خانه / مقالات / نهج البلاغه / خطبه ها / نهج البلاغه، خطبه 176،قسمت چهارم و پنجم

نهج البلاغه، خطبه 176،قسمت چهارم و پنجم

بخش ششم

شرح و تفسير

در آغاز اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) اشاره سربسته اى به حوادث گذشته مى كند و مى فرمايد:

أَلاَ وَ إِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ،

آگاه باشيد! مقدّرات پيشين به وقوع پيوست

 وَالْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ ;

و قضاى (الهى) انجام يافت (و سرانجام خلافت به اهلش رسيد)

«تورّد» ازماده «ورود» به معناى داخل شدن گرفته شده و واژه «تورد» در مواردى به كار مى رود كه چيزى به تدريج وارد شود.

در اين كه منظور از «قضا» و «قدر» در اين عبارت چيست؟ شارحان نهج البلاغه احتمالات گوناگونى داده اند; ولى با توجّه به بيانات آن حضرت كه بعد از اين نقل شده، بعيد نيست كه اشاره به مسائل مربوط به زمامدارى آن حضرت ـ كه در سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيش بينى شده بود و قيام گروهى از پيمان شكنان و مفسدان بر ضد آن حضرت ـ باشد.

روشن است منظور از قضا و قدر ـ همان گونه كه در شرح اين موضوع در جاى خود گفته ايم ـ اجبار بندگان و سلب اختيار از آن ها نيست ; بلكه آثار افعال اختيارى بشر نيز نوعى قضا و قدر است ; مثلا خداوند، مقدر ساخته آن ها كه سخت كوش و با استقامت اند در زندگى پيروز شوند و افراد تنبل و واداده  عقب بمانند; گرچه اين امور به اختيار انسان قرار مى گيرد، ولى خداوندِ مسبب الاسباب آثارى براى آن قرار داده كه قضا و قدر آن محسوب مى شود ; البتّه قضا و قدرهاى الزامى نيز هست كه در خارج محدوده افعال انسانى است.( شرح بيش تر را ذيل آيات قضا و قدر در تفسير نمونه، جلد 23، ذيل آيه 49 سوره قمر و كتاب «انگيزه پيدايش مذهب» بخوانيد.)

سپس وظيفه مردم را نسبت به آينده بيان كرده، مى فرمايد:

وَ إِنِّي مُتَكَلِّمٌ بِعِدَةِ اللهِ وَ حُجَّتِهِ.

و من به اتكاى وعده هاى الهى و با دليل و حجت او سخن مى گويم

قَالَ اللهُ تَعَالَى:

خداوند مى فرمايد:

 (إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ

كسانى كه گفتند: پروردگار ما خدا است،

 ثُمَّ اسْتَقَامُوا

سپس در مسير مستقيم، ثابت ماندند،

تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاَئِكَةُ

فرشتگان الهى بر آن ها نازل مى شوند (و به آن ها مى گويند:)

أَنْ لاَ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا

نترسيد و اندوهگين مباشيد

 وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ)،

و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده مى شد.

آن گاه در يك نتيجه گيرى روشن مى فرمايد:

وَ قَدْ قُلْتُمْ:

شما گفته ايد:

 (رَبُّنَا اللهُ)،

پروردگار ما خداست;

 فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ،

بنابراين بايد ثابت بمانيد بر طريقه مستقيم كتاب او

 وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ،

و راه روشن فرمانش

وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ

و مسير درست عبادتش

اشاره به اين كه گفتار بى عمل، كسى را به جايى نمى رساند و سبب ورود در بهشت و سعادت جاويدان نمى شود ; حال كه اظهار ايمان كرده ايد، وارد ميدان عمل شويد تا مشمول وعده هاى الهى در آيات مذكور شويد.

جمله هاى سه گانه «فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ…» ممكن است اشاره به اعتقاد خالص در اصول دين و اطاعت اوامر در فروع و اخلاق صالح در روحيات باشد و تا مؤمنان در اين سه مرحله كار نكنند مشمول وعده هاى الهى در آيه يادشده نخواهند شد.

آن گاه خطرهاى طرق انحرافى را كه در كمين پويندگان اين راه است بيان مى فرمايد:

 ثُمَّ لاَ تَمْرُقُوا مِنْهَا،

سپس از اين مسير روشن خارج نشويد

وَ لاَ تَبْتَدِعُوا فِيهَا،

و در آن بدعتى نگذاريد

 وَ لاَ تُخَالِفُوا عَنْهَا.

و از آن منحرف نگرديد ;

 فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ

چه اين كه آنان كه خارج شوند

«مروق» در اصل به معناى گذشتن تير از هدف است و مارقين به گروهى مانند خوارج اطلاق شده كه آن ها چنان افراطى بودند كه از دايره دين گذشتند و به بيراهه افتادند.

 مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَاللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

در قيامت در پيشگاه خدا وا مى مانند و به سر منزل مقصود نمى رسند.

«منقطع بهم» به معناى كسانى است كه زاد و توشه آن ها تمام شده يا مركب شان از كار افتاده و در وسط راه مانده و به مقصد نرسيده اند.

امام(عليه السلام) در اين عبارت به سه گروه از منحرفان اشاره كرده، هشدار مى دهد قدم در راه آن ها نگذاريد:

نخست گروهى كه از دين به سرعت خارج شدند ; تصوّر مى كنند دين دارند ; در حالى كه فاصله آن ها از دين واقعى و خالص بسيار زياد است ; همچون خوارج نهروان كه در تاريخ و بر اساس روايات به «مارقين» شهرت يافتند; تعبّد و پاى بندى آن ها به ظاهر دين چنان بود كه افراد ناآگاه آنان را از دين داران جدّى مى پنداشتند ; در حالى كه از دين فقط به ظاهر و پوسته اى قناعت كرده بودند و از حقيقت اسلام بيگانه بودند.

دوّم گروه بدعت گذارانند كه دين را مطابق سليقه خود تغيير مى دهند و در واقع، فكر ناقص و هواى نفس خويش را بر احكام الهى مقدّم مى دارند كه نمونه هاى آن در عصر خلفا كم نبود.

سوّم، گروهى اند كه آگاهانه با احكام خدا به مخالفت بر مى خيزند و آن چه را با منافع زودگذرشان سازگار نيست به راحتى كنار مى گذارند.

جمله معروف معاويه به مردم كوفه به هنگامى كه فاتحانه وارد كوفه شد و گفت: «به خدا سوگند! با شما پيكار نكردم تا نماز بخوانيد و روزه بگيريد و حجّ بجا آوريد و زكات دهيد. شما اين كارها را انجام مى دهيد; من فقط براى اين با شما پيكار كردم كه بر شما حكومت كنم (و طبق روايتى بر گردن شما سوار شوم)»( اين سخن را بسيارى از مورخان و محدثان در كتاب هاى خود نقل كرده اند ; از جمله در مصنّف ابن ابى شيبه (جلد 7، صفحه 251) و تاريخ دمشق (جلد 52، صفحه 380) و البداية والنهاية ابن كثير (جلد 8، صفحه 14) و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (جلد 16، صفحه 15) نقل شده است و در ذيل بعضى از اين نقل ها آمده است كه با صراحت گفت: من هر شرطى را با هر كس كرده ام زيرپاى خود قرار داده ام (اشاره به اين كه به شرايط صلح با امام حسن(عليه السلام) پاى بند نيستم).)

نمونه روشنى از آن است.

مسلّماً كسانى كه در اين راه هاى انحرافى گام نگذارند و گرفتار وسوسه هاى شيطان و هواى نفس نشوند كسانى اند كه «ربنا الله» گفته اند و در طريق مستقيم، گام نهادند و فرشتگان پروردگار بر آن ها نازل مى شوند و به آن ها بشارت بهشت مى دهند.

نكته

استقامت در مسير ولايت

در بعضى از روايات در تفسير جمله (ثُمَّ اسْتَقَامُوا) (برگرفته از آيه 30 سوره فصلت) آمده است كه اين جمله اشاره به ولايت است. امام على بن موسى الرضا(عليه السلام)در پاسخ كسى كه از تفسير استقامت در آيه يادشده سؤال كرده بود، فرمود: «هِىَ وَاللهِ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ; منظور از استقامت به خدا سوگند! همان چيزى است كه شما داريد».( مجمع البيان، ذيل آيه محل بحث.)

البتّه استقامت و ثبات بر جاده مستقيم در دين، مفهوم گسترده اى دارد كه يك مصداق بارز آن ولايت اهل بيت است.

سؤال: بشارتى را كه فرشتگان به مؤمنان ثابت قدم مى دهند آيا در لحظه مرگ است يا در زمان زندگى در اين دنيا يا در قيامت؟ آيا اين بشارت براى مؤمنان احساس مى شود يا خير؟

پاسخ: بى شك، فرشتگان ـ طبق صريح آيات قرآن ـ در لحظات حساس در همين زندگى دنيا به يارى مؤمنان شتافتند ; براى نمونه در جنگ بدر و احزاب(آل عمران، آيه 124 ; احزاب، آيه 9.) ; البتّه مؤمنان آن ها را نديدند ; ولى امدادهاى غيبى آن ها را در جهت پيروزى در ميدان جنگ مشاهده كردند.

از روايات استفاده مى شود كه بشارت فرشتگان كه در آيه ياد شده (آيه 31 سوره فصلت) به آن اشاره شده، مربوط به لحظه مرگ يا صحنه محشر است و جمله (نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا) به صورت: «وَ نَحْنُ كُنَّا أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» تفسير شده ; يعنى ما در زندگى دنيا يار و ياور شما بوديم و در لحظه احتضار و قيامت شما را يارى خواهيم كرد.

در تفسير مجمع البيان از امام صادق(عليه السلام) چنين نقل شده: «أَلاَّ تَخافُوا ما تَقْدِمُونَ عَلَيْهِ وَ لاَ تَحْزَنُوا مَا خَلَّفْتُمْ وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ فِي الدُّنْيَا; فرشتگان (در لحظه مرگ) به آن ها مى گويند: «از آن چه در پيش رو داريد نترسيد و نسبت به آن چه در دنيا پشت سر گذاشتيد غمگين نباشيد. بشارت به شما به آن بهشتى كه در دنيا به شما وعده داده مى شد».( مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث.)

*****************************

بخش هفتم

شرح و تفسير: فرق مؤمن و منافق در اصلاح زبان است

امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه مسائل مهمى در رابطه با تهذيب اخلاق و پاكسازى روح و جان از رذايل اخلاقى را بيان مى فرمايد و به نكات بسيار مهمى كه كليد اصلاح اخلاق است، اشاره مى كند; نخست مى فرمايد:

ثُمَّ إِيَّاكُمْ وَ تَهْزِيعَ الاَْخْلاَقِ

سپس برحذر باشيد از درهم شكستن فضايل اخلاقى

وَ تَصْرِيفَهَا،

و دگرگون ساختن آن.

«تصريف» به معناى تغييردادن و دگرگون ساختن است.

با توجّه به اين كه «تهزيع» از مادّه «هزع» (بر وزن نظم) به معناى درهم شكستن گرفته شده، گويى امام(عليه السلام) فضايل اخلاقى را همچون بناى استوار يا گوهرى شاهوار مى شمرد كه انحراف از آن به منزله تخريب و درهم شكستن و دگرگون ساختن آن است; بنايى كه اگر درهم شكسته شد، مايه بدبختى و درماندگى است و گوهرى كه اگر درهم بشكند ارزش خود را به كلّى از دست مى دهد. نه تنها افراد بلكه جوامع بشرى هر گاه فضايل اخلاقى را از دست دهند رو به تباهى و نابودى و انقراض مى روند:

اقوام روزگار به اخلاق زنده اند

           قومى كه گشت فاقد اخلاق، مردنى است

آن گاه انگشت روى يكى از مهم ترين مسائل اخلاقى مى گذارد كه بدون آن، كسى در مسير تهذيب نفس مى تواند گام بردارد و آن اصلاح زبان است و در اين زمينه چند دستور مهم مى دهد; نخست مى فرمايد:

وَاجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً،

يك زبان باشيد (و هميشه حق بگوييد)

اين تعبير در مقابل تعبير «ذواللسانين» (افراد دو زبان) است كه اشاره به منافقان مى باشد، در حضور فرد چيزى مى گويند و در غياب او چيز ديگر ; هنگامى كه مؤمنان را ملاقات مى كنند مى گويند ما ايمان آورده ايم ; ولى موقعى كه جلسات خصوصى با شيطان صفتان تشكيل مى دهند مى گويند ما با شماييم، ما اين ها را مسخره مى كنيم ; (وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ)( بقره، آيه 14.).

بديهى است در جامعه اى كه افراد دو چهره و دو زبان و منافق و بى بهره از صداقت نفوذ كنند، اعتماد و محبّت و همدلى كه مهم ترين سرمايه زندگى اجتماعى است بر باد مى رود و محيط زندگى به جهنّم سوزانى تبديل مى شود كه همه با بدبينى به يكديگر مى نگرند و همه از هم وحشت دارند.

در دوّمين دستور مى فرمايد:

 وَلْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ،

انسان بايد زبان خود را نگه دارد;

 فَإِنَّ هذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ.

زيرا اين زبان، سركش است و صاحبش را به هلاكت مى افكند.

«جموح» به معناى سركش و چموش است و از ماده «جمح» (بر وزن جمع) گرفته شده كه به معناى سركشى است.

تشبيه زبان به يك مركب سركش، تشبيه جالب و عجيبى است ; چرا كه زبان، ساده ترين عضوى است كه در اختيار انسان است و به آسانى آن را به گردش در مى آورد ; ولى گاه هواى نفس و وساوس شيطانى آن چنان بر انسان غلبه مى كند كه مهار زبان را از دست او مى گيرد ; همچون مركب چموش و سركشى كه زمام اختيار از صاحبش گرفته و او را به سوى پرتگاه مى برد.

بهترين وسيله براى محفوظ ماندن از اين خطر، آن است كه انسان كمتر سخن بگويد.

منظور از نگهدارى زبان، همين است ; نه اين كه اصلا سخن نگويد ; زيرا زبان مهم ترين وسيله تعليم و تربيت و انتقال علوم و تجربه ها و ذكر خداوند متعال است.

در ادامه اين سخن در تأكيد همين مطلب مى فرمايد:

 وَاللهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَى تَنْفَعُهُ

به خدا سوگند! باور نمى كنم بنده اى به درجه اى از تقوا برسد كه به حالش سودمند گردد،

 حَتَّى يَخْزُنَ لِسَانَهُ.

مگرآنکه زبانش را حفظ كند،

عالمی را ی سخن ویران کند

روبهان خفته را شیران کند(1607/1)

نکته ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

وانگردد از ره آن تیر ای پسر

بند باید کرد سِیلی را زسر(1668-1669/1)

این زبان چون سنگ و هم آهن وش است

وانچه بجهد از زبان چون آتش است

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روی نَقل و گه از روی لاف

زانکه تاریک است و هر سو پنبه زار

در میان پنبه چون باشد شرار (1603-1605/1)

گر سخن خواهی که گویی چون شکر

صبر کن از حرص این حلوا بِخَور

صبر باشد مشت های زیرکان

هست حلوا از برای کودکان(1611-1612/1)

آدمی مخفی است در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان (845/2)

چون که بادی پرده را در هم کشید

سِرِّ صحن خانه شد بر ما پدید(849/2)

صبر و خاموشی جذوب رحمت است

وین نشان جستن نشان علت است

اَنصِتوا بپذیر تا بر جان تو

آید از جانان جزای انصِتوا

گفت افزون را تو بفروش و بخر

بذل جان و بذل جاه و بذل زر(2727-2729/3)

چندگاهی بی لب و بی گوش شو

وانگهان چون لب حریف نوش شو

چند گفتی نظم و نثر و راز ِفاش

خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش (2150-2151/5)

جامی :

زبان زبانیه آمد بِبُرَّمَش ورنی

کَشَد ز هرزه درآیی به جانب سَقَرَم

حافظ:

در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

سعدی:

کم گوی و گزیده گوی چون دُرّ

کز اندک تو جهان شود پُر

ملک الشعرای بهار:

درست گوی و به هنگام گوی و نیکو گوی

که سخت مشکل کاری است کار گفت و شنود

اگر سلامت خواهی به هر مقام ،زبان

 مکن دراز که آن خنجری است خون آلود

خموش باش چه بسیار دیده ایم که داد

زبان سرخ سر سبز را به تیغ کبود

حافظ:

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

به سان سوسـن اگر ده زبان شود حافظ

   چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

0

اين تأكيد امام(عليه السلام) كه با سوگند به ذات پاك خدا مقرون شده، اشاره به آن چيزى است كه همه پويندگان راه حق و ارباب سير و سلوك قائل اند كه نخستين گام در اين راه را اصلاح زبان مى شمارند و تا كسى از اين گردنه صعب العبور نگذرد، هرگز به حقيقت تقوا و پرهيزكارى و قرب الى الله نخواهد رسيد.

سپس در ادامه سخن براى بيان اهمّيّت حفظ زبان، يكى از تفاوت هاى مؤمنان و منافقان را در همين موضوع بر مى شمرد و مى فرمايد:

 وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ،

(بدانيد،) زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد

 وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ:

و قلب منافق، پشت زبان اوست ;

لاَِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلاَمٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ،

چون مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى انديشد;

فَإِنْ كَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ،

اگر خير بود اظهار مى كند

 وَ إِنْ كَانَ شَرّاً وَارَاهُ.

و اگر شرّ بود آن را پنهان مى سازد ;

 وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ

ولى منافق آن چه بر زبانش جارى مى شود مى گويد ;

لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ،

در حالى كه نمى داند كدام به سود اوست

 وَ مَاذَا عَلَيْهِ.

و كدام به زيان او.

به يقين، زبان هر كس در دهان اوست و قلب ـ خواه به معناى اين عضو مخصوصى كه در وسط سينه است تفسير شود و يا به معناى عقل ـ از زبانش جداست و ظاهراً ميان مؤمن و منافق، فرقى نيست ; ولى در بيان حضرت، كنايه لطيفى است براى بيان اين معنا كه مؤمن، اوّل مى انديشد و سپس سخن مى گويد; ولى منافق ; اوّل سخن مى گويد و سپس مى انديشد; همان گونه كه امام(عليه السلام) در ادامه سخنش تفسير فرموده است.

قابل توجّه اين كه همين معنا در كلمات قصار امام(عليه السلام) به صورت ديگرى ذكر شده  است; مى فرمايد: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ قَلْبُ الاَْحْمَقِ وَرَاءَ لِسانِهِ; زبان عاقل در پشت قلب اوست، در حالى كه قلب احمق در پشت زبان او قرار دارد».( كلمات قصار، 40.)

نيز در روايت ديگرى از آن حضرت نقل شده است: «قَلْبُ الاَْحْمَقِ فِي فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ; قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در قلب اوست».( كلمات قصار، 41.)

همه اين عبارات، يك حقيقت را دنبال مى كند كه مؤمن و عاقل مى انديشد و مى گويد و احمق و منافق مى گويد و نمى انديشد.

پرسش: منافقان معمولا افرادى هوشيار و در كارهاى تخريبى خود داراى برنامه ها و نقشه هاى دقيق اند; چگونه مى توان آن ها را احمق يا كسى كه «لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ وَ مَاذَا عَلَيْهِ ; نمى داند كه چه چيزى به سود و چه چيز به زيان است» معرفى كرد؟!

پاسخ: با دقت در آيات مربوط به منافقان در قرآن مجيد، پاسخ اين سؤال را مى توان دريافت و آن اين كه گرچه منافقان در مراحل ابتدايى، داراى هوش و نقشه هاى شيطنت آميزاند و به همين دليل، خود را هوشمند و مؤمنان راستين را سفيهان مى پندارند، ولى در مرحله نهايى سفيه واقعى آن هايند; قرآن مجيد مى گويد: «(وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ ءَامِنُوا كَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَـكِنْ لاَّ يَعْلَمُونَ); و هنگامى كه به آن ها گفته شود: همانند (ديگر) مردم ايمان بياوريد، مى گويند: آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اين ها همان ابلهانند; ولى نمى دانند».( بقره، آيه 13.)

ودر آیۀ (130) (ص 20) (سوره البقره):وَ مَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ  وَ لَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فىِ الدُّنْيَا  وَ إِنَّهُ فىِ الاَْخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ

كسى از كيش ابراهيم روگردان است كه خود را دچار حماقت كرده فهم خدادادى را از دست داده باشد، با اينكه ما او را در دنيا برگزيديم و او در آخرت از صالحان است (130).

بنابراين در يك محاسبه دقيق، حماقت آن ها و هوشيارى مؤمنان روشن مى شود; چه آن كه خط نفاق، خواه ناخواه خود را نشان مى دهد و سبب رسوايى دنيا و آخرت مى شود و منافقان، سرمايه هاى اصلى خود را از دست مى دهند ; بى آن كه بهره اى براى سعادت جاويدانشان از آن ببرند.

سپس در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به حديث پرمعنايى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)استدلال مى كند و مى گويد:

وَ لَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ

 رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:

 : «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْد

ايمان هيچ بنده اى صاف و استوار نخواهد شد

حَتَّى يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ.

تا قلبش صاف شود

وَ لاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ».

و هيچ گاه قلبش صاف و استوار نخواهد شد تا زبانش چنين گردد.

رابطه اى كه ميان اصلاح زبان و قلب و ايمان در اين حديث آمده، دقيق و حساب شده است. تجربه نشان داده كه آلودگى زبان به انواع گناهان و سخنان لغو و بيهوده، قلب را تاريك و روح را تهى از معنويت مى كند و بديهى است هنگامى كه قلب، تاريك شود جاى درخشش نور ايمان نخواهد بود. قرآن مجيد در يك تعبير حساب شده مى گويد: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَقُولُوا قَوْلا سَدِيداً * يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ) ; اى كسانى كه ايمان آورده ايد، تقواى الهى پيشه كنيد و سخن حق بگوييد تا خدا اعمال شما را اصلاح كند».( سوره احزاب، آيات 70 و 71.

بنابراين رابطه لازم و ملزوم بودن اصلاح زبان و اصلاح قلب و اصلاح ايمان، يك رابطه روشنى است ; هر چند بعضى از شارحان نهج البلاغه در توجيه آن به زحمت افتاده اند.

البتّه نمى توان انكار كرد كه عكس اين معنا نيز صادق است ; يعنى قوّت ايمان ; باعث نورانيّت قلب و نورانيّت قلب، باعث اصلاح زبان مى شود و به تعبير روشن تر اين امور سه گانه، تأثير متقابل در يكديگر دارد ; ولى آن چه در حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمده بارزتر است.

آن چه در جمله هاى بالا آمد همه مربوط به اصلاح زبان بود كه مهم ترين گام در راه خودسازى و قرب الى الله است. آن گاه امام(عليه السلام) به سه موضوع مهم ديگر در پايان اين عبارت از خطبه اشاره كرده، مى فرمايد:

 فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللهَ تَعَالَى

هر كس از شما بتواند خدا را در حالى ملاقات كند

 وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ

در حالی که پاک و در راحتی باشد

مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ،

 ازدست یازی به خون و اموال مسلمانان

سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ،

 و زبانش از تعدى بر آبروى آنان سالم بماند،

فَلْيَفْعَلْ.

 پس بايد چنين كند (كه نجات در آن است).

به يقين چنين كسى از تقواى فراوانى برخوردار است و در سايه آن مشمول برترين عنايات الهى خواهد شد.

چه تقوايى از اين بالاتر كه اذيت و آزار انسان به هيچ كس نرسد و اصول سه گانه احترام انسان ها را رعايت كند: احترام جان و مال و آبرو.

اين موضوع به قدرى مهم است كه رعايت آن، نشانه مسلمان بودن است و ترك آن دليل بر بيگانگى از اسلام است.

در حديث معروفى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ; مسلمان، كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند و كمترين تعرضى به جان و مال و آبروى افراد نداشته باشد».( ميزان الحكمه، حديث شماره 8778.)

حتى در حديث ديگرى امام صادق(عليه السلام) مطلب را از دايره اسلام و مسلمين فراتر برده، مى فرمايد: «اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ النَّاسُ مِنْ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ الْمُؤْمِنُ مَنِ ائْتَمَنَهُ النَّاسَ عَلَى اَمْوَالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ; مسلمان، كسى است كه مردم از دست و زبانش در امان باشند و مؤمن كسى است كه مردم او را بر مال و جان خود امين بشمرند».( بحارالانوار، جلد 72، صفحه 51 (حديث 3).)

من از بازوی خود دارم بسی شکر

       که زور مردم آزاری ندارم( حافظ)

نكته ها

1 ـ زبان عجيب ترين عضو بدن

اين يك قطعه گوشت ساده كه آن را زبان مى ناميم هم از نظر ظاهر و هم از نظر باطن، مسئوليت هاى بزرگى به عهده دارد. اگر اندكى در سخن گفتن افراد دقيق شويم، مى بينيم زبان با سرعت عجيبى در دهان گردش مى كند و با شتاب، مقاطع حروف را مشخص مى كند و باز با سرعت شگفت آورى كلمات و جمله ها را مى سازد و هرگز خسته نمى شود!

اگر كمى مسير حركت خود را اشتباه كند، كلمات مهمل و گاه خنده آور ايجاد مى شود!

و نيز به هنگام غذاخوردن با سرعت و دقت بى نظيرى لقمه غذا را به زير دندان ها مى فرستد و خود را به عقب مى كشد تا غذا در زير چكش هاى دندان نرم شود. اگر در هفته، يا ماه و سال يك بار در اين كار دقيق اشتباه كند و لاى دندان ها بماند، چنان ضربه اى مى خورد كه خون از آن جارى مى شود و در اين جاست كه مى گوييم: «زبان مان را گاز گرفتيم».

كار مهم ديگر او جمع كردن غذاهاى جويده و فرستادن آن به درون حلق است كه اگر زبان نبود، بلعيدن آب و غذا كار بسيار مشكل و پيچيده اى بود ; اين از نظر ظاهر.

و اما از نظر برنامه هاى معنوى و اخلاقى باز هم نقش زبان، بسيار مهم است ; چرا كه ساده ترين وسيله عبادت و مهم ترين وسيله گناه است ; بهترين عبادات (نماز، تلاوت قرآن، تعليم و تربيت، امر به معروف و نهى از منكر و…) با زبان انجام مى شود ; همان گونه كه حدود سى گناه كبيره (غيبت، تهمت، آزار مؤمن، حكم به باطل، ايجاد فساد و اختلاف و…) با زبان انجام مى گيرد.

زبان، خطرناك ترين وسيله گناه است ; زيرا در هر زمان و مكان و در هر شرايط بدون هيچ هزينه اى در اختيار انسان قرار دارد ; از آن بدتر اين كه گناهان زبان بر اثر كثرت و وسعت، غالباً قبح و زشتى خود را در ميان مردم از دست داده است ; به همين دليل نخستين گام در اصلاح خويش، اصلاح زبان است و پيمودن مراحل قرّب به خدا از مسير اصلاح زبان مى گذرد.

براى نجات از گناهان زبان، دو راه مهم وجود دارد كه امام(عليه السلام) در سخنان مزبور به آن اشاره فرموده است:

نخست، كم سخن گفتن و از فضول كلام پرهيز نمودن كه يك وسيله مهم براى بركنار ماندن از آفات زبان است.

ديگر اين كه، انسان هر سخنى مى خواهد بگويد، اوّل در آن بينديشد; سپس بر زبان جارى كند ; به تعبير زيباى مولا «زبانش در پشت قلبش باشد ; نه همچون منافقان احمق كه قلبشان در پشت زبانشان قرار دارد. هرگاه به اين دو دستور مهم كه در سخنان امام(عليه السلام)در اين بخش از خطبه آمد، عمل كنيم به يقين از آفات زبان بركنار خواهيم بود.

سخن در اين جا بسيار است. مطلب را كوتاه مى كنيم و با حديث پرمعنايى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن را پايان دهيم. در اين حديث كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده امام صادق(عليه السلام) از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين نقل مى كند:

«يُعَذِّبُ اللهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لاَ يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ

خداوند، زبان (گنهكار) را (در قيامت) كيفرى مى دهد كه هيچ يك از اعضاى بدن را آن گونه كيفر نمى دهد.

 فَيَقُولُ: اَىْ رَبِّ عَذَّبْتَنِي بِعَذَابٍ،

عرضه مى دارد: پروردگارا! چنان كيفرى به من دادى

 لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً

كه به هيچ يك از اعضا ندادى،

فَيُقَالُ لَهُ: خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَةٌ

به او گفته مى شود: سخنى از تو بيرون آمد

 فَبَلَغْتَ مَشَارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغَارِبَهَا

و به شرق و غرب جهان رسيد

 فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرامُ

و بر اثر آن، خون بى گناهان ريخته شد

وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمالُ الْحَرامُ

و اموال مردم غارت گشت

وَ انْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرامُ،

و نواميس مردم بر باد رفت.

 وَ عِزَّتِي (وَ جَلاَلِي) لاَُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَاب

به عزت (و جلالم) سوگند! تو را چنان عذابى كنم

 لاَ اُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحَكَ; كه هيچ يك از اعضاى تو را آن گونه عذاب نكنم».( اصول كافى، جلد 2، صفحه 115، (حديث 16).)

من آن مورم که در پایم بمالند

                   نه زنبورم که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گزارم

                   که زور مردم آزاری ندارم(سعدی)

من از بازوی خود دارم بسی شکر

                      که زور مردم آزاری ندارم(حافظ)
سگ با زبان به زخم تنش میزند دوا

        کمتر ز سگ کسی ست که زخم زبان زند

2 ـ سرمايه هاى اصلى انسان

عمده ترين سرمايه ما سه چيز است: جان، مال و آبرو. و آبرو از بعضى جهات در درجه اوّل اهمّيّت است كه انسان، حاضر است جان خود را هم فداى آن كند و در درجه بعد،

جان قرار دارد و بعد از آن اموال انسان است. اسلام، اهمّيّت فوق العاده اى براى هر سه قائل شده و همان گونه كه در خطبه ياد شده نقل شد، كسى در قيامت، اهل نجات است كه دست او از خون و اموال مردم پاك باشد و زبانش از تعرّض به آبروى مردم.

اسلام، احترام اموال مردم را همچون احترام جان آن ها مى داند و احترام جان يك انسان را به اندازه احترام تمام بشر مى شمرد و تضييع آبروى مؤمنى را با ارتكاب يك غيبت به منزله خوردن گوشت برادر خود بعد از مرگش مى شمرد.

در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در «حجة الوداع» در سرزمين «منى» (كه مسلمانان از نقاط مختلف در آن جا گردهم مى آيند) بعد از پايان مناسك حج، خطبه مهمى خواند و در ضمن آن خطاب به مردم فرمود: «كدام روز سال از همه روزها مهم تر است؟

عرض كردند: امروز!

فرمود: كدام ماه از همه ماه ها مهم تر است؟

عرض كردند: همين ماه!

فرمود: كدام نقطه از جهان مهم تر است؟

عرض كردند: همين سرزمين!

فرمود: «إِنَّ دِمائَكُمْ وَ اَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرامٌ لَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هذا فِي شَهْرِكُمْ هذا فِي بَلَدِكُمْ هذا إِلَى يَوْمِ تَلْقُونَهُ فَيَسْئَلُكُمْ عَنْ اَعْمَالِكُمْ; احترام خون و مال شما همچون احترام امروز و اين ماه در اين سرزمين است و اين ادامه دارد تا روز قيامت و در آن روز خداوند از اعمال شما پرسش مى كند».

سپس فرمود: من آن چه را بايد بگويم گفتم؟

عرض كردند: آرى.

فرمود: خدايا گواه باش»

وسايل الشيعه، جلد 19، صفحه 3، (حديث 3).

بازدیدها: 120

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج + چهارده =