خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «یقین و مراتب آن» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «یقین و مراتب آن» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

یقین و مراتب آن

در دفتر اول داستان زیر در بارة  زید بن حارثه که در بخش روایات هم به آن اشاره شد  از سیاق گفتار چنین بر می آید که زید مصداق مرحلة عین الیقین است  و در آخر به مرحلة حق الیقین راه یافته است

***

پرسيدن پيغامبر (ص) مر زيد را

امروز چونى و چون برخاستى

و جواب گفتن او كه

أصْبَحْتُ مُؤمِناً يا رَسُولَ اللَّه

دفتر اول ( 3500) گفت پيغمبر صباحى زيد را

كَيْفَ أصْبَحْت اى صحابى با صفا

 ( 3501) گفت عَبْداً مُؤمِناً باز اوش گفت

كو نشان از باغ ايمان گر شگفت‏

( 3502) گفت تشنه بوده‏ام من روزها

شب نَخُفْتستم ز عشق و سوزها

( 3503) تا ز روز و شب گذر كردم چنان

كه از اسپر بگذرد نوك سنان‏

( 3504) كه از آن سو مَوْلِد و مادّت يكى است

صد هزاران سال و يك ساعت يكى است‏

***

بقيه جواب گفتن زيد رسول خدا (ص)

را كه احوال خلق بر من پوشيده نيست

و همه را مى‏شناسم

اول ( 3526) جمله را چون روز رستاخيز من

فاش مى‏بينم چو خلقان مرد و زن‏

( 3527) هين بگويم يا فرو بندم نفس

لب گَزيدش مصطفى يعنى كه بس‏

( 3528) يا رسول اللَّه بگويم سرِّ حشر

در جهان پيدا كنم امروز نشر

( 3529) هل مرا تا پرده‏ها را بر درم

تا چو خورشيدى بتابد گوهرم

(3530) تا كسوف آيد ز من خورشيد را

تا نمايم نخل را و بيد را

( 3531) وا نمايم راز رستاخيز را

نقد را و نقد قلب آميز را

( 3532) دستها ببريده اصحاب شمال

وا نمايم رنگ كفر و رنگ آل

( 3533) وا گشايم هفت سوراخ نفاق

در ضياى ماه بى‏خسف و محاق‏

( 3534) وا نمايم من پلاس اشقيا

بشنوانم طبل و كوس انبيا

(3535) دوزخ و جنّات و برزخ در ميان

پيشِ چشم كافران آرم عيان‏

( 3536) وا نمايم حوض كوثر را بجوش

كآب بر رُوشان زند بانگش بگوش‏

( 3537) و آن كه تشنه گِردِ كوثر مى‏دوند

يك به يك را نام واگويم كى‏اند

( 3538) مى‏بسايد دوششان بر دوشِ من

نعره‏هاشان مى‏رسد در گوشِ من‏

( 3539) اهل جنت پيش چشمم ز اختيار

در كشيده يكدگر را در كنار

(3540) دست همديگر زيارت مى‏كنند

وز لبان هم بوسه غارت مى‏كنند

دفتر اول(3541)كر شد اين گوشم ز بانگ واه واه

از خسان و نعره وا حسرتاه‏

( 3542) اين اشارتهاست گويم از نُغُول

ليك مى‏ترسم ز آزار رسول‏

( 3543) همچنين مى‏گفت سر مست و خراب

داد پيغمبر گريبانش به تاب‏

( 3544) گفت هين در كش كه اسبت گرم شد

عكسِ حَق «لا يَسْتَحى» زد شرم شد

***

( 3545) آينه تو جَست بيرون از غلاف

آينه و ميزان كجا گويد خلاف‏

( 3546) آينه و ميزان كجا بندد نفس

بهر آزار و حياى هيچ كس

( 3547) آينه و ميزان مِحكهاى سَنى

گر دو صد سالش تو خدمت مى‏كنى‏

( 3548) كز براى من بپوشان راستى

بر فزون بنما و منما كاستى‏

( 3549) اوت گويد ريش و سبلت بر مخند

آينه و ميزان و آن گه ريو و بند

( 3550) چون خدا ما را براى آن فراخت

كه به ما بتوان حقيقت را شناخت‏

( 3551) اين نباشد ما چه ارزيم اى جوان

كى شويم آيين روى نيكوان‏

( 3552) ليك در كش در نمد آيينه را

گر تجلّى كرد سينا سينه را

( 3553) گفت آخر هيچ گنجد در بغل

آفتاب حقّ و خورشيد ازل‏

( 3554) هم بغل را هم دغل را بر درد

نى جنون مانَد به پيشش نى خِرد

( 3555) گفت يك اِصْبَع چو بر چشمى نهى

بينى از خورشيد عالم را تهى‏

( 3556) يك سرِ انگشت پرده ماه شد

وين نشان ساترى اللَّه شد

( 3557) تا بپوشاند جهان را نقطه‏اى

خسف گردد آفتاب از سقطه‏اى

( 3558) لب ببند و غور دريايى نگر

بحر را حق كرد محكوم بشر

***

اول ( 3667) اين سخن پايان ندارد زيد كو

تا دهم پندش كه رسوايى مجو

بازگشتن به حكايت زيد

( 3668) زيد را اكنون نيابى كو گريخت

جَست از صفّ نعال و نعل ريخت‏

( 3669) تو كه باشى زيد هم خود را نيافت

همچو اختر كه بر او خورشيد تافت‏

( 3670) نى از او نقشى بيابى نى نشان

نى كَهى يابى به راهِ كهكشان‏

***

مرحلة علم الیقین:

دفتر دوم( 860) ز آتش ار علمت يقين شد از سخُن

پُختگى جو در يقين منزل مكن‏

 ( 861) تا نسوزى نيست آن عين اليقين

اين يقين خواهى در آتش در نشين‏

***

حضرت ابراهیم ع مصداق حق الیقین است

(سوره البقره) (260) (ص 44) وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِـي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَـكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (260)

و [ ياد كنيد ] هنگامي كه ابراهيم گفت : پروردگارا ! به من نشان ده كه مردگان را چگونه زنده مي  كنى ؟ [ خدا ] فرمود : آيا [ به قدرتم نسبت به زنده كردن مردگان ] ايمان نياورده اى ؟ ! گفت : چرا ، ولى [ مشاهده اين حقيقت را خواستم ] تا قلبم آرامش يابد . [ خدا ] فرمود : پس چهار پرنده بگير و آنها را [ براى دقت در آفرينش هر يك ] به خود نزديك كن ، و [ بعد از كشتن ، ريز ريز كردن و مخلوط كردنشان به هم ] بر هر كوهى [ در اين منطقه ] بخشى از آنها را قرار ده ، سپس آنها را بخوان كه شتابان به سويت مي  آيند ; و بدان كه يقيناً خدا تواناى شكست ناپذير و حكيم است .(260)

او در آتش رفت و آن را سرد و سلامت نمود:

( سورة الأنبياء) (67) (ص 327) أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (67)

واقعاً] اُف بر شما و بر آنچه به جای خداوند می پرستید! [با این حال] آیا اندیشه نمی کنید؟«67»

قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ (68)

بُت پرستان بی توجه به مطالب حکیمانۀ ابراهیم به یکدیگر] گفتند: اگر می خواهید کاری انجام دهید او را در آتش بسوزانید، و [با این کار] معبودانتان را یاری دهید «68»

 قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ (69)

پس او را در آتش انداختند،] گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و بی آسیب باش«69»

دفتر دوم ( 1557)جان ابراهيم بايد تا به نور

بيند اندر نار , فردوس و قصور

( 1558)پايه پايه بر رود بر ماه و خَور

تا نماند همچو حلقه, بند در

( 1559)چون خليل از آسمان هفتمين

بگذرد كه لا أُحِبُّ الآفلين

(1560)اين جهانِ تن غلط انداز شد

جز مر آن را كاو ز شهوت باز شد

( سورة الأنعام ) (75) (ص 137)وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (75)

و اين گونه فرمانروايى و مالكيّت و ربوبيّت خود را بر آسمان ها و زمين به ابراهيم نشان مي  دهيم تا از يقين كنندگان شود .(75)

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هَـذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ (76)

پس چون [ تاريكى ] شب او را پوشانيد ، ستاره اى ديد [ براى محكوم كردن ستاره پرستان با تظاهر به ستاره پرستى ]گفت : اين پروردگار من است ; هنگامي كه ستاره غروب كرد ، گفت : من غروب كنندگان را دوست ندارم .(76)

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَـذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لأكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (77)

هنگامي كه ماه را در حال طلوع ديد [ براى محكوم كردن ماه پرستان با تظاهر به ماه پرستى ] ، گفت : اين پروردگار من است ; چون ماه غروب كرد ، گفت : يقيناً اگر پروردگارم مرا هدايت نكند بدون شك از گروه گمراهان خواهم بود .(77)

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـذَا رَبِّي هَـذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ (78)

وقتى خورشيد را در حال طلوع ديد [ براى محكوم كردن خورشيدپرستان با تظاهر به خورشيد پرستى ] گفت : اين پروردگار من است ، اين بزرگ تر است ; و هنگامي كه غروب كرد ، گفت : اى قوم من ! بى ترديد من [ با همه وجود ] از آنچه شريك خدا قرار مي  دهيد ، بيزارم .(78)

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (79)

من به دور از انحراف و با قلبى حق گرا همه وجودم را به سوى كسى كه آسمان ها و زمين را آفريد ، متوجه كردم و از مشركان نيستم .(79)

 

***

اهل یقین به همه چیز با دید آخرتی و جاودانگی نگاه می کنند و می دانند نزد خداوند چیزی مفقود نمی شود

جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود

دفتر سوم( 1772) بود شيخى رهنمايى پيش از اين

آسمانى شمع، بر روى زمين‏

( 1773) چون پيمبر در ميانِ اُمَّتان

در­گُشاى روضة دار الجِنان‏

( 1774) گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش

چون نبى باشد ميان قوم خويش‏

( 1775) يك صباحى گفتش اهل بيت او

سخت دل چونى؟ بگو اى نيك خو

( 1776) ما ز مرگ و هجر فرزندان تو

نوحه مى‏داريم با پشتِ دو تو

( 1777) تو نمى‏گريى نمى‏زارى چرا

يا كه رحمَت نيست در دل اى كيا؟

( 1778) چون تو را رحمى نباشد در درون

پس چه اميدَستمان از تو كنون

***

***عذر گفتن شيخ بهر ناگريستن بر فرزندان

( 1799) شيخ گفت او را ، مپندار اى رفيق

كه ندارم رحم و مهر و دل شفيق‏

***

( 1814) گفت پس چون رحم دارى بر همه

همچو چوپانى به گرد اين رمه‏

( 1815) چون ندارى نوحه بر فرزند خويش ؟

چون كه فصّاد اجلشان زد به نيش‏

( 1816) چون گواه رحم اشك ديده‏هاست

ديدة تو بى‏نم و گريه چراست‏؟

( 1817) رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز 

خود نباشد فصل دى همچون تموز

( 1818) جمله گر مُردند ايشان، گر حى‏اند

غايب و پنهان ز چشم دل كى‏اند؟

( 1819) من چو بينمشان معيَّن پيش خويش

از چه رو، رو را كنم همچون تو ريش‏

( 1820) گر چه بيرون‏اند از دور زمان

با من‏اند و گرد من بازى كنان‏

دفتر سوم ( 1821) گريه از هجران بود يا از فراق

با عزيزانم وصال است و عِناق‏

( 1822) خلق اندر خواب مى‏بينندشان

من به بيدارى همى‏بينم عيان‏

( 1823) زين جهان خود را دمى پنهان كنم

برگ حس را از درخت افشان كنم‏

***

در داستان زیر آن غلام با دیدن معجزۀ  مشگ خود که پراب شد و کاروانی را سیراب کرد و باز پر در دست او قرار گرفت به مرحلۀ عین الیقین رسید و عاشق پیامبر (ص) شد

مَشك آن غلام از غيب پر آب كردن

به معجزه و آن غلام سياه را سپيد رو كردن

باذنِ اللَّهِ تعالى

سوم ( 3163) اى غلام، اكنون تو پُر بين مشكِ خَود

تا نگويى ، در شكايت، نيك و بد

( 3164) آن سيه، حيران شد از برهان او

مى‏دميد از لا مكان، ايمان او

( 3165) چشمه‏اى ديد از هوا، ريزان شده

مشك او ،رو پوشِ فيضِ آن شده‏

( 3166) ز آن نظر، رو پوش‏ها هم بر دريد

تا معيَّن ،چشمة غيبى بديد

( 3167) چشم‏ها پر آب كرد آن دم غلام

شد فراموشش، ز خواجه وز مُقام‏

( 3168) دست و پايش ماند از رفتن به راه

زلزله افكند در جانش اِلهَ‏

( 3169) باز بهر مصلحت بازش كشيد

كه به خويش آ، باز رَو، اى مُستفيد!

( 3170) وقت حيرت نيست، حيرت پيش توست

اين زمان در ره در آ، چالاك و چست‏

( 3171) دست‏هاى مصطفى، بر رو نهاد

بوسه‏هاى عاشقانه، بس بداد

( 3172) مصطفى، دست مبارك بر رخش

آن زمان ماليد و، كرد او فرّخش‏

( 3173) شد سپيد آن زنگى و، زادة حبش

همچو بدر و ، روز روشن شد، شبش‏

( 3174) يوسفى شد، در جمال و در دَلال

گفتش اكنون رو به دِه، وا گوى حال‏

( 3175) او همى‏شد بى‏سر و بى‏پاى، مست

پاى مى‏نشناخت، در رفتن ز دست‏

( 3176) پس بيامد با دو مشك پر، روان      

      سوى خواجه از نواحى كاروان

***

عاشقان با نور الهی پاداش اخروی خود را در همین دنیا می بینند بنابراین پای می فشارند

سوم ( 4103) گفت پيغمبر ،كه جَادَ فِى السَّلف

بِالْعَطِيَّة، مَن تَيَقَّن بِالخَلَف‏

( 4104) هر كه بيند مر عطا را ،صد عوض

زود در بازد، عطا را زين غرض‏

( 4105) جمله در بازار، از آن گشتند بند

تا چو سود افتاد، مال خود دهند

( 4106) زر ،در انبان‏ها نشسته منتظر

تا كه سود آيد، به بذل آيد مُصر

( 4107) چون ببيند كاله‏اى ، در ربح بيش

سرد گردد عشقش از كالاى خويش‏

( 4108) گرم ز آن مانده است با آن، كو نديد

كاله‏هاى خويش را، رِبح و مزيد

( 4109) همچنين علم و هنرها و حرف

چون نديد افزون، از آنها در شرف‏

( 4110) تا به از جان نيست ،جان باشد عزيز

چون به آمد، نام جان شد چيزِ ليز

( 4111) لعبت مرده بود ،جان طفل را

تا نگشت او در بزرگى ،طفل زا

( 4112) اين تصوّر ،وين تخيّل، لعبت است

تا تو طفلى، پس بدانت، حاجت است‏

( 4113) چون ز طفلى رَست، جان شد در وصال

فارغ از حسّ است و، تصوير و ،خيال‏

( 4114) نيست محرم تا بگويم بى‏نفاق

تن زدم وَ اللّهُ اَعلَم بِالوِفاق‏

***

علم حصولی قابل قیاس با علم یقینی نیست منتها مقدمۀ حصول علم الیقین است البته اگر همراه با تقوا و تصفیة باطن نباشد چه بسا بر شک و تردید بیفزاید:

 سوم( 4115) مال و تن، برف‏اند، ريزانِ فنا

حق خريدارش،كه اللّهُ اشتَرَى‏

( 4116) برف‏ها ،ز آن از ثمن، او ليستَت

كه تويى در شك، يقينى نيستت‏

( 4117) وين عجب ظنّ است، در تو اى مَهين

كه نمى‏پرّد ،به بستان يقين‏

( 4118) هر گمان ،تشنة يقين است، اى پسر

مى‏زند اندر تزايد، بال و پر

( 4119) چون رسد در علم ،پس پَر، پا شود

مر يقين را ،علم او ،بويا شود

( 4120) ز آن كه هست ،اندر طريق مُفتَتَن

علم، كمتر از يقين و، فوق ظن‏

دفتر سوم ( 4121) علم، جوياى يقين باشد، بدان

و آن يقين، جوياى ديد است و عيان‏

( 4122) اندر ألهَيكُم، بجو اين را كنون

از پس كَلاّ، پسِ لَو تَعلَمُون‏

( 4223) مى‏كشد دانش، به بينش، اى عليم!

گر يقين گشتى، ببينندى جحيم‏

( 4124) ديد، زايد از يقين، بى‏امتهال

آن چنانك از ظنّ ،مى‏زايد خيال‏

( 4125) اندر ألهيكم ،بيان اين ببين

كه شود علمُ اليقين، عَينُ اليَقين‏

***

معروف است که حضرت عیسی ع بر روی آب راه می رفته است و در بخش روایات از قول پیامبر ص  به آن اشاره شد

دفتر ششم

داستان حضرت عیسی و بر روی آب رفتن او

در بيان آن كه مصطفى صلى اللَّه عليه و آله

شنيد كه عيسى عليه السلام بر روى آب رفت

فرمود لو ازداد يَقينُهُ لَمَشى عَلَى الهَواءِ

دفتر ششم(1186)همچو عيسى بر سرش گيرد فُرات

كايمنى از غرقه در آبِ حيات‏

(1187)گويد احمد: گر يقينش افزون بُدى

خود هوايَش مَركَب و، مأمون بُدى‏

(1188)همچو من كه بر هوا راكب شدم

در شبِ معراج، مُستَصحِب شدم‏

***

کشف و شهود عارفانه(3755)تا(3759)

یقین و مرانب آن(3755)تا(3759)

بحث صورت و معنا و ابعاد آن نصیب عارفانی است که از راه سر به سراغ آن می روند و فانی گشتگانند  ولی دیگران که نادانند و از راه دم می خواهند آن را دریابند به جائی نمی رسند

این تعبیرات باز هم همان مفاهیم قبلی را تبیین می کند که بحث صورت و معنا ، وحدت و کثرت، وحدت وجود ، اتحاد ظاهر و مظهر و امثال آن  در ابتدا دیدنی است و سپس فهمیدنی و کسانی که تنها به فهم تکیه می کنند هیچگاه راه به کشف حقیقت ندارند

ششم (3755)پس حقيقت حق بود معبود كل

كز پى ذوق است سيران سبل‏

(3756)ليك بعضى رو سوى دم كرده‏اند

گر چه سر اصل است سر گم كرده‏اند

(3757)ليك آن سر پيش اين ضالان گم

مى‏دهد داد سرى از راه دم

(3758)آن ز سر مى‏يابد آن داد اين ز دم

قوم ديگر پا و سر كردند گم‏

(3759)چون كه گم شد جمله جمله يافتند

از كم آمد سوى كل بشتافتند

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

2 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 1 =