنجم ( 319) هر كسى شد بر خيالى ريش گاو

گشته در سوداىِ گنجى كنجكاو

( 320) از خيالى گشته شخصى پر شكوه

روى آورده به معدن‏هاى كوه‏

 ( 321) وز خيالى آن دگر با جهد مُرّ

رو نهاده سوى دريا بهر دُر

( 322) و آن دگر بهر ترَهُّب در كنشت

و آن يكى اندر حريصى سوى كشت‏

( 323) از خيال آن ره زن رَسته شده

وز خيال اين مرهم خسته شده‏

( 324) در پرى خوانى يكى دل كرده گم

بر نجوم آن ديگرى بنهاده سُم‏

( 325) اين روش‏ها مختلف بيند برون

ز آن خيالات مُلَوَّن ز اندرون‏

( 326) اين در آن حيران شده كآن بر چى است

هر چشنده آن دگر را نافى است‏

( 327) آن خيالات ار نبد نامؤتَلِف

چون ز بيرون شد روش‏ها مختلف‏

( 328) قبله جان را چو پنهان كرده‏اند

هر كسى رو جانبى آورده‏اند

***

خیال آنقدر گریزنده است که حتی سلطان محمود در بارة ایاز از پس او برنیامد و گاهی دستخوش آن می شد

پنجم ( 1873) شاه را بر وى نبودى بَد، گمان

تَسخَرى مى‏كرد بهر امتحان‏

( 1874) پاك مى‏دانستش از هر غِشّ و غِلّ

باز از وهمش همى‏لرزيد دل‏

( 1875) كه مبادا كين بود، خسته شود

من نخواهم كه بر او خجلت رود

( 1876) اين نكرده است او و گر كرد او رواست

هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست‏

( 1877) هر چه محبوبم كند من كرده‏ام

او منم من او چه گر در پرده‏ام‏

( 1878) باز گفتى دور از آن خو و خصال

اين چنين تخليط ژاژ است و خيال‏

( 1879) از اياز اين خود محال است و بعيد

كو يكى درياست قعرش ناپديد

***

اهل گمانه زنی و سوء ظن و اهل خیال  به اهل یقین گمان بد می برند و البته آن ها نامۀ درون خویش را می خوانند

پنجم ( 1979) اى شده تو صبح كاذب را رهين‏

صبح صادق را تو كاذب هم مبين

( 1980) گر ندارى از نفاق و بد امان‏

از چه دارى بر برادر ظن همان

( 1981) بد گمان باشد هميشه زشت كار

نامه خود خواند اندر حقّ يار

( 1982) آن خسان كه در كژى‏ها مانده‏اند

انبيا را ساحر و كژ خوانده‏اند

( 1983) و آن اميران خسيس قلب ساز

اين گمان بردند بر حجره اياز

***

برای نجات از خطر وهم و گمان باید در کشتی نوح اهل بیت (ع) سوار شد وگرنه غرق شدن مسلم است

 

پنجم ( 2646) خاصه من بد رگ نبودم زشت اسم

آن كه ديدى بد نَبُد بود آن طلسم‏

( 2647) ور بُدى بَد آن سگالش قَدِّرا

عفو فرمايند ياران ز آن خطا

( 2648) عالم وهم و خيال طمع و بيم

هست رهرو را يكى سدّى عظيم‏

( 2649) نقش‏هاى اين خيال نقش بند

چون خليلى را كه كُه بُد شد گزند

 تمثیل حضرت ابراهیم در اینجا درست نیست چون ابراهیمی که طبق آیة

 72 سورة انعام ملکوت آسمان و زمین را دیده است اهل ظن و گمانه زنی نیست مگر این که بگوئیم مولانا در اینجا تقیه کرده است :

پنجم  ( 2650) گفت هَذَا رَبِّى ابراهيمِ راد

چون كه اندر عالم وهم اوفتاد

( 2651) ذكر كوكب را چنين تأويل گفت

آن كسى كه گوهر تأويل سفت‏

( 2652) عالم وهم و خيال چشم بند

آن چنان كُه را ز جاى خويش كَند

( 2653) تا كه هذا ربِّى آمد قالِ او

خربط و خر را چه باشد حال او

( 2654) غرق گشته عقل‏هاى چون جبال

در بحار وهم و گرداب خيال‏

( 2655) كوه‏ها را هست زين طوفان فُضوح

كو امانى جز كه در كشتىِّ نوح‏

( 2656) زين خيال ره زن راه يقين

گشت هفتاد و دو ملّت اهل دين‏

( 2657) مرد ايقان رَست از وهم و خيال

موى ابرو را نمى‏گويد هلال‏

( 2659) صد هزاران كشتى با هَول و سهم             تخته تخته گشته در درياى وهم‏

( 2660) كمترين فرعون چُستِ فيلسوف

ماه او در برج وهمى در خسوف‏

دفتر پنجم ( 2661) كس نداند روسپى زن كيست آن             و آن كه داند نيستش بر خود گمان‏

( 2662) چون تو را وهم تو دارد خيره‏سر

از چه گَردى گِردِ وهمِ آن دگر

***

مابین حق و باطل 4 انگشت است

زلیخا گفتن و یوسف شنیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

( موضوعات: خیال ، توهم )

در داستان آن پهلوان و کنیز شاه موصل وقتی خلیفه چشمش به آن کنیز افتاد:

پنجم( 3905) ديد صد چندان كه وصفش كرده بود

كى بود خود ديده مانند شنود

( 3906) وصف تصوير است بهر چشمِ هوش

صورت آنِ چشم دان نه ز آن گوش‏

( 3907) كرد مردى از سخندانى سؤال

حقّ و باطل چيست اى نيكو مقال‏

( 3908) گوش را بگرفت و گفت اين باطل است

چشم حق است و يقينش حاصل است‏

( 3909) آن به نسبت باطل آمد پيش اين

نسبت است اغلب سخن‏ها اى امين‏

انسان ها در مرحلة خیال و وهم خود را بسیار قدرتمند و شجاع می بینند و می نمایند و همینکه با حقیقت روبرو شدند کم می آورند

پنجم ( 3910) ز آفتاب ار كرد خفّاش احتجاب

نيست محجوب از خيال آفتاب‏

( 3911) خوف او را خود خيالش مى‏دهد

آن خيالش سوى ظلمت مى‏كشد

( 3912) آن خيال نور مى‏ترساندش

بر شب ظلمات مى‏چفساندش‏

( 3913) از خيال دشمن و تصوير اوست

كه تو بر چفسيده‏اى بر يار و دوست‏

( 3914) موسيا كشفت لُمَع بر كُه فراشت

آن مخيّل تاب تحقيقت نداشت‏

( 3915) هين مشو غرّه بد آن كه قابلى

مر خيالش را و زين ره واصلى‏

( 3916) از خيال حرب نهراسيد كس

لاَ شَجَاعَة قَبلَ حَرب اين دان و بس‏

 

***

پنجم ( 3917) بر خيال حرب حيز اندر فِكَر

مى‏كند چون رستمان صد كرّ و فر

( 3918) نقش رستم كآن به حمّامى بود

قِرن حمله فكر هر خامى بود

( 3919) اين خيال سمع چون مُبصَر شود

حيز چه بود؟ رستمى مضطر شود

( 3920) جهد كن كز گوش در چشمت رود

آن چه كآن باطل بُدست آن حق شود

( 3921) ز آن سپس گوشت شود هم طبع چشم

گوهرى گردد دو گوش همچو يشم‏

( 3922) بلكه جمله تن چو آيينه شود

جمله چشم و گوهر سينه شود

( 3923) گوش انگيزد خيال و آن خيال

هست دلاّله وصال آن جمال‏

( 3924) جهد كن تا اين خيال افزون شود

تا دَلاله رهبر مجنون شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + چهارده =