خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع «کلمه و کلمات» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

موضوع «کلمه و کلمات» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

 کلمه و کلمات  ، اسم و مسمی

در این نوشتار   مقولة کلمه و کلمات در قرآن و مثنوی و مقولة اسم و مسمی که شامل اسماء خداوند و اسماء الحسنای الهی است را به بحث می گذاریم

کلمات الله

انسان کامل دارای مراتب وجودی گوناگون است که پس از آن که تعین پیدا کرد برای معرفی این مراتب ، نام های متفاوت در عین حال هم سنخ باهم یافت و متناسب با هر مقامی نامی بر روی او گذاشته شده است و همة این نام ها و  این تعبیرات را بنده تنها  حمل بر آل الله علیهم صلوات الله و انبیای الهی و شیعیان خالص آل الله می کنم

و میان این واژه ها واژه ای که  مورد تایید قرآن است ، «کلمه» است که قرآن در بارة پیامبری مانند عیسی ع به کار می برد و در روایات آل الله آمده که امام صادق ع می فرمایند نحن کلمات الله التامات ( مائیم کلمة تام و تمام الهی ) شرح این روایت بعدا خواهد آمد

در بارة انسان کامل تعبیرات دیگری نظیر ،کتاب الله، کتاب صغیر، کتاب کبیر، امّ الکتاب، کتاب مبین، کتاب محو و اثبات، کتاب مسطور، کلمه تامّ ، عالم صغیر، عالم کبیر، آیینه حق، عین الله، عین الحیاة، خلیفة الله و آیه و آیات الهی  که همه در معنا صحیح و به هم مرتبط  است آمده و هر واژه ای از منظر خاصی به انسان نگاه کرده است که فعلا مورد بحث ما نیست ،
واژه شناسی
«کلمه» عبارت است از یکایک ماهیّات و اعیان و حقایق و موجودات خارجی که همگی از باب این که دارای تعین اند ، «کلمه» نام دارد.

بنابر این از موجودات معقول گرفته تا موجودات محسوس  که تعین پذیرفته اند هرکدام کلمه ای از پروردگار اند

مراتب گوناگون و تفاوت   در کلمه و  کلمات خود مشهود عقل است یعنی حدود جمادی و نباتی و حیوانی کجا و حدود انسانی و در محدودة انسانی انسان های معمولی کجا و انسان های کامل نظیر انبیا و اولیا و حتی فرشتگان و روح و مانند آن

 کلمات الهی به هر اندازه که بیشتر از صفات الهی برخوردارباشند بزرگ تر از دیگران اند

در مقولة اسماء نیز همین معیار وجود دارد ،

طبق آیة 27 لقمان کلمات تمام نمی شود و این کلمات  اگر ظاهر آن  منظور باشد کلمات و حروف قرآنی نیست چون آن ها تعداد دارد و محدود است به عددی که شمارش شده است و هیچ کس حق یک حرف اضافه کردن و کم کردن آن را ندارد ( سورة الأنعام ) (115) (ص 142) وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (115)

و سخن پروردگارت از روى راستى و عدل كامل شد ، سخنان او را تغيير دهنده اى نيست ; و او شنوا و داناست

و در جای خود در مقولة تحریف ،بحث آن آمده است

*

  پس آن چه که محدود نیست هم  حقایق خارجی است و هم باطن کلمات قرآن است چراکه طبق روایات  قرآن دارای هفت بطن است

و اگر کلمه و آیه و حروف بر موجودات خارجی اطلاق نمی شد، حق تعالی از انسان به «کلمه» و« آیه »و «حروف» تعبیر نمی کرد و حال آنکه چنین کرده است

حتی مولانا در وصف مثنوی خود می فرماید:

دفتر ششم(2248)گر شود بيشه قلم، دريا مداد

مثنوى را نيست پايانى اميد

*********************

بررسی بیشتر واژة «کلمه» در آیات قرآن و شواهد قرآنی

با یک بررسی اجمالی به این نتیجه می رسیم که در قرآن کریم کلمه به معنی حقائق خارجیه است  که هرکدام به اذن الله منشا اثر است و این حقایق می تواند انسان ها باشد که شامل خبیث( ناپاک ) و طیب (پاک)و یا وعده های الهی در قیامت که شامل بهشت و رحمت و دوزخ و عذاب دوزخ باشد و یا  فرمان های الهی در مورد مطیعان و بزهکاران را دربر گیرد و مانند آن و در هر صورت آن ها را نمی شود به شماره در آورد و از عهدة هیچ کس این کار بر نمی آید که کمیت و کیفیت کلمات الهی را در قالب الفاظ بیان کند

و پر واضح است که وقتی کلمات معمولی را نشود بر شمرد ، کلمات تام و تمام الهی  که آل الله اند را  چگونه می توان وصف کرد

در بارة کلمه در قرآن کریم آیات زیادی داریم از جمله

یک : کلمات خدا وند را نمی شود به شماره در آورد،

(سوره لقمان) (27) ( ص 413) وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (27)

اگر [برای نوشتن کلمات خداوند که مخلوقات او هستند] آنچه درخت در زمین است قلم شود، و دریا [مرکب، و] هفت دریا[ی دیگر نیز] آن دریا را [پس از پایان گرفتنش] مدد کنند کلمات خداوند پایان نمی یابد؛ زیرا او توانای شکست ناپذیر و حکیم است «27»

(سوره الكهف) (109) (ص304) قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109)

بگو: اگر دریا برای [نوشتنِ] کلمات پروردگارم [که مخلوقات او هستند] مُرکب شود، پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد قطعاً دریا به پایان می رسد؛ هرچند [دریایی دیگر] مانند آن دریا را به کمک بیاوریم «109»

شواهد در مثنوی برای دو آیة بالا

دفتر دوم

(3541) اوّل و آخر ببايد تا در آن

در تصوّر گنجد اوسط يا ميان

(3542) بى‏نهايت چون ندارد دو طرف

كى بود او را ميانه مُنصرَف

(3543) اوّل و آخر نشانش كس نداد

گفت لَو كانَ لَهُ البَحرُ مِداد

(3544) هفت دريا گر شود كلّى مدِيد

نيست مر پايان شدن را هيچ اميد

(3545) باغ و بيشه گر شود يك سر قلم

زين سخن هرگز نگردد هيچ كم

(3546) آن همه حبر و قلم فانى شود

وين حديث بى‏عدد باقى بود

*

دفتر چهارم از قول کوه قاف به ذو القرنین

( 3730) چونْش گويا يافت ذُوالْقَرنين گفت:

چونكه كوهِ قاف دُرِّ نطق سُفت‏

( 3731) كای سخن‌گویِ خبيرِ رازْدان

از صفاتِ حق بكُن با من بيان‏

( 3732) گفت: رو، كآن وصف از آن هايل‏تر است

كه بيان بر وی تواند بُرد دست‏

( 3733) يا قلم را زَهره باشد كه به سَر

بر نويسد بر صحايف زآن خبر

*

بر شمردن نکات دقیق عرفانی نظیر آنچه که در کل مثنوی دیده می شود و امثال آن در آیات قرآن و روایات برای آن است که در طالبان حقیقت رشد حاصل شود و با عبرت گیری، آن ها را به مقصد برساند

دفتر دوم( 1705) اين سخن ناقص بماند و بى‏قرار

دل ندارم بى‏دلم معذور دار

بى‏قرار: كامل نگرديده. بى‏دل: عاشق.

( 1706) ذرّه‏ها را كى تواند كس شمرد

خاصه آن كو عشق، از وى عقل بُرد

( 1707) مى‏شمارم برگهاى باغ را

مى‏شمارم بانگ كبك و زاغ را

ذرّه‏ها و برگهاى باغ و بانگ كبك و زاغ: نمودار كثرت است. و در آن تلميحى است بدان كه هر يك از اينها عنايتى از خدا يافته است و نشانه‏اى از قدرت خدا در آن موجود است

( 1708) در شمار اندر نيايد ليك من

مى‏شمارم بهر رُشد مُمتحن‏

«قُلْ لَوْ كانَ اَلْبَحْرُ… (كهف، 109)

رشد: آگاهى. مُمتَحَن: اندوهگين.

( 1709) نحسِ كيوان يا كه سعد مشترى

نايد اندر حَصر گر چه بشمرى‏

نحس كيوان: كيوان يا زحل نحس، و مشترى سعد است. شمردن: استقصا كردن، حساب نمودن.

( 1710) ليك هم بعضى از اين هر دو اثر

شرح بايد كرد يعنى نفع و ضر

( 1711) تا شود معلوم آثار قضا

شمّه‏اى مر اهل سعد و نحس را

تا قسمتى از آثار قضا براى كسانى كه اهل سعد و نحسند معلوم گردد

قضا: آن چه در علم الهى گذشته است براى هر موجود.

( 1712) طالع آن كس كه باشد مشترى

شاد گردد از نشاط و سرورى‏

تا كسى كه طالعش مشترى است از سرور و نشاط خود شادمان شده

طالع: آن بود كه اندر وقت به افق مشرق آمده باشد از منطقة البروج. ……

مشترى: سعد اكبر است و زحل نحس اكبر، ….

(1713)و آن كه را طالع زحل از هر شرور

احتياطش لازم آيد در امور

و آن كه طالع از زحل دارد در كارها از شرور احتياط كند

*

حقائق خارجیه همان طور که اشاره شد هم بالائی است و هم پائینی :

(سوره التوبه) (40) (ص193) إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (40)

اگر پيامبر را يارى ندهيد ، يقيناً خدا او را يارى مي  دهد ; چنان كه او را يارى داد هنگامي كه كافران از مكه بيرونش كردند در حالى كه يكى از دو تن بود ، آن زمان هر دو در غار [ ثور نزديك مكه ] بودند ، همان زمانى كه به همراهش گفت : اندوه به خود راه مده خدا با ماست . پس خدا آرامش خود را [ كه حالت طمأنينه قلبى است ] بر پيامبر نازل كرد ، و او را با لشكريانى كه شما نديديد ، نيرومند ساخت ، و شعار كافران را پست تر قرار داد ، و شعار خداست كه شعار والاتر و برتر است ; و خدا تواناى شكست ناپذير و حكيم است

از سیاق آیه به دست می آید که ابوبکر کلمة سفلی و فرودین و رسول الله کلمة بالائی و علوی خداوند اند

*

دفتر اول( 2386) حق زمين و آسمان بر ساخته ست

در ميان بس نار و نور افراخته ست‏

( 2387) اين زمين را از براى خاكيان

آسمان را مسكن افلاكيان

( 2388) مرد سفلى دشمن بالا بود

مشترى هر مكان پيدا بود

( 2389) اى ستيره هيچ تو برخاستى

خويشتن را بهر كور آراستى‏

( 2390) گر جهان را پر در مكنون كنم

روزى تو چون نباشد چون كنم‏

*

اول(640) كافران چون جنس سِجين آمدند

سجن ِدنيا را خوش آيين ،آمدند

دفتر اول(641) انبيا چون جِنس عليين بُدند

سوى عليينِ جان و دل، شدند

*

دوم(3719) غوره‏اى كو سنگ بست و خام ماند

در ازل حق كافر اصليش خواند

(3720) نه اخى نه نفسِ واحد باشد او

در شقاوت نحسِ ملحد باشد او

*

سوم( 2094) چون نَجَس خوانده است كافر را خدا

آن نجاست نيست بر ظاهر ورا

(2095) ظاهر كافر ملوّث نيست ،زين

آن نجاست هست در اخلاق و دين‏

( 2096) اين نجاست بويش آيد بيست گام

و آن نجاست بويش از رى تا به شام‏

( 2097) بلكه بويش آسمان‏ها بر رود

بر دماغ حور و رضوان بر شود

*

چهارم( 820) كافران قلب‏اند و پاكان همچو زر

اندرين بوته دَرند اين دو نفر

دفتر چهارم

( 821) قلب چون آمد، سيه شد در زمان

زر در آمد، شد زَرىِّ او عِيان‏

( 822) دست و پا انداخت زر در بوته خَوش

در رُخِ آتش همى‏خندد رَگَش‏

*

پنجم( 1396) كافران را بيم كرد ايزد ز نار

كافران گفتند نار اَولى ز عار

*

انسان ها کلمات الهی می باشند که  بعضی پاک و بعضی ناپاک اند :

( سورة إبراهيم) (24) (ص 258) أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء (24)

آیا ندانسته ای که خداوند چگونه کلمۀ پاک [یعنی توحید و اسلام] را تشبیه به درخت پاکی کرده است که ریشه اش استوار، و شاخه اش در آسمان است؟«24»

( سورة إبراهيم)(26)(ص 259) وَمَثلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ (26)

و کلمۀ ناپاک [که عقاید باطل و بی پایه و آثار زشت آن است] شبیه درختِ ناپاک است که از زمین ریشه کن شده، هیچ قرار و ثباتی ندارد«26»

کلمات طیب و پاک صعود و عروج به سوی پرورئگار دارند:

(سوره فاطر) (10) (ص435) مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُوْلَئِكَ هُوَ يَبُورُ (10)

کسی که خواهان عزت است [باید آن را از خدا بخواهد؛ چون] همۀ عزت نزد خداوند است، حقایقِ پاک [چون عقاید درست و اندیشه های صحیح و سخنان استوار] به سوی خداوند بالا می رود، و [این] عمل شایسته [است که آن] را بالا می برد، و آنان که نیرنگ های زشت [بر ضد اسلام و مؤمنان] به کار می گیرند عذابی سخت خواهند داشت، یقیناً حیلۀ آنان در تباهی و نابودی است «10»

*

دوم ( 2106) خاصه شهبازى كه او عرشى بود

با يكى جغدى كه او فرشى بود

( 2107) آن يكى خورشيد عِلّيين بود

وين دگر خفّاش كز سِجّين بود

( 2108) آن يكى نورى ز هر عيبى بَرى

وين يكى كورى گداى هر درى

( 2109) آن يكى ماهى كه بر پروين زند

وين يكى كِرمى كه در سرگين زيد

( 2110) آن يكى يوسف رخى عيسى نفس

وين يكى گرگى و يا خر با جرس‏

( 2111) آن يكى پرّان شده در لا مكان

وين يكى در كاهدان همچون سگان

*

اول (274)اين زمينِ پاك و، آن شوره ست و بَد

اين فرشته‏ى پاك و، آن ديو است و دَد

*

اول (589)صورتِ رِفعَت بُوَد افلاك را

معنىِ رِفعَت، روانِ پاك را

(590)صورتِ رِفعَت، براىِ جسمهاست

جسمها در پيشِ معنى، اسمهاست‏

*

اول( 2054) پس به تاويل اين بود كانفاس پاك

چون بهار است و حيات برگ و تاك‏

*

 

اول( 3665) تخت دل معمور شد پاك از هوا

بر وى الرَّحْمن عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى‏

( 3666) حكم بر دل بعد از اين بى‏واسطه

حق كند چون يافت دل اين رابطه

*

دوم( 907) آن خداوندى كه از خاك ذليل

آفريد او شهسواران جليل

( 908) پاكشان كرد از مزاج خاكيان

بگذرانيد از تكِ افلاكيان‏

( 909) بر گرفت از نار و نور صاف ساخت

و آنگه او بر جمله انوار تاخت‏

( 910) آن سَنا برقى كه بر ارواح تافت

تا كه آدم معرفت ز آن نور يافت‏

( 911) آن كز آدم رُست و دست شيث چيد

پس خليفه‏اش كرد آدم كآن بديد

( 912) نوح از آن گوهر كه برخوردار بود

در هواى بحر جان دُربار بود

( 913) جان ابراهيم از آن انوارِ زفت

بى‏حذر در شعله‏هاى نار رفت‏

( 914) چون كه اسماعيل در جويش فتاد

پيش دشنه آب دارش سر نهاد

( 915) جان داود از شعاعش گرم شد

آهن اندر دست بافش نرم شد

( 916) چون سليمان بُد وصالش را رضيع

ديو گشتش بنده فرمان و مطيع‏

( 917) در قضا يعقوب چون بنهاد سَر

چشم روشن كرد از بوى پسر

( 918) يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب

شد چنان بيدار در تعبير خواب‏

( 919) چون عصا از دست موسى آب خورد

مُلكت فرعون را يك لقمه كرد

( 920) نردبانش عيسى مريم چو يافت

بر فراز گُنبد چارم شتافت‏

دفتر دوم

( 921) چون محمّد يافت آن ملك و نعيم

قرص مه را كرد او در دم دو نيم‏

( 922) چون ابو بكر آيتِ توفيق شد

با چنان شه صاحب و صِدّيق شد

( 923) چون عمر شيداى آن معشوق شد

حقّ و باطل را چو دل فاروق شد

( 924) چون كه عثمان آن عيان را عين گشت

نورِ فايض بود و ذِى النُّورَين گشت‏

( 925) چون ز رويش مرتضى شد دُرفشان

گشت او شير خدا در مَرجِ جان‏

( 926) چون جُنَيد از جُند او ديد آن مدد

خود مقاماتش فزون شد از عدد

( 927) بايزيد اندر مزيدش راه ديد

نام قُطبُ العارفين از حق شنيد

( 928) چون كه كَرخى كرخ او را شد حَرَس

شد خليفه عشق و رَبّانى نفس‏

( 929) پور ادهم مركب آن سو راند شاد

گشت او سلطان سلطانان داد

( 930) و آن شقيق از شَقِّ آن راه شِگرف

گشت او خورشيد راى و تيز طرف‏

( 931) صد هزاران پادشاهان نهان

سر فرازانند ز آن سوى جهان

( 932) نامشان از رشك حق پنهان بماند

هر گدايى نامشان را بر نخواند

( 933) حقّ آن نور و حق نورانيان

كاندر آن بحرند همچون ماهيان‏

( 934) بحر جان و جان بحر ار گويمش

نيست لايق نام نو مى‏جويمش‏

( 935) حقّ آن آنى كه اين و آن از اوست

مغزها نسبت بدو باشند پوست‏

*

سوم( 3337) آن كه معصوم آمد و پاك از غلط

آن خروس جان وحى آمد فقط

*

چهارم( 256) آنكه در تُون زاد و، پاكى را نديد

بوىِ مُشك، آرَد بر او رنجى پديد

*

چهارم( 519) وز نُفوسِ پاكِ اختروَش، مدد

سوىِ اخترهاىِ گَردون مى‏رسد

( 520) ظاهرِ آن اختران، قوّامِ ما

باطنِ ما گشته قَوّامِ سَما

*

چهارم( 3025) در خلايق روح‏هایِ پاك هست

روح‏هایِ تيرة گِلْناك هست

( 3026) اين صدف‏ها نيست در يك مرتبه

در يكی دُرّ است و در ديگر شَبَه‏

*

پنجم( 3591) آن جهان چون ذرّه ذرّه زنده‏اند

نكته دانند و سخن گوينده‏اند

( 3592) در جهانِ مرده‏شان آرام نيست

كين علف جز لايق اَنعام نيست‏

( 3593) هر كه را گلشن بود بزم و وطن

كى خورد او باده اندر گولخن‏

( 3594) جاى روح پاك علّيين بود

كِرم باشد كش وطن سرگين بود

( 3595) بهر مخمور خدا جامِ طهور

بهر اين مرغان كور اين آب شور

*

ششم(2963)زين سبب آمد سوى اصحاب كلب

هست صورتها حبوب و مور قلب‏

(2964)ز آن شود عيسى سوى پاكان چرخ

بد قفسها مختلف يك جنس فرخ‏

(2965)اين قفس پيدا و آن فرخش نهان

بى‏قفس كش كى قفس باشد روان‏

*

از همة این نکات که بگذریم

اولا انسان که دارای فطرت است و خداوند تنها او را بر اساس فطرت که میل بالائی به حضرت او است آفریده تبدیل پذیر نیست :

(سورة الروم) (30) (ص 407)فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿٣٠﴾

پس [با توجه به پوچ بودنِ فرهنگ شرک،] با همۀ وجودت و بدون هیچ انحرافی به دین یکتاپرستی روی آور! [و بر] فطرت الهی که مردم را بر اساس آن پدید آورده [ملازم و پابرجا باش!] برای آفرینش خداوند [که انسان را بر پایۀ فطرت می آفریند] هیچ گونه تغییری نخواهد بود، این است دینِ استوار، ولی بیشتر مردم [این حقیقت را] نمی دانند «30»

( سورة الأنعام ) (34) (ص 131)وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبَرُواْ عَلَى مَا كُذِّبُواْ وَأُوذُواْ حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا وَلاَ مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ وَلَقدْ جَاءكَ مِن نَّبَإِ الْمُرْسَلِينَ (34)

مسلماً پيش از تو رسولانى تكذيب شدند [ و مورد آزار قرار گرفتند ] و بر تكذيب و آزارى كه ديدند ، شكيبايى ورزيدند تا يارى ما به آنان رسيد ، [ تو نيز شكيبايى كن تا يارى ما به تو برسد . اين سنّت خداست ، ]و سنّت هاى خدا را تغيير دهنده اى نيست . و قطعاً بخشى از سرگذشت پيامبران [ در آياتى كه پيش از اين نازل شده ] به تو رسيده است .(34)

در ثانی : حقایق  کاملی مانند انبیا و آل الله کلمات کامل و تام و تمام  خدایند و علاوه بر این که تبدیل پذیر نیستند ، همة دیگران برای کمال خود نیاز به تکیه بر آنان دارند

و در این میان

یک : حضرت موسی ع  علاوه بر آن که کلمة الهی بود ، مجرای کلمات الله بود یعنی خداوند با او سخن گفت: ( سوره النساء) (164) (ص104)وَرُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا 164

و به پيامبرانى [ وحى كرديم ] كه سرگذشت آنان را پيش از اين براى توگفتيم ، و پيامبرانى [ را برانگيخته ايم ] كه سرگذشتشان را براى تو حكايت نكرده ايم . و خدا با موسى به صورتى ويژه و بىواسطه سخن گفت .(164)

دو : حضرت عیسی ع خود کلمه خداوند بود :

( سورة آل‏عمران) (45) (ص 55)إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (45)‏

ياد كنيد ] زمانى كه فرشتگان گفتند : اى مريم ! يقيناً خدا تو را به كلمه اى از سوى خود كه نامش مسيح عيسى بن مريم است مژده مي  دهد كه در دنيا و آخرت داراى مقبوليّت و آبرومندى و از مقربّان است

سه : آل الله و در راس آنان رسول الله ص  کلمة باقیه می باشند که زوال ناپذیر اند :

(سورة الزخرف) (28) (ص 491) وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (28)

ابراهیم یکتاپرستی را در نسل های پس از خود حقیقتی ماندگار قرار داد تا آنان [از شرک به توحیدِ خالص] بازگردند«28»

اینان شامل وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ (و آنچه نزد خداست ماندنی) می باشند  در ( سوره النحل) (96) (ص278) مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (96)

آنچه [از ثروت و مال و مقام] نزد شماست پایان پذیر و ازدست رفتنی است، و آنچه [از ثواب و رحمت] نزد خداست ماندنی و اَبدی است، مسلّماً به آنان که [برای دینشان و عملِ به آن] صبر کردند، پاداششان را بر پایۀ بهترین عملی که همواره انجام می دادند عطا می کنیم

***************************

در این بخش آیاتی که در آن کلمات به معناهای دیگری به جز آن معنی که هدف ما بود آمده است را می نویسم

یک :کلمات گاهی وعده های رحمت و مغفرت الهی می باشند:

(سوره الصافات) (171) (ص452) وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ (171)

به یقین وعدۀ ما دربارۀ بندگانمان که به رسالت فرستاده شدند از پیش حتمی و ثابت گشته «171»

*

دو :کلمات گاهی به معنای سنت های الهی هستند:

(طه)(129) وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَكَانَ لِزَاماً وَأَجَلٌ مُسَمًّى (129)  اگر سنّت [مهلت دادن] از جانب پروردگارت [بر عذاب گنه پیشگان] سبقت نگرفته بود، و نیز اجل معینی [که برای بودنشان در دنیا مشخص شده است] نبود به یقین [عذاب خداوند، بدون تأخیر بر آنان] ضروری بود «129»

*

سه : گاهی تقوا که یک حقیقت الهی است را کلمه می نامد :

(سوره الفتح) (26) ( ص 514) إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (26)

[منع کردن شما از ورود به مسجدالحرام] وقتی [بود] که کافران خشمِ شدید جاهلی خود را در دل هایشان جای داده بودند، خداوند [برای این که جنگی پیش نیاید] آرامشش را بر پیامبرش و مؤمنان نازل کرد، و آنان را به روح تقوا [که حقیقت و مایۀ ایمان است] پای بند ساخت، و آنان به این [روحیه] سزاوارتر، و [به حق] شایستۀ آن بودند، خداوند همواره به هرچیزی داناست «26»

*

چهار : کلمه به معنی فرمان های الهی :
(سوره يونس) (19) (ص210)وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُواْ وَلَوْلاَ كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (19)

و مردم [ بر محور يكتاپرستى ]جز امت واحدى نبودند ; پس [ چيزى نگذشت كه درباره دين ] دچار اختلاف شدند ; و اگر از سوى پروردگارت ، فرمانى مقرّر نشده بود [ كه عذاب اختلاف كنندگان تا قيامت به تأخير افتد ] يقيناً ميان آنان در آنچه اختلاف مي  كنند ، داورى مي  شد [ و نتيجه داورى نابودى آنان و انقراض نسلشان بود

*

البته این نکته قابل ذکر است که آیات بالا کاملا بی ارتباط با بحث ما نیست

****************************

بحث روائی « کلمه»و « اسم»

در این بخش روایاتی که اهل بیت خود را کلمه خوانده اند  ، بعضی از روایات در خصوص اسماء الله اشاره می شود و کامل روایات اسماء الله را در بخشی جداگانه نوشتم
یک : روایتی معروف  در کتاب   جامع الاسرار ، آمده که  حضرت امیرمؤمنان  علی ع  خود را نقطۀ «باء» نامید و فرمود :انا النقطة تحت الباء و باز در تفسیرالمحیط،  در خطبة افتخاریه آمده که فرمود انا الم ذلک الکتاب، انا کهیعص، انا القرآن الناطق، انا کلمة الله العلیا، انا آیة الجبّار، انا فلک الاقتدار
دو : امام هادی علیه السلام فرمودند : نحن کلمات الله الّتی لا تنفد ولا تدرک فضائلنا و لا تستقصی ( ما کلمات خدائیم که پایان پذیر نیست و کمالات ما درک شدنی نیست و حدود پذیر نمی باشد ) که در مآخذ ابن شعبه بحرانی، تحف العقول،476؛ابن شهر آشوب،المناقب،4، 400 ؛ طبرسی، الاحتجاج، 2 ،256 ) آمده است

سه : در بحارالانوار، 25 ، 5  از  امام باقر  صلوات خدا بر ایشان  فرمودند : نحن الاسماء الحسنی الّتی لا یقبل الله من العباد عملاً الاّ بمعرفتنا و نحن و الله الکلمات الّتی تلّقها آدم من ربّه فتاب علیه( ما اسماء حسنای پروردگاریم که خداوند عمل هیچ بنده ای را قبول نمی کند مگر به داشتن معرفت ما و مائیم کلمات تام و تمام الهی که خداوند  به حضرت آدم القاء کرد)

چهار :  در تفسیر صافی از فیض کاشانی از  امام صادق عزیز علیه السلام در تفسیر آیه کریمه «و لِلّه الاسماء الحسنی فادعوه بها» (اعراف،180 ) آمده که فرمودند :نحن والله الاسماء  الحسنی الّتی لا یقبل الله من العباد عملاً الّا بمعرفتنا (ما اسماء حسنای پروردگاریم که خداوند عمل هیچ بنده ای را قبول نمی کند مگر به داشتن معرفت ما )

*

سخنی پیرامون روایات بالا:

آل الله چون کلمات تمام اند ، اعتدال در ظهور اسماء الهی به عهدة آن ها است و معنای قطب و محور عالم وجود یعنی همین مطلب

مقدری که به گل نکهت و به گل جان داد

به هرکه هرچه سزاوار آن بدید آن داد
از این مطالب و روایات می توان فهمید که اگر  کلمه  دلالت بر برخی از اسماء وصفات الهی داشته باشد،  تام و تمام نیست  مانند ملایکه، که در  (بقره، 30 )  حق تعالی از زبان آن ها  فرمود: «نحن نسبّح بحمدک و نقّدس لک» (بقره، 30 ) که نشان دهنده ظهور اسماء تنزیهی حق تعالی در آنها یعنی تسبیح و تقدیس است؛

دفتر اول( 2647) گفت و الله عالم السر الخفى

كافريد از خاك آدم را صفى‏

( 2648) دو سه گز قالب كه دادش وانمود

هر چه در الواح و در ارواح بود

( 2649) تا ابد هر چه بود او پيش پيش

درس كرد از علم الاسماء خويش‏

( 2650) تا ملك بى‏خود شد از تدريس او

قدس ديگر يافت از تقديس او

( 2651) آن گشادى شان كز آدم رو نمود

در گشاد آسمانهاشان نبود

و فرشتگان باالفعل بعضی از اسماء را دارند و تعبیر  باالقوه در آن ها صحیح نیست واگر دلالت بر همه اسماء و صفات حق تعالی داشته باشد، کلمه تام نام دارد، چنانکه خدای متعال در باره آدم ع (بقره،36 )   فرمود

 : علّم آدم الاسماء کلّها

دفتر اول:

(1234)بوالبَشَر كاو عَلَّمَ الاَسما بَگ است

صد هزاران علمش، اندر هر رگ است‏

(1235)اسمِ هر چيزى، چنان كان چيز هست

تا به پايان، جانِ او را داد دست‏

(1236)هر لقب كاو داد، آن مُبدَل نشد

آن كه چُستَش خواند، او كاهِل نشد

(1237)هر كه آخِر مؤمن است، اوّل بديد

هر كه آخر كافر، او را شد پديد

(1238)اسمِ هر چيزى، تو از دانا شنو

سِرِّ رمزِ عَلَّمَ الاَسما شنو

(1239)اسمِ هر چيزى، برِ ما ظاهرش

اسمِ هر چيزى، برِ خالق سِرش‏

(1240)نزدِ موسى نامِ چوبش بُد عصا

نزدِ خالق، بود نامش اژدها

تا برسد به:

اول(1246)چشمِ آدم، چون به نورِ پاك ديد

جان و سِرِّ نامها، گشتش پديد

(1247)چون مَلَك، انوارِ حق در وى بيافت

در سجود افتاد و در خدمت شتافت‏

(1248)مدح اين آدم كه نامش مى‏بَرَم

قاصرم گر تا قيامت، بشمرم‏

*

و همانگونه که در بحث فطرت نوشتم همة انسان ها باالقوه ظرفیت و استعداد  داشتن تمام اسماء را دارند ولی این اسماء در خیلی ها به دلیل موانعی که بر سر راه است که جای بحث آن اینجا نیست باالفعل نمی شود

انسان کلمه تام الهی است، خواه معنی کلمه و دلالت برتمام اسماء و صفات، در او به فعلّیت رسیده باشد و خواه در قوه و استعداد باقی مانده باشد

حتی انسان های شقی قابلیت و استعداد باالقوة داشتن تمام اسماء را دارند

در این میان سخن بر سر باالفعل شدن است که انسان ها را از هم متمایز می کند و همه آن ها واجد تمام اسماء نمی شوند

و آن تنها شامل انبیاء و اولیاء می شود که  همه اسماء و صفات هستند و تمامی اسماء و صفات در ایشان به ظهور تام رسیده است

آن ها  نیز بردو دسته اند: دسته اول کسانی که ظهور اسماء وصفات در آنها به تعادل رسیده است و مظهر عدل همه اسماء و صفات هستند؛ ظهور هیچ اسم وصفتی درآنها، بر ظهور هیچ اسم صفت دیگری غلبه ندارد

و آن وجود مبارک رسول الله و آل الله علیهم صلوات الله است( سورة الأنبياء) (107) (ص 331) وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ (107)

ما تو را جز کانون مهرورزی و مهربانی برای جهانیان نفرستادیم

*

دسته دوم  : در عین حال که مظهر همه اسماء و صفات حق تعالی هستند، ولی ظهور اسماء در آنها متعادل نیست، بلکه برخی از اسماء بر برخی دیگر غلبه دارند اینان برحسب ظهور اسماء و غلبه آنها دارای مراتب مختلف هستند. به همین خاطر است که برخی بر برخی دیگر برتری دارند

(سوره البقره) (253) (ص 42)تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَلَوْ شَاء اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِن بَعْدِهِم مِّن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَـكِنِ اخْتَلَفُواْ فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ وَمِنْهُم مَّن كَفَرَ وَلَوْ شَاء اللّهُ مَا اقْتَتَلُواْ وَلَـكِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ (253)

از آن فرستادگان برخى را بر برخى برترى بخشيديم . از آنان كسى است كه خدا با او سخن گفت ، و برخى از آنان را درجات و مراتبى بالا برد . و عيسى بن مريم را دلايل و نشانه هاى روشن داديم ، و او را به وسيله روح القدس توانايى بخشيديم . و اگر خدا مي  خواست كسانى كه بعد از آنان [ در طول قرون و اعصار ] آمدند ، پس از آنكه دلايل و براهين روشن به آنان رسيد ، با هم نمي  جنگيدند ، ولى [ درباره ايمان و كفر با هم ]اختلاف كردند ، پس برخى از آنان ايمان آوردند و برخى كفر ورزيدند ، قطعاً خدا اگر مي  خواست نمي  جنگيدند ، ولى خدا آنچه را مي  خواهد [ از روى حكمت و مصلحت ]انجام مي  دهد
البته این  غلبه ،  مانع از ظهور اسماء مغلوب در آن ها نمی شود و در جای خود کار خود را می کند

دفتر دوم: (3268) درسِ آدم را فرشته مشترى

محرمِ درسش نه ديو است و پرى

(3269) آدم أنبِئهُم بأسما درس گو

شرح كن اسرارِ حق را مو بمو

*

دفتر اول( 1943) آدمى را او به خويش اسما نمود

ديگران را ز آدم اسما مى‏گشود

( 1944) خواه ز آدم گير نورش خواه از او

خواه از خم گير مى‏خواه از كدو

( 1945) كاين كدو با خنب پيوسته ست سخت

نى چو تو شاد آن كدوى نيك بخت

*

در دفتر سوم در داستان دقوقی می فرماید:

دفتر سوم ( 2061) بر دلى كو در تحيّر با خداست

كى شود پوشيده راز چپ و راست‏؟

( 2062) گفتم ار سوى حقايق بشكفند

چون ز اسم حرف رسمى واقف‏اند؟

( 2063) گفت اگر اسمى شود غيب از ولى

آن ز استغراق دان نه از جاهلى‏

*

در بارة پیامبر ص

دفتر اول( 2652) در فراخى عرصه‏ى آن پاك جان

تنگ آمد عرصه‏ى هفت آسمان‏

( 2653) گفت پيغمبر كه حق فرموده است

من نگنجم هيچ در بالا و پست‏

( 2654) در زمين و آسمان و عرش نيز

من نگنجم اين يقين دان اى عزيز

( 2655) در دل مومن بگنجم اى عجب

گر مرا جويى در آن دلها طلب‏

( 2656) گفت ادخل فى عبادى تلتقى

جنه من رؤيتي يا متقى‏

( 2657) عرش با آن نور با پهناى خويش

چون بديد آن را برفت از جاى خويش

*

بر اساس آیة (فاطر، 10) و(ابراهیم،26-24)  که در بخش آیات با ذکر شواهد مثنوی  ذکر شد و  (فجر،30 – 28) اینان چون تام و تمام اند به سوی خداوند صعود دارند لیه یصعد الکم الطّیب )  (ضرب الله کلمة طیّبة کشجرة طیبة)
(یا ایتّها النفس المطمئنة ارجعی الی ربّک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی وادخلی جنّتی )

 

بازدیدها: 46

همچنین ببینید

موضوع «صراط مستقیم»از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

        صراط مستقیم «بحث پیرامون علی ع که صراط مستقیم است از ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 10 =