خانه / مقالات / نهج البلاغه / خطبه ها / نهج البلاغه، خطبه 182، قسمت چهارم

نهج البلاغه، خطبه 182، قسمت چهارم

بخش چهارم:
امام(علیه السلام) بعد از بیان عظمت خلقت و قدرت خدا و ذکر نشانه هاى او در جهان هستى، بیان صفات پروردگار را پى مى گیرد و در این فراز، بخش مهمى از صفات ثبوتیه و سلبیه و صفات فعل را بسیار زیبا شرح مى دهد و درس خود را در طریق معرفة الله براى مخاطبان تکمیل مى کند.
نخست از ازلیّت خداوند دم مى زند که البتّه با ابدیت او توأم است، مى فرماید:
وَالْحَمْدُ للهِِ الْکَائِنِ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ کُرْسِیٌّ أَوْ عَرْشٌ،
ستایش مخصوص خداوندى است که وجود داشته است پیش از آن که کرسى یا عرش
أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ،
یا آسمان و زمین
أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ.
یا جن و انسى موجود باشد.
این امور ششگانه اشاره به مجموعه عالم است، زیرا آنها اصل و اساس و بقیه تابع هستند. در هر حال، این جمله اشاره به یکى از مهم ترین اوصاف جمال الهى است که بقیه صفات به آن باز مى گردد و آن نامتناهى بودن ذات پاک او از هر نظر است. همه مخلوقات زمان و تاریخ حدوثى دارند جز ذات پاک او که از ازل بوده و تا ابد ادامه دارد; از این رو به دنبال این وصف اشاره به یازده صفت از صفات سلبیه مى کند که همه آنها از نامتناهى بودن ذات پاکش سرچشمه مى گیرند.
لاَ یُدْرَکُ بِوَهْم،
خداوندى که نه با فکر و عقل ژرف اندیشان درک مى شود
وَ لاَ یُقَدَّرُ بِفَهْم،
و نه با نیروى فهم اندازه اى براى او مى توان تعیین کرد.
در جمله اول و دوم مى فرماید: «نه با فکر و عقل ژرف اندیش درک مى شود و نه با نیروى فهم، اندازه اى برایش مى توان تعیین کردلاَ یُدْرَکُ بِوَهْم، وَ لاَ یُقَدَّرُ بِفَهْم
بعضى از شارحان نهج البلاغه درباره تفاوت این دو جمله گفته اند: وَهم ، اشاره به نیروى درک جزئیات است و فهم اشاره به درک کلیّات.
این احتمال نیز وجود دارد که
وهم اشاره به قوّه تخمین و فرض باشد
و فهم اشاره به درک و یقین
یعنى نه از طریق علم و نه از طریق ظن و گمان به او نمى توان رسید.
اضافه بر این، جمله اول اشاره به درک اصل وجود او و جمله دوم اشاره به اندازه گیرى ذات پاک اوست
و چون بى نهایت است نه در وهم مى گنجد و نه با عقل اندازه گیرى مى شود.
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
(سنایی)
در سومین و چهارمین وصف سلبى مى فرماید:
وَ لاَ یَشْغَلُهُ سَائِلٌ،
هیچ درخواست کننده اى او را به خود (از دیگرى) مشغول نمى سازد
وَ لاَ یَنْقُصُهُ نَائِلٌ،
و هیچ گاه بخشش و عطایش از خزانه بى کرانش نمى کاهد.
نائل هم معناى اسم فاعلى دارد و هم معناى مصدرى (مساوى نیل بر وزن سیل) به معناى عطا و بخشش یا طلب کننده بخشش است و در اینجا هر دو معناى مناسب است.
انسان هر قدر باهوش و زیرک باشد، هنگامى که یک یا چند نفر درباره مطلب مهمى با او روبه رو بشوند نمى تواند مطلب دیگران را درک کند و پرداختن به شخصى او را از دیگرى باز مى دارد، زیرا وجودى است محدود و متناهى; ولى ذات پاک خداوند آنچنان است که اگر تمام مخلوقات در آنِ واحد، دست به درگاه او بردارند و حاجات خود را طلب کنند او صداى همه را مى شنود و از نیّات همه باخبر است و هیچ سائلى او را از دیگرى به خود مشغول نمى سازد.
همچنین اگر همه بندگان به درگاه او آیند و هر چه مى خواهند از او بخواهند و خواسته هاى همه آنها را یکجا بدهد کمترین نقصانى در ملک او حاصل نمى شود و به تعبیر روایتى همه آنها روى هم رفته به منزله رطوبتى هستند که در یک نخ از ملاقات با آب دریا جاى مى گیرد در حدیث قدسى آمده است:یا عِبادى لَوْ أَنَّ أَوَّلَکُمْ وَ آخِرَکُمْ وَ إنْسَکُمْ وَ جِنَّکُمْ قامُوا فى صَعید واحِد فَسَأَلُونى فَأَعْطَیْتُ کُلَّ إنْسان مَسْأَلَتَهُ، مانَقَصَ ذلِکَ مِمّا عِنْدى شَیْئاً إلاّ کَما یَنْقُصُ الْمَخیطُ إذا دَخَلَ الْبَحْرَ
صحیح مسلم، جلد 8، صفحه 17; کنز العمال، جلد 15، صفحه 924.
که کمترین اثرى در وضع آن دریا نمى گذارد، بلکه از آن هم کمتر است، زیرا او خلاّق ما یشاء و چشمه جوشان فیض است.
سپس در بیان پنجمین و ششمین وصف او مى فرماید:
وَ لاَ یَنْظُرُ بِعَیْن،
نه به وسیله چشم مى بیند
وَ لاَ یُحَدُّ بِأَیْن،
و نه در مکانى محدود مى شود.
أین: به معناى مکان است
آرى! او همه چیز و همه جا را مى بیند و همه عالم محضر اوست; در عین حال نه چشم دارد نه مکان، زیرا برتر از زمان و مکان و عوارض جسمانى است.
حضرت در هفتمین و هشتمین وصف مى فرماید:
وَ لاَ یُوصَفُ بِالاَْزْوَاجِ،
نه همتا و همسرى دارد
ازواج: جمع «زوج» معناى وسیعى دارد و شامل هر گونه نظیر و قرین و همانند مى شود.
براى «ازواج» جمع «زوج» معانى زیادى ذکر کرده اند; مثل: همتا، همسر، شبیه، مانند، ضدّ و ترکیب.
و مانعى ندارد که همه این مفاهیم در جمله بالا جمع باشد; یعنى خداوند از همه این امور منزّه است.
وَ لاَ یُخْلَقُ بِعَلاَج،
و نه در آفرینش نیاز به وسیله اى دارد
جمله لاَ یُخْلَقُ بِعَلاَج اشاره به این است که انسانها و مانند آنها اگر بخواهند چیزى بیافرینند ـ یا به تعبیر صحیح تر ـ هیأت تازه اى از ترکیب اشیا بوجود آورند ناگزیر از وسایل و ابزارى استفاده مى کند که گاهى ساده و گاهى بسیار پیچیده است.
تنها آفریننده اى که هیچ گونه نیازى به ابزار و ادوات ندارد ذات پاک پروردگار است توجّه داشته باشید که در متن نهج البلاغه صبحى صالح «یَخْلُقُ» به صورت فعل مجهول ذکر شده که هیچ مفهوم صحیحى براى آن به نظر نمی رسد در حالى که اکثریت قریب به اتفاق شارحان بزرگ; مانند مرحوم ابن میثم، مغنیه، عبده، تسترى، خویى و جعفرى، همه به صورت فعل معلوم نوشته اند و حق نیز همین است و در جمله قبل
«وَ لا یَنْظُرُ بِعَیْن»
گرچه به صورت معلوم مفهوم مناسبى دارد; ولى اگر به صورت مجهول باشد با جمله بعد هماهنگتر است.
، بلکه همان گونه که قرآن مجید مى گویدإِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ یس، آیه 82
فرمان او هنگامى که اراده آفرینش چیزى کند این است که مى گوید: موجود باش و بى درنگ موجود مى شود
در نهمین و دهمین وصف از اوصاف سلبیه خداوند مى فرماید:
وَ لاَ یُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ،
نه با حواس درک مى شود
وَ لاَ یُقَاسُ بِالنَّاسِ.
و نه با مردم مقایسه مى گردد.
مى دانیم که قلمرو حواس انسان اجسام مادى است، بنابراین ذات پاکى که مافوق جهان ماده است جز با عقل و اندیشه درک نمى شود و آنها که معتقدند خداوند در دنیا و آخرت با این چشم دیده مى شود سخت دچار اشتباه و آلوده به شرک اند. جمله لاَ یُقَاسُ بِالنَّاسِ بیانگر یک اصل کلى درباره صفات خداست که در هیچ مورد نباید صفات او را با صفات مخلوق مقایسه کرد که سبب گمراهى و ضلالت است و این همان است که در خطبه اول نهج البلاغه آمده است:
وَ کَمالُ الاِْخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ;
همانا نهایت اخلاص و توحید پروردگار آن است که صفات مخلوقین را از او نفى کنند.
سرانجام در بیان آخرین وصف چنین مى فرماید:
الَّذِی کَلَّمَ مُوسَى تَکْلِیماً،
او همان کسى است که با موسى سخن گفت
وَ أَرَاهُ مِنْ آیَاتِهِ عَظِیماً ;
و آیات بزرگش را به او نشان داد
بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَاتٍ،
بى آنکه نیاز داشته باشد به اعضا و ابزار.
وَ لاَ نُطْقٍ وَ لاَ لَهَوَاتٍ.
و زبان و حنجره
لهوات جمع لهات به معناى قطعه گوشت کوچکى است که در آخر سقف دهان قرار دارد و به آن زبان کوچک مى گویند، ولى در خطبه به نظر مى رسد به قرینه مجاورت به معناى حنجره باشد.
چون در گذشته صفات مختلفى از صفات مخلوقین نقل کرد، هر چند نتیجه آن را در عالى ترین وجه براى خدا اثبات نمود در اینجا نیز به مسئله تکلّم و سخن گفتن مى پردازد و مى فرماید: خدا با موسى سخن گفت; ولى نه مثل انسانها که با زبان و دهان و تارهاى صوتى مخارج حروف را تنظیم کند و کلمات را به وجود آورده بلکه او امواج صوتى را در فضا آفرید و از این طریق با موسى سخن گفت و موسى سخن خدا را از شش جهت مى شنید که این خود از آیات عظیم پروردگار بود، بى آنکه نیاز به جوارح و اعضاى صوتى داشته باشد
ظاهر کلام امام(علیه السلام) این است که آیات عظیم پروردگار همان شنیدن سخنان خداوند از شش جهت بود، چنان که جمله هاى بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَات، وَ لاَ نُطْق وَ لاَ لَهَوَات نیز شاهد و گواه آن است.
احتمال دیگرى را جمعى از شارحان نهج البلاغه در اینجا داده اند که منظور از آیات عظیم خداوند، معجزات نه گانه( منظور از آیات نه گانه همان امورى است که در قرآن مجید در آیات مختلف به آن اشاره شده است و آن عبارت است از جَراد (بلاى ملخ) قُمّل (بلاى شپش) ضَفادع (بلاى قورباغه ها) دَم (رنگین شدن آب نیل به خون) طوفانهاى کوبنده و معجزه عصا، و ید و بیضا و قحطى شدید براى فرعونیان و آفات درختان میوه)
موسى بن عمران باشد;
ولى این احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد و با نظم کلام امام سازگار نیست مگر با تکلف و ارتکاب خلاف ظاهر.
البتّه این احتمال وجود دارد که منظور خصوص دو معجزه عصا و ید و بیضا باشد که مقارن تکلّم با موسى به وى ارائه شد.
به هر حال اطلاق وصف ناطق، یا لافظ به خداوند صحیح نیست، زیرا این دو لفظ اشاره به حرکت زبان و مخارج حروف و تارهاى صوتى دارد که خداوند از آن منزّه است;
ولى اطلاق لفظ متکلّم بر خدا صحیح است، چون او ایجاد کلام مى کند و براى اینکه موسى یا دیگران تصوّر نکنند او مکان خاصى دارد امواج صوتى را در شش جهت ایجاد مى فرماید.
سپس امام علیه السلام براى تکمیل این اوصاف و اثبات عجز افکار بشرى از بیان واقعى پروردگار به دو بیان دیگر مى پردازد، نخست مى فرماید:
بَلْ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً
بلکه اگر راست مى گویى
أَیُّهَا الْمُتَکَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّکَ،
اى کسى که خود را براى بیان اوصاف پروردگارت به زحمت افکنده اى!
متکلّف به کسى گفته مى شود که خود را به خلاف آنچه واقعیت دارد نشان مى دهد و خود را به زحمت مى اندازد.
فَصِفْ جِبْرِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ جُنُودَ الْمَلاَئِکَةِ الْمُقَرَّبِینَ،
جبرئیل و میکائیل و لشکر فرشتگان مقربین را وصف کن،
فِی حُجُرَاتِ الْقُدُسِ مُرْجَحِنِّینَ،
همانها که دربارگاه قدس به عبادت و خضوع مشغولند
مرجحِنِّین از فعل رباعى «رَجحَنَ» بر وزن «دَحرَجَ» به معناى به حرکت درآمدن و به جهت سنگینى به راست و چپ مایل شدن است و در خطبه بالا به معناى خضوع و تواضع آمده است.
مُتَوَلِّهَةً عَقُولُهُمْ أَنْ یَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ.
و عقولشان از این که خداوند احسن الخالقین را وصف کند در حیرت فرو مانده است.
متولّهة از ریشه «وله» به معناى حیران شدن یا بى قرارى بر اثر شدت اندوه یا عشق است.
اشاره به اینکه انسانى که از بیان اوصاف فرشتگان مقرّب الهى عاجز است و نمى تواند حقیقت وجود آنها و چگونگى صفاتشان را دریابد، چگونه انتظار دارد که اوصاف خالق آنها را درک کند و صفات جمال و جلالش را در چنبر اندیشه درآورد تازه این فرشتگانى که ما از بیان اوصافشان عاجزیم خود آنها نیز در این دایره، حیران و سرگردانند.
آن گاه به نکته دوم که دلیل روشن عقلى است پرداخته مى فرماید:
فَإِنَّمَا یُدْرَکُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَیْئَاتِ وَالاَْدوَاتِ،
(آرى!) کسى را مى توان با صفات شناخت که داراى هیأت و اعضا و ابزارى و اعضایى باشد

و در زمان معینى عمرش سپرى گردد; (یعنى هم محدود به حدودى باشد و هم در زمره جسم و جسمانیّات; خدایى که نه جسم و هیأتى دارد و نه حدّ و حدودى، چگونه با فکر محدود بشرى قابل وصف است
وَ مَنْ یَنْقَضِی إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ.
و عمرش در زمان معینى سپرى گردد،
سپس این بخش را با یک نتیجه گیرى روشن پایان مى دهد و مى فرماید:
فَلاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ،
معبودى جز او نیست
أَضَاءَ بِنُورِهِ کُلَّ ظَلاَم،
معبودى که با نور خویش هر ظلمتى را روشن ساخته
وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ کُلَّ نُور.
و با تاریکیهایى که آفریده هر نورى را در ظلمت فرو برده است.
شارحان نهج البلاغه در تفسیر این جمله یا به معناى مطابقى آن توجه کرده و گفته اند: منظور این است که با روشنایى روز، تاریکى شب را بر مى چیند و به همه جا نور و روشنایى مى تابد و با تاریکى شب اشعه نورانى روز را جمع مى کند و ظلمتى آمیخته با آرامش و سکوت بر همه جا حاکم مى سازد، و گاه معناى کنایى آن را در نظر گرفته و گفته اند: منظور از ظلمتها اخلاق زشت است که با نور معرفت الله از صفحه روح انسان برچیده مى شود و در مقابل، کسانى که در ظلمت جهل و عدم معرفت پروردگار گرفتار شوند، انوار فضیلت و اخلاق انسانى از وجودشان برچیده خواهد شد.
آرى با توجه به امکان تفسیر آن بر وفق معناى مطابقى و عدم وجود قرینه بر معناى کنایى، ضرورتى براى تفسیر کنایى به نظر نمى رسد، هر چند جمع میان هر دو معنا مانعى ندارد.

نکته ها:
اول رمز پیچیدگی صفات خدا
بارها گفته ایم به همان اندازه که راه خداجویى روشن و هموار است طریق خداشناسى پیچیده است و به بیان دیگر علم به وجود خدا از طریق مطالعه اسرار آفرینش در زمین و آسمان و بررسى عجایب آفرینش مخلوقات، کار بسیار سختى است. هر انسانى در هر حد از علم و شعور باشد آثار علم و قدرت و عظمت او را در همه جا و در همه چیز مى بیند; ولى فهم کنه ذات و صفات او بسیار مشکل است، زیرا همان گونه که امام(علیه السلام) در خطبه بالا اشاره فرمود ما دراین جا گرفتار قیاس گمراه کننده اى مى شویم، ما تنها صفاتى را مى شناسیم که از طریق ابزار و ادوات و هیئات و آمیخته با زمان و مکان مفهوم است. بدیهى است کسى که مافوق زمان و مکان و ابزار و ادوات است و از هر نظر وجود او و صفاتش نامتناهى است درک آن براى ما مشکل و یا به تعبیرى غیر ممکن است: ما لِتُراب وَ ربِّ الأَرْبابِ
ما حتى قادر به درک اوصاف مخلوقات برتر همچون ملائکه مقرّبین نیستیم ـ همان گونه که امام(علیه السلام) در خطبه بالا اشاره کرد ـ تا چه رسد به درک صفات خالق آنها.
در داستان طوطی و بقال در دفتر اول از بیت 261به بعد:
كار پاكان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسى ز ابدال حق آگاه شد
همسرى با انبيا برداشتند
اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر
ما و ايشان بسته‏ى خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمى
هست فرقى در ميان بى‏منتها

هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد ز ان نيش و زين ديگر عسل‏
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
زين يكى سرگين شد و ز ان مشك ناب‏
هر دو نى خوردند از يك آب خور
اين يكى خالى و آن پر از شكر
صد هزاران اين چنين اشباه بين
فرقشان هفتاد ساله راه بين‏
اين خورد گردد پليدى زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه بخل و حسد
و آن خورد زايد همه نور احد
اين زمين پاك و ان شوره ست و بد
اين فرشته‏ى پاك و ان ديو است و دد
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آب تلخ و آب شيرين را صفاست‏
جز كه صاحب ذوق كى شناسد بياب
او شناسد آب خوش از شوره آب‏
سحر را با معجزه كرده قياس
هر دو را بر مكر پندارد اساس
به همین دلیل به ما دستور روشنى داده شده و در مرحله درک کنه ذات و صفات به علم اجمالى قناعت کنیم و براى درک علم تفصیلى نکوشیم که در دسترس ما قرار نمى گیرد.
فى المثل ما مى دانیم: خدا از همه چیز آگاه و بر هر چیز قادر است اما آگاهى او از طریق صورتهاى ذهنى مانند ما انسانهاست؟ البتّه نه! پس از چه طریقى است دقیقاً نمى دانیم.
این حقیقتى است که امام(علیه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه کراراً به آن اشاره فرموده است مخصوصاً در خطبه اشباح، (خطبه 91) به صورت گسترده اى به آن پرداخته است و سایر امامان معصوم(علیهم السلام) به ورود در این وادى هشدار داده اند که مرحوم کلینى در کافى و صدوق در کتاب توحید نمونه هایى از آن را نقل کرده اند.
عبدالملک اعین که از اصحاب امام صادق(علیه السلام) بود خدمتش نامه نگاشت که گروهى در عراق خدا را با اوصاف جسمانى توصیف مى کنند! فدایت شوم اگر مصلحت مى دانى مذهب صحیح را در توحید براى من بنویس. امام(علیه السلام) در پاسخ او نوشت: خدایت رحمت کند سؤال از توحید و پاره اى از انحرافات مردم آن منطقه کرده بودى، بدان! خدایى که مثل و همانندى ندارد و سمیع و بصیر است از اوصافى که افراد ناآگاه درباره او ذکر مى کنند و او را شبیه مخلوقات مى دانند و به خدا افترا مى بندند برتر و بالاتر است.
بدان! مذهب صحیح همان چیزى که در قرآن نازل شده است. بطلان و تشبیه را از خدا نفى کن (اشاره به این است که در باب صفات خدا نه تشبیه به مخلوقات قائل شویم و نه اعتقاد به عدم به طور کلى; بلکه به معرفت اجمالى قناعت کن کتاب وافى، جلد 1، صفحه 405، باب 40.
دوم عرش و کرسی چیست؟:
درباره عرش و کرسى سخن بسیار گفته شده است. ما هم در شرح خطبه اوّل درباره عرش و حاملان عرش الهى به طور مشروح سخن گفتیم پیام امام، جلد 1، صفحه 164.
در قرآن مجید بیش از 20 بار واژه عرش تکرار شده است، هر چند همه آنها مربوط به عرش الهى نیست و دو بار واژه کرسى ذکر شده که تنها یک بار آن مربوط به کرسى خداوند است. در نهج البلاغه نیز هفت بار عرش و یک بار کرسى (در خطبه بالا) آمده است.
گرچه عرش به معناى تختهاى پایه بلند سلاطین که در اعیاد و روزهاى رسمى بر آن جلوس مى کردند و کرسى به معناى تخت پایه کوتاه است که در روزهاى عادى بر آن مى نشستند; ولى به یقین آنچه در قرآن و نهج البلاغه و روایات درباره کرسى و عرش الهى آمده است به این معنا نیست و کنایه از امور دیگرى است.
بعضى عرش را اشاره به مجموعه عالم هستى و بعضى دیگر آن را علم خدا و بعضى نیز صفات جمال و جلال خدا دانسته اند. آنان کرسى را نیز به همین معنا تفسیر کرده اند.
بعضى دیگر کرسى را اشاره به تدبیرات امور جزئیه عالَم و عرش را به معناى تدبیر کلّى واحدى که همه تدبیرات جزئى از آن سرچشمه مى گیرد، دانسته اند; ولى همان گونه که در سابق هم اشاره کردیم آنچه از قرآن مجید فهمیده مى شود این است که لااقل یکى از معانى کرسى مجموعه آسمان و زمین و جهان ماده یا حاکمیت بر آن است و عرش اشاره به عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراى ماده یا حاکمیت بر آنهاست، زیرا قرآن در آیة الکرسى مى گوید: وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ کرسى حاکمیت خداوند آسمانها و زمین را در برگرفته است بقره، آیه 255
و بدیهى است عرش که برتر و بالاتر از کرسى است ماوراى آن است.
البتّه آنچه گفتیم یکى از تفسیرهاى روشن عرش و کرسى است و از بعضى روایات تفاسیر دیگرى درباره آن استفاده مى شود مرحوم علاّمه مجلسى در جلد 55 بحارالانوار اقوال و روایات متعددى در مورد عرش و کرسى نقل کرده است.

بازدیدها: 277

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار + 14 =