خانه / مقالات / نهج البلاغه / خطبه ها / نهج البلاغه، خطبه 179، قسمت اول

نهج البلاغه، خطبه 179، قسمت اول

 

سند خطبه:

گفتار بالا در چندين كتب معتبر از كتب علماى شيعه قبل از تأليف نهج البلاغه با طرق متعدد (و با تفاوت هايى در عبارت) نقل شده است; از جمله مرحوم كلينى در جلد اوّل اصول كافى در دو مورد آن را نقل كرده ; مرحوم صدوق در كتاب توحيد و مرحوم مفيد در ارشاد آن را آورده است. از ميان دانشمندان اهل سنّت، ابن جوزى حنفى آن را در كتاب تذكرة از ابن عباس نقل نموده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 437)

وَ مِنْ كَلاَم لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ

از سخنان امام(عليه السلام) است

و قد سأله ذعلب اليماني فقال:

«ذعلب يمانى» از امام(عليه السلام) پرسيد:

هَل رَاَيتَ رَبَّكَ يا أميرالمؤمنين؟

ای اميرمؤمنان آيا پروردگارت را ديده اى؟

فقال(عليه السلام): اَفَاَعبُدُ ما لا اَراهُ؟

امام(عليه السلام) فرمود: آيا كسى را عبادت كنم كه نمى بينم؟

فقال: وَ كَيفَ تَراهُ؟ فقال:

ذعلب پرسيد: چگونه او را ديده اى؟

 امام خطبه ذيل را ايراد فرمود.

       ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

                 ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

روی خوبــت آیـتــی از لطف بر ما کشف کرد

    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

خطبه در يك نگاه

اين كلام عمدتاً درباره صفات خداوند سخن مى گويد و بر اين معنا تأكيد مى كند كه اگر خدا را با چشم سر نمى توان ديد با چشم دل و در لابه لاى صفاتش مى توان به خوبى مشاهده كرد.

بخش اوّل

شرح و تفسير: آيا خدا را ديده اى؟

از روايات مختلف در شرح حال اميرمؤمنان على(عليه السلام) استفاده مى شود كه حضرت بارها مى فرمود: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي; هر مطلبى را كه مى خواهيد از من سؤال كنيد پيش از آن كه از ميان شما بروم»

من که ره بـردم به گنج حسن بی‌پایان دوست

    صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

حالا از زبان ذعبل و ذعبل ها

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن  

           تا دعای دولــت آن حسن روزافزون کنم

و به اين ترتيب آمادگى خود را براى پاسخ به هر سؤال مربوط به دين و دنياى مردم بيان مى فرمود ; حتى بعد از آن كه ضربه هولناك ابن ملجم بر فرق مباركش وارد شد در ملاقاتى كه با توده هاى مردم در بستر شهادتش داشت، همين جمله را تكرار فرمود!!

از جمله مواردى كه امام(عليه السلام) اين جمله را بيان فرمود هنگامى بود كه بر كرسى خلافت ظاهرى نشست و براى مردم خطبه اى خواند و در ضمن آن خطبه جمله «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي» را تكرار فرمود و بر اين معنا تأكيد كرد كه مخصوصاً از تمام آيات قرآن و زمان و شأن نزول و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن با خبرم.

(توحيد صدوق، صفحه 305. (باب 43، حديث 1 و 2)

در اين هنگام، «ذعلب يمانى» كه مردى شجاع و فصيح بود برخاست و سؤال مزبور را مطرح كرد و امام(عليه السلام) با زيبايى تمام به پاسخ او پرداخت

(اَفَاَعبُدُ ما لا اَرى؟).

«آيا ممكن است كسى را كه نمى بينم عبادت كنم؟!»

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

             بر رخ او نظر از آینۀ پاک انداز

به اين معنا كه عبادت، فرع بر معرفت است و معرفت درجاتى دارد كه بالاترين درجه آن درجه شهود است و امام(عليه السلام) در اين سخن به مرحله عالى عبادت خود نظر دارد كه آن را همراه با مشاهده ذات پاك پروردگار مى شمرد.

ذعلب در فكر فرو رفت كه منظور امام(عليه السلام) در اين جا كدام مشاهده است؟

آيا مشاهده حسى است كه قائلان به جسميت خداوند (مجسّمه) عقيده دارند؟

يا مشاهده روحانى و معنوى مى باشد كه چيزى برتر از مشاهده عقلى است؟

لذا بلافاصله سؤال كرد:

«وَ كَيفَ تَراهُ؟»

چگونه خدا را مى بينى؟

آيا اين سؤال و استفهام براى كشف حقيقت بود يا نوعى انكار و جدال؟

پاسخ اين سؤال بسته به اين است كه «ذعلب» را چگونه انسانى بدانيم. اگر او را از ياران خاص و ارادتمندان ويژه آن حضرت بدانيم بدون شك سؤال او براى كشف حقيقت است و اگر او را انسانى ماجراجو بشمريم ـ آن گونه كه از بعضى روايات گذشته استفاده شد ـ در اين صورت سؤالش بوى انكار و مجادله مى دهد.

به هر حال، امام(عليه السلام) در پاسخ او سخنى گفت و پرده از روى حقايقى برداشت و همه مخاطبان حتى ذعلب را تحت تأثير فوق العاده قرار داد تا آن جا كه خوانديم ذعلب در پايان اين سخن، مدهوش شد و بوى گلش چنان مست كرد كه دامنش از دست برفت.

فقال:

امام(عليه السلام) چنين فرمود:

لاَ تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ،

چشم ها هرگز او را آشكارا نمى بيند;

وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الاِْيمَانِ.

ولى قلب ها با حقايق ايمان، او را درك مى كند ;

منظور از حقايق ايمان، اصول اعتقادى و معارف حقه است.

براى توضيح اين سخن بايد به اين نكته توجّه كرد كه مشاهده بر سه گونه است:

  1. مشاهده حسى كه با چشم صورت مىگيرد و گاه چشم را نيز به سلاحى همچون دوربينها و تلسكوپ ها مسلح مى كند
  2. مشاهده عقلى كه انسان از طريق استدلال به آن مىرسد و حقايقى را همچون آفتاب با چشم دل مىبيند ; آن گونه ـ كه به گفته مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه ـ كسانى مانند نيوتون مشاهده كردند ; از افتادن يك سيب از درخت به روى زمين، قانون جاذبه را كه هرگز با چشم سر ديده نمى شود مشاهده كرد و به آن پى برد
  3. شهود باطن و درون كه يك نوع ادراك باطنى است; اما نه استدلالى.

انسان با چشم دل واقعيت موجود را مى بيند و آن را باور مى كند; بى آن كه احتياج به استدلالى داشته باشد و اين درك و ديدى است كه تا انسان به آن نرسد فهم آن مشكل است.

اين موضوع، نمونه هاى فراوانى در قرآن و روايات اسلامى دارد.

درباره حضرت ابراهيم(عليه السلام) مى خوانيم: خداوند ملكوت آسمان ها و زمين را به او نشان داد: (وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ). انعام، آيه 75.

درباره حضرت يعقوب(عليه السلام) مى خوانيم: هنگامى كه برادران يوسف(عليه السلام)، پيراهن وى را در مصر از او گرفتند و حركت كردند، يعقوب(عليه السلام) گفت: من بوى يوسف را احساس مى كنم: (إِنِّى لاََجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَنْ تُفَنِّدُونِ). يوسف، آيه 94.

على(عليه السلام) بارها در نهج البلاغه از آينده خبر مى دهد و در بعضى موارد مى گويد: «فلان گروه را مى بينم كه چنين و چنان خواهند كرد». حتى بعضى از مؤمنان مخلص به چنين كشف و شهودى نايل مى شدند. كامل ابن اثير، جلد 2، صفحه 179. داستان جوان پاكدلى كه صبحگاهان در صف جماعت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود معروف است كه مى گفت: هم اكنون بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در جهنم مى بينم!» و پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را تصديق كرد و فرمود: «اين جوان، بنده اى است كه خداوند، قلبش را به نورايمان روشن كرده است ; هذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللهُ قَلْبَهُ لِلاِْيمَانِ». اصول كافى، جلد 2، صفحه 53، (باب حقيقة الايمان و اليقين، حديث 2)

 

و موارد ديگر كه شرح آن در خور كتاب مستقلى درباره كشف و شهود است و همگى دلالت بر اين مى كند كه غير از مشاهده حسى و عقلى، نوع ديگرى از شهود وجود دارد كه برتر از اين هاست. براى توضيح بيش تر و فهم معنا شهود و اسباب و موانع آن به تفسير پيام قرآن، جلد 1، صفحه 252 به بعد مراجعه فرماييد.

سپس امام(عليه السلام) براى توضيح اين مطلب كه چگونه دل ها به حقايق ايمان، خدا را درك مى كند يازده وصف از اوصاف و اسماى حسناى او را بيان مى نمايد كه نُه مورد از آن ها همراه با تعبيراتى است كه صفات مخلوقات را از او نفى مى كند.

در وصف اوّل و دوّم مى فرمايد:

قَرِيبٌ مِنَ الاَْشْيَاءِ غَيْرَ مُلاَبِسِ،

او به همه چيز نزديك است ; اما نه آن گونه كه به آن ها چسبيده باشد

«ملابس» اسم فاعل از ماده «ملابسه» به معناى مخلوط شدن و يا چسبيدن به چيزى است.

بَعِيدٌ مِنْهَا غَيْرَ مُبَايِن.

و از همه چيز دور است ; اما نه آن گونه كه از آن ها بيگانه گردد.

بارها گفته ايم، مشكل مهم ما در فهم صفات خداوند، تداعى صفات مخلوقات و ممكنات است كه تا از آن دور نشويم توان درك صفات او را نخواهيم داشت; مثلا در همين دو وصف وقتى مى گوييم خدا نزديك است چيزى شبيه نزديك بودن دو جسم با يكديگر كه در دو مكان حسى قرار دارند به نظر مى رسد و هنگامى كه مى گوييم او دور است، بيگانگى و جدايى همچون جدايى دو جسم از يكديگر تداعى مى شود; حال آن كه دور و نزديك بودن او چنين نيست. او به همه چيز نزديك است، يعنى احاطه كامل به تمامى موجودات دارد و دور است، يعنى هرگز گرد و غبار امكان وصفات پر از نقص مخلوقات بر دامان كبريايى اش نمى نشيند.

در دوّمين و سوّمين وصف مى فرمايد:

مُتَكَلِّمٌ لاَ بِرَوِيَّة،

او سخن مى گويد; بى آن كه نياز به تفكّر داشته باشد

«روية» از ماده «ترويه» است كه گاه به معناى سيراب شدن و گاه به معناى تفكّر و انديشه كردن آمده است.

مُرِيدٌ لاَ بِهِمَّة،

و اراده مى كند ; بى آن كه محتاج به تصميم گرفتن باشد.

3. «همّة» از ماده «هَمّ» كه به معناى عزم كردن براى انجام دادن چيزى است، گرفته شده. اين واژه گاه به معناى غم واندوهى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد نيز آمده است و در خطبه مزبور به معناى اوّل است.

هنگامى كه موضوع سخن گفتن و اراده كردن مطرح مى شود، فورى فكر ما متوجّه كسى مى شود كه زبانى را قبلا فرا گرفته، مطلبى را در نظر مى گيرد و آن را پس از انديشه در غالب كلمات و جمله بندى ها مى ريزد ; سپس زبان و لب را به كار مى گيرد تا صدايى را كه از حنجره بر مى خيزد برش هاى لازم دهد و حروف و كلمات را ايجاد كند و به مخاطب منتقل سازد و در مورد اراده نيز به اين معنا منتقل مى شويم كه شخص اراده كننده ازپيش فكر و انديشه خود را به كار گرفته و صلاح و فساد چيزى را انديشيده و سبك و سنگين كرده، سپس اجزاى كارى را موافق خويش دانسته و در انجام دادن آن تصميم مى گيرد و به اعضا و جوارح خود فرمان اجراى آن را مى دهد.

به يقين هيچ يك از اين امور درباره خداوند صادق نيست; او نه جسم است و نه اعضا و جوارح دارد و نه احتياج دارد به انديشيدن و موافق و مخالف منافع خويش را ازهم جدا ساختن.

سخن گفتن او چيزى جز آفرينش امواج صوتى در فضا همانند آفرينش ساير موجودات نيست ; شبيه همان امواجى كه موسى(عليه السلام) از درخت وادى طور شنيد و اراده او چيزى جز علم به مصالح و مفاسد و نظام احسن نيست. اين حقيقت در مورد صفات هفت گانه بعد نيز به طور دقيق صادق است.

اين جاست كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) برترين راه شناخت خدا را نفى صفات مخلوقات از او مى داند: «وَ كَمَالُ الاِْخْلاَصِ نَفْىِ الصِّفَاتِ عَنْهُ».

نهج البلاغه، خطبه 1.

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

      دوستان از راســت می‌رنجـد نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتــم دلبــرا معذور دار   

            عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

در پنجمين وصف مى فرمايد:

صَانِعٌ لاَ بِجَارِحَة.

او خالق و سازنده است ; اما نه با (دست و) اعضای پيكر،

 به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

         فـریب چـشم تو صـد فتنه در جهان انداخت

نـرگـس طلبد شیوه چشم تو زهـی چـشـم    

         مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت  

           چـــشــم دریــده ادب نــگـاه نـدارد

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

           شیــوه تـو نشــدش حاصـل و بیمار بماند

رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش   

           کـه شد ز شیـوه آن چشم پرعتاب خجل

نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام         

           ای من فـــدای شیـــوه چشم سیاه تو

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

         یا مـن خـبـر نـدارم یا او نـشان ندارد

آرى، او هر چه را اراده كند با فرمان «كن; موجود باش» بلافاصله ايجاد مى شود ; حتى اگر به خواهد جهانى گسترده و پهناور همچون جهان كنونى ايجاد كند با يك فرمان موجود مى شود و تمام دقايق و ظرايف و اركان و شرايط و اجزا را در يك لحظه مى آفريند و هرگاه اراده كند تدريجاً و در طى دوران ها ايجاد شود همان مسير را طى مى كند ; نه همچون انسان ها كه با دست و ابزار و وسايل صنعتى و كارخانه ها، مصنوعات محدودى را به وجود مى آورند.

*******************************

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

یک دیدگاه

  1. بهترین وبسایتی که تاحالا دیدم.ازتون متشکرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + پنج =