خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع«اسماء الحسنی و تعداد آنها» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع«اسماء الحسنی و تعداد آنها» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

اسماء الحسنی و تعداد آن ها

اسماء حسنی به معنی نام‌های نیكو است و مسلماً همه نام‌های خداوند نیكو است

عِباراتُنا شَتّی وَ حُسنُكَ واحِدٌ

وَ كُلٌّ اِلی ذاكَ الجَمالِ یُشیرُ

تعبیرات ما مختلف است ولی حسن تو یكی بیش نیست

و همه به آن جمال واحد بی‌مثال اشاره می‌كنند

مرحوم مجلسی، محمّد باقر، در  بحار الانوار، ج۴، ص۱۸۶، ح۱

و مرحوم شیخ صدوق در التوحید، ص۱۹۴، ح۸

از قول امام صادق ع می نویسند که :

حق تعالی را نَود و نُه اسم می‌باشد که اگر کسی آن‌ها را برشمارد، وارد بهشت می‌شود و آن اسامی از این قرار است: الله، الإله، الواحد، الأحد، الصّمد، الأوّل، الآخر، السّمیع، البصیر، القدیر، القاهر، العلی، الأعلی، الباقی، البدیع، الباریء، الأکرم، الظّاهر، الباطن، الحی، الحکیم، العلیم، الحلیم، الحفیظ، الحقّ، الحسیب، الحمید، الحَفِی، الرّبّ، الرّحمن، الرّحیم، الذّاری، الرّازق، الرّقیب، الرّؤوف، الرّائی، السّلام، المؤمن، المهیمن، العزیز، الجبّار، المتکبّر، السید، السبوح، الشهید، الصّادق، الصانع، الطّاهر، العدل، العَفُوّ، الغفور، الغنی، الغیاث، الفاطر، اَلفرد، الفتّاح، الفالق، القدیم، الملک، القدّوس، القوی، القریب، القیوم، القابض، الباسط، قاضی الحاجات، المجید، المولی، المنّان، المحیط، المبین، المقیت، المصوّر، الکریم، الکبیر، الکافی، کاشف الضّر، الوتر، النّور، الوهاب، النّاصر، الواسع، الودود، الهادی، الوفی، الوکیل، الوارث، البرّ، الباعث، التّواب، الجلیل، الجواد، الخبیر، الخالق، خیر النّاصرین، الدّیان، الشکور، العظیم، اللطیف، الشافی

بعضی از محققان با رجوع به احادیث تا ۲۰۰  عدد نام‌ به عنوان اسماء الحسنی یافته‌اند

و بیشتر آن ها  اسماء الحسنی را 99 عدد ذکر کرده اند و از میان ۹۹ نام که در زیر خواهید دید   ۸۵  عدد آن مستقیما در قرآن ذکر شده است

*

نام‌ها و صفات تصریح شده در قرآن

خداوند به‌طور صریح با نام‌ها و صفات زیر

 ( 171 عدد )در قرآن ذکر شده‌است :

آخذ ، آخر ، ابقی ، احد ، احسن‌الخالقین • احکم‌الحاکمین • ارحم‌الرّاحمین • اسرع‌الحاسبین • اشدّ • اعلی • اعلم • اقرب • اکرم • اله •اللّه • اوّل • اولی • اهل‌التّقوی • اهل‌المغفره • باری • باطن • بالغ • بدیع • بَرّ • بصیر • توّاب • جاعل • جامع • جبّار • حاسب • حافظ • حسیب • حفیظ • حفیّ • حق • حَکَم • حکیم • حلیم • حمید • حیّ • خادع • خالق • خبیر • خلّاق • خیر • خیرالحاکمین • خیرالرّاحمین • خیرالرّازقین • خیرالغافرین • خیرالفاتحین • خیرالفاصلین • خیرالماکرین • خیرالمنزلین • خیرالنّاصرین • خیرالوارثین • ذوالجلال والاکرام • ذوالرّحمه • ذوالطّول • ذوالعرش • ذوالفضل • ذوالقوّه • ذوالمعارج • ذوانتقام • ذوعقاب • ذومغفره • راد • رافِع • رئوف • ربّ • رحمن • رحیم • رزّاق • رفیع‌الدّرجات • رقیب • زارع • سریع‌الحساب • سریع‌العقاب • سلام • سمیع • سمیع‌الدّعاء • شاکر • شاهد • شدیدالعذاب • شدیدالعقاب • شدیدالمحال • شفیع • شکور • شهید • صادق • صمد • ظاهر • عالم • عالم‌الغیب • عالم‌الغیب والشّهاده • عزیز • عظیم • عفوّ • علّام‌الغیوب • علیم • علیّ • غافرالذنب • غالب • غفّار • غفور • غنیّ • فاعل • فاطر • فالق‌الاصباح • فالق‌الحبّ والنّوی • فتّاح • فعّال • قائم علی کلّ نفس • قابل‌التّوب • قادر • قاهر • قدّوس • قدیر  قریب • قوی • قهّار • قیّوم • کاشف • کافی • کبیر • کریم • کفیل • لطیف • مالک • مُبتَلی • مبین • متعال • متکبّر • متوفّی • متین • مجیب • مجید • محیط • محیی • مخزی‌الکافرین • مستعان • مُستَمِع •مصوّر • مُطَهّر • مقتدر • مقیت • مُلْتَحِد • ملک • ملیک • مُمِدّ • مُنتَقِم • مُنزِل • مُنَّزِل • مولی • مؤمن • موهن • مهلک • مهیمن • نصیر • نور • واحد • وارث • واسع • والی • ودود • وکیل • ولی • وهّاب • هادی

*

نام‌ها و صفات تصریح نشده در قرآن

در «فرهنگ قرآن»

( فرهنگ قرآن، ج۳، ص ۳۴۰ تا ۳۶۰ )

اسماء و صفات غیرمصرّح در قرآن، که ( 195 عدد ) و  از افعال نسبت داده شده به خدا در قرآن انتزاع می‌شوند، مشروط به این‌که در بیان معصومان به آن‌ها تصریح شده باشد یا در کتاب‌های کلامی از آن‌ها بحث شده باشد، عبارتند از آمِر ، بادئ ، باسط ، باطش ، باعث ، باقی • بانی • جازی • جلیل • حاشرالخلایق • حاکم • حامل • حنّان • خاذل • داحی • داعی • دلیل • ذارئ • ذاکر • رائی • راحم • رازق • راضی • رامی اصحاب‌الفیل • ساخط • ساقی • سالخ • سامع • شارع • شافی • شاق • صارف • ضارب‌الأمثال • طاحی‌الأرض • طامس عیون الأعداء • طاوی السّماء • عائد • عادل • عاصم • عافی • غضبان • فاتح • فاتق • فادی • فارض • فارق • فاصل • قائل‌الصّدق • قابض • قاسم • قاصم • قاضی • قاطع • کاتب‌الحسنات • کاره • کاسی • ماحی • ماد • ماهد • مُبارِک • مُبَدِّل • مُبدِی • مُبَشِّر • مُبْطِل • مُبَیِّن • مُتجاوِز • مُتَجلّی • مُتَقبّل‌الحسنات • مُتْقِن • مُتکلِّم • مُتَوَلّی • مُثْبِت • مُثَبّت • مُثیب • مُجازی • مُجلّی • مجیر • مُحاسِب • مُحبّ • مُحَبِّب • مُحَذِّر • مُحَرِّم • مُحسِن • مُحْصی • مُحِقّ الحق • مُحْکِم • مُختار • مُخَفِّف • مُخلِص • مُخَوِّف • مُدافِع • مُدَبّر • مُدْرک • مُدمِّر • مُذلّ • مُذَلِّل • مُذْهِب • مُرْتَضی • مُرْسی • مُرَکِّب • مُرید • مُزَّکی • مُزوِّج الحور • مُزَیِّن • مُسبِغ • مُستَجیب • مُستَغنی • مستوی علی‌العرش • مُسخِّر • مُسلِّط • مُسَلِّم • مُسْمِع • مُسَوّی • مُسیِّر • مُشتَری • مُصَرِّف • مُصطفی • مُصْلِح • مُصیب • مُضِلّ • مُطعِم • مُظْفِر • مُظَلِّل • مُظْهِر • مُعِدّ • مُعَذِّب • مُعَرِّف • مُعِزّ • مُعْطی • مُعْظِم • مُعَلِّم • مُعید • مُغْرِق فرعون • مُغْشِی • مغطِش اللیل • مُغْنی • مُفتی • مُفَجّر • مُفَصِّل • مُفَضِّل •

مُفهِّم • مُقْبِر • مُقَدِّر • مُقدِّم • مُقرّ • مُقَرّب • مُقسِط • مُقَطِّع • مُقَلّب • مُقْنی • مُکثِّر • مُکْرِم • مُکَرِّم • مُکفِّرالسّیئات • مُکْمل‌الدّین • مُکوِّر • مُلْزِم • مُلْقی • مُلْهِم • مُلیّنُ‌الحدید • مُمَتِّع • مُمَحِّص • مُمْسِک • مُمَکِّن • مُمَهِّد • مُمیت • مُنادی • مَنّان • مُنْبِت • مُنْجِی • مُنْشِر • مُنْطِق • مُنْعِم • مُنْقِذ • مُنکِّس • مُوحی • مُوسِع • مُوَّفِّق • مُوفی • مُولِج • مُهین • مُیسّر • مُؤتی • مُؤخِّر • مُؤلِّف • نازع • ناسف‌الجبال • ناشر • ناظر • نافخ • ناهی • واجد • واضع • واهب

*

 

 

اين 99 اسم خداوند به همراه معني آن‌ها به شرح زير است:

الرحمن: بخشاینده

الرحیم: مهربان

الملک: پادشاه

القدوس: مقدس

السلام: پاک و سلامتی بخش عالم

المؤمن: اطمینان دهنده

المهیمن: نگهدارنده

العزیز: باشکوه

الجبار: توانگر

المتکبر: بسیار بزرگ

الخالق: آفریننده

البارئ: درست

المصور: نگارگر، صورتگر

الغفار: همیشه بخشاینده

القهار: فروکاهنده

الوهاب: نیک بخشاینده

الرزاق: همیشه روزی دهنده

الفتاح: گشاینده (پیروزکننده )

العلیم: داناترین

القابض: می‌راننده، بیرون کشنده جان‌ها

الباسط: گستراننده، فراخ کننده روزی

الخافض: پست کننده، خوار کننده

الرافع: (به سوی خود) بالا برنده

المعز: عزیزکننده

المذل: خوارکننده

السمیع: شنواترین

البصیر: بیناترین

الحکم: دادگر

العدل: بینهایت عادل

اللطیف: آن‌که بر بندگانش لطف دارد

الخبیر: آگاه‌ترین

الحلیم: بسیار بردبار

العظیم: بی‌انتها

الغفور: بسیار بخشاینده

الشکور: بسیار سپاسگزار (پاداش دهنده بزرگ است مر عمل کوچک را )

العالی: بلند مرتبه

الکبیر: بزرگ‌ترین

الحفیظ: نگهدارنده

المقیت: خوراک دهنده

الحسیب: شمارنده

الجلیل: بسیار گرانقدر

الکریم: بسیار بخشنده

الرقیب: نگهبان، بیننده و آماده

المجیب: پاسخگو

الواسع: گسترده، پهناور

الحکیم: فرزانه، بسیار خردمند

الودود: دوست

المجید: بسیار لایق ستایش (در ذات و صفات خود عظیم و نسبت به بندگان بسیار با خیر و احسان است)

الباعث: برانگیزنده مردگان

الشهید: بیننده

الحق: راست، درست

الوکیل: عهده دار همه امور بندگان و موجودات

القوی: پرزور

المتین: سخت (و نیز پاینده)

الولی: دوست، یار و نگهبان

الحمید: ستوده

المحصی: شمارنده

المبدئ: نخستین آفریننده

المعید: بازگرداننده، دوباره زنده کننده

المحیی: زندگی بخش، هستی بخش

الممیت: می‌راننده، نابود کننده

الحی: زنده

القیوم: قائم به ذات (همه-آفریننده‌ای که کسی او را نیافرید)، پاینده

الواجد: یابنده

الماجد: بزرگوار

الواحد: یکتای بی‌همتا

الاحد: یگانه (خدایی جز او نیست )

الصمد: بی‌نیاز

القادر: توانا

المقتدر: تعیین کننده (قضا و قدر)، فراتر

المقدم: فراپیش کشنده

المؤخر: فراپس دارنده، پس گذارنده چیزها و نهنده آن‌ها بجای آن‌ها

الأول: نخستین، اول پدیدارکننده وجود

الأخر: واپسین، آخر فناکننده موجود

الظاهر: آشکار(پدیدار، هویدا)، همیشه پیروز

الباطن: پنهان، همه دربرگیرنده

الوالی: یگانه سرپرستی که همه ولایتها از اوست

المتعالی: خود ستوده

البر: نیکوترین

التواب: همیشه توبه پذیر

المنتقم: انتقام گیر

العفو: درگذرنده(آمرزنده)، ناپدیدکننده گناهان

الرؤوف: بسیار دلسوز و مهربان

مالک الملک: فرمانروای جهان

ذوالجلال و الاکرام: دارای شکوه و بخشش

المقسط: عادل

الجامع: گردآورنده

الغنی: توانگر

المغنی: بی‌نیاز کننده، بسنده

المانع: بازدارنده

الضار: آزار دهنده (این صفت تنها در احادیث یافت می‌شود)

النافع: سودمند

النور: روشنی

الهادی: رهنما

البدیع: سنجش ناپذیر، آفریننده

الباقی: ماندگار و واگردان نشدنی (تغییر ناپذیر)

الوارث: مالک نهایی تمام مخلوقات

الرشید: راهنما، آموزگار و دانای بی‌خطا

الصبور: شکیبا

*

اسماء حُسنی  سه  دسته اند  :

یک : اسماء جمالی (۵۵ نام) برای کسب رحمت و روزی به کار می‌روند

دو : اسماء جلالی (۲۲ نام) برای ایجاد عداوت و از میان بردن حریف به کار می‌آیند

سه : اسماء مشترک (۲۲ نام) که بسته به نیت، خاصیت هر دو گروه قبلی را دارند

*************************

اسماء الحسنی آل الله علیهم صلوات الله اند و باید به وسیلة آن ها خدا را خواند

با یک بررسی اجمالی در قرآن شواهدی یافت می گردد که در قرآن دو نوع اسماء هست ، یکی اسمائی که بت پرستان بر روی بت های خود گذاشته اند که خداوند آن ها را تایید نمی فرماید و دیگر اسمائی که خداوند آن ها را ذکر می فرماید و آن اسماء را به نام اسماء الحسنی به خود نسبت می دهد و فرما ن به خواندن آن ها برای وساطت مابین خود و آدمیان می کند

نخست ،  سه شاهد بر این مطلب که بتها اسمائی هستند که مورد پرستش قرار می گیرند و حال آن که  آن ها از هرگونه خاصیت پرستیده شدن به دور اند :

شاهد اول : در سورۀ یوسف /40/ص 240: گفتة حضرت یوسف (ع)را در زندان برای آن دو زندانی مشرک و بت پرست می آورد :

مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ (40)

آنچه غير از خدا مى‏پرستيد اسماء بى‏حقيقت و الفاظ بى‏معنا است كه خود شما و پدرانتان ساخته‏ايد، خدا هيچ دليلى براى آن نازل نكرد و( در برابر آن اسماء قلابی ) تنها حكمفرماى عالم وجود خداست و امر فرموده كه جز آن ذات پاك يكتا را نپرستيد، اين آئين محكم است ولى اكثر مردم نمى‏دانند

از این آیه نتیجه گرفته می شود که اگر کسی برای چیزی بدون امر خداوند اسم گذاری کند و آن را عبادت کند مورد تأئید خداوند نیست

مقصود در این آیه همان بتهایی است که بت پرستان آنها را کنار خداوند پرستیدند و دچار شرک شدند

شاهد دوم بر این مطلب :در داستان حضرت نوح (ع) در(سورة الأعراف ) (71) (ص159) قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤكُم مَّا نَزَّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ فَانتَظِرُواْ إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ (71)

گفت: عذاب و غضب پروردگارتان بر شما وقوع يافت، چرا با من بر سر نام‏هايى كه شما و پدرانتان ساخته و روى يك مشت سنگ و چوب گذاشته‏ايد در حالى كه خداوند حجتى در باره آنها نازل نكرده، مجادله مى‏كنيد؟ منتظر باشيد كه من نيز با شما انتظار آن عذاب را مى‏برم

شاهد سوم در مورد مشرکان مکه : (سوره النجم) (23) (ص526) إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى (23)

اين بت‏ها هيچ حقيقتى به جز اين ندارند كه نام‏هايى از طرف شما و پدرانتان بر آنها نهاده شده، و خداى تعالى هيچ مدركى بر الوهيت آنها نازل نكرده، اى پيامبر اينان به جز خيال و پندارى دلخواه را پيروى نمى‏كنند. با اينكه از ناحيه پروردگارشان هدايت برايشان آمده

از این آیه معلوم می شود که مشرکان که این کار را می کنند به جای تبعیّت از هدایت الهی ، پیروی از گمان و هوای نفس خویش می کنند

***********

در برابر اسماء برساختة مشرکان کافر ، اسماء جعل الهی قرار دارد که آن ها به امر خداوند باید واسطة خواندن خداوند قرار گیرند تا خداوند پاسخ حاجات بندگان را بدهد :

برای تبیین این موضوع نخست  به سراغ

 سوره بقره  آیات  30 و 31 ص6: میرویم تا ببینیم آن اسمائی که خداوند خود بر روی اشخاص می گذارد و تایید می فرماید کدام است؟

(سوره البقره) (30) (ص 6)وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (30)

و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من ميخواهم در زمين جانشينى بيافرينم گفتند: در آنجا مخلوقى پديد مى‏آورى كه تباهى كنند و خونها بريزند؟ با اينكه ما تو را بپاكى مى‏ستائيم و تقديس مى‏گوييم؟ گفت من چيزها ميدانم كه شما نميدانيد

  وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (31)

و خدا همه نامها را به ادم بياموخت پس از آن همه آنان را بفرشتگان عرضه كرد و گفت اگر راست مى‏گوييد مرا از نام اينها خبر دهيد

از دو آیۀ بالا این نتیجه ها گرفته می شود :

اول :  حضرت آدم خلیفۀ الله است به خاطر اینکه به او تعلیم اسماء شد و او ظرفیت این کار را داشت در حالی که فرشتگان قادر به تعلیم اسماء نبودند

دوم : اسمائی که در این آیه هست به خلاف آیۀ 40 سورۀ یوسف /ص 240 مورد تأئید الهی است زیرا آنها را خود خداوند بر روی اشخاصی گذاشته است

و مقصود ما از عنوان این دو آیه همین تقابل  بود

*

مطلبی که در اینجا اثبات آن لازم است این است که اولا: این اسماء مورد تایید خداوند اشخاص اند و در ثانی این اشخاص حضرات آل الله اند :

سوال : آیا ما اجازه داریم که همگی اسماء را یعنی هم انبیاء و هم ائمه را بخوانیم و واسطه قرار دهیم و  دستور قرآن چیست؟

پاسخ :  ما دستور داریم برای آن که خاصیت خواندن اسماء را برای استجابت دعایمان ببینیم تنها اسماء الحسنی را بخوانیم

یک : حشر/24/ص548:هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ  لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنىَ‏  ….

او اللَّه است كه آفريننده و پديد آورنده و صورتگر است او اسمايى حسنى دارد ….

دو : طه/8/ص312: اللَّهُ لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ  لَهُ الْأَسْمَاءُ الحْسْنىَ

خدا كه هيچ معبودى جز او نيست اسمايى حسنا دارد

 

سه : در (سورة الأعراف ) (180) (ص 174) :وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُواْ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَآئِهِ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (180)

خدا را نام‏هاى نيكوتر است او را بدانها بخوانيد و كسانى را كه در نام‏هاى وى كجروى مى‏كنند واگذاريد. به زودى سزاى اعمالى را كه مى‏كرده‏اند خواهند ديد

چهار : (س الإسراء)(110)(ص293 )قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى  ﴿١١٠ 

بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را، هر كدام را بخوانيد نامهاى نيكو از اوست، …

از چهار آیة  بالا نتیجه می گیریم که  ما اجازه خواندن همه اسماء را ، نداریم ، چه  اسم های پیامبران و چه اسمائی که  دیگران از روی الحاد بر روی چیز ها  میگذارند و تنها باید خدا را با اسماء الحسنی  بخوانیم

 سوال دیگر ،  این اسمائ الحسنی کیانند ؟

آیا لفظ اند مانند آیات 23 و 24  سوره حشر ص 548  و یا شخص اند ؟

پاسخ : اینان اسمائی هستند که در ظاهر لفظ و در معنا  شخص اند

سوال : به چه دلیل قرآنی ؟

پاسخ : به  سوره بقره آیات 31 و 33  رجوع می کنیم در

آیه 31 بقره می خوانیم : وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ( برای اسماء ضمیر « ها »آمده که چیز است) ثُمَّ عَرَضَهُمْ ( ضمیر هم برای اشخاص  است )عَلىَ الْمَلَئكَةِ فَقَالَ أَنبِونىِ بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ( که هَؤُلَاءِ   جمع اشخاص است و جمع برای چیزها نیست ) إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ

در آیه 33 قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ ( باز هم ضمیر «هُم» برای اشخاص است )

نتیجه اینکه اسماء الحسنی اشخاصند

روایت از امام صادق (ع) است که  مي فرمايند: في قَولِ اللهِ عَزَ وَ جَلَّ  : وَللهِ الأسماءُ الحُسني فَادعُوهُ بِها، قالَ: نَحنُ وَاللهِ الأسماءُ الحُسني الَّتي لا يَقبَلُ اللهُ مِنَ العِبادِ عَمَلاً الاّ بِمَعرفَتِنا.

ترجمه: در تشريح معني اين گفته خدا در قرآن که فرموده است: براي خدا نامهايي نيکو است پس خداي را بدانها بخوانيد؛ امام صادق(ع) فرموده اند: بخدا ما هستيم نامهاي نيک او که از بندگان هيچ عملي پذيرفته نمي شود جز به شناخت ما.

امام صادق(ع) و امام باقر(ع  مي فرمايند: مظهر نود و نه اسم خدا، ما هستيم.

نتیجه : ما اجازة خواندن همه اسماء را نداریم بلکه تنها اجازه خواندن ائمه را داریم

شاهد تاریخی در (تاریخ انبیا,علامه مجلسی):

وقتی حضرت یوسف (علیه السلام) را برادران در ته چاه کنعان افکندند دست به دعا بر داشت و گفت :یارَبِّ بحَقِ آبائی ابراهیمَ و اسحاقَ و یعقوب…..

پاسخی نشنید آنوقت حضرت جبرائیل (ع) آمد و دعای زیر را به او تعلیم داد :

اَللّهُمَ إنّی أسئَلُکَ بِأنَّ لَکَ الحَمدُ کُلَّهُ لا إلهَ إلّا أنتَ الحَنّانُ المَنّانُ بَدیعُ السَمواتِ وَ الأرضِ ذوالجَلالِ وَ الإکرامِ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوَاجعَل لی مِن أمری فَرَجاً وَ مَخرَجاً وَ ارزُقنی مِن حیثُ أحتَسِبُ وَمِن حَیثُ لا أحتَسِب

پس یوسف ع چون پروردگارش را به این دعا خواند خدا او را از چاه نجات بخشید و از مکر زلیخا خلاصی داد وپادشاهی مصر را به او عطا کرد از جهتی که گمان نداشت

*

حالا به سراغ روایات می رویم که آن ها نیز همین مطلب را تایید می کنند :

در تفسیر برهان: قال الإمام أبو محمد العسكري (عليه السلام)

…..ثم قال: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها أسماء أنبياء الله، و أسماء محمد (صلى الله عليه و آله)، و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، و الطيبين من آلهما، و أسماء رجال من شيعتهم، و عتاة أعدائهم.

ثُمَّ عَرَضَهُمْ عرض محمدا و عليا و الأئمة عَلَى الْمَلائِكَةِ، أي عرض أشباحهم و هم أنوار في الأظلة فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ أن جميعكم تسبحون و تقدسون، و أن ترككم ها هنا أصلح من إيراد من بعدكم، أي فكما لم تعرفوا غيب من في خلالكم، فالحري  أن لا تعرفوا الغيب إذا لم يكن، كما لا تعرفون أسماء أشخاص ترونها.

حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود مراد از اسماء كه در آيه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ بيان شده است اسامى انبياء و اسم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على عليه السّلام و فاطمه و حسن و حسين و نه نفر از اولاد حسين و ذريه او و شيعيان و دشمنان آنها بود سپس عرضه داشت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على عليه السّلام و ائمه را بر فرشتگان يعنى انوار آن وجودهاى مقدس را كه در سايه عرش مشغول تسبيح و تقديس ذات مقدس پروردگار بودند گفتند خداوندا ما اين اسماء شريفه را نميدانيم آنوقت خطاب رسيد كه اى آدم بفرشتگان اسامى پيغمبران و ائمه را خبر بده چون اسامى را خبر داد از فرشتگان عهد و پيمان گرفت بايمان آوردن آنها به پيغمبران و ائمه و برترى دادن محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ائمه هدى را از همه آنها.

عن العسکری علیه السلام:… قال الله عزوجل: یا آدم انبی هولاء الملائکه باسمائهم؛ اسماء الانبیاء والائمه. فلما انباهم فعرفوها، اخذ علیهم العهود و المیثاق بالایمان بهم و التفصیل لهم… (تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 3

486)

از امام عسکری(ع) :خدا فرمود ای آدم خبر بده به ملائکه از اسمائی که به تو تعلیم دادیم : اسماء انبیا و ائمه است و وقتی خبر داد آنها شناختند و خداوند گرفت عهد و میثاق به ایمان به آن ها و بزرگ شمردن آن ها

نتیجه آن که منظور از اسماء در آیه 31 بقره ،  انبیاء و ائمه علیهم السلام اند

******************

در بحث بالا به این نتیجه رسیدیم که آل الله همان اسماء الحسنی هستند و در اشعار زیر از مولانا وحدت نوری پیامبر ص با آل الله علیهم صلوات الله و در نهایت با خداوند را خواهیم دریافت :

دفتر اول‏

( 1946) گفت طوبى من رآنى مصطفا

و الذي يبصر لمن وجهى راى‏

( 1947) چون چراغى نور شمعى را كشيد

هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد

( 1948) همچنين تا صد چراغ ار نقل شد

ديدن آخر لقاى اصل شد

( 1949) خواه از نور پسين بستان تو آن

هيچ فرقى نيست خواه از شمع‏دان‏

( 1950) خواه بين نور از چراغ آخرين

خواه بين نورش ز شمع غابرين

*

آن ها در این مرحله فرقی مابین جسم و روحشان نیست

در دفتر اول:

( 2000) پس بزرگان اين نگفتند از گزاف

جسم پاكان عين جان افتاد صاف‏

دفتر اول ( 2001) گفتشان و نفسشان و نقششان

جمله جان مطلق آمد بى‏نشان‏

( 2002) جان دشمن دارشان جسم است صرف

چون زياد از نرد او اسم است صرف

( 2003) آن به خاك اندر شد و كل خاك شد

وين نمك اندر شد و كل پاك شد

( 2004) آن نمك كز وى محمد املح است

ز آن حديث با نمك او افصح است

( 2005) اين نمك باقى است از ميراث او

با تواند آن وارثان او بجو

*

اسماء الحسنی  ظرف معانی و مسما ی خود در نزد عارفان می باشند:

دفتر دوم: (3290) در يكى پيهى نهى تو روشنى

استخوانى را دهى سمع اى غنى

(3291) چه تعلّق آن معانى را به جسم ؟

چه تعلّق فهم اشيا را به اسم‏؟

(3292) لفظ چون وَكر است و معنى طاير است

جسم جوى و روح آبِ ساير است

(3293) او روان است و تو گويى واقف است

او دوان است و تو گويى عاكف است‏

*

مقولة اسم غیر از مسمی است اسم اسماء و صفات است و مسمی ذات حضرت حق است و کسی را درک و توهم و تخیل آن نشاید:

دفتر اول( 2754) ماهى خاكى بود درويش نان

شكل ماهى ليك از دريا رمان‏

( 2755) مرغ خانه ست او نه سيمرغ هوا

لوت نوشد او ننوشد از خدا

( 2756) عاشق حق است او بهر نوال

نيست جانش عاشق حسن و جمال‏

( 2757) گر توهم مى‏كند او عشق ذات

ذات نبود وهم اسما و صفات‏

( 2758) وهم مخلوق است و مولود آمده ست

حق نزاييده ست او لم يولد است‏

*

ولی از آن جا که هیچ اسمی بی حقیقت نیست پس باید انسان مسمای اسماء الله بشود و نشانة آن اثر گذاری و اثر بخشی و تاثیر پذیری  است :

دفتر اول: ( 3456) هيچ نامى بى‏حقيقت ديده‏اى

يا ز گاف و لامِ گُل، گُل چيده‏اى

( 3457) اسم خواندى رو مسمّى را بجو

مه به بالا دان نه اندر آب جو

( 3458) گر ز نام و حرف خواهى بگذرى

پاك كن خود را ز خود هين يك سرى‏

( 3459) همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو

در رياضت آينه بى‏زنگ شو

( 3460) خويش را صافى كن از اوصاف خود

تا ببينى ذات پاك صاف خود

 

*

دفتر سوم در داستان گریختن عیسی ع به کوه:

سوم ( 2583) گفت عيسى كه، به ذات پاكِ حق

مُبدعِ تن، خالق جان در سبق‏

( 2584) حرمت ذات و صفات پاك او

كه بود گردون گريبان چاك او

( 2585) كآن فسون و، اسم اعظم را كه من

بر كَر و بر كور، خواندم، شد حَسن‏

( 2586) بر كُه سنگين بخواندم، شد شكاف

خرقه را بدريد، بر خود تا به ناف‏

( 2587) بر تن مرده، بخواندم گشت حى

بر سر لا شَى، بخواندم گشت شى‏

*

چاره كردن سليمان عليه السلام

در احضار تخت بلقيس از سبا

دفتر چهارم ( 903) گفت عفريتى كه تختش را به فن

حاضر آرم، تا تو زين مجلس شدن‏

( 904) گفت آصف: من به اِسمِ اَعظمش

حاضر آرَم پيشِ تو در يك دمش‏

( 905) گر چه عفريت اوستادِ سِحر بود

ليك آن از نفخِ آصِف رُو نمود

( 906) حاضر آمد تختِ بلقيسِ آن زمان

ليك ز آصف، نَه از فنِ عفريتيان‏

*

دفتر دوم: ( 305) بود أنَا الحَق در لبِ منصور نور

بود أنا اللَّه در لب فرعون زور

( 306) شد عصا اندر كف موسى گوا

شد عصا اندر كف ساحر هبا

( 307) زين سبب عيسى بد آن همراه خود

در نياموزيد آن اسم صمد

( 308) كو نداند نقص بر آلت نهد

سنگ بر گِل زن تو آتش كى جهد

( 309) دست و آلت همچو سنگ و آهن است

جفت بايد، جفت شرط زادن است‏

( 310) آن كه بى‏جفت است و بى‏آلت يكى است

در عدد شكّ است و آن يك بى‏شكى است‏

( 311) آن كه دو گفت و سه گفت و بيش از اين

متّفق باشند در واحد يقين‏

*

در مقام وحدت نوری مابین عبد و معبود حاصل شود اسم عین مسمی می شود و اثر گذار می گردد و در غیر این صورت اسم بی جانی بیش نیست :

غرض از سميع و بصير گفتن خدا را

دفتر چهارم

 ( 215) از پى آن گفت حق خود را بصير

كه بُوَد ديدِ وَيَت هر دَم نذير

( 216) از پىِ آن گفت حق، خود را سميع

تا ببندى لب ز گفتارِ شَنيع‏

( 217) از پىِ آن گفت حق، خود را عليم

تا نينديشى فسادى تو ز بيم‏

( 218) نيست اين‏ها بر خدا اسمِ عَلَم

كه سِيَه، كافور دارد نام هم‏

( 219) اسم، مُشتَقّ‌ست و اوصافِ قديم

نه مثالِ علّتِ اُولى سَقيم‏

( 220) ورنه، تَسخُر باشد و طنز و دِها

كَرّ را سامع، ضريران را ضيا

 ( 221) يا عَلم باشد حَيى، نامِ وَقيح

يا سياهِ زشت را، نامِ صَبيح‏

( 222) طفلكِ نوزاده را حاجى لقب

يا لقب غازى نهى بهرِ نَسَب‏

( 223) گر بگويم اين لقب‏ها در مَديح

تا ندارد آن صفت، نَبوَد صحيح‏

( 224) تَسخُر و طنزى بُوَد آن يا جُنون

پاك، حق، عَمّا يَقُولُ الظّالِمون‏

*

و اولیائی که از اسم واجد معانی مسمائی می شوند اینان وحدت نوری دارند: دفتر چهارم

( 414) جانِ گُرگان و سگان هر يك جداست

مُتّحد جان‏هاىِ شيرانِ خداست‏

( 415) جمع گفتم جان‏هاشان من به اسم

كآن يكى جان صد بُوَد نِسبَت به جسم‏

( 416) همچو آن يك نورِ خورشيدِ سَما

صد بُوَد نسبت به صحنِ خانه‏ها

( 417) ليك يك باشد همة انوارشان

چونكه برگيرى تو ديوار از ميان‏

( 418) چون نمانَد خانه‏ها را قاعده

مؤمنان مانند، نَفْسِ واحده‏

*

برعکس کسانی که به دنبال اسم بدون حقیقت مسما می باشند این ها در حجاب اند:

دفتر چهارم: ( 2968) زآن نيامد يك عبارت در جهان

كه نهان است و نهان است و نهان‏

( 2969) زآنكه اين اَسما و اَلفاظِ حميد

از گِلابة آدمى آمد پديد

( 2970) عَلَّمَ‌الْاَسْماء بُد، آدم را اِمام

ليك نه اندر لباسِ عَيْن و لام‏

( 2971) چون نهاد از آب و گِل بر سَر كلاه

گشت آن اسماىِ جانى روسياه‏

( 2972) كه نقابِ حرف و دَم در خود كشيد

تا شود بر آب و گِل معنى پديد

*

دلخوش به اسم بی مسما بودن انحراف است و درجازدن:

دفتر ششم : (2644)نجم اندر ريگ و دريا رهنماست

چشم اندر نجم نه كو مقتداست‏

(2645)چشم را با روى او مى‏دار جفت

گرد منگيزان ز راه بحث و گفت‏

(2646)ز انكه گردد نجم پنهان ز آن غبار

چشم بهتر از زبان با عثار

(2647)تا بگويد او كه وحى استش شعار

كآن نشاند گرد و ننگيزد غبار

(2648)چون شد آدم مظهر وحى و وداد

ناطقه‏ى او علم الاسماء گشاد

(2649)نام هر چيزى چنان كه هست آن

از صحيفه‏ى دل روى گشتش زبان‏

(2650)فاش مى‏گفتى زبان از رويتش

جمله را خاصيت و ماهيتش‏

(2651)آن چنان نامى كه اشيا را سزد

نه چنان كه هيز را خواند اسد

*

تفرقه در اسم است و نه در به مسما رسیدگان و از اسم اگر هزاران هم باشد کاری برنمی آید:

مولانا در دفتر ششم این مطلب را در مثل موش و گربه و گوسفند و قصاب به خوبی بیان می کند و از دومثال زیر نتیجه می گیریم که امیر مومنان علی ع که طبق روایت  در برهان  از قول امام ششم ع به سدیر صرفی در ذیل…. و من عنده علم الکتاب ( رعد 43 )  واجد هفتاد و دو اسم اعظم بوده است قدرت او لایزال است :

ششم (3044)هست جمعيت به صورتها فشار

جمع معنى خواه هين از كردگار

(3045)نيست جمعيت ز بسيارى جسم

جسم را بر باد قايم دان چو اسم‏

(3046)در دل موش ار بدى جمعيتى

جمع گشتى چند موش از حميتى‏

(3047)بر زدندى چون فدايى حمله‏اى

خويش را بر گربه‏ى بى‏مهله‏اى‏

(3048)آن يكى چشمش بكندى از ضراب

و آن دگر گوشش دريدى هم بناب‏

(3049)و آن دگر سوراخ كردى پهلواش

از جماعت گم شدى بيرون شواش‏

(3050)ليك جمعيت ندارد جان موش

بجهد از جانش به بانگ گربه هوش‏

(3051)خشك گردد موش ز آن گربه‏ى عيار

گر بود اعداد موشان صد هزار

(3052)از رمه‏ى انبه چه غم قصاب را

انبهى هش چه بندد خواب را

(3053)مالِكَ الْمُلْكِ است جمعيت دهد

شير را تا بر گله‏ى گوران جهد

(3054)صد هزاران گور ده شاخ و دلير

چون عدم باشند پيش صول شير

*

پس عارف طالب کمال در اول راه سفر از اسم به مسمی می کند:

دفتر پنجم:

سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول

پنجم ( 354) صوفيى بدريد جُبَّه در حَرج

پيشش آمد بعدِ بدريدن فرج‏

( 355) كرد نام آن دريده فرجى

اين لقب شد فاش ز آن مرد نَجى‏

( 356) اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد

ماند اندر طبع خلقان حرف دُرد

( 357) همچنين هر نام، صافى داشته است

اسم را چون دُرديى بگذاشته است‏

( 358) هر كه گِل خوار است دُردى را گرفت

رفت صوفى سوى صافى نِاشِگفت‏

( 359) گفت لا بد دُرد را صافى بود

زين دلالت دل به صَفوت مى‏رود

( 360) دُرد عُسر افتاد و صافش يُسر او

صاف چون خرما و دُردى بُسر او

دفتر پنجم (361) يُسر با عُسر است هين آيس مباش

راه دارى زين ممات اندر معاش‏

*

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − هفت =