خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انسان و ریاضت» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «انسان و ریاضت» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

مولای متقیان علی ع در قسمتی از نامة 45 به عثمان ابن حنیف می فرمایند:

…… وَ إِنَّمَا هِی نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی لِتَأْتِی آمِنَةً یوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَی جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لاطَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لاعَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ

این است نفس من كه آن را به پرهیزكاری ریاضت می‌دهم تا با امنیت وارد روز خوف اكبر گردد، و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند. اگر می‌خواستم هر آینه می‌توانستم به عسل مصفّا، و مغز این گندم، و بافته‌های ابریشم راه برم، اما چه بعید است كه هوای نفسم بر من غلبه كند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهای لذیذ وادار نماید در حالی كه شاید در حجاز یا یمامه كسی زندگی كند كه برای او امیدی به یك قرص نان نیست، و سیری شكم را به یاد نداشته باشد،

 

دفتر چهارم  (97)

هست حيوانى_ كه نامش اُشغُر است

او به زخمِ چوب، زفت و لَمتُر است

حیوانی هست به نام خارپشت و یا سمبوره، که هر چه به او چوب می زنند بزرگتر می شود

اُشغُر: خارپشت بزرگ تیرانداز. لَمتُر: چاق.

(98)

تا كه چوبش مى‏زنى، به مى‏شود

او ز زخمِ چوب، فربه مى‏شود

و با خوردن چوب حالش بهتر می شود و فربه می گردد

(99)

نفسِ مؤمن اشغرى، آمد يقين

كو به زخمِ رنج، زفت است و، سمين

نفس مومن همانندخارپشت  است که با ریاضت دادن در راه سلوک تکامل می یابد

سَمین: چاق.

تا

(102)

پوست از دارو، بلا كَش مى‏شود

چون اديمِ طايفى، خَوش مى‏شود

پوست دباغی نشده با داروهای مخصوص به پوست مرغوب تبدیل می شود و مانند پوست دباغی شدۀ منسوب به شهر طائف لطیف می گردد

اَدیم طایفی: پوست دباغی شده منسوب به شهر طایف.

(103)

ور نه تلخ و، تيز، ماليدى در او

گنده گشتى، ناخُوش و، ناپاك، بو

وگر نه دباغ اگر پوست در اثر داروهای تلخ و تیز می گندید به آن دارو نمی زد

(104)

آدمى را، پوست، نا مدبوغ، دان

از رطوبت‏ها، شده زشت و، گران

که نفس آدمی را مانند پوست دباغی نشده بدان که براثر طعام دنیوی مکدر و آلوده شده است

نامدبوغ: ناپيراسته، دبّاغى نشده.

(105)

تلخ و، تيز و، مالشِ بسيار، ده!

تا شود پاك و، لطيف و، با فِرِه‏

و باید اگر طالب حقیقت هستی در داروهای تلخ و تیز ریاضت روح خود را مالش دهی

بافِرِه: فره، به معنى‏هاى افزون، چيره، خوش منش، شأن، شوکت، شکوه، بزرگواری، عظمت.

تلخ، تيز، مالش: كنايت از رياضت‏ها.

(106)

ور نمى‏تانى(توانی) رضا ده اى عيار!

گر خدا رنجت دهد، بى‏اختيار

واگر طاقت ریاضت نداری به کار خداوند که تو را ریاضت می دهد رضایت داشته باش

(107)

كه بلاىِ دوست، تطهيرِ شماست

علمِ او، بالاىِ تدبيرِ شماست

ای انسان ها بلایی که قضای الهی برای شما بریده است سبب پاکی شماست زیرا که دانش او بر تدبیر شما برتری دارد

(108)

چون صفا بيند، بلا شيرين شود

خوش شود دارو، چو {صحت بين} شود

به عنوان مثال:  بیمار با خوردن دارو سلامتی را در می یابد، پس آنکه به بلایی دچار شود اگر در آن صفا بیند آن بلا برایش گوارا می شود

(109)

بُرد بيند، خويش را، در عينِ مات

پس بگويد، اُقتُلُوني يا ثِقات‏

و در عین مات شدن برد می یابد بنابراین می گوید: ای آشنایان مورد اعتماد ! مرا بکشید

***

(انبیا جانشان با جان  های معمولی فرق می کند) ابیات 453 تا463، 4)

(453)

جانِ حيوانى، بود حىّ از غذی (غذا)

هم بميرد او، به هر نيك و، بدى‏_

جان حیوانی زنده به طعام است و بالاخره چه در خوشی و چه در ناخوشی روزی عمرش به پایان می رسد

غذا: بايد ممال (غذى) خوانده شود. صبحانه و ناشتایی. نيك و بد: كنايت از حادثه‏ها، اتفاق‏هاى گونه گون.

(454)

گر بميرد اين چراغ و، طَى شود

خانة همسايه، مُظلم كَى شود؟

و اگر روزی چراغ روح حیوانی خاموش گردد هیچ گاه خانۀ همسایۀ تن او تاریک نمی شود یعنی با مردن یک حیوان حیوان دیگری نمی میرد و این دلیل بر جدایی این دو روح است

خانه همسايه: استعارت از جسمى ديگر كه با روح حيوانى زنده است.

(455)

نورِ آن خانه، چو ،بى اين هم، به پاست

پس چراغِ حسِّ هر خانه، جداست‏

و از آن جهت که نور خانۀ همسايۀ تن این حیوان با خاموش شدن چراغ خانۀ تن او روشن می ماند پس نتیجه می گیریم که چراغ هر حس خانه‏اى نیز از حس دیگر جداست و همان طور که در بیت 452 گفته شد این ها با هم يكى نيستند

(456)

اين مثالِ جانِ حيوانى بود

نه مثالِ جانِ ربّانى بود

و همۀ این مثال هایی که گفته آمد دربارۀ جان حيوانى است و مثال جان ربّانى چیز دیگری است

مثال برای روح انسانی:

(457)

باز، از هندوىِ شب، چون ماه، زاد

در سَرِ هر روزنى_ نورى_ فُتاد

وقتى از دل هندوی شب ماهتاب روح انسانی زاییده می شود بر هر پنجره و روزنه‏اى از تن مؤمنان نوری تجلّی می کند

هِندوی شب: شب سیاه، یعنی شبی که مانند هندو سیاه است زیرا هندو به معنی سیاه نیز آمده است.از هندوى شب ماه زادن: روح انسانى در قالب تيره تن پديد گشتن.

«روایاتی مانند:  اَوَّلُ ماخَلَقَ الله نوری بحارالانوار،الانوار،ج15،ص24،روایت44

خَلَقَکُم مِن نَفسٍ واحِدَه(اعراف، 189، ص175)، در زیارت جامعه کبیره خَلَقَکُمُ اللهَ اَنواراً فَجَعَلَکُم بِعَرشِهِ مُحدِقین، شیعَتُنا خُلِقوا مِن فاضِلِ طینَتِنا، در راستای معنای همین بیت است)»

(458)

نورِ آن صد خانه را، تو، يك شُمَر!

كه نماند نورِ اين، بى‏آن دگر

و در اين مرحله، نور همۀ خانه‏ها یک نور بیشتر نیست و اگر از خانه ای نور رفت از دیگر خانه ها نیز می رود

(459)

تا بود خورشيدِ تابان، بر افق

هست در هر خانه، نورِ او، قُنُق‏

به عنوان مثال تا وقتی که خورشید در افق نور افشانى مى‏كند در هر خانه ای نور او مهمان است

قنق: (تركى) مهمان.

(460)

باز، چون خورشيدِ جان، آفل شود

نورِ جمله خانه‏ها، زايل شود

و به هنگام غروب، نوراز تمام خانه‏ها رخت بر می بندد

فرق میان مِثل و مثال

تا

(466)

اندر اين آهنگ منگر، سست و پست!

كاندرين ره، صبر و «شِقِّ اَنفُس» است‏

سخن مرا به پستی و سستی نگاه مکن زیرا رسیدن به حقیقت نیازمند بردبارى و تحمل رنج و مشقت است

آهنگ: قصدواراده، كنايت از بيان مطلب،راه و رسم، قانون و قاعده.

«نحل، 7، ص267:  وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلاَّ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ و بر مى‏گيرد بارهاى شما را به شهرى كه نتوانيد بدان برسيد جز به رنج و سختى [خويش‏].

***

تا

(انسان و ریاضت نفس ) (از 2540 تا 2561 /4)

در بیت 2534 و 2535 در باره خراب کردن خانة تن و رسیدن به گنج نهانی درون سخن گفت و بدین مناسبت:

به فرعون توصیه می کند که  خانة جسم خود را که حجاب جان  تو است در هم بريز تا به گنج جان رسى.

تفسير حديث قدسی «كُنتُ كَنزاً مَخفِيّاً» : روح انسان گنجى است  که در زیر ویرانة  تن نهفته است  و تا اين خانة خراب اجاره ای را  در هم نريزی  گوهر جان پديد نشود و آثار آن آشكار نگردد.

راه جان مر جسم را ويران كند

بعد از آن ويرانى آبادان كند

كرد ويران خانه بهر گنجِ زر

وز همان گنجش كند معمورتر307-  306 1»

مولانا همانگونه که شیوه اوست روایت زیر را که حتی در سند آن خدشه وارد می کنند مطرح می کند ولی از ان یک نتیجة عارفانه می گیرد و آن این که انسان ها هرکدام گنجی پنهان اند که به وسیلة ریاضت نفس خود را کشف می کنند و به قدر و بهای خود پی می برند:

تفسير «كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا فَأَحبَبتُ أن اُعرَفَ»

(پاورقی :كُنتُ كَنزاً مَخفِيًّا فَأَحبَبتُ أن اُعرَفَ: گنجى نهانى بودم، پس دوست داشتم شناخته شوم. اين عبارت در برخى كتاب‏ها، حديث شمرده شده است مؤلف منارات السائرين آن را حديث قدسى و سخن داود (ع) نوشته. (احاديث مثنوى، ص 29) در مرصاد العباد يك بار تمام آن (ص 2) و سه بار قسمتى از آن را مى‏توان ديد (ص 49، 122، 124، 401). در مجموعه احاديث قدسى آن را نيافتم و دور نيست چنان كه ابن تيميَّه و ديگران گفته‏اند سخن مشايخ باشد. مجلسى در بحار الانوار (ج 84، ص 199) آن را با عبارت «قَالَ سُبحَانَهُ» و در ص 344 همين مجلد با تعبير «كما روى» آورده است. اما ايرادى كه بر متن آن گفته‏اند: صفت مفعولى از ثلاثى اين ماده «خَفِى» است نه «مَخفى»، و نتيجه گرفته‏اند كه اين عبارت بر ساخته متعربان است نه حديث، ولی این سخن درست نيست زيرا «مخفى» در سخنان عرب ديده مى‏شود.

در مسند احمد .ج2.ص541از پیامبر(ص) آمده است :اَلا اِنَّ الایمانَ یَمانٍ وَالحِکمَهَ یَمانِیَّهٌ وَاَجِدُ  نَفَسَ رَبِّکُم مِن قِبَلِ الیَمَن ِ(بهوش باشید که ایمان یمن است و حکمت نیز یمنی و من نفس پروردگارتان را از جانب یمن می یابم ))

( پاورقی : نظر علامه جعفری در جلد دوم ص 357 در بارة روایت «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف» از مصباح الانوار، ج 2 ص 405، سيد عبد اللّه شير. (من يك گنج پنهانى بودم خواستم شناخته شوم لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته گردم.) اهل حديث در سند اغلب احاديث قدسى اشكال كرده‏اند. به اين جهت حديث مزبور را نمى‏توان معتبر دانست. با در نظر گرفتن اين كه از نظر قواعد عربى هم كلمه مخفى صحيح نيست- زيرا ماده خفى لازم است و مفعول از آن ساخته نمى‏شود و به كتاب‏هاى لغت كه از نظر وثوق كاملًا معتبر مى‏باشند رجوع كرديم، حتى استعمال نادرى را نقل نكرده بودند. اين لغتها مورد مراجعه ما بوده است:

لسان العرب- ابن منظور قاموس- فيروزآبادى نهايه- ابن اثير المنجد- الاب لويس معلوف تاج العروس- زبيدى صحاح- جوهرى‏)

( 2540)

خانه بر كَن! كز عقيق اين يمن

صد هزاران خانه شايد ساختن‏

خانۀ تن و علائق جسمانی را به واسطۀ عبادات و ریاضات ویران کن و به وسیلۀ عقیق این خانة تن،  صدها خانۀ حقیقی بساز

بر كندن خانه: كنايت از رها كردن جسم و نيازهاى آن. رها ساختن هوس‏هاى جسمانى.

عقيق يمن: معدن آن در شهر حَضْرَموت است در اين بيت استعاره از «گوهر جان» است

( 2541)

گنج، زير خانه است و، چاره نيست

از خرابى خانه، منديش و مه ايست‏!

گنج باطنی تو در زیر این خانه است و چاره ای جز خراب کردن آن نداری بنابراین در مورد ویران کردن آن تردید مکن

«حضرت علی علیه السلام  در نهج البلاغه .خطبه 1.فقرۀ 35 می فرمایند: و َیُثیرُوالَهُم دَفائِنَ العُقولِ(وگنجخانه های عقول را برای ایشان برکاوند)»

( 2542)

كه هزاران خانه از يك نقدِ گنج

تان(توان) عمارت كرد بى‏تكليف و رنج

از نقدینه های آن گنجینه بدون هیچ سختی و زحمتی می توان هزاران خانه بنا کرد‏

توان: براى حفظ وزن بايد «تان» خوانده شود.

( 2543)

عاقبت اين خانه خود ويران شود

گنج از زيرش يقين عريان شود

آخرالامر در پایان، روزی این خانۀ تن نابود خواهد شد و گنجی که در زیر آن پنهان است آشکار خواهد شد ولی دیگر آن روز خیلی دیر شده است چون آن گنج از آن تو نمی شود و باید زود تر از ویرانی بکوشی که خود این تن را ویران کنی و گنج را باز یابی

( 2544)

ليك آنِ تو نباشد ز آن كه روح

مزد ويران كردنستش آن فتوح‏

ولیک اگر در اثر موت اجباری این تن ویران شود آن گنج را به دست نمی آورد زیرا آن گنج پاداش ویران کردن اختیاری تن به وسیلۀ عبادات و ریاضات است

مزد ويران كردن: كنايت از ثواب كشتن نفس و زير پا نهادن خواهش‏هاى نفسانى.

( 2545)

چون نكرد آن كار، مزدش هست؟ لا

« لَيسَ لِلإنسانِ إلاَّ مَا سَعَى‏»

وقتی انسان کاری انجام نداده است آیا در عوضش مزدی دریافت می کند؟ مسلماً نه زیرا « وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏. (نجم، 39))برای آدمی نیست جز آن چه می کوشد و برای به دست آوردنش سعی می ورزد»

( 2546)

دست خايى بعد از آن تو كاى دريغ

اين چنين ماهى_ بُد اندر زير ميغ‏

در آن زمان از پشیمانی دست خود را می گزی و افسوس می خوری که چنین ماهی در زیر ابر پنهان شده بود

میغ: ابر.

«انعام /31/ص131: قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاءِ اللَّهِ  حَتىَّ إِذَا جَاءَتهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَاحَسرَتَنَا عَلىَ‏ مَا فَرَّطْنَا فِيهَا …

به تحقيق زيانكار شدند كسانى كه ملاقات خدا را تكذيب نمودند و هم چنان بر لجاج خود ادامه دادند تا آنكه بناگاه وقت لقايشان فرا رسيده، گفتند: وا حسرتا بر آن كوتاهى كه در دنيا كرديم و طرفى براى امروزمان نبستيم اين حسرت و ندامت …»

( 2547)

من نكردم آن چه گفتند از بِهى

گنج رفت و خانه و دستم تهى

من آنچه از خوبی ها گفتند انجام ندادم و اکنون، هم گنج و هم خانۀ تن را از دست دادم و دست خالی به جا مانده ام‏

( 2548)

خانه اى_ اجرت گرفتى و كِرى

نيست ملك تو به بيعى يا شِرى‏

این نکته را خوب بدان که مدت زمانی که تو در این دنیا به سر می بری مانند خانه ای است که به کرایه گرفته ای و این خانه با خرید و فروش به مالکیت تو در نیامده است و مُلک تو محسوب نمی شود

خانه اجرت گرفته: كنايت از دنيا و مدت عمرى كه آدمى در آن به سر مى‏برد. کِری: کرایه، مال الاجاره. بَیع: فروختن، خریدن. شِری: خریدن و فروختن.

( 2549)

اين كِرِى را مدّت او تا اجل

تا در اين مدّت كنى در وى عمل

این خانه تا زمان مرگ در اجارۀ توست تا در آن به انجام اعمال صالح بپردازی

( 2550)

پاره دوزى مى‏كنى اندر دكان

زير اين دكّانِ تو مدفونِ دو، كان

مثال تو در این خانه مانند آن کسی است که  به پینه دوزی و لذات جسمانی مشغول است  در حالی که در زیر دکان اوگنج حقیقت پنهان است

پاره دوزى كردن: رنج بردن براى به دست آوردن نان و آب.

دو كان: دل و روح، صورى و معنوى، روحانى و جسمانى، علم و عمل، عقل و معاد

( 2551)

هست اين دكّان كرايى، زود باش!

تيشه بِستان و تَكَش را مى‏تراش‏!

این دکان کرایه ای است بی درنگ تیشه را بردار و پی و پایۀ آن را ویران کن

تَک: تَه، قَعر، عُمق.

( 2552)

تا كه تيشه ناگهان بر كان نهى

از دكان و پاره دوزى وا رهى‏

به وسیلۀ ریاضات و عبادات دکان جسم را ویران کن تا از پینه دوزی نجات پیدا کنی و گنج حقیقی را بیابی

( 2553)

پاره دوزى چيست؟ خورد آب و نان

مى‏زنى اين پاره بر دلق گران‏

پینه دوزی چیست؟ خوردن آب و نان و تو این پاره ها را مدام بر جامۀ سنگین جسم خود می زنی

( 2554)

هر زمان مى‏درّد اين دلقِ تنت

پاره بر وى مى‏زنى زين خوردنت‏

وگر نه هر زمان جامۀ تن تو بر اثر بیماری ها پاره می شود و تو با خوردن و پوشیدن و دارو و درمان  آن را وصله می زنی

( 2555)

اى ز نسل پادشاه كاميار

با خود آ ! زين پاره دوزى ننگ دار!

ای انسانی که از نسل پادشاه کامروایی به خودت بیا و از این پینه دوزی خجالت بکش

پادشاه كاميار: آدم (ع).

«آخر آدم زاده اى اى ناخلف

چند پندارى تو پستى را شرف541

و طبق روايت‌ در «غَوالي‌ اللَئالي‌» از قول پيامبر صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ :أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِي‌.  ( نخستين‌ چيزي‌ را كه‌ خدا آفريد، نور من‌ بوده‌ است) آن حضرت می باشد‌

«آخر آدم زاده اى اى ناخلف

چند پندارى تو پستى را شرف541 1 »

 

( 2556)

پاره اى بر كَن از اين قعرِ دكان

تا بر آرد سر به پيش تو، دو كان‏

بخشی از این دکان را خراب کن تا آن دو معدن، خود را به تو نشان دهند

( 2557)

پيش از آن كين مهلتِ خانة كرى

آخر آيد، تو نخورده زو بَرى‏

قبل از آن که مهلت این خانۀ کرایه ای پایان پذیرد برای کندن پِیِ آن اقدام کن وگرنه مهلت تو تمام می شود بدون اینکه از آن بهره ای برده باشی

( 2558)

پس تو را بيرون كند صاحب دكان

وين دُكان را بر كند از روىِ كان

با اتمام مهلت تو صاحب خانه تو را بیرون می کند و این دکان را از روی آن معدن گران بها بر می دارد

( 2559)

تو ز حسرت گاه بر سر مى‏زنى

گاه ريشِ خامِ خود، بر مى‏كنى‏

در آن هنگام تو گاهی از حسرت و پشیمانی بر سر خود می کوبی و گاه ریش حماقت خود را می کنی

( 2560)

كاى دريغا آنِ من بود اين دُكان

كور بودم، بر نخوردم زين مَكان‏

و افسوس می خوری که این دکان مال من بود ولی من نابینا بودم و از آن استفاده نکردم و بهره ای نبردم

( 2561)

اى دريغا بودِ ما را، بُرد باد

تا ابد «يَا حَسرَتَا شد لِلعِباد»

افسوس و صد افسوس  که آنچه برای ما بود، به باد فنا برفت و تا ابد باید حسرت آن را بخوریم

«يا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ. (يس، 30))

غرّه شدن آدمى به ذكاوت و تصويرات طبع خويشتن و طلب ناكردن علم غيب كه علم انبياست

( 2562)

ديدم اندر خانه من نقش و نگار

بودم اندر عشقِ خانه، بى‏قرار

من در خانۀ تن خویش نقش و نگار و زیبایی جوانی و لذات جسمانی را می دیدم و در عشق آن، پریشان و بی قرار بودم

خانه: استعارت از جسم.نقش و نگار: زيبايى‏هاى ظاهرى جسم، از جوانى و لذت‏هاى آن. ، ذكاوت و ادراك‏هاى عقلى

«سورة الروم(7) (ص 405) : يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ الاَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ آنها تنها ظاهرى از زندگى دنيا مى‏دانند و از آخرت غافلند »

( 2563)

بودم از گنج نهانى بى‏خبر

ور نه دستنبوى من بودى تبر

من از حقیقت پنهانی درونم بی خبر بودم وگرنه تبر ریاضت و عبادت، مانند دستنبو برای من دوست داشتنی و مطلوب می شد

دستنبو: گلوله مانندى از ماده‏هاى خوشبو كه بر دست مى‏گرفتند و گهگاه مى‏بوييدند.  شَمّامَه. سپس به ميوه اى كوچك هندوانه مانند، كه بويى خوش دارد گفته شد.

( 2564)

آه گر دادِ تَبَر را دادمى

اين زمان غم را تبرّا دادمى‏

افسوس که اگر من در دنیا حق تبر را ادا می کردم و خانۀ تن را ویران می کردم اکنون غم و غصه از من دوری می کرد

تبر: استعارت از رياضت و مجاهدت. تبرّا: دورى كردن، پاك شدن، شفا يافتن. غم را تبرّا دادن: دور ساختن آن. از غم رستن.

( 2565)

چشم را بر نقش مى‏انداختم

همچو طفلان عشق‏ها مى‏باختم‏

چشم خود را به نقش و نگارهای ظاهری و خوش آب و رنگ دنیایی می دوختم و با آن ها مانند کودکان خود را مشغول می کردم

« در  قرآن(انعام، 43)  :زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. و (محمد، 36):إِنَّمَا اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. و (عنكبوت، 64) :وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوانُ. 29: 64)»

( 2566)

پس نكو گفت آن حكيمِ كاميار

كه تو طفلى خانه پُر نقش و نگار

پس چه زیبا گفت: حکیم سنایی که تو مانند کودکی هستی و خانۀ دنیا پر از نقش و نگار

حكيم كاميار: مقصود سنايى است

( 2567)

در الهى نامه بس اندرز كرد

كه بر آر از دودمان خويش گرد

حکیم سنایی در الهی نامه اندرزهای بسیاری آورده است و از جمله توصیه کرده است به ویران کردن هستی مجازی

گرد از دودمان بر آوردن: استعاره از ويران كردن جسم و آن چه بدان وابسته است. گَرد بر آوردن: پایمال کردن، ویران کردن، هلاک ساختن.

*

چهارم ( 2983)

بس بلا و رنج مى‏بايد كشيد

عامه را تا فرق را، تانند(توانند) ديد

مردم عوام بسیار رنج ها و بلاها باید از سر بگذرانند تا تفاوت بین لطف و قهر خداوند را متوجه شوند در حالی که کسانی که از حجابهای دنیایی عبور کرده اند چه بسیار قهر هایی را که لطف می بینند و چه بسیار لطف هایی که عین قهر می دانند

(پاورقی :توانند را براى حفظ وزن «تانند» بايد خواند.)

( 2984)

كين حروف واسطه، اى يار غار

پيش واصل، خار باشد خار، خار

ای دوست صمیمی و خالص این حجاب ها ی حروف و الفاظ نزد کسی که به حقیقت رسیده است مانند خار است

حروف واسطه: كنايت از آن چه حجاب رسيدن به حقيقت و مانع ديدار شود.

 

( 2985)

بس بلا و رنج بايست و وُقوف

تا رهد آن روحِ صافى، از حُروف‏

سالک باید رنج ها و سختی های بسیاری را در منازل مختلف سلوک متحمل شود تا روح او صاف و صیقلی شده از کمند حروف و الفاظ، رهایی یابد و مستقیما حقایق را دریافت کند

وقوف: مى‏توان آن را به معنى لغوى گرفت (انتظار) و به معنى اصطلاحى آن ايستادن در منزل‏هاى سلوك و تحمل رياضت.

( 2986)

ليك بعضى زين صدا، كَرتر شدند

باز بعضى صافى و، برتر شدند

وقتی اسرار الهی در قالب الفاظ توسط پیامبران برای مردم بیان شد گروهی گوششان سنگین شد و در مقابل حقایق کر و کور شدند و گروهی باطنشان صاف و پاکی شد و چشم دلشان به روی حقایق گشوده شد

(در سورة انسان / 3/ص578: إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند )

( 2987)

همچو آب نيل آمد، اين بلا

سعد را آب است و خون بر اشقيا

به عنوان مثال : این بلا مانند آب نیل است که برای قبطیان نگون بخت خون و برای سبطیان سعادتمند آب زلال می شد

اين بلا مثل آب نيل است كه براى خوشبختان آب و براى بد بختان خون است‏

( 2988)

هر كه پايان بين تر او مسعود تر

جِدتر او كارَد، كه افزون ديد، بَر

هر کسی که عاقبت اندیش باشد و پایان کار را ببیند او خوشبخت تر است و کسی که محصول و ثمرۀ کشت خود را بیشتر ببیند با جدیت و تلاش بیشتری بذر می کارد

(انسان و ریاضت نفس ) (3621تا3627/4)

( 3621) نفس، فرعونى است، هان سيرش مكن!

تا نيارد ياد از آن كُفرِ كَهُن

‏ ریاضت: نفس اماره خوی فرعونی دارد  ، او را سير نكن تا از كفر كهن خود ياد نكند

( 3622) بى‏تفِ آتش، نگردد نفس، خوب

تا نشد آهن، چو اخگر، هين مكوب!

‏ نفس مانند آهن است که بدون حرارت شديدِ آتشِ  ریاضت خوب و نرم نخواهد شد و چون در آتش سرخ شود بر سر آن بزن  تا تربیت شود

آهن اخگر شدن: كنايت از سخت سوزاندن نفس با رياضت و گرسنگى دادن آن، كه نفس اگر مغلوب نشود و به فرمان نيايد اطاعت نخواهد كرد، چنان كه آهن اگر گداخته نشود، با كوفتن نرم نخواهد شد

( 3623) بى‏مُجاعت، نيست تن، جنبش كنان

آهن سردى_ است مى‏كوبى بدان؟

‏ مثال تن : تن با ریاضت در گرسنگی گرم می شود و به فرمان روح در می آید و  هیچگاه دیده ای آهن سرد را با کوبیدن به فرمان درآورند؟

مُجَاعت: گرسنگى.

( 3624) گر بگريد، ور بنالد، زار زار

او نخواهد شد مسلمان، هوش دار!

نفس کافر کیش اگر زار زار هم بگريد و بنالد خاطر جمع دار كه بدون ریاضت مسلمان نخواهد شد

( 3625) او چو فرعون است ،در قحط آن چنان

پيش موسى، سر نهد {لابه كنان}

‏ مثال او چون فرعون است كه تنها در وقت سختی و  قحطى لابه‏كنان پيش موسى ع تعظيم مى‏كند ( پس هشدار که او را سیر نکنی و در رفاه نگذاری!)

او چو فرعون است:

فرعون نفسك ان لَم تُلقِ حِينَ عَصَى

له عَصا الزَّجر اَضحَى و هى ثعبان‏(شرح انقروى)

(اگر فرعون نفست را با عصاى منع به فرمان در نياوردى اژدها خواهد شد.

( 3626) چون كه مستغنى شد او، طاغى شود

خَر چو بار انداخت، اِسكيزه زند

مثال دیگر: او  مانند خری هست که بار بر او می نهند وقتى   بار خود را انداخت جفته مى‏زند نفس هم وقتى بى‏نياز شد باز طغیان گر  مى‏گردد

اِسکیزه زدن: جفتک انداختن، لگد پراندنِ چهارپایان.

حضرت علی علیه السلام : «طوبی لمن عصی فرعون هواه و اطاع موسی تقواه او عقله» (خوشا به حال آن کس که با فرعون هوای نفس خود مبارزه کند و از موسای عقل و تقوای خود  اطاعت کند.) عيون الحكم المواعظ، صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم 314.

 

( 3627) پس فراموشش شود، چون رفت پيش

كار او ز آن آه و، زارى‏هاى خويش

‏ در نتیجه آن آه و زاريها یی را که کرد و به وسیله آن کار او پیش رفت به كلى فراموش مى‏كند

***

(انسان و ریاضت نفس ) (3628تا3636/4)

( 3628) سال‏ها مردى_ كه در شهرى_ بود

يك زمان كه چشم، در خوابى_ رود

به عنوان مثال:کسی که سال ها در شهری زندگی میکرده اگر ساعتی چشمش به خواب رود

( 3629) شهر ديگر بيند او، پُر نيك و بَد

هيچ در يادش نيايد، شهر خَود

او شهر ديگرى را در خواب مى‏بيند كه داراى چيزهاى خوب و بد است و در آن حال، شهر خود را هيچ به ياد نمى‏آورد

( 3630) كه من آن جا بوده‏ام، اين شهرِ نو

نيست آنِ من، در اينجاام گرو

و هیچ به این نمی اندیشد كه من اهل شهر دیگری هستم و اين شهر تازه كه اكنون مى‏بينم شهر من نيست و در اينجا عاريه هستم

( 3631) بل چنان داند، كه خود پيوسته او

هم در اين شهرش بُدست اِبداع و، خو

بلكه مى‏پندارد كه هميشه در اين شهر بوده و در اينجا به دنیا آمده  و انگار به  همين شهرِ تازه دیده شده در خواب ،خو گرفته است

ابداع: پديد آمدن، آفريده شدن.

( 3632) چه عجب گر روح، موطن‏هاى خويش

كه بُدَستش مسكن و، ميلاد، پيش

پس جای هیچ شگفتی نیست كه روح ، وطنهاى اوليه خود را كه پيش از اين در آن ها به وجود آمده و مسکن گزیده را (موقوف المعانی)

میلاد: زمان تولد، روز تولد.

( 3633) مى‏نيارد ياد، كين دنيا چو خواب

مى‏فرو پوشد، چو اختر را سَحاب‏

او به یاد نیاورد که اين دنيا مثل خواب است که چون ابرى كه ستاره را مى‏پوشاند ،   مسكن سابق، او را پوشانده است

«يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرائِرُ. (طارق، 9) و  حديث: «النَّاس نيامٌ إذا ماتوا انتبهوا».

( 3634) خاصه چندين شهرها را، كوفته

گَردها، از دركِ او، ناروفته‏

به خصوص که او  چندين شهر را كوبيده و خراب كرده و پشت سر گذاشته تا به اين دنيا رسيده و هنوز گرد آن خرابيها از آينه ادراكش پاك نشده است

ناروفته‏: زدوده نشده. چندين شهر: مرحله‏هايى كه روح در سير مِن اللَّه إلَى الخَلق پيموده.

( 3635) اجتهادِ گرم، ناكرده كه تا

دل شود صاف و، ببيند ماجرا

اگر به یاد نمی آورد  سببش این است که او تلاش  جدّی  نكرده است  تا دلش صاف شود تا آنچه بر او  گذشته را ببيند

( 3636) سر برون آرد دلش، از بُخشِ راز

اوّل و آخر ببيند، چشمِ باز

و دل او از دريچه راز سر بر آورد و با چشم باز، اول و آخر خود و سفر خود را مشاهده كند.

بُخش: سوراخ، منفذ. أوّل و آخر: مبدا و منتهاى سير نزولى و صعودى.

 

«إِذا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً. 70: 20-  21 (معارج، 20-  21) نفس آدمى چنين است بايد آن را در بند داشت و گر نه سر به طغيان خواهد برداشت كه: إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى‏. أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى‏. 96: 6-  7 (علق، 6-  7) »

بازدیدها: 13

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − چهار =