خانه / مقالات / اشعار / شعر « امام العاشقان» سرودۀ استاد محمد قدسی

شعر « امام العاشقان» سرودۀ استاد محمد قدسی

امام العاشقان

خوشا آن دل که داری تو هوایش

کنی آسان ، تو هر مشکل برایش

سر جایش نمانده هیچ چیزی

بیا هر چیز را بگذار جایش

*

کجائی ای نگار نازنینم

کجائی ای امید آخرینم

اگر باور نداری امتحان کن

که تا آخر به پایت می نشینم

*

« عزیزم کاسة چشمم سرایت»

دلم حک می شود در رد پایت

چو شمعی توی دستت می شوم آب

ببین بی تاب  می سوزم  برایت؟

*

اگر مستم اگر  بت می پرستم

همیشه با تو ام هرجا که هستم

تو ئی در هر نمازم قبلة من

نپندارد کسی خالی است دستم

*

میان تیرگی هایم اسیرم

جوان بخت از توام  با آن که پیرم

دلم را نذر چشمان تو کردم

کمک کن پای نذر خود بمیرم

*

دلم تنها تو را فریاد می زد

صدای هرچه باداباد می زد

تو را موی سپیدِ رنگِ برفم

از آن وقت سیاهی داد می زد

*

به دل ها بی تو من جائی ندارم

نه  امروز و نه فردائی ندارم

توان رفتن از کوی تو ای عشق

مخواه از من که من پائی ندارم

*

اگر اینجا پریشان آمدم عشق

اگر افتان و خیزان آمدم عشق

تو آقائی کن از من رو مگردان

که با حال  پشیمان آمدم عشق

*

دل من نذر سقاخانه توست

به دستم از ازل پیمانة توست

حقیقت چیست گر دنیا مجاز است

حقیقت، کُنهِ بی  افسانة توست

*

برایم قصة پر ماجرائی

برایم بهترین مرد خدائی

سر راه دو راهی های چشمت

همیشه می نشینم تا بیائی

*

نگاه من گواه بی گناهی

نمِ اشکم نشان روسیاهی

ندارم دست اگر از گریه کردن

نگاهم می کنی خواهی نخواهی

*

ز دریایت نمی گیرم کناره

نمی گیرم در این کار استخاره

زکویت گر دوصد بارم برانی

به سویت باز می گردم دوباره

*

تو از حسن و ملاحت کم نداری

ولی اصلا به روی خود نیاری

حرم داری کبوتر داری اما

ببر دل ها که گندم کم نیاری

*

تودر عمق نگاهت راز داری

برای من همیشه ناز داری

به مرداب نگاهم با نگاهی

بزن آتش  که تو  اعجاز داری

*

کجا در عشق از پا می نشینم

و یا زین گُود، بالا می نشینم

زبامی گر پریدم چون کبوتر

چو برگشتم همان جا می نشینم

*

دلی سرشار از توحید کردن

مهیای شب تجرید کردن

به سوی مقصد حق الیقینی

سفر آغاز از تردید کردن

*

من از بیگانه احوالان گسستم

به جز بر روی جانان ، دل نبستم

همه منعم کنند از بت پرستی

اگر این است بت ، من بت پرستم

*

مرا بایک نگاهی زیر و رو کن

سپس با خاطراتم روبرو کن

تو که  حال و هوایی تازه داری

برای من هم آن را آرزو کن

*

به رویت می کنم صبح خود آغاز

زمویت می کَشَم شام و سحر ناز

تو لبخندت به رنگ ماورائی است

که در می آورد اشک مرا باز

*

به دریایت روان چون  ماهیم دوست

بلا جویان ، به سویت، راهیم دوست

در آواز نگاهت خواندم این که

هنوز از عمق جان میخواهیم  دوست

*

شبی در لابلای گریه هایت

میان ناله های بی صدایت

میان خلسه های عارفانه

طلب کن حاجتم را از خدایت

*

سری با شانة من آشنا کن

دلی با غربت من  همصدا کن

نگاهم کن کمی، تا جان بگیرم

مرام آشتی را ابتدا کن

*

زچشمان تو می خوانم که آخِر

زپیشم می شوی فردا مسافر !

و من باید که امشب  تادم صبح

شوم در معبر چشم تو عابر

*

گل و زنبور با هم در تماس اند

گل و زنبور بی هم در هراس اند

هماغوشان زیر یک لباس اند

هماغوشند و بی هم در هراسند

عسل با شهد از یک خانواده است

گل و زنبور هم را می شناسند

*

چرا تو اینقدر سرسختی ای دوست

بیا با من تو بنشین لختی ای دوست

نگاهی کن عوض کن بخت مارا

به یمن آن که تو خوشبختی ای دوست

*

به من گفتی سحر داری می آیی

میان خواب و بیداری می آیی

ولی خواندم زپژواک صدایت

برای عاشق آزاری می آیی

*

من  از آغاز  هِر از بِر ندانم

زپشت کوه می آیم ، گمانم

من و خورشید همزادیم و همراه

میان راه می باید نمانم

*

مزن بر هیچ کس تیشه به ریشه

که دنیا نیست یک حالت همیشه

از اول شاه جنگل شیر بوده

تو روباهی بترس از شیر بیشه

*

عزیز من بگو که روبه راهی

که چشمت می دهد جز این گواهی

گذشت روزگار اعجاز دارد

زمن راضی شوی، خواهی نخواهی

*

مباش اخمو که صبرم سر میاید

تبسم بر لبت بهتر میاید

تو از من دل ببر جای شکستن

که این کار از تو ، بهتر بر میاید

*

اگر خواهی گواه پاکی من

بخوان در چهره ام غمناکی من

به لبخندی تو هر دلواپسی را

زمن برگیر ای افلاکی من

*

تو چون جانی برای پیکر من

چو شیر آمیختی با شکر من

برایت نغمه می خواند قناری

به روی شاخ و برگ حنجر من

*

بکش تنها تو ای دل ناز خود را

درون خود ببین  همراز خود را

تو در خود  مثل خود می پرورانی

مَگیری دست کم اعجاز خود را

*

اگر عشقت برایم یک هوس بود

چرا پس قیمتی تر از نفس بود

به من یک دوستت دارم نگفتی

به تو دلبستگی یک بار بس بود

*

برایم شمع دانی کاشتن ها

و بعداً گُل از آن برداشتن ها

رهایم کردن و قلبم شکستن

و جای آشتی نگذاشتن ها

*

تو میدانی که عشق من هوس نیست

برایم بی تو عمر یک  نفس نیست

تو مثل نغمه ای از راه دوری

که هرسو می دوم در دسترس نیست

*

اگر آئی سراغم توی قایق

به بر گیریم هم را مثل سابق

صمیمی تر زیاران قدیمی

موافق تر زیکرنگان عاشق

*

زپیشم می کنی چون ساز رفتن

برقصد توی چشمت ناز رفتن

من امشب با تو، کُلّی حرف دارم

مخوان تا بامداد آواز رفتن

*

بپوش  از زاهدان خشک ، رو را

رها کن این نماز بی وضو را

مکن می را حرام خشک مغزان

برو بشکن سر ایشان سبو را

*

تو ازحکمت در این عالم چه دانی

خیالت نامة ننوشته خوانی

از این معبر گذشتن مرگ حتمی است

وصیت کن که بی وارث نمانی

*

رسید از گرد راه اکنون جدائی

نشستم چشم بر راهت ، کجائی

برافروز از دم تیغ نگاهت

خیابان سپهر آشنائی

*

شنیده گوش کس چون و چرایت؟

خدا هم خوب می خواهد برایت

رضامندی به تقدیر الهی

عیان باشد به پژواک صدایت

*

شود اوضاع ما بهبود گردد؟

به کلی رفع هر کمبود گردد؟

تو خورشیدی برای قلعة ما

بیا تا سایه ها نابود گردد

*

بگو عشق مرا از سر بسازند

برایم خامه و دفتر بسازند

به نقالان بگو با قصة من

هزار و یک شب دیگر بسازند

*

بیا با اشک هم ، اختر بسازیم

برای هم زگل بستر بسازیم

بیا با قصه های عاشقانه

هزار و یک شبی دیگر بسازیم

*

بیا تا زندگی از سر بگیریم

سراغ هم زیکدیگر بگیریم

بیا تا  هر دو هم  را چون قناری

میان یک قفس در بر بگیریم

*

من آن طفل یتیم بی پناهم

که در این شهر خوب و سر به راهم

نمی گرید کسی بر حال و روزم

کجائی ای رفیق اشک و آهم

*

شب مستی سبویم را شکستند

خُمِ بغض گلویم را شکستند

میان گریه ، پیش چشم مستان

سبوی آبرویم را شکستند

*

تو می گفتی که دنیا هست زندان

ولی از گفته ات گشتی پشیمان

از آن روزی که عشق آغاز کردیم

رسید این غربت دنیا به پایان

*

تو را سوگند ای مه چون برآئی

نیاور روی لب حرف جدائی

دو راهی را تو بر دار از سر راه

فقط یک راه ،آن هم آشنائی

*

همیشه یک نفر اینجا نشسته

دخیل از تاب گیسوی تو بسته

صدای قلب او از بس بلند است

سکوت عشق را   درهم شکسته

*

از این که دیر می آیی چه گویم

به پیش من نمی پایی چه گویم

اگر شد  بیشتر پیشم بمان ، عشق

ولی تو  هر چه فرمائی چه گویم

*

چقدر آشوب برپا می کند غم

مرا بی جرم رسوا می کند غم

گر از میخانه پا بیرون گذارم

مرا هرجاست پیدا می کند غم

*

که واجب کرده با من تو بسازی؟

نباید پیش من، خود را ببازی

به زندانم ببر گر حکم داری

که محکومم به جرم پاکبازی

*

زمین از مستی من  آسمانی است

خُمِارم، از کران تا بیکرانی است

مرا راندی گر از میخانه، غم نیست

حکایت ها زمن بر هر زبانی است

*

عزیزم ، پست از من عالی از تو

غم تو مال من ،  خوش حالی از تو

میان میوه ها ی دست چین ، هست

هلوی نوبر امسالی از تو

سفر کردم به شهر خاطراتم

ندیدم خانه ای را خالی از تو

*

ندارم دوست اصلا خستگی را

بگیر از من غَمِ وابستگی را

میان این همه، تو می توانی

بیاموزی به من وارستگی را

*

مرا از خود چرا دلسرد کردی

میان کوچه ها ولگرد کردی

گمان کردم دوایم هستی اما

مرا خانه نشین درد کردی

*

الهی من به دور تو بگردم

بیا و باش مرهم روی دردم

تمام آن چه را که رشته بودم

هواخواه تو گشتم، پنبه کردم

*

کیم من، عاشق عاشق شدن ها

دخیل چشم مست نسترن ها

ندیدم از سخنگویان گشادی

که می گردم به دور بی سخن ها

*

به حال من نمی سوزد دل تو

وفا از کس نیآموزد دل تو

نداری رشتة تار محبت

به هم مارا نمی دوزد دل تو

*

به طرز  آب ها، صاف و زلالی

تو شیرین تر زهر خواب و خیالی

تو مثل قصه های شاهنامه

شنیدن داری و دور از زوالی

*

به فردوسی نوشتم یک دو نامه

که یکبار دگر بردار خامه

اگر شد داستان یار من را

منظم کن به سبک شاهنامه

بازدیدها: 8

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + هفت =