خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «گریۀ خالصانه» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «گریۀ خالصانه» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 

گریه های خالصانه

 

در دفتر پنجم در داستان آن چند کافر مشرک که به مدینه آمدند و یکی از آن مشرکین قرار شد شب مهمان رسول خدا ص شود  و او شخص پرخوری بود و آن شب  غذای تمام خانه را خورد و باز نیم سیر به خواب رفت و در نیمة شب نیاز به قضای حاجت پیدا کرد و چون در را بسته دید گوشة همان حجرة دربسته کار تخلیه انجام داد و صبح زود که پیامبر ص درب را گشودند راه را گرفت و از خانه به در شد و بیرون از خانه به یاد آورد که بت کوچک خود را در حجره جا گذاشته است و برگشت که بت را بردارد دید رسول خدا ص خود آن نجاست ها را مشغول رفع و شستشوی آن اند و اینجا بود که متحول شد و اسلام آورد

دفتر پنجم

سبب رجوع كردن آن مهمان به خانة

 مصطفى عليه السَّلام در آن ساعت

 كه مصطفى نهالين مُلَوَّث او را به دست

 خود مى‏شست و خجل شدن او

 و جامه چاك كردن

و نوحه او بر خود و بر سعادت خود

( 118) كافرك را هيكلى بُد يادگار

ياوه ديد آن را و گشت او بى‏قرار

( 119) گفت آن حجره كه شب جا داشتم

هيكل آن جا بى‏خبر بگذاشتم‏

( 120) گر چه شرمين بود شرمش حرص بُرد

حرص اژدرهاست نه چيزى است خرد

دفتر پنجم ( 121) از پى هيكل شتاب اندر دويد

در وُثاق مصطفى و آن را بديد

( 122) كان يَدُ اللَّه آن حدث را هم به خود

خوش همى‏شويد كه دورش چشم بد

( 123) هيكلش از ياد رفت و شد پديد

اندر او شورى گريبان را دريد

( 124) مى‏زد او دو دست را بر رو و سر

كلّه را مى‏كوفت بر ديوار و در

( 125) آن چنان كه خون ز بينى و سرش

شد روان و رحم كرد آن مهترش‏

( 126) نعره‏ها زد خلق جمع آمد بر او

گبر گويان أيُّها النّاس اِحْذَرُوا

( 127) مى‏زد او بر سر كه اى بى‏عقل سر

مى‏زد او بر سينه كاى بى‏نور بَر

( 128) سجده مى‏كرد او كه اى كُلِّ زمين

شرمسار است از تو اين جُزو مَهين‏

( 129) تو كه كُلِّى خاضع أمرِ ويى

من كه جزوم ظالم و زشت و غوى‏

( 130) تو كه كلّى خوار و لرزانى ز حق

من كه جزوم در خلاف و در سبق‏

( 131) هر زمان مى‏كرد رو بر آسمان

كه ندارم روى اى قبله جهان‏

( 132) چون ز حد بيرون بلرزيد و طپيد

مصطفايش در كنار خود كشيد

( 133) ساكنش كرد و بسى بنواختش

ديده‏اش بگشاد و داد اشناختش‏

( 134) تا نگريد ابر كى خندد چمن

تا نگريد طفل كى جوشد لَبَن‏

( 135) طفلِ يك روزه همى‏داند طريق

كه بگريم تا رسد دايه شفيق‏

( 136) تو نمى‏دانى كه دايه دايگان

كم دهد بى‏گريه شير او رايگان‏

( 137) گفت فَلْيَبْكُوا كَثِيراً گوش دار

تا بريزد شير فضل كردگار

تا

( 142) آفتاب عقل را در سوز دار

چشم را چون ابر اشك افروز دار

( 143) چشم گريان بايدت چون طفلِ خُرد

كم خور آن نان را كه نان آب تو بُرد

( 144) تن چو با برگ است روز و شب از آن

شاخ جان در برگ ريز است و خزان‏

******************

در ابیات زیر نیز خود شکنی و گریه و تضرع را راه دست یابی به گنج رحمت الهی می داند

می فرماید شکسته و زمین خوردة او باش و به طمع مقام نباش روباه او باش ولی نه به قصد آن که شیر شوی :

دفترپنجم

 ( 469) مكر كن در راه نيكو خدمتى

تا نبوّت يابى اندر اُمَّتى‏

( 470) مكر كن تا وا رهى از مكر خود

مكر كن تا فرد گردى از جسد

( 471) مكر كن تا كمترين بنده شوى

در كمى رفتى خداونده شوى‏

( 472) روبهىّ و خدمت اى گرگ كهن

هيچ بر قصد خداوندى مكن‏

( 473) ليك چون پروانه در آتش بتاز

كيسه‏اى ز آن بر مدوز و پاك باز

( 474) زور را بگذار و زارى را بگير

رحم سوى زارى آيد اى فقير

( 475) زارىِ مضطرِّ تشنه معنوى است

زارى سرد دروغ آنِ غوى است‏

*

 

در بارة اشک از روی مکر و بی خلوص و اشک از روی اخلاص ، داستان زیر را می فرماید که باید اشک را از روی خلوص ریخت و اشک به اندازة گوهر ارزشمند است و نباید در پای از کار بی ارزش نظیر ان احمق که داستان او در ذیل آمده ، ریخته شود:

دفترپنجم ب 23

حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مى‏مُرد

و انبان او پر نان و بر سگ نوحه مى‏كرد،

و شعر مى‏گفت و مى‏گريست و سر و رو مى‏زد

و دريغش مى‏آمد لقمه‏اى از انبان به سگ دادن

( 477) آن سگى مى‏مرد و گريان آن عرب

اشك مى‏باريد و مى‏گفت اى كُرَب‏

( 478) سائلى بگذشت و گفت اين گريه چيست

نوحه و زارى تو از بهر كيست؟

( 479) گفت در ملكم سگى بُد نيك خو

نك همى‏ميرد ميان راه او

( 480) روز صيّادم بُد و شب پاسبان

تيز چشم و صيد گير و دُزد ران‏

 ( 481) گفت رنجش چيست زخمى خورده است

گفت جُوعُ الْكَلب زارش كرده است‏

( 482) گفت صبرى كن بر اين رنج و حَرَض

صابران را فضل حق بخشد عوض‏

( 483) بعد از آن گفتش كه اى سالار حُر

چيست اندر دستت اين انبان پر

( 484) گفت نان و زاد و لوتِ دوش من

مى‏كشانم بهر تَقويتِ بدن‏

( 485) گفت چون ندهى بد آن سگ نان و زاد

گفت تا اين حد ندارم مهر و داد

( 486) دست نآيد بى‏دِرَم در راه نان

ليك هست آب دو ديده رايگان‏

( 487) گفت خاكت بر سراى پر بادْ مَشك

كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك‏

( 488) اشك خون است و به غم آبى شده

مى‏نيرزد خاك، خون بى‏هده‏

( 489) كُلِّ خود را خوار كرد او چون بليس

پاره اين كُل نباشد جز خسيس‏

( 490) من غلام آن كه نفروشد وجود

جز بد آن سلطان با اِفضال وجود

( 491) چون بگريد آسمان گريان شود

چون بنالد چرخ يا رب خوان شود

( 492) من غلام آن مس همّت پرست

كو به غير كيميا نارد شكست‏

( 493) دست اشكسته بر آور در دعا

سوى اشكسته پَرد فضل خدا

( 494) گر رهايى بايدت زين چاه تنگ

اى برادر رو بر آذر بى‏درنگ‏

**********

در داستان شیخ احمد خضرویه که به خاطر بخشش وام پیدا کرده بود و روزی یک کودک حلوافروش آمد و شیخ حلواهای او را به نیم دینار و اند خرید و همه خوردند و چون آن کودک پول حلوا خواست شیخ فرمود مگر نمی بینی چارصد دینار بدهکارم آن کودک منقلب شد و کار به سامان آمد و کسی از در درآمد و همة وام را خدمت شیخ تقدیم کرد

دوم

حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه

جهت غريمان به الهام حق تعالى

دفتر دوم( 376) بود شيخى دايما او وامدار

از جوامردى كه بود آن نامدار

( 377) ده هزاران وام كردى از مهان

خرج كردى بر فقيران جهان‏

( 378) هم به وام او خانقاهى ساخته

جان و مال و خانقه در باخته

( 379) وام او را حق ز هر جا مى‏گزارد

كرد حق بهر خليل از ريگ آرد

تا

 ( 388) چون كه عمر شيخ در آخر رسيد

در وجود خود نشان مرگ ديد

( 389) وامداران گرد او بنشسته جمع

شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع‏

( 390) وامداران گشته نوميد و ترش

دَردِ دلها يار شد با درد شُش‏

 ( 391) شيخ گفت اين بد گمانان را نگر

نيست حق را چار صد دينار زر

( 392) كودكى حلوا ز بيرون بانگ زد

لافِ حلوا بر اُميد دانگ زد

( 393) شيخ اشارت كرد خادم را به سر

كه برو آن جمله حلوا را بخر

( 394) تا غريمان چون كه آن حلوا خورند

يك زمانى تلخ در من ننگرند

( 395) در زمان خادم برون آمد به در

تا خرد او جمله حلوا را به زر

( 396) گفت او را گوترو حلوا به چند«»

گفت كودك نيم دينار و اِدَند

( 397) گفت نه از صوفيان افزون مجو

نيم دينارت دهم ديگر مگو

( 398) او طبق بنهاد اندر پيش شيخ

تو ببين اسرار سِرّ انديش شيخ‏

( 399) كرد اشارت با غريمان كين نَوال

نك تبرّك خوش خوريد اين را حلال‏

( 400) چون طبق خالى شد آن كودك ستد

گفت دينارم بده اى با خرد

( 401) شيخ گفتا از كجا آرم درم

وام دارم مى‏روم سوى عدم‏

( 402) كودك از غم زد طبق را بر زمين

ناله و گريه بر آورد و حنين

( 403) مى‏گريست از غبن كودك هاى هاى

كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى‏

( 404) كاشكى من گِرد گُلخن گشتمى

بر دَرِ اين خانقه نگذشتمى

( 405) صوفيان طبل خوار لقمه جو

سگ دلان و همچو گربه روى شو

( 406) از غريو كودك آن جا خير و شر

گرد آمد، گشت بر كودك حشر

( 407) پيش شيخ آمد كه اى شيخ درشت

تو يقين دان كه مرا استاد كُشت‏

( 408) گر روم من پيش او دست تهى

او مرا بكشد اجازت مى‏دهى‏

( 409) و آن غريمان هم به انكار و جحود

رو به شيخ آورده كين بازى چه بود

( 410) مال ما خوردى مظالم مى‏برى

از چه بود اين ظلم ديگر بر سَرى‏

( 411) تا نماز ديگر آن كودك گريست

شيخ ديده بست و در وى ننگريست

( 412) شيخ فارغ از جفا و از خلاف

در كشيده روىِ چون مه در لحاف

( 413) با ازل خوش با اجل خوش شاد كام

فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام‏

تا

( 424) هم شدى توزيع كودك دانگِ چند

همَّتِ شيخ آن سَخا را كرد بند

( 425) تا كسى ندهد به كودك هيچ چيز

قُوَّتِ پيران از اين بيش است نيز

( 426) شد نماز ديگر آمد خادمى

يك طبق بر كف ز پيش حاتمى‏

( 427) صاحب مالى و حالى، پيش پير

هديه بفرستاد كز وى بُد خبير

( 428) چار صد دينار بر گوشه طبق

نيم دينار دگر اندر وَرق

( 429) خادم آمد شيخ را اكرام كرد

و آن طبق بنهاد پيش شيخ فرد

تا

( 441) گفت آن دينار اگر چه اندك است

ليك موقوف غريو كودك است‏

( 442) تا نگريد كودك حلوا فروش

بحر رحمت در نمى‏آيد به جوش‏

( 443) اى برادر طفل، طفل چشم توست

كام خود موقوف زارى دان درست

( 444) گر همى‏خواهى كه آن خلعت رسد

پس بگريان طفل ديده بر جسد

 

*******

در ابیات زیر نیز در بارة عبد شدن و التجا بردن بر درگاه حضرت حق که همیشه عهده دار نعمت رسانی به بندگان بوده و هست و انسان باید همواره شکر گزار نعمت خداوندی باشد:

دفتر سوم

 ( 309) اى مغفَّل رشته‏اى بر پاى بند

تا ز خود هم گم نگردى اى لَوَند

( 310) ناسپاسى و فراموشىِّ تو

ياد ناورد آن عسل نوشى تو

( 311) لاجرم آن راه بر تو بسته شد

چون دل اهل دل از تو خسته شد

( 312) زودشان درياب و استغفار كن

همچو ابرى گريه‏هاى زار كن‏

( 313) تا گلستانشان سوى تو بشكفد

ميوه‏هاى پخته بر خود واكَفد

( 314) هم بر آن در گرد، كم از سگ مباش

با سگِ كهف ار شُدستى خواجه تاش‏

( 315) چون سگان هم مر سگان را ناصح‏اند

كه دل اندر خانه اوّل ببند

در بارة عالم الست:

( 316) آن درِ اوّل كه خوردى استخوان

سخت گير و حق گزار آن را ممان‏

( 317) مى‏گزندش تا ز ادب آن جا رود

وز مقام اوّلين مُفلح شود

( 318) مى‏گزندش كاى سگِ طاغى برو

با ولىّ نعمتت ياغى مشو

( 319) بر همان در همچو حلقه بسته باش

پاسبان و چابك و برجسته باش‏

( 320) صورت نقضِ وفاى ما مباش

بى‏وفايى را مكن بى‏هوده فاش‏

دفتر سوم ( 321) مر سگان را چون وفا آمد شعار

رو سگان را ننگ و بد نامى ميار

( 322) بى‏وفايى چون سگان را عار بود

بى‏وفايى چون روا دارى نمود؟

تا

( 328) حق هزاران صنعت و فن ساخته است

تا كه مادر بر تو مهر انداخته است‏

تا

( 343) تو بماندى در ميانه آن چنان

بى‏مدد چون آتشى از كاروان‏

( 344) دامن او گير اى يار دلير

كو مُنزّه باشد از بالا و زير

تا

( 348) چون جفا آرى فرستد گوشمال

تا ز نقصان وا رَوى سوى كمال

**********

در ابیات زیر شکستگی را زیربنای رشد و مورد عنایت قرار گرفتن قرار می دهد :

دفتر چهارم

نقصانِ اجراىِ جان و دل صوفى از طعام اللَّه‏

( 1856) صوفيى از فقر چون در غم شود

عينِ فقرش دايه و مَطْعَم شود

( 1857) زآنكه جَنّت از مَكارِه رُسته است

رحم، قِسم عاجزى اِشكسته است‏

( 1858) آنكه سرها بشكند او از عُلُو

رحمِ حقّ و خلق نآيد سوىِ او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 4 =