غزل 6، آواز اصفهان

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

       که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

 

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

     مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

 

 مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

       ز فریب او بیندیـش و غلط مکن نگارا

 دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

     تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

 همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

     بــه پـیـام آشــنایـان بـنــوازد آشــنـا را

 

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

       دل و جـان فـدای رویــت بنما عذار ما را

 

 به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

       که دعـای صبحگاهـی اثــری کنـد شما را

 

بازدیدها: 205

همچنین ببینید

نهج البلاغه، خطبه 185، بخش اول

بازدیدها: 121

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 13 =