خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «انسان و سلطانی ظاهری و باطنی او»از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

موضوع «انسان و سلطانی ظاهری و باطنی او»از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

(انسان و سلطانی ظاهری و باطنی)

یکی از غرائزی که در انسان به فراوانی و بیشتر از غرائز دیگر یافت می شود غریزة سلطنت طلبی  است

انسان دوست دارد همیشه یک فرمانده باشد تا یک فرمان بر و با یک نگاه عمیق تاریخی در می یابیم که انسان ها با این حس ریاست طلبی چه بلاهائی که بر سر همنوع خود نیاورده و نمی آورند و این همه بی عدالتی و ظلم و کشت و کشتارها که در عالم اتفاق افتاده و می افتد به این احساس نا خوش آیند منتهی می شود

شاکلة انسان غیر قابل تغییر است و این صفت ریاست خواهی و تمامیت طلبی و زیاده خواهی هیچ گاه از انسان منفک نمی شود

انسان ها وقتی که زمینة  تما میت خواهی برایشان فراهم آید  همیشه با شکاف بین افراد جامعه چه در اندازه های محدود و یا گسترده  دوست دارند بر آن ها حکومت کنند ، نظریة تفرقه بینداز و حکومت کن چیزی است که آنان همیشه دنبال می کنند ، اینان همدلی را نمی پسندند

 عقبة تاریخی آن به کبرورزی شیطان و رانده شدن او از آسمان ها باز می گردد

این ویژگی حتی  به  چالش قدرت بین نخبگان سیاسی و اجتماعی و علمی و مانند آن منجر می شود

هر فردی از آن ها در آن جائی که مجبور می شود کنش های سیاسی را توجیه  می کند و فرافکنی صفت بارز او است  و همیشه فلش حق به جانبی را روبه خود نصب می کند و در هر کاری برای قطار قدرت ، به گونه ای ریل گذاری می کند که منتهی به اهداف او بشود و به قدرت ستبری و صلبی برسد 

او همیشه خود را نقطة عطف عالم هستی می داند

و با اینکه می داند ستارة قدرت او روزی  روبه افول می رود ولی هیچ گاه از موضع خود تا آخرین لحظه عدول نمی کند

او با مهره هائی که برای اهداف خود می چیند ، شاکلة نظام سیاسی را به نفع خود چینش می کند

او هرگونه بتواند مقاومت مخالفان را در نطفه خفه  می کند

این گونه افراد دارای نظام رفتاری متفاوت با دیگران اند و همیشه می کوشند خود را  در  راس هرم قدرت قرار دهند 

 همیشه کار دیگران را سیاه نمائی می کنند ولی کار خود را بزرگ نمائی می نمایند و به طرز بهترین ها جلوه می دهند

و اکنون آیات و روایاتی در این باره :

در  ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 492(حديث 3034

از رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم: ما ذِثْبانِ ضارِیانِ ارْسِلا فِی زَرِیبَةِ غَنَمٍ اکثَرُ فَساداً فِیها مِنْ حُبِّ الْمال وَ الْجاهِ فِی دِینِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ؛ دو گرگ درنده که در آغل گوسفندان رها شوند فساد و خرابی آنها بیشتر از حبّ مال و مقام در دین انسان مسلمان نیست

 در حدیثی از رسول خدا ص  در المحجة البيضاء، جلد 6، صفحه 112 می خوانیم : حُبُّ الْجاهِ وَ الْمالِ ینْبِتانِ النِّفاقَ فِی الْقَلْبِ کما ینْبِتُ الْماءُ الْبَقْلَ؛ علاقه شدید به مقام و مال، نفاق را در قلب انسان می رویانند همان گونه که آب سبزه را می رویاند

آخِرُ ما یخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّیقینَ حُبُّ الْجاه؛ آخرین چیزی که از محبت دنیا از قلب مؤمنان راستین خارج می شود، جاه طلبی است

در اصول كافى، جلد 2، صفحه 297، حديث 2 از امام صادق علیه السلام می خوانیم: مَنْ طَلَبَ الرِّئاسَةَ هَلَک؛ کسی که طالب مقام باشد(و دلباخته آن گردد) هلاک می شود

در اصول كافى، جلد 2، صفحه 297، حديث 3

باز هم  از همان امام بزرگوار  یعنی حضرت صادق ع می خوانیم که فرمود: ایاکمْ وَ هؤلاءِ الرُّؤَساءِالَّذِینَ یتَرأَّسُون فَوَاللّهِ ما خَفَفْتِ النِّعالُ خَلْفَ رَجُلٍ الّا هَلَک وَ اهْلَک؛ از این گروه ریاست طلب بپرهیزید، به خدا سوگند صدای کفش ها پشت سر کسی بلند نمی شود مگر اینکه هم خودش هلاک می شود و هم دیگران را هلاک می کند

توجه به این نکته لازم است که محرومان در آن زمان غالباً پابرهنه ها بودند و کفشهای صدادار مربوط به دنیاپرستان و ثروتمندان بود، بدیهی است که این گونه افراد برای خدا و معنویت دنبال کسی نمی روند

     پیامبران توحیدی و اولیای الهی همیشه و در همه جا و همه وقت از طرف  خداوند مامور به مقابله با این انسان های سرکش می باشند:

(سوره القصص) (83) ( ص 395)تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴿٨٣﴾

آن سرای [پُرارزشِ] آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین نه در پی برتری جویی و سلطه اند، نه در پی تبهکاری و فتنه اندازی، و سرانجامِ [نیک] برای کسانی است که از خدا [اطاعت کرده، و از محرّماتش] می پرهیزند ،«83»

(سوره البقره) (251) (ص 41) فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلَـكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ (251)

پس آنان را به توفيق خدا شكست دادند . و داود [ جوان مؤمن نيرومندى كه در سپاه طالوت بود ] جالوت را كشت ، و خدا او را فرمانروايى و حكمت داد ، و از آنچه مي  خواست به او آموخت . و اگر خدا [ تجاوز و ستم ] برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمي  كرد ، قطعاً زمين را فساد فرا مي  گرفت ; ولى خدا نسبت به جهانيان داراى فضل و احسان است

 امير مؤمنان على عليه السلام در خطبة سوم نهج البلاغه مى‏فرمايد: «امَا وَالَّذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأَ النّسَمَةَ لَوْ لا حُضُورُ الحاضِرِ وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَى العُلَماءِ الّايُقَارُّوا عَلى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غَارِبِها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَأسِ اوَّلِها؛ آگاه‏

باشيد! به خدا سوگند، خدائى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته و به ياريم قيام كرده‏اند و از اين جهت، حجت تمام شده است، اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان (هر جامعه) گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى‏كردم

در مثنوی شریف شواهد بسیاری در این باره در قالب داستان و تمثیل و انواع آن ها می توان بر شمرد از آن جمله

در دفتر اول در داستان رکابدار حضرت علی ع ابیات بلندی پیرامون امیر کلام مولای متقیان پیرامون عدالت خواهی ان حضرت آورده و سپس می نویسد که او حکومت را قبول کرد تا به دیگران رسم حاکمیت عدالت محور را بیاموزد:

( 3946) آن كه او تن را بدين سان پى كند

حرص ميرى و خلافت كى كند

( 3947) ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم

تا اميران را نمايد راه و حكم‏

( 3948) تا اميرى را دهد جانى دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر

*

هشدار به مومنان که پیرامون ریاست طلبی گرد نیایند:

دفتر دوم

( 128) جان بابا گويدت ابليس هين

تا به دم بفريبدت ديو لعين‏

( 129) اين چنين تلبيس با بابات كرد

آدمى را اين سيه رخ مات كرد

( 130) بر سر شطرنج چُست است اين غُراب

تو مبين بازى به چشم نيم خواب‏

( 131) ز آن كه فرزين بندها داند بسى

كه بگيرد در گلويت چون خَسى‏

( 132) در گلو ماند خس او سالها

چيست آن خَس مِهر جاه و مالها

دفتر دوم

( 579) هر كه را باشد طمع الكن شود

با طمع كى چشم و دل روشن شود

( 580) پيش چشم او خيال جاه و زر

همچنان باشد كه موى اندر بصر

دفتر دوم

( 748) بانگ غولان هست بانگ آشنا

آشنايى كه كشد سوى فنا

( 749) بانگ مى‏دارد كه هان اى كاروان

سوى من آييد نك راه و نشان‏

( 750) نام هر يك مى‏برد غول اى فلان

تا كند آن خواجه را از آفلان‏

( 751) چون رسد آن جا ببيند گرگ و شير

عمر ضايع راه دور و روز دير

( 752) چون بود آن بانگ غول آخر بگو

مال خواهم جاه خواهم و آبِ رو

( 753) از درون خويش اين آوازها

منع كن تا كشف گردد رازها

( 754) ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز

چشم نرگس را از اين كركس بدوز

*

ریاست دنیائی را تنها باید به پیامبران و اولیا واگذاشت:

دفتر دوم

( 581) جز مگر مستى كه از حق پُر بود

گر چه بدهى گنجها او حُر بود

( 582) هر كه از ديدار برخوردار شد

اين جهان در چشم او مردار شد

*

آنانی که احساس می کنند از پس این کار برنمی آیند همیشه خود را به کناری می کشند ، نظیر ذو النون مصری:

دفتر دوم

فهم كردن مريدان كه ذا النّون

ديوانه نشد قاصد كرده است

( 1430) دوستان در قصّه ذا النّون شدند

سوى زندان و در آن رايى زدند

( 1431) كين مگر قاصد كند يا حكمتى است

او در اين دين قبله‏اى و آيتى است‏

( 1432) دورِ دور از عقل چون درياى او

تا جنون باشد سَفَه فرماى او

( 1433) حاشَ لِلّه از كمال و جاه او

كاَبرِ بيمارى بپوشد ماه او

( 1434) او ز شرِّ عامه اندر خانه شد

او ز ننگ عاقلان ديوانه شد

*

در داستان حضرت زکریا ع او برای این که به مقامات الهس و سلطنت رحمانی دست یابد مامور به سه روز روزة سکوت شد تا خداوند حضرت یحیی را به او هبه فرمود :

دفتر دوم

( 1676) تا سه شب خامش كن از نيك و بدت

اين نشان باشد كه يحيى آيدت

( 1677) دم مزن سه روز اندر گفت و گو

كين سكوت است آيتِ مقصود تو

( 1678) هين مياور اين نشان را تو ، به گفت

وين سخن را دار اندر دل نهفت‏

( 1679) اين نشانها گويدش همچون شكر

اين چه باشد ؟ صد نشانىِ دگر

( 1680) اين نشانِ آن بود كآن مُلك و جاه

كه همى‏جويى بيابى از اله‏

حتی مومن کسی است که به دنبال بندگی خداوند است و نه جاه و جلال ظاهری:

دفتر دوم

(2548) مؤمن آن قلعه براى پادشاه

مى‏كند معمور نه از بهر جاه‏

(2549) زشت گويد اى شه زشت آفرين

قادرى بر خوب و بر زشت مهين‏

(2550) خوب گويد اى شه حُسن و بها

پاك گردانيديَم از عيبها

*

در داستان شتر و حمار ، شتر نصیحت می کند که راه اطاعت در پیش گیر تا به مقامات الهی دست یابی:

دفتر دوم

(3451) رحم آمد مر شتر را گفت هين

بَر جه و بر كودبان من نشين‏

(3452) اين گذشتن شد مسلّم مر مرا

بگذرانم صد هزاران چون تو را

(3453) چون پيمبر نيستى ، پس رو به راه

تا رسى از چاه، روزى سوى جاه‏

(3454) تو رعيّت باش چون سلطان نه‏اى

خود مران چون مردِ كشتيبان نه‏اى

*

کار طاغیان به آن جا می رسد که چون  افراد عام به جاه و جلال آن ها سجده می کنند خود را برتر از پیامبران می دانند :

دوم

تشبيه فرعون و دعوى الوهيت او

بدآن شغال كه دعوى طاوسى مى‏كرد

( 778) همچو فرعونى مُرصَّع كرده ريش

برتر از عيسى پريده از خريش‏

( 779) او هم از نسل شغال ماده زاد

در خُم مالى و جاهى در فتاد

( 780) هر كه ديد آن جاه و مالش سجده كرد

سجده افسوسيان را او بِخَورد

دفتر سوم ( 781) گشت مَستَك آن گداى ژنده دلق

از سجود و از تحيّرهاى خلق

*

‏نفس انسان ها همگی  ذاتا یک فرعمن ریاست طلب است منتها برای زمینه سازی معطل می ماند  

سوم

 : ( 1053) نفست اژدرهاست او كى مرده است

از غم و بى‏آلتى افسرده است‏

( 1054) گر بيابد آلت فرعون او

كه به امر او همى‏رفت آبِ جو

( 1055) آن گه او بنيادِ فرعونى كند

راه صد موسى و صد هارون زند

( 1056) كرمك است آن اژدها از دست فقر

پشّه‏اى گردد ز جاه و مال، صَقر

( 1057) اژدها را دار در برف فِراق

هين مَكَش او را به خورشيدِ عراق‏

( 1058) تا فسرده مى‏بود آن اژدهات

لقمة اويى چو او يابد نجات‏

( 1059) مات كن او را و آمن شو ز مات

رحم كم كن نيست او ز اهل صِلات‏

( 1060) كآن تفِ خورشيدِ شهوت بر زند

آن خُفاش مرده ريگت پر زند

دفتر سوم ( 1061) مى‏كشانش در جهاد و در قتال

مَردوار اللّهُ يُجزِيكَ الوِصال‏

*

باز هم هشدار ، که از حرص جاه طلبی پرهیز کن و راه خدا را برو :

سوم

باید توجه کرد كه هر چند افاضت‏هاى

حضرت حق بر سالك بيشتر شود او را

مشتاق‏تر كند و طلب فيض افزون‏تر گردد

چنان كه در اين بيت‏ها فرمايد:

( 1955) حرص اندر عشقِ تو فخر است و جاه

حرص اندر غير تو ننگ و تباه

( 1956) شهوت و حرص نران بيشى بود

و آن حيزان ننگ و بد كيشى بود

( 1957) حرص مردان از ره پيشى بود

در مُخَنَّث حرص سوى پس رود

( 1958) آن يكى حرص از كمال مردى است

و آن دگر حرص افتضاح و سردى است‏

( 1959) آه سرّى هست اينجا بس نهان

كه سوىِ خضرى شود موسى دوان‏

( 1960) همچو مستسقى كز آبش سير نيست

بر هر آن چه يافتى باللَّه مه‏ايست‏

دفتر سوم ( 1961) بى‏نهايت حضرت است اين بارگاه

صدر را بگذار، صدر توست راه

*

انسان به هر مقام و جاه الهی که دست یابد نباید از شاگردی کردن نظیر حضرت موسی (ع) و حضرت  خضر( ع)دست بردارد :

سوم

سرِّ طلب کردن موسی (ع) خضر( ع)

را با کمال نبوت و قُربت

( 1962) از كليم حق بياموز اى كريم

بين چه مى‏گويد ز مشتاقى كليم‏

( 1963) با چنين جاه و چنين پيغمبرى

طالب خضرم ز خود بينى بَرى

*

هشدار به طالبان شهوت قدرت که پیرامون حب جاه نگردند:

سوم

( 2257) همچنين هر شهوتى اندر جهان

خواه مال و خواه جاه و خواه نان‏

( 2258) هر يكى زين‏ها تو را مستى كند

چون نيابى آن، خمارت مى‏زند

*

هشدار تکان دهنده:

سوم

( 2267) آن دلى كو عاشق مال است و جاه

يا زبون اين گل و آب سياه‏

( 2268) يا خيالاتى كه در ظلمات، او

مى‏پرستدشان براى گفت و گو

*

ریاست طلبان دنیائی خود را در ردیف پیامبران جامعه می دانند:

سوم

معجزه خواستن قوم از پيغامبران

( 2710) قوم گفتند اى گروه مدّعى

كو گواه علم طبّ و نافعى؟‏

( 2711) چون شما بستة همين خواب و خوريد

همچو ما باشيد، در دِه مى‏چريد

( 2712) چون شما در دام اين آب و گليد

كى شما صيّاد سيمرغ دليد؟

( 2713) حبّ جاه و سرورى دارد بر آن

كه شمارد خويش از پيغمبران‏

*

سالک همة چیز خود را به دوست هدیه می کند تا رضای او را به دست آورد:

سوم

( 2728) گفت افزون را تو بفروش و بخر

بذل جان و بذل جاه و بذل زر

( 2729) تا ثناى تو بگويد فضل هو

كه حسد آرد فلك، بر جاه تو

*

اولیا از ریاست های دنیائی گریزان اند نظیر ابراهیم ادهم مگر آن جا که وظیفة الهی ایجاب کند:

چهارم

باقى قصه‏ى ابراهيم ادهم رحمه اللَّه عليه‏

( 829) بر سرِ تختى شنيد آن نيك‌ْنام

طَقطَقىّ و هاى و هويى شب، زِ بام‏

( 830) گام‏هاىِ تند بر بامِ سرا

گفت با خود: اين چنين زَهره كه را؟

( 831) بانگ زد بر روزنِ قصر او كه: كيست؟

اين نباشد آدمى، مانا پرى‌ست‏

( 832) سر فرو كردند قومى بُوالعَجَب

ما همى‏گرديم شب بهرِ طلب‏

( 833) هين چه مى‏جوييد؟ گفتند: اشتران

گفت: اُشتر، بام بَر، كى جُست؟ هان؟‏

( 834) پس بگفتندش كه تو بر تختِ جاه

چون همى‏جويى ملاقاتِ اِله‏؟

( 835) خود همان بُد، ديگر او را كس نديد

چون پَرى از آدمى شد ناپديد

*

اگر حب جاه و مقام نبود که انسان ها را به ورطة هلاکت بکشاند ، دوزخ بی هیزم می ماند:

چهارم

( 1075) گر نباشد جاهِ فرعون و سَری

از كجا يابد جهنّم پَروَرى؟‏

*

ابزار علم و فن را نباید در اختیار آنانی که ظرفیت ندارند قرار داد که اینان با داشتن این سلاح کاربردی گزیده تر کالا می برند و راحت تر به مقامات دنیائی برای سرکوب دیگران دست می یابند :

دفتر چهارم

بيانِ آنكه حصولِ علم و مال و جاه

مر بَدْ‌گوهران را فضيحتِ اوست،

و چون شمشيرى است كی

افتاده‌ست به دستِ راهزن‏

( 1436) بَد گُهَر را علم و فن آموختن

دادنِ تيغی به دستِ راهزن‏

( 1437) تيغ دادن در كفِ زنگىِّ مست

به كه آيد علم، ناكَس را به دست‏

( 1438) علم و مال و منصب و جاه و قِران

فتنه آمد، در كفِ بَدْگوهران‏

( 1439) پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان

تا ستانند از كفِ مجنون سِنان‏

( 1440) جانِ او مجنون، تنش شمشيرِ او

واسِتان شمشير را زآن زشتْ‌خو

 ( 1441) آنچه منصب می‏كند با جاهلان

از فضيحت، كى كند صد ارسلان؟‏

( 1442) عيب، او مخفیست، چون آلت بيافت

مارَش از سوراخ بر صحرا شتافت‏

( 1443) جمله صحرا مار و كژدم پُر شود

چون كه جاهل، شاهِ حُكم مُرّ شود

( 1444) مال و منصب ناكسی كآرد به دست

طالبِ رسوايیِ خويش او شده‌ست

( 1445) يا كند بخل و عطاها كم دهد

يا سخا آرَد به نامَوْضِع نهد

( 1446) شاه را در خانة بَيْدَق نهد

اين چنين باشد عطا كاحَمق دهد

( 1447) حكم چون در دستِ گمراهی فتاد

جاه پنداريد، در چاهی فتاد

( 1448) ره نمی‏داند، قلاووزی كند

جانِ زشتِ او جهانْ‌سوزی كند

*

هشدار کارساز به این که ریاست های دنیائی زوال پذیر است

چهارم

توصیه موسی ع به فرعون

( 2315) اصلِ ما و اصلِ جملة سَر كَشان

هست از خاكىّ و، آن را صد نشان

( 2316) كه مدد از خاك مى‏گيرد تَنَت

از غذاىِ خاك پيچد گردنت‏

( 2317) چون رود جان، مى‏شود او باز خاك

اندر آن گورِ مخوفِ سهمناك‏

( 2318) هم تو و هم ما و هم اَشباهِ تو

خاك گردند و نمانَد جاهِ تو

*

برای سالک اصل اطاعت از محبوب است و در دنباله آن، مقام خدائی حاصل خواهد شد:

دفتر چهارم

( 3141) صيدِ دين كن، تا رسد اندر تَبَع

حُسن و مال و جاه و بختِ مُنْتَفَع‏

( 3142) آخِرت، قِطّارِ اُشتر دان به مُلك

در تَبَع دنياش، همچون پَشم و پُشك‏

( 3143) پشم بگزينی، شتر نَبْوَد تو را

ور بُوَد اُشتر، چه قيمت پشم را؟

*

مولانا با الهام از داستان حضرت ابراهیم و کشتن آن چار مرغ ، بط و  طاووس را به جاه طلبی تاویل می کند:

پنجم

( 43) بطّ و طاوس است و زاغ است و خروس

اين مثال چار خُلق اندر نفوس‏

( 44) بطّ حرص است و خروس آن شهوت است

جاه چون طاوس و زاغ اُمنيَّت است‏

( 45) مُنْيَتَش آن كه بود اوميد ساز

طامعِ تَأْبيد يا عمر دراز

پنجم

( 518) حرص بط از شهوت حلق است و فرج

در رياست بيست چندان است درج‏

( 519) از الوهيَّت زند در جاه لاف

طامع شركت كجا باشد مُعاف‏

*

شیطان عاشق مقام بود و بنابراین راندة درگاه شد و مولانا با عنوان این داستان ، شهوت ریاست طلبی را از همة شهوات عمیق تر توصیف می کند :

پنجم

( 520) زَلّت آدم ز اشكم بود و باه

و آنِ ابليس از تكبّر بود و جاه‏

( 521) لا جرم او زود استغفار كرد

و آن لعين از توبه استكبار كرد

( 522) حرص حلق و فرج هم خود بد رگى است

ليك منصب نيست آن اشكستگى است‏

( 523) بيخ و شاخ اين رياست را اگر

باز گويم دفترى بايد دگر

( 524) اسب سركش را عرب شيطانش خواند

نى ستورى را كه در مَرْعَى بماند

( 525) شيطنت گردن كشى بُد در لغت

مستحق لعنت آمد اين صفت‏

( 526) صد خورنده گنجد اندر گرد خوان

دو رياست جو نگنجد در جهان‏

( 527) آن نخواهد كين بود بر پشتِ خاك

تا مَلِك بكشد پدر را ز اشتراك‏

( 528) آن شنيدستى كه الْمُلْكُ عَقِيم

قطع خويشى كرد مُلْكَتْ جو ز بيم‏

( 529) كه عقيم است و و را فرزند نيست

همچو آتش با كسش پيوند نيست‏

( 530) هر چه يابد او بسوزد بر درد

چون نيابد هيچ خود را مى‏خورد

( 531) هيچ شَو، وارَه تو از دندان او

رحم كم جو از دل سِندان او

*

افرادی که حس ریاست طلبی دارند پیوسته در پی زمینه سازی برای رسیدن به مقصود خود از راه فریب و نیرنگ می باشند:

پنجم

( 1459) ماه ناديده نشان‏ها مى‏دهد

روستايى را بد آن كژ مى‏نهد

( 1460) از براى مشترى در وصف ماه

صد نشان ناديده گويد بهر جاه‏

دفتر پنجم

( 1461) مشترى كو سود دارد خود يكى است

ليك ايشان را در او ريب و شكى است‏

*

هشدار و تمثیل که راندگان از درگاه حق که دارای  کبر می باشند همان کبر برایشان پوستین جاه و مقام می شود:

پنجم

( 1939) ز آن كه آتش را علف جز پوست نيست

قهر حق آن كبر را پوستين كنى است‏

( 1940) اين تكبّر از نتيجه پوست است

جاه و مال آن كبر را ز آن دوست است‏

دفتر پنجم ( 1941) اين تكبّر چيست غفلت از لُباب

منجمد چون غفلتِ يخ ز آفتاب‏

*

ماللتراب و رب الارباب ، خاک را چه لیاقتی است که دعوی رب الاربابی کند ؟ فریاد از ریاست طلبی و پناه به خداوند از شر شیطان :

پنجم

( 1946) در مقام سنگى آن گاهى اَنَا

وقت مسكين گشتن توست و فنا

( 1947) كبر ز آن جويد هميشه جاه و مال

كه ز سرگين است گلخن را كمال‏

( 1948) كين دو دايه پوست را افزون كنند

شَحم و لَحم و كبر و نخوت آگنند

( 1949) ديده را بر لُبِّ لُب نفراشتند

پوست را ز آن روى لُب پنداشتند

( 1950) پيشوا ابليس بود اين  راه را

كو شكار آمد شَبِيكه جاه را

( 1951) مال چون مار است و آن جاه اژدها

سايه مردان زمرّد اين دو را

( 1952) ز آن زمرّد مار را ديده جَهَد

كور گردد مار و رهرو وارهد

( 1953) چون بر اين ره خار بنهاد آن رئيس

هر كه خست او گفت لعنت بر بليس‏

*

هشدار به صاحبان جاه و مقام و سلطنت که ان چه به سر دیگران می آورند به سر خودشان خواهد آمد و در داستان زیر که آن پادشاه عاشق زنی جمیله که در اختیار پادشاه بابل بود شد و سرداری فرستاد تا او را به زور نزد او آورد و او آن زن را گرفت و شهوت غالب شد و در میان راه با او همبستر گردید و موضوع فاش شد ولی شاه آن سردار را بخشید :

پنجم

عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت،

كه بپوشاند و عفو كند و او را به او دهد و دانست

كه آن فتنه جزاى او بود، و قصد او بود و ظلم او

بر صاحب موصل كه وَ مَن اَسَاءَ فَعَلَيهَا. وَ اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصَاد

و ترسيدن كه اگر انتقام كشد آن انتقام هم بر سر او

آيد چنان كه اين ظلم و طمع بر سر او آمد

( 3995) شاه با خود آمد استغفار كرد

ياد جرم و زَلَّت و اصرار كرد

( 3996) گفت با خود آن چه كردم با كسان

شد جزاى آن به جان من رسان‏

( 3997) قصد جفت ديگران كردم ز جاه

بر من آمد آن و افتادم به چاه‏

*

 

 

چهارم (667)

پادشاهان جهان، از بَد رَگى

بو نبردند از شرابِ بندگى‏

که آنان به خاطر بد نهادی از شراب بندگی خداوند بویی نبردند و لذّت بندگى را نچشيدند

بد رگ: بد طينت، خبيث، ناسازگاری و بد نهادی، بدطینتی.از شراب بندگى بو نبردن: لذت بندگى نچشيدن.

 (668)

ور نه ادهم‏وار، سر گردان و، دَنگ

ملك را بر هم زدندى، بى‏درنگ‏

و گرنه مانند ابراهيم ادهم حیران از عشق دوست، سلطنت را رها می کردند و در پی پایگاه بندگی روان می شدند

دَنگ: احمق، ابله.

 (669)

ليك حق، بهرِ ثباتِ اين جهان

مُهرشان، بنهاد بر چشم و، دهان‏

از آن جا که نظام عالم ایجاب می کند که کسانی برای آسایش رعیّت به دریافت سلطنت پای پیش گذارند خداوند برچشم و دهان آنها مهر نهاد تا از دانستن حقایق به دور بمانند و ریاست دنیائی را بپذیرند

مهر بر چشم و دهان نهادن: حقيقت را بر آنان پوشاندن.

«سورۀ بقره، 7، ص3:  خَتَمَ اَللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ يعنى خداى تعالى بر قلوب آنها مهر نهاده و بر گوش و چشمشان پرده كشيده و عذاب بزرگى براى آنها است»

 (670)

تا شود، شيرين بر ايشان، تخت و تاج

كه سِتانيم از {جهان داران}، خراج‏

در نتیجه تخت و تاج برایشان شيرين شده و بگویند مائیم که از پادشهان باج گرفتیم

 (671)

از خراج ار جمع آرى، زر چو ريگ

آخر آن، از تو بماند، مرده ريگ‏!

اگر به قدر ريگ هاى بيابان از خراج زر به چنگ آورى بدان که آن ها از تو به ميراث خواهد ماند و خود از آن ها بهره نبری

مرده ريگ: ميراث.

 (672)

همرهِ جانت نگردد، ملك و، زر

زر بده، سرمه سِتان، بهر نظر!

و این ملک و زر به همراه جان تو نخواهدآمد پس تا زود است زر را به بهای سرمه برای چشم بینای خود بپرداز تا روشنى دل يابی

سرمه ستاندن: كنايت از روشنى دل يافتن.

 (673)

تا ببينى كين جهان چاهى_ است، تنگ

يوسفانه، آن رسن آرى به چنگ‏

و ببینی که این جهان يك چاه تنگى است و تو يوسف وار در آن افتاده ای و در پی به چنگ آوردن ريسمان نجات قرآن و ولایت برآیی

رسن: در لغت طناب است، امّا در اين بيت دستاويزى است كه آدمى را از چاه هواى نفس برون آرد.

« ز آن كه از قرآن بسى گمره شدند /

ز آن رسن قومى درون چه شدند 4208، 3»

 (674)

تا بگويد، چون ز چاه آيى به بام

جان كه «يا بُشراىَ، هذا لِى غُلام»‏

***

فرعونان عالم ، نصیحت در آنان تاثیر ندارد و راه کبر و ظلم را تا آخر می پیمایند :

از قول فرعون به حضرت موسی ع :

چهارم ( 2568)

بس كن اى موسى بگو وعدة سوم

كه دلِ من ز اضطرابش گشت گم‏

فرعون می گوید: ای موسی بس کن و آن وعدۀ سوم را بازگو که قلب من از اضطراب و پریشانی نابود شد

( 2569)

گفت موسى آن سوم مُلك دو تو

دو جهانى خالص از خصم و عدو

حضرت موسی (ع) گفت: وعدۀ سوم این است که سلطنت دنیا و آخرت به تو داده خواهد شد سلطنتی بدون وجود دشمن و بدخواه

( 2570)

بيشتر ز آن مُلك، كاكنون داشتى

كآن بُد اندر جنگ و، اين در آشتى‏

سلطنتی که من به تو وعده می دهم بسیار بالاتر از سلطنتی است که اکنون داری، زیرا این سلطنت را با جنگ و خونریزی به دست آورده ای ولی آن را در کمال امنیت و آرامش به تو می بخشم

جنگ: نافرمانى خدا و خود را برابر او خدا دانستن.

( 2571)

آن كه در جنگت چنان ملكى دهد

بنگر اندر صلح، خوانَت، چون نهد؟

خدایی که وقتی با او در جنگ بودی چنین سلطنتی به تو عطا کرد پس در حال صلح چه خواهد کرد و چه سفرۀ رنگینی برایت می گستراند؟

صلح: بندگى و اطاعت حق كردن.

 ( 2572)

آن كرم كاندر جفا آنهات داد

در وفا بنگر چه باشد اِفتقاد

خداوندی که از روی کرم در حالی که تو در ستمکاری بودی این همه نعمت به تو عنایت کرد بنگر وقتی در حال وفا و دوستی باشی چگونه از تو دلجویی می کند

( 2573)

گفت اى موسى چهارم چيست زود

باز گو صبرم شد و حرصم فزود

فرعون گفت: ای موسی علیه السلام وعدۀ چهارم چیست؟ زود بگو که صبرم به پایان رسیده و حرص و طمع من افزون گشته است

( 2574)

گفت چارم آن كه مانى تو جوان

موى همچون قير و رخ چون ارغوان‏

حضرت موسی (ع) گفت: چهارم این است که تو جوان می مانی و موهایت مانند قیر، سیاه و صورتت چون گل ارغوان قرمز خواهد بود

( 2575)

رنگ و بو در پيش ما بس كاسد است

ليك تو پستى، سخن كرديم پست‏

البته رنگ و بوهای ظاهری در نظر ما بی رونق است و لیکن چون سطح فهم تو پایین است ما هم سخن خود را تنزل دادیم وگرنه مقامات معنوی کجا با مقامات ظاهری قیاس می شود؟

پست بودن: خِرَدِ روشن نداشتن و زندگى را در لذت‏هاى دنيایی ديدن.

«پست مى‏گويم به اندازه عقول

عيب نبود اين بود كار رسول‏3811 1 »

 ( 2576)

افتخار از رنگ و بو و از مكان

هست شادىّ و فريبِ كودكان‏

افتخار کردن به رنگ و بو و مکان خوب ، برای شادی و شیفته کردن دنیا پرستان کودک صفت است

***

پادشاهان همیشه دوست دارند عمر دوام پیدا کنند و چون ناگزیر از رفتن اند پس فرزند می آورند تا پادشاه شود و دوام ملک از آنان گردد :

چهارم( 3113) پس عروسى_ خواست بايد، بهرِ او

تا نُمايد، زين تَزَوُّج، نسل، رو

پس پادشاه با خود گفت :  بايد عروسى براى اين پسر بیاورم  تا در نتيجه ازدواج،  فرزندی  از او پيدا شود

تَزَوُّج: جفت شدن، زناشويى كردن.

 ( 3114) گر رود سوىِ فنا، اين باز، باز

فَرخِ او، گردد، ز بَعدِ باز، باز

تا اگر اين فرزند من که در شجاعت مانند باز شكارى است راه فنا پيش بگيرد فرزند  او بعد از پدرش که باز اول می باشد،  بماند و باز دیگری بشود

فَرخ: جوجه، كنايت از فرزند پسر، نوه شاه. باز: كنايت از پسر.

 ( 3115) صورت اين باز، گر ز ينجا رود

معنىِ او، در «وَلَد»، باقى، بُود

و اگر صورت اين باز از ميان برود معنيش در فرزند او باقى ماند( اشاره دارد به عبارت : الولد سرُّ ابیه : فرزند راز درون پدرش می باشد که مولانا به خلاف مرحوم فروزان فر آن را حدیٍث دانسته)

( 3116) بهر اين فرمود، آن شاهِ نَبيه

مصطفى، كه «اَلوَلَد سِرُّ أبِيه»‏

پيغمبر آگاه،   فرمود كه اَلوَلَدُ سِرُّ اَبيهِ، بچه باطن و معنى پدرش است

نبیه: آگاه و با خبر.

« مرحوم مجلسى به نقل  از نهايه ابن اثير: «الوَلَدُ نَتيِجَةُ الأبِ.» (بحار الانوار، ج 79، ص 119)

 ( 3117) بهر اين معنى، همه خلق از شَغف

مى‏بياموزند، طفلان را، حِرَف‏

از قول پادشاه به نکته ای دقیق برای بقای کار دنیا : حکمت آن که مردم به فرزندان خود حرفه‏ها و پيشه‏ها مى‏آموزند آن است که(موقوف المعانی)

شَغَف: دوستى كه دل را فرا گيرد.حِرَف: جمع حرفه: پيشه.

 ( 3118) تا بماند آن معانى، در جهان

چون شود آن قالبِ ايشان، نهان‏

تا آن معانى که خود آموخته اند پس از مردن آنها در جهان بماند

( 3119) حق به حكمت ،حرصشان داده است، جِد

بهر رُشدِ هر صغيرِ مستَعِد

و اين کار خداوند است كه مردم را براى تربيت و رشدِ هر طفل با زمینه ترقی ، حريص نموده است‏

( 3120) من هم از بهر دوامِ نسلِ خويش

جفت خواهم، پورِ خود را، {خوب كيش‏}

منِ پادشاه  هم براى بقاى نسل، به پسرِ خود ،عروس نجيبى خواهم داد

( 3121) دخترى_ خواهم، ز نسلِ صالحى_

نى، ز نسلِ پادشاهى_ كالِحى‏_

و دختر ی از نسل شخص صالحی برایش  خواهم گرفت نه از نسل سلطانی ظالم

کالِح: ترش رو، اخم آلود.

*

پادشاهان ظاهری اسیران جاه و مقام اند:

 ( 3122) شاه، خود ،اين صالح است آزاد، اوست

نى اسيرِ حرصِ فرج است و، گلوست‏

نکته ای در باب پادشاهان حقیقی : پادشاه كسى است كه خود صالح و آزاده است نه آن كه اسير حرص شهوت و شكم باشد«خَيرُ الغِنَى غِنَى النَّفسِ.»

«من كانَ هَمُّه همّاً واحِداً كَفاهُ اللَّهُ هَمَّهُ و من كَان هَمُّه فى كُلِّ وادٍ لَم يُبالِ اللَّهُ بِأىِّ وادٍ هَلَك: آن كه هم خود را بر يك جهت مقصود دارد خدا آن را بر آرد و آن كه هم او به هر وادى رود [به هر چيز دل بندد] خدا ننگرد كه در كدام وادى [از گمراهى‏] تباه شود.» «مَن جَعل الهُمومَ همّاً واحداً كفاهُ اللَّهُ همَّ دُنياهُ و مَن تَشَعَّبَت بهِ الهُمومَ لَم يبالِ اللَّهُ فى اَىِّ اودِيةِ الّدنيا هَلَكَ. آن كه قرار دهد هم خود را بر يك جهت ، خدا وند او را کفایت می کند  و آن كه هم او به شعبه های مختلف تقسیم گردد  [و به هر چيز دل بندد] خدا ننگرد كه در كدام وادى از گمراهى های دنیا ‏هلاک شود. »

( 3123) مر اسيران، را لقب كردند، شاه

عكس، چون كافور، نامِ آن سياه‏

برای تبیین حال دنیائیان ،تمثیلی می آورد که اهل  اين جهان از وارونه کاری ، اسيران را، امير لقب داده و به زنگى، كافور نام می نهند

( 3124) شد مَفازَه، بادية {خون خوار} نام

{نيك بخت} آن پيس را، كردند، عام‏

به عنوان مثال:  بیابان هلاکت بار  را محل رهیدن و جاى فيروزى  نام نهاده‏اند   و عامیان   فرومایگان را   لقب نيك بخت داده‏اند

مَفَازَه: بيابان بى‏آب و علف.

 ( 3125) بر اسيرِ شهوت و، خشم و، أمل

بر نوشته مير، يا صدرِ اجل‏

و نام  اسيران شهوت و حرص و آرزو را ،صدر اجل يا امير مى‏نويسند

صَدرِ اَجَل: صدر اعظم، بزرگترین وزیر.

( 3126) آن اسيرانِ اجل، را، عام ،داد

نام اميرانِ اجل، اندر بِلاد

واین عوام در شهرها به مردنی هائی که اسيران مرگ اند  اميران اجل، خطاب می کنند

اسيران اجل: مردنى‏ها. كه در جهان نمى‏پايند.

 ( 3127) صدر، خوانندش، كه در صفِّ نِعال

جان او، پست است، يعنى جاه و، مال

و خلاصه، به آن كه هستی  او عبارت از جاه و مال می باشد  و پست است و جايش در مجلس روحانیان  دركفش كن مى‏باشد لقب صدر می دهند

صَفِّ نِعال: آن جا كه كفش از پا در آورند.

بازدیدها: 6

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + پنج =