خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انماالمومنون اخوه » از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «انماالمومنون اخوه » از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

در این بخش ابیاتی پیرامون روح و جسم انسان و ارواحی که با هم یکی هستند و ارواحی که به خاطر صفات حیوانی  باهم مختلف اند و جسم انسان ها که حواس آن ها متفاوت است

إنَّمَا المُؤمِنُونَ إِخوَةٌ

دفتر چهارم

شرح «إنَّمَا المُؤمِنُونَ إِخوَةٌ وَ العُلَماءُ كَنَفسٍ وَاحِدَةٍ.» خاصه اتّحاد داوود و سليمان و ساير انبيا عليهم السّلام كه اگر يكى از ايشان را منكر شوى ايمان به هيچ نبى درست نباشد، و اين علامت اتّحاد است كه يك خانه از هزاران خانه ويران كنى آن همه ويران شود و يك ديوار قائم نماند كه «لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم»، وَ العاقِلُ يَكفيهِ الاِشارَة اين خود از اشارت گذشت‏

إنّما المؤمنون إخوة:  حجرات، 10، ص516:  إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ همانا مؤمنان برادرانند پس سازوارى دهيد ميان برادرانتان و از خدا پروا كنيد باشد كه آمرزيده شويد.

العُلَماءُ كَنَفسٍ وَاحِدَةٍ:  دانشمندان همانند يك تن‏اند. ظاهراً حديث نيست. البته در ستايش علما حديث‏ها به عبارت‏هاى گوناگون آمده است، امّا حديثى بدين عبارت به گفتۀ مرحوم شهیدی یافت نشد و همچنين است جمله «المُؤمِنُونَ كَنَفسٍ وَاحِدَةٍ» جز آن كه از علما، پيمبران مقصود باشد.

لا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِنهُم:  گرفته از قرآن كريم است:  بقره، 285، ص49:  لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ميان هيچ يك از فرستادگان او فرق نمى‏نهيم.

العاقِلُ يَكفِيهِ الاِشارَة:  خردمند را اشارتى كافى است. (مثلى است رايج).

المُؤمِنُونَ كَرَجل وَاحِدٍ جامع صغیر، ج 2، ص182، کنوز الحقایق، ص 136

. اَلمؤمنون كَنفسٍ واحدةٍ. (احاديث مثنوى، ص 43)

المُسلِمُونَ كَالرَّجُلِ الوَاحِدِ؛ إِذَا اشْتَكَى عُضوٌ مِن أَعَضائِهِ تَدَاعَى لَهُ سَائِرُ جَسَدِهِ (رواهُ الرَّامهرمزيّ في «أَمثال الحديث» (رقم2) بهذا اللَّفظ)

المُؤمِنُونَ كرَجُلٍ وَاحِدٍ أَي:  كأَعضَاءِ رَجُلٍ وَاحِدٍ؛ لأَنَّهُم على دِينٍ وَاحِدٍ (مِرقاة المفاتيح للقَاري (14، 2359).»

مولانا در داستان حضرت داوود ع و سلیمان ع و ساختن بیت المقدس می فرماید:

(406)گر چه بر نآيد به جهد و، زورِ تو

ليك، مسجد را بر آرد، پورِ تو

اى داوود (ع) ….بر آوردن: ساختن.

(407)كردة او، كردة توست اى حكيم

مؤمنان را اتّصالى_ دان قديم‏

«بقره،  ص21، 136: . .. لَا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ. .. بقره،  285،  ص49:  . ..لَا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ. ..»

(408) مؤمنان، معدود ليك ايمان، يكى

جسمشان معدود، ليكن جان، يكى‏

مؤمنان اگر چه از جهت تن متعددند ولی در ایمان یکی هستند و جانشان یکی است

این جان و درک عقلانی است که انسان را از حیوان جدا می کند:

(409)

غيرِ فهم و ،جان كه در گاو و، خر است

آدمى را، عقل و جانى_ ديگر است‏

غير از فهم و جانى كه در گاو و خر هست، آدمى عقل و جان ديگرى دارد (که متصل به عالم معنی و غیب است و همین داشتن بر شانه او بار تکلیف می نهد و ابدی می شود و قیامت برایش رقم می خورد و سرانجامی به بهشت یا دوزخ دارد)

«در تفسیر برهان روایات زیادی از امام علی (ع) و دیگر ائمه دربارۀ روح و انواع آن آمده است از جمله:

الف- الإمامُ عليٌّ عليه السلام في قولِهِ تعالى:  و السّابِقُونَ السّابِقُونَ، أُولَـئكَ المُقَرَّبُونَ أمّا ما ذَكَرَهُ اللّه ُ جلّ و عزّ مِنَ السابِقِينَ السابِقِينَ، فإنّهم أنبياءٌ مُرسَلُونَ و غيرُ مُرسَلِينَ، جَعَلَ اللّه ُ فيهِم خَمسَةَ أرواحٍ:  رُوحَ القُدُسِ، و رُوحَ الإيمانِ، و رُوحَ القُوَّةِ، و رُوحَ الشَّهوَةِ، و رُوحَ البَدَنِ

امام على عليه السلام ـ درباره آيه و پيشتازانِ سبقت گيرنده همان مقرّبانند فرمود:  و اما سخن خداوند عزّ و جلّ درباره پيشتازان سبقت گيرنده ؛ آنان پيامبرانِ مرسل و غير مرسل هستند.  خداوند در آنان پنج روح نهاده است:  روح القدس و روح ايمان و روح قدرت و روح شهوت و روح بدن

ب- الإمامُ الباقرُ عليه السلام لجابرٍ حينَ سألَهُ عن مَعرِفةِ العالِمِ:  إنّ في الأنبياءِ و الأوصياءِ خَمسَةَ أرواحٍ، رُوحُ القُدُسِ، و رُوحُ الإيمانِ، و رُوحُ الحَياةِ، و رُوحُ القُوَّةِ، و رُوحُ الشَّهوَةِ، فَبِرُوحِ القُدُسِ يا جابرُ عَرَفُوا ما تَحتَ العَرشِ إلى ما تَحتَ الثَّرى.  يا جابرُ إنَّ هذهِ الأربعَةَ أرواحٌ يُصِيبُها الحَدَثانُ إلاّ رُوحَ القُدُسِ فإنّها لا تَلهُو و لا تَلعَبُ

امام باقر عليه السلام در پاسخ به سؤال جابر درباره شناخت عالم فرمود:  در انبيا و اوصيا پنج روح است:  روح القدس، روحِ ايمان، روحِ زندگى، روحِ قدرت و روحِ شهوت.  اى جابر! آنان به سبب روح القدس از مطالب و امور زير عرش تا زير خاك (از عرش تا فرش) آگاهند. اى جابر! اين چهار روح ديگر تحت تأثير شب و روز قرار مى گيرند، مگر روح القدس؛ زيرا آن، به سرگرمى و بازى نمى پردازد.

ج:  الإمامُ الصّادقُ عليه السلام في قوله تعالى:  و السابقون و السابقون * اُولئك المقَرَّبون:  السابِقُونَ هُم رُسُلُ اللّه ِ عليهم السلام، و خاصَّةُ اللّه ِ مِن خَلقِهِ، جَعَلَ فيهِم خَمسَةَ أرواحٍ:  أيَّدَهُم بِرُوحِ القُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الأشياءَ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ الإيمانِ فَبِهِ خافُوا اللّه َ عزّ و جلّ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ القُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا على طاعَةِ اللّه ِ، و أيَّدَهُم بِرُوحِ الشَّهوَةِ، فبِهِ اشتَهَوا طاعَةَ اللّه ِ عزّ و جلّ و كَرِهُوا مَعصِيَتَهُ، و جَعَلَ فيهِم رُوحَ المَدْرَجِ الذي بهِ يَذهَبُ الناسُ و يَجِيئُونَ

امام صادق عليه السلام درباره آيه و پيشتازان سبقت گيرنده مقرّبند فرمود:  پيشتازان، همان فرستادگانِ خدا عليهم السلام و بندگان خاصّ اويند.  خداوند در آنان پنج روح قرار داده است:  ايشان را با روح القدس تأييد كرد، كه به وسيله آن اشيا را مى شناسند ؛ ايشان را با روحِ ايمان مؤيّد ساخت، كه به سبب آن از خداوند عزّ و جلّ مى ترسند ؛ آنان را با روحِ قدرت كمك كرد، كه به وسيله آن بر طاعت خدا توانايى دارند، و آنان را با روحِ شهوت تأييد كرد، كه بدان وسيله ميل به طاعت خداوند عزّ و جلّ دارند و از معصيت او گريزانند، و روحِ حركت را در ايشان نهاد كه به سبب آن ميان مردم رفت و آمد مى كنند.) (در پیامبر ص ع و امامان ما علاوه بر پنج روح ذکر شده دارای یک روح دیگر می باشند به نام روح الامر که با آن روح الامر دیگران را هدایت به سوی صراط مستقیم می کنند،

شاهد قرآنی در:  شوری،  52،  ص 489:  وَ كَذَالِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْايمَانُ وَ لَاكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نهَّْدِى بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّكَ لَتهَْدِى إِلىَ‏ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

و همين طور ما روحى از امر خود را به سويت وحى كرديم، و گر نه تو نه مى‏دانستى كتاب چيست، و نه مى‏توانستى ايمان چيست، و ليكن ما آن را نورى كرديم تا به وسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم، و تو به يقين به سوى صراط مستقيم هدايت مى‏كنى»

و غیر از جان و عقلی که در همۀ انسان ها هست یک روح دیگری در اولیاء که دارای روح خدایی می باشند وجود دارد

«اشاره به:  نساء،  171،  ص105: …وَ رُوحٌ مِّنْهُ. .. و مائده، 110:  … اَیَّدتُکَ بِروحِ القُدُس. .. که دربارۀ حضرت عیسی (ع) است»

(410)

باز غير جان و عقلِ آدمى

هست جانى_ در ولىِّ آن دمى‏

در ادامه فرق ما بین جان حیوانی و جان ایمانی را بیان می کند:

(411)

جانِ حيوانى، ندارد اتّحاد

تو، مجو اين اتّحاد از روحِ باد

که در جان حيوانى اتّحاد و يگانگى نیست و نباید از روح حيوانى چنین انتظاری داشت

آن دمى: كه داراى روح قدسى است. روح باد: روح بخارى، روح حيوانى.

مثالی برای روشن شدن مطلب :

(412)

گر خورد اين نان، نگردد سير، آن

ور كَشَد بار اين، نگردد او گَران‏

اگر یک انسان که دارای روح حیوانی است اگر غذایی بخورد آن دیگری سير نخواهد شد و اگر یکی باری بر دوش كشد آن دیگری خسته نمى‏شود

(413)

بلكه، اين شادى كند از مرگِ او

از حسد، ميرد چو بيند برگِ او

و رسوایی بی ایمانان تا بدان حدّ است که یکی از آنها از مرگ آن دیگری شاد مى شود و اگر رقیب خود را با برگ و نوا ببيند بر او حسد برد

«تفرقه در روح حيوانى بود

نفس واحد روح انسانى بود

چون كه حق رشّ عليهم نوره

مفترق هرگزنگردد نوراو

187- 186، 2»

(414)

جانِ گرگان و، سگان هر يك، جداست

متّحد، جان‏هاىِ شيرانِ خداست‏

که جان کافران بی ایمان که در حکم گرگان و سگان اند هیچ گاه یگانه نمی شود ولی جان شیران خدا که انبیاء و اولیایند اتّحاد ازلی و ابدی دارد (خاصیّت ایمان این است که دلها و جانها را یکی می کند)

گرگان و سگان: كنايت از كافران ياجويندگان دنيا، دنيا طلبان.

(415)

جمع گفتم ،جان‏هاشان، من به اسم

كآن يكى_ جان، صد بود نسبت به جسم‏

من اگر به اسم و در لغت جان پاکان را جمع بستم این در حالی است که یک جان است که هر جسمی سهم خود را از آن جان دریافت کرده است و در حقیقت آن یک جان در جسم های متعدد تجلّی کرده است

مثال:

(416)

همچو آن يك نورِ خورشيدِ سما

صد بود، نسبت به صحنِ خانه‏ها

نور خورشید یک نور است اما نسبت به حیات خانه ها کثرت پیدا می کند

(417)

ليك يك باشد، همه انوارشان

چون كه برگيرى، تو ديوار از ميان‏

و با برداشتن دیوارها نور همۀ خانه ها یکی می شود

(418)

چون نماند خانه‏ها را قاعده

مؤمنان، مانند «نَفسِ واحده‏»

وقتی دیوار خانۀ جسم مؤمنان فرو ریزد می بینند که همه نفس واحدی بودند «المُؤمِنونَ کَنَفسٍ واحِدَةٍ.

قاعده: بنياد.

ابوالفتوح رازی، تفسیر روح الجنان، ج 1، ص 621 و نیز احادیث قصص مثنوی، ص 159)

تفرقه در روح حيوانى بود/  نفس واحد روح انسانى بود186، 2 »

(پاورقی : به گفتۀ استاد شهیدی ذيل بيت 1940، 3 در شرح مثنوی و استاد کریم زمانی ذیل بیت 419، دفتر چهارم، ص141مراجعه شود)

قاعده: بنياد. مؤمنان و نفس واحده:

تفرقه در روح حيوانى بود

نفس واحد روح انسانى بود

186/ 2

(419)

فرق و، اشكالات، آيد زين مقال

ز آن كه نَبوَد مِثل، اين، باشد مثال‏

در ادامه به نارسا بودن مثال ها در این باره اشاره می کند که مِثل با مِثال متفاوت است و اگر در این باره مثال آوردیم مسلّم است که مثال است و نه مِثل تا بدان اشکال وارد شود

(420)

فرق‏ها، بى‏حد بُود، از شخصِ شير

تا به شخصِ {آدمى زادِ }دلير

برای روشن تر شدن مطلب:  همان طور که بین یک انسان شجاع با شیر که حیوانی است قوی و شجاع تفاوت هست

(421)

ليك در وقتِ مثال اى خوش نظر!

اتّحاد از روىِ جان بازى، نگر!

ولی هنگامی که در مثال انسان دلیر را شیر می نامیم این اتّحاد و یگانگی فقط از نظر شجاعت است و نه جنبۀ دیگر

خوش نظر: حقيقت بين. جان بازى: كنايت از كارزار، نبرد. جهاد در راه خدا.

(422)

كآن دلير آخِر مثالِ شير بود

نيست مثلِ شير، در جملة حدود

و شخص شجاع در شجاعت مانند شیر است و نه آن که در همة جهات مانند شیر باشد

(423)

متّحد، نقشى_ ندارد اين سرا

تا كه مثلى_ وا نمايم، من تو را

وگرنه در این دنیا دو چیز که از هر جهت شبیه هم باشند وجود ندارد تا بتوان آن را مثال برای یگانگی روح اولیاء آورد

اين سرا: كنايت از دنيا، اين جهان.

(424)

هم مثالِ ناقصى_ دست آورم

تا ز حيرانى، خرد را ،وا خَرَم‏

و من با آوردن مثال قصد آن دارم تا مطلب را روشن تر کنم و تا آنجا که می شود عقل ها را از حیرت در آورم

مثال :

(425)

شب به هر خانه ، چراغى مى‏نهند

تا به نورِ آن، ز ظلمت مى‏رهند

شب هنگام در هر خانه ای چراغی روشن می کنند تا به واسطۀ نورآن از تاریکی رها شوند

(426)

آن چراغ اين تن بُود، نورش چو جان

هست محتاجِ فتيل و، اين و، آن‏

و جسم انسان مانند چراغ و روح حیوانی او مانند نور است که به فتیله و روغن و. ..احتیاج دارد

(427)

آن چراغِ شش فتيلة اين حواس

جملگى، بر خواب و خُور، دارد اساس

و پنج حس و حسّ مشترک، شش فتیلۀ این چراغ تن هستند که قوت آن ها را خوردن و خوابیدن تأمین می کند

چراغ شش فتيله: كنايت از پنچ حس و حس مشترك.

(428)

بى‏خور و، بى‏خواب، نَزيَد نيم دم

با خور و، با خواب، نَزيَد نيز هم‏

و همۀ آن حواس بدون خواب و خور نیم نفس هم نمی توانند حیات داشته باشند

(429)

بى‏فتيل و، روغنش، نَبود بقا

با فتيل و، روغن او هم، بى‏وفا

و طبیعت چراغ تن انسان این است که بدون فتیله و روغن خاموش می شود و با فتیله و روغن هم، دوام همیشگی ندارد

علت فانی شدنش این است که:

(430)

ز آن كه، نور علّتى‏اش، مرگ جوست

چون زيد؟ كه روزِ روشن، مرگِ اوست‏

نور تن چون با اسباب و علل مادّی روشن است و آن اسباب و علل خود طبیعتاً در پی زوال است پس هنگامی که روز روشن فرا رسد مرگ او هم فرا می رسد

نور علتى: نورى كه از روغن و فتيله پديد آمده، نورى كه علت مادى دارد، موجودی که بقا و دوامش به علل مادی بستگی دارد. روز روشن…: چون روز شود آن چراغ نورى ندهد. در اینجا به معنی اجل و فرا رسیدن لحظه ای است که باید شب دنیا را ترک گفت و قدم به عرصۀ روشن نشئۀ دیگر نهاد.

(اَغنَی الصَّباحُ عَنِ المِصباح «صبحگاه از چراغ بی نیاز است»)

(431)

جمله حس‏هاىِ بشر هم ،بى‏بقاست

ز آن كه، پيشِ نورِ روزِ حشر، لاست‏

جملگی حواس انسان بی دوام است زیرا در مقابل نور روز حشر فنا می شوند

روز حشر: روز رستاخيز. در آن روز حجاب‏ها از ميان مى‏رود و حقيقت آشكار مى‏شود. لا: نيست، نابود.

«حواس با نيرويى كه از قوت جسمانى مى‏گيرند پايدار است و چون مرگ رسيد اين حس‏ها از كار مى‏افتد.) (إِلىَ اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ(آل عمران، 109، ص64) إِلىَ اللَّهِ الْمَصِيرُ(فاطر، 18، ص436)مَنْ ماتَ فَقَدْ قامَتْ قِيامَتُهُ‏ (بحارالانوار،، ج 58، ص‏7.)

هر آنچه گردد اندر حشر پيدا / ز تو در نزع مى‏گردد هويدا(گلشن راز) »

***

(442)

پس كسانى_ كز جهان بگذشته‏اند

لا، نيند و، در صفات آغشته‏اند

کسانی که دنیا را رها کرده اند فانی نشده اند بلکه در آفتاب صفات الهی، دیگر نور مختصر وجودی آنها محو شده است و…

لا نبودن: نيست نشدن، نابود نگشتن. آغشته بودن در صفات: محو شدن در صفات حضرت حق

(443)

در صفاتِ حق، صفاتِ جمله شان

همچو اختر، پيشِ آن خور، بى‏نشان‏

صفات بشری و ویژگی های انسانی آن ها مانند نور ستارگان که در آفتاب محو می شود دیگر بی نشان می شوند

اشاره به سورۀ یس، 32، ص442  :

(444)

گر ز قرآن، نقل خواهى اى حَرون!

خوان «جَمِيعٌ هُم لَدَينَا مُحضَرُون‏»!

در روز قیامت همۀ انسان ها با ویژگی هایشان نزد ما حاضر می شوند

حرون: سركش، چهارپایی که از سوار اطاعت نکند، توسن. در اینجا مراد انسان های سر کش و نافرمان است.

(وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ)

«شد حواس و نطق بابايان ما / محو نور دانش سلطان ما/ حس‏ها و عقل‏هاشان در درون / موج در موج لدينا محضرون‏3672- 3671، 1»

(445)

«مُحضَرُون»، معدوم نبود، نيك بين!

تا بقاىِ روح‏ها ،دانى يقين

نکته ای که در آیه هست این است که محضرون به معنی حضور در پیشگاه الهی است پس ارواح باقى هستند و فانی نمی شوند

مُحضَرون: حاضر کرده شدگان.

(446)

روحِ محجوب از بقا، بس در عذاب

روحِ واصل در بقا، پاك از حجاب‏

ولی فرق هست مابین روح خوبان و مؤمنان با روح کافران، رو ح کافران چون از بقای الهی در حجاب است در عذاب به سر می برد و این عذاب بُعد است و بالعکس روح پاکان چون به بقاء الهی واصل شده است از هرگونه حجابِ بُعد پاک است

(447)

زين چراغِ حسّ ِحيوان، المُراد

گفتمت، هان! تا نجويى اتّحاد

همۀ این مَثَل ها را گفتم تا هیچ گاه در روح حیوانی افراد کافر به دنبال اتّحاد و یگانگی نباشی

المراد: القصه.

نصیحت:

(448)

روحِ خود را متّصل كن اى فلان!

زود با ارواحِ قُدسِ سالكان‏

وقت را تلف نکن و روح خود را به ارواح مقدس سالكان راه حق متصل كن«وَتَصیرَ اَرواحُنا مُعَلَّقَهً بِعِزِّ قُدسِکَ:  تا ارواح ما به مقام بلند قدس تو بپیوندد «مناجات شعبانیه»»

(449)

صد چراغت اَر مُرند اَر بيستند

پس جدااند و، يگانه نيستند

و بدان که اگر در مر حلۀ روح حیوانی هستی اگر صد چراغ هم از قوای کارآمد داری باز هم در بیگانگی به سر می بری

صد چراغ: استعارت از روح حيوانى. ار مرند ار بيستند: اگر نابود شوند و اگر زنده باشند. مُرند: می میرند. بیستند: بایستند، زنده بمانند. اصحاب ما: كنايت از مردم دنيا

(450)

ز آن همه جنگند، اين اصحابِ ما

جنگ، كس نشنيد اندر انبيا

و سبب نزاع اینان همین است که در مرحلۀ روح حیوانی به سر می برند در صورتی که انبیای الهی همیشه با هم اند و هیچ گاه کسی شاهد جنگ آنان نبوده است

یک مثال در فرق روح انبیاء با راه نیافتگان به حقیقت :

(451) ز آن كه نورِ انبيا، خورشيد بود

نورِ حسّ ما ،چراغ و، شمع و، دود

آنان چون خورشیدند و دیگران که تنها دارای نور حسّی هستند چون چراغ و شمع و دود می باشند ناپایدار و بی ثبات

(452) يك بميرد، يك بماند، تا به روز

يك بود پژمرده، ديگر با فُروز

نور حسی مانند نور شمع است که بعضی تا صبح دوام ندارند و بعضی تا صبح دوام دارند و بعضی زود می پژمرند و بعضی نورشان بادوام است مانند:  ضعف بعضی از حواس در پیری

***

(453) جانِ حيوانى، بود حىّ از غذی (غذا)

هم بميرد او، به هر نيك و، بدى‏_

جان حیوانی زنده به طعام است و بالاخره چه در خوشی و چه در ناخوشی روزی عمرش به پایان می رسد

غذا: بايد ممال (غذى) خوانده شود. صبحانه و ناشتایی. نيك و بد: كنايت از حادثه‏ها، اتفاق‏هاى گونه گون.

(454) گر بميرد اين چراغ و، طَى شود

خانة همسايه، مُظلم كَى شود؟

و اگر روزی چراغ روح حیوانی خاموش گردد هیچ گاه خانۀ همسایۀ تن او تاریک نمی شود یعنی با مردن یک حیوان حیوان دیگری نمی میرد و این دلیل بر جدایی این دو روح است

خانه همسايه: استعارت از جسمى ديگر كه با روح حيوانى زنده است.

(455) نورِ آن خانه، چو ،بى اين هم، به پاست

پس چراغِ حسِّ هر خانه، جداست‏

و از آن جهت که نور خانۀ همسايۀ تن این حیوان با خاموش شدن چراغ خانۀ تن او روشن می ماند پس نتیجه می گیریم که چراغ هر حس خانه‏اى نیز از حس دیگر جداست و همان طور که در بیت 452 گفته شد این ها با هم يكى نيستند

(456) اين مثالِ جانِ حيوانى بود

نه مثالِ جانِ ربّانى بود

و همۀ این مثال هایی که گفته آمد دربارۀ جان حيوانى است و مثال جان ربّانى چیز دیگری است

مثال برای روح انسانی:

(457) باز، از هندوىِ شب، چون ماه، زاد

در سَرِ هر روزنى_ نورى_ فُتاد

وقتى از دل هندوی شب ماهتاب روح انسانی زاییده می شود بر هر پنجره و روزنه‏اى از تن مؤمنان نوری تجلّی می کند

هِندوی شب: شب سیاه، یعنی شبی که مانند هندو سیاه است زیرا هندو به معنی سیاه نیز آمده است.از هندوى شب ماه زادن: روح انسانى در قالب تيره تن پديد گشتن.

«روایاتی مانند:  اَوَّلُ ماخَلَقَ الله نوری بحارالانوار،الانوار،ج15،ص24،روایت44

خَلَقَکُم مِن نَفسٍ واحِدَه(اعراف، 189، ص175)، در زیارت جامعه کبیره خَلَقَکُمُ اللهَ اَنواراً فَجَعَلَکُم بِعَرشِهِ مُحدِقین، شیعَتُنا خُلِقوا مِن فاضِلِ طینَتِنا، در راستای معنای همین بیت است)»

(458) نورِ آن صد خانه را، تو، يك شُمَر!

كه نماند نورِ اين، بى‏آن دگر

و در اين مرحله، نور همۀ خانه‏ها یک نور بیشتر نیست و اگر از خانه ای نور رفت از دیگر خانه ها نیز می رود

(459) تا بود خورشيدِ تابان، بر افق

هست در هر خانه، نورِ او، قُنُق‏

به عنوان مثال تا وقتی که خورشید در افق نور افشانى مى‏كند در هر خانه ای نور او مهمان است

قنق: (تركى) مهمان.

(460)باز، چون خورشيدِ جان، آفل شود

نورِ جمله خانه‏ها، زايل شود

و به هنگام غروب، نوراز تمام خانه‏ها رخت بر می بندد

***

 

( 2384)

چنبرة ديدِ جهان، ادراكِ توست

پردة پاكان ،حِسِ ناپاكِ توست‏

ای فرعون دایرۀ جهان بینی تو بر اساس درک توست و آنچه باعث شده است خوبان الهی را نبینی همان ادراک آلوده به شهوات و نفسانیات توست

چنبره: كنايت از محدوده. حس ناپاك: از آن رو كه حس دچار اشتباه مى‏شود ولى عقل نه.

( 2385)

مدّتى_ حِسّ را بشو ز آب عيان!

اين چنين دان جامه شوى صوفيان!‏

برای دیدن خوبان الهی باید حواس خود را از نفسانیات پاک کنی و با آب شهود باطنی بشویی و بدانی که رها شدن از قید مدرکاتِ حسِ ظاهری، این چنین است

«جامه شوى صوفيان: رها شدن از قيد مدركات حس ظاهرى.

جامه شويى كرد خواهى اى فلان

رو مگردان از محلّه گازران3880  1 »

« در سورة مدثر/4:وَثیابَکَ فَطَهِّر(وجامه ات را پاک کن

( 2386)

چون شدى تو پاك، پرده بر كَنَد

جان پاكان، خويش بر تو مى‏زند

اگر تو از نفسانیات پاک شوی حجاب ها از جلو دیدگانت کنار زده می شود و خوبان الهی را مشاهده خواهی کرد و نور جان آن ها بر تو ساطع می شود

انسان و محدود بودن حواس ظاهری در او

حوزة فعالیت هر حس جداست ،

سه مثال  برای بیان این که عالم حس محدود است و برای درک حقایق باید از پردة حس رد شد :

( 2387)

جمله عالم، گر بُود نور و صُوَر

چشم را باشد از آن خوبى، خبر

مثال اول :اگر همۀ عالم را انوار و نقش ها احاطه کند آنچه از آن با خبر است و آن را به خوبی می بیند چشم است

( 2388)

چشم بستى، گوش مى‏آرى به پيش

تا نمايى زلف و رخسارة بُتيش‏

مثال دوم : اگر چشم خود را ببندی و بخواهی صورت و زلف زیبارویی را به گوش خود نزدیک کنی…

( 2389)

گوش، گويد من به صورت، نگرَوَم

صورت ار بانگى_ زند، من بشنوم‏

گوش می گوید: من نمی توانم صورت را ببینم و کار من آن است که اگر آن معشوق،  صدایی داشته باشد می توانم آن را بشنوم

( 2390)

عالِمم من، ليك اندر فنِّ خويش

فنّ من جز حرف و صوتى، نيست بيش‏

گوش می گوید: من بسیار ماهر و دانا هستم ولی تنها در کاری که به من مربوط می شود و کار من شنیدن است نه بیش از آن

( 2391)

هين بيا بينى! ببين اين خوب را

نيست در خور، بينى، اين مطلوب را

مثال سوم :اگر به بینی بگویی بیا و این صورت زیبا را مشاهده کن قطعاً بینی برای این کار شایسته نیست

( 2392)

گر بود مُشك و گُلابى_ بو برم

فنِّ من اين است و علم و، مَخبَرَم‏

و بینی می گوید هنر و دانایی من همین است که اگر مُشک یا گلابی باشد می توانم بوی آن را استشمام کنم

مَخبَر: خبر، آگاهی.

( 2393)

كى ببينم من رخِ آن سيم ساق

هين مَكُن تكليفِ مَا لَيسَ يُطَاق!

و من چگونه می توانم سیمای آن سفید اندام را تماشا کنم؟ بر من چیزی بالاتر از تاب و توانم تکلیف مکن

مَا لَيسَ يُطاق: چيزى كه در توان نيست.

( 2394)

باز حسِّ كژ نبيند غيرِ كژ

خواه كَژ !غژ ،پيشِ او، يا راست غَژ!

و به همین صورت ، حس کج به جز کجی چیزی نمی بیند و خواه تو در برابر او راست راه بروی و یا کج فرقی نمی کند

غژيدن: خود را بر زمين كشيدن همچون كودكان.

(پاورقی :غژيدن: خود را بر زمين كشيدن همچون كودكان.)

( 2395)

چشمِ اَحول، از يكى ديدن يقين

دان كه معزول است اى خواجه مُعين‏

ای خواجۀ معین به یقین بدان که چشم لوچ معذور است از یکی دیدن و همه چیز را دو تا می بیند

***

 

تفکیک حوزه فعالیت حواس و محدودیت آن ها که به همین علت نمی توانند درک حقیقی از مسائل داشته باشند

علت آن این است که  باچشم محدود به سوی نامحدود نگریستن امکان ندارد

راهکار برون رفت از این تنگنا ، آن است که باید با چشم بی نهایت در بی نهایت نگاه کرد تا در نتیجه  حواس ظاهری هم تبدیل به حواس باطنی شود و  بی نهایت را ببیند

قرآن در سورة صافات آیة 159 و 160 (ص452)و دیگر آیات اشاره به همین مطلب دارد که  می فرماید سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ )خداوند از همۀ اوصافی که [مشرکان او را به آن] توصیف می کنند منزه و پاک است

 إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ

( 2396)

تو كه فرعونى، همه مَكرىّ و زرق

مر مرا از خود نمى‏دانى تو فرق‏

حضرت موسی (ع) به فرعون می فرماید: تویی که فرعونی و همۀ وجودت تزویر و حیله است و برای همین مرا هم مثل خودت می پنداری

زَرق :مکر و حیله.

( 2397)

منگر از خود در من، اى كژ! باز تُو

تا يكى تُو را نبينى تو دو تُو

ای کج بین از منظر خود در من نگاه مکن تا یک چیز را دو چیز نبینی

تُو: لا، لایه.

( 2398)

بنگر اندر من، ز من يك ساعتى_

تا وراى كَون بينى ساحَتى‏_

لحظه ای از دید من به من بنگر تا ماورای این عالم کون و فساد آستانۀ حقیقت را تماشاکنی

( 2399)

وا رهى از تنگى و از ننگ و نام

عشق اندر عشق بينى، وَ السّلام‏

تا از این دنیای تنگ و تاریک پر از نام  وننگ رهاشوی و در آنجا جز عشق و محبت چیزی نبینی

( 2400)

پس بدانى چون كه رَستى از بدن

گوش و بينى، چشم مى‏داند شدن

تا بدانی که وقتی از قید تن و جسمیّات رها شدی گوش و بینی هم مانند چشم می توانند ببینند‏

«مقام مخلَصین : از تن و تعلقات آن رها می شوند و روح آن ها چشم به عالم دیگر باز می کند و در نتیجه به حواس ظاهری مقید نیستند و بدون چشم ظاهری می بینند و بدون گوش معمولی می شنوند و امثال آن»

بازدیدها: 24

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + بیست =