خانه / مقالات / مثنوی معنوی / دفتر سوم / مثنوی معنوی، دفتر سوم، جلسه ششم، ابیات 204 تا 235

مثنوی معنوی، دفتر سوم، جلسه ششم، ابیات 204 تا 235

متن ابیات :از بیت 204 تا 214

( 204) خواندن بى‏درد از افسردگى است  

              خواندن با درد از دل بردگى است‏

( 205) آن كشيدن زير لب آواز را

                    ياد كردن مبدأ و آغاز را

( 206) آن شده آواز صافىّ و حزين

                  اى خدا وى مستغاث و اى معين‏

( 207) ناله سگ در رهش بى‏جذبه نيست

            ز آن كه هر راغب اسير ره زنى است‏

( 208) چون سگ كهفى كه از مردار رست

                    بر سر خوان شهنشاهان نشست‏

( 209) تا قيامت مى‏خورد او پيش غار

                        آب رحمت عارفانه بى‏تغار

( 210) اى بسا سگ پوست كو را نام نيست

              ليك اندر پرده بى‏آن جام نيست‏

( 211) جان بده از بهر اين جام اى پسر

                   بى‏جهاد و صبر كى باشد ظفر

( 212) صبر كردن بهر اين نبود حرج

                      صبر كن كَالصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج

( 213) زين كمين بى‏صبر و حزمى كس نرست

               حزم را خود صبر آمد پا و دست‏

( 214) حزم كن از خورد كين زهرين گياست

                  حزم كردن زور و نور انبياست‏

**************************************شرح ابیات : از بیت 204 تا 214

( 204) خواندن بى‏درد از افسردگى است

           خواندن با درد از دل بردگى است‏

بدون درد دعا كردن از افسردگى و برودت است و خواندن حق با درد از دل بردگى و جذب حق است‏

درد: معنى لغوى آن معلوم است، اما در اصطلاح، آزردگى و رنج است از نرسيدن به مطلوب.

نيز تاثير حالتى كه از محبوب آشكار شود و محب طاقت تحمل آن را نداشته باشد. (فرهنگ مصطلحات عرفاء، ص 180)

دل بُردگى: مجذوب شدن، عشق.

( 205) آن كشيدن زير لب آواز را                                                                                            

                           ياد كردن مبدأ و آغاز را

آن زير لب زمزمه‏ها كردن و بياد مبدأ بودن‏

زير لب آواز كشيدن: در نهان خدا را با زارى خواندن، چنان كه در قرآن كريم است اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً. 7: 55 (اعراف، 55)

مبدأ و آغاز: كنايت از خدا.

( 206) آن شده آواز صافىّ و حزين

                   اى خدا وى مستغاث و اى معين‏

و با صداهاى حزين و بى‏غش دعا كردن كه اى خداى يار بى‏ياران اى فريادرس جز با جذب حق نيست‏

( 207) ناله سگ در رهش بى‏جذبه نيست  

          ز آن كه هر راغب اسير ره زنى است

حتى ناله سگ در اين راه بى‏جذبه نيست زيرا كه هر كس كه بخواهد رو بخدا رود اسير مانعى است كه آن مانع جز بجذب حق مرتفع نخواهد شد

ناله سگ…: شارحان در توضيح اين بيت تا اندازه‏اى به تكلّف رفته‏اند: هر كس چيزى را جز خدا جويد، اسير خواهش خويش است و آن چيز همچون راه زن در كمين اوست و از جست و جوى خدا بازش مى‏دارد مگر آن كه خدا او را نجات دهد و به سوى خود كشد، و گر نه هرگز نمى‏تواند از مردار (جسم) خود بگريزد.

اين توضيح در جاى خود درست است،

اما به نظر مى‏رسد مولانا در سرودن اين بيت بيشتر به سخن جنيد توجه داشته است:

«نقل است كه شبى با مريدى در راه مى‏رفت سگى بانگ كرد. جنيد گفت: لبّيك. لبّيك. مريد گفت: اين چه حال است؟ گفت: قُوَّت وَ دَمدَمه سگ از قهر حق تعالى ديدم و آواز او از قدرت حق تعالى شنيدم و سگ را در ميانه نديدم. لاجرم لبّيك جواب دادم.» (تذكرة الأولياء، ص 427)

جَذبَه: كشش.

رَهزَن: در تداول به معنى دزد و كسى كه راه را بر مسافر بندد، ليكن در اين بيت معنى ديگر دارد: آن كه يا آن چه كسى را از مطلوب باز دارد.

( 208) چون سگ كهفى كه از مردار رست

                  بر سر خوان شهنشاهان نشست‏

( 208) چون سگ اصحاب كهف كه از مردار بودن رها شده و در سر خوان شهنشهان نشست‏

سگ كهف: داستان آن در سوره مباركه كهف و تفسيرها آمده است.

از مردار رستن: كنايت از حيوانى در آمدن.

بر سر خوان شهنشاهان نشستن: همنشين اولياى خدا شدن. «و با سگ اصحاب الكهف آن همه كرامت كند كه با دوستان خود فرا راه خود دارد.» (كشف الاسرار، ج 5، ص 671)

پيش غار: چنان كه در قرآن كريم است وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ: 18: 18 و سگ آنان گسترده است دو ذراع خود را بر در غار. (كهف، 18)

( 209) تا قيامت مى‏خورد او پيش غار

                        آب رحمت عارفانه بى‏تغار

و او در پيش غار تا قيامت عارفانه آب رحمت مى‏خورد

( 210) اى بسا سگ پوست كو را نام نيست

              ليك اندر پرده بى‏آن جام نيست‏

اى بسا آنان كه پوست سگ دارند و نامى از آنها در ميان نيست ولى در پرده از همان جام به آنان داده‏اند

سگ پوست: كنايت از آن كه ظاهرى ژنده دارد، آن كه مردم خوارش انگارند.

جام: كنايت از عنايت حق تعالى.

( 211) جان بده از بهر اين جام اى پسر

                     بى‏جهاد و صبر كى باشد ظفر

براى بدست آوردن آن جام جان نثار كن و كوشش نما چرا كه بدون جهد و ايستادگى رسيدن بمطلوب ممكن نيست‏

( 212) صبر كردن بهر اين نبود حرج

                    صبر كن كَالصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج‏

صبر و ثبات براى اين مقصود مشكل نيست صبر كن كه صبر كليد گشايش است‏

حَرَج: سختى.

الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرج: شكيبايى كليد گشايش است.

( 213) زين كمين بى‏صبر و حزمى كس نرست

                 حزم را خود صبر آمد پا و دست‏

از اين كمينگاه كسى بدون صبر و هشيارى در كار نرسته حزم و هشيارى هم دست و پايش صبر و تأمل است‏        

( 214) حزم كن از خورد كين زهرين گياست

                 حزم كردن زور و نور انبياست‏

از خوردن خود دارى كن كه اين گياه زهر آلوده است هشيارى و حزم نور و زور انبيا است‏

زهرين گيا: استعارت از مال دنيا.

ليك زين شيرين گياى زهرمند

                      ترك كن تا چند روزى مى‏چرند

1074/4

هر يك از آفريدگان بر حسب استعداد و اندازه كمال خود در پى چيزى است. بعضى دنيا را خواهان‏اند و در پى به دست آوردن آن دوان‏اند، و بعضى خدا را جويند و شب و روز نام او بر زبان گويند. دل هر دسته را دلبرى برده و آنان را اسير خود كرده. آن كس را كه سعادت يار باشد پى مردان خدا گيرد و مجاهدت ورزد و از دنيا كمترين چيز پذيرد.

حق تعالى داستان سگى را كه همراه مؤمنان رفت، در قرآن كريم آورد و روز و شب مسلمانان در قرآن آن سگ را ياد كنند. پس سالكى كه در پى اولياى حق رود به چه مقامى خواهد رسيد؟

**************************************متن ابیات :از بیت 215 تا 221

( 215) كاه باشد كو به هر بادى جهد

                كوه كى مر باد را وزنى نهد

( 216) هر طرف غولى همى‏خواند تو را

                كاى برادر راه خواهى هين بيا

( 217) ره نمايم همرهت باشم رفيق  

                من قلاووزم در اين راه دقيق‏

( 218) نه قلاووز است و نه ره داند او

             يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو

( 219) حزم اين باشد كه نفريبد تو را

           چرب و نوش و دام‏هاى اين سرا

( 220) كه نه چربش دارد و نه نوش او

            سحر خواند مى‏دمد در گوش او

( 221) كه بيا مهمان ما اى روشنى

                  خانه آن توست و تو آن منى

**************************************شرح ابیات : از بیت 215 تا 221

( 215) كاه باشد كو به هر بادى جهد

               كوه كى مر باد را وزنى نهد

كاه است كه بهر بادى حركت مى‏كند كوه كى بباد اهميت مى‏دهد

( 216) هر طرف غولى همى‏خواند تو را

                 كاى برادر راه خواهى هين بيا

از هر طرف غولى ترا دعوت كرده مى‏گويد برادر اگر راه مى‏خواهى اينجا بيا

هر طرف غولى همى‏خواند: در اين بيت و بيت‏هاى بعد تلميحى است به داستان ماهان مصرى، سروده نظامى در هفت پيكر. داستان گنبد پيروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقليم پنجم. و مضمون بيت‏ها تحذيرى است ساده دلانى را كه فريب شيطان خورند و در پى هر دعويدار افتند حالى كه شرع آنان را به تحقيق امر فرموده است.

آن كس كه اللَّه گويد و پايدار ماند، وسوسه شيطان از جاى نجهاند كه

«اِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائكَةُ ألاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتِى كُنتُم تُوعَدُونَ.» (فصلت، 30) و آن كه دم بدم شيطانش به سويى كشاند، پر كاهى را در مسير باد ماند.

على (ع) در باره آنان فرمود: «هَمَجٌ رَعاعٌ أتباعُ كُلّ ناعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلّ رِيحٍ: فرومايگانى رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 147)

هر دم شيطانشان به دنيا بفريبد و پى آن روند كه نزيبد.

( 217) ره نمايم همرهت باشم رفيق

                 من قلاووزم در اين راه دقيق‏

من راهنما هستم رفيق و همراه تو خواهم بود من پيش قراول اين راه پر خطر هستم‏

( 218) نه قلاووز است و نه ره داند او

               يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو

او نه پيش قراول است و نه راه مى‏شناسد اى يوسف بطرف اين گرگ صفت نرو]

( 219) حزم اين باشد كه نفريبد تو را

           چرب و نوش و دام‏هاى اين سرا

حزم و هشيارى آنست كه لذايذ و لقمه‏هاى چرب و دانه‏هاى اين جهان ترا نتواند فريب دهد

( 220) كه نه چربِش دارد و نه نوش ، او

           سحر خواند مى‏دمد در گوش ، او

اينها نه لقمه چرب و نه شيرينى دارند بلكه سحر خوانده و بگوش مى‏دمند

( 221) كه بيا مهمان ما اى روشنى

                 خانه آن توست و تو آن منى‏    كه بيا مهمان ما باش خوش آمدى خانه خانه تو است و تو از ما هستى‏

**************************************متن ابیات :از بیت 222 تا 235

( 222) حزم آن باشد كه گويى تُخمه‏ام

                  يا سَقيمم خسته اين دخمه‏ام

( 223) يا سَرم درد است دَردِ سر ببر

                   يا مرا خوانده است آن خالو پسر

( 224) ز آن كه يك نوشت دهد با نيش‏ها

              كه بكارد در تو نوشش ريش‏ها

( 225) زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد

            ماهيا او گوشت در شستت دهد

( 226) گر دهد خود كَى دهد آن پر حِيَل

                جَوزِ پوسيده است گفتارِ دغل‏

( 227) ژغژغ آن عقل و مغزت را برد

                  صد هزاران عقل را يك نشمرد

( 228) يارِ تو خُرجين توست و كيسه‏ات

                  گر تو رامينى مجو جُز وِيسه‏ات‏

( 229) ويسه و معشوق تو هم ذات توست

              وين برونى‏ها همه آفات توست‏

( 230) حزم آن باشد كه چون دعوت كنند

                تو نگويى مست و خواهان من‏اند

( 231) دعوت ايشان صَفيرِ مرغ دان

                      كه كند صيّاد در مَكمَن نهان‏

( 232) مرغِ مرده پيش بنهاده كه اين

                مى‏كند اين بانگ و آواز و حنين‏

( 233) مرغ پندارد كه جنسِ اوست او

                  جمع آيد بر دردشان پوست او

( 234) جز مگر مرغى كه حزمش داد حق

                  تا نگردد گيج آن دانه و مَلَق‏

( 235) هست بى‏حزمى پشيمانى يقين

                    بشنو اين افسانه را در شرح اين

**************************************شرح ابیات : از بیت 222 تا 235

( 222) حزم آن باشد كه گويى تُخمه‏ام

                يا سَقيمم خسته اين دخمه‏ام‏

طريقه حزم و احتياط اين است كه بگويى من تخمه‏ام و غذا نتوانم خورد و يا بگويى من مريضم و خسته در خانه افتاده‏ام‏، بلى حزم اينست كه براى رد دعوت او بگويى تخمه‏ام يا بهر عذرى كه ممكن باشد متعذر شوى‏

حزم: دور انديشى، احتياط.

تُخمَه: بيماريى كه از بسيار خوردن دست دهد.

سقيم: بيمار.

دَخمَه: در لغت گورخانه گبران است، ليكن در بيت مورد بحث به معنى خانه سرا، و مانند آن است.

( 223) يا سَرم درد است دَردِ سر ببر

                  يا مرا خوانده است آن خالو پسر

بگويى سرم درد مى‏كند درد سرم مده يا مهمانم و نمى‏توانم بيايم‏

درد سر بُردن: كنايت از ترك مزاحمت كردن.

خالو پسر: پسر دايى، كنايت از خويشاوند دعوت كننده.

( 224) ز آن كه يك نوشت دهد با نيش‏ها

              كه بكارد در تو نوشش ريش‏ها

براى اينكه يك نوش بتو خواهد داد با چندين نيش كه نيشش زخمها در تو پديد مى‏آورد

( 225) زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد

           ماهيا او گوشت در شستت دهد

اگر پنجاه يا شصت درم زر بتو بدهد چون گوشتى است كه در دام ماهى بگذارند تا او را بشست آورند و صيد نمايند

گوشت در شست دادن: گوشت در قلاب نهادن و به آب افكندن براى گرفتن ماهى. در اين بيت كنايت از فريفتن با اندك متاع دنيوى.

( 226) گر دهد خود كَى دهد آن پر حِيَل

                 جَوزِ پوسيده است گفتارِ دغل‏

آن حيله‏گر بكسى چيزى نمى‏دهد بر فرض اينكه بدهد جوز پوسيده و سخنان فريبنده است‏

جوز: گردو.

( 227) ژغژغ آن عقل و مغزت را برد

                 صد هزاران عقل را يك نشمرد

صداى چغ‏چغ گردوها و سخنان ناراست عقل و مغزت را مى‏برد و صد هزار عقل را يكى بحساب نمى‏آورد

ژَغژَغ: (اسم صوت) آواز به هم خوردن دندان‏ها، و نيز گردو و مانند آن

( 228) يارِ تو خُرجين توست و كيسه‏ات

                 گر تو رامينى مجو جُز وِيسه‏ات‏

يار تو با تو است و چون خورجين و كيسه سفرت همراه تو است اگر تو رامينى جز ويسه خود مجوى (اگر مجنونى جز ليلى خويش مخواه‏)

خُرجين: دو توبره كه به هم دوزند و از بار پر كنند و بر پشت خر نهند.

خرجين و كيسه: استعارت از آن چه سالك از عبادت يا از ذكر يا از رياضت ذخيره كند.

رامين و ويسه: دو عاشق و معشوق معروف كه فخر الدين اسعد گرگانى داستان آن دو را در سال 446 ه ق به نظم در آورده است اصل داستان مربوط به دوره اشکانیان است و در زبان پهلوی .

بوى رامين مى‏رسد از جان ويس    

                     بوى يزدان مى‏رسد هم از اويس‏

1828/4

( 229) ويسه و معشوق تو هم ذات توست

              وين برونى‏ها همه آفات توست‏

ويسه تو ليلى تو و بالاخره معشوق تو همانا ذات تو است و اينهائى كه در بيرون هستند همه آفت جان تواند

( 230) حزم آن باشد كه چون دعوت كنند

              تو نگويى مست و خواهان من‏اند

حزم و احتياط تو اينست كه چون تو را دعوت كنند تو تصور نكنى كه خواهان تو بوده و مست محبت تو هستند

( 231) دعوت ايشان صَفيرِ مرغ دان

                     كه كند صيّاد در مَكمَن نهان   دعوت آنها مثل صفير مرغى است كه صياد در كمينگاه پنهان كرده‏

صفير مرغ: بانگى كه شكارچيان همچون آواز مرغ بر آرند تا مرغ را به سوى خود آرند.

( 232) مرغِ مرده پيش بنهاده كه اين

                مى‏كند اين بانگ و آواز و حنين‏

مرغ مرده‏اى در جلو نهاده كه اين مرغ صدا مى‏كند

( 233) مرغ پندارد كه جنسِ اوست او

                جمع آيد بر دردشان پوست او

تا مرغ گمان كند كه هم جنس او صدايش مى‏زند و باين خيال مرغان گرد كمينگاه جمع شوند و صياد گرفته پوست آنها را بكند

( 234) جز مگر مرغى كه حزمش داد حق

               تا نگردد گيج آن دانه و مَلَق‏

فقط مرغى سالم مى‏ماند كه خداى تعالى باو حزم و هشيارى كرامت فرموده تا بوسيله آن از دانه‏اى كه ظاهر آن دوستى است گيج نشده و بدام نيفتد

مَلَق: چاپلوس.

هشدارى است ناآگاهان را كه در پى هر دعوت گام بر ندارند، و هر مدعى را راهبر نپندارند، و سخنان بظاهر آراسته مدعيان ارشاد را وقعى ننهند و اگر در راست و دروغ آن دو دل مانند، جانب حزم را نگاه دارند.

چنان كه از امام صادق (ع) نقل است: «الوُقُوفُ عِند الشُّبهَةِ خَيرٌ مِن الاِقتِحامِ في الهَلَكَةِ: در ايستادن هنگام شبهت بهتر است از در افتادن به هلاكت.» (بحار الانوار، ج 2، ص 259)

امير مؤمنان (ع) فرمايد: «لا وَرَعَ كَالوُقُوفِ عِندَ الشُّبهَةِ: هيچ پارسايى چون باز ايستادن هنگام ندانستن نيست.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 113) و اگر توقف نكند به رنج افتد چنان كه روستايى در داستان آينده.

( 235) هست بى‏حزمى پشيمانى يقين

                    بشنو اين افسانه را در شرح اين

 

بازدیدها: 297

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 + هفده =