خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «تبعیت از ولی» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «تبعیت از ولی» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

تبعیت از ولی

مردمان در یک تقسیم بندی قرآنی به سه گروه تقسیم می شوند  سابقون و اصحاب یمین و اصحاب شمال

در حکمت 147 نهج البلاغه:
الناس ثلاثه:فعالم ربانی، و متعلم علی سبیل نجاه، و همج رعاع اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم، ولم یلجووا الی رکن وثیق
مردم سه دسته اند:عالم ربانی،و آموزنده ای بر راه نجات و رستگاری، و گروهی مثل پشه هایی که دستخوش باد و طوفان هستند و همیشه سرگردانند، که به دنبال هر سر و صدایی می روند، و با وزش هر بادی حرکت می کنند.نه از روشنایی دانش نور گرفتند و نه به پناهگاه استواری پناه بردند.

هشداری که در این حکمت هست این است که دانش آموزان دائم باید از دانش آموخته گان دانش فرا گیرند و لحظه ای نباید از تبعیت از آنان دست بردارند و باید در این راه استقامت ورزند   وگرنه پشه های سرگردانند

اینان عالم ربانی هستند و هیچ کس نمی تواند نور آنان را خاموش کند محضر اینان  عرصة سیمرغ است و جولانگه مگس نیست  و هرکس با آن ها برآید خود از بین می رود

تاثیر نفس آنان چنان است که کافر را مومن می کند  و کار آن ها دائم نور افشانی است و کار مثل توئی وع وع کردن سگ است

و افرادی مانند تو هرچه هم تلاش کنند نمی توانند دیگران را از تبعیت از آنان باز دارند

 

 

تبعیت

چهارم(557)

پا بِكَش در كشتى و، مى‏رَو روان

چون سوىِ معشوقِ جان، جانِ روان‏

پاى طلب در اين كشتى نيستى بگذار و از آن بیرون مشو و چون جانی که به سوی معشوق می رود، به سوی او روانه شو

چهارم( 3372) گر نخواهى هر دمى_ اين خُفت و خيز

كن ز خاك پاىِ مردی_، چشم، تيز!

و اگر هر لحظه اُفت و خیز نمی خواهی از خاک پای یکی از اولیا،  سرمه ای به چشم کن تا بصیرت یابی

مردم: كنايت از ولى حق، راهنما.

( 3373) كُحل ديده ساز، خاك پاش را!

تا بيندازى سرِ اَوباش را

تا با داشتنِ بصیرت، سر از تن فرو مایه گان هوا پرست  یعنی نفس و شیطان  بیندازی

کُحل: سُرمه. سر أوباش افكندن: شيطان و هواى نفس را مهار كردن.

( 3374) كه از اين شاگردى و، زين افتقار

سوزنى_ باشى، شوى تو ذو الفقار

و در نتیجه   در سایه تبعیت از آنان و در اثر فقر به درگاه الهی اگر به اندازه سوزنی از عقل داری ذو الفقاری از عقل کل بشوی

اِفتِقار: فقیر شدن، تهیدستی و درویشی، نياز نمودن، فروتنى كردن.

سوزن بودن و ذو الفقار شدن: از نقص به كمال رسيدن، از شاگردى به استادى رسيدن.

( 3375) سرمه كن تو، خاكِ هر بگزيده را

هم بسوزد، هم بسازد، ديده را

و از خاک پای تمام برگزیدگان  سرمه به چشم کن تا دیده دنیا سوز تو بسوزد و چشم خدابین تو در روشنی ساخته شود

سوختن: استعاره از رنج رياضت كه براى تكميل نفس بر عهده سالك مى‏نهند

*

در دفتر ششم در داستان آن کسی که  رفت به دیدار شیخ خرقانی ، به زن بدگوی شیخ گفت :

در بارة شیخ حسن خرقانی

(2071)تُرَّهاتِ چون تو ابليسى مرا

كى بگرداند ز خاكِ اين سرا؟

تُرَّهات: یاوه سرایی ها

(2072) من به بادى نآمَدَم همچون سَحاب

تا به گَردى باز گردم زين جَناب‏

جَناب: آستانه، درگاه. جمع: اَجنِبَه، امّا جِناب به معنی در کنار کسی یا چیزی راه رفتن است. بنابراین مورد اوّل مناسب است.

(2073) عِجل با آن نور، شد قبله‏ى كَرَم

قبله بى‏آن نور، شد كفر و صنم‏

عِجل: گوساله. جمع: عُجول و عِجال.

اگر گوساله با نور حقیقت منوّر شود، قبله گاهِ کریمان گردد. و اگر قبله فاقد نور حقیقت باشد، مایة کفر و بت پرستی است. («گوساله» در اینجا کنایه از بُت است، زیرا واقعة گوساله پرستی بنی اسرائیل از مسلّمات است. (2074)هست اِباحت كز هوا آمد، ضَلال

هست اِباحت كز خدا آمد كمال‏

اِباحَت:

مباح دانستنِ برخی از کارها اگر از روی هوای نفس باشد، عین گمراهی است. و اگر مباح دانستن کارها به دستور و اذن الهی باشد، عین کمال است. اِنَّمَا الاَعمالُ بِالنِّیّات.(ر.ک. شرح اسرار، ص 454.)

(2075)كفر، ايمان گشت و ديو، اسلام يافت

آن طرف كآن نورِ بى‏اندازه تافت‏

آن نور بیکران به هر طرف که بتابد، کفر به ایمان مبدّل شود و شیطان مطیع و منقاد حق شد که شیطانی اسلم بیدی

(2076)مظهر عزّست و محبوب بحق

از همه كَرّوبيان بُرده سَبَق‏

شیخ حقیقی، مظهر عزّت الهی و محبوب درگاه حضرت حق است. و از جمیع فرشتگان مقرّب گویِ سبقت در ربوده است

(2077)سَجده آدم را، بيانِ سَبقِ اوست

سجده آرد مغز را پيوست، پوست‏

سجده آوردن فرشتگان بر حضرت آدم (ع) دلیل بر برتری آدم است. زیرا پوست پیوسته باید بر مغز سجده آورد. یعنی اصالت با حقیقت است نه با مَجاز.

(2078)شمعِ حق را پُف كنى تو، اى عجوز

هم تو سوزى هم سَرَت اى گَنده پوز

ای پیرزن، اگر شمع حقیقت را فوت کنی، بدان ای دارندة دهانِ ناپاک، هم خودت می سوزی و هم سَرَت می سوزد. سورة صف، آیه 8

(2079)كى شود دريا ز پوزِ سگ، نَجس؟

كى شود خورشيد از پُف، مُنطَمِس‏؟

مُنطَمِس: محو شده، خاموش. اِنطَمَسَ النَّجمُ یعنی ستاره ناپدید شد یا نورش محو شد.

(2080)حكم بر ظاهر اگر هم مى‏كنى

چيست ظاهرتر، بگو، زين روشنى؟‏

یعنی حتّی ظاهر شیخ ابوالحسن نیز نورانی است. هم اعمال و کردارش سالم است و هم احوال و سِگالش.

(2081)جمله ظاهرها به پيشِ اين ظهور

باشد اندر غايتِ نقص و قُصور

جمیع ظواهر در برابر این ظهور الهی در نهایتِ نقص و نارسایی است.

(2082)هر كه بر شمعِ خدا آرد پُفو

شمع كى ميرد؟ بسوزد پوزِ او

پُفو: پُف.

(2083)چون تو خفاشان، بسى بينند خواب

كاين جهان ماند يتيم از آفتاب‏

ظاهربینان آرزو می دارند که خورشید ولایت و هدایت مشایخ فرو خسبد.

(2084)موجهاىِ تيزِ درياهاىِ روح

هست صد چندان كه بُد طوفانِ نوح‏

یعنی قهر و سطوتِ انسان کامل در وصف نگنجد. (نیکلسون در توضیح «موج های تیز» گوید: یعنی تجلّیات جلالی روح القُدس.(شرح مثنوی معنوی مولوی، دفتر ششم، ص 2125.))

(2085)ليك اندر چشمِ كنعان موى رُست

نوح و كشتى را بِهِشت و كوه جُست

‏امّا در چشم کنعان مویی رویید. یعنی جهل و هوی چشم بصیرت او را کور کرد و نتیجتاً نوح و کشتی او را رها کرد و به کوه پناه آورد. (اشاره به آیة 43 سورة هود  )

(2086)كوه و كنعان را فرو برد آن زمان

نيم موجى تا به قعرِ اِمتِهان

اِمتِهان: بی ارزش کردن، خوار کردن. در اینجا خواری و ذلّت.

در آن لحظه بود که نیمه موجی برخاست و کوه و کنعان را به ژرفای خواری اندر ساخت. ‏

(2087)مَه فشاند نور و سگ وَع وَع كند

سگ ز نورِ ماه كى مَرتَع كند؟

(2088)شب روان و همرهانِ مَه به تگ

تركِ رفتن كى كنند از بانگِ سگ؟

(2089)جزو، سوىِ كُل دوان مانندِ تير

كى كند وقف از پىِ هر گَنده پير؟

یعنی سالکان و مریدان که به منزلة جزءاند در پی کاملان که به منزلة کُلّ اند با سرعت حرکت می کنند و اعتنایی به آنان نمی دارند که ژاژ می خایند و یاوه و تافه می سرایند و تُرّهات می بافند

*

برداشت معنای تبعیت از

روایت الناس علی دین ملوکهم که دو بعد دارد بعد مثبت و بعد منفی

در بعد مثبت با تبعیت و مقام فناء حبی محب در محبوب سازوار است و در بعد منفی ، اهل هر مملکت خوی پادشاهان خود را می آموزند و ابیات زیر در هر دوبعد قابل تفسیر و تطبیق است

این ابیات در باب جنسیت نیز صادق است

دفتر پنجم

( 68) پر بود اجسام هر لشكر ز شاه

ز آن زنندى تيغ بر اعداى جاه‏

[( 68) آرى جسم هر لشكرى از شاه پر شده و از اين جهت بدشمنان جلال شاه شمشير مى‏زنند]

اجسام…: «شاه» در اين بيت رمز ولىِّ خداست كه قدرت او از قدرت حق تعالى است و «لشكر» مؤمنان‏اند كه جز بدو نمى‏انديشند. دشمن او را دشمن خود و دوست او را دوست خود مى‏دانند.

اعداى جاه: دشمنان شاه. (اطاعت شاه سراسر وجود سپاهى را گرفته است، از آن رو دشمن او را دشمن خود مى‏بيند هر چند برادر او باشد).

( 69) تو به خشم شه زنى آن تيغ را

ور نه بر اخوان چه خشم آيد تو را

[( 69) تو شمشيرى كه مى‏زنى بر اثر خشم شاه است و گرنه ببرادران خود خشمى در وجود تو نيست‏]

تو به خشم شه زنى: اگر براى اطاعت شاه نباشد لشكرى را با كسى كه با او مى‏جنگد دشمنى نيست.

( 70) بر برادر بى‏گناهى مى‏زنى

عكس خشم شاه گُرزِ دَه مَنى‏

[( 70) ببرادر خود كه با تو ضديتى نكرده بر اثر انعكاس خشم شاه گرز ده منى مى‏زنى‏]

( 71) شه يكى جان است و لشكر پُر از او

روح چون آب است و اين اجسام جو

[( 71) شاه مثل جان است كه لشكر از او پر شده او روحى است كه چون آب در اين جويها جريان دارد]

( 72) آبِ روح شاه اگر شيرين بود

جمله جوها پر ز آب خوش شود

[( 72) اگر اين آب كه روح شاه است شيرين باشد تمام جويبارها پر از آب شيرين و گوارا خواهد شد]

آب روح شاه: اشارت است بدان چه آن را حديث پنداشته‏اند: «شاه همچون جوى بزرگ است كه جوى‏ها از آن نيرو مى‏گيرند. اگر گوارا باشد جوى‏ها گوارايند و اگر شور باشد شورند».

مضمون اين گفته را در شاهنامه مى‏توان ديد:

ز گردون نتابد به بايست ماه             چو بى‏دادگر شد جهان دار شاه‏

(شاهنامه، داستان رفتن بهرام به خانه دهقان)

( 73) كه رعِيَّت دين شه دارند و بس

اين چنين فرمود سلطان عَبَس

[( 73) چنان كه سلطان دين پيغمبر اكرم فرمود كه رعيت به دين شاه هستند [

حديث نبوى: «الناس على دين ملوكهم»

رعيت دين شه دارد: بر اساس گفته‏اى است كه آن را حديث پنداشته‏اند: «النَّاسُ عَلَى دينِ مُلُوكِهِم».

بگذرد اين صِيت از بصره و تبوك             ز آن كه النّاسُ على دين الملوك‏2061 2

سلطان عَبس: نگاه كنيد به ذيل بيت 2056 2.

شرح مختصر ابیات :در بيت 67 از زبان رسول (ص) گفت آنان به خوى او پرورده‏اند. چنان كه شيوه اوست به مناسبت در اين بيت‏ها به نكته‏اى دقيق اشارت مى‏كند و آن اينكه اگر بنده بدان مقام رسيد كه خود را مسخر فرمان مولى ديد، بدان نمى‏نگرد كه خود كيست، بدان مى‏نگرد كه خواست مولى چيست. چنان كه در ميدان رزم سرباز بر دشمن حمله مى‏كند و او را به خاك و خون مى‏افكند حالى كه خود با او دشمنى ندارد. آن عكس خشم شاه است كه او را بدان حمله وا مى‏دارد.

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + 15 =