خانه / مقالات / اشعار

اشعار

شعر «آشیانه در حریق» سرودۀ استاد محمد قدسی

آشیانه در حریق فقط بدان که بدون تو خانه در خطر است بیا بیا که زمین و زمانه در خطر است زآتشی که در افکنده در میان، صیاد کبوتران تو را، آشیانه در خطر است چنین که از همه سو، تیر و نیزه  می ریزد در آشیان زمین، آب و ...

ادامه نوشته »

شعر «یار اگر می طلبی» سرودۀ استاد محمد قدسی

یار اگر می طلبی یار اگر می طلبی ، غافل از آن یار مباش غافل از آمدن یار  وفادار مباش در مرام تو اگر رسم سحر خیزی نیست فکر برگشتن آن ماه شب تار مباش (می و میخانه همان جاست که ساقی آنجاست) ساکن میکده بی آن گل رخسار مباش ...

ادامه نوشته »

شعر «بازهم از لابلای لحظه ها» سرودۀ استاد محمد قدسی

باز هم ،از لابلای لحظه ها باز هم ،از لابلای لحظه ها یک نفر دارد صدایم می کند آن توئی ، یا مثل تو دارد کسی زلف را زنجیر پایم می کند * مرز مابین من و دیوانگی می شود پر با تو ای زیبای من در نفس های تو ...

ادامه نوشته »

شعر «چهارده قرن غربت» سرودۀ استاد محمد قدسی

چهارده قرن غربت طپش قلب من وضویی ساخت در گلو بغض شاعری واشد چون که نام تو در دهان چرخید واژه ها شد ردیف و گیرا شد * ای علی! ای بهانة شعرم شعرهایم شروع یک رنگی است شاعرت شعر سرخ خواهد گفت شعرهایی که شرح دلتنگی است * کوفه ...

ادامه نوشته »

شعر « امام العاشقان» سرودۀ استاد محمد قدسی

امام العاشقان خوشا آن دل که داری تو هوایش کنی آسان ، تو هر مشکل برایش سر جایش نمانده هیچ چیزی بیا هر چیز را بگذار جایش * کجائی ای نگار نازنینم کجائی ای امید آخرینم اگر باور نداری امتحان کن که تا آخر به پایت می نشینم * « ...

ادامه نوشته »

شعر «نغمه ماندگار» سرودۀ استاد محمد قدسی

نغمة ماندگار شبیه یک شب ابری که سرد و تاریک است برای کوچه زلف تو، راه باریک است نوای بلبل دلهاست ماندنی هرچند دوام نغمة گنجشک جیک تا جیک است « نه هرکه  آینه سازد سکندری داند» وصال یار  سزاوارمردم نیک است من و تو عقربة ساعتیم و در گذریم ...

ادامه نوشته »

شعر «سایبان سبز» سرودۀ استاد محمد قدسی

سایبان سبز می رسد از راه دور این کاروان سبز کیست کاروانسالار آن، از دودمان سبز کیست کلبه ای از دور پیدا شد میان این کویر بر سرش  این نور عرشی ، سایبان سبز کیست مردی از آن سوی شب، بهر نوازش می رسد در میان کوله بارش، ارمغان سبز ...

ادامه نوشته »

شعر «شهر پر ستاره» سرودۀ استاد محمد قدسی

شهر پر ستاره (در وصف امام زادگان ( بی بی زبیده)) دلا! توکشتة تیر بلا چه می دانی؟ حکایت غم آل علی (ع) نمی خوانی ستارة فلکی نور می دهد ، تو  چرا؟ میان دخمة تاریک خود به زندانی خبر رسیده که از فتنة بنی عباس شدند آل  پیمبر (ص) ...

ادامه نوشته »

«باغ رویا» سرودۀ استاد محمد قدسی

باغ رویا در این شعرم برایت رویکرد دیگری دارم زمضمون های قبلی حرف های بهتری دارم منم قربانیت ای  قبله گاه آرزوهایم قبولم کن که   با تو حس خوب دیگری دارم ستاره می چکد از جلوه ات در باغ رؤیایم زعطر خاطراتت سیر در  باغ و بری دارم میان عاشقان ...

ادامه نوشته »