خانه / مقالات / اشعار / «سی و چهار بند حضرت علی اکبر (ع)» سرودۀ استاد محمد قدسی

«سی و چهار بند حضرت علی اکبر (ع)» سرودۀ استاد محمد قدسی

سی و چهار بند حضرت علی اکبر

ظهر شد ، سر رسید وقت نماز

من ببوسم لب و دهان تو را

با تمام وجود منتظرم

بشنوم آخرین اذان تو را

*

من نگویم برای دیدن دوست

حلقه را تنگ تر مکن بابا

لیک گویم که با نگاه ، مرا

اینقدر جان به سر مکن بابا

*

مشق شمشیر را کجاکردی

که چنین کارتو تماشائی است

نفس تیر و نیزه بند آمد

کارزار تو بس که مولائی است

*

صولت حیدری چنان دار ی

که بلرزد  به زیر پایت دشت

تو عطش داشتی وگرنه یقین

زیر و رو می شد از صدایت دشت

*

کشته ها روی کشته می افتند

چون تو جانانه  می زنی تکبیر

نکند با شجاعتی که تو راست

حکم تقدیر را دهی تغییر

*

دشمنت چون شمایلت را دید

گفت آمد پیمبری دیگر

گشته صِفَّینِ دیگری تکرار

این جوان هست ، حیدری دیگر

*

محشر کبریاست شد برپا

نینوا هم به خویش می پیچد

می کشی چون رکاب اسبت را

هفت اختر به خویش می لرزد

*

تو  به میدان  به پیش  می  راندی

دشت می گشت حیدری با تو

با رجز خوانی اباالفضلی

زنده کردی  دل آوری را تو

*

معنی خلق و خلق و منطق چیست ؟

سوی میدان سوار آمدنت

ز عطش رنج می بری ، پیداست

از چنین بی قرار آمدنت

*

تو به فکر غریبی پدری

من به فکر غم دل لیلا

من پریشانِ غربت زینب

تو دگرگون من در این صحرا

*

تو زبان در دهان من بگذار

تا ببینی زخویش عطشان تر

چشم در چشم من بدوز و بناز

تا ببینی زخود پریشان تر

*

گام بردار پیش چشمانم

یک کمی ناز کن، دلم شد آب

پیش چشمم  قدم بزن تا باز

قلبم از نو ، تو را بگیرد قاب

*

پسرم می روی و دلخونم

سخت این بار برتو می ترسم

رنگ رخساره ام گواه من است

که چه بسیار برتو می ترسم

*

زانویم را ببین که می لرزد

سِپَرَ ت کن کلاه خودت را

پدری پیرم  ای جوان و مرا

نیست طاقت ، غم نبودت را

*

بر سرت مثل  بید می لرزم

که کنون دشمن تو بی پروا

از سر کینه های دیرینه

به تو دارد نگاه شوم چرا

*

نشکنی گر صفِ محاصره را

می شود سخت کار این پیکار

می شکافد عمود ، فرق سرت

باز شق القمر شود تکرار

*

حرمله از سر شقاوت خویش

چشم سوی گلوی تو دارد

زیر چشمی مراقب او باش

حمله از چارسوی تو دارد

*

با خودم من خدا خدا کردم

تا دگر دست از تو بردارد

با چنین شومی نگاه او

دانی آیا چه ها به سر دارد؟

*

مثل دیگر سپاهیان خبیث

از دلش بغض حیدری جوشد

کینه اش از همه زیادتر است

از نگاهش ستمگری جوشد

*

کرده ام من خبر جوانان را

پیشتر بهر یاریم پسرم

نتوانم به خیمه بی آنان

بدن قطعه قطعه را ببرم

*

می گذاری زبان تو در دهنم

که بگوئی لبت چرا خشک است

نفست چون که می خورد بر من

مهربان تر زعنبر و مشک است

*

من که با دیدنت دلم گرم است

برندارم نگاه از میدان

دلخوشی می دهی به من وقتی

می زنی نعره می کنی طوفان

*

پیش چشم پدر همان وقتی

جسم صد چاک اربا اربا شد

عمه می دید چون که منظره را

ناگهانی ، عبا مهیا شد

*

پای را می کشی به روی زمین

در دلم حبس می شود نفسم

کمک از من مخواه ای پسرم

نتوانم به داد تو برسم

*

کاش بر چشم اسب خون سرت

قطره ای هم نمی چکید آن دم

تا نمی رفت در صف دشمن

تا نمی شد حرم پر از ماتم

*

آخر ای اسب شه پرست چرا

می روی آن طرف بیا این سو

آن طرف گرگ های درنده

این طرف شیعیان عاشق خو

*

اشبه الناس را کجابردی

همتی کن لگام برگردان

پاک کن قطره های خون از چشم

مرو آن سو ، مباش سرگردان

*

قامت کیست روی خاک افتاد؟

نخل امید من ! که بی بر شد

تو نبودی ززین می افتادی

تن من بود و زود  بی سر شد

*

بر سر نعشت آمدم اما

متحیر که روبرویم کیست

این توئی روی خاک افتاده

یا پیمبر ، جواب پرسش چیست؟

*

پاره های تن تو ای پسرم

به یقین  آیه های قرآن است

که بیفتاده هریکی طرفی

جملگی زیر سم اسبان است

*

تو مگو با پدر خداحافظ

می کشد روح من، پَر از بدنم

می کشم خویش را به بالینت

نیست تاب و توان دگر به تنم

*

آخر ای گَرد و خاک سرگردان

من شمارا چه خونجگر بینم

بنشینید بر زمین تا من

بیشتر روی این پسر بینم

*

این مصیبت زمن کمر خم کرد

بعد از این دست بر کمر گیرم

بعد تو خاک برسر دنیا

زود باید ره سفر گیرم

*

چون که دنیا تو را گرفت از من

من به او بعدک العفی گفتم

راضیم بر رضای دوست فقط

من غم خویش با خدا گفتم

بازدیدها: 10

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + 12 =