خانه / مقالات / اشعار / مثنوی «غدیرخم »از دیوان عترت خورشید سرودۀ استاد محمدقدسی

مثنوی «غدیرخم »از دیوان عترت خورشید سرودۀ استاد محمدقدسی

 

*مثنوی غدیر خم*

 

ساقی ! امشب پا در این مجلس گذار

تا که شوری تازه بنشیند به بار

 

امشب این محفل ، به نام عشق هو است

حال­گردانی ، زجام عشق هو است

 

از غدیر خم ، سخن آغاز کن

نامة مِهر علی(ع) را باز کن

 

نامة اسرار ، امشب خواندنی ست

این تلاوت ، تا قیامت ماندنی ست

 

نامة مولا­علی(ع) ، آن مرد شیر

پیش روی گرگها ، وآن گرگ پیر

 

نامة آن ناخدای معرفت

پیش روی جاهلان بی­صفت

 

هرزه پویانی که از بعد رسول(ص)

روی گرداندند ، از کُفوِ بتول(س)

 

شب­پرستان ، شب­نژادان حسود

خاصه آن کفر مجسم ، آن عنود

 

گفت بَخٍ بَخٍ اما بر زبان

عهد را بشکست از آن­پس ،  بی­امان

 

آن­که پر بود از شقاوت سینه­اش

زخم زد قلب زمین را کینه­اش

 

بُغض او خون کرد رنگ خاک را

جای گُل، بنشاند آن خاشاک را

 

آه از آن جرثومة جهل و فساد

گلخنی را جای گلشن جلوه داد

 

روح قرآن را زقرآن دور کرد

پشت ظلمت ، نور را مستور کرد

 

 

لاشة این کرکس مردارخوار

کرده لبریز از عفونت ، روزگار

 

سَروها ، فریاد خونین می­کنند

باغها ، بی­وقفه ، نفرین می­کنند

 

ما به زیر بار این غم ، خم شدیم

مبتلای قحطی شبنم شدیم

 

آه ما ، زیـن زخم ، خونین گشته است

اشگِ سوزان ، شمع بالین گشته است .

 

ساقی امشب ، زخم ما را مرهمی

از کرم دمساز شو ، با ما دمی

 

نامه را ، بگشا! بخوان ، جبریل­­وار

ترسی از آن جاهلان ، در دل مدار

 

نامة آن سرزمین وحی­جوش

نامة مستان زان خُم باده­نوش

 

بار دیگر ، منبر از خورشید ساز

صوت ما اُنزِل نواز ای خوش­نواز

 

امتثال امر بَلٌِغ را بگو

قصة میر مُبَلٌغ را بگو

 

 

بار دیگر ، در پناه کردگار

گفته از محبوب مِن رَبِک بیار

 

بر سر مجلس بیفشان ، عطر و عود

در رهِ محفل  بنه ، اسپند و دود

 

کوری چشم عنودان لعین

جار زن ، لا یَهدِ­قَومَ­الکافرین

 

اِنَّما را بار دیگر فاش کن

راز انگشتر زحیدر فاش کن

 

امشب این مجلس ، مجال هَل­اَتی است

جای اوصاف ولی­الاولیا است

 

مست مستیم امشب از جام ولا

دیگر امشب نیست جای انزوا

 

باده می­نوشیم از خُمِ غدیر

جان به کف داریم در راه امیر

 

ما امیرالمومنین را یاوریم

پای تا سر، مست عشق حیدریم

 

دشمن مولا علی(ع) را دشمنیم

در دفاع از دوستانش جوشنیم

 

 

 

خون مولائی است در رگ­های ما

دست بر­داریم از او ، وای ما

 

هر کدام از مصحفش ، یک آیه­ایم

در پناه آفتابش ، سایه­ایم

 

تیر مهرش را دل ما مقصد است

در ولایش عشق ما صد در صد است

 

قرن ما قرن ملاقات ولی است

قرن مهدی(عج)، قرن دیدار علی(ع) است

 

با سفیر صلح ، پیمان بسته­ایم

انتظارش را دلی بشکسته­ایم

 

تا که امر آن ولی­الله چیست ؟

کار ما ، جز او ، به دیگر کار نیست

 

 

 

بازدیدها: 46

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 4 =