خانه / مقالات / نهج البلاغه / خطبه ها / نهج البلاغه، خطبه 176،قسمت هفتم

نهج البلاغه، خطبه 176،قسمت هفتم

بخش نهم

« خَیرُکُم مَن تَعَلَّمَ ‏القُرآنَ وَ عَلَّمَهُ ، کنز العمّال ، ح 2351

ز روایاتِ دستۀ اوّل می ‏توان به این روایاتی از رسولِ اکرم (ص) اشاره کرد که می‏ فرماید :

« وَ هُوَ ( القُرآن ) الدّلیلُ یَدُلُّ عَلی خَیر سبیل همان ، ح 4027

« القُرآنُ هُدیً مِنَ الضَّلالَةِ ، و تِبیانٌ مِنَ العَمی ، وَ استِقالَةٌ مِنَ العَثرَةِ ، و نورٌ مِنَ الظُّلمَةِ . » ( الحیاة ، ج 2 ، ص 81 )

« الْقُرْآنُ غِنًی لا غِنَی دُونَهُ وَ لا فَقْرَ بَعْدَهُ » ( بحار الانوار ، ج 92 ، ص 19 )

« مَن اَرادَ عِلمُ الاوّلینَ و الاخِرینَ فلیثور القرآن » ، ( کَنز العمّال ، ح 2454 )

از روایاتِ دستۀ دوم هم می ‏توان به این احادیث از پیامبر بزرگِ اسلام (ص) اشاره کرد :

« أَهْلُ الْقُرْآنِ هُمْ أَهْلُ اللهِ وَ خَاصَّتُهُ » ، ( همان ، ح 2344 )

چُنین کلامی فرد را بر می ‏انگیزد که خود را در زُمرۀ ” اهل قرآن ” قرار دهد و اهلیّت خود را بیشتر و بیشتر کند .

امام صادق (ع) می ‏فرماید : « فَإِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى قَدْرِ عَدَدِ آیَاتِ الْقُرْآنِ فَیُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ اقْرَأْ وَ ارْق » ، ( بحار الانوار ، ج 92 ، ص 188 )

این حدیث انگیزه ‏ای بس جدّی و والا در فرد ایجاد می‏ کند که آیاتِ الهی را یکی پس از دیگری در دل و جان خود ، راسخ و حاضر نماید و بدین ‏وسیله درجاتِ بهشت را یکی پس ‏از دیگری طیّ کند .

پیامبر اکرم (ص) می‏ فرماید : « إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَةُ اللهِ ، فَتَعَلَّمُوا مَأْدُبَتَهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ » ، ( همان ، ج 92 ، ص 1

تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ نحل ، 16 / ٨٩

شرح وتفسير

در قرآن بهار دل ها و چشمه جوشان علوم است

امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، بار ديگر به سراغ قرآن و بيان عظمت و آثار آن مى رود تا آن چه را در بيانات قبل ذكر كرده است از اين طريق تحكيم و تكميل كند ; در اين جا به چند نكته تازه درباره قرآن مى پردازد ; نخست مى فرمايد:

وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ،

خداوند سبحان، احدى را به چيزى مانند قرآن، پند و اندرز نداده است ;

زيرا كتب آسمانى كه از سوى خدا براى هدايت خلق نازل شده در بر گيرنده بهترين مواعظ الهى است. در ميان اين كتب، قرآن مجيد آفتابى است درخشان و به راستى مواعظ قرآن بى نظير و پند و اندرزهاى آن بى مانند است. گاه مستقيماً با بندگان سخن مى گويد ; گاه به صورت سؤالى كه پاسخش از درون وجدان بر مى خيزد آن ها را اندرز مى دهد ; گاه تاريخ مملوّ از عبرت پيشينيان را بازگو مى كند و زمانى با ذكر مثال هاى گويا و زيبا حقايق عقلى را لباس حسّى مى پوشاند و تمام اين ها با فصيح ترين عبارت و بليغ ترين تعبيرات بيان مى شود; به همين دليل مواعظى همچون مواعظ قرآن وجود ندارد.

سپس براى اين مطلب چند دليل ذكر مى كند ; مى فرمايد:

فَإِنَّهُ «حَبْلُ اللهِ الْمَتِينُ»، وَ سَبَبُهُ الاَْمِينُ،

زيرا قرآن رشته محكم خدا و وسيله مطمئن اوست.

«متين» از ماده «متن» در اصل به معناى دو عضله نيرومند است كه در دو طرف ستون فقرات قرار دارد و پشت انسان را محكم مى سازد. سپس به هر موضوع محكمى اطلاق شده است.

وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ،

در قرآن، بهار دل ها است

وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ،

و چشمه هاى جوشان علم و دانش است

«ينابيع» جمع «ينبوع» (بر وزن مقبول) به معناى چشمه است.

وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلاَءٌ غَيْرُهُ،

و براى (زدودن زنگار غفلت وگناه از) قلب، صيقلى جز قرآن نيست;

امام(عليه السلام) در اين پنج جمله، گفتنى ها را درباره قرآن فرموده است ; نخست آن را ريسمان محكم الهى معرّفى مى كند كه گويى از آسمان به زمين كشيده شده، تا بندگان به آن چنگ زنند و خود را به اوج آسمان ها برسانند و به مقام قرب او نزديك شوند. اين همان عروة الوثقايى است كه خداوند به آن اشاره كرده كه هر كس به آن چنگ زند اهل نجات است: (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا). به يقين، طريق ايمان به خدا و كفر به طاغوت، قرآن است.

و در جمله دوّم آن را «سبب امين» مى شمرد; يعنى واسطه اى است در ميان خلق و خالق كه هيچ گونه خطا و اشتباه و خيانتى در آن راه ندارد و آن چه در آن است، حقّ خالص است.

در سوّمين جمله آن را بهار دل ها مى شمرد; همان گونه كه در فصل بهار، پيكر مرده درختان جان مى گيرد و شكوفه ها و برگ و گل بر شاخسار آن ها نمايان مى شود و مرغان چمن با شور و نشاط، نغمه حيات سر مى دهند، كسانى كه در كنار قرآن قرار بگيرند روح و جانى تازه پيدا مى كنند و شكوفه ها و گل هاى ايمان و اخلاق و فضيلت بر شاخسار روحشان ظاهر مى شود; نغمه هاى قرآنى قلب آن ها را نوازش مى دهد و از عشق و محبّت پروردگار سرشار مى سازد.

در چهارمين جمله اشاره به اين مى كند كه سرچشمه هاى علوم در قرآن است ; نه تنها علومى كه به معرفت خدا منتهى مى شود و روح و تقوا و فضيلت را در انسان پرورش مى دهد، بلكه قرآن انگيزه اى براى پرداختن به علومى است كه پيرامون آفرينش انسان، خلقت آسمان و زمين وانواع موجودات و گياهان سخن مى گويد و اشارات پرمعنايى در هر زمينه دارد.

در پنجمين جمله به اين حقيقت اشاره مى كند كه براى زدودن زنگارهايى كه بر اثر غفلت و گناه بر قلب انسان مى نشيند و صفا و نورانيّت را از آن مى گيرد، بهترين وسيله، تلاوت قرآن وانديشيدن در آن است و اين كه مى فرمايد: «تنها وسيله براى رسيدن به اين هدف، قرآن است» اشاره به اين است كه وسايل ديگر در واقع از قرآن كمك مى گيرند و

خمير مايه همه آن ها در قرآن است. مسلّماً، كتابى كه داراى اين اوصاف پنج گانه است، بهترين موعظه الهى است.

و در ادامه از وضع موجود مسلمين در برابر قرآن ابراز ناراحتى و نگرانى كرده، مى فرمايد:

مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَكِّرُونَ،

اما متأسفانه آن ها كه از قرآن پند مى گرفتند رفتند

وَ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ.

و فراموشكاران يا خود به فراموشى زدگان مانده اند

اين سخن پاسخ اشكال مقدّرى است كه اگر آثار بسيار سازنده قرآن كه بدان اشاره شد در جامعه اسلامى كم رنگ شده، به علت كم رنگى قرآن نيست ; بلكه به جهت غفلت غافلان يا تغافل منافقان از اين منبع فيض الهى است.

اين سخن، شبيه چيزى است كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) در خطبه 182 فرموده است كه بعد از اظهار تأسف شديد از شهادت دوستان آگاه و با وفا شديداً گريه كرد ; سپس فرمود: «أوّه على اخوانى الذين تلووا القرآن فأحكموه و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحيوا السنة و اماتوا البدعة ; دريغا از برادرانم كه قرآن را خواندند و آن را استحكام بخشيدند و در واجبات الهى تدبّر كردند و آن ها را بر پا داشتند ; سنّت هاى الهى را زنده و بدعت ها را نابود كردند».

امام(عليه السلام) در اين جا مردم را به سه گروه تقسيم مى كند:

گروهى كه بيدارند و از آيات الهى همواره بهره مى گيرند و گروهى كه در ماديات دنيا و هوا و هوس غرقند و قرآن را به فراموشى سپرده اند

و گروه سوّمى كه آگاهانه خود را به فراموش كارى مى زنند ; پيام هاى قرآن را رها كرده و از كنار آن به سادگى مى گذرند ; با اين كه با گوش خود اين پيام ها را مى شنوند.

اگر زمانى جامعه اسلامى را از جهات مختلف بيمار ببينيم، نه به دليل كوتاهى طبيب است و نه به علت بى اثر بودن نسخه اوست ; بلكه علت واقعى، به كار نبستن اين نسخه شفابخش الهى است.

امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، گويا در پاسخ ايراد كسى كه مى گويد اگر گروهى راه حق را فراموش كردند يا خود را به فراموشى زدند به جهت اين بوده است كه راه حق شناخته نيست و چنان با طرق باطل آميخته شده كه تشخیص آن، آسان به نظر نمى رسد، مى فرمايد:

فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ،

(راه خدا و مسير قرآن،روشن است) هرگاه كار نيكى را مشاهده كرديد به آن كمك كنيد

وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَرّاً فَاذْهَبُوا عَنْهُ،

و هر زمان كار شرّى را ديديد از آن بگذريد ;

فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ كَانَ يَقُولُ:

زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمود:

«يَابْنَ آدَمَ، اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَّ،

اى فرزند آدم، كار نيك انجام ده و بدى را رها كن

فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ».

كه اگر چنين كنى در جاده مستقيم و ميانه (دور از افراط و تفريط) گام بر خواهى داشت.

. «جواد» در اصل به معناى اسب سريع السير است و ازماده «جود» به معناى بخشش گرفته شده ; سپس به انسان هاى با استقامت و كوشا اطلاق شده است.

«قاصد» ازماده «قصد» به معناى ميانه روى گرفته شده ; بنابراين قاصد كسى است كه در جاده مستقيم بدون افراط و تفريط گام بر مى دارد.

از آن چه گفته شد روشن گرديد كه خير و شرّ در اين عبارات، معناى وسيع و گسترده اى دارد ; بر خلاف آن چه بعضى از شارحان نهج البلاغه پنداشته اند كه تنها ناظر به موضوع وفاى به بيعت و بيعت شكنى است.

اين سخن اشاره اى به حسن و قبح عقلى نيز دارد كه انسان خير و شر را تا حد زيادى با عقل و فكر خود درك مى كند و اگر به آن عمل كند بخش مهمى از راه راست و جاده مستقيم را پيموده است.

درباره عظمت قرآن و اهمّيّت محتواى آن در مجلدات پيشين (جلد اوّل ذيل خطبه 18 و جلد چهارم ذيل خطبه 110) بحث هاى فراوانى داشتيم و به خواست خدا در ذيل خطبه 198 نيز بحث هاى مشروح ديگرى خواهد آمد

*****************************

بخش دهم

شرح و تفسير: خوشا به حال آن ها كه مشغول اصلاح خويش اند

در اين بخش از خطبه كه بخش پايانى آن است، امام(عليه السلام) به سه موضوع مهم اشاره مى كند:

يكى اقسام سه گانه ظلم

و ديگر موضوع وحدت مسلمين و اهمّيّت آن و

سرانجام توجّه به خودسازى به جاى عيب جويى ديگران. بحث هايى كه در اين خطبه در مورد مسايل اخلاقى ذكر شد و نصايحى را كه در اين زمينه بيان شد با ذكر اين سه مطلب تكميل مى شود.

نخست مى فرمايد:

أَلاَ وَ إِنَّ الظُّلْمَ ثَلاَثَةٌ: فَظُلْمٌ لاَيُغْفَرُ،

آگاه باشيد! ظلم بر سه گونه است: ظلمى كه هرگز بخشوده نخواهد شد

وَ ظُلْمٌ لاَ يُتْرَكُ،

و ظلمى كه بدون كيفر نخواهد بود

وَ ظُلْمٌ مَغْفُورٌ لاَ يُطْلَبُ.

و ظلمى كه بخشوده مى شود و بازخواست ندارد;

سپس به شرح هر يك از اين سه قسمت پرداخته، مى فرمايد:

فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُغْفَرُ فَالشِّرْكُ بِاللهِ،

و اما آن ظلمی که بخشیده نمی شود شرک به خداست

قَالَ اللهُ تَعَالَى: (إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ).

خداوند در سورة نساء آیه 48 فرمود خداوند شرک را نمی آمرزد

البتّه با توجّه به صدر و ذيل آيه (وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ) تنها يك گناه است كه اگر انسان بدون توبه از آن، بميرد امكان بخشش ندارد و آن، شرك است ; اما گناهان ديگر كبيره باشد يا صغيره، هرگاه انسان بدون توبه از آن ها، از دنيا برود، احتمال شمول عفو الهى درباره او وجود دارد ; هر چند قطعى نيست و يقيناً مشمول اين عفو نيز حساب و كتابى دارد ; چرا كه تعبير به «من يشاء» مفهومش اين نيست كه بى حساب و كتاب گنهكاران بخشوده مى شوند ;

زيرا خداوند حكيم است و اراده و مشيّت او نيز حكيمانه است و تنها كسانى مشمول اين عفو مى شوند كه زمينه هاى مناسب و شايسته براى عفو و بخشودگى دارند ; درست همان گونه كه در مورد عفو زندانيان معمول است كه نگاه به حال زندانى مى كنند، هرگاه زمينه هاى مثبت در او باشد مشمول عفو مى شود.

يقيناً منظور از شرك در اين جا، شرك جلّى است ; همانند بت پرستى و امثال آن و اما شرك خفىّ (مانند رياكارى) نوعى از گناهان كبيره است كه در ذيل آيه داخل است.

آن گاه به بيان قسم دوّم و سوّم ظلم مى پردازد و مى فرمايد:

وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ.

امّا ظلمى كه بخشوده مى شود، ستمى است كه بندگان با ارتكاب گناهان صغيره به خويشتن كرده اند

«هنات»، جمع «هن» (بر وزن مَنْ)یا «هنه» به معناى امر مهم و حادثه شديد نقل شده است (لسان العرب، ماده «هن»)

و گاه به معناى موضوعات كوچك و كم اهمّيّت است و در جمله ياد شده، همين معناى دوّم قصد شده است.

وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُتْرَكُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً. الْقِصَاصُ هُنَاكَ شَدِيدٌ.

و امّا گناهى كه بدون كيفر نمى ماند، ظلم بندگان به يكديگر است كه قصاص در آن جا شديد است.

لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِالْمُدَى

اين قصاص، مجروح ساختن با كارد نيست ;

«مدى» جمع «مُديه» (بر وزن بنيه) به معناى كارد و چاقو است.

وَ لاَضَرْباً بِالسِّيَاطِ،

يا زدن با تازيانه

وَ لكِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذلِكَ مَعَهُ.

بلكه چيزى است كه اين ها در برابرش كوچك است.

در جمله اوّل، امام(عليه السلام) اشاره به گناهان صغيره مى كند كه وعده بخشش آن ها مشروط به ترك گناهان كبيره در قرآن مجيد ذكر شده است (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ).( نساء، آيه 31.)

و يا اشاره به گناهان كبيره اى است كه جنبه حق الله دارد و انسان مى تواند با آب توبه و ندامت آن را بشويد و با اعمال صالح خود گذشته را جبران كند.

و اما جمله دوّم كه سوّمين نوع ظلم را بيان مى كند، اشاره به حق الناس است كه اسلام، اهمّيّت فوق العاده اى براى آن قائل شده ومجازات آن شديد است و تا صاحب حق از آن نگذرد، خداوند نمى بخشد ; بنابراين تعبير به قصاص در عبارت مزبور اشاره به مجازات الهى است ; نه قصاص معروف و مصطلح ; لذا بعد از آن مى فرمايد: اين قصاص الهى نه همچون جراحات تير و خنجر است و نه همچون ضربات شلاق ; بلكه مجازات هايى است كه همه اين ها در برابر آن ناچيز است ; از درون مى سوزاند و به برون سرايت مى كند; آن گونه كه در قرآن بيان شده است: «(نَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ  * الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَةِ); آتش سوزان الهى است كه از قلب ها سر بر مى كشد».( همزه، آيات 6 و 7.)

در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «خداوند به يكى از پيامبرانش ـ كه در كشور يكى از جباران زندگى مى كرد ـ وحى فرستاد كه نزد آن پادشاه جبار برو و به او بگو: من به تو حكومت نداده ام كه خون مردم را بريزى و اموال آن ها را غصب كنى. من تو را بدان دليل به اين منصب گماردم كه ناله مظلومان را كه به درگاه من مى نالند خاموش كنى ; چرا كه من از حقوق غصب شده آن ها صرف نظر نمى كنم ; هر چند كافر باشند!»( اصول كافى، جلد 2، صفحه 333. (حديث 14).).

امام باقر(عليه السلام) نيز مى فرمايد: «هر كس به ديگرى ستم كند، خداوند در مقابل آن، وى را مجازات خواهد كرد ; مجازاتى در جانش و مالش; ولى ظلم هايى كه بين انسان و خداست هرگاه توبه كند خدا او را مى بخشد».( همان اصول كافى ، صفحه 332. (حديث 12).)

سپس امام(عليه السلام) به سراغ دوّمين موضوع مهم كه وحدت صفوف مسلمين است مى رود و مى فرمايد:

فَإِيَّاكُمْ وَالتَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللهِ،

مبادا در دين خدا به رنگ هاى مختلف در آييد;

فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ،

چرا كه اتحاد و اجتماع در راه حق ـ هر چند خوشايند شما نباشد

خَيْرٌ مِنْ فُرْقَة فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ.

از پراكندگى در راه باطلى كه مورد علاقه شماست بهتر است

وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَة خَيْراً

و خداوند سبحان به هيچ كس، به سبب اختلاف و تفرقه، نتيجه خوبى نبخشيده است.

مِمَّنْ مَضَى، وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ.

نه از گذشتگان و نه باقى ماندگان

تعبير «فَإِيَّاكُمْ وَالتَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللهِ» اشاره به اين است كه هر گروهى رنگى به خود بگيرد و برنامه اش را از ديگران جدا سازد، خواه در برنامه هاى عقيدتى باشد يا عملى، اين تلون و رنگارنگ شدن، سبب پراكندگى صفوف و به هدر رفتن نيروها و گاه جنگ هاى داخلى مى شود و سرنوشت جامعه و منافع آن را به خطر مى اندازد.

هر گاه ـ همان گونه كه امام(عليه السلام) در سخن ياد شده فرموده ـ افراد جامعه در مسائل ساده انعطاف به خرج دهند و در امورى كه بر خلاف سليقه آن هاست دندان بر جگر بگذارند و تحمل پيشه كنند به يقين وحدت حاكم مى شود و آرامش و عظمت به جامعه باز مى گردد.

هرگز در طول تاريخ ـ باز همان گونه كه امام(عليه السلام) فرموده ـ اختلاف و پراكندگى صفوف منشأ خير و بركت نبوده و مشكلى را حل نكرده است ; سپس امام(عليه السلام) در سوّمين و آخرين نكته كه بخش پايانى خطبه را تشكيل مى دهد، همه مردم را به خودسازى و اصلاح خويشتن و ترك عيب جويى دعوت كرده، مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ «طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ»،

اى مردم! خوشا به حال آن كس كه پرداختن به حال خويش او را از توجّه به عيوب مردم باز دارد

وَ طُوبى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ،

و خوشا به حال آن كس كه در خانه نشسته،

وَ أَكَلَ قُوتَهُ،

روزى خود را مى خورد

وَاشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ،

و به طاعت پروردگارش مى پردازد

«وَ بَكَى عَلَى خَطِيئَتِهِ»

و بر گناه خويش مى گريد.

آن گاه چنين نتيجه گيرى مى كند:

فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُل،

چنين كسى به اصلاح خويش مشغول

وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَة!

و مردم از دست او در آسايشند.

اشاره به اين كه هر انسانى ـ جز اولياء الله و معصومين(عليهم السلام) ـ عيب يا عيوبى دارد ; هر گاه به عيب جويى ديگران پردازد از خود و اصلاح خويشتن غافل مى شود و هرگز از نظر تهذيب اخلاق و سير الى الله به جايى نمى رسد ; اما اگر گاهى در گوشه خانه بنشيند و در خويشتن فرو رود و عيوب خود را يك به يك بررسى كند و با آب زلال اطاعت پروردگار و قطره هاى اشكى كه بر اثر ندامت نسبت به خطاهايش جارى مى كند، قلبش را شستشو دهد، هم در اصلاح خويشتن توفيق مى يابد و هم مردم از دست او در امان مى مانند.

* * *

 

نكته

اجتماعى زيستن يا انزواگرايى؟

در پايان خطبه مذكور چنان كه ملاحظه كرديد، امام(عليه السلام) به انزواطلبى تشويق مى كند; همان انزوايى كه مقدمه اى براى خودسازى و دورماندن از مفاسد اجتماعى است.

آوردن زمينه تهذيب اخلاق مى شمرند.

پروردگارم را مى خوانم. اميدوارم در خواندن پروردگارم بى پاسخ نمانم».( مريم، آيه 48.)

بسيارى از علماى اخلاق نيز انزوا را يكى از شرايط فراهم

حضرت موسى(عليه السلام) نيز چهل روز براى گرفتن الواح از قوم خويش كناره گيرى كرد و به كوه طور رفت كه شرح آن در آيه 142 از سوره اعراف بيان شده است.

حضرت مريم(عليها السلام) نيز مدّتى از جمعيّت قوم خود كناره گيرى كرد كه در سوره مريم آيه 16 به بعد آمده است.

در مورد اصحاب كهف نيز مى خوانيم: هنگامى كه نتوانستند در مقابل فشار بت پرستان قوم خود بايستند عزلت گزيده و به غار پناه بردند ; آن گونه كه قرآن مى گويد: «(وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللهَ فَأْوُا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِّنْ رَّحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُمْ مِّنْ أَمْرِكُمْ مِّرفَقاً); و (به آن ها گفتيم:) هنگامى كه از آن و آن چه جز خدا مى پرستند كناره گيرى كرديد به غار پناه بريد كه پروردگارتان رحمتش را بر شما مى گستراند و در اين امر، آرامشى براى شما فراهم مى سازد».( كهف، آيه 16.)

در حالات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز همه خوانده ايم كه قبل از بعثت، روزهاى متوالى بلكه ماه ها به غار حرام مى رفت و در آن جا تنها بود و به عبادت مشغول بود.

روايات متعدّدى نيز در زمينه انزوا وارد شده ; از جمله در حديثى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: «اَلْعُزْلَةُ عِبَادَةٌ; دورى از مردم، عبادت است». ميزان الحكمه، حديث شماره 12884.)

در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) آمده: «اَلْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ الاَْكْيَاسِ; دورى گزيدن برترين شيوه هاى هوشمندان است».( غرر الحكم، احاديث شماره 1414 و 6505 .)

و نيز در حديث ديگرى از همان امام بزرگوار(عليه السلام) نقل شده است: «فِي اِعْتِزَالِ اَبْناءِ الدُّنْيَا جِمَاعُ الصَّلاَحِ; دورى گزيدن از دنياپرستان سبب هرگونه اصلاح است».( غرر الحكم،)

در حالى كه از سوى ديگر روايات ديگرى مردم را به اجتماع گرايى تشويق مى كند; در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيْكُمْ بِالْجَمَاعَةِ، وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةِ; بر شماست كه از جماعت جدا نشويد و از پراكندگى بپرهيزيد».( كنزالعمال، جلد 1، صفحه 206، (حديث 1028).)

همين مضمون به تعبير ديگر از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده است: «وَاَلْزَمُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللهِ عَلَى الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةِ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ; همواره با سواد اعظم (اكثريت طرفدار حق) باشيد كه دست خدا با جماعت است و از پراكندگى بپرهيزيد كه انسان تنها، بهره شيطان است ; همان گونه كه گوسفند تكرو بهره گرگ است».( نهج البلاغه، خطبه 127.)

احاديث در طرفين اين موضوع فراوان است و گاه تصوّر مى شود با هم تعارضى دارند; در حالى كه چگونگى جمع در ميان اين روايات درخود آن ها بيان شده است; از متون آيات و روايات به خوبى استفاده مى شود كه عزلت و گوشه گيرى در شرايط خاص اجتماعى است و در واقع، به صورت يك استثنا در برابر حكم كلى اسلام به اجتماع گرايى است و از جمله در موارد زير، عزلت توصيه شده است:

1ـ دورى گزيدن از دنياپرستان كه در احاديث پيش گفته و به آن اشاره شد.

2ـ دورى گزيدن از جامعه فاسد و آلوده و منحرف; همان گونه كه در داستان ابراهيم و اصحاب كهف ذكر شد و همان گونه كه در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم كه وقتى از حضرتش پرسيدند: چرا انزوا را برگزيده اى؟ در پاسخ فرمود: «فَسَدَ الزَّمَانُ وَ تَغَيَّرَ الاِْخْوَانُ فَرَأَيْتَ الاِْنْفِرادَ أَسْكَنُ لِلْفُؤادِ; زمان فاسد شده و دوستان و برادران دگرگون شده اند ; به همين دليل تنهايى را مايه آرامش دل مى دانم».( بحارالانوار، جلد 47، صفحه 60، (حديث 116)

3ـ گاه اين عزلت و دورى گزينى براى انديشيدن و خودسازى صورت گرفته; آن گونه كه در حالات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت نقل شده كه به غار حرا پناه مى برد و روزهاى متوالى مشغول عبادت و انديشيدن بود و اگر انسان، بخشى از شبانه روز را در تنهايى به سر مى برد تا بهتر بينديشد و براى خود و جامعه برنامه ريزى كند، به يقين مفيد و سودمند خواهد بود.

4ـ دورى گزيدن از افراد شرور ـ كه بخشى از جامعه را تشكيل مى دهند ـ نيز در روايات عزلت توصيه شده است ; اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «مَنِ اعْتَزَلَ النَّاسَ سَلِمَ مِنْ شَرِّهِمْ; كسى كه از مردم (شرور) دورى گزيند از شرّ آن ها در امان خواهد بود».(1) وگر نه كسى نمى تواند اجتماعى را كه بر تمام دستورات اسلام حاكم است منكر شود. دور ماندن از جامعه به طور كامل سبب دور ماندن از تجربيات و علوم و قوت و قدرت افراد آن جامعه است. انسان ها همچون قطره هايى هستند كه وقتى جمع شوند دريايى تشكيل مى دهند يا همچون رشته هاى بسيار باريكى كه وقتى به هم تابيده شوند طناب بسيار محكمى را به وجود مى آورند. اضافه بر اين تجربه نشان داده عزلت، سبب «خودبزرگ بينى» و «سوء ظن شديد» به ديگران و گاه «ادعاهاى باطل و فاسد» است.

از مولانا در بارة بدعت در دفتر پنجم :

(1921)صد هزاران قرن پيشين را همين  

                  مستىِ هستى، بزد ره زين كمين‏

صد هزاران سال پيش هم همين دارايى و هستى بود كه از همين كمينگاه ،راه اهل آن زمان را زده و گمراهشان نمود.

……………………………………………..

(1922)شد عزازيلى_ از اين مستى، بليس  

                  كه چرا آدم شود بر من رئيس‏

از همين مستى بود كه عزازيل ابليس گرديد و از درگاه رانده شد وگفت چرا بايد آدم بمن كه اين همه داراى مقام و منزلت هستم رئيس شود

عزازيل: نگاه كنيد به: ذيل بيت 2766 2.

……………………………………………

(1923)خواجه‏ام من نيز و خواجه زاده‏ام

                            صد هنر را قابل و آماده‏ام‏

او مى‏گفت من آقا و آقا زاده هستم و بصد گونه هنر قابل و آماده‏ام

…………………………………………..

(1924)در هنر، من از كسى كم نيستم    

                    تا بخدمت پيش دشمن بيستم‏

من از هنر كمتر از كسى نيستم تا در جلو دشمن بخدمت بايستم.

……………………………………..

(1925)من ز آتش زاده‏ام او از وَحَل    

              پيش آتش، مَر وَحَل را ،چه محل‏؟

من از آتش زائيده‏ام و آدم از گل، گل در مقابل آتش چه قدر و قيمتى دارد.؟

وَحَل: خَلاب. گل تُنُك. اشارت است به گفته ابليس: «خَلَقتَنِي مِن نَارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طِينٍ.» (ص، 76)

…………………………………….

(1926)او كجا بود اندر آن دَورى_ كه من  

                       صدر عالم بودم و فخر زمن

آدم در كجا بود ،در آن دورى كه من فخر زمان و صدر عالم بودم ؟

 

بازدیدها: 135

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + 9 =