خانه / مقالات / اشعار / شعر «بازهم از لابلای لحظه ها» سرودۀ استاد محمد قدسی

شعر «بازهم از لابلای لحظه ها» سرودۀ استاد محمد قدسی

باز هم ،از لابلای لحظه ها

باز هم ،از لابلای لحظه ها

یک نفر دارد صدایم می کند

آن توئی ، یا مثل تو دارد کسی

زلف را زنجیر پایم می کند

*

مرز مابین من و دیوانگی

می شود پر با تو ای زیبای من

در نفس های تو طعم زندگی است

یک نفس ترکم کنی ایوای من

*

من که  مثل رود هر سو می روم

بی تو آخر کی به دریا می رسم؟

می زنم مثل کبوتر بال و پر

تو نباشی کی به بالا می رسم

*

لحظه های با تو بودن چون نسیم

دست داد و زود رفت از دست من

با تمام برق سیری ، مانده است

رد پای سبز تو در هست من

*

کاش می شد می توانستم کمی

آن زمان ها را نگه می داشتم

مثل حس سادگی امروز هم

زندگی را ساده می انگاشتم

*

عشق من ، سر رشته ها را پاره کن

تا ببینی باز می دوزم به هم

دست در هر کار گوئی  می زنم

د ل به هر کاری که باشد می دهم

*

روی من آغوش واکن مثل ابر

رحم کن بر دیدة بارانیم

می رود از کف مجال دلخوشی

خوب من تاکی زخود می رانیم

*

باز مثل پیشتر ها سر گذار

روی تخت سینة من در سکوت

دوست می دارم نمازی که تو را

روی دستانم بگیرم در قنوت

*

عشق من فکری به حالم می کنی ؟

یا که من خود چارة کاری کنم ؟

گر رهایم می کنی باور مکن

دست و پا از بهر خود یاری کنم

*

آن چه این مردم قضاوت می کنند

عشق با جرات از آن رد می شود

عشق  حرف منطقی حالیش نیست

بی خیال خوب یا ، بد  می شود

*

با تو من حس می کنم طعم کسی

که به هر چیزی که می خواهد  رسید

عشق می دانم مجالم می دهد

تا در آیم زامتحان ها روسپید

*

شعر کردم  نغمة چشم تو را

نغمه های دل نواز بی کلام

امتحان عشق من که  ، خوب شد

برگه بالا،  روی سر ، فرصت تمام

*

ماه من امشب بمان بر  روی پل

تا چکد عکس تو در ژرفای  آب

می کنم مانند  دیگر خاطرات

توی ذهنم این یکی را نیز قاب

*

تا تو در  قلب منی کی می کنم

با همه دنیا عوض جای تو را

لحظة پادر میانی ها فقط

می کشانم در وسط پای تو را

****

بی تو گر بال و پری هم واکنم

در قفس بر میله ها بر می خورم

بی شمیم جان فزایت ای بهار

در خزان زندگی  می پژمرم

****

پشت لبخندم غمی دارم نهان

این غم دلواپسی های من است

خاطراتت روی  ذهن سبز من

بوستان  اطلسی های من است

*

خاطرات مانده از تو پیش من

نسخه های المثنای تو اند

هر کدامش نکتة  ناگفته ای است

این همه مطلب  به املای تو اند

*

می روی  از پیش من پشت مرا

تیشة توفان  غم تا می کند

این گره ها کور باشد هرچقدر

دست هایت جمله را وا می کند

*

در کنار من تو وقتی نیستی

نیمی از من نیست در پهلوی من

این که می گویم  به روی خود نیار

می شود خم بی تو این  زانوی من

*

ای مسافر من که می دانم شبی

بار می بندی از اینجا می روی

گاه گاهی پشت سر را هم ببین

من یقین دارم پشیمان می شوی

*

گرچه می دانم برایت مشکل است

زندگی را یک کمی آسان بگیر

کار را بسپار دست سرنوشت

با ندارم ها سر و سامان بگیر

*

حسرت گلدان خالی را ببین

با نبودن خویش را عادت بده

کالة معیوب ، کفر نعمت است

شکر کن وآن جنس را عودت بده

*

زاغ ها وقتی  مزاحم می شوند

مژدة فصل بهار بلبل است

صبح صادق بعد صبح کاذب است

از غلط تا واقعیت یک پل است

 

بازدیدها: 15

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − سه =