خانه / مقالات / اشعار / مثنوی« سقا» سرودۀ استاد محمد قدسی

مثنوی« سقا» سرودۀ استاد محمد قدسی

سقا

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق

باید زسَرِ سوز نهان دم زنی از عشق

ای مست ، اگر اهل خم و باده پرستی

خمها همه در جوش و خروشند زمستی

گر تشنه لب از چشمۀ حیوان به درآیی

هرجا که روی زود پشیمان به درآیی

دستی زتو گر ساقی بی دست نگیرد

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

ساقی برسان می که مرا حال نیاز است

المنه لله که در میکده باز است

ای نخل سر افراز، بلندای شکوهی

خورشید درخشان به سر قلة کوهی

در زلف کمندت دلم افتاده به بند است

افتادة در بند تورا ،بخت بلند است

بیمار غم هجرم و چون جز تو شفا نیست

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

امروز که در دست تو ام مرحمتی کن

یک میکده سرمست تو ام مرحمتی کن

مژگان تو چون تیغ جهانگیر برآورد

دور همه در باج ستانی به سرآورد

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

تیری که زد آن غمزه، به دل کارگر افتاد

در کرببلا ساقی میخانة توئی تو

سقا تو و صهبا تو و پیمانة توئی تو

زان باده که در مصطبۀ عشق فروشند

تر کن لب آنان که تو را حلقه به گوشند

ای زمزمِ جوشان، زدل زمزمة آب

ما خشک لبانیم و توئی علقمة آب

از جام تو هرکس نفسی کام بگیرد

در دُرد کشی، شهره شود، نام بگیرد

از عشق تو ،ما راهی صحرای جنونیم

تیغی که زدی بر دل ما،غرقه بخونیم

تا حال ندیدست کسی ساقی بی دست

در دور و برش پرسه زند اینهمه سرمست

رندان خراباتی تو ، حُرّ و زهیرند

هم معتکف مسجد و هم ساکن دیرند

تا علقمه بوسید کف پای تو عباس

چون چشمة حیوان شده شیدای تو عباس

آن روز که مولا علی آن دست تو بوسید

آن هیبت مولائی خود را به تو بخشید

چون دست حسینش به کف دست تو بنهاد

با غمزه تو را، درس ادب، درس وفا، داد

چون پای نهادی به درون شط پر آب

زد پای تو را بوسه و شد در تب و در تاب

با آب شدی لب به لب و بوسه ندادی

داغ لب خود بر جگر آب نهادی

برگشتی و دنبال تو ،دریا هیجان شد

مشگ و علم و آب، برایت نگران شد

چون دست علم گیر تو از دست، علم داد

مشک آب زکف داد و علم از نفس افتاد

گفتند عمود آمد و بشکافت سرت را

دیدند پراز خون سرت، دور و برت را

آبی که تو برداشتی از علقمه، چون ریخت

دیدند که از چشم تو، خون بر سر خون ریخت

چون نخل بلند تو، سرازیر شد از زین

پر ریخت در آغوش زمین، بسمل یاسین

بر روی زمین از سر زین نخل تو افتاد

فریاد ، برادر برس اینجا، تو به فریاد

یک کوه فرو ریخت در آن جا به سر خاک

پیچید تب همهمه در گنبد افلاک

افتاد تنت چون به گذرگاه سواران

بر جسم تو بس نیزه فرو ریخت، چو باران

از آتش تیر و شرر نیزه، تنت سوخت

در زیر سم از خیزش اسبان، بدنت سوخت

آیینه نه گنبد افلاک ،ترک خورد

لرزید ملک، لطمه به ارکان فلک، خورد

گفتند چه شد میر علمدار نیامد

سقای حرم سید و سالار نیامد

برگرد و بیا خیمه که بی تاب رباب است

از سوز عطش اصغر بی شیر کباب است

بازدیدها: 60

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 3 =